تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
عشقستان
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-09-13
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 22شهریور ماه 1386


گفتگوي يك نسل سومي با يك يادگار جنگ ؛ قصه ققنوس و خاكستر

 

* زهره كهندل

نمي دانم بايد با چه واژه هايي شروع كنم. اصلاً واگذار مي كنم به خود شما...





اگر بخواهيد از يك آدم توي جنگ بنويسيد آيا دوساعت براي شنيدن كم نيست ... نمي دانم حرفهايش را پاي آرمان بگذارم يا واقعيت درونش. اما مي خواهم به عنوان يك نسل سومي اينجا فقط راوي باشم و بي طرف برايتان روايت كنم (شايد روايت يك فتح) قسمتي از حرفهايش را كه تنم را لرزاند و اشكم را درآورد برايتان اول مي آورم.
من آخرين نماز ايستاده ام را در شلمچه خواندم؛ نماز صبح بود و رمز عملياتم يا زهرا(س)، قنوتم را شكسته خواندم به پهلوي شكسته زهرا (س)، احترام و دعايم فرج فرزندش بود، همان زمزمه آخرين شب جمعه زهرا(س). امروز اگر مردم نماز سرپا مي خوانند به ياد آن نماز ايستاده هايي كه حالا ديگر سالهاست توان ايستادن ندارد و بايد به ياد آن نماز شكر به جا آرند. اگر دست بر سينه مي گذارند، به ياد آورند دستهايي را كه در جبهه از كتف جدا شد. اگر با پاهايشان راه مي روند، به ياد آورند كه خيلي از پاها روي مين رفت و با اره هاي جراحي در اتاق عمل جدا شد.
و تو اي جوان نسل سوم! به ياد داشته باش ما پا داديم تا تو پايدار بماني؛ سر داديم تا تو سرافراز بماني؛ ما دست داديم تا تو توانمند بماني و همه هستي خودمان را داديم تا تو به خودباوري برسي ...



مي گويم: شما ؟
مي گويد: من «علي اكبر نخعي» متولد سال 45، جانباز 70 درصد و ضايعه نخاعي هستم و در حال حاضر دانشجوي كارشناسي ارشد زبان شناسي.
مي گويم: چه جوري رفتيد جبهه؟
مي گويد: 16 سالم بود، جذب جهاد سازندگي شدم. سه ماه از طريق جهاد به عنوان بسيجي به جبهه هاي غرب، منطقه سنندج و مريوان اعزام شدم.
مي گويم: جنگ براي يك نوجوان 16 ساله؟
مي گويد: وقتي من وارد جنگ شدم تنور جنگ شعله ور بود. من آن زمان در كمين بودم؛ يعني حدفاصل نيروهاي خودي و دشمن؛ يعني جلوتر از خط مقدم؛ يعني توي دل جنگ و خطر!
مي گويم: خطر؟
مي گويد: با تمام سلولهاي بدنم حسش كردم. توي 16 سالگي، خيلي سخته كه بهت اسلحه بدهند و حق شليك ندهند و توي آن سرما، به خاطر اينكه موقعيت تو لو نرود و براي زنده ماندن، انگشت سبابه ات به شكل قائم نزديك ماشه يخ بزند و دستهاي گرم دوستانت انگشت يخ زده ات را جان ببخشد. جنگ يعني اين؛ ما توي دل جنگ و خطر بوديم. حتي بودند بچه هايي كه  14،13 سالشان بود و حتي هنوز سبيل در نياورده بودند يا به قول خودمان هنوز جغله بودند اما دلهايشان جسور و عاشق... (سكوت مي كند).
مي گويم: چه چيزي يك نوجوان 16 ساله يا شايد  13  و  14 ساله را به دل جنگ، وسط معركه آتش و خون مي كشيد؟
مي گويد: ارشادات ايشان هنوز توي گوشم هست، نفس امام (ره) را مي گويم دم مسيحايي اش، كه به همه ما جان بخشيد. وقتي امام (ره) گفت، جبهه ها را پر كنيد همه ما جبهه را پر كرديم و هنوز براي خودم اين قضيه نا مفهوم است كه مگر مي شود يك مرد، درون آدمها را اين طور متحول كند. وقتي كه دوستانم جلوي چشمان من پرپر مي زدند، باور كن به عينه شاهد بال بال زدنشان بودم، جان دادنشان، آنها واقعاً بال بال زدند تا پرواز كنند به اوج، به خدا ...
مي گويم: اولين بار چه كسي را به چشم ديديد كه به شهادت برسد؟
مي گويد: عمليات والفجر يك بود. دوستم ايستاده بود، دشمن رگبار زد. او افتاد. تركش قلبش را سوراخ كرده بود. من قلب تكه تكه شده اش را در آن لحظه با چشمانم ديدم و پاره هاي قلبش را كه روي زمين ريخته بود با دستانم لمس كردم.
مي گويم: آن زمان از مرگ مي ترسيديد؟
مي گويد: سه ماهي كه توي كمين بودم لحظه لحظه اش ترس و وحشت بود. حتي برفهاي سفيدش انگار مي خواستند كه با چشمانشان تن لاغر و نحيف  16 سالگي ام را دفن كنند. نمي دانم، اما شايد توي تن لاغر من نيرويي بود كه مرا ايستاده نگه مي داشت؛ نمي دانم، اما شايد نيرويي داغ و پرشور در درونم بود كه برفهاي سرد آن جا را آب مي كرد. (واژه برف را انگار خاطره اي مي گويد)
مي گويم: از برفها هم خاطره داريد؟
مي گويد: يادش بخير! ما براي آنكه مكانمان لو نرود براي آب خوردن يا وضو بايد مي رفتيم ته دره؛ آن جا چوب خشكي يا تكه هاي تنه درختي را پيدا مي كرديم و آتش مي زديم؛ برفها را آب مي كرديم و مي خورديم، وضو مي گرفتيم، غسل مي كرديم و ...
مي گويم: دلتان براي خانواده تان هم تنگ مي شد؟
مي گويد: آن جا فشار رواني شديدي را متحمل مي شديم؛ اما آن زمان ما نوجوان بوديم و شيطنتهايمان زياد بود. بازيهاي مان شده بود پاتك زدن به دشمن! توي مه شديد كوهها مي رفتيم سمت نيروهاي عراقي، گلوله هاي تانكشان را بر مي داشتيم و چه قدر كيف مي كرديم وقتي كه مي ديديم آنها مي خواهند شليك كنند ولي گلوله ندارند !(مي خندد)
مي گويم: پس آن جا كيف هم مي كرديد؟
مي گويد: مخصوصاً وقتهايي كه عراقي ها را اذيت مي كرديم مثلاً بعضي از اوقات نيمه شبها بلندگوها را سمت نيروهاي عراقي مي برديم و جنگ رواني راه مي انداختيم! داد مي زديم و شعار مي داديم: الموت الصدام... و تا صبح نمي گذاشتيم آنها بخوابند و چه قدر لذت مي برديم، حتي وقتي چشمهايي پف كرده و خواب نديده سربازان عراقي را توي فكرهايمان مجسم مي كرديم ....
يكبار كنار جزيره مجنون بچه ها يك ربع به سمت عراقي ها تيراندازي كردند. بيچاره ها اين قدر ترسيده بودند كه به اندازه 7،8 ساعت تيراندازي مي كردند و بچه هاي ما پشت سنگرها، به آنها مي خنديدند. با اين كار هم از لحاظ مهمات تضعيف مي شدند و هم از لحاظ دروني و از آن طرف بچه هاي ما از درون قوت مي گرفتند...
مي گويم: آن زمان، جنگ از نظر شما چه شكلي بود؟
مي گويد: انگار كه خواب باشي و از خواب بيدارت كنند و بگويند بلند شو كه دزد آمده، چه حالي مي شوي؟ مي ترسي، مگر نه؟ ! سر در گم مي شوي !خودت را گم مي كني !يك جور از خواب پريدگي ...
مي گويم: از مرگ هم مي ترسيديد؟
مي گويد: آن وقتها نگاه آدمهاي جنگ دو نوع بود، اول آنهايي كه از مرگ مي ترسيدند؛ آنها كه تكليفشان معلوم بود، نمي آمدند جلو. گروه ديگر آنهايي كه نگاهشان الهام گرفته از نگاه عارفانه امام به شهادت بود. به گفته امام(ره) ما مكلف به انجام وظيفه ايم نه رسيدن به نتيجه. امام(ره) مي گفتند: «شما چه كشته شويد و چه بكشيد، پيروزيد» و نگاه من پيروزي بود نه مرگ؛ اما انگار كه خداوند منتخبانش را برگزيد و من ماندم؛ بازمانده از قافله انتخاب خدايي (شانه هايش مي لرزد).
مي گويم: لحظه اي كه مجروح شديد؟
مي گويد: عمليات كربلاي 5 بود؛ منطقه شلمچه، سال 65. تيربارچي گير كرده بود. دشمن تيرش را زد (من كه رو به ميهن و پشت به دشمن بودم) گلوله به پشتم اصابت كرد. زانوانم شل شد و افتادم روي زمين. تقريباً دو ساعت آن وسط مانده بودم و دشمن كه همه اش تير مي زد تا يكي تير خلاصي من باشد، اما هيچ كدام از تيرها به من نخورد و اصابت همان يك گلوله به كمرم از جنگ برايم به يادگار ماند.
مي گويم: آن لحظه؟
مي گويد: در آن لحظه كربلا جلوي چشمانم مجسم شد و صداي امام حسين (ع) را به وضوح مي شنيدم «هيهات من الذله». آن دو ساعت تمام وجودم از درد گلوله مي سوخت و هر لحظه انتظار مرگ را مي كشيدم اما خدا خواست كه توي اين دنيا بمانم.
مي گويم: 20 سال روي صندلي نشستن؟
مي گويد: بيشتر از 20 سال؛ من تمام شبها درد كشيدم و ضجه زدم، ناله سردادم و تا صبح توي تنهايي، اين دردها را درونم خفه مي كردم و بعضي وقتها فرياد مي كشيدم و خانواده ام...
مي گويم: خانواده تان چي؟
مي گويد: آنها بيشتر از من در تنور دردهايم سوختند؛ شعله هاي اين آتش آنها را خاكستر كرد؛ به هيچ وجه نمي شود حق همسران و فرزندان شهدا و جانبازان را ادا كرد؛ آنها دردهايشان و اشكهايشان را در خفا و پنهاني مي ريزند و ذره ذره آب مي شوند.
مي گويم: انتظار شما از مردم و دولت چيست؟
مي گويد: من از مردم طلبكار نيستم اما آنها را به خون شهدا سوگند مي دهم كه احترام خانواده اين عزيزان را نگه دارند. باور كنيد بعضي وقتها زخم زبانها از سوز گلوله ها برايم دردناك تر است و تحملش سخت تر؛ اما دولت بايد به مردم خدمت كند و اگر كوتاهي از سوي مسؤولي انجام گيرد من او را نمي بخشم.
مي گويم: آيا فاصله اي بين نسل اول و نسل سوم افتاده؟
مي گويد: اين فاصله به خاطر ضعف نهادهاي فرهنگي است كه نتوانسته اند به سؤالهاي نسل سوم رك و صريح پاسخ گويند و. 8 سال دفاع مقدس ما از چنان ادبيات قوي و ايدئولوژي مقدس و گرانبهايي برخوردار است كه مي تواند نسلهاي آينده را هم سيراب كند؛ اما نيازمند يك تحول و يك نگرش پويا در اين زمينه هستيم كه بايد به دست همين نسل سومي ها اتفاق بيفتد.
مي گويم: مقصر كيست؟
مي گويد: نهادهاي فرهنگي كه بعضاً آگاهانه يا به خاطر تعلل و كوتاهي بين اين دو نسل فاصله انداختند و در انتقال آرمانهاي جنگ كوتاهي كردند و يا شايد دشمناني كه در اين بين زودتر و مؤثرتر عمل كردند؛ آگاهانه دست به قلم بردند و شبيخون فرهنگي زدند تا بين اين دو نسل فاصله بيفتد و اعتمادها كم شود.
مي گويم:شما به ما نسل سومي ها اجازه مي دهيد كه از جنگتان بنويسيم؟
مي گويد: قطعاً مسؤوليت شما در اين مورد بسيار خطير است. شما نسل سومي ها شايستگي آن را داريد كه از جنگ بنويسيد و اين وظيفه ما نسل اولي هاست كه جنگ را برايتان بازگو كنيم و بهتان بفهمانيم كه جنگ ما، فقط جنگ نظامي نبود؛ دفاع مقدسي بود كه قسمت اعظمش را معنويت تشكيل مي داد.
شهداي ما مثلث اخلاص، عرفان و عشق را داشتند و امروز نسل جوان ما نقطه عرفان است و منتظر لحظه اي است كه عاشقانه عمل كند و اخلاصش را به نمايش بگذارد.
نسل سوم ما حق دارد كه از جنگ بنويسد و حتي ما را نقد كند؛ نه نقد آرام حتي نقد تلاطمي و ما جواب مي دهيم. وظيفه ما جواب دادن به سؤالهاي شما نسل جوان است كه بايد پاسدار دستاوردهاي دفاع مقدس بعد از ما باشيد.
مي گويم: خواسته شما؟
مي گويد: از نسل سومي ها مي خواهم توانمنديهايشان را به نمايش بگذارند. باور كنيد ما نسل جنگ به شما نسل سومي ها اعتماد و اعتقاد داريم. ما شما را باور داريم؛ شما هم خودتان را باور كنيد...

  


بر اساس خاطره اي از شهيد معظم «محمود پاداش» از شهداي بجنورد؛ عطر غريب

 

پرده سنگر را كه بالا زدم... ديدمت. همان جاي هميشگي... كنار ستون، به نماز ايستاده بودي، هيچ كس آن جا نبود، هميشه وقتي



مي آمدي، كه حسينيه، خلوت بود و به قول خودت: «خودت بودي و خدا» آرام پرده را رها كردم و كفش هايم را درآوردم. بغضت كه شكست، به ديوار خاكي حسينيه، تكيه دادم... هيچ وقت تو را، اين طور آشفته نديده بودم. هواي حنجره ات بدجور طوفاني شده بود، و ناله هاي بغض آلودت، لابه لاي دعايي كه مي خواندي گم مي شد... چنان مظلومانه مي گريستي ... چنان خدا، خدايت با تكان شانه ها، همراه شده بود، كه مرا مي ترساند. به ياد خوابم افتادم، خوابي كه، بيدار خوابم كرده بود و مرا به اينجا كشانده بود.
... همه جا سبز بود، سبز سبز، زمين زير پاهايم و آسمان كه انگار بافته اي از تار و پود شاخه هاي تاكستان بود. همين طور راه مي رفتم تا به چشمه اي رسيدم، نشستم و دست هايم را تا جايي كه مي توانستم، در خنكاي زلالش فرو بردم... چشمانم را بستم- عجب آبي! چنان غرق لذت شده بودم كه اگر آن رايحه غريب به مشامم نمي رسيد، چشمانم را باز نمي كردم. نگاهم كه به سطح آب افتاد، لابه لاي موج هاي رقصان، تو را ديدم، سراپا سبز... ايستاده بودي و به من لبخند مي زدي! نگاهم را از تبسم عجيبت برگرفتم و به پيشاني ات دوختم، به آن پارچه سبزي كه بر پيشاني بسته بودي. پرسيدم: آن چيست كه بر پيشاني بسته اي؟!
با دست به شرق اشاره كردي، آهسته گفتي: «نشان عشق دين، داغ الست است»
و بعد رفتي، به همان سمت، كه اشاره كرده بودي... تو رفتي و آن عطر غريب رفت، و من همچنان نشسته بودم!... صداي خمپاره كه بيدارم كرد، چشم گرداندم... همه بودند، ...رضا...احمد...علي.
ولي تو در سنگر نبودي! ترس برم داشت، نگران شدم، از سنگر بيرون زدم، مي دانستم كه كجا مي توان پيدايت كرد... صداي گريه ات بلندتر شده بود، به خودم آمدم... عاشقانه ترين واژه ها را مي گفتي: «فاستجبنا له و نجيناه من الغم و كذلك ننجي المؤمنين» معبودم! چه زمان حاجت ديرينه ام را روا مي كني؟ چه زمان مرا از اين درد و رنج... رنج بودن رها مي كني؟ چه وقت مي رسد آيا، لحظه شيرين شهادت؟ چه وقت... ديگر نمي فهميدم كه چه مي گويي؟ انگار با يك زبان ديگر ... يك لهجه آسماني... حرف مي زدي! لهجه اي كه متعلق به اين زمين نبود! انگار جملات در سوز اشكها و گدازه آه هايت، مي سوختند...
من مبهوت، غرق تماشا، سراپا چشم، ايستاده بودم... نفس نمي كشيدم كه صداي نفسم با صداي تو درهم نياميزد و مرا از شنيدن - حتي يك واژه- از آن مناجات عاشقانه، محروم نسازد... پلك نمي زدم... كه حتي براي يك لحظه تماشاي آن صحنه سراسر زيبايي را، از دست ندهم... ناگهان سكوت كردي... سنگيني سكوتت، مرا آشفته تر كرد... مي ترسيدم به نزدت بيايم... آرام، صدايت زدم... محمود... محمود جان.
جوابي ندادي و حتي تكاني نخوردي! ترسيدم، نكند!؟ ....سراسيمه به طرفت دويدم. پيشاني خيست را بر خاك حسينيه گذاشته بودي... تمام وجودت غرق اشك بود، شانه هايت را گرفتم و تكانت دادم... داشتم نااميد مي شدم كه چشمانت را، آهسته باز كردي و نگاه مهربان و نمناكت را بر صورتم پاشيدي... قلبم آرام گرفت... همان طور نگاهم مي كردي، انگار خودت نبودي... انگار - اصلاً- آن جا نبودي!
پرسيدم: حالت خوب است؟ تبسمي بر لبانت نشست... چقدر اين تبسم برايم آشنا بود، من اين را كجا ديده بودم؟ بي اختيار در آغوشت گرفتم و پيشاني داغت را بوسيدم...
دلم مي خواست - تا هميشه - شيريني اين لحظه را به خاطر بسپارم... وقت عمليات نزديك بود. مثل هميشه، جنب و جوش تازه اي بين بچه ها افتاده بود. اما، اين ها همه، نگاه مرا از تو غافل نمي كرد، مثل هميشه نبودي! شادي در چهره ات موج مي زد... انگار تمام وجودت، مي خنديد! مدام از اين و آن خداحافظي مي كردي و التماس دعا مي گفتي، هر چند وقت هم، كوله بار مهماتت را بررسي مي كردي، آمدم، كنارت نشستم.
پرسيدم: خبري شده؟ خيلي خوشحالي؟!
جواب دادي: چرا مي پرسي؟
خوب... خوب... - حرف در دهانم نمي چرخيد- گفتم: با دفعه هاي ديگر فرق مي كني، اين اولين بار است كه تو را، قبل از عمليات، اين قدر خوشحال مي بينم!
نگاه روشنت را از من دزديدي، مشتي خاك برداشتي و آنها را آرام از لاي انگشتانت، بر زمين مي ريختي، آهي كشيدي و گفتي: نمي دانم! حس عجيبي دارم... دلم آرام ندارد... چيزي بي قرارم كرده! و شايد مي دانستي و نمي گفتي !زمان خداحافظي و آخرين ديدار است. تنگ، در آغوشت گرفتم... تنت بوي غريبي مي داد، عطري كه مرا از خود بيخود كرد، آن قدر كه يادم نيامد، آخرين بار، كجا به مشامم خورده بود؟!
همه جا غرق آتش بود... از چهار طرف باران گلوله بر سر ما مي باريد، من و تو به همراه عده اي براي شناسايي، موقعيتي كه بچه ها چند روزي محاصره اش كرده بودند، جلو رفته بوديم، كه صداي ناله اي توجه ما را به خود جلب كرد، همگي ايستاديم و گوش هايمان را تيز كرديم: «ماء، ماء»
انگار كسي، از تشنگي مي ناليد... تو را ديدم كه دستي به قمقمه آبت كشيدي، به ما نگاه كردي، پيشاني ات زير دانه هاي درشت عرق، برق عجيبي مي زد!
گفتي: آرام پشت سر من بياييد، از پشت تپه، صدايي همچنان آب مي طلبيد.
به راه افتادي... من با نگاه بدرقه ات مي كردم... دلم شور مي زد، طور غريبي بودم!
به ياد خوابي كه ديده بودم، افتادم... پارچه سبزي بر پيشاني بسته بودي و عطر وجودت تمام تاكستان را پر كرده بود... چقدر آرام و مهربان به نظر مي رسيدي، انگار...
ناگهان، صداي شليك يك گلوله مرا به خود آورد... دويدم به سمت صدا...
تو را ديدم كه به پشت روي زمين افتاده بودي و عراقي مجروحي با چشمان وحشت زده و متعجب تفنگ به دست به قمقمه آب، كه گوشه اي افتاده بود، نگاه مي كرد.
آمدم طرفت، سرت را بر زانو گذاشتم، خون گرم و زلالي از پيشاني ات، بيرون مي زد.
نسيم خنكي مي وزيد. تعجب نكردم وقتي لطافت آن بوي خوش، دوباره بر صورتم نشست، دستانت را بوسيدم و آرام بر چشمان اشك آلودم، كشيدم... انگار به من لبخند مي زدي... انگار مي گفتي:
«اين تعبير سرخ خواب تو بود»
از انتهاي آن تبسم، زمان زيادي گذشته است... ولي من، هنوز، به پيشاني تو فكر مي كنم...
* بي بي فاطمه حسيني راد

  


ديداري با سردار لعل بخش بامري جانباز 70 درصد دلگاني ؛ انگار كسي از عرش همراهم بود

 

پس از پيگيريهاي مداوم توانستيم با منزل سردار جنگهاي هشت ساله و الگوي مردان مرد امروز تماس بگيريم. گوشي را همسر سردار برمي دارد و مي گويد: سردار در وضعيتي نيست كه با شما مصاحبه كند، اما با اصرار ما قبول مي كند.
ساعت 11 صبح است كه به منزل اين دلاور مرد مي رويم. او در وضعيتي بحراني قرار دارد.
مي خواهيم قرار مصاحبه را به روز ديگري موكول كنيم، اما جانباز مي گويد؛ اگر چند دقيقه صبر كنيد حالم بهتر مي شود.
پس از چند دقيقه مي پرسد: شما چگونه بعد از گذشت سالها تازه به ياد من افتاده ايد؟
مي گويم: كوتاهي ما را ببخشيد. سپس صحبت از خاطرات را پيش مي كشم و مي پرسم:
چند سال داشتيد كه به جنگ رفتيد؟ مي گويد: زماني كه هر كسي به فكر دفاع از دين و شرف ايران و ايراني بود و من كه دانش آموز بودم با شنيدن اينكه براي رفتن به جبهه ها داوطلب مي خواهند ساكم را برداشتم و به خانواده ام گفتم؛ از طرف مدرسه به اردو مي رويم، آنها كه بي خبر بودند قبول كردند و من رفتم!
ما بلوچ بوديم و در مرزهاي جنوب شرقي زندگي مي كرديم. من مي رفتم تا مرزي ديگر را تجربه كنم همه اش با خود فكر مي كردم آيا من با سن كم و قد كوتاه و جثه اي ضعيف موفق مي شوم با دشمن بجنگم؟!
حس عجيبي داشتم انگار يكي از عرش با من بود و موانع را از سر راهم برمي داشت. هر كجا كسي را به دليل كم سن و سالي اش نمي پذيرفتند، انگار مرا نمي ديدند. از شهرهاي مختلف عبور مي كرديم تا به زاهدان رسيديم و از آنجا با ميني بوس به كرمان اعزام و معرفي شديم. از كرمان بار ديگر آماده سفر شديم و به قم و از قم با قطار به اهواز رفتيم.
در اهواز به رسته جنگهاي نامنظم شهيد دكتر چمران پيوستم و اين شروع كار بود. ديگر همه چيز منظم مي شد. رسته به گردان و تيپ تبديل شد. من نيز جزء تيپ 41 ثارا... شدم كه بعد به لشكر تبديل شد و شامل سه استان كرمان، هرمزگان و سيستان و بلوچستان بود.
در آنجا به گروه شناسايي، اطلاعات و عمليات پيوستم، در اين گروه همه كار از جمله؛ ديده باني، شناسايي و ... مي كرديم از سردار مي پرسم كه اين كارها براي شما سخت نبود؟ در حالي كه تنگي نفس امانش را بريده، مي گويد: در جنگ چيزهايي را ديدم و حس كردم كه هيچ وقت ديگر نمي بينم.
همه از جان مايه مي گذاشتند همه يار و غمخوار هم بودند عطر معنويت و خلوص نيت در همه جا پراكنده بود...
با سرفه هاي پي در پي در حالي كه صورتش سرخ شده و تنش مي لرزد ديگر نمي تواند حرف بزند. در اين هنگام همسر جانباز با كپسول اكسيژن و داروها وارد مي شود و ماسك اكسيژن را به صورتش مي زند و با عجله مي خواهد رگش را پيدا كند تا دارو تزريق نمايد. داروهايي كه سالهاست با او مأنوس هستند و جاي دوستان و همرزمانش را براي او پر كرده اند.
ايرانشهر - خبرنگار قدس

  


برگزاري اولين يادواره شهداي روحاني استان خراسان رضوي در شهرستان بردسكن؛
اتحاد و انسجام ملت ايران توطئه هاي دشمنان را خنثي كرده است

 

اولين يادواره شهداي روحاني استان خراسان رضوي در شهرستان بردسكن برگزار شد.
حجة الاسلام شريعتي تبار امام جمعه تربت حيدريه در اين يادواره گفت: برگزاري يادواره شهدا و تجليل از شهيد، شهادت و مقام علم و عالم يك اصل قرآني و الهي است.
امام جمعه تربت حيدريه گفت: كارنامه روحانيت شيعه در تاريخ كارنامه درخشاني است چرا كه در همه صحنه ها حاضر و در خدمت مردم بوده است و شهداي روحاني از جايگاه بالايي برخوردارند و از وارثان انبياء و امامان هستند.
به گزارش ايسنا، حجة الاسلام عباسعلي احمدزاده امام جمعه بردسكن نيز در اين يادواره گفت: شهدا با مجاهدت خود اسلام را بارور كردند و اگر اسلام تا به امروز بدست ما رسيده مديون مجاهدتهاي عالمان و انديشمندان عرصه دين و دانش است.
وي با بيان اينكه «شهدا همانند ستارگان آسمان مي درخشند و بر ماست كه از آنان تجليل كنيم» تصريح كرد: شهيد محمد بهبودي كه زادگاهش شهرستان بردسكن است اولين شهيد طلبه جنوب خراسان قبل از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، كه اين خود افتخاري براي مردم اين خطه از خراسان به شمار مي رود.
حجة الاسلام عباسعلي احمدزاده اظهار داشت: هر جا كه به حضور روحانيت نياز بوده است و كيان اسلام در خطر افتاده روحانيت در خط مقدم جبهه حضور پيدا مي كرده است.
احمدزاده تصريح كرد: روحانيت با تقديم بيش از  3500  شهيد روحاني در كشور نسبت به جمعيت ساير اقشار 4 برابر ديگر اقشار شهيد تقديم انقلاب و اسلام كرده است.
در اين همايش كه بيش از 400 نفر از خانواده هاي معظم شهدا، روحانيون، مسؤولان و مردم شهرستان بردسكن حضور داشتند نمايشگاهي از تصاوير شهدا به نمايش گذاشته شد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com