|
افسانه سرايي

هر چقدر توي كمد گشتم، پيدا نشد! يك لنگه اش را پوشيدم و رفتم سر سفره تا صبحانه بخورم. مامان نگاهي به سر تا پايم انداخت و گفت: اين چه قيافه اي است، كو لنگ جورابت؟ چرا دكمه هايت را اشتباهي بستي؟ از قيافه خودم خجالت كشيدم و براي همين زود نشستم تا بيشتر از اين جلب توجه نكنم. مامان همان طور كه صبحانه مي خورد براي من از ضررهاي شلختگي حرف زد. خوب حق داشت من خيلي شلخته بودم. هر كاري مي كردم نمي توانستم مرتب باشم. آخرش يك چيزي را گم مي كردم. مثل همين لنگه جوراب امروزم. اصلاً يك جور هايي به شلخته بودن عادت كرده بودم. هنوز به شلختگي هايم فكر مي كردم و لقمه نان و پنير را مي جويدم كه بابا از توي حياط آمد و گفت: بيا اين هم لنگه جورابت كه دنبالش مي گشتي. توي باغچه بود. از پيدا شدن جورابم خيلي خوشحال شدم. لقمه ام را با عجله قورت دادم و گفتم: چه جوري رفته بود توي باغچه؟ مامان و بابا با اخم نگاهم كردند. زود لنگه جوراب را از دست بابا گرفتم و رفتم توي اتاقم. چقدر كثيف شده بود. رنگ سفيدش حالا خاكستري شده بود. اگر مي پوشيدمش خيلي خنده دار مي شدم، براي همين لنگه ديگر جورابم را هم در آوردم . اين جوري بهترشد. هنوز داشتم موهاي سيخ سيخم را مرتب مي كردم كه بابا داد زد: بيا ديگه دير شد. زود هر چيزي را كه براي ثبت نام لازم بود توي كيفم گذاشتم و دويدم بيرون. توي راه بابا همين جور غر مي زد و از شلختگي هاي من گله مي كرد. من هم مثل يك بچه خوب گوش مي كردم و هيچ اعتراضي نمي كردم. خب نمي توانستم چيزي بگويم؛ چون واقعاً شلخته بودم. وقتي توي دفتر مدرسه رفتيم آقاي مدير قيافه ام و بعد كارنامه ام را نگاه كرد و سرش را تكان داد و گفت: نه ما ثبت نامش نمي كنيم. انضباطش خيلي پايين است. ببريدش مدرسه شلخته ها. خيلي تعجب كردم. تا به حال اسم مدرسه شلخته ها را نشنيده بودم. بابا با ناراحتي كارنامه ام را گرفت و با هم به طرف مدرسه شلخته ها راه افتاديم. چند دقيقه بعد به مدرسه شلخته ها رسيديم. مدرسه از چند صد متري هم شناخته مي شد. اگر عمداً هم مي خواستي پيدايش نكني، نمي شد. ديوار هايش آن قدر كثيف و خط خطي بود كه فكر كنم فضانورد ها هم از فضا مي توانستند ببينندش. وارد مدرسه كه شديم راه رفتن خيلي سخت شد. خوب آن قدر آشغال روي زمين بود كه نمي شد راه بروي. هر جور بود خودمان را به دفتر رسانديم. توي دفتر يك عالمه دفتر و كتاب پاره و گچ هاي شكسته رنگارنگ ريخته بود. انگار باباي مدرسه رفته بود مسافرت و چند هفته دفتر تميز نشده بود. آقاي مدير مدرسه شلخته ها با ديدن من گفت: به به از قيافه اش معلوم است . يك شلخته ديگر و بعد اسمم را توي دفترش نوشت و به بابا گفت: شما مي توانيد برويد. خيالتان راحت باشد. كلاس ها از همين امروز شروع مي شود، اما هنوز كه اول مهر نبود . خوب توي مدرسه شلخته ها هيچ چيزي سر جايش نيست. پشت پنجره دفتر پنج شش تا بچه فوق العاده كثيف ايستاده بودند و من را نگاه مي كردند . يك جورهايي ترسيدم. اصلا دلم نمي خواست توي مدرسه بمانم. كاش يك كمي تميز تر بودم تا اسمم را توي يك مدرسه معمولي مي نوشتند. با عجله دنبال بابا دويدم . يك دفعه آقاي مدير دستم را محكم گرفت . شروع كردم به گريه و گفتم: من مي خواهم توي يك مدرسه معمولي درس بخوانم. همين موقع صداي مامان را شنيدم. چشم هايم را باز كردم. مامان همان طور كه دستم را مي كشيد تا بيدارم كند، گفت: نكنه قراره توي مدرسه تيز هوشان درس بخوني؟ زود باش امروز بايد با بابا بري واسمت رو بنويسي. نفس راحتي كشيدم و بيدار شدم. دست و صورتم را شستم و موهايم را شانه كردم. جوراب هايم را پايم كردم و تميزترين لباسم را پوشيدم. مامان وقتي قيافه ام را ديد، با خنده گفت: مثل اينكه تصميم گرفتي شلختگي رو كنار بذاري؟ به قيافه خودم نگاه كردم و با خنده سرم را تكان دادم. |