تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
عشقستان
ورزشی
هنری
حوادث
سوسه
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-09-06
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 15شهریور ماه 1386


خوشحال نيستي كه سالميم

 

*ستاره- م

هفته پيش بود كه پسرعموم اومد ماشين ما رو امانت گرفت كه برن سفر. ما هم كه با عموم اينا رودربايستي(يا رودروايستي يا رودرواسي!) داريم، ماشين رو داديم. يه هفته بعد پسر عموم اومد دم خونه تق، تق، تق(صداي دره، فكر ديگه اي نكنين!) و به داداش سيروسم گفت: تو خوشحال نيستي كه ما سالميم! كه داداش سيروسم هم اظهار خوشحالي مضاعفي كرده بود و وقتي سراغ ماشين رو گرفته بود، جواب شنيده بود: مگه تو خوشحال نيستي كه ما سالميم! و دوباره اظهار خوشحالي مضاعف تر از سوي داداش سيروس و اصرار دوباره پسرعمو به خوشحالي ما از سالم بودن آنها! خلاصه ته و تويش دراومد كه ماشين زبان بسته مان را چپ كرده اند و ماشين نفله شده است؛ ولي خودشان سالمند و ما بايد خوشحال باشيم!

بار امانت
در بساط بي دلان، اختر شمردن مشكل است
آبروي خود ميان خلق بردن مشكل است
صحنه آيينه را ديدار بلبل شرط نيست
جلوه طاووس را در گل فشردن مشكل است
آبدزدك در خفا آبي به خجلت مي خورد
مال مردم را ميان جمع خوردن مشكل است
هر كه بامش بيش، برفش بيش، يعني فصل برف
زندگاني بالاخص اطراف جردن مشكل است
پير، ما را وقت رفتن نكته اي در كار كرد:
كارها را دست نامحرم سپردن مشكل است
نيست «جانا» بردن بار امانت هيچ سخت
زير بار منت اغيار مردن مشكل است
(عمو بوالفضول)

چند خبر جالب:
الهام: هدف دولت محدود و قانونمند كردن ازدواج مجدد است !(خبرگزاري فارس)
معاون امنيتي انتظامي وزير كشور: هويت نسل جوان به مرز بحران رسيده! (فردا نيوز)
در كانادا زنان مسافر خوش پوش تر از مردان هستند!(خبرگزاري عصر ايران)
«اليور استون» دوباره پيشنهاد ساخت فيلم جديدش از احمدي نژاد را مطرح كرد !(عصر ايران)
آمپول ضد پيري به بازار آمد !(فردا نيوز)

راستش يه چيزي هست كه...روم نميشه بگم! جون ما اصرار نكنين! باشه. ولي مامانم گفته به كسي نگيها. هنوز نه به داره نه به باره! شما هم پيش خودتون بمونه. به خواننده هاي روزنامه چيزي نگينها. مثل اينكه يكي از همكارهاي صفحه سوسه از من خوشش اومده و قراره به زودي بيان خواستگاري. اسمش «ب- م». تا قطعي نشدن موضوع اسم كاملش رو نميگم!(اي خدا، يعني چه ماشيني داره، موبايلش Nهفتاده؟ !خونه اش چند متريه؟ !آخ جون شوهر!)
***
گفتم تو هميشه ساده اي؟ گفت بله
آهوي كنار جاده اي؟ گفت بله
گفتم تو موافقي زن من باشي
با سرعت فوق العاده اي گفت: بله!(خالو راشد)
***
عشق يعني اينكه تو باور كني
مي تواني يك نفر را خر كني
كذب را هنگام فعل مخ زني
آنچنان گويي كه خود باور كني
با دروغي جور شد گر امر خير
راست را هرگز مبادا شر كني
عشق همچون طايري تو خالي است
راست گر در آن رود پنچر كني
مي شود چون موم در دستت اگر
از خودت حرف قلمبه در كني
مي تواني گر چه هستي بي سواد
شعرهاي خوشگلي از بركني:
«تن مپوشانيد از باد بهار»
نقل قول از شخص پيغمبر كني
«بر سر عشاق گو طوفان ببار»
چتري از اغراق را بر سر كني
«خيز و جهدي كن چو حافظ تا مگر»
وصف جام و باده و ساغر كني
بعد يك مقدار تمرين، كذب محض
مي شود جاري چو لب را تر كني
مي شود او عاشق تعريفهات
اندكي لب را اگر ترتر كني!
نزد اختر چون كه بنشيني مباد
وصف چشم و ابروي زيور كني!
پيش زيور نيز چون هستي مباد
نقل رنگ گيسوي آذر كني
روي هم رفته نبايد پيش شان
صحبت از معشوقه اي ديگر كني
از دروغت خار گل مي گردد
ومي شود تقديم يك جيگر! كني
گر پسر هستي بيابي دختري
يا اگر هم دختري، شوهر كني
***
از صدرالاشرف نقل مي كنند: هنگام بازگشت از سفر عربستان سعودي كه براي حمل جسد رضاشاه به معيت شاه (محمدرضا) به مكه رفته بودم، در هواپيما شاه به من گفت: ما در اينجا آثار عمران و آبادي و ساختمانهاي نو زياد ديديم، ولي از دانشگاه و مدارس عاليه خبري نبود.
به شوخي گفتم: اگر اينجا هم دانشگاهي مي داشت، باعث زحمت حكومتشان مي شد.
شاه گفت: همين طور است!
***
يك خاطره جالب از كنكور
يه بار سر جلسه كنكور چيزي ديدم كه حواسمو پرت كرد و باعث شد آخر اختصاصيا وقت كم بيارم. حوزه  ما يه مدرسه بود؛ اون آخراي خيابون نواب. صندلي من درست بغل پله هاي مدرسه بود و از اونجا راحت پايين رو مي ديدم. وسط پله ها يه در بود كه متوجه شدم در توالته. وسطاي امتحان يه قالب بزرگ يخ آوردند و همون وسط كنار در توالت گذاشتند روي زمين. با گوشت كوب و سنگ به جونش افتادن تا به تيكه هاي كوچكتري تقسيم شد. بعد يه شيلنگ از تو همون توالت كشيدن بيرون و يخدون رو با اون آب و اون يخها پر كردند.
ديگه تقريباً مطمئن شده بودم كه اگه از تشنگي بميرم، از اون آب نمي خورم. (اين رو هم داشته باشيد كه هوا وحشتناك گرم بود)
بالاخره آب رو آوردند. توي پارچهاي قرمزي كه به چشم من شبيه آفتابه مي يومد. نتيجه اين كه از تشنگي مردم!(اشتراني)
***
يك نفرخنديد در حدي كه من
ديدم از وي انتهاي حلق را!
(رفيع)
***
- فرمانده از سربازي كه مي خواست بدون چتر بپرد، سراغ چترش را گرفت. سرباز گفت: هوا خوب بود، برنداشتم.
- پروانه دور و بر گلها نمي پلكيد، مي گفت: به گرده گلها و گياهان آلرژي دارم.
- وقتي در خودم غرق شدم، فهميدم شناگر ماهري نيستم.(مهدي محمدي)
***
نوشتن لازم است، اگر نخواهيم روزها را تهي بگذرانيم.

  


از سوسه هاي رسيده

 

تلفن 1616 (بنياد شهيد و ايثارگران): نمي آييد اما پاسخ مي گيريد
- مي آييد اما پاسخ نمي گيريد!!!
استفاده از گاز براي خودروها از شايعه تا واقعيت
- شايد هم براي بسياري از مردم از شايعه تا رؤيا!
آذربايجان شرقي در جذب توريسم ناموفق است
- بقيه هم بين خودمان بماند چون مايه آبروريزي است.
بالاترين رقم درآمد سودجويان از قاچاق مواد مخدر است
- گمان مي كنم الان كار بنزين با صرفه تر باشه!
فلسفه طب سوزني در چين...
- در آنجا فلسفه اش هر چه هست نمي دانم اما در اينجا فعلاً به كشف فلسفه جوالدوز نياز داريم.
كشف ژنهاي مرتبط با خستگي
- حتماً در پشت ميزهاي كار و جلسات ادارات پيدا شده است.
افزايش قيمت مسكن ربطي به فولاد ندارد
- اصلاً ربطي به هيچكس ندارد و شايد هم احتمالاً مرتبط با مستأجر است

  


تذكرة الخفيه ؛ بانوي من

 

آبتين محبتي

چند صباحي است كه از پخش سريال «جواهري در قصر» مي گذرد و در خلال همين زمان نه چندان طولاني، بي گمان يانگوم به بانوي اول ايران تبديل شده !و براستي كه او شرك بزرگ روزگار ماست!
و هرگاه به افزايش روز افزون محبوبيت و مقبوليت اين زن (يانگوم جان) فكر مي كنم، انگشت حسرت مي گزم و بر خود مي لرزم و بيش از پيش باور مي كنم كه صحبت از اين سريال، بحثي زنده و آموزنده است.
جهد بليغي صورت گرفته تا با تمام قوت و يقين تلقين شود كه يانگوم پاپ نمونه خوبي است !حال آنكه در همان نگاه اول هم او به زشتي ها و پلشتي هاي عديده اي مبتلاست! از همين رو اين نوشته فروتنانه سعي دارد تا شمه اي از آن احوال را تنها با قصد تنوير هر چه بيشتر افكار عمومي بازگو كند، باشد كه اين غارتها، غيرتي را برانگيزد و با كژيها بستيزد.
پ ابتدا به ساكن آنچه ذهنهاي آگاه و بيدار را بر مي آشوبد، فداكاريها و از جان گذشتگيهاي يانگوم براي بقاي سلطنت و حفظ رژيم منحوس و منحط ستمشاهي است!
- وجود يك حس انتقامجويي سخيف در يانگوم جان تا با بانو چويي بي گناه بستيزد و آبرويش بر زمين بريزد. عملي قبيح و شنيع كه در فرهنگ غني ما سخت نكوهيده است!
- ترويج آشكار و گستاخانه افكار ضاله فمينيستي !دقت كنيد كه بيشتر نقشهاي اصلي داستان را زنان ايفا مي كنند و كلمه قبيحه (بانوي من) لقلقه زبان و دغدغه كلان تمامي بازيگران است.
- برهم زدن توازن در انتخاب رشته داوطلبان علوم تجربي !پر پيداست كه با خلق چهره اي كاريزماتيك از پزشكي به نام يانگوم، قسم اعظم داوطلبان تجربي، كوركورانه و كبك صفتانه رشته پزشكي را براي ورود به دانشگاهها انتخاب خواهند كرد و اسباب بروز تغييرات مورفولوژيك و زيست محيطي خواهند شد. آن هم درست بعد از اينكه آثار زيانبار برنامه هايي مانند خانواده دكتر ارنست و پزشك دهكده در حال محو شدن بودند!
- ترويج لهو و لعب و فسق و فجور كه به صورت حاد در روابط نامشروع افسر مين با يانگوم متجلي مي شود. بديهي است كه به خاطر پاره اي ملاحظات سياسي و صنفي، اين مورد احتياج به تذكار و تكرار و شرح و حاشيه اضافي ندارد.
- ترويج پارتي بازي. در سراسر اين سريال هر گاه مشكلي گريبان يانگوم جان را مي گيرد، به جاي ضابطه ها، همواره رابطه ها هستند كه موجب خلاصي او مي شوند. به اين مورد بايد اضافه كرد چاپلوسي و دست بوسي را كه در تمام مدت صداي انكرالاصوات طبل تبليغش گوش خرد را كر مي كند.
- پراگماتيسم، از ماكياولي تا ويليام جيمز. براي يانگوم، تنها هدف اوست كه اصالت دارد و هر چيز و هر كس بايد چنان رام و آرام شوند تا او به مقاصد شوم و مذموم خود برسد. نامبرده در اين راه نه تنها از قانون شكني ابايي ندارد، بلكه در اين راه مخاطب ناآگاه را با خود همگام و همكلام مي كند.
اين رنجنامه به پايان آمد، اما حكايت همچنان باقي است. در پايان بر خود لازم مي بينم تا از دوست و همكار نازنين و فرزانه ام سركار خانم بانو چويي و دوستان عزيز و مشفقم يولي و گيوميونگ چويي به نيكي ياد كنم كه تنها حضور سبز آنان است كه چهره آن بت محتضر را مختصر روغن و رونقي داده !و از صميم قلب آرزو مي كنم تا با نابودي يانگوم جنايتكار و اربابانش تشنگان وادي طلب از زلال عذب سيراب شوند.

  


حكايت «خان مدد» و غولهاي گنده

 

* مهدي نصيري

يكي بود يكي نبود. يك شكارچي مهرباني سالها پيش در ولايت غربت زندگي مي كرد كه از بس خوب بود و به همه كمك مي كرد، اهل ولايت اسم او را گذاشته بودند «خان مدد».
خان مدد براي تازه عروس و دامادها وام بلاعوض جور مي كرد، براي مستضعفان خانه اجاره مي كرد، به گرسنه ها چلوكباب آهو مي داد و پيرزنها و پيرمردهاي خسته و غمگين و تنها را كول مي گرفت و از خيابان به آن شلوغي رد مي كرد و... ]توضيح اينكه: منظور از خان مدد خانم يانگوم نمي باشد، زيرا ايشان به هر حال زمين تا آسمان با هم متفاوتند و الخ[
باري، يك روي كه «خان مدد» رفته بود توي جنگل شكار بكند، حواسش پرت شد و نفهميد و يك صندوقچه فسقلي را پيدا كرد. بعد دستي روي آن كشيد و درش را باز كرد كه در طرفة العيني يك غول گنده بي شاخ و دم از توي آن بيرون جست و رو به روي خان مدد ايستاد و گفت: «بابا... بابا، بابا...» خان مدد هر چه خواست به آن غول نفهم بفهماند كه باباي او نيست و اصلاً تا به حال ازدواج نكرده كه خداي نكرده يه همچي بچه اي هم داشته باشد، غول زبان نفهم نفهميد كه نفهميد.
باري !خان مدد از روي اجبار غول را بغل كرد و برد توي ولايت و كارش از صبح تا شب شد اينكه برود توي كوه و جنگل شكار بكند و بريزد توي شكم غول بي شاخ و دم و تازه ظهرها و شبها كه جوانهاي جنگل در خواب ناز بودند خان مدد بيچاره كه تازه يك خودروي مسافربري VANثبت نام كرده بود، مي رفت دنبال مسافركشي در ولايتشان تا بتواند از عهده خرج و مخارج بچه غولش بر بيايد.
چند هفته گذشت و غول روز به روز غول تر شد تا اينكه يك دست و يك پايش از توي حياط ويلايي ده هكتاري «خان مدد» هم بيرون زد. خان مدد كه حالا از خرج خورد و خوراك و پوشاك و تحصيل و بازي و غيره و ذلك بچه اش هم درمانده بود، ديگر نمي دانست كه با هيكل عظيم الجثه او چيكار بكند. بنابراين رفت توي كوه و كمر و در فضاي باز به ادامه زندگي پرداخت.
روزي از روزها كه «خان مدد» روي يك تكه سنگي نشسته بود و داشت گريه مي كرد، غول خرس گنده آمد و گفت: بابا جان من ديگر بزرگ شده ام و بايد به دانشگاه بروم و از قرار معلوم هيچكس پشت در دانشگاه نمي ماند و اصل حال است. خان مدد رفت غول خرس گنده را در يك دانشگاهي در ولايت غربت ثبت نام كرد. خودش هم رفت دنبال يك راهي براي خلاصي از شر غول گنده بگردد.
باري غول بي شاخ و دم رفت دانشگاه و هر سال شاگرد اول شد و به عضويت تيم ملي درآمد و به عنوان اولين غول دنيا به كره مريخ پرواز كرد و روي خاك مريخ روپايي زد و ركورد فرياد بلند در زير آب دنيا را شكست و ژنرال شد و به جنگ اكوان ديو رفت و تيم ملي را قهرمان كرد و با اليور كان كشتي گرفت و دو تا قورباغه را به مغز يك ميمون كوچولوي فرانسوي پيوند زد و قلب يك فك را به موهاي كوتاه يك پري دريايي پيوند داد و براي نظير شنبه يك زوجه مالدار اختيار كرد و...
در همين اوضاع و احوال، خان مدد يك راهي پيدا كرد و با يك روباهي ريخت روي هم! «خان مدد» رفت پيش غول و به بهانه گشت و گذار او را برد به يك پارك كوچولو در جنگل كه روباه نامرد داشت در آن مي چريد. بعد گفت: آه ه ه... يادته!! و شروع كرد به تعريف ماجرا كه يادته من تو رو از توي صندوق درآوردم... كه يك مرتبه روباه جلو آمد و گفت: از توي صندوق؟! مگر اين غول خرس گنده توي صندوق جا مي شود. غول گفت: چرا نمي شود؟! بيا برويم امتحان كنيم. بعد هر سه رفتند يك صندوق خريدند و غول رفت توي آن و روباه هم در را قفل كرد و يك دست محكمي به خان مدد داد و چك تراولش را گرفت و رفت پي كارش.
«خان مدد» هم با خيال راحت يك نفس عميق كشيد و راه خانه را در پيش گرفت كه وسط راه دو تا سرباز آمدند و زير كتفش را گرفتند و به جرم تخريب، اختفا و تحقير مغزها گرفتند و بردند از ولايت پرت كردند بيرون. «خان مدد» كه تشنه اش شده بود، دست كرد زير سنگ و يك شيشه نوشابه اي بيرون آورد و آنقدر تشنه اش بود كه به سرعت در آن را باز كرد. هنوز پلك نزده بود كه در طرفة العيني يك دودي به هوا بلند شد و يك غولي از توي شيشه درآمد و گفت: سلام بابا جان!
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم نبايد همين طور نادانسته و بي هوا در چيزي را باز كند.

  


دعاي خير شما پشت سرماست

 

* مخبرالسلطنه

خدا نكند اين آدم ابوالبشر چيزي دلش بخواهد و نتواند راههاي رسيدن به آن را ميسر سازد. حضرت ما كه بشخصه هر آنچه خواستيم بر عكس آن در رديف اموراتمان واقع شد. في المثل هفته ماضي به قصد سفر به درياي شمال كرديم. آب دريا كمثله بر بيابان خشك شده بود، ماهي در آن پر نمي زد. في الحال امور كثيره و اسباب التذاد در پشت گرفته، راه عزيمت به جنگل كج كرديم غافل از اينكه بلديه به مثابه اذناب شيطان به جان اشجار و علوفه افتاده به تخريب جنگل مشغول بود.
علي الهذا قصدمان صرفاً تخريب يك فقره مسابقه ادبيات طنز دار حوزة الهنر دارالخلافه است و تنها بدين سبب دست مبارك به كمر باريك قلم، آلوده كرديم كه درد دلي و دق دلامان را از بابت سنة ماضي در ارتباط با مسابقه فوق به رشته تحرير درآوريم.
قرض آنكه حضرت سنة ماضي فراخوان مسابقه طنز مكتوب حوزة الهنر دارالخلافه را در جرايد كثيره رويت نموده و به جرأت قصد آن نموده مسابقه فوق را با طنازيهاي مباركمان مفتخر نماييم.
هر چند به واسطه قرار گرفتن مكتوبات فخيمه مان در بينابين يادداشتهاي نو قلمان بي مزه و كج سليقه معاصر ترديد داشتيم، ليكن صلب ملوكانه آرام داشته تنها به قصد دريافت هبه و جايزه و پاداش و مسكوكات مختلف ابعاد بهار آزادي خويشتن را مجاب ساخته اقدام ورزيده مجموعه از صناعات مكتوبه مان را به جهت داوري در مسابقه فوق مرسول داشتيم.
لهذا احوالاتمان مدام در پي اعلام نتايج بود كه هيچ اخباري نيامد مگر يك مرسوله مكتوبه به نشاني عمارت معظمه مان از طرف ستاد برگزاري مسابقه طنز مكتوبه! كه در آن آمده
از: ستاد برگزاري طنز مكتوبه حوزة الهنر دارالخلافه
به: جناب مخبرالسلطنه قطب الدنيا و الاخره
موضوع: يا للعجب
احتراماً، سلام عليكم، ياللعجب كه جنابعالي با اين دو سطر نام و نشان و صفات و اسامي نام چنين لاطائلات را طنز مكتوب نهاده، چنان جرأت به خرج داشته كه جملگي ايشان را به مسابقه مذكور ارسال داشته ايد. و لابد توقع مسكوكات بهار آزادي داريد. زهي خيال باطل! لياقت شما همان اخراج از روزنامه است و جريده مباركه تان را بايد به اتهام انتشار و چاپ چنين خزعبلات به دار مجازات آويزان كرد والا موقوف داشت.
علي ايحال ما چنين آرا اولياي معلوم الحال را ظل توجهات قرار نداده، به غايت گريسته حرص توهين فوق الذكر به صورت اشك ديده از درون خارج ساخته. فلذا تصميم گرفتم سنة آتي مسابقه مذكور را تحريم نموده، مطلقاً در آن شركت ننماييم.
موكداً، اعلام مي داريم شيوه طنازي قلم ما با پرده پوشي بر اهالي طنز قدم برداشته، صناعات مختلفه و معززمان تنها بر خلايق و عوام و جمله رعايا و نوكرها مفهوم و قابل ادراك است. حضرت ما معتقديم كه نه كلام ما بر قشر روشنفكر معلوم است و نه خود سخن آنها را مي فهميم. كار ما به مثابه بازي علي دايي در تيم ملي است كه همانقدر كه عوام را خوش آيد و دل ايشان شاد سازد، شاد باشيم.
مع ذلك همچنان از دل برآمده ها را به كتابت در مي آوريم، اميد كه بر دل شما در ثانيه مستمر كنوني مشغول مطالعه اين سطور فخيمه هستيد، التذاذ حاصل گردد. از ملال دنيا همين ما را بس است كه دعاي خير شما پشت سر ماست و گر چه مسكوكات بهار آزادي را از جمله رعايا و نوكرهاي مملكت فخيمه دوست تر مي داريم؛ حال كه مسير نشده ناچاريم اين چنين بازار گرمي كرده، خويشتن به پاي شما اندازيم. بلكه از اين بابت همين يك وجب ستون از حضرتمان واپس گرفته نشود و لقمه چلوكبابي سر سفره زن و بچه مان برقرار باشد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com