|
معطل مي كند عرفان تو عقل ارسطو را و مولانا فراموش از تو خواهد كرد «ياهو» را طلسم دستهاي مهربانت مي شود موسي كه باطل مي كند با تكه چوبي هر چه جادو را تو زيبا مي شوي، از يوسف در چاه زيباتر زليخا مي كشد بر نازك انگشت، چاقو را تو آن قدر از وجود خلسه اشراق مشهودي كه بودا مي زند آتش تمام هند و هندو را براي صيد آهوي نگاه ميهمان تو كشيده ميزبان تا خوشه انگور اين جو را زني در آستان در كنار حوض اسماعيل به شرم سرمه ماليدست چشمش را و ابرو را نگاهي كرد در آيينه اما قاب عكسش نيست كشيده دخترك بر روي جلدش عكس «زينو» را به دختر گفت سقف ابري ات را آسماني كن كمي پررنگ تر كن آسمان صاف آن سو را بكش با اين مداد قهوه اي يك لانه كوچك و با آرامشت بنشان در آن بالا پرستو را و در اين صفحه هم دريا بكش با موجهاي سبز بكش در دور دست آب ها فانوس و سوسو را دو تا ابرسياه از پشت صفحه چشم در راهند و در آن صفحه باراني بباران باد و هوهو را بكش در صفحه آخر دو تا نيلوفر وحشي بكش در صفحه آخر به نرمي گردن «قو» را زني با دفتر نقاشي اش تا سايه ها آمد ضريحي در سكوت از ياد مي بردش هياهو را رها مي كرد بر تاريك كاغذ دستهايش را رها مي كرد بر پهناي صورت مشكي مو را من از آقا شفا مي خواهم، اين دختر چهل سال است كه در خوابش كشيده روي كاغذ بوي شب بو را قلمدان مرصع مي وزد از بوي نيشابور به بوي نافه اي آخر صبا آن طره گيسو را پراكندست بر بالاي آن بيدي كه مجنون است تو دستي مي كشي، دست تو آرام است آهو را براي صيد آهوي نگاه ميهمان تو كشيده ميزبان تا خوشه انگور بارو را * هادي خورشاهيان |