تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
عشقستان
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-09-13
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 22شهریور ماه 1386


وقتي اسفناج شهردار تمام شود!؛ يا راستي منم آق بابام!

 

* ارژنگ حاتمي

چشامو روي هم مي زارمو ... هع هع ... تو رو به يادم مي يارمو ... هع هع (اين «هع هع» صداي «سكسكه» است، توضيح نگارنده)
- واقعاً اين آلبوم «دي جي سكسكه» معركه است.
تق پق شترق !
-- چي شد «يوگي»؟
- هيچي «بوبو» افتاديم توي دو سه تا دست انداز!
-- عجيبه تا حالا سابقه نداشته توي آسمون هم دست انداز باشه! يوگي حواست باشه دور بر اولين پمپ بنزيني كه ديدي فرود بيايم!
يوگي با كشتي پرنده اش كه بتازگي اون رو گازسوز كرده بود، فرود اومد و به دنبال مشتري براي فروختن سهميه بنزينش به صورت آزاد بود ...
بمب بامب بمب بامب!
- چي شده؟ اوضاع خطريه؟ فروختنمون؟ مأمورا ريختن؟!
-- نه «بوبو»، اين صداي پاي اون گوريل 13متري است.
- مگه «گوريل انگوري» و «بيگلي بيگلي» رو توي باغ وحش نگه نمي داشتند؟!
- پس بگو چرا توي آسمون دست انداز بود، اين گوريل وقتي پاهاشو به زمين مي كوبه تمام چاله چوله ها و دست اندازها و سرعت گيرها از زمين كنده ميشن مي رن هوا!
- مگه ميشه؟
-- از اونجا كه ما تونستيم با كشتي سي ان جي سوز پرواز كنيم، پس نتيجه مي گيريم توي اين داستان هيچ چيزي غيرممكن نيست ... حتي شايد ما همين الان «دي جي سك سكه» معروف كه با زدن سك سكه در وسط آهنگهاش سبك جديدي در خوانندگي ايجاد كرد رو هم ببينيم!
- يوگي اونجا رو نگاه كن،دي جي سكسكه! داره از اونور خيابون رد ميشه، چقدر هم ناراحته!
يوگي و بوبو، دي جي سكسكه رو صدا كردند و ازش پرسيدند كه آلبوم جديدش كي درمياد، دي جي با ناراحتي آهي از اعماق وجودش (تقريباً از ته كف پاش!) كشيد و گفت: من ديگه دي جي سكسكه نيستم، حتي آقاي سكسكه هم نيستم، چند روز پيش بوق بلند يك ماشين كه صداي بوقش شبيه عربده گودزيلا بود، منو ترسوند و من سكسكه ام بند اومد، حالا ديگه نمي تونم آلبوم جديدم رو كامل كنم، ديروز هم خانمم كه «حنا» رو باردار بود بر اثر همين آلودگيهاي صوتي سقط جنين كرد.
- ها؟! اون كه هنوز به دنيا نيومده بود، چطوري روش اسم گذاشتيد؟
دي جي سكسكه: خب رفتيم سونوگرافي فهميديم دختره! اگه به دنيا مي اومد عمرا نمي ذاشتم از بچگي بره توي مزرعه كار كنه، بچه رو بايد بفرستي كتابخونه و فرهنگسرا تا فرهنگش بره بالا!
يوگي لبخند تلخي زد و گفت: بالاخره اتفاقي است كه افتاده، به نظرم حالت زياد خوب نيست و احتياج به استراحت داري، سريعتر برو خونه و استراحت كن!
دي جي سكسكه: چي؟ استراحت؟ اون هم توي آپارتماني كه ما زندگي مي كنيم؟ اين «مادر بزرگه» اصلا فرهنگ آپارتمان نشيني نداره، خونش رو فروخته و همراه با مرغ و خروس و اون «مخمل» پر سر و صداش اومدن تو آپارتمان ما زندگي مي كنن، بعضي موقع ها هم «هاپوكومار» مياد بهشون سر مي زنه، از دستشون يه لحظه هم آسايش نداريم!
دي جي سكسكه اين رو گفت و دور شد، در همين لحظه يه نفر به يوگي و بوبو نزديك شد و گفت: بنزين آزاد داري؟
- چقدر مي خو ... اِ من شما رو مي شناسم، شما «ويلي فاگ» هستي،هموني كه دور دنيا رو قصد داره در هشتاد روز طي كنه، ولي شما طبق زمان بندي انجام شده بايد بيست و چهار ساعت پيش از اينجا رد مي شدين!
ويلي فاگ: راستش توي مترو بودم كه برقا رفت، بيست چهار ساعت تموم توي مترو گير كردم، يه ماشين خريدم بقيه راه رو با ماشين شخصي مي خوام برم!
يوگي باك خودروي آقاي فاگ رو پر كرد كه ناگهان نوري پديدار شد ...
--آي چشمام ... كور شدم ... كچل! كله ات رو بگير اونور ... تو كي هستي؟
فرد تاس با ناراحتي گفت: بايد هم منو نشناسي!
يك دفعه يوگي اون رو شناخت:
-- اِ اي كيو سان! تو باز كچل شدي؟! دفعه آخري كه ديدمت موهات رو دمب اسبي بسته بودي، نكنه رفتي آش خوري؟!
اي كيو سان: نه بابا! ما نخبه ها معافيم! به خاطر اينكه شهرداري زباله ها رو به موقع از دم خونه هاي مردم جمع نمي كنه، وضع بهداشتي محلمون و مخصوصاً مدرسه آنكوكوچي خيلي بد شده، باز همه بچه ها كچلي گرفتند، نامزدم «سايوجان» هم منو ول كرد و رفت ...!
بوبو صداي گريه اي شنيد، به يوگي نگاه كرد و گفت: يوگي! تو باز احساساتي شدي و داري گريه مي كني؟!
-- نه ابله! مي بيني كه چشمام باروني نيست ... صداي گريه از اون طرف مياد ...
- آها ... اون زنبوره است، به نظرم هاچه! حتماً باز دست ننه اش رو توي خيابون ول كرده!
بوبو به نزديك هاچ رفت و گفت: آخه زنبور كله مكعبي!، چرا تو اينقدر گم مي شي؟
هاچ با گريه جواب داد: آخه اسم كوچه هاي شهر هر 12 ساعت يه بار عوض مي شه، من با اين مخ كوچيكم كه نمي تونم اسم كوچه ها و ميدونهاي شهر رو مدام حفظ كنم.
- خب با تلفن همراهت يه زنگ به مامانت بزن.
هاچ: خطم اعتباريه و اين روزا توي شهر اصلاً آنتن نمي ده.
هاچ اين جمله رو گفت و رفت.(البته بايد اين نكته رو توضيح بدم كه شما نبايد توقع مي داشتيد كه يوگي و يا بوبو به عنوان يك شهروند خوب به شهروند ديگر- يعني هاچ - كمك كنند و با تلفن همراه خودشان با مادر هاچ تماس بگيرند؛ زيرا يوگي و بوبو هر دو خرس هستند و بنا بر آخرين يافته هاي علمي خرسها رفتار شهروندي و احساس مسؤوليت و از اين جور چيزها حاليشان نمي شود!، ايضاً توضيح نگارنده)
- اوه ماي گاد! يوگي اونجا رو نگاه كن، تا حالا چنين جونوري ديده بودي؟ يه گربه و سگ به هم چسبيده ... دارن به طرف ما ميان.
-- IQ! اين همون «گربه سگ» معروفه كه پيتر هانن خلقشون كرده.
- اما مگه شهرداري سگها رو جمع آوري نكرده بود؟! چرا گربه اينقدر ناراحته ... سلام گربه سگ چه خبرا؟ بنزين منزين نمي خواي؟!
سگ با خوشحالي گفت: واق واق! نه عزيزم! بنزين نمي خوايم!
- مگه شهرداري شما سگها رو جمع آوري نكرده بود؟
سگ: واق واق! در قفس باز موند من هم فرار كردم!
- چرا گربه اينقدر ناراحته؟
سگ: گربه توي اخبار شنيده قراره تمام گربه هاي شهر رو عقيم كنند ... اما نمي دونه تا اين طرح بخواد اجرايي بشه بايد صد جا تصويب بشه تا بودجه بگيره، تا اون موقع هم شونصد سال طول مي كشه ... من كه هر چي بهش مي گم نگران نباش قبول نمي كنه ... هه هه هه!
در همين لحظه «جري» و «هاشي مو تو» دست در دست هم وارد يك سوپرماركت شدند، پشت سرشون هم «جري» و «مخمل» وارد شدند، بعد چند دقيقه صداي جيغ مردم و شكسته شدن چيزهاي مختلف به گوش رسيد.
گربه سگ رفت و يوگي داشت به اين موضوع فكر مي كرد كه چرا فعاليتهاي شهرداري در امر مبارزه با موشها اينقدر كم شده.
بوبو نگاهي به يوگي كرد و گفت: يوگي! من كم كم دارم مي ترسم، نگاه كن «دخترك كبريت فروش» كه چند وقت پيش شهرداري از توي خيابون جمعش كرد و بردش توي يك كارگاه قاليبافي بهش كار داد، حالا داره اون طرف خيابون وزن مي كنه و آدامس مي فروشه! اونور رو نگاه «جير جير» و «واتو واتو» و يه عالمه كفتر! يكي داره توي شهر كفتر بازي مي كنه!
در همين لحظه فردي به يوگي و بوبو نزديك شد و گفت:« من به شما توضيح مي دهم؛ اين روزها اوضاع شهريه يه كم قاطي پاتي شده،علت اين همه نابساماني هم اينه كه متأسفانه قيمت اسفناج در بازارهاي جهاني بالا رفته و اين ماده حياتي كمياب شده و در نتيجه آقاي شهردار نمي توانند بخوبي گذشته كارهاشون رو انجام بدهند ... البته بين خودمان باشد، برخي مي گويند كمبود اسفناج در شهر كار دار و دسته «ژان والژان» است و آنها مي خواهند با ناكارآمد نشان دادن «ملوان زبل» دوباره فضا رو براي شهردار شدن ژان والژان مهيا كنند.»؛ وقتي حرفهاي مرد تموم شد، خداحافظي كرد و به راه افتاد و داخل كوچه اي شد، يوگي هنوز اون مرد رو نشناخته بود، دستي به سرش كشيد و بلند فرياد زد:راستي شما خودتون رو معرفي نكرديد!
اون مرد سرش رو از پشت ديوار كوچه اي كه به داخلش رفته بود در آورد و گفت: «راستي منم «آق بابا»م!»

  


خاطرات من و بابا و سفر

 

هفته پيش بود كه بالاخره پس از كلي بحث و مباحثه و مصاحبه و محاسبه چند ليتر باقي مانده، تصميم گرفتيم، شال و كلاه كنيم و بريم سفر! بابام گفت: امسال ديگه بريم چين! مامانم گفت: نه بريم سوريه! خواهر گرامي گفت: بريم قشم. در همين حال بنده از جاي خود برخاستم و بانگ برآوردم كه يا اهل خانه، اي كم خردان از چه صحبت مي كنيد ؟ آخر با كدامين سوخت، قصد سفر كرديد ؟
خلاصه حرف حساب كه جواب ندارد، تصميم گرفتيم به يكي از شهرستانهاي اطراف برويم. تا نسوزانيم آنچه را كه نبايد بسوزانيم. از آنجا كه خانواده ما از سطح فرهنگ بالايي در رانندگي برخوردار است و به همه قوانين راهنمايي و رانندگي و حقوق شهروندي و از اين چرت و پرت ها احترام مي گذاريم. مرتكب هيچ گونه جرمي نشديم. فقط نمي دانم چرا وقتي در بزرگراه حركت مي كرديم ماشين ها از رو به روي ما مي آمدند و همه براي ما بوق مي زدند. بابا گفت: عجب جامعه خلاف كاري شده اند. مادر گفت: خجالت هم چيز خوبي است، خلاف مي آيند و بوق هم مي زنند.
بابا گوشي همراه رو برداشت و گفت، هر چه زود تر بايد به وظيفه خودم عمل كنم و اين همه خلاف را به پليس گزارش كنم. همين طور كه ماشين ها خلاف مي اومدند و براي ما بوق مي زدند و گلاب به روتون به ما دشنامهاي آبدار مي دادند، باباي ما هم در حال رانندگي به پليس تماس مي گرفت كه ناگهان با چيزي كه انتظار نداشتيم رو به رو شديم. ديديم پليس بزرگراه نيز خلاف مي آمد.
من يكي كه از تعجب شاخ در آوردم. پليس هم با اين خلافكاران همدست بود. تازه قصد داشت ما را نيز متوقف كند. ولي من به بابا گفتم تخت گاز برود كه اينها همه دستشان درون يك كاسه است. شانسمان گرفت كه باباي بنده سالها در مسابقات فرمول 3 نيوتون شركت كرده بود وگرنه از پس اين همه خلافكار كه خلاف مي آمدند، چگونه بر مي آمديم.
مامان از ترس همچو آبشار نياگارا مشغول ريختن عرق از پيشانيش بود. خواهرم گفت: اين بي قانون ها حتي تابلو هاي بزرگراه را نيز بر عكس نصب كرده اند. در همين لحظه يك فروند بالگرد نيروي انتظامي از بالاي سرمان كوب كوب كنان رفت و برايمان دست تكان داد. ما نيز لبخندي زديم و برايش دست تكان داديم. تازه داشتيم خوشحال مي شديم كه اين يكي ديگر با ماست، گوشتان حرف بد نشنود، از آسمان ندا آمد كه اي اهل خلاف بايستيد وگرنه بدبخت مي شويد. ديگر طاقت اين همه ذلت و خواري را نداشتيم. سر و گردن خويش را از ماشين بردم بيرون و خواستم رو به بالا هر چه از دهنم در مياد بهش بگم. كه به علت سرعت بالاي ماشين چشمها و دهانم باز نمي شد و ...
همين طور كه داشتيم در مقابل اين ننگ از خود استقامت نشان مي داديم، متوجه شديم كه ديگر ماشيني از رو به رو نمي آيد. دستهايمان را بالا برديم و به هم زديم در حالي كه آواز هورا بر سر نهاده بوديم. و در اين خيال بوديم كه ماشين هاي خلافكار ديگر تمام شده اند و به اشتباهشان پي برده اند.در همين حين نور زيادي بر صورتمان افتاد و تعداد زيادي از ماشينهاي نيروي انتظامي ماشينهايشان را وسط بزرگراه پارك كرده بودند. خلاف هم حدي دارد. وسط بزرگراه جاي پارك كردن ماشين است ؟ نه راه پس بود و نه راه پيش! بعد از يك مشاوره و مباحثه تصميم گرفتيم چشمهاي خويش را ببنديم و بلند داد بزنيم: آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ...  
ماشين در يك اپسيلن متري نيروي پليس متوقف شد. دوستان پليس، ما را به طرز خيلي خشن از ماشين پياده كردند. من كه مي دونم اسلحه هاشون تقلبي بود، به نظر من اينها اصلاً پليس نبودند. پليس بزرگراه فقط يك تابلوي ايست داره، نه اين همه تشكيلات! چاره اي نبود، با وجودي كه ما خلافكار نبوديم. بايد معذرت خواهي مي كرديم. بابا گفت: تو رو خدا جناب سرهنگ، مريض داريم. عجله داشتيم و ...
اين طور شد كه گفتند: اگر واقعاً اين جوريه كه بريد و ما را آزاد كردند. من هميشه به بابا مي گم كه نمي خواد از اين فرهنگ بالاي خودش تو جاده ها استفاده كنه! آخه بابام آيين نامه خيابون هاي انگليس رو كه ماشينها از اون طرف مي رن رو مطالعه كرده بود. ولي خب همه كه مثل ما فرهنگ بالاي اروپايي نداشتند.
از سر برگشت هم كه يه بار گفتند سهميه سفر مي ديم، يه بار گفتند نمي ديم. ما كه پاك گيج شده بوديم. تصميم نداشتيم برگرديم، اما من خيلي اصرار كردم كه با سهميه سوخت يكي از آشنايان كه در راهنمايي و رانندگي كار مي كند بنزين بزنيم و بيايم. يك سري به شما دوستان بزنم. حال و احوالتون خوبه ؟ در سلامت كامل به سر مي بريد ؟
نتيجه پاياني: زود رسيدن بهتر از دير رسيدن است. و از طرفي دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن است. پس زود رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن است.
سعيد زاهدي

  


نقد از نوع سوم ؛«آقاجان» بيا منو بخور!

 

نگاهي به سريال طنز «چارخونه»
* مجيد تربت زاده
اين اعصاب منه!... ببينين ... اين اعصاب يه منتقده بس كه سر زمستون سياه، سر سياه زمستون، توي چله تابستون، يخ طنزاي «سوسه» رو شكسته، بس كه كهنه هاي نو طنزپردازاي اين صفحه رو شستم. «سوسه» كم بود حالا بايد يخ سريالاي طنز تلويزيون رو بشكونم.




مدوني...؟! طنز با همه پستي ها و بلنديهاش، با همه بلنديها و پستي هايي كه داره، يه مقوله اي شده كه اين روزا حتي «غيرهموطن نما» هايي مثه «نظير شنبه» هم به خودشون جرأت ميدن سريال طنز بسازن.
مدوني...؟! من فكر مي كنم مقصر تلويزيونه. وقتي شونزده، هفده سال پيش تلويزيون يهو تصميم گرفت يخ افسردگي موجود در جامعه رو با برنامه هاي شاد بشكونه، بايد فكر اينجاشو مي كرد. همون زمونا بود كه طنز «بساز و پخش كن» متولد شد. البته اول كار كه بحث يخ شكستن پيش اومد، قضيه «بشكن بشكنه... بشكن، من نمي شكنم... بشكن» هم پيش اومد اما بعد يه جرياني شكل گرفت كه شد شبيه بساز و بفروش هاي قديم. مثلاً وقتي «حاج اكبر معمار» تصميم گرفت به خاطر تقاضاي بالا و سرعت در كار تند و تند ساختمون بسازه و بفروشه از «اوس عمو بنا» و «حسن تيشه» و... هم به عنوان نيروي كار كمك گرفت. ساختمون ساخت و فروخت. بدهم نساخت اما سال بعد ديد كه «اوس ممد» بنا هم شده «حاج ممد معمار» و داره با كمك بقيه «بساز و بفروش» مي كنه. سال سوم، حسن تيشه هم تبديل شد به «حاج حسن معمار» و... خلاصه بعد چند سال همه اونايي كه زير دست «معمار»، عمله و بنا بودن، واسه خودشون «معمار» شدن و جدا جدا بساز و بفروش راه انداختن و خدا مي دونه چي ساختن و چه جوري ساختن. مدوني...؟ حالا من نمي دونم اين طنزاي تلويزيوني بودن كه بساز و بفروشي رو كشف كردن يا بساز و بفروشا بودن كه متوجه شدن كارشون خيلي شبيه ساختن سريال طنزه؟
الان فدات شم كار طنز در تلويزيون شده انبوه سازي و كمتر از 40 يا 50 قسمت حرومه! اينه فدات شم كه... الو، الو... نخير آقاجون تاكسي ارغوان چيه... اينجا تحريريه سوسه است... بعله ... عرض مي كردم در راستاي انبوه سازيه كه «چارخونه» توليد و پخش مي شه و هر چي هم كه در پيت باشه بالاخره يه تعداد از چند ميليون ذائقه مخاطبا رو راضي مي كنه... بي خيال بقيه ذائقه ها!
ببين فروغ...! ببخشين... خواننده عزيز شما يادته كه اون زمانا وقتي بساز و بفروشا توي ساختن خونه، مايه كم مي آوردن، مصالح نداشتن و زورشون نمي رسيد از سيمان كم مي كردن به جاش ماسه رو زياد مي كردن، تيرآهن 18 رو حذف مي كردن به جاش 14 كار مي كردن و اين جور كارا. خب توي سريالاي روتين هم طبيعيه مصالح كم بياد. اونوقت مي شه اگه سوژه نداريم بازيگرا رو بشونيم جلوي دوربين بگيم ادا و اصول در بيارين، يه چيزي تعريف كنين و گريه كنين و خلاصه يه قسمت رو بسازيم. ميشه وقتي «طنز موقعيت» رو نمي شناسيم به جاش از لهجه ها و لباسا و گريماي عجيب و غريب استفاده كنيم. بالاخره يه جاي كار خنده دار مي شه ديگه. مي شه بي خيال طنز لايه به لايه بشيم، «انتقاد» و «پيام» و اين جور چيزا رو فراموش كنيم و به جاش ترانه و آواز بخونيم و تار بزنيم. ببين فروغ... آه... ببينيد، وقتي چند تا بازيگر اين كاره و سرشناس داريم، بودجه هم داريم، تلويزيون هم داريم چرا جوش قصه، كيفيت و «طنز» رو بزنيم؟ وقتي اين بازيگرا كه هر كدوم يه جور توانايي توي عرصه شكلك در آوردن، غش كردن، ژانگولر و... دارن، بيان جلوي دوربين، كافيه مخاطب فقط اونارو با پيژامه راه راه ببينه، همينجوري الكي بهش احساس طنز دست مي ده و ديگه نيازي به بقيه مسايل نيس... الو... الو... بعله... نخير عزيز من... احترام؟ شعور مخاطب؟ نه عزيز من، اشتباه گرفتي اينجا «سوسه» است... بعله عرض مي كردم ديگه لازم نيس زور بزنيم تا قصه واقعاً طنز بنويسيم. كافيه از همه عوامل طنز فقط عنصر «غافلگيري» مخاطب رو داشته باشيم. البته غافلگيري به معني سنتي نه. ببينين... مثلاً من الان دارم اين پاراگرافو مي نويسم، خب، بعد كه شما اين پاراگرافو مي خوني و تموم مي كني طبيعيه كه بايد پاراگراف بعدي رو بخوني، خب، بعد من... پخ خ خ خ خ ... اعتراف كنين ترسيدن... ترسيدين ديگه... جا كه خوردين، خب همين يعني غافلگيري مخاطب ديگه. حتي غول سياه قهوه اي هم جاي شما بود مچاله مي شد از شدت غافلگيري.
ببين چارشنبه! توي كار طنزهاي تلويزيوني، شما مي تواني نوآوري كني، مي تواني نيرنگ كني با مخاطب. ه ي ي ي چ هم به مخاطب مربوطي نيست كه چه چيزي ساخته اي و جلوي او گذاشته اي. شما وقتي پاي قرارداد را امضا مي گذاري، ه ي ي ي چ مسؤوليتي نداري كه كيفيت كار چطور مي شود. ه ي ي ي ي چ كس هم حق ندارد جلوي تو را بگيرد... اگر كسي اينتيقاد بكنه از شما، به مادرجان شكوه... ببخشين... به مسؤولاي تلويزيون مي گويي تا داد تو را از مخاطباني طنز نشيناس و منتقيداي نيرنگ باز بستانن! منتقيد كه حق ندارد با شما نيرنگ كند... نيرنگ مي كني؟ قلوه مي گيري... اي قلوه قلوه... غضروف مي گيري؟ آخر مي داني كار طنز پر دردسر مي باشه، حساس مي باشه. طنز درست و حيسابي بسازي تو را كله پا مي كنن. مي گوين فعلاً اينجا ايسته نكن، برو براي خودت يك گوشه شيشته كن. برو طنز براي بخش خصوصي بساز توي سي - دي بفروش. به اين گيرنده، به آن يكي كاري نداشته باش، افكارت را شوشته كن و بعد برنامه طنز بساز... فهميدي چارشنبه؟ اين طوري مي شود كه آدم مجبور است يك چيزي ساخته كند به اسم طنز و آن را فروش كند به تلويزيون... و گرنه تو را مي فرستن بروي توي مرغداري، مرغ و خروسها را جاجا كني... فهميدي؟
آقاجان به عنوان مديرعامل «سوسه» داره به من مي گه: «اين نقد سريال رو تموم كن و گرنه همه اعضاي تحريريه سوسه را مي فرستم كه برن مرغ و خروسها را جاجا كنن» دچار توهم فانتزي شده اين آقاجان... آقاجان بيا منو بخور... پيشي بيا منو بخور...!!

  


پارازيت

 

ماشه، تنها جامدي است كه چكانده مي شود.
به استقبال مرگ رفتم، ولي ملك الموت با لبخند گفت: هنوز بچه اي!
غروبها با سايه ام خداحافظي مي كنم.
در نبودنت، هرگونه لبخندم را تكذيب مي كنم.
منجمان، شبگردترين دانشمندانند.
قيچي آرايشگر موظف است در كارش كوتاهي كند.
دوست ندارم روزم را با تاريكي نبودنت آغاز كنم.
گفت: جانم را فدايش نكردم تا در ليست ملك الموت خط خوردگي ايجاد شود.
جاي بسي خوشحالي است كه همه ما در تمام طول عمرمان تنها يك بار مي ميريم.
تنها «دار و ندار» اعدامي «دار» است.

مهدي محمدي
- همه را مار مي زنه، ما را شهرك سازهاي كلاهبردار.
- بعضي ها با دندان نان مي خورند و بعضي ها از دندان.
- ابرهاي پاره پاره نشان دهنده آن است كه در آسمان هم فقر وجود دارد.
- شايد ازدواج دامي باشد كه صيد و صياد هر دو با هم به دام مي افتند.
- تنها كسيكه پشت به ديگران كارش را انجام مي دهد رهبر اركستر است!
- از بيكاري شروع به جمع زدن بدبختيهايش كرد.
- تمام درها به رويش بسته بود. به جز در محضر ازدواج.
- نام آبنبات ترش به عنوان شيريني بداخلاق به ثبت رسيد.
- الهي شكر نمرديم و به اين حقيقت رسيديم كه بالاخره بايد مرد.
سهراب گل هاشم

  


ارشاد الخفيه ؛نهادينه كردن چالشها و بهينه سازي امور در ظل ظليل خرد جمعي

 

* آبتين محبتي
با عنايت به وضعيت نابهنجار مصرف بنزين در كشور و لزوم استفاده صحيح از آن، به منظور نهادينه كردن چالشها و بهينه سازي امور در ظل ظليل خرد جمعي و ليبراليسم معرفتي، ذيلاً راهكارهاي علمي و عملي صرفه جويي را متذكر مي شويم تا در برداشتن گوشه اي از اين بار سنگين از دوش جامعه سهيم باشيم:
* پلوراليسم سوختي! دركنار بنزين مي توان از گاز سي ان جي استفاده نمود و در صورت نياز، گاز مايع و اگر آن هم نبود، ذغالسنگ يا حتي ذغال اخته و اورانيوم غني شده و ... .
* عضويت در حزب باد !اگر بتوان خودرو را همواره در مسير موافق وزش باد قرار داد، بديهي است كه مصرف آن به مراتب پايين خواهد آمد. شايان ذكر است كه اين شيوه مختص صرفه جويي در سوخت نبوده و تقريباً در تمام مشكلات حلال خوبي است و در مسايل كلان تر نيز گره ها را خواهد گشود و دلها را خواهد ربود!
* حسن استفاده از احساسات نوعدوستانه مردم هميشه در صحنه: مي توان با تظاهر به خراب بودن خودرو، مردم را وادار كرد تا داوطلبانه خودروي شما را هل دهند و كيلومترها آن را جا به جا كنند!
* سبك كردن هر چه بيشتر خودرو: همان گونه كه مستحضريد، برداشتن سقف، درها، لاستيك زاپاس، كپسول اطفاي حريق، راديو  پخش، وسايل پنچر گيري، سرنشين اضافي و ديگر وسايل غير ضروري مي تواند تأثير بسزايي در كاهش مصرف سوخت داشته باشد.
* قطع سهميه بندي و عدم توزيع بنزين: اين روش كه بسيار كارآمد مي باشد، به طور تضميني كشور را از بنزين بي نياز مي كند و از مبالغ هنگفت صرفه جويي شده مي توان در راه توسعه راه ها و جاده ها و زيرساختهاي حمل و نقل پرداخت!

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com