تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-09-19
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 28شهریور ماه 1386


آي قصه قصه قصه ؛ مدرسه شلخته ها

 

افسانه سرايي





هر چقدر توي كمد گشتم، پيدا نشد! يك لنگه اش را پوشيدم و رفتم سر سفره تا صبحانه بخورم. مامان نگاهي به سر تا پايم انداخت و گفت: اين چه قيافه اي است، كو لنگ جورابت؟ چرا دكمه هايت را اشتباهي بستي؟
از قيافه خودم خجالت كشيدم و براي همين زود نشستم تا بيشتر از اين جلب توجه نكنم. مامان همان طور كه صبحانه مي خورد براي من از ضررهاي شلختگي حرف زد. خوب حق داشت من خيلي شلخته بودم. هر كاري مي كردم نمي توانستم مرتب باشم. آخرش يك چيزي را گم مي كردم. مثل همين لنگه جوراب امروزم. اصلاً يك جور هايي به شلخته بودن عادت كرده بودم. هنوز به شلختگي هايم فكر مي كردم و لقمه نان و پنير را مي جويدم كه بابا از توي حياط آمد و گفت: بيا اين هم لنگه جورابت كه دنبالش مي گشتي. توي باغچه بود.
از پيدا شدن جورابم خيلي خوشحال شدم. لقمه ام را با عجله قورت دادم و گفتم: چه جوري رفته بود توي باغچه؟
مامان و بابا با اخم نگاهم كردند. زود لنگه جوراب را از دست بابا گرفتم و رفتم توي اتاقم. چقدر كثيف شده بود. رنگ سفيدش حالا خاكستري شده بود. اگر مي پوشيدمش خيلي خنده دار مي شدم، براي همين لنگه ديگر جورابم را هم در آوردم . اين جوري بهترشد. هنوز داشتم موهاي سيخ سيخم را مرتب مي كردم كه بابا داد زد: بيا ديگه دير شد. زود هر چيزي را كه براي ثبت نام لازم بود توي كيفم گذاشتم و دويدم بيرون. توي راه بابا همين جور غر مي زد و از شلختگي هاي من گله مي كرد. من هم مثل يك بچه خوب گوش مي كردم و هيچ اعتراضي نمي كردم. خب نمي توانستم چيزي بگويم؛ چون واقعاً شلخته بودم. وقتي توي دفتر مدرسه رفتيم آقاي مدير قيافه ام و بعد كارنامه ام را نگاه كرد و سرش را تكان داد و گفت: نه ما ثبت نامش نمي كنيم. انضباطش خيلي پايين است. ببريدش مدرسه شلخته ها.
خيلي تعجب كردم. تا به حال اسم مدرسه شلخته ها را نشنيده بودم. بابا با ناراحتي كارنامه ام را گرفت و با هم به طرف مدرسه شلخته ها راه افتاديم.
چند دقيقه بعد به مدرسه شلخته ها رسيديم. مدرسه از چند صد متري هم شناخته مي شد. اگر عمداً هم مي خواستي پيدايش نكني، نمي شد. ديوار هايش آن قدر كثيف و خط خطي بود كه فكر كنم فضانورد ها هم از فضا مي توانستند ببينندش. وارد مدرسه كه شديم راه رفتن خيلي سخت شد. خوب آن قدر آشغال روي زمين بود كه نمي شد راه بروي. هر جور بود خودمان را به دفتر رسانديم. توي دفتر يك عالمه دفتر و كتاب پاره و گچ هاي شكسته رنگارنگ ريخته بود. انگار باباي مدرسه رفته بود مسافرت و چند هفته دفتر تميز نشده بود. آقاي مدير مدرسه شلخته ها با ديدن من گفت: به به از قيافه اش معلوم است . يك شلخته ديگر و بعد اسمم را توي دفترش نوشت و به بابا گفت: شما مي توانيد برويد. خيالتان راحت باشد. كلاس ها از همين امروز شروع مي شود، اما هنوز كه اول مهر نبود . خوب توي مدرسه شلخته ها هيچ چيزي سر جايش نيست.
پشت پنجره دفتر پنج شش تا بچه فوق العاده كثيف ايستاده بودند و من را نگاه مي كردند . يك جورهايي ترسيدم. اصلا دلم نمي خواست توي مدرسه بمانم. كاش يك كمي تميز تر بودم تا اسمم را توي يك مدرسه معمولي مي نوشتند. با عجله دنبال بابا دويدم . يك دفعه آقاي مدير دستم را محكم گرفت . شروع كردم به گريه و گفتم: من مي خواهم توي يك مدرسه معمولي درس بخوانم. همين موقع صداي مامان را شنيدم. چشم هايم را باز كردم. مامان همان طور كه دستم را مي كشيد تا بيدارم كند، گفت: نكنه قراره توي مدرسه تيز هوشان درس بخوني؟ زود باش امروز بايد با بابا بري واسمت رو بنويسي.
نفس راحتي كشيدم و بيدار شدم. دست و صورتم را شستم و موهايم را شانه كردم. جوراب هايم را پايم كردم و تميزترين لباسم را پوشيدم. مامان وقتي قيافه ام را ديد، با خنده گفت: مثل اينكه تصميم گرفتي شلختگي رو كنار بذاري؟
به قيافه خودم نگاه كردم و با خنده سرم را تكان دادم.

  


كارهاي خوب من ؛ روزه گرفتن

 

زهرا مهربان
كار خوب جديدي كه تازگي انجام دادم روزه گرفتن است. من روزه گرفتم، مثل مامان و بابا. البته نه مثل خود خودشان. سحر، وقتي



مامان و بابا بيدار شده بودند تا سحري بخورند، من به موقع بيدار شدم وآن قدر التماس كردم تا مامانم گفت: عيبي ندارد تو هم بيا سر سفره سحري بخور.
بابا گفت: روزه گرفتن كار راحتي نيست، گرسنه و تشنه مي شوي. اما من تصميم خودم را گرفته بودم، مي خواستم يك كار خيلي خوب انجام بدهم. روزه گرفتن كار خيلي خيلي خوبي است. شروع كردم به سحري خوردن. قرمه سبزي داشتيم. من قرمه سبزي را خيلي دوست دارم، اما تا آن موقع نصف شب قرمه سبزي نخورده بودم.
راستش اصلاً گرسنه نبودم و تازه يك كمي هم خوابم مي آمد، اما براي اينكه روزه بگيرم به زور يك كمي سحري خوردم. نمي دانم چه اتفاقي افتاد كه همان جا سر سفره خوابم برد. صبح كه از خواب بيدار شدم، حسابي گرسنه بودم. اما وقتي كه روزه هستي نمي تواني چيزي بخوري. هر جوري بود تا نزديك ظهر صبر كردم و فقط چند قلپ آب خوردم؛ چون خيلي تشنه بودم.
وقتي مامان گفت، برو دو تا نان بگير خيلي خوشحال شدم. هيچ وقت از رفتن به نانوايي اين قدر خوشحال نمي شدم. خوب آدم گرسنه و روزه نانوايي را دوست دارد. نانوايي خلوت بود نان را كه گرفتم به طرف خانه راه افتادم. وقتي دم در رسيدم نمي دانم چه اتفاقي افتاده بود كه نصف نان ها خورده شده بود. خب فكر كنم خودم نان را خورده بودم. مامان وقتي فهميد با خنده گفت: عيبي ندارد حواست نبوده.
براي اين كه دوباره وسوسه نشوم و چيزي نخورم رفتم توي اتاقم و تا نزديك افطار خوابيدم. وقتي بيدار شدم، مادر داشت آشي را كه پخته بود توي كاسه ها مي ريخت تا سرد شود، من هم كنارش نشستم و كمكش كردم. همان طور كه كشك روي آش مي ريختم يك كمي از نخود و لوبياها را مزه كردم و يك كمي هم كشك و رشته. اما نه آن قدر كه روزه ام باطل شود. خوب مامان هم وقتي غذا درست مي كند، غذا را مزه مي كند و مي گويد مزه كردن غذا روزه را باطل نمي كند. مادرم كاسه هاي آش را برد سر سفره. صداي دعاي قبل از اذان مي آمد . من يك كمي ديگر آش مانده ته ديگ را مزه كردم و رفتم سر سفره.
چند دقيقه بعد اذان گفتند. خيلي جالب بود با اين كه روزه بودم اصلاً گرسنه ام نبود. روزه گرفتن آن قدر هم كه بابا مي گفت كار سختي نبود. روزه گرفتن واقعاً كار خوبي بود. يك كار خيلي خيلي خوب. راستي به نظر شما روزه ام درست بود؟

  


خبر خبر خبردار

 

دزد موها
در دنيا چه اتفاقاتي مي افتد! حتماً شما هم از بعضي از آنها با خبريد، اما نمي دانم آيا اين خبر عجيب را شنيده ايد؟ اگر نشنيده ايد حالا آن را بخوانيد. يك دزد در كشور مالزي كه موهاي مردم را مي دزديد و با آنها جاسوئيچي درست مي كرد و دانه اي يك دلار مي فروخت، دستگير شد. باور تان نمي شود. ماجرا از آن جا شروع شد كه يك خانم مو بلند پيش پليس رفت و گفت: وقتي سوار اتوبوس شده و پياده شده چند سانت از موهايش كوتاه شده. پليس هم براي تحقيق بيشتر سري به اتوبوس زد و دزد موها را به موقع دستگير كرد. اين مرد مو دزد اعتراف كرد كه هميشه توي اتوبوس مي نشسته و يواشكي چند سانت از موهاي مسافر ها را مي بريده و بعد با آن ها جاسوئيچي درست مي كرده و مي فروخته. او موهاي مسافران زيادي را بريده و از آن جاسوئيچي درست كرده بود، اما تا آن وقت كسي متوجه نشده بود. ولي بالاخره دزد عجيب لو رفت و حالا بايد براي كار زشتي كه انجام داده است، تنبيه شود البته پليس بايد ببيند اين دزد، موي سر چند خانم را بريده است.

مار نگهبان




يك فروشگاه كفش بزرگ در شهر لندن كار عجيبي انجام داده است. اين كفش فروشي براي محافظت از كفشهاي گران قيمت مغازه اش يك دزد گير خيلي جالب و خطرناك كار گذاشته. يك مار كبري سمي و خطرناك. بله واقعيت دارد. مسؤولان اين فروشگاه گفته اند كه كفش هاي مغازه خيلي گران قيمت است و در ساخت آن ها تكه هاي الماس به كار رفته است و چون مي ترسيدند دزدها به سراغ كفش ها بيايند يك مار كبري سمي را كنار كفش ها نگهبان گذاشتند تا اگر كسي خواست بدون اجازه به كفش ها دست بزند مار نگهبان با يك نيش دردناك ادبش كند. من كه فكر نمي كنم با اين دزدگير وحشتناك هيچ دزدي جرأت داشته باشد به كفش ها نزديك شود. حالا خوب است مسؤولان فروشگاه به جاي مار از يك شير گرسنه يا يك تمساح 6 متري استفاده نكردند؛ چون آن وقت ديگر حتي مشتري ها هم جرات نمي كردند وارد مغازه شوند.

مسابقه ريش و سبيل
اين هم عجيب ترين مسابقه اي كه تا به حال شنيده ايد. مسابقه جهاني ريش و سبيل سال 2007 در برايتون كه يكي از سواحل جنوبي انگلستان است، برگزار شد. در اين مسابقه عجيب 250 نفر شركت كردند و سبيل هاي عجيب و غريب خودشان را به نمايش گذاشتند. شركت كننده ها از كشورهاي آلمان، آمريكا، انگلستان و كشور هاي ديگر در مسابقه شركت كردند. در اين مسابقه شركت كننده ها با ريش و سبيل هاي عجيب و غريب و جورواجور حاضر شدند و باعث خوشحالي و خنده تماشاگران شدند. ريش و سبيل هايي كه به شكل ها و مدل هاي مختلف اصلاح شده بود.
مسؤول برگزاري اين مسابقه گفت: از وقتي اين مسابقه برگزار مي شود مردم علاقه بيشتري به گذاشتن ريش و سبيل پيدا كرده اند.

رايانه باهوش
شركت ژاپني «ان اي سي» اعلام كرد كه يك رايانه كتابي جديد و خيلي باهوش ساخته كه مي تواند قيافه صاحب خودش را بشناسد. اين رايانه با توجه به شكل چشم و دهان و صورت صاحب خود را مي شناسد. مهندسان اين شركت در بالاي رايانه يك دوربين ديجيتال كوچك نصب كرده اند و همين كه كسي بخواهد رايانه را روشن كند، رايانه او را شناسايي مي كند. به اين ترتيب هيچ كس غير از صاحب اصلي رايانه نمي تواند از اطلاعات آن استفاده كند. صاحب رايانه قبلا بايد يكي از عكس هاي خودش را به حافظه رايانه اش بدهد تا رايانه بتواند او را بشناسد. خيلي جالب است با اين كار ديگر كسي نمي تواند يواشكي در رايانه ديگران سرك بكشد و فضولي كند.

  


نويسندگان كوچك ؛ دوقلو هاي خياط

 

مليكا گلي
دو تا خواهر دوقلو بودند كه به جز خرابكاري كار ديگري بلد نبودند. يك بار تصميم گرفتند آشپزي كنند. يك آشپزي دوقلويي. معلوم است غذا



يا شور بود يا بي نمك. آن ها در آشپزي هم مثل كارهاي ديگر موفق نشدند. بعد تصميم گرفتند خياط شوند.
يك خياطي دو نفره. آنها يك مغازه زدند و اسمش را گذاشتند خياط خياط. چه اسم عجيبي!
يكي از دوقلو ها لباس را قيچي مي كرد و يكي مي دوخت. واي چه خرابكاريي شده بود. اولين لباس را كج دوخته بودند.
دوقلوها به هم نگاه كردند، اما ديگر دير شده بود. همان موقع مشتري آمد لباسش را ببرد و همين كه چشمش به لباس كج افتاد، گفت: واي چه مدل جديدي است؟! يكي از دوقلوها خنديد و گفت: شايد.
از آن به بعد دوقلو ها هر روز يك لباس اختراع مي كردند. لباس هاي كج و كوله و عجيب و غريب. آنها خيلي زود معروف شدند؛ چون لباس هايشان با همه لباس ها فرق داشت. هنوز هم دوقلو ها توي خياط خياط مشغولند، براي همين هر روز مردم لباس هاي عجيب تر از روز قبل مي پوشند.

  


شاعران كفشدوزك ؛ ماشين من

 

هدي صفري
ماشين من باز




خيلي خراب است
چون دنده هايش
خيس و پر آب است

در كوچه ماندم
من توي باران
خاموش مانده
ماشينم الان













بابايم آمد
هورا و هورا
شد بكسل من
دستان بابا

  


شعر ؛ چوپان جوجه ها

 

علي موسوي علي آبادي
مادرم از بازار
چار تا جوجه خريد
چار تا جوجه ناز
گلي گلي، زرد و سفيد

مادرم گفت: پسر
تو بشو يك چوپان
توي صحراي حياط
جوجه ها را بچران

گربه آمد لب بام
جوجه هايم را ديد
دهنش آب افتاد
دور لب را ليسيد


من به او سنگ زدم
گفتم از بام برو
جوجه ها مال منند
حرف من را بشنو

شب كه از راه رسيد
جوجه ام خوابش برد
گربه شايد در خواب
ران او را مي خورد

  


درس خواندن

 





بعضي ها آماده اند تا صبح اول مهر، كيفشان را بردارند و با دوستانشان به طرف مدرسه بدوند





به مدرسه كه رسيدند حسابي با دوست هاي قديمي بخندند و شوخي كنند





و زنگ تفريح ها سر به سر بچه هاي كوچكتر بگذارند و خوراكي بخورند





اما كاش فراموش نكنند كه يك كار ديگر هم در مدرسه دارند و آن درس خواندن است

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com