|

در تمام جنگهايي كه در طول تاريخ اتفاق افتاده و مي افتد، بدون استثنا تعدادي اسير هم وجود دارد و وقتي جنگ تمام مي شود و اسرا مبادله و آزاد مي شوند، معمولاً به علت سختيها و فشارهاي زيادي كه در دوران اسارت تحمل كرده اند، آنان توان يك زندگي عادي را ندارند و علاوه بر آسيبهاي جسماني با آسيبهاي شديد رواني كه ديده اند، زندگي سختي را مي گذرانند. اما در جريان هشت سال دفاع مقدس و اسارت بسياري از رزمندگان اسلام اتفاق جديد و غيرقابل باوري مي افتد و اسراي ايراني وقتي از اسارت برمي گردند بدون حتي لحظه اي درنگ مشغول خواندن درس يا كار و فعاليتهاي اجتماعي مي شوند و لقب آزاده مي گيرند! اگر بخواهيم با يك آمار سرانگشتي و يا حتي تحقيقي نحوه زندگي آزادگان را مورد بررسي قرار دهيم به يقين مي توان ادعا كرد كه قريب به اتفاق آنها بعد از آزادي، تحصيلات عاليه خود را ادامه و در هر مقام و كاري به نهايت موفقيت رسيده اند و اين نيز نشان ديگري از نشانه هاي تقدس و خاص بودن رزمندگان در دفاع مقدس و در يك جنگ نابرابر است! اين كه رزمندگان ما در اسارت چگونه آن همه خشونت و شكنجه را تاب آوردند و به مقام جانبازي رسيدند، با سلامت روحي كه باورنكردني بود، به كشور خود بازگشتند، خود داستاني پيچيده و در عين حال ساده است كه با كند و كاو در زندگي آنها مي توان جواب اين سؤال را گرفت. *** دكتر وحيدرضا اكرامي فرد متولد اسفراين، در چهارم اسفند سال 62 به اسارت دشمن درمي آيد. او بعد از آزادي ادامه تحصيل مي دهد و در حال حاضر با تخصص جراحي عمومي به طبابت مشغول است. شنيدن خاطرات از زبان آزادگان بهترين راه براي رسيدن به رازهاي موفقيت اسراي ايراني در بند دشمن مي باشد.
لقب آزادگي وقتي به لطف خدا از اسارت آزاد شديم، اصطلاح مناسب و خوبي كه به اسرا داده مي شود هنوز مطرح نبود. كلمه اسير فقط براي دوران اسارت خوب است و باز به لطف خدا با توجه به رشادت، صداقت، مقاومت و ايستادگي كه اسرا در دوران اسارت داشتند و از طرفي آن احساس جدا شدن از دنيا و دل كندن از آنچه غير خداست و آزاد بودن از هر آن چه كه دست و پاگير است، اين لفظ مناسب (آزاده) به اين قشر از افراد داده شد و اميدوارم همچنان آزاده بمانيم.
جهاد سازندگي ديپلم كه گرفتم زمان انقلاب فرهنگي بود و ادامه تحصيل در دانشگاه امكان نداشت به همين جهت در جهاد سازندگي مشغول به كار شدم، با توجه به صداقت و سلامت كار و روحيات انقلابي كه آن زمان در نسل ما حاكم بود، در خانه نشستن مفهومي نداشت. با مشورت خانواده وارد جهاد سازندگي شدم و شب و روز در جهاد مشغول كار بودم و چون پدرم روحاني و دبير آموزش و پرورش بود و ما در يك محيط فرهنگي رشد كرده بوديم، در قسمتهاي فرهنگي به فعاليت خود ادامه دادم.
وقتي جنگ شروع شد همان ماههاي اول جنگ به عنوان رزمنده به جبهه هاي جنوب اعزام شدم. يادم هست بهمن سال 59 بود و من 18 سال داشتم. ارديبهشت سال 60 برگشتم و با مشورت دوستان به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمدم. دوره هاي آموزشي را در سبزوار گذراندم، همزمان كارهاي فرهنگي را هم دنبال مي كردم و اواخر سال 60 دوباره به جبهه اعزام شدم و سال نو را مثل سال گذشته اش در جبهه آغاز كردم. در آن برهه كه عمليات بزرگ فتح المبين شروع شده بود و عمليات بيت المقدس در شرف انجام بود، من مجروح و به پشت جبهه منتقل شدم و چون تركش به شكمم اصابت كرده بود، منجر به بستري شدن و گذراندن دوران نقاهت شد. تا بهار سال 61 كه دوباره در سپاه و بسيج كارهاي فرهنگي را دنبال كردم و به خاطر اهميت كاري كه داشتم به من اجازه اعزام به جبهه را نمي دادند تا سرانجام بعد از يك سال شوق و علاقه من آن قدر زياد شد كه با تلاش زياد به هر ترتيب بود موافقت مسؤولان را جلب كردم و در آبان سال 62 دوباره به جبهه اعزام شدم.
نقش والدين اين تفكر كه خانواده ها با اعزام بچه ها مخالف بودند تصور درستي نيست، درست است كه والدين نگران بودند، اما اين نگراني طبيعي بود چون آنها بهترين عزيزان خود را به دست «جنگ» مي سپردند، اما هيچ وقت مخالفتي با رفتن بچه هايشان به جبهه نداشتند. خانواده هاي مذهبي براي به دست آوردن پيروزي انقلاب اسلامي زحمت زيادي كشيده بودند. آنها نمي خواستند انقلابي را كه با چنگ و دندان و شهادت عزيزانشان به دست آورده بودند به هيچ بهانه اي از دست بدهند و همين علاقه و عرق مذهبي و عشق به انقلاب و امام(ره) نمي گذاشت كه آنها در دفاع از كشورشان سهل انگاري كرده و با رفتن بچه هاي خود به جبهه ها مخالفت كنند. آنها عزيزان، همسران، پسران و برادران خود را با اشتياق عازم جبهه ها كردند.
برادرهاي من ما چهار برادر بوديم. همه مان به نوبت به جبهه مي رفتيم. سعي مي كرديم يكي مان هميشه در كنار پدر و مادرمان حاضر باشيم، اما دفعه آخري كه من در جبهه بودم، فهميدم برادر بزرگ من احمد هم در جبهه هاست، اما من نديدمش و بعدش هم اسير شدم و....
اسارت عمليات «خيبر» عملياتي منحصر به فرد بود. اولين عمليات آبي - خاكي بود كه رزمندگان اسلام طراحي كرده بودند. طراحي كه دشمن فكرش را هم نمي توانست بكند، چون از جهت جغرافيايي منطقه هورالهويزه و هورالعظيم كه هور عراق را در برمي گرفت 30 تا 40 كيلومتر عمق داشت. نيزارهاي بلند داخل آب به صورت درياچه بود و فقط يك راه آبي در اين بين در حدود دو سه متر بود كه محل رفت و آمد بلمهاي ماهيگيري منطقه بود و چون فاصله مرزي هم 15-10 كيلومتر از خاك ما و خاك دشمن بود، بايد اين فاصله طي مي شد تا به خط دشمن برسيم. به اين ترتيب عبور از يك منطقه عملياتي كه طي آن بايد 35-30 كيلومتر از نيزارها عبور مي كردي و به دشمن مي رسيدي آن چنان دور از ذهن بود كه دشمن هيچ وقت فكرش را هم نمي كرد. با تمام تمهيداتي كه انديشيده شد تيپ ما (تيپ مستقل 21 امام رضا(ع)) در منطقه «القرنه» سه راهي بين ناصريه و بصره عراق عمليات انجام داد. (عمليات خيبر، اسفند 62)، با قايق از يك مسير 40-30 كيلومتري عبور كرديم و خط دشمن را شكستيم. قرار بود لشكر و گردان و تيپ ما مسير تداركاتي و ارتباط استراتژيك شمال و جنوب دشمن را قطع كند. چندين لشكر وارد عمل شدند. راه ارتباطي العماره به بصره را فتح كردند و چند روزي هم مستقر شدند. منطقه اي كه ما بايد مي رفتيم از لب هور تا جاده 15-10 كيلومتري فاصله داشت. گرداني كه قبل از ما وارد عمل شد، رد شد و رفت، اما به دلايل مختلف نظامي و نرسيدن تداركات، دشمن به طور موضعي در منطقه تجديد قوا كرد و پاتك زد. تمام بچه هايي كه جلو رفته بودند مجبور به بازگشت شدند و چون قايقها هم برگشته بودند و فاصله ما تا مرز خودمان خيلي زياد بود و راه بازگشتي هم نبود، ما به اسارت دشمن درآمديم.
رمز دلدادگي مرور روحيات و حالات رزمندگان چه به هنگام جنگ و چه در اسارت و بيان آنها توفيق مي خواهد كه اين توفيق در هر كسي نيست و من وقتي الان را با آن زمان مقايسه مي كنم، حسرت و افسوس دارم به صداقت و پاكي و اخلاص و صفا و صميميت و دلدادگي ها كه امروز از آنها خيلي دور شده ايم. به همين دليل روحيات و حالات آن زمان را نمي توانم مرور كنم.
دلهايي كه با يك تلنگر بيدار مي شوند آن زمان بخصوص در جبهه ها دلها با زبانها يكي بود. البته شايد امروز زبانها تيز است، اما به يقين دلها با يك تلنگر بيدار مي شوند، هر چند بررسي آسيب شناسي اين حالات بسيار حساس و كاري مفصل است و كارشناسان خود را مي طلبد، اما من همين قدر مي دانم كه در آن زمان حفظ انقلاب و نظام در دست نسلي بود كه چوب و آسيب زمان طاغوت را خورده يا حس كرده بودند و براي همين هم نمي خواستند به آساني همه چيز را از دست بدهند. از طرفي وقتي صلابت، صداقت و اخلاص حضرت امام(ره) را مي ديدند كه با تمام قوا و با شجاعت جلوي دشمن ايستاده، خود را موظف به انجام فرمان ايشان مي دانستند. هر چند مطمئن هستم امروز هم اگر دشمن غدار فكر تجاوز داشته باشد، دلها همه يكي شده و اختلافها را كنار مي گذارند تا دشمن را نابود كنند، اما وقتي دشمن كنار مي رود باز هر كس مشغول كار خود مي شود و اين نيز امري طبيعي است. نسل امروز تفاوت نسل امروز، با ما در اين است كه آنها طاغوت، بديها و سختيها را نديده اند. تلخيهاي آن زمان را نچشيده اند، فقط شنيده اند، اما شنيدن كي بود مانند ديدن. به دنبال آن جنگ را هم نديده اند. صداقت، ايثار، شهادت، از خود گذشتگي و دفاع از آب و خاك و ميهن را !فقط دوره تئوري آن را گذرانده اند، براي همين هم نمي توانند كنه اين همه فداكاري را درك كنند و در اين ميان نسل ما هم امروز مقصر است، زيرا دنياگرا شده ايم، وابستگي به زندگي، خانه، ماشين، شغل، شهرت و... همه و همه مشغوليت ايجاد كرده و بين دو نسل فاصله انداخته است.
لحظه اسارت حركت در جهت رضاي حق تعالي و هدفمند بودن، هميشه انسان را قدرتمند مي سازد. لحظه اسارت چنان بود كه انگار يك اتفاق ساده و عادي افتاده است و همه چيز را مي شد از قبل پيش بيني كرد. روزهاي اول كه همه اش مصاحبه و بازجويي و فيلمبرداري و بهره تبليغاتي بود كه مي خواستند از اسارت رزمندگان ببرند. بعد هم بغداد و شكنجه پشت شكنجه. به لطف خدا همه تاب مي آورديم. در استخبارات بغداد خيلي به ما سخت گذشت. هيچ نوع امكاناتي نبود. 48 ساعت بدون آب و غذا سركرديم. 1500 نفر آدم در يك سوله كوچك بوديم، همان جا دستشويي و ... .
نقش صليب سرخ در حمايت از اسراي ايراني اسفند ماه سال 62 وارد اردوگاه شديم. دي يا بهمن سال بعد، صليب سرخ به سراغ ما آمد. تا آن زمان ما در واقع بي هويت بوديم. مرگ و زندگيمان يكي بود تا سرانجام اسامي ما تهيه و به خانواده هايمان اعلام شد. واقعيت اين است كه ما برحسب اطلاعي كه از مجامع بين المللي داشتيم، بعد از اسارت آن حس تقويت شد و ما به چشم خود ديديم كه اين مجامع از ايادي امپرياليست جهاني هستند و حتي در پشت هدفهاي انسانيشان جاسوسيها و رذالتها نهفته است. آنها حتي خواسته هاي طبيعي ما را نمي توانستند از عراقيها بگيرند در هر حال بود و نبودشان در حد اعلام زنده بودن ما بود و بس، آن هم نه همه ما !انسان دوستي صليب سرخ فقط در حفظ منافع اربابانش خلاصه مي شد.
برنامه ريزي و نشاط اسرا! اردوگاه موصل 2 اردوگاه منحصر به فردي بود، چون تمام اسراي محصور در اين اردوگاه اسراي عمليات خيبر بودند و همه تقريباً بسيجي و پاسدار بودند. همين امر سبب شده بود كه آن روحيه، شادابي و اخلاصي كه بود در اردوگاه محفوظ باشد و چون فرماندهان هم با ما در اسارت بودند پس جمع ما تحت سيستم فرماندهي بود. با وجود آن كه دشمن سختگير و دنبال بهانه بود، اما دوستان آن جا با برنامه ريزي خاص روحيه نشاط را در رزمندگان حفظ كردند و با همين برنامه ريزي ترفندهاي دشمن را هم نقش بر آب كرديم.
جمع خوب ما ما با دوستاني كه در دوران اسارت با هم بوديم، جلسه هايي را گذاشته ايم كه دور هم جمع شويم تا از هم جدا نشويم. جلسات مذهبي داريم، بحث و تبادل نظر مي كنيم گاه با بچه هاي شهرستاني كه براي زيارت مي آيند، تجديد ديدار مي كنيم و... . با همان آرامش، با همان اخلاص و با همان نشاط دروني، خدا را شكر هنوز بسياري از خصوصيات در آزادگان حفظ شده هر چند گاهي در روزمرگيها پنهان مي شوند، اما وقتي دور هم جمع مي شويم، مي بينيم كه هنوز آن حال و هوا هست... .
ارزش مرور يك خاطره گاهي بعضي حرفها براي خيليها باورنكردني است! واقعيت اين است كه اسارت، محصوريت و محدوديت داشت و سخت بود! فكرش را بكنيد شما را ساعت پنج بعد از ظهر با 60-50 نفر در يك آسايشگاه حبس كنند؛ تا فردا صبح ساعت هشت نمي توانيد دستشويي برويد و هزاران فشار و سختي ديگر كه حتماً شنيده ايد. اسير مجبوربود هفت سال، 10 سال يا بيشتر، اين دوره ها را تحمل كند. تحمل بالايي مي خواست، اما به لطف خدا بچه ها توانستند از محيط سخت اسارت حداكثر بهره را بگيرند. آن چنان خود را مشغول كرده بودند و از وقت خود استفاده مي كردند كه مي توانم بگويم وقت كم مي آورديم. هر كس هر كاري، هر عملي هر هنري آموخته بود به ديگري ياد مي داد. از زبان انگليسي و رياضي و عربي گرفته تا تفسير و تجويد و قرائت قرآن و دعا و نماز و حتي سوادآموزي. بچه هايي بودند كه در عرض 24 ساعت 16-15 ساعت كلاس داشتند، آن هم بدون هيچ امكاناتي و همه اينها مخفي و با برنامه ريزي انجام مي شد و خوب است دوباره تكرار كنم كه اگر انسان برنامه ريزي داشته باشد، در سخت ترين شرايط هم دوام مي آورد و روحيه و نشاط و پيشرفت خود را فراهم مي سازد. ما در اسارت آن چنان آزاد بوديم كه با بهترين روحيه و با امنيت دروني، زندگي خود را مي گذرانديم، چون به هيچ چيز وابستگي نداشتيم و هر چه بود براي خدا بود و بس!
بعد از آزادي آن روز كه تبادل اسرا اعلام شد، قطعنامه منعقد شده بود، اما ما بعد از دو سال آزاد شديم. ما وقتي به ايران برگشتيم حال و هواي سال 60 نبود. روحيات عوض شده بود، دنياي ديگري را در مقابل خود مي ديديم، اما باز به لطف خدا هر كدام از ما راه جديدي را در پيش گرفتيم. در همان اوان بازگشت دوستان و خانواده مرا تشويق كردند تا ادامه تحصيل دهم و از آن جا كه من به درس و فراگيري علوم علاقه زيادي داشتم، اين روحيه را در خودم ديدم كه درس بخوانم و وارد دانشگاه شوم. بلافاصله با پشتكار زياد كلاس كنكور رفتم و با سهميه اي كه داشتيم با رتبه خوبي در پزشكي مشهد قبول شدم. آن چنان درس مي خواندم كه جزو نفرات اول باشم و بودم. با همان روحيه بچه 18-17 ساله درس مي خواندم. در همين اثنا ازدواج هم كردم و بعد از پايان دوره پزشكي بلافاصله دوره تخصصي را هم گذراندم و به لطف خدا الان جراح عمومي هستم و با همان نشاط دروني كه وديعه الهي است، به فعاليت خود ادامه مي دهم و گاه شبانه روز تلاش مي كنم. *** بهتر است بدانيد دكتر وحيدرضا اكرامي فرد در دوران دانشجويي دوبار دانشجوي نمونه كشوري شده و اين جانباز آزاده در حال حاضر جزو پزشكان نمونه كشوري است. او سه فرزند دارد. *** امروز جانبازان و آزادگاني مثل دكتر اكرامي فرد كم نيستند. آنها الگوهاي زنده و قهرمانهاي در دسترس هستند كه ما و جوانان جامعه ما بايد از ايثار، مقاومت، صبر، پشتكار و نيروي خارق العاده آنها درس و الگو بگيريم. جانبازان و آزادگاني كه محدوديتهاي جسمي و تنگناي زمان و فرصتهاي از دست رفته آنها را محصور نكرده و سد راه پيشرفتهاي بزرگشان نشده است. آنها يادگارهاي زنده حماسه ماندگار ملت ايران هستند كه بدون شك ايران و ايراني، در درازناي تاريخ به وجودشان مي بالد. |