|
*ستاره- م
هفته پيش بود كه پسرعموم اومد ماشين ما رو امانت گرفت كه برن سفر. ما هم كه با عموم اينا رودربايستي(يا رودروايستي يا رودرواسي!) داريم، ماشين رو داديم. يه هفته بعد پسر عموم اومد دم خونه تق، تق، تق(صداي دره، فكر ديگه اي نكنين!) و به داداش سيروسم گفت: تو خوشحال نيستي كه ما سالميم! كه داداش سيروسم هم اظهار خوشحالي مضاعفي كرده بود و وقتي سراغ ماشين رو گرفته بود، جواب شنيده بود: مگه تو خوشحال نيستي كه ما سالميم! و دوباره اظهار خوشحالي مضاعف تر از سوي داداش سيروس و اصرار دوباره پسرعمو به خوشحالي ما از سالم بودن آنها! خلاصه ته و تويش دراومد كه ماشين زبان بسته مان را چپ كرده اند و ماشين نفله شده است؛ ولي خودشان سالمند و ما بايد خوشحال باشيم!
بار امانت در بساط بي دلان، اختر شمردن مشكل است آبروي خود ميان خلق بردن مشكل است صحنه آيينه را ديدار بلبل شرط نيست جلوه طاووس را در گل فشردن مشكل است آبدزدك در خفا آبي به خجلت مي خورد مال مردم را ميان جمع خوردن مشكل است هر كه بامش بيش، برفش بيش، يعني فصل برف زندگاني بالاخص اطراف جردن مشكل است پير، ما را وقت رفتن نكته اي در كار كرد: كارها را دست نامحرم سپردن مشكل است نيست «جانا» بردن بار امانت هيچ سخت زير بار منت اغيار مردن مشكل است (عمو بوالفضول)
چند خبر جالب: الهام: هدف دولت محدود و قانونمند كردن ازدواج مجدد است !(خبرگزاري فارس) معاون امنيتي انتظامي وزير كشور: هويت نسل جوان به مرز بحران رسيده! (فردا نيوز) در كانادا زنان مسافر خوش پوش تر از مردان هستند!(خبرگزاري عصر ايران) «اليور استون» دوباره پيشنهاد ساخت فيلم جديدش از احمدي نژاد را مطرح كرد !(عصر ايران) آمپول ضد پيري به بازار آمد !(فردا نيوز)
راستش يه چيزي هست كه...روم نميشه بگم! جون ما اصرار نكنين! باشه. ولي مامانم گفته به كسي نگيها. هنوز نه به داره نه به باره! شما هم پيش خودتون بمونه. به خواننده هاي روزنامه چيزي نگينها. مثل اينكه يكي از همكارهاي صفحه سوسه از من خوشش اومده و قراره به زودي بيان خواستگاري. اسمش «ب- م». تا قطعي نشدن موضوع اسم كاملش رو نميگم!(اي خدا، يعني چه ماشيني داره، موبايلش Nهفتاده؟ !خونه اش چند متريه؟ !آخ جون شوهر!) *** گفتم تو هميشه ساده اي؟ گفت بله آهوي كنار جاده اي؟ گفت بله گفتم تو موافقي زن من باشي با سرعت فوق العاده اي گفت: بله!(خالو راشد) *** عشق يعني اينكه تو باور كني مي تواني يك نفر را خر كني كذب را هنگام فعل مخ زني آنچنان گويي كه خود باور كني با دروغي جور شد گر امر خير راست را هرگز مبادا شر كني عشق همچون طايري تو خالي است راست گر در آن رود پنچر كني مي شود چون موم در دستت اگر از خودت حرف قلمبه در كني مي تواني گر چه هستي بي سواد شعرهاي خوشگلي از بركني: «تن مپوشانيد از باد بهار» نقل قول از شخص پيغمبر كني «بر سر عشاق گو طوفان ببار» چتري از اغراق را بر سر كني «خيز و جهدي كن چو حافظ تا مگر» وصف جام و باده و ساغر كني بعد يك مقدار تمرين، كذب محض مي شود جاري چو لب را تر كني مي شود او عاشق تعريفهات اندكي لب را اگر ترتر كني! نزد اختر چون كه بنشيني مباد وصف چشم و ابروي زيور كني! پيش زيور نيز چون هستي مباد نقل رنگ گيسوي آذر كني روي هم رفته نبايد پيش شان صحبت از معشوقه اي ديگر كني از دروغت خار گل مي گردد ومي شود تقديم يك جيگر! كني گر پسر هستي بيابي دختري يا اگر هم دختري، شوهر كني *** از صدرالاشرف نقل مي كنند: هنگام بازگشت از سفر عربستان سعودي كه براي حمل جسد رضاشاه به معيت شاه (محمدرضا) به مكه رفته بودم، در هواپيما شاه به من گفت: ما در اينجا آثار عمران و آبادي و ساختمانهاي نو زياد ديديم، ولي از دانشگاه و مدارس عاليه خبري نبود. به شوخي گفتم: اگر اينجا هم دانشگاهي مي داشت، باعث زحمت حكومتشان مي شد. شاه گفت: همين طور است! *** يك خاطره جالب از كنكور يه بار سر جلسه كنكور چيزي ديدم كه حواسمو پرت كرد و باعث شد آخر اختصاصيا وقت كم بيارم. حوزه ما يه مدرسه بود؛ اون آخراي خيابون نواب. صندلي من درست بغل پله هاي مدرسه بود و از اونجا راحت پايين رو مي ديدم. وسط پله ها يه در بود كه متوجه شدم در توالته. وسطاي امتحان يه قالب بزرگ يخ آوردند و همون وسط كنار در توالت گذاشتند روي زمين. با گوشت كوب و سنگ به جونش افتادن تا به تيكه هاي كوچكتري تقسيم شد. بعد يه شيلنگ از تو همون توالت كشيدن بيرون و يخدون رو با اون آب و اون يخها پر كردند. ديگه تقريباً مطمئن شده بودم كه اگه از تشنگي بميرم، از اون آب نمي خورم. (اين رو هم داشته باشيد كه هوا وحشتناك گرم بود) بالاخره آب رو آوردند. توي پارچهاي قرمزي كه به چشم من شبيه آفتابه مي يومد. نتيجه اين كه از تشنگي مردم!(اشتراني) *** يك نفرخنديد در حدي كه من ديدم از وي انتهاي حلق را! (رفيع) *** - فرمانده از سربازي كه مي خواست بدون چتر بپرد، سراغ چترش را گرفت. سرباز گفت: هوا خوب بود، برنداشتم. - پروانه دور و بر گلها نمي پلكيد، مي گفت: به گرده گلها و گياهان آلرژي دارم. - وقتي در خودم غرق شدم، فهميدم شناگر ماهري نيستم.(مهدي محمدي) *** نوشتن لازم است، اگر نخواهيم روزها را تهي بگذرانيم. |