|
افروز ارزه گر خب اين طبيعي است كه وقتي از انبوه كلاس هاي تابستاني با تكاليفي كه كمتر از دوران مدرسه نيست، فارغ مي شوم، انتظار شربت خنك و دلچسبي را مي كشم كه در آشپزخانه در انتظار نشسته است. كيفم را به گوشه اي پرت مي كنم و خودم را وسط اتاق مي اندازم. و احوال تك تك خانواده را براي به دست آوردن ليواني شربت جويا مي شوم. همه حيران و سرگردان از اين اتاق به آن اتاق مي دوند. همه يعني عزيز جون، مامان و عاليه خانوم پرستار بچه ها. مامان اسباب بازيهاي بچه ها را زير و رو مي كرد و عزيز جون تمام خرت و پرت هاي صندوق عتيقه اش را بيرون مي ريخت. عاليه خانوم در كابينت ها را هي باز و بسته مي كرد. داد زدم: باور كنيد شربت نمي خواهم! آه و ناله اي از اتاق عزيز جون بيرون آمد. با احتياط پرسيدم: چي شده؟ دنبال چي مي گرديد؟ عزيز جون روسري يي را كه كسي تا به حال اجازه دست زدن به آن را نداشته و با ارزش ترين تكه چيز هاي ارزشمند داخل صندوقچه است را در برابر چشمان متعجب من كنارش مي گذارد و مي گويد: دنبال نخود سياه! كمي نزديك به روسري مي شوم. مي پرسم: براي چي؟ گفت: براي آبگوشت. با دقت به گل هاي برق برقي روسري نگاهي كردم. عزيز جون بقچه ها را جابجا مي كرد. پرسيدم: عزيز نخود ها كه تو كابينت است. چرا توي صندوق را مي گرديد؟ و روسري را روي سرم انداختم: حتماً فكر مي كنيد من آن را توي صندوق گذاشتم! عاليه خانوم كه دستش يك ليوان گل گاوزبان بود، من را از اين كنجكاوي رها كرد: دنبال شناسنامه داييت مي گردند . گم شده. ناگهان مامان و عزيز جون كه به تازگي، حضور من در خانه را حس كرده بودند، اخم هاي دلنشيني را براي عاليه خانوم بيچاره فرستاند. كه چرا جلوي اين بچه حرف زدي و اين بچه زبانش لق است و باز مي خواهي دايي اش شر به پا كند و هزار نكته ديگر بر اين موضوع كه من هنوز «بچه» ام. عاليه خانوم هاج و واج ليوان را گذاشت و به ادامه مأموريتش در گشتن كابينت ها برگشت. عزيز جون با عصبانيت روسري را از من گرفت و بعد از اطمينان يافتن از سالم بودنش سر جايش گذاشت. مامان از آن نگاه هاي پر نصيحتش كرد و گفت: خواهش مي كنم به داييت هيچي نگو. باشه؟ عزيز ناله زد: سجلش دست من بوده... گفتم: چي چيش؟ مامان ترجمه كرد: شناسنامه. ژست يك كارآگاه قهار را گرفتم و گفتم: خب دايي خبر نداره؟ عزيز اشاره اي به من كرد : تو اين مدرسه ها به بچه ها چي ياد مي دن؟ و باز با غصه ادامه داد: دستم سپرده بود به امانت. حالا اگه بياد دنبالش، جوابشو چي بدم؟! نمي دانم اين را عزيز جون سؤال كردند يا فقط براي افسوس بود. هرچه بود كسي حرفي نزد. مامان دوباره تأكيد كرد: شتر ديدي، نديدي ها! گفتم: شتر ديدم، نديدم! و يك سخنراني مفصل درباره امانت داري و خبر چيني و وفاداري ايراد نمودم. و براي اين كه همگي با خيال راحت به جستجويشان ادامه دهند، براي خريد مجله به بيرون رفتم. توي راه از خانه تا سر كوچه دختر خاله گرامي، معصومه خانوم، آقاي عمو جان، پسر خاله مامان و دايي آقا، دوست قديمي پسر دايي و هزار نفر كه فقط مي شناختمشان و نسبت فاميلي شان يادم نيامد را هم ديدم. همگي سلام رساندند. بعد از خريد مجله و برگشتن به خانه، خانه را بسيار شلوغ و پر از سر و صدا ديدم. به محض ورود من همه ساكت شدند. بچه ها جلو دويدند و اداي كر و لال ها را برايم در آوردند. مامان و عزيز جون هم قيافه قهر به خودشان گرفته بودند. دايي خودش را به خواب زده بود. و از كسي هيچ گونه شربتي انتظار نمي رفت. به پيش عاليه خانوم رفتم. و عاليه خانوم ليواني آب خنك را سر كشيد و شروع كرد به تعريف كردن: ... دايي ات سراسيمه به خونه آمد و گفته توي راه از سر كوچه تا خانه هزار نفر بهش گفتند بدو شناسنامه و تمام اسناد و مدارك و ... همه با هم آتش گرفته و دود شده رفته هوا. حالا هم جوش كرده، بيهوش افتاده. من هم دارم گل گاوزبان درست مي كنم. تو هم يك استكان مي خوري؟ من هم شتر ديدم نديدم از در پشتي خانه رفتم تا براي خودم آبميوه بخرم. |