|
يه روز يه آقاهه بچه شو بغل مي كنه و اونو مي بوسه. يه خانومه واسه بچه اش قصه مي گه تا خوابش ببره. خانومه مواظبه لباس بچه هه خاكي نشه، يا روش بستني نريزه و خلاصه بچه اش يه فرشته تميز و خواستني باشه كه رو سرش دو تا پاپيون پروانه اي داره. من مي رم جلوي بچه هه و لي لي بازي مي كنم. مي خورم زمين و كثيف مي شم. چون از بوي خاك خوشم مي ياد. لي لي يعني بوي خاك. اما اون بوي عطر خارجي مي ده كه عمه اش از انگليس آورده و هيچ بوي خاكي آن دور و برها پيدا نمي شه. يه روز اين بچه هه مي خواد آبنبات بخوره، همون آقاهه مواظبشه كه كسي به آبنبات بچه اش دست نزنه. مواظبشه مگس رو آبنباتش نشينه. مواظبشه چيز آلوده و كثيف نخوره. اين بچه هه تا حالا لواشك نخورده و قرقروتهاي رجب آقا رو نمي فهمه چيه. اين چه بچه عجيبيه كه هيچ چي سرش نمي شه. مثلاً همين زنگ خونه ها رو زدن و فرار كردن كه واسه ما قديمي شده و اون هيچي بلد نيست. اين بچه هه احمق است. دست خانومه رو ول نمي كنه. اگه يه روز آقاهه بره هي گريه مي كنه، هي نق مي زنه. و تا قول 100 تا لپ لپ و 400 تا بادكنك آبي نگيره ، همين طور اذيت مي كنه. نمي دونيد چه كيفي مي ده سوزن زدن به بادكنك صورتي اين بچه هه و ليس زدن آبنبات چوبي يه بچه ننر. ما مي ريم كنار جوي آب و رو همديگه آب مي ريزيم و جيغ مي زنيم و مي خنديم. آن قدر كه دلمان خنك بشه و مطمئن بشيم كه او تا به حال از بالاي جوي نپريده و او يك بچه جوي آب نديده است. ما عمراً اگه اونو تو دار و دستمون راه بديم! اون جاش رو صندلي آخر پاركه، همون جايي كه آقاهه اونو دعوا مي كنه به خاطر اينكه از يك مشت بچه بي پدر و مادر لواشك گرفته و اينكه تا الان فهميده كه آقا رجب بهترين قرقروتهاي دنيا را مي فروشد و دست او به دكمه زنگ آپارتمان 7 طبقه اي خورده و نتوانسته فرار كند. ما دلمون مي سوزه و براش دست تكان مي دهيم و توي دلمون قول مي ديم كاري به كار بادكنك صورتي او نداشته باشيم . شايد او روزي بخواد آدم باشه و فرشته بودن خسته اش كنه. اون بچه اي است كه هر روز به بچه هاي خوشبخت پارك نگاه مي كنه و مي دونه دستهايش هيچ وقت كثيف نمي شن. دست او توي دست آن خانومه است. |