|

1- هنرمندان بزرگ دوست داشتني اند. در شروع، آثارشان را مي بيني يا كتابهايشان را مي خواني و بعد دوست داري درباره اين آدمها بيشتر بداني و براي همين است كه در مقابل هر اثر تازه اي كه از اين نويسندگان و هنرمندان بزرگ منتشر مي شود، خوشحال مي شوي و سعي مي كني تا آن را بخواني و لذت ببري. اين آدمها هم كم نيستند؛ ايتالو كالوينو، شل سيلور استاين، رولد دال، تولستوي، سعدي، مولوي و... 2- مقابل قفسه كتابهاي ادبي كتاب فروشي ايستاده ام. كتابهاي مختلف، نامهاي مختلف. نقد ادبي، رمان، شعر، ادبيات تطبيقي، زندگي نامه و... . نگاهم را كتابي مي دزدد. آمده ام كتابي از «ايتالو كالوينو» را پيدا كنم، اما چشمم به كتابي درباره «آنتوان دو سنت اگزوپري» روشن مي شود. دستم به سمت كتاب مي رود و آن را برمي دارم. «نامه هاي آنتوان به مادرش» عنواني است كه بر پيشاني كتاب ثبت شده است. اگزوپري را دوست دارم، مثل خيلي هاي ديگر كه اگر هيچ چيز از او نخوانده باشند «شازده كوچولو» يش را خوانده و لذت برده اند و سريال «مسافر كوچولو» را هم ديده اند. اثري كه حالا جزء خاطرات كودكي آدم بزرگهاي كتابخوان شده است. كتاب 2500 تومان قيمت دارد و نشر دارينوش آن را به چاپ رسانده. 3- هميشه نامه ها و زندگي نامه هاي هنرمندان را دوست داشته ام و نامه ها را بيشتر، چون نويسنده ها و هنرمندان، آنها را براي نزديكان خود مي نويسند و بيشتر مي توان روحيات و حس و حال هنرمندان را در آنها ديد. مي توان ديد هنرمند براي ديگران چه نوشته و چه دغدغه هايي داشته است، آن هم در نوشته هايي كه شايد هرگز فكر چاپ آنها به ذهن نويسنده نرسيده بوده است. «دنيا خانه من است» (مجموعه نامه هاي نيمايوشيج)، چهل نامه كوتاه به همسرم (نادر ابراهيمي) و... 4- وقتي با شوق فراوان به خانه مي رسم و شروع به خواندن «نامه هاي آنتوان به مادرش» مي كنم، حالم گرفته مي شود. به همين سادگي، حالم گرفته مي شود! ترجمه اي بد و نامناسب از كتابي كه با اشتياق فراوان آن را خريدم، پيش رويم است. مواجه شدن با ترجمه اي بد از كتابي خوب، مثل رسيدن به چشمه اي گل آلود است، آن هم بعد از تشنگي فراوان. چشمه اي كه روبروي آن مي نشيني اما آب آن قدر گل آلود است كه نمي تواني از آن بنوشي. مجبوري حسرت بخوري و تماشا كني، حسرت بخوري و زير لب چيزهايي بگويي كه خوشايند نيست. ديگر از خواندن كتاب دست مي كشم و با تأمل بيشتر آن را نگاه مي كنم. حال من، حال آن كسي است كه پس از گذشت ساعتي از تصادف با اتومبيل، تازه مي تواند احساس كند چه بر سرش آمده است. زحمت خراب كردن كتاب را سيروس خزائلي كشيده است و نشر دارينوش! دارم فكر مي كنم چگونه ممكن است اتفاقهايي از اين دست بيفتد و يك اثر خوب و ارزشمند، به بدترين نحو ترجمه شود؟ آيا ناشري كه گاه از او آثار ارزشمندي را ديده ايم، مي تواند تا اين اندازه در آماده سازي كتاب بي دقت باشد؟ آيا مترجم محترم راضي مي شود كتابي با ترجمه اي به اين بدي را بخواند و از آن لذت ببرد؟! هميشه پيدا كردن كتابهاي خوب براي ترجمه، يك اصل مهم است. اما اصل مهم تر در ترجمه، چگونه ترجمه كردن اثر است كه اگر اين كار به خوبي انجام نشود، نه تنها كاري انجام نشده، بلكه كاغذي و وقتي و سرمايه اي به هدر رفته است. قبل از اين، آثار يا اثري از اين مترجم نخوانده بودم، اما اين كتاب بهانه اي شد تا جستجويي هم در اينترنت داشته باشم تا بيشتر درباره مترجم بدانم. در اين ميان به مطلبي از علي عبداللهي - شاعر و مترجم - برخوردم كه پيش از اين كتاب «جيم دگمه و لوكاس لوكوموتيوران» را خوانده بودم، كتابي با نثري شسته رفته و روان. عبداللهي مقايسه اي گذرا بين يك كتاب از كريستن بوبن به ترجمه ساسان تبسمي و ترجمه سيروس خزائلي و آناهيتا سرخاني انجام داده بود و از خواندن آن مطلب مي توانستم دريابم كه اين دو مترجم چگونه كار را ترجمه كرده اند و آن جا هم بر كار ترجمه اين كتاب به وسيله اين دو مترجم محترم ايراداتي گرفته شده بود. 5- آقاي مترجم عزيز، با اين نظر موافقيد كه بايد قبل از چاپ هر كتاب، ترجمه آن را به چند نفر خبره نشان داد؟ البته مي شود از «چند نفر» هم فاكتور گرفت كتاب را به «يك نفر» نشان داد تا آن را بخواند و باز البته اين يك نفر مي تواند فقط ويراستار باشد! در كتاب شما از ويراستار خبري نيست و اين براي يك كتاب ضعف است. شايد اگر يك نفر قبل از چاپ، با اندكي دقت اين كتاب را مي خواند، شاهد جملاتي از اين دست در كتاب نمي بوديم: «اميدوارم حال خاله خوب باشد: فكر مي كنم امشب نامه اي از شما دريافت كنم، چون شيطونكي از برخوردن نامه هاي ما لذت مي برد»! انصافاً خودتان متوجه شده ايد كه اين جمله پاياني چه معنايي دارد؟! اصلاً موافقيد با همديگر جملاتي از كتاب شما را دوباره بخوانيم: - «يك شعر ديگر هم سروده ام «زيرا حقيقت» كه باعث هيجان رفقايم شده است؛ اما منتظر نظر كساني هستم كه صاحب عقيده تر از اين دوستان عزيز من هستند». - «خلاصه نظر اوليه من كه زياد هم به طول نكشيد، تغيير كرده است.» - آب هم بلافاصله راه صد ساله خود از لاي شكاف هاي سقف پيدا كرد و از... - قاتلي را ديدم كه از ميان كوچه ها مي گرداندند. - «مادر همه اين مدت كارهاي فوق العاده اي انجام داده ايم: جست و جوي رفقاي گمشده كمك به هواپيماهاي در خط و غيره...» اصلاً دو جمله از اگزوپري را بخوانيم كه در پشت جلد كتاب شما آمده است: - «چرا بايد هر چيزي را كه من روي اين كره خاكي دوست مي دارم، تهديد شوند.» - «درون مزرعه بسيار زيبايي زندگي مي كنم.» انصافاً اگر خودتان ساكن مزرعه اي بوديد، با همين ادبيات درباره جايي كه در آن زندگي مي كنيد، صحبت مي كرديد يا مثلاً مي گفتيد: «در يك مزرعه بسيار زيبا زندگي مي كنم.» يا «در مزرعه بسيار زيبايي زندگي مي كنم». مي بينيد يك كلمه تا چه اندازه مي تواند جمله شما را تغيير بدهد!؟ 6- ناشر محترم اين كتاب، فونتي بزرگتر از حد معمول را در حروفچيني اين كتاب استفاده كرده و اين براي كسي كه هرازچند گاهي كتاب مي خواند، چندان دوست داشتني نيست. وقتي چشم ما به يك فونت رايج در كتابهايي كه به وسيله ناشران حرفه اي به چاپ مي رسد عادت كرده، روبرو شدن با كتابي كه فونت آن بزرگتر از حد معمول است، كمي آزاردهنده به نظر مي رسد. به اين موضوع اضافه كنيد فاصله كلمات را كه گاه بيش از حد معمول شده. وقتي فاصله كلمات بيش از آن چيزي مي شود كه در همه كتابها معمول است، منظره ناخوشايندي براي خواننده پديد مي آيد. 7- دلم براي پولي كه براي خريد اين كتاب هزينه كردم مي سوزد و هنوز هم برايم غيرقابل قبول است كه در صفحه اول كتاب به جاي «آنتوان دوسنت اگزوپري» بخوانم «آنتوان دونست اگزوپري» و در صفحه بعد املاي كلمه «خشنود» را اين گونه ببينم «خوشنود» و كتابي را بخوانم كه نه علايم نگارشي در آن لحاظ شده، نه ترجمه رواني دارد، نه از لحاظ گرافيكي كاري قابل قبول است و جاهايي از آن كاملاً بي معناست و ... بگذريم. روح اگزوپري شاد كه مي گفت: «ارزش گل تو به قدر عمري است كه به پايش صرف كرده اي»...! * عباسعلي سپاهي يونسي |