|
* زهره كهندل
نمي دانم بايد با چه واژه هايي شروع كنم. اصلاً واگذار مي كنم به خود شما...

اگر بخواهيد از يك آدم توي جنگ بنويسيد آيا دوساعت براي شنيدن كم نيست ... نمي دانم حرفهايش را پاي آرمان بگذارم يا واقعيت درونش. اما مي خواهم به عنوان يك نسل سومي اينجا فقط راوي باشم و بي طرف برايتان روايت كنم (شايد روايت يك فتح) قسمتي از حرفهايش را كه تنم را لرزاند و اشكم را درآورد برايتان اول مي آورم. من آخرين نماز ايستاده ام را در شلمچه خواندم؛ نماز صبح بود و رمز عملياتم يا زهرا(س)، قنوتم را شكسته خواندم به پهلوي شكسته زهرا (س)، احترام و دعايم فرج فرزندش بود، همان زمزمه آخرين شب جمعه زهرا(س). امروز اگر مردم نماز سرپا مي خوانند به ياد آن نماز ايستاده هايي كه حالا ديگر سالهاست توان ايستادن ندارد و بايد به ياد آن نماز شكر به جا آرند. اگر دست بر سينه مي گذارند، به ياد آورند دستهايي را كه در جبهه از كتف جدا شد. اگر با پاهايشان راه مي روند، به ياد آورند كه خيلي از پاها روي مين رفت و با اره هاي جراحي در اتاق عمل جدا شد. و تو اي جوان نسل سوم! به ياد داشته باش ما پا داديم تا تو پايدار بماني؛ سر داديم تا تو سرافراز بماني؛ ما دست داديم تا تو توانمند بماني و همه هستي خودمان را داديم تا تو به خودباوري برسي ...

مي گويم: شما ؟ مي گويد: من «علي اكبر نخعي» متولد سال 45، جانباز 70 درصد و ضايعه نخاعي هستم و در حال حاضر دانشجوي كارشناسي ارشد زبان شناسي. مي گويم: چه جوري رفتيد جبهه؟ مي گويد: 16 سالم بود، جذب جهاد سازندگي شدم. سه ماه از طريق جهاد به عنوان بسيجي به جبهه هاي غرب، منطقه سنندج و مريوان اعزام شدم. مي گويم: جنگ براي يك نوجوان 16 ساله؟ مي گويد: وقتي من وارد جنگ شدم تنور جنگ شعله ور بود. من آن زمان در كمين بودم؛ يعني حدفاصل نيروهاي خودي و دشمن؛ يعني جلوتر از خط مقدم؛ يعني توي دل جنگ و خطر! مي گويم: خطر؟ مي گويد: با تمام سلولهاي بدنم حسش كردم. توي 16 سالگي، خيلي سخته كه بهت اسلحه بدهند و حق شليك ندهند و توي آن سرما، به خاطر اينكه موقعيت تو لو نرود و براي زنده ماندن، انگشت سبابه ات به شكل قائم نزديك ماشه يخ بزند و دستهاي گرم دوستانت انگشت يخ زده ات را جان ببخشد. جنگ يعني اين؛ ما توي دل جنگ و خطر بوديم. حتي بودند بچه هايي كه 14،13 سالشان بود و حتي هنوز سبيل در نياورده بودند يا به قول خودمان هنوز جغله بودند اما دلهايشان جسور و عاشق... (سكوت مي كند). مي گويم: چه چيزي يك نوجوان 16 ساله يا شايد 13 و 14 ساله را به دل جنگ، وسط معركه آتش و خون مي كشيد؟ مي گويد: ارشادات ايشان هنوز توي گوشم هست، نفس امام (ره) را مي گويم دم مسيحايي اش، كه به همه ما جان بخشيد. وقتي امام (ره) گفت، جبهه ها را پر كنيد همه ما جبهه را پر كرديم و هنوز براي خودم اين قضيه نا مفهوم است كه مگر مي شود يك مرد، درون آدمها را اين طور متحول كند. وقتي كه دوستانم جلوي چشمان من پرپر مي زدند، باور كن به عينه شاهد بال بال زدنشان بودم، جان دادنشان، آنها واقعاً بال بال زدند تا پرواز كنند به اوج، به خدا ... مي گويم: اولين بار چه كسي را به چشم ديديد كه به شهادت برسد؟ مي گويد: عمليات والفجر يك بود. دوستم ايستاده بود، دشمن رگبار زد. او افتاد. تركش قلبش را سوراخ كرده بود. من قلب تكه تكه شده اش را در آن لحظه با چشمانم ديدم و پاره هاي قلبش را كه روي زمين ريخته بود با دستانم لمس كردم. مي گويم: آن زمان از مرگ مي ترسيديد؟ مي گويد: سه ماهي كه توي كمين بودم لحظه لحظه اش ترس و وحشت بود. حتي برفهاي سفيدش انگار مي خواستند كه با چشمانشان تن لاغر و نحيف 16 سالگي ام را دفن كنند. نمي دانم، اما شايد توي تن لاغر من نيرويي بود كه مرا ايستاده نگه مي داشت؛ نمي دانم، اما شايد نيرويي داغ و پرشور در درونم بود كه برفهاي سرد آن جا را آب مي كرد. (واژه برف را انگار خاطره اي مي گويد) مي گويم: از برفها هم خاطره داريد؟ مي گويد: يادش بخير! ما براي آنكه مكانمان لو نرود براي آب خوردن يا وضو بايد مي رفتيم ته دره؛ آن جا چوب خشكي يا تكه هاي تنه درختي را پيدا مي كرديم و آتش مي زديم؛ برفها را آب مي كرديم و مي خورديم، وضو مي گرفتيم، غسل مي كرديم و ... مي گويم: دلتان براي خانواده تان هم تنگ مي شد؟ مي گويد: آن جا فشار رواني شديدي را متحمل مي شديم؛ اما آن زمان ما نوجوان بوديم و شيطنتهايمان زياد بود. بازيهاي مان شده بود پاتك زدن به دشمن! توي مه شديد كوهها مي رفتيم سمت نيروهاي عراقي، گلوله هاي تانكشان را بر مي داشتيم و چه قدر كيف مي كرديم وقتي كه مي ديديم آنها مي خواهند شليك كنند ولي گلوله ندارند !(مي خندد) مي گويم: پس آن جا كيف هم مي كرديد؟ مي گويد: مخصوصاً وقتهايي كه عراقي ها را اذيت مي كرديم مثلاً بعضي از اوقات نيمه شبها بلندگوها را سمت نيروهاي عراقي مي برديم و جنگ رواني راه مي انداختيم! داد مي زديم و شعار مي داديم: الموت الصدام... و تا صبح نمي گذاشتيم آنها بخوابند و چه قدر لذت مي برديم، حتي وقتي چشمهايي پف كرده و خواب نديده سربازان عراقي را توي فكرهايمان مجسم مي كرديم .... يكبار كنار جزيره مجنون بچه ها يك ربع به سمت عراقي ها تيراندازي كردند. بيچاره ها اين قدر ترسيده بودند كه به اندازه 7،8 ساعت تيراندازي مي كردند و بچه هاي ما پشت سنگرها، به آنها مي خنديدند. با اين كار هم از لحاظ مهمات تضعيف مي شدند و هم از لحاظ دروني و از آن طرف بچه هاي ما از درون قوت مي گرفتند... مي گويم: آن زمان، جنگ از نظر شما چه شكلي بود؟ مي گويد: انگار كه خواب باشي و از خواب بيدارت كنند و بگويند بلند شو كه دزد آمده، چه حالي مي شوي؟ مي ترسي، مگر نه؟ ! سر در گم مي شوي !خودت را گم مي كني !يك جور از خواب پريدگي ... مي گويم: از مرگ هم مي ترسيديد؟ مي گويد: آن وقتها نگاه آدمهاي جنگ دو نوع بود، اول آنهايي كه از مرگ مي ترسيدند؛ آنها كه تكليفشان معلوم بود، نمي آمدند جلو. گروه ديگر آنهايي كه نگاهشان الهام گرفته از نگاه عارفانه امام به شهادت بود. به گفته امام(ره) ما مكلف به انجام وظيفه ايم نه رسيدن به نتيجه. امام(ره) مي گفتند: «شما چه كشته شويد و چه بكشيد، پيروزيد» و نگاه من پيروزي بود نه مرگ؛ اما انگار كه خداوند منتخبانش را برگزيد و من ماندم؛ بازمانده از قافله انتخاب خدايي (شانه هايش مي لرزد). مي گويم: لحظه اي كه مجروح شديد؟ مي گويد: عمليات كربلاي 5 بود؛ منطقه شلمچه، سال 65. تيربارچي گير كرده بود. دشمن تيرش را زد (من كه رو به ميهن و پشت به دشمن بودم) گلوله به پشتم اصابت كرد. زانوانم شل شد و افتادم روي زمين. تقريباً دو ساعت آن وسط مانده بودم و دشمن كه همه اش تير مي زد تا يكي تير خلاصي من باشد، اما هيچ كدام از تيرها به من نخورد و اصابت همان يك گلوله به كمرم از جنگ برايم به يادگار ماند. مي گويم: آن لحظه؟ مي گويد: در آن لحظه كربلا جلوي چشمانم مجسم شد و صداي امام حسين (ع) را به وضوح مي شنيدم «هيهات من الذله». آن دو ساعت تمام وجودم از درد گلوله مي سوخت و هر لحظه انتظار مرگ را مي كشيدم اما خدا خواست كه توي اين دنيا بمانم. مي گويم: 20 سال روي صندلي نشستن؟ مي گويد: بيشتر از 20 سال؛ من تمام شبها درد كشيدم و ضجه زدم، ناله سردادم و تا صبح توي تنهايي، اين دردها را درونم خفه مي كردم و بعضي وقتها فرياد مي كشيدم و خانواده ام... مي گويم: خانواده تان چي؟ مي گويد: آنها بيشتر از من در تنور دردهايم سوختند؛ شعله هاي اين آتش آنها را خاكستر كرد؛ به هيچ وجه نمي شود حق همسران و فرزندان شهدا و جانبازان را ادا كرد؛ آنها دردهايشان و اشكهايشان را در خفا و پنهاني مي ريزند و ذره ذره آب مي شوند. مي گويم: انتظار شما از مردم و دولت چيست؟ مي گويد: من از مردم طلبكار نيستم اما آنها را به خون شهدا سوگند مي دهم كه احترام خانواده اين عزيزان را نگه دارند. باور كنيد بعضي وقتها زخم زبانها از سوز گلوله ها برايم دردناك تر است و تحملش سخت تر؛ اما دولت بايد به مردم خدمت كند و اگر كوتاهي از سوي مسؤولي انجام گيرد من او را نمي بخشم. مي گويم: آيا فاصله اي بين نسل اول و نسل سوم افتاده؟ مي گويد: اين فاصله به خاطر ضعف نهادهاي فرهنگي است كه نتوانسته اند به سؤالهاي نسل سوم رك و صريح پاسخ گويند و. 8 سال دفاع مقدس ما از چنان ادبيات قوي و ايدئولوژي مقدس و گرانبهايي برخوردار است كه مي تواند نسلهاي آينده را هم سيراب كند؛ اما نيازمند يك تحول و يك نگرش پويا در اين زمينه هستيم كه بايد به دست همين نسل سومي ها اتفاق بيفتد. مي گويم: مقصر كيست؟ مي گويد: نهادهاي فرهنگي كه بعضاً آگاهانه يا به خاطر تعلل و كوتاهي بين اين دو نسل فاصله انداختند و در انتقال آرمانهاي جنگ كوتاهي كردند و يا شايد دشمناني كه در اين بين زودتر و مؤثرتر عمل كردند؛ آگاهانه دست به قلم بردند و شبيخون فرهنگي زدند تا بين اين دو نسل فاصله بيفتد و اعتمادها كم شود. مي گويم:شما به ما نسل سومي ها اجازه مي دهيد كه از جنگتان بنويسيم؟ مي گويد: قطعاً مسؤوليت شما در اين مورد بسيار خطير است. شما نسل سومي ها شايستگي آن را داريد كه از جنگ بنويسيد و اين وظيفه ما نسل اولي هاست كه جنگ را برايتان بازگو كنيم و بهتان بفهمانيم كه جنگ ما، فقط جنگ نظامي نبود؛ دفاع مقدسي بود كه قسمت اعظمش را معنويت تشكيل مي داد. شهداي ما مثلث اخلاص، عرفان و عشق را داشتند و امروز نسل جوان ما نقطه عرفان است و منتظر لحظه اي است كه عاشقانه عمل كند و اخلاصش را به نمايش بگذارد. نسل سوم ما حق دارد كه از جنگ بنويسد و حتي ما را نقد كند؛ نه نقد آرام حتي نقد تلاطمي و ما جواب مي دهيم. وظيفه ما جواب دادن به سؤالهاي شما نسل جوان است كه بايد پاسدار دستاوردهاي دفاع مقدس بعد از ما باشيد. مي گويم: خواسته شما؟ مي گويد: از نسل سومي ها مي خواهم توانمنديهايشان را به نمايش بگذارند. باور كنيد ما نسل جنگ به شما نسل سومي ها اعتماد و اعتقاد داريم. ما شما را باور داريم؛ شما هم خودتان را باور كنيد... |