تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
عشقستان
ورزشی
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-09-27
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 5مهر ماه 1386


دانشگاه تمدن مي سازد؛ يا دايناسورها منقرض نشده اند!

 

ارژنگ حاتمي

بيب بيب بيب بيب ...
تعجب نكنيد، اين مطلب مربوط است به زماني كه انسانها در غار زندگي مي كردند، خودتان هم مي دانيد كه آن روزها مردم فرهنگ درست و حسابي نداشتند، آدم بي فرهنگ هم مدام حرفهاي زشت مي زند، و از آنجا كه نوشتن اين حرفهاي زشت بدآموزي دارد، ما نيز در اين جور مواقع برايتان بوق مي زنيم!

شترق!
اين شترق هم صداي حاصل از برخورد دو عدد دايناسور بود كه در آن زمان غارنشينان از آنها براي حمل و نقل استفاده مي كردند.
* مگه كوري بيب بيب بيب! چرا جلوت رو نگاه نمي كني؟!
** خودت كوري! دايناسور من بزرگتره، در نتيجه من اول بايد رد بشم، بعد تو! بيب بيب!
بعد از اين گفتگوي غيرمتمدنانه اين دو غارنشين ترمز دستي هاي دايناسورها را كشيدند و به جان هم افتادند ... و به جان هم افتادند ... و به جان هم افتادند ... مگه نمي شنوين؟ چرا مطابق متن پيش نمي رين؟ به جون هم بيفتين ديگه!
يكي از دو غارنشين: آخه دايناسورهاي ما كه ترمز دستي ندارن!
آها ... تصحيح مي كنم، آنها دستي به دايناسورهايشان كشيدند و به جان هم افتادند، دايناسورهاي آنان نيز براي نشان دادن تعصب خود به صاحبشان با همديگر گلاويز شدند، صداي بوق بوق نيز در سطح جنگل پيچيد، غارنشينان ديگر و باقي جانوران نيز دور آنها جمع شدند و به تماشاي پخش زنده مسابقه بزن بزن پرداختند. دو غارنشين و دو دايناسور نيز آنقدر همديگر را زدند تا خودشان خسته شدند و به خانه هايشان رفتند.
چند روز بعد يكي از غارنشينان كه به عنوان تماشاچي در دعواي فوق حضوري مؤثر داشت، زير درخت نارگيلي به خواب فرو رفت، بعد از چند ساعت ناگهان نارگيلي به سر او اصابت كرد،
* ميمون بيب بيب! مگه بيب داري؟
اين غارنشين بر اثر ضربه وارده به سرش دچار كمي تا قسمتي تحول شد و به همين خاطر زماني كه وارد خانه شد، از پدرش پرسيد: پدر! ما چرا اينقدر بي فرهنگ هستيم؟
* پسر بيب! تو چطور به اين نتيجه بيب رسيدي؟
** به علت اين آلودگي صوتي در جنگل كه ناشي از بوقهايي است كه وسط حرفامون زده ميشه.
* پسرم! اين بي فرهنگي و بي تمدني ما به خاطر نبود دانشگاه در دور و بر محل زندگيمان است.
** خب اينكه كاري نداره!
* كجا مي ري پسر بيب؟!
** مي رم كلنگ بيارم تا ...
* آخه بيب، ما اگه حتي دانشگاه هم داشته باشيم، داوطلبي براي ورود به دانشگاه نداريم!
** چرا پدر؟
* آخه هنوز خودكار و دفتر اختراع نشده، هيچ مي دوني با اين خط ميخي و كتابهاي سنگي اگه بخواي ده پونزده سال درس بخوني پدرت در مياد؟!
** خب چرا كسي دفتر و خودكار رو اختراع نمي كنه؟
* آخه پسر بيب، اين چه حرفيه مي زني؟ مگه بدون درس خوندن و دانشگاه رفتن ميشه مخترع شد؟!

غارنشينان ساليان درازي را در جستجوي اين سؤال بودند كه بالاخره اول بايد دانشگاه رفت و سپس كاغذ و قلم را اختراع كرد و يا اول بايد كاغذ و قلم را اختراع كرد و سپس دانشگاه ساخت؟!
روزها و شبهاي بسياري گذشت تا اينكه يك روز اتفاق عجيبي افتاد، پس از يك تصادف كه ميان دو دايناسور رخ داد، به مانند هميشه دو سرنشين آنها با هم به كتك كاري پرداختند، اما دايناسورهاي آنان هيچ حركت خشونت آميزي از خود بروز نداند و با مهرباني و بسيار متمدنانه با يكديگر سخن گفتند و از هم عذرخواهي كردند و حتي سعي بر جدا نمودن دو غارنشين داشتند!
غارنشينان بسيار ترسيدند كه مبادا دايناسورهايشان بيمار شده باشند، زيرا علاوه بر اين عمل عجيب چند ماهي مي شد كه جثه دايناسورهايشان روز به روز كوچك و كوچكتر مي شد، از طرفي آنها بر پايه برخي شنيده ها نمي توانستند مستقيماً با دايناسورها وارد مذاكره شوند، زيرا از پدران خود شنيده بودند كه دايناسورها فقط به درد سواري گرفتن مي خورند و جانوراني بي فرهنگ هستند و هر كسي كه با آنها صحبت كند را مي خورند!
بالاخره يك روز غارنشينان تصميم گرفتند هر جور كه شده علت رفتارهاي متمدنانه و كوچك شدن جثه دايناسورها را كشف كنند، به همين خاطر دور هم جمع شدند و مشغول به صحبت كردن شدند:
- اين روزها دايناسورها خيلي عجيب و غريب شده اند، جديداً هنگامي كه بر دايناسورم سوارم مدام چيزي به عنوان «حق تقدم» را به من گوشزد مي كنند.
- آري! ديروز دايناسورم به من گفت تا «كمربند ايمني» ات را نبندي حركت نمي كنم و من مجبور شدم خودم را با شاخ و برگ درختان به وي ببندم تا وي به حركت درآيد.
- حتي آنان ديگر در وسط راه خرابكاري نمي كنند و براي انجام اين گونه اعمال به محلهايي مخصوص مي روند، آنها خيلي متمدن شده اند.
- و جثه هايشان هم هر روز در حال آب رفتن است.
رئيس غارنشينان از آنان خواست كه يكي شان داوطلبانه برود و با دايناسورها صحبت كند، بالاخره و پس از پانزده دقيقه كتك خوردن يكي از غارنشينان پذيرفت اين عمل شجاعانه را انجام دهد.
غارنشينان در انتهاي اين جلسه و پس از اين گفتگوها و بنا بر رسم و رسوم گذشته و بدون هيچ علتي به جان هم افتادند و صداي بوق بوق در جنگل طنين انداز شد.
اين غارنشين داوطلب با ترس و لرز پيش دايناسورش رفت و گفت: دايناسور عزيز! ... ببخشيدا ... ببخشيد ... تو چرا اين روزها اين جوري شدي؟
- با سلام، حال شما خوب است؟ منظورتان را متوجه نشدم!
- (غارنشين از ادبيات مورد استفاده قرار گرفته دايناسور بسيار تعجب كرد): همين ديگه! تو الآن بايد منو مي خوردي ... چطوري تو و باقي دايناسورها اينقدر با فرهنگ شديد؟
- (دايناسور لبخندي زد): نه عزيزم! من چرا بايد شما را بخورم؟ راستش ما دايناسورها مدتي است كه در كنكور يكي از دانشگاه ها شركت كرده و پذيرفته شده ايم و همان طور كه مشاهده مي كني رفتن به دانشگاه ما را بسيار با فرهنگ و متمدن كرده است.
- عجب! و اما جثه تون؟ چرا هي كوچك و كوچكتر مي شويد؟
- راستش هر چند دانشگاه خيلي خوب است، اما اين مخارجش كمر ما را شكانده، ما بايد براي تأمين شهريه هايمان بيست و چهار ساعته كار كنيم و به همين خاطر روز به روز لاغرتر و كوچكتر مي شويم.
غارنشينان باز هم جلسه اي گذاشتند و در اين جلسه به اين نتيجه رسيدند كه با فرهنگ و با تمدن شدن ارزش تحمل سختيها و پرداخت هزينه دارد، در نتيجه همگي رفتند كنكور دادند و همگي هم در دانشگاه پذيرفته شدند...
روزها گذشت و دايناسورها كوچك و كوچكتر مي شدند تا آنكه يك روز تصميم گرفتند به احترام پدرانشان به «مارمولك» تغيير نام دهند، غارنشينان نيز تحصيلات عاليه را ادامه داده و متمدن و با فرهنگ شدند و ديگر صداي بوق بوقي در آنجا شنيده نشد.
نتيجه گيري داستان: هر چند شهريه هاي دانشگاه دايناسور را به مارمولك تبديل مي كند، اما آلودگي صوتي را كاهش مي دهد و اين خيلي خوب است!

  


وقتي از يك چغك فقط چينگش باقي مي ماند ؛ بررسي حوادث جنايي هفته

 

مجيد مهجور
با سلام خدمت همه شما سوسويي ها،ببخشيد يعني سوسه اي ها.مو قنبر از مهد كودك سوسولچه كنار خيابون با اخبار و حوادث اين هفته در خدمتتون هستم .اگر مي خوايد بدونيد كه اين هفته چه حوادث خطرناكي به وقوع پيوسته، سرويس حوادث اين هفته رو همراهي كنيد.
به گزارش ممد قوزي (3 ساله از همين مهد) 4 روز پيش تو بقالي حسن آقا يك بَلوَشويي(1) شد كه نگو و نپرس.مثل اينكه سارا 5 ساله، دختر صغرا خانم، به قصد خريد پفك نمكي منزل را ترك كرده و به بقالي حسن آقا اومده ،پفك مي خره و حسن آقا يه 50 تومني پاره به جاي بقيه پول به سارا مي ده، سارا نيز به ننه اش (زهرا خانم) قضيه رو لو مي ده و زهرا خانم به صورت خشمگين مي آد به بقالي و با كيفش مي زنه تو سر كچل حسن آقا، كه تو چرا 50 تومني پاره به دختر ما دادي. فعلاً نامبرده (حسن آقا كچل) در بيمارستان سر خيابون بستري رفته و بقاليش به حالت استندبال(2) مانده! پليس همچنان به دنبال مذموم! اصلي اين ماجرا مي دَوَد.فكر كنم مذموم همون 50 تومني پاره باشد.
خبرگزاري CNN (همين مامانمو مي گم)، به نقل از دخترِ عذرا خانم (همسايه دو خيابان پايين تر از ما و 20 ساله) داشت به خاله ام راپورت مي داد كه: «ديدي چي شده فاطي جون؟! اين دختر عذرا خانم هست، خب، خواستگار براش اومده، رَدِش كرده، حالا يكي نيست بگه آخه تو چي داري كه اينقدر قيافه مي گيري، همچين از خودش تعريف مي كرد كه مي گي ملكه بلقيس انگلستانه...ايش! پسره فلزكار بوده، و الا من اگه يه دختر داشتم سه سوت و چشم بسته تقديمش مي كردم..!»
حائز امنيت !است كه بگم خوب شد اين مامان ما دختر نداشت، وگرنه الان دخترشو چشم بسته مي داد به حسن آقا كچل! از اين لحاظ شانس آورديم!
علي 6 ساله پسر آقا مسلم، كلاس اول ب، از مدرسه ]...[ ديروز به جرم سهمناك خود اعتراف كرد .در اين اعتراف كه متهم رديف دوم آن، گربه مرضي خانم بود، نامبرده ابراز داشت، ديروز كه از مدرسه برمي گشته، بالاي درخت يك چُغُك(3) داشته برا خودش چهچه عاشقانه مي زده. او نيز اشاره كرد كه به مدت يك هفته اين چغك بدبخت رو زير نظر داشته و تمامي ساعت رفت و شد او بر بالاي اين درخت را كنترل مي كرده و ديروز ساعت 12  ظهر با پلخموني(4) كه به صورت مخفيانه داخل كيفش جاسازي كرده، به طرز وحشيانه اي يك سنگ به چغك نگون بخت پرتاب مي كنه و چغك پس از برخورد سنگ با كله اش از بالاي درخت به پايين پرت شده و در جا غش مي كنه، در اين هنگام گربه مرضي خانم، فِشَنگي جستي زده و چغك سرنگون شده رو مي ربايد و مورد خوردن قرار مي ده، به صورتي كه شاهدان اين قضيه معتقدند كه از جنازه مقتول فقط يه چينگ(5) پيدا شده. متهم رديف دوم ماجرا، يعني آقا پيشيه در دفاع از خودش اين نكته را يادآور شده كه مرضي خانم مدت 3 روزه كه به او پلو مرغ با گوشت اضافي نداده و گربه جاني را با اُردنگي به بيرون پرت كرده، گربه نيز براي سير كردن شكم صاب مرده خود، اين چغك نگون بخت را مورد هدف قرار داده. رأي دادگاه حاكي بر اين است كه اين گربه بايد پس از نوش جان كردن ضربه هاي سگ غلام آقا قصاب( كه از اون سبيل كلفتاس) اصلاح گردد. و اما متهم رديف اول نيز به خاطر انجام اين عمل غير انساني و وحشيانه به يك روز حبس ابد! در انباري خونه شون محكوم گرديد. البته باباش گوششو گرفت و پرتش كرد تو انباري!
نكته جالب توجه اينه كه دل من هم خنك شد؛ چون يه بار همين علي با پلخمونش به پس كله من هم زده..حالا حقشه...بخوره!
پريوش، 5 ساله شاگرد فريبا جون از مهد كودك خودمون به يك حادثه اسفناك ديگر كه ديروز در مهد به وقوع پيوست، اعتراف كرد. قضيه از اين قرار بوده كه پريوش كه با مهوش حدود تقريباً چهار روز قهر مي باشد، ديروز جلوي فريبا جون اينا مسابقه نقاشي با مداد شَمي دادن كه باز هم نقاشي مهوش قشنگ  تر بوده و پس از گرفتن نمره 20، به پريوش رو كرده و در حالي كه به اون دهن كجي نشون مي داده، گفته: «اوووووووووون !!» پريوش هم كه از قضا لجش در اومده به مهوش گفته آينه آينه! و مهوش هم يه خط گنده رو نقاشي پريوش مي كشه و قضيه اوج مي گيره، كه با اين اتفاق پريوش يكي تو گوش مهوش ميزنه و مهوش هم موهاي پريوش رو مي كشه و به قصد كشت مي اُفتن به جون هم و انواع و اقسام فحشهايي رو كه ياد گرفته بودن رو بار هم مي كنن كه خوشبختانه اين درگيري 5 دقيقه اي، با كوششهاي مداوم مربي هاي مهد مثل فريبا جون، فرشته جون و پَروانا جون! پايان مي گيرد...واقعاً كه باعث خجالت بود.خلاصه الان هم هر دو متهم بابا ننه شون رو آوردن ...و تأسفناك تر اينه كه بابا ننه هاشون هم به جون هم پريدن!! جستجوها براي يافتن محرك اصلي و مارموز اين پرونده، نيز ادامه دارد. غلط نكنم، كار، كار فريبا جونه چون اون يه جورايي با پريوش چپه!
خب.صفحه حوادث اين هفته تموم رفت.خدا كنه هفته ديگه هم حوادث بدتر و هيجان انگيز تري مثل پاچيدن مخ و قطع شدن انگشت شصت پاي حسن آقا كچل در حالي كه دندون مصنوعي هاشو قورت داده و مريض شدن يانگوم!..... اوه....نه هيچي مي خواستم بگم هنگامه !اشتباهي گفتم يانگوم !من تكذيب مي كنم ...تا نريختن سرم و كچلم نكردن خدافظ !الخلاص!

* پاورقي
 1 دعواي قاطي پاطي
 2 آماده بودن تا يهو شروع به كار كردن
 3 همون گنجشك خودموني
 4 باهاش سنگ پرتاب مي كنن
 5  نوك

  


تكنولوجي روز دنيا

 

مخبر السلطنه
نشسته ايم در اندروني با مليله خاتون شور كرده ايم. نتيجه گرفته ايم اين بار به جد در عمل شده شغلي ديگر براي خويش برگزينيم. في المثل يك وامي گرفته كارخانه بزنيم و در هيبت مديرعاملي كارخانه پادشاهي كنيم و جمعي از رعايا و نوكرهاي ولايت پدري را در آن استخدام كرده، بر كار گماريم.
نتيجه گرفته ايم يك كارخانه اتومبيل سازي داير كنيم. ليكن امين السطان پدر سوخته را فرستاديم برود مملكت اروپا جمله ولايات را از بريتانيا تا روم برگردد، بلكه با يك شركت فورد و فراري و ولوو يا تالبوت و رنو را يافته بياورد دارالخلافه - طهران - قرارداد منعقد كنيم و مفت و مجاني تكنولوجي روز مملكت فرنگ را به مملكت مان بياوريم.
علي ايحال ايشان مسافرت كرده چندي در غربت بوده علي الظاهر اكثر ايام در تفرج و چند صباحي در كار مأموريت شده، فلذا هيچ شركت و كارخانه راغب به سرمايه ما يافت نكرده، يدين از دو پا مطول تر به طهران بازگشته، مورد غضب ما واقع شده از سمت خويش بركنار گرديده و الخ.
صبيه محترمه مان كه نام ايشان بر سطور جاري نشود (متذكر شويم ايشان براي خويشتن مهندسه اي شده ليسامس مهندسي از دانشگاه آزاد واحد قولازون دريافت كرده من حيص المجموع كار بلد بوده). ايشان را به جهت مأموريت عقد قرارداد به مملكت چشم بادامي هاي جاپني اعزام داشتيم. رفتند، علي الظاهر در طياره گاه توكيو اوشين و هانيكو را در حال دعواي فيزيكي با يانگوم مي بينند و به طرفداري از يانگوم با طرف هاي مقابل درگير مي شوند كه هانيكو مي فرمايد: يك ضرب المثلي جاپني داريم مبني بر اينكه «نو كه آيد به بازار، كهنه شود دل آزار.»
باري! از پس اتمام دعوا صبيه محترمه مان عازم چند كمپاني جاپني شده، فتح مبحث مي فرمايند كه جملگي از ميستوپيشي تا نيستان و توي تا همه از مايملك ريوزو همسر خانم اوشين بوده و ايشان در ادامه جدال ماقبل موضوع، پيشنهادات ما را وانكرده پس مي فرستند.
لهذا، ما مانديم و حوض مان، گفتيم بياييم كشك بسابيم، ديديم چه فايده دارد همان بهتر كه در جريده وزين خودمان قلم فرسايي نماييم. بنابراين قصد كرديم از صفر شروع كرده حالا كه نشد كارخانه اتومبيل سازي به قول اهل تجدد ماشين سازي احداث نماييم برويم در كار ماشين لباسشويي!
اين بار به ذريات مان اعتماد نكرده به شخصه راهي سفر فرنگ شديم به قصد عقد قرارداد با يك كمپاني معتبر و معلوم.
قصد كرديم به محض ورود به مملكت روم و ايتاليا به كمپاني ايندزيت رفته كار را قطعي كنيم، ليكن به محض خروج از طياره، همان كه پايمان در مملكت ايتاليا فرود آمد و چشممان به برج ايفل و مجسم بزرگ آزادي خورد دلمان هواي ديويد بكهام و روبرتو روسيلني كرد و گفتيم مگر مي شود آدم به ايتاليا بيايد و نرود فوتبال بازي تيم رحمان رضايي با رئال يونايتد را ببيند.
علي ايحال پيش از هر چيز رفتيم استاديوم و بعد از تماشاي فوتبال رفتيم يك فيلم ايتاليايي ساخته تايتانيك را ديديم و به غايت خرسند شديم. من بعد اتمام اين افعال سياهي ليل بر مملكت غربت چيره شد و خواب چشمان مباركمان را محزون كرد كه كاروانسرايي در جنوب ولايت سيسيل يافته در آن سكني كرده به قصد استراحت كه ما بعد آن كار كمپاني را يكسره كنيم.
ليكن چشم از خواب گشوديم حيفمان آمد در جزاير قناري مملكت ايتاليا تني به آب نزنيم، ما بعد آن به تماشاي موزه لوور رفته گشتي در لولوپره و فاقرانيا زديم كه موعد بازگشتمان فرا رسيد، سوار بر طياره به دارالخلافه رجعت كرديم.
اهل منزل با چاقو و گوسفند و گل و اسپند بر در حاضر بودند و از عقد قرارداد پرسيدند كه سر زير انداخته فرموديم هيچيك از كمپاني هاي مملكت فرنگ با ما به عقد قرارداد نكرده امتناع ورزيدند.
لهذا، مليله خاتون نه كه مغموم نشده ما را در گوشه اي برده در گوشمان زمزمه اي كرده كه ما از آن به انقلاب صنعتي مملكت فخيمه مان ياد مي كنيم. ايشان طرح راه اندازي كارخانه اي سنتي ماشين لباسشويي داده كه به موجب آن اندروني عمارت مبدل به كارخانه شده، مليله خاتون و صبيه محترمه مان به همراه، شهلا خاتون مادر گرامي و جمله جماعت نسوان در قوم و فاميل در غرفه هاي عمارت شده، جماعت نوكرها و رعايا در صفي طويل به عنوان موادخام كارخانه وارد شده به راهنمايي امين السطان هر يك در غرفه اي شده تحت تعليمات قرار گرفته و من بعد آموزش مفصل همچون ماشين لباسشويي هوشمند آخرين سيستم براساس تكنولوژي روز با يك جعبه تايد و برس و تشت مسي از غرفه خارج شده در برابر ديوار عمارت در محله به صف شده اهل دارالخلافه در پي تبليغات انجام شده مراجعت كرده هر يك، يك دستگاه از ايشان خريداري كرده با گارانتي 30 ساله بدون بيمه خريداري كرده به خانه بردند.
علي ايحال كسب و كار كمپاني سكه است، هم اشتغال زايي شده، هم از ابتكار ملي بهره رفته، و هم ارز مخروج نگرديده و.. ما هم عن قريب كه كار مطبوعه را وانهاده تمام اوقات مبارك برشمارش اسكنه و مسكوكات رنگارنگ مصروف مي داريم.

  


پارازيت

 

- اعتماد به نفس زياد نويسنده ناشي سبب شد ساليان دراز كاغذهاي زياد هدر رود.
- اميدوارم وقتي دلي از دست كسي پر شد، خشابي پر نشود.
- پرنده ها اگر دوست داشتني باشند، زنداني مي شوند و انسانها اگر دوست داشتني نباشند.
- ريش پروفسوري هم نتوانست بي سوادي او را پنهان كند.
- گناهانم در حدي است كه در موقع شنيدن صداي صور اسرافيل خودم را به خواب خواهم زد.
- كاش عروسهايي كه براي چيدن گل رفته اند، با كاكتوس برنگردند.
- رگم را زدم، نمردم، رنجها خونم را خشك كرده بود.
- براي دوست داشتن به قلب نياز ندارم، به تو نياز دارم.
- لباس واقعي آدم پرتلاش، لباس كار است.
مهدي محمدي
- حقيقت و گل رز، هر دو خار دارند.
- وقتي خودش را به موش مردگي زد، گربه ها هوس خوردنش را كردند.
- تحمل خانه به دوشي را نداشت تصميم گرفت خانه را روي زمين بنا كند.
- خيارشور مدام بانمكي اش را به رخ خيار مي كشد.
- هر وقت كاسه صبرم لبريز مي شود، جرعه اي از آن را مي نوشم.
- عاشق شيرين بود، با ترشي ها ميانه خوبي نداشت.
- عشقهاي آبكي، زود تبخير مي شوند.
- دلي كه هر رهگذري را بپذيرد، مانند اجناس حراجي، بنجل است.
- آدم چهارشانه، موهايش هميشه مرتب و شانه كرده است.
سهراب گل هاشم

  


آيا بنده وكيلم؟!

 


(قسمت آخر) ستاره. م- بهمن مهران
سلام. به اونجا رسيديم كه قرار شد من يعني ستاره .م و بهمن مهران با اجازه خانواده هامون يك گوشه اي بشينيم و سنگ هامون رو توي سر هم بزنيم!
و اينك ادامه ماجرا:
- شما از چه رنگي خوشتون مياد آقا بهمن؟
- من قورمه سبزي رو از همه بيشتر دوست دارم!
- چه كتابهايي رو بيشتر مطالعه مي كنين؟
- كتاب هاي پائولو كوييلو. بينوايانش رو خيلي مي پسندم!
- نظرتون در مورد زيبايي آسمون چيه؟
- ستاره هاش رو از همه بيشتر دوست دارم!
- ستاره هاش!
- نه! فقط يك ستاره اش رو!
- نظرتون در مورد ادامه تحصيل من چيه؟
- به شرطي كه به درستون لطمه اي نزنه از نظر من مانعي نداره!
بهمن مهران: ...عجب سؤالهاي حاشيه اي مي پرسين نوبت منه كه سؤال بپرسم!
- شما با من ازدواج مي كنين؟ باور كنين اگه بگين نه، همين الآن با خانواده ام ميرم و ديگه هم مزاحمتون نميشم.
- نه نه نه.... !كجا برين؟ !البته من ... ادامه تحصيل... پله هاي ترقي... راستش جوابم مثبت هست، نه كه نباشه! (شما جايي نرين يه وقت!) ولي يك كم بايد فكر كنم! فقط يه ذره ها!
- بهمن مهران (توي دلش): آره. ما هم ميدونيم كه چقدر قراره فكر كني!
شما فعلاً اين شعرها را بخوانيد تا من و آقا مهران حرفها مونو بزنيم
***
درمان نكند دردِ مرا دارويي
پيدا نشود طبيب حاذق گويي
در دوره  بي سواديِ «دكتر»ها
يا رب بنويس نسخه  اي جادويي !(استاد احمد)
***
...خب مثل اينكه بچه هاي گلمون حرفهاشون رو زدن. خب دخترم با توجه به شرايط اين دوره زمونه فكر نمي كنم بخواي پسر گل من رو بپروني درسته؟!!!هه هه هه!
پدر ستاره.م ( توي دلش): موقع تعيين شيربها و مهريه هم ببينم همينجوري ميتوني بخندي؟ !!!هه هه هه!
«چند روز بعد»
... سركار خانوم ستاره .م آيا بنده وكيلم شما را با مهريه ... به عقد جناب آقاي بهمن مهران در آورم؟!
ستاره .م: با اجازه بزرگترها كه جاشون اينجا خيلي خاليه* ، بله!
...عروس خانوم اگر اجازه مي داديد بنده سه بار خطبه را جاري مي كردم بار دراماتيك داستان خيلي بيشتر مي شد و اين گونه گند زديد به هر چه بار دراماتيك است!
* همگي بزرگترهاي عروس و داماد در بيمارستان به سر مي برند. آخه براي مهريه و شير بها و ... حسابي چك و چونه هم رو پايين آوردند و توي سر و كله هم زدند! ولي خوشبختانه اين مسائل نگذاشت كه اين دو كفتر عاشق بهم نرسند!.... و اين گونه بود كه ستاره.م قصه ما بالاخره به خانه بخت رفت.
«چند سال بعد»
- من رفتم خونه بابام! نياي باز منت بكشي ها!

  


ساختمان بايد كمتر سيگار بكشد!

 

م.هنرور
* ببخشيد جناب آقاي كارشناس، با توجه به اينكه در خبرها بود كه عمر مفيد ساختمان در ايران حدود 40 سال است و بايد خيلي بيشتر از اينها باشد، براي افزايش عمر ساختمانمان چكار كنيم؟
** سؤال خوبي پرسيدي جانم. به نظر من بايد كمتر سيگار بكشد و بيشتر سبزيجات مصرف كند !در ضمن نوشابه هم اصلاً و ابداً!
* منو مسخره مي كني كارشناس كچل! بيام فكت رو بيارم پايين!
** خب جانم، اگر به اين گوشه تصوير تلويزيونتان نگاه كنيد، مي بينيد كه با برنامه «سلامت باشيد» تماس گرفته ايد !به نظر شما من چه جوابي بايد مي دادم؟!
... در خبرها بود كه رئيس كميته برتر سازه  هاي بتني گفته:« براساس آمار غير رسمي عمر متوسط ساختمانها در ايران بين   40  تا   42 سال اعلام شده است» در حالي كه وقتي من كارشناس(نه از نوع كارشناس سلامت باشيد!) تحقيق كردم ديدم كه در كشورهاي پيشرفته ساختمانها را براي عمر هزار سال طراحي و اجرا مي كنند، بنابراين ما بايد حداقل خودمان را به عمر   100 سال برسانيم و عمر متوسط ساختمانها را حداقل از عمر متوسط ايرانيها بيشتر كنيم و اين هدف مستلزم اين است كه هر كدام از اعضاي خانواده كلاه پارچه اي به سر ببندند و با آجر و مصالح بيفتند به جان در و ديوار خانه خودشان! و دولت و مسؤولان امر، هيچ گونه مسؤوليتي در اين رابطه ندارد!
بابا زلزله بم عبرت نشد؟!

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com