|
ارژنگ حاتمي
بيب بيب بيب بيب ... تعجب نكنيد، اين مطلب مربوط است به زماني كه انسانها در غار زندگي مي كردند، خودتان هم مي دانيد كه آن روزها مردم فرهنگ درست و حسابي نداشتند، آدم بي فرهنگ هم مدام حرفهاي زشت مي زند، و از آنجا كه نوشتن اين حرفهاي زشت بدآموزي دارد، ما نيز در اين جور مواقع برايتان بوق مي زنيم!
شترق! اين شترق هم صداي حاصل از برخورد دو عدد دايناسور بود كه در آن زمان غارنشينان از آنها براي حمل و نقل استفاده مي كردند. * مگه كوري بيب بيب بيب! چرا جلوت رو نگاه نمي كني؟! ** خودت كوري! دايناسور من بزرگتره، در نتيجه من اول بايد رد بشم، بعد تو! بيب بيب! بعد از اين گفتگوي غيرمتمدنانه اين دو غارنشين ترمز دستي هاي دايناسورها را كشيدند و به جان هم افتادند ... و به جان هم افتادند ... و به جان هم افتادند ... مگه نمي شنوين؟ چرا مطابق متن پيش نمي رين؟ به جون هم بيفتين ديگه! يكي از دو غارنشين: آخه دايناسورهاي ما كه ترمز دستي ندارن! آها ... تصحيح مي كنم، آنها دستي به دايناسورهايشان كشيدند و به جان هم افتادند، دايناسورهاي آنان نيز براي نشان دادن تعصب خود به صاحبشان با همديگر گلاويز شدند، صداي بوق بوق نيز در سطح جنگل پيچيد، غارنشينان ديگر و باقي جانوران نيز دور آنها جمع شدند و به تماشاي پخش زنده مسابقه بزن بزن پرداختند. دو غارنشين و دو دايناسور نيز آنقدر همديگر را زدند تا خودشان خسته شدند و به خانه هايشان رفتند. چند روز بعد يكي از غارنشينان كه به عنوان تماشاچي در دعواي فوق حضوري مؤثر داشت، زير درخت نارگيلي به خواب فرو رفت، بعد از چند ساعت ناگهان نارگيلي به سر او اصابت كرد، * ميمون بيب بيب! مگه بيب داري؟ اين غارنشين بر اثر ضربه وارده به سرش دچار كمي تا قسمتي تحول شد و به همين خاطر زماني كه وارد خانه شد، از پدرش پرسيد: پدر! ما چرا اينقدر بي فرهنگ هستيم؟ * پسر بيب! تو چطور به اين نتيجه بيب رسيدي؟ ** به علت اين آلودگي صوتي در جنگل كه ناشي از بوقهايي است كه وسط حرفامون زده ميشه. * پسرم! اين بي فرهنگي و بي تمدني ما به خاطر نبود دانشگاه در دور و بر محل زندگيمان است. ** خب اينكه كاري نداره! * كجا مي ري پسر بيب؟! ** مي رم كلنگ بيارم تا ... * آخه بيب، ما اگه حتي دانشگاه هم داشته باشيم، داوطلبي براي ورود به دانشگاه نداريم! ** چرا پدر؟ * آخه هنوز خودكار و دفتر اختراع نشده، هيچ مي دوني با اين خط ميخي و كتابهاي سنگي اگه بخواي ده پونزده سال درس بخوني پدرت در مياد؟! ** خب چرا كسي دفتر و خودكار رو اختراع نمي كنه؟ * آخه پسر بيب، اين چه حرفيه مي زني؟ مگه بدون درس خوندن و دانشگاه رفتن ميشه مخترع شد؟!
غارنشينان ساليان درازي را در جستجوي اين سؤال بودند كه بالاخره اول بايد دانشگاه رفت و سپس كاغذ و قلم را اختراع كرد و يا اول بايد كاغذ و قلم را اختراع كرد و سپس دانشگاه ساخت؟! روزها و شبهاي بسياري گذشت تا اينكه يك روز اتفاق عجيبي افتاد، پس از يك تصادف كه ميان دو دايناسور رخ داد، به مانند هميشه دو سرنشين آنها با هم به كتك كاري پرداختند، اما دايناسورهاي آنان هيچ حركت خشونت آميزي از خود بروز نداند و با مهرباني و بسيار متمدنانه با يكديگر سخن گفتند و از هم عذرخواهي كردند و حتي سعي بر جدا نمودن دو غارنشين داشتند! غارنشينان بسيار ترسيدند كه مبادا دايناسورهايشان بيمار شده باشند، زيرا علاوه بر اين عمل عجيب چند ماهي مي شد كه جثه دايناسورهايشان روز به روز كوچك و كوچكتر مي شد، از طرفي آنها بر پايه برخي شنيده ها نمي توانستند مستقيماً با دايناسورها وارد مذاكره شوند، زيرا از پدران خود شنيده بودند كه دايناسورها فقط به درد سواري گرفتن مي خورند و جانوراني بي فرهنگ هستند و هر كسي كه با آنها صحبت كند را مي خورند! بالاخره يك روز غارنشينان تصميم گرفتند هر جور كه شده علت رفتارهاي متمدنانه و كوچك شدن جثه دايناسورها را كشف كنند، به همين خاطر دور هم جمع شدند و مشغول به صحبت كردن شدند: - اين روزها دايناسورها خيلي عجيب و غريب شده اند، جديداً هنگامي كه بر دايناسورم سوارم مدام چيزي به عنوان «حق تقدم» را به من گوشزد مي كنند. - آري! ديروز دايناسورم به من گفت تا «كمربند ايمني» ات را نبندي حركت نمي كنم و من مجبور شدم خودم را با شاخ و برگ درختان به وي ببندم تا وي به حركت درآيد. - حتي آنان ديگر در وسط راه خرابكاري نمي كنند و براي انجام اين گونه اعمال به محلهايي مخصوص مي روند، آنها خيلي متمدن شده اند. - و جثه هايشان هم هر روز در حال آب رفتن است. رئيس غارنشينان از آنان خواست كه يكي شان داوطلبانه برود و با دايناسورها صحبت كند، بالاخره و پس از پانزده دقيقه كتك خوردن يكي از غارنشينان پذيرفت اين عمل شجاعانه را انجام دهد. غارنشينان در انتهاي اين جلسه و پس از اين گفتگوها و بنا بر رسم و رسوم گذشته و بدون هيچ علتي به جان هم افتادند و صداي بوق بوق در جنگل طنين انداز شد. اين غارنشين داوطلب با ترس و لرز پيش دايناسورش رفت و گفت: دايناسور عزيز! ... ببخشيدا ... ببخشيد ... تو چرا اين روزها اين جوري شدي؟ - با سلام، حال شما خوب است؟ منظورتان را متوجه نشدم! - (غارنشين از ادبيات مورد استفاده قرار گرفته دايناسور بسيار تعجب كرد): همين ديگه! تو الآن بايد منو مي خوردي ... چطوري تو و باقي دايناسورها اينقدر با فرهنگ شديد؟ - (دايناسور لبخندي زد): نه عزيزم! من چرا بايد شما را بخورم؟ راستش ما دايناسورها مدتي است كه در كنكور يكي از دانشگاه ها شركت كرده و پذيرفته شده ايم و همان طور كه مشاهده مي كني رفتن به دانشگاه ما را بسيار با فرهنگ و متمدن كرده است. - عجب! و اما جثه تون؟ چرا هي كوچك و كوچكتر مي شويد؟ - راستش هر چند دانشگاه خيلي خوب است، اما اين مخارجش كمر ما را شكانده، ما بايد براي تأمين شهريه هايمان بيست و چهار ساعته كار كنيم و به همين خاطر روز به روز لاغرتر و كوچكتر مي شويم. غارنشينان باز هم جلسه اي گذاشتند و در اين جلسه به اين نتيجه رسيدند كه با فرهنگ و با تمدن شدن ارزش تحمل سختيها و پرداخت هزينه دارد، در نتيجه همگي رفتند كنكور دادند و همگي هم در دانشگاه پذيرفته شدند... روزها گذشت و دايناسورها كوچك و كوچكتر مي شدند تا آنكه يك روز تصميم گرفتند به احترام پدرانشان به «مارمولك» تغيير نام دهند، غارنشينان نيز تحصيلات عاليه را ادامه داده و متمدن و با فرهنگ شدند و ديگر صداي بوق بوقي در آنجا شنيده نشد. نتيجه گيري داستان: هر چند شهريه هاي دانشگاه دايناسور را به مارمولك تبديل مي كند، اما آلودگي صوتي را كاهش مي دهد و اين خيلي خوب است! |