|

پاي تلويزيونها ميخكوب بوديم. با هر سرويس، نيم خيز و با هر اسپك، از جا كنده مي شديم. ذهن و قلبمان در مكزيك بود. در سالن واليبال شهر «تيخوانا» در آن جا كه نوجوانان سبز پوشمان مي خواستند ايراني بودنمان و بودنشان را به رخ آناني بكشند كه نمي خواستند باورمان كنند. گردنمان راست بود. پشت سر كه نگاه مي كرديم برزيليها و فرانسويها را مي ديديم كه زانو زده اند و چشم دوخته اند به بازوان نوجوانان قهرمانمان.

چينيها خودشان را به آب و آتش مي زدند، اما غيرت ايراني آب روي آتش بود. بچه شيرها قلبشان را در پنجه گرفته و با دلشان مي جنگيدند. ايراني البته جز اين نمي كند. او جنگيدن را با قلب و با دل بلد است. كيلومترها دورتر از مكزيك، اين جا در ايران اما ما هم با قلبمان جنگيديم. قلبها در حال بيرون آمدن از سينه بودند. ست چهارم، مرديم و زنده شديم. ست پنجم ديگر قلبي نداشتيم. وصل شده بوديم به آن بالا. آن بالا، خدا بود و ما بوديم و آرزوهاي ايراني، نذرها و نيازها سنجاق شدند به پنجه شيرها. عدد 14 كه جلوي نام ايران ثبت شد بغضمان تركيد. اشكمان جاري شد و آخرين صحنه را نديديم (ديديم؟) چشم كه از خيسي اشكها شسته شد، سربازان سبزپوش را ديديم كه سجده شكر كردند. سجده كرديم. آن بالا بوديم. قهرماني در جهان هميشه بهانه است. بهانه اي براي به رخ كشيدن ايمانمان و غرورمان كه اينجا سرزمين ايمان است و غرور.

اين جا ايران است زادگاه شيرمردان و شيرزناني كه در همه تاريخ جز سربلندي آرزويي نداشته و ندارند. اين جا ايران است. سرزمين رستمها و فرهادها. سرزمين سياوشها و خسروها، خاستگاه تختيها و رضا زاده ها. زادگاه «جهان آرا»ها و «برونسي» ها و موطن غياثي ها و جديدي ها. اين جا ايران است. سرزمين عشق و ايمان. رئيس جمهور ثانيه اي نگذشت كه سرشار از غرور با تبريكش هنر و غيرت نوجوانان ايراني را رسماً به رخ دنيا كشيد.

ديروز براي اين خاك پرگوهر روزي ديگر بود. روز اتحاد بود و روز همبستگي. پرچم سه رنگ متبرك به نام ا... كه در غرب به اهتزاز درآمد اين جا در ايران كرد و لر، ترك و فارس، بلوچ و عرب، گيلك و مازني از سرخس تا خرمشهر و از گواتر تا سبلان پر از افتخار و غرور ايستادند و عاشقانه سپاس به جا آوردند. عاشقانه سپاس در آستانه مولود منجي. اين قهرماني هديه بود و نشانه. نشانه براي آنها كه هنوز نمي خواهند قدرت ايمان و غيرت را باور كنند و هديه براي آنان كه منتظر خبرند. |