تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
بادبادك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-09-11
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 20شهریور ماه 1386


يك كلاغ خبر آورده!

 

افروز ارزه گر
خب اين طبيعي است كه وقتي از انبوه كلاس هاي تابستاني با تكاليفي كه كمتر از دوران مدرسه نيست، فارغ مي شوم، انتظار شربت خنك و دلچسبي را مي كشم كه در آشپزخانه در انتظار نشسته است.
كيفم را به گوشه اي پرت مي كنم و خودم را وسط اتاق مي اندازم. و احوال تك تك خانواده را براي به دست آوردن ليواني شربت جويا مي شوم.
همه حيران و سرگردان از اين اتاق به آن اتاق مي دوند. همه يعني عزيز جون، مامان و عاليه خانوم پرستار بچه ها.
مامان اسباب بازيهاي بچه ها را زير و رو مي كرد و عزيز جون تمام خرت و پرت هاي صندوق عتيقه اش را بيرون مي ريخت. عاليه خانوم در كابينت ها را هي باز و بسته مي كرد.
داد زدم: باور كنيد شربت نمي خواهم!
آه و ناله اي از اتاق عزيز جون بيرون آمد. با احتياط پرسيدم: چي شده؟ دنبال چي مي گرديد؟
عزيز جون روسري يي را كه كسي تا به حال اجازه دست زدن به آن را نداشته و با ارزش ترين تكه چيز هاي ارزشمند داخل صندوقچه است را در برابر چشمان متعجب من كنارش مي گذارد و مي گويد: دنبال نخود سياه!
كمي نزديك به روسري مي شوم. مي پرسم: براي چي؟
گفت: براي آبگوشت.
با دقت به گل هاي برق برقي روسري نگاهي كردم. عزيز جون بقچه ها را جابجا مي كرد. پرسيدم: عزيز نخود ها كه تو كابينت است. چرا توي صندوق را مي گرديد؟
و روسري را روي سرم انداختم: حتماً فكر مي كنيد من آن را توي صندوق گذاشتم!
عاليه خانوم كه دستش يك ليوان گل گاوزبان بود، من را از اين كنجكاوي رها كرد: دنبال شناسنامه داييت مي گردند . گم شده.
ناگهان مامان و عزيز جون كه به تازگي، حضور من در خانه را حس كرده بودند، اخم هاي دلنشيني را براي عاليه خانوم بيچاره فرستاند. كه چرا جلوي اين بچه حرف زدي و اين بچه زبانش لق است و باز مي خواهي دايي اش شر به پا كند و هزار نكته ديگر بر اين موضوع كه من هنوز «بچه» ام.
عاليه خانوم هاج و واج ليوان را گذاشت و به ادامه مأموريتش در گشتن كابينت ها برگشت.
عزيز جون با عصبانيت روسري را از من گرفت و بعد از اطمينان يافتن از سالم بودنش سر جايش گذاشت.
مامان از آن نگاه هاي پر نصيحتش كرد و گفت: خواهش مي كنم به داييت هيچي نگو. باشه؟
عزيز ناله زد: سجلش دست من بوده...
گفتم: چي چيش؟
مامان ترجمه كرد: شناسنامه.
ژست يك كارآگاه قهار را گرفتم و گفتم: خب دايي خبر نداره؟
عزيز اشاره اي به من كرد : تو اين مدرسه ها به بچه ها چي ياد مي دن؟
و باز با غصه ادامه داد: دستم سپرده بود به امانت. حالا اگه بياد دنبالش، جوابشو چي بدم؟!
نمي دانم اين را عزيز جون سؤال كردند يا فقط براي افسوس بود. هرچه بود كسي حرفي نزد.
مامان دوباره تأكيد كرد: شتر ديدي، نديدي ها!
گفتم: شتر ديدم، نديدم!
و يك سخنراني مفصل درباره امانت داري و خبر چيني و وفاداري ايراد نمودم.
و براي اين كه همگي با خيال راحت به جستجويشان ادامه دهند، براي خريد مجله به بيرون رفتم. توي راه از خانه تا سر كوچه دختر خاله گرامي، معصومه خانوم، آقاي عمو جان، پسر خاله مامان و دايي آقا، دوست قديمي پسر دايي و هزار نفر كه فقط مي شناختمشان و نسبت فاميلي شان يادم نيامد را هم ديدم. همگي سلام رساندند.
بعد از خريد مجله و برگشتن به خانه، خانه را بسيار شلوغ و پر از سر و صدا ديدم. به محض ورود من همه ساكت شدند.
بچه ها جلو دويدند و اداي كر و لال ها را برايم در آوردند.
مامان و عزيز جون هم قيافه قهر به خودشان گرفته بودند. دايي خودش را به خواب زده بود. و از كسي هيچ گونه شربتي انتظار نمي رفت.
به پيش عاليه خانوم رفتم. و عاليه خانوم ليواني آب خنك را سر كشيد و شروع كرد به تعريف كردن: ... دايي ات سراسيمه به خونه آمد و گفته توي راه از سر كوچه تا خانه هزار نفر بهش گفتند بدو شناسنامه و تمام اسناد و مدارك و ... همه با هم آتش گرفته و دود شده رفته هوا. حالا هم جوش كرده، بيهوش افتاده. من هم دارم گل گاوزبان درست مي كنم. تو هم يك استكان مي خوري؟
من هم شتر ديدم نديدم از در پشتي خانه رفتم تا براي خودم آبميوه بخرم.

  


رفيق شفيقي براي ماركوپولو

 

يوسف محمدزاده
آقا اجازه بي اجازه، چه خبرتان است كه اين قدر شلوغش كرده ايد؟ هنوز 10،12 روز تا شروع مدرسه ها مانده است، هنوز وقت براي يللي تللي داريد، هنوز... خلاصه هنوز داريد در هواي تابستاني نفس مي كشيد. فعلاً كه در و ديوار مدرسه از بيكاري دارند همديگر را مي پايند و من هم به عنوان عضوي گرفتار بر روي اين عزيزان نظاره گر سر رفتن حوصله ام هستم. لابد متعجب شديد كه اصلاً چرا الان من اينجا هستم، ها؟ نه داداش از اين تفكرات رؤياگونه بياييد بيرون كه من يك هفته اين اطراف آفتابي نشوم. از قديم مشخص بوده است كه ما نقشه ها موجودات چسبونكي هستيم و به همين راحتي ها جايي را از دست نمي دهيم آن هم در و ديوار يك مدرسه. حالا بماند اينكه چگونه شد ما به آن سرزمين قليان مانند دراز تبعيد نشديم؛ يعني تبعيد نشديم كه هيچ، ما را به يك مأموريت پاداش گونه هم فرستادند. حالا باز هم بگوييد كه ما نقشه ها نچسبيم. و اما پيش خودمان كه يك رازي مي ماند، راستش را بخواهيد من اين يك هفته در به در دنبال يك عدد بند مي گشتم. بله بندي كه كمي كارهاي ما رو راست و ريس كند ديگر. حالا خودتون ديگه تا آخر قضيه را بگيريد. بگيريد ديگر دستم خسته شد.
مأموريتي در «تون» با استفاده از بند (پ)
بله به شما گفتم كه دنبال چه چيزي مي گشتم و آن چيز بسيار خوب از پس اين مأموريت برآمد. بالاخره ما نقشه ها هم بايد زرنگ بازي در بياوريم تا به شما آدمها بقبولانيم كه ما هم اينكاره ايم. اصلاً نمي شود كه تمام كارهاي مهم و سري را شما انجام بدهيد براي همين من به جاي تبعيدگاه به مأموريت گاه رفتم. مي گوييد كجا؟ همين اطراف جايي كه به آن مي گويند فردوس.
بله، در زماني كه من در فردوس بودم آنجا آب و هوا كاملاً گرم و خشك بود. نمي دانم شايد به همين علت بوده است كه اين سرزمين را از زمانهاي دورتر «تون» مي ناميدند. البته در مورد اين نام دلايل ديگري هم مي توان نام برد. مثلاً اينكه اين سرزمين ساخت دست چينيها و تورانيها بوده است و «تون» كلمه اي چيني است و بايد بسيار در حفظ آن كوشش كرد، زيرا ممكن است ناگهان... بشكند. به هر حال تا سال 1308 نام تون بر پيشاني اين شهر حك شده بود تا اينكه عمو فردوس از راه رسيد.
و اما در اين شهر ما به زمانهاي دورتري هم رفتيم. نه خير هنوز تازه مي خواهند ماشين زمان را اختراع كنند و ما يك عدد از اين خودروها را در پاركينگمان پارك نكرده ايم، اما مي توانيم با بازديد از مدرسه عليا سفري به دوران حكومت صفويان داشته باشيم و يا به مسجد جامع فردوس سري بزنيم كه از عهد سلجوقيان پا برجا مانده است. باز هم مي توانيم به دور دستها ببريمتان؛ مثلاً به زمان اسماعيليه كه «تون» پس از «الموت» مهم ترين بلاد اين حكومت بود كه در اين زمان به گفته سفرنامه ها و متون كهن از آن به عنوان شهري بزرگ و آباد ياد كرده اند. خسته شديد يا نه مي خواهيد به 4 هزار سال پيش زماني كه مادها و پس از آن ساگارتيان كه از اقوام آريايي اين شهر را بنا كرده اند، برويد. بنابراين مي توان مردم فردوس را از ايرانيان اصيل نام برد. همان مردمي كه شهرشان از گذشته هاي دور به دارالمؤمنين تون و يا بلده طيبه تون مشهور بوده است و همانهايي كه مثل تمام خراسانيها و البته ايرانيها زير تيغ حمله مغولان ويرانگر با وجود مقاومت 40 هزار مردم ساكن آن همگي كشته شدند كه در روايات گفته شده است از اجساد اين قربانيان تپه اي ساخته شده است و تخت هلاكوخان را بر روي اين تپه انساني قرار دادند.
بله تمام تاريخ اين گونه بوده است. آقا اصلاً زندگي فراز و نشيب دارد و مردم فردوس بار ديگر گرفتار اين نشيب روزگار شده اند، 29 سال پيش زلزله اي مهيب اين شهر را لرزاند كه بسياري ازمردم كشته شدند. عده زيادي به شهرهاي مشهد و تهران مهاجرت كردند كه نتيجه آن به كاهش جمعيت اين شهر منجر شد كه امروزه به حدود  24 هزار نفر مي رسد.
 اندوهگين شديد؟ خوب شد كه اول آماده تان كردم وگرنه از اين حرفهاي من پس مي افتاديد. تا حالا فقط ناملايمات روزگار را برايتان گفتم.
به هر حال شما هم اگر به فردوس سري بزنيد احتمالاً حالا ديگر خبري از اين حرفها نيست. شما مي توانيد به جاي آبغوره گيري به باغهاي انار و مزارع زعفران سري بزنيد و همچنين از صنايع دستي اين شهر مثل پارچه بافي (تون بافي) سفالگري، قالي بافي، گليم بافي و...ديدن كنيد.
با تمام اين حرف و حديثها مي توانيم يادي از ماركوپولو بكنيم كه در سفر دور دنيا سري هم به اين شهر و ديار زد.
من كه از بودن در فردوس خسته نشده بودم، ولي به هر حال مأموريتم در «تون» به پايان رسيد و براي آخرين جايي كه بروم سري به آبگرم فردوس زدم، البته فقط براي ديدن. اميدوارم دركم كنيد كه چرا آب تني نكردم. به هرحال ما نقشه ها هم از چيزهايي وحشت داريم ديگر.

  


اضطراب عجيبي به نام مدرسه

 

سيد علي طباطبايي
دوباره كم كم وقت مدرسه رفتن نزديك شده و احتمالاً شما هم تا كنون به سراغ قلم و دفترهاي خاك گرفته خودتان رفته ايد! اين وقت از سال كه مي رسد نوجوانها احساسات متفاوتي را نشان مي دهند، بعضي از آنها خوشحال مي شوند و بعضي ديگر هم زانوي غم بغل مي گيرند. اينكه يك نوجوان به انتظار چنين روزي بنشيند يا اينكه با وحشت نزديك شدنش را نظاره كند به اين بر مي گردد كه مدرسه او را به ياد چه خاطراتي مي اندازد؟ براي بعضي مدرسه يعني حضور دوباره در جمع دوستان و شركت در فعاليتهاي گروهي، اما براي برخي ديگر اين به معني يك نبرد سخت و دشوار با درس و كتاب است. شما جزو كدام دسته ايد؟
معمولاً بچه هايي كه مدرسه را دوست ندارند كساني اند كه با درسهاي خود دچار مشكل هستند. براي اين بچه ها، ورود دوباره به مدرسه مي تواند بسيار پرتنش و بعضاً با افسردگي همراه باشد. اما قضيه وقتي خيلي بغرنج تر مي شود كه به ياد بياوريم بيشتر نوجوانان احساسات خودشان را با والدينشان در ميان نمي گذارند. اين اشتباه باعث مي شود خيلي وقتها مجبور شوند به تنهايي با اين احساس اضطراب مبارزه كنند. اگر شما هم علاقه چنداني به آماده شدن براي مدرسه نداريد و كارهاي مدرسه را مدام با تأخير انجام مي دهيد بهتر است با خودتان رو راست باشيد و درباره احساساتتان با يك نفر صحبت كنيد. شايد هم خود شما مشكلي نداريد، اما يكي از دوستان شما با اين مشكل مواجه است. در اين صورت اين وظيفه شماست كه سر صحبت را باز و كشف كنيد نگراني دوست شما از چيست.
گاهي اوقات صرفاً يك حمايت معنوي مي تواند بسياري از اضطرابها را از ميان ببرد و گاهي نيز براي برطرف شدن بعضي نگرانيها بايد از ديگران كمك بگيريد. مثلاً ممكن است ناتواني يك دانش آموز در مسائل آموزشي ناشي از اختلالهاي پنهان يادگيري باشد كه در صورت درمان، مشكل نگراني نيز برطرف خواهد شد.
حالا براي اينكه كمي حال و هواي ستون اين هفته را عوض كنيم به «ويسكانسن» مي رويم تا ببينيم برخي از بچه هايي كه با مدرسه مشكل داشته اند، چگونه مشكل خود را حل نموده اند. در «ويسكانسن» مدرسه مجازي 12 ساله تشكيل شده و چند هفته پيش در آغاز سال تحصيلي گردهمايي دانش آموزان و دبيران مدرسه تشكيل شد تا كل مجموعه پيش از شروع سال با يكديگر آشنا شوند. اين دانش آموزان كه در ادامه سال تنها از طريق صفحه رايانه با هم در تماس خواهند بود در اين روز فرصت يافتند مثل بقيه بچه ها ارتباطات اجتماعي خود را تقويت كنند.
اين مدرسه مثل باقي مدرسه ها كتاب و برنامه درسي و ديگر منابع را در اختيار دانش آموزان قرار مي دهد اما علاوه بر اين مسؤوليتهاي بيشتري را نيز بر عهده نوجوانان محصل خود نيز قرار مي دهد. اين بچه ها مشق هاي خود را از طريق پست الكترونيك براي معلمان ارسال كرده و هر ماه چند بار نيز تلفني با معلمان خود در تماس هستند. خوبي اين روش آن است كه دانش آموزان مي توانند وقت بيشتري را صرف قسمتهايي بكنند كه بيشتر ضعف دارند.
گرچه اين روش خيلي از مشكلات مدارس سنتي را ندارد، ليكن مثل همه روشهاي ديگر مشكلات خاصي نيز وجود دارد. مثلاً بار اجتماعي مدرسه در اين روش حذف مي شود و نوجوانان در تحصيل خود تنها هستند. و از سوي ديگر در اين روش نقش والدين نيز بسيار پررنگتر مي شود.
از ديگر مزاياي اين روش آن است كه امكان تحصيل را براي دانش آموزاني كه در فاصله زيادي از مراكز پر جمعيت زندگي مي كنند را فراهم مي كند.

  


هندبال هم خودش فوتبال است!

 

* ايرج نويسا
اينجا راديو بادبادك است. دوستان عزيز نوجوان، دختر خانمها، آقا پسرها سلام. وقت بخير.
]موسيقي[
امروز برنامه ما يك ويژگي خيلي خيلي مهم دارد، ما با يك برنامه بسيار كوتاه در خدمت شما هستيم. كوتاه، سريع و پر انرژي درست مثل موسيقي كه در ادامه خواهيد شنيد.
]موسيقي[
البته اين ويژگي خودش يك ويژگي ديگر هم دارد و آن هم اينكه من از همين اول برنامه مي دانم راجع به چه موضوعي مي خواهم حرف بزنم و هم مي دانم كه برنامه چقدر طول مي كشد. دارم كم كم پيشرفت مي كنم.
]موسيقي[
چرا اينقدر من پر حرفي مي كنم؟ ما اصلاً امروز وقت نداريم پس برويم سر اصل برنامه. دوستان عزيز و شنوندگان محترم ما امروز مي خواهيم راجع به ورزش با هم حرف بزنيم. ورزش، سلامتي، تندرستي!
]موسيقي[
سيگار دشمن سلامتي است!
]موسيقي[
اين آنونس البته خيلي ربطي به موضوع ما نداشت اما خب سلامتي خودش به ورزش مربوط است ديگر!
]موسيقي[
سلمان عزيز چند دقيقه اي پشت خط ارتباطي است و با انرژي آماده ارسال يك گزارش است. با هم مي شنويم تا بعد از آن باز هم درباره ورزش حرف بزنيم.
«به گزارش راديو بادبادك»
ما همه بازيگريم
سلمان يزدي
سلام به تمام دوستان عزيز، اميدوارم حالتان خوب باشد و ايام به كامتان، آقا ما خيلي مخلصيم! آقا ما خيلي با شما شنوندگان عزيز حال مي كنيم! از اينجا تا آلاسكا ما به شما ارادتمنديم، امروز خيلي روز خوبيه، هوا گرمه، اما من از نهايت شادي حواس پنج گانه خودم را از دست دادم، حالا دليل اين خوشحالي فقط و فقط شما هستيد! چون طبق آمار، روز به روز داره تعداد شنوندگان ما زيادتر مي شه و همين طور انرژي ما هم بيشتر مي شه، خوب بريم سر اصل مطلب، امروز سه شنبه 20 شهريور هشتاد و شش است و فردا چهارشنبه  21 شهريور هشتاد و شش، روز سينما و ما هم از آنجا كه خيلي از نوجوان ها با سينما و بازيگري حال مي كنن، تصميم گرفتيم موضوع امروز رو اختصاص بديم به سينما و بازيگري خوب، همراه ما باشيد:
* سلام دوست عزيز، من گزارشگر راديو بادبادك هستم
خودت را معرفي كن؟
** به نام خدا، من رضا سهرابي هستم
* چقدر اهل سينما رفتن و فيلم نگاه كردن هستي؟
** من زياد سينما نمي رم، اما فيلم زياد نگاه مي كنم و بيشتر به فيلمهاي خارجي علاقه مندم تا ايراني، به نظرم سينماي ايران زياد خوب نيست.
* دوست داشتي بازيگر بودي؟
** يك زماني آره، خيلي دوست داشتم، اما حالا نه، به نظرم كار سختيه و من نمي تونم بازيگر بشم، بازيگري كار هر كسي نيست.
* خيلي ممنون

* سلام دوست عزيز، من گزارشگر راديوبادبادك هستم.
خودت را معرفي كن؟
** به نام خدا، من ليلا زوهاني هستم.
* چقدر اهل سينما رفتن و فيلم نگاه كردن هستي؟
** من حداقل ماهي يك بار به سينما مي رم، اما بيشتر سعي مي كنم فيلمهايي ببينم، كه كارگردان و بازيگران مطرحي داشته باشد و هر فيلمي را نگاه نمي كنم.
* دوست داشتي بازيگر بودي؟
** به نظر من همه ما بازيگر هستيم، و هر كدام در نقش خودمان سعي مي كنيم در زندگي بهترين بازي را انجام بديم، تا تو ذهن مردم ماندگار بشيم، اما بازيگري در سينما را دوست ندارم. بايد هر روز توي جلد فرد ديگري رفت و هر روز رنگ عوض كرد.
* بهترين فيلم ايراني كه ديدي و الان اسمش يادت هست؟
** فيلم «مادر» به كارگرداني علي حاتمي و بازيگري اكبر عبدي، امين تارخ و محمدعلي كشاورز.
* متشكرم.
خوب دوستان عزيز، اين هم از گزارش امروز، زياد وقت نداريم و من هم بايد برم دكتر تا شايد حواس پنج گانه خودم را به دست بيارم، اما قبل از خداحافظي چه با ربط و چي بي ربط دوست داشتم اين جمله رو كه تو يك نمايشنامه خونده بودم بگم: «در يك غمنامه بزرگ، هنرپيشه نقش دوم هرگز نمي ميرد.» تا هفته ديگر، بدرود.
]موسيقي[
اينجا راديو بادبادك است تنها راديو نوشتاري جهان !
]موسيقي[
شما كه الان نشسته ايد پاي راديو، چقدر به ورزش اهميت مي دهيد؟ ورزش اساساً خيلي چيز خوبي است. به ورزش اهميت بدهيد. حداقل يك سوم چيزي كه به خوردن اهميت مي دهيد. مهم است به جان شما
]موسيقي[
اصلاً هر كس ورزش نكند ] بيب[
]موسيقي[
متاسفانه تهيه كننده برنامه خودش اصلاً ورزش نمي كند براي همين پاي حرف حساب كه رسيد بوق زد. بوق بزن عزيزم، بوق بزن اما ورزش كن!
]موسيقي[
در همين فاصله يكي از دوستان شنونده با برنامه تماس گرفته اند و پرسيده اند اين آقاي مجري خودش چقدر به ورزش اهميت مي دهد كه به ما مي گويد اهميت بدهيم؟ براي روشن شدن ذهن اين عزيز شنونده و ساير شنوندگان محترم عرض مي كنم كه بنده آنقدر به ورزش اهميت مي دهم كه همين حالا در حال آماده شدن براي سفر به اردوگاه ميرزا كوچك خان رامسر هستم. مي روم كه در بيست و يكمين جشنواره هندبال شهرهاي كشور شركت كنم.
ورزش، هندبال، هيجان
]موسيقي[
پس چي فكر كرده ايد؟ همه ورزش كه فوتبال نيست هندبال هم هست، واليبال و بسكتبال هم هستند بقيه هم هستند. ما هم كه هستيم . شما هم لطفاً باشيد تا هفته بعد كه بنده از اين مسابقات برگردم و بعد مفصل تر با هم درباره ورزش حرف بزنيم. تا آن موقع مرحمت شما زياد، جلوه شما برقرار و به اميد ديدار. در پناه حق باشيد.

  


به بهانه دويست ساله شدن خالق جوجه اردك زشت؛ تولدتان مبارك!آقاي اندرسن عزيز

 

زينب حاجي محمدزاده

درباره او
1. متولد دوم آوريل 1805 در اودنسه دانمارك.
2. پدرش پينه دوز فقيري بود كه در عين حال كتاب زياد مي خواند.
3. در يازده سالگي پدرش را از دست داد.
4. اهل درس خواندن نبود و مدام داستانهايي را كه سالها پيش پدرش از قصه هاي هزار و يك شب برايش گفته بود براي بچه ها به صورت پانتوميم و يا باله اجرا مي كرد.
5. زماني كه تنها چهارده سال داشت براي ادامه راه مورد علاقه اش (تئاتر) به كپنهاك پايتخت دانمارك رفت.
6. روزي شانس در خانه اش را زد و آقاي كالينز رئيس تئاتر سلطنتي دانمارك به صورت كاملاً اتفاقي يكي از نمايشنامه هاي او را خواند.
7. به هزينه فردريك ششم و با تلاش همين آقاي كالينز توانست بورس تحصيلي در رشته ادبيات دريافت كند.
8. اولين داستانش در سال 1835 منتشر شد.
9. وي در زمان حياتش 157 داستان و افسانه، 800 قطعه شعر، 6 رمان و نوشته هاي متفرقه داشته است.
10. هانس كريستين اندرسن گرچه هيچ گاه ازدواج نكرد و بچه اي نداشت ولي طبيعت بچه ها را خيلي خوب درك مي كرد.

هزار و يك سؤال
سؤالهاي من اين بار شايد از پشت پينه هايي بيرون بجهند كه دستان پدر شما خالقشان بودند هنوز هم آن دستها را به خاطر داريد؟
و يا قصه هاي هزار و يك شب را كه تنها تفريح كودكيهاي هانس كوچك بود و پدرش؟
از مرگ پدر چه چيزهايي به خاطر داريد؟
و مادر كه انگار همه نگرانيهاي ريز و درشت زندگي شما را به دوش مي كشيد از او چه چيزهايي براي گفتن داريد؟
چند سال داشتيد كه به كپنهاك رفتيد؟
سالهاي اول زندگي در پايتخت دانمارك چطور بود؟
آقاي كالينز چه تأثيري در زندگي شخصيتان داشت؟
جايزه اي كه پس از انتشار اولين داستانتان از طرف شاه وقت دانمارك دريافت كرديد چه بود؟
معروفترين آثارتان كدامند؟

سفري داستاني
نقطه عطف سفر من تا شما شايد از قلمتان شروع شود ولي هر چقدر به شما نزديكتر مي شوم به راحتي مي فهمم كه من با شما فاصله اي دارم به وسعت...
من شايد از پدر به شما سفر كنم پدري كه گرچه پينه دوز بود ولي از كتابهاي زيادي كه مي خواند حرفهاي زيادي هم براي گفتن داشت. من از تك تك داستانهاي هزار و يك شب به پسركي يازده ساله سفر مي كنم كه هانس كريستين اندرسن نسل من است.
من به درس معضل كودكيهاي شخصيت اول گزارشم هم سفر ميكنم و مادر كه نگرانيهاي كودك كنجكاوش لحظه اي آرامش نمي گذاشت.
من به سفر هم سفر مي كنم به كپنهاك و همه خوابهاي طلاييش براي ادامه راهي كه مي خواستيد و سه سالي كه با سختي گذشت با فقر با...
و به نمايشنامه كوتاه كه توجه رئيس تئاتر سلطنتي را به خود جلب كرد. من به پله هاي ترقي به اوج هم سفر مي كنم.
و بورسيه تحصيلي در رشته ادبيات در 23 سالگي. من به شانزده ماه سفر به دور اروپا جايزه ويژه شاه به مناسبت چاپ اولين داستان شما هم سفر مي كنم.
من به جوجه اردك زشت، به پري دريايي، به دخترك كبريت فروش و به سوزن هم سفر مي كنم و دلم براي فاصله زيادم با شما مي سوزد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com