تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
عشقستان
ورزشی
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-09-27
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 5مهر ماه 1386

[ عشقستان ]
 * ساعتي در كنار خانواده شهيد بزرگوار محمد حسن نظرنژاد «بابانظر» ؛
مي گفت اگر از جنگ نگوييم دير مي شود
 * خاطرات زرين ؛ بركت ايمان شهيدان
 * تمبر يادگاري
 * براي من همين نگاه قاب گرفته هم كافي است
 * روزشمار جنگ ؛ سقوط اهواز ؛ دروغ بزرگ!
 * عضو هيأت رئيسه مجلس: افتخارات جامعه پزشكي در دوران جنگ چشم گير بود
 * انتشار دايرة المعارف 700 صفحه اي سينماي دفاع مقدس
 * استاندار اصفهان:نمايشگاه دفاع مقدس گوشه اي از عظمتهاي اين عرصه تاريخي است
 * شير زنان سالهاي عشق و حماسه

ساعتي در كنار خانواده شهيد بزرگوار محمد حسن نظرنژاد «بابانظر» ؛
مي گفت اگر از جنگ نگوييم دير مي شود

 

بابا نظر خيلي مهمان نواز بود و هميشه سفره اش پهن. سربازها، بسيجي ها، دوستان و آشنايان همه مي دانستند كه بابا نظر چقدر سخاوتمند و دست و دل باز است.




همسر بابا نظر هم درست عين خودش است. آن روز، وقتي وارد خانه شان شديم، داشت نماز مي خواند پسرش آقا مرتضي، كه چهره اش شباهت شيريني به بابا نظر دارد؛ از ما خواست منتظر بمانيم. به پشتي تكيه داديم و منتظر نشستيم. عكس بابانظر روي قاب ديوار لبخند مي زد. خانه روشن، روشن بود. بعد از چند دقيقه، خانم مرضيه نظرنژاد از اتاقش بيرون آمد، گشاده رو و با محبت سلام و عليكي كرديم. ضمن احوالپرسي چند بار به سمت آشپزخانه رفت و قوري را روي سماور جا به جا كرد و گفت: «آخه اينطوري خيلي بده! ماه رمضونه و نمي شه پذيرايي كرد! بي قرار بود. راه مي رفت و مي گفت: «من خيلي از خاطره ها يادم رفته؛ براي همين ديگه مصاحبه نمي كنم.»




سرانجام خانم نظرنژاد مي نشيند. مي گويم: حاجيه خانم: زياد نگران نباشيد، ما بيش از آن كه براي جمع آوري خاطره آمده باشيم، خدمت رسيديم تا ساعتي را مهمان شما باشيم و ضمناً هفته دفاع مقدس را خدمت شما و خانواده تبريك بگوييم و از طرف همه اين پيغام را برسانيم كه ملت ما افتخار مي كند به شما، به همه شهيدان و خانواده ها و فرزندان شهدا و به بابا نظر كه علي وار زندگي كرد و علي وار شهيد شد، پهلواني كه هر جا دست نيازي بود او هم بود. پهلواني كه نام و يادش در تاريخ ايران بلند آوازه خواهد ماند.
به بهانه يادي از شهيد محمد حسن نظرنژاد؛ ياد همه شهيدان را گرامي بداريم.
بعد از لحظه اي مكث و خواندن فاتحه اي براي شهدا، گفتگويمان را شروع مي كنيم.
* حاجيه خانم؛ از زندگي مشترك با «بابا نظر» بگوييد؟
** ما 8 سال بود كه زندگي مشتركمان را شروع كرده بوديم كه انقلاب شد. قبل از انقلاب هم، بابا نظر پهلوان خراسان بود و فعاليتهاي انقلابي زيادي داشت كه داستانش طولاني است. در زمان انقلاب و بعد از پيروزي آن يك لحظه آرام و قرار نداشت. سر از پا نمي شناخت. هر جا مشكلي بود در حل آن مي كوشيد؛ و بعد هم كه جنگ كردستان شروع شد، رفت!
* شما دوست نداشتيد بروند؟
** من!؟ من خاك پاي همه شهيدان هستم. همان طور كه او براي اهداف ارزشمند و پيروي از رهبرمان حضرت امام (ره) مي رفت ما هم همين طور پايبند اين ارزشها بوديم.
* تا آن جا كه در خاطراتي كه درباره ايشان نقل شده خوانده ام، بابا نظر شوخ و پر سر وصدا بودند. وقتي مي رفتند دلتنگ و خسته نمي شديد؟
** چرا! بچه ها هم كه همه كوچك و قد و نيم قد بودند. يكي مريض مي شد، يكي دفتر مي خواست، يكي را بايد به مدرسه مي بردي و مهم تر از همه، اين كه آنها امانت هاي پدرشان بودند در دست من! هر بار با خودم عهد مي كردم كه اگر حاج آقا آمد، نمي گذارم ديگر برود. اگر آمد مي گويم: «بسه ديگه جبهه»!
* و وقتي مي آمدند همين حرفها را مي زديد؟!
** (مي خندد) نمي دانم مصلحت خدا چه بود كه وقتي مي آمد، همه سختي ها را فراموش مي كردم.
حتي اگر يك روز بيشتر مي ماند، پيش خودم فكر مي كردم ممكن است عمليات بشه و اگه حاج آقا نباشه چه مي شه و چه نمي شه و ...؟! نكنه كه يه وقت به خاطر من و بچه ها نره، اون وقت تو جبهه ها به او نياز داشته باشن، اين بود كه هي تشويقش مي كردم كه زودتر برگرده... او هم كه يك عاشق پاك باخته بود...
* عاشق پاك باخته؟!
** بله! عشق او خدا بود و جهاد در راه خدا. عشق او جبهه بود و امام.
شهيدان راهشان كه راه عشق بود را پيدا كرده بودند. بابا نظر و همه رزمندگان به راهي كه مي رفتند ايمان داشتند. اگر هزار بار هم زخمي مي شدند و صدها تركش هم كه وارد بدنشان مي شد، باز هم مي رفتن. بابا نظر آن قدر تركش تو بدنش بود كه يك بار، يك دكتر گفته بود: «من نمي توانم براي تو كاري كنم. تو مرد آهنين هستي. آهن هاي بدنت از گوشت و پوست و استخوان تو بيشتره»! اما او آنقدر عاشق بود كه من هيچ وقت نخواستم از رفتن او جلوگيري كنم و اميدم اينكه كه خود شهدا دستم را بگيرند!
* از خصوصيات اخلاقي بابا نظر بگوييد؟
** هيچ وقت او را عصباني نديدم. نظم و انضباط، احترام به قوانين، توجه به اموال مردم و بيت المال، خمس و زكات و سهم امام، كمك به مستمندان از خصوصيات او بود. بچه ها را خيلي دوست داشت و هميشه مي گفت: «بچه هاي من، بهترين بچه هاي دنيا هستن». وقت نماز، ناز بچه ها را مي كشيد با محبت بيدارشان مي كرد. هميشه و هر جا كسي احتياج به كمك داشت، براي او فرقي نمي كرد كه او چه كسي است؛ فوري به او كمك مي كرد. آن قدر نسبت به همه محبت داشت كه همه دوستش داشتند.
* بابا نظر در خاطرات خودشان گفته بودند: «92 درصد جانبازي دارم. از سال 62 چشمم كور شده و گوشم كر. ستون فقراتم شكسته، قفسه سينه ام از دوجا شكسته. نصف ماهيچه دست چپم نيست. يك قسمت از ماهيچه دست راستم از بين رفته، 160 تركش در بدن دارم. پرده داخلي مغز سرم از بين رفته و داخل شكمم كه بارها بيرون ريخته و بادست دوباره آنها را ريخته ام توي شكمم ! اما اين زن (همسرش) مثل پروانه دور من مي گرده! معلوم است كه شما بهترين پرستار براي حاج آقا بوديد. همين طور است؟
** با اين كه حاج آقا 92 درصد جانبازي داشت. اما هيچ وقت هيچ كس احساس نكرد او حتي جانباز است! تا آخرين لحظه سر پا بود و درد را با خوشرويي تحمل مي كرد. اين آخري ها مي گفت: دوست دارم بروم افغانستان و به مردم كمك كنم. بعد هم خودش مي خنديد و مي گفت: «فقط موندم كه اون جا كه برم؛ زحمتم رو دوش كي باشه؟! تا همين روزهاي آخر، مدام براي سخنراني دعوت مي شد. مي ديدي صبح تهران سخنراني دارد؛ ظهر شاهرود؛ عصر نيشابور و شب هم مشهد. عشق او به حدي بود كه اصلاً خستگي را نمي شناخت. هفته دفاع مقدس هم كه مي شد، از همه جا براي سخنراني دعوتش مي كردند. مي رفت و مي گفت: « اگر صحبت نكنيم، دير مي شود!»
(كمي بعد، برادر بابا نظر هم به جمع ما اضافه مي شود. او كه در زمان جنگ همرزم برادر بوده، دل پردردي دارد، اما قبل از هر چيز، دوست دارم سؤال خود را بپرسم.)
* حاج آقا نظرنژاد؛ چرا شهيد نظرنژاد بابا نظر لقب گرفت؟
** چون حاجي مرد بزرگي بود. بي خود به كسي «بابا» نمي گويند. «بابا» يعني سرپرست، يعني كسي كه مثل يك بابا به همه صحبت كند. بچه هاي جبهه، همه يك روح بودند در جسم هاي مختلف و هيچ كس قادر نشد يكي را از ديگري جدا كند.
در كردستان، همه بابا نظر را مي شناختند. از همان روزي كه رفت به جنگ، ديگر هيچ وقت برنگشت، تا جنگ تمام شد. بعد از جنگ هم هر جا مشكلي بود بايد مي رفت. بابا نظر در آزادسازي پاوه، سنندج و ... سهم بزرگي داشت. هميشه مي گفت: « تا يك نفر از دشمن در خاك ايران باشد، من در جبهه ها خواهم ماند.» مي گفت: كسي كه در سنگر بنشيند نمي تواند فرمانده واقعي باشد». مي گفت: «سرباز امام زمان بايد هميشه آماده شهادت باشد.» بابا نظر تا آخر جنگ، لباس نظامي را از تنش در نياورد. معاون عملياتي قرارگاه لشگر 5 نصر بود. درجه او سرتيپ تمام بود، اما به خاطر بعضي مسائل درجه سرتيپ دوم گرفت. فرمانده عمليات لشگر «21» امام رضا (ع) و 5 نصر بود و همه كارهاي اطلاعاتي و عملياتي به عهده ايشان بود. زخمي شدن هم مانع از رزم او نمي شد و...
* حاج آقاي نظرنژاد؛ اينها كه درد دل نبود، همه اش مايه مباهات و فخر و افتخار است كه تاريخ ما چنين مردان بزرگي را بر خود ديده؟
** گله اينجاست كه چرا نبايد عكس ايشان در كنار عكس فرماندهان شهيد در پوسترهايي كه بر در و ديوار پادگان است قرار بگيرد؟ چرا عكس او در كنار سرداران ديگر چاپ نمي شود: چرا نبايد خياباني به نامش باشد و... نمي دانم چرا؟
شايد هم چون در زمان جنگ شهيد نشد، با شهيدان ديگر فرق دارد!
* حاجيه خانم انگار شما هم در اين باره درد دلي داشتيد كه دوست داريد بگوييد.
** بله! اول بگويم كه اين حرفها را كه مي زنم براي خودم نيست، چون من مي دانم كه بابانظر كه بود و چه كرد و براي چه رفت و الان كجاست.
اما رنج مي برم، وقتي مادران و همسران و بچه هاي شهدا را مي بينم كه به خاطر تفاوتها بغض مي كنند، اشكها در چشمهايشان جمع مي شود. خانواده هايي را مي شناسم كه بچه هايشان بيكارند. مگر مردم نمي دانند اگر دست يك فرزند شهيد را بگيرند و به او كار بدهند، او را احترام مي كند و فردا دستش را پدر شهيد آن جوان خواهد گرفت؟
آخر اين بچه ها كه سرپرستي ندارند! من از مسؤولان تقاضا مي كنم هر چه زودتر براي بيكاري فرزندان شهدا فكري بكنند.
* با آمارهايي كه در رسانه ها اعلام مي شود ظاهراً به ندرت فرزند شهيدي بيكار است! ما كه اين درد و دل شما را مي نويسيم اما شما نمونه عيني داريد كه اگر مسؤولان خواستند رسيدگي كنند معرفي كنيد، چون بعضي حرف ها بايد مصداق داشته باشد؟
** بله! بله! من مي توانم خيلي ها را معرفي كنم. مورد ديگري كه مي خواستم بگويم اين است كه اين چه تدبيري است؟ شهيد كه درجه بندي ندارد! درجه آنها نزد خداوند متعال است. وقتي به كشور ما حمله شد، روستايي گاو و گوسفند خود را به امان خدا سپرد و رفت. كارگر، دانش آموز، همه رفتند تا از عزت اسلام و مردم ايران دفاع كنند. عده اي شهيد شدند و عده اي ماندند و حالا هم يكي يكي دارند شهيد مي شوند!
اينها همه شهيدند. آيا ما مي توانيم محك بزنيم كه اجر و درجه كدام شهيد از آن يكي بيشتر يا كم است؟! نمي شود گفت كه بابا نظر چون فرمانده بود بايد از اين امكانات برخوردار شود، اما آن چوپان كه مظلومانه و با اخلاص تمام جنگيد درجه اش كمتر است! اين حساب و كتابها دست خداست. پس در اين دنيا به همه اينها بايد با يك چشم نگاه كرد. تقاوتها و بي عدالتي ها بغض دردناكي مي شود در دل خانواده ها، همسران، مادران و فرزندان شهدا. در دوران دفاع مقدس هيچ كس، كسي را مجبور نمي كرد به جبهه برود.همه براي حفظ عزت و آبروي اسلام و ميهن اسلامي خود رفتند و مقاومت كردند و امروز اگر كاري مي كنند بايد براي همه باشد.
من يك بار ديگر تقاضايم را مطرح مي كنم: اگر مي خواهيد براي خانواده ها و فرزندان شهدا كاري كنيد، يا براي همه باشد يا اصلاً نباشد! وقتي قانوني هست، وقتي قرار است قدرداني شود، از همه شود. اين تفاوتها باعث ناراحتي همه ما مي شود؛ چون حق نيست!
* از آخرين ماه رمضان در كنار حاج آقا بگوييد؟
** همه اش بچه ها را دور خود جمع مي كرد و آنها را نصيحت مي كرد و مي گفت: «از خدا و راه خدا غافل نشويد.» صبح مي رفت و عصر مي آمد و وقتي مي پرسيدم: «حاج آقا كجا مي روي، با اين حالت بيماري كمي استراحت كن». اما او تا آخرين لحظه با تمام دردي كه داشت باز تلاش مي كرد و صبح تا شام ماه رمضان به خانواده هاي محروم رسيدگي مي كرد. به خانواده شهدا سر مي زد تا كم و كسري نداشته باشند.
* بابا نظر چند بار زخمي شده بودند؟
** خيلي خيلي! اما چند بار زخمي كاري برداشتند. يك بار از ناحيه چشم و كمر و پا و ... زخمي شدند. آن سال كه حاج آقا مي خواست شهيد شود، خودش آگاه شده بود. وقتي در زمان جنگ چشمهايش را در شيراز عمل مي كردند، من خيلي ناراحت بودم. به من گفت: «خانم اصلاً ناراحت نشو.من حالا حالاها هستم تا جنگ تموم بشه» من هم گفتم: «شما كه تمام شديد! چيزي كه از شما نمانده»! گفت: «فقط اين را بدان كه هر وقت جنگ تمام شد و همه محاسن من سفيد شد، من شهيد خواهم شد.»
* از شهادت ايشان بگوييد؟
** سال 75 بود كه ايشان براي سركشي از تيپ به كردستان رفتند. عجولانه رفتند و آقا مرتضي را هم همراه خودشان بردند. بابا نظر هميشه مي گفت: « من در خانه شهيد نمي شم». در آخرين لحظات، با آن كه درد زيادي داشت روي پاي خود بود و به كمك هيچ كس نيازي نداشت. در لحظات آخر عمرش آقا مرتضي در كنارش بود. مي توانيد از او سؤال كنيد.
* آقا مرتضي: دوست ندارم با يادآوري لحظه شهادت پدر، ناراحتتان كنم.اگر دوست داريد از لحظات آخر عمر فرمانده بگوييد؟
** روزهاي آخر در كردستان حال و هواي عجيبي داشت. وقتي در بالاترين نقطه در قله كردستان در كنارش بودم. دستي به محاسن خود كشيد و گفت: «چقدر سفيد شده»! من هم به شوخي گفتم: «كاري نداره؛ رنگش مي كنيم سياه مي شه!» خنديد و چيزي نگفت. بعدها كه مادرم قضيه را تعريف كرد، من ياد حرف پدرم افتادم. وقتي به كردستان رسيديم ديگر دلش نمي خواست برگردد. به سردار موسوي گفت: كه «مي خواهم در كردستان بمانم. اين جا بوي شهدا و دوستانم را مي دهد.» روز آخر كه رفتيم بالاي كوه، با يك يك سربازان روبوسي كرد و گفت: «خوش به حالتان، شما اين جا چقدر به خدا نزديكيد!» بعد از لحظاتي دراز كشيد و چفيه اش را زير سرش گذاشت. فكر مي كنم چون در جنگ شيميايي هم شده بود در آنجا اكسيژن كم آورد. من در آن لحظه هيچ وقت به فكرم نمي رسيد پدرم از دنيا برود، چون خيلي استوار و قوي بود.حالت پهلواني داشت. كمي بعد ديدم بابا اصلاً حركتي نمي كند خيلي ترسيدم و سردار موسوي را صدا كردم. بلافاصله با برانكارد او را به بيمارستان انتقال دادند، اما ديگر شهيد شده بود؛ آن هم در بالاترين نقطه كوهستانهاي كردستان.
* آقا مرتضي؛ خودتان فكر كنيد چقدر به پدر نزديكيد؟
** تمام سعي من اين است كه سيره پدر را دنبال كنم، اما سخت است. پدرم ارادت خاص به حضرت علي (ع) داشتند و هميشه مي گفتند: «مثل حضرت علي (ع) زندگي كنيد تا سربلند باشيد و روز به روز عزتتان زياد شود.»
پدرم منش پهلواني داشت و به همه كمك مي كرد.
پسر ديگر بابا نظر يعني آقا مصطفي هم كه خيلي ساكت همه چيز را گوش مي كند در آخر مي گويد: «دوست دارم مثل پدرم پهلواني كنم و راه او را ادامه بدهم.»
حرف آخر خانم مرضيه نظرنژاد همسر شهيد بابا نظر، بيان يك خاطره است آن هم براي اين كه درسي باشد براي همه شيعيان علي.
«بعد از شهادت حاج آقا، يكي از مادران شهدا مي گفت كه: يك بار ماه رمضان بود. زنگ زدند. رفتم ديدم حاج آقاي نظرنژاد دم در است! از من پرسيد: خانه شهيد فلاني، شهيد فلاني و ... را ياد داري؟ گفتم: بله حاج آقا ياد دارم. ديدم چند تا بسته آورد و تو حياط گذاشت. روز قبل از آن هم چند سرباز آمدند و سيم كشي برق ساختمان را كه مدتها خراب بود را درست كردند و هر چه گفتم چه كسي شما را فرستاده؟ گفتند: ما اجازه نداريم بگوييم!
بعدها فهميدم سربازها را حاج آقا فرستاده است، چون يك بار كه براي سركشي به خانه ما آمده بود، كليد برق را زد و ديد خراب است و هيچي نگفت، اما حواسش بود تا آنها را درست كند.
خلاصه آن روز هم گفت: «حاجيه خانم بيائيد برويم دم در خانه آن شهدايي كه گفتيد و تمام بسته بندي پشت وانت را كه برنج و روغن و ديگر مواد غذايي بود را بين خانواده شهداي ضعيف پخش كرد و بعد هم ما را دم در خانه پياده كرد و رفت.»
***
اينان مرداني بودند كه علي وار زيستند و علي وار هم شهد شيرين شهادت را نوشيدند. يادشان گرامي باد.

  


خاطرات زرين ؛ بركت ايمان شهيدان

 

بنده در همان دوران غربت، وقتي خرمشهر در اشغال دشمنان بيگانه بود، نزديك پل خرمشهر رفتم و به چشم خود ديدم وضعيت چگونه



است. فضا غم آلود و دلها سرشار از غصه بود و دشمن با اتكا به نيروهاي بيگانه كه به او كمك مي كردند همين آمريكا و غربيها و همين مدعيان دروغگو و منافق حقوق بشر در خرمشهر مستقر شده بود. تانك هاي او، وسايل پيشرفته او، هواپيماهاي مدرن او، نيروهاي تا دندان مسلح او؛ بچه هاي ما آر.پي. جي هم نداشتند؛ با تفنگ مي جنگيدند؛ اما با ايمان و با صلابت. همين جوانان، با دست خالي، اما با دل پر از اميد و ايمان به خدا، بدون اينكه ابزار پيشرفته اي داشته باشند و بدون اينكه دوره هاي جنگ را ديده باشند وسط ميدان رفتند و بر همه آن عوامل غلبه پيدا كردند.
روز سوم خرداد، همان ساعت اولي كه رزمندگان ما خرمشهر را گرفته بودند شهيد صياد شيرازي به من تلفن كرد. بنده آن وقت رئيس جمهور بودم و گزارش اوضاع جبهه را مي داد. مي گفت الان هزاران سرباز و افسر عراقي صف بسته اند براي اينكه بيايند ما دست هايشان را ببنديم و اسير شوند. قدرت معنوي يك ملت اين است. فقط خرمشهر نيست، خرمشهر يك نماد است كربلاي 5 ما هم همين طور بود؛ والفجر 8 ما هم همين طور بود؛ فتوحات فراوان ديگر ما هم همين طور بود؛ عمليات خيبر و بدر و مجموعه هشت سال دفاع مقدس ما هم همين طور بود. البته ناكامي و شكست هم داشتيم و شهيد هم داديم؛ ميدان مبارزه است. به بركت ايمان شهيدان ما و ايمان شما پدران و مادران و همسران كه شماها هم پشت سر شهدا قرار داريد چون اگر پدر شهيد، مادر شهيد و همسر شهيد با او همدل و هم ايمان نباشند، او نمي تواند برود بجنگد. توانستيد در اين مبارزه پيروز شويد. اين همان درسي است كه بايد همواره جلوي چشم ما باشد و به آن نگاه كنيم. (بيانات مقام معظم رهبري در ديدار خانواده هاي شهدا  3/3/84)

  


تمبر يادگاري

 





موضوع تمبر: بيست و چهارمين سالگرد دفاع مقدس
سال انتشار: 1383/2004
تيراژ:  400000 قطعه
محل نگهداري: نمايشگاه تمبر دفاع مقدس در گنجينه تمبر و اسكناس آستان قدس رضوي

  


براي من همين نگاه قاب گرفته هم كافي است

 

* معصومه نافرمان

روزهاي با تو بودن زياد نبوده اند، آن قدر كه من فقط حس شان كنم و بتوانم چيزي برايشان بنويسم. عمده خاطرات من از تو، برمي گردد به همان لحظه رفتنت.




همان روز كه مثل همه بچه ها، پشت ديوار ايستاده و گرم بازي شده بودم. چقدر خيره نگاهم مي كردي. با همان چشمهاي سياه و صورت مهتابي!
***
همه سالهاهي كودكي ام بي حضور تو گذشت. براي همين وقت آمدنت مي خواستم از شوق فرياد كنم. مي خواستم همه را به سفره شادي ام دعوت كنم. تو آمده بودي، پس از روزهاي دور.
***
مادر مي گفت: از لا به لاي كفن خوني ات سرت را بالا گرفته و خنديده بودي و من با همين چشم هايم ديدم كه لب هايت تكان خورد و نامم را بردي. خرافات نبود. تو لبخند زده بودي.
***
بايد بنويسم. راحت بنويسم. زياد شلوغش نكنم. دنبال زبان و فرم نباشم، دنبال آني باشم كه حسش كرده ام. آن قدر كه وقتي تمام مي شود، هر بار كه بخوانمش تازه باشد. مثل تكرار زندگي تو از زبان مادر كه هميشه تازه است. اصلاً شبيه چشم هاي قاب گرفته ات بابا... .
***
عزيز، قاب عكست را برداشته ام تا صميميت انگشتانت، صورتم را نوازش كند. خيلي وقت است كه بي عبور بوسه هايت، گونه هايم پژمرده اند.
***
عصر، بهشت رضا(ع) بوديم. مزارت شلوغ بود. خيلي ها آمده بودند ديدن عزيزانشان. مثل مادر حسين كه قاب عكس پسرش را چسبيده بود و شانه هايش مي لرزيد. ديده ايش كه؟! چند بلوك پايين تر... باباي محمد هم آمده بود. پيرمرد، هي مي رفت عقب، مي آمد جلو، محمدش را برانداز مي كرد. مثل شب دامادي پسرش ذوق مي زد و نگاهش مي كرد.
***
بگذار حلقه گل را از روي شانه هايت بردارم بابا سنگين است، معذبت مي كند. اين چند كلام ديگر را هم كه بگويم، ديگر حرفي نيست. اين پرحرفي كه تقصير من نيست؛ كسي را نداشته ام براي درد دل كردن!
چه خوب مي شد اگر مي فهميدم چرا هميشه در برابر حرفهاي من، فقط زل مي زني و نگاه مي كني. ببينم نكند حرفهايم را نمي شنوي؟ ببين؛ مرا نگاه كن. با اشاره كه مي فهمي. سكوتت غمگينم مي كند. اين همه سال حتماً تو هم حرفي براي گفتن داشته اي.
چرا گريه مي كني؟ بيا اشك هايت را پاك كنم بابا، ديگر حرفي نمي زنم، اصلاً براي من همين نگاه قاب گرفته هم، همه زندگي است... .

  


روزشمار جنگ ؛ سقوط اهواز ؛ دروغ بزرگ!

 

5 مهر
در محور جنوب، اجراي آتش توپخانه و بمباران دشمن ادامه دارد. و در جبهه مياني، با آن كه 36 ساعت از ورود دشمن به قصر شيرين مي گذرد، مقاومت و جنگ تن به تن در بعضي از نقاط شهر ادامه دارد.




در ساعت 3 بعدازظهر ارتش اعلام كرد: دشمن با 200 تانك مشغول پيشروي به سوي گيلان غرب است. دشمن طرح ريزي كرده عمليات اشغال گيلان غرب تا ساعت 30/20 امروز پايان يابد.
حملات هوايي عراقي ها به شهرهاي آبادان، خرمشهر، اهواز، مهران، كرمانشاه، سنندج، مريوان، اسلام آباد، ادامه يافت.
بر اثر بمباران چند روز اخير منطقه اسلام آباد 121 نفر كشته شده اند. ارتش، امروز در 15 اطلاعيه فعاليتهاي نيروهاي دريايي، هوايي و زميني را به اطلاع مردم رساند. خبرگزاري آسوشيتدپرس گزارش داد: عراق ادعا كرد نيروهايش اهواز را تصرف كرده اند. در ششمين روز جنگ، ايران به حملات هوايي در سرتاسر مرز مبادرت كرد. ايران ادعاي عراق را در مورد سقوط اهواز دروغ بزرگ خواند. عراق روز پنجشنبه ادعا كرد خرمشهر را تصرف كرده، ولي ايران اين مطلب را انكار كرد. راديو لندن اعلام كرد: كارايي نيروي هوايي ايران بدون شك به مراتب بيشتر از حد انتظار برخي از ناظران بوده است. نيروي هوايي عراق موفق نشده به آساني از حملات نيروي هوايي ايران به هدفهاي عمده اقتصادي مانند مجموعه عظيم پتروشيمي بصره و تأسيسات نفتي شمالي عراق جلوگيري كند.

  


عضو هيأت رئيسه مجلس: افتخارات جامعه پزشكي در دوران جنگ چشم گير بود

 

ايسنا: عضو هيأت رئيسه مجلس شوراي اسلامي گفت: تجربيات جنگي پزشكان و يافته هاي علمي قابل توجه در دوران دفاع مقدس، سبب شد تا امروز حرفهاي بسياري بر اي گفتن در مجامع علمي، كنگره ها و كنفرانسها داشته باشيم.
شاهين محمدصادقي با اشاره به نقش مؤثر جامعه پزشكي در پيروزي و دفاع قهرمانانه مردم در پشت جبهه  جنگ و خطوط مقدم، تصريح كرد: جراحان و تيمهاي تخصصي پزشكي در بيمارستانهاي صحرايي و مراكز درماني پشت خط به مداواي مجروحين مي پرداختند و اقدامات ارزشمندي انجام مي دادند كه تجربيات آن دوره هم سبب پرورش پزشكان و جراحان زبده در كشور و هم سبب بهبودي و حفظ جان بسياري از رزمندگان شد.
محمد صادقي با بيان اين كه در دوران دفاع مقدس اقدامات تحقيقاتي نيز انجام شد، خاطرنشان كرد: در حال حاضر جامعه پزشكي ما مشغول بررسي نتايج جراحات جنگي و گازهاي شيميايي است كه در اين راستا اقدامات تحقيقاتي قابل توجهي نيز انجام شده و اين دستاوردها به پيشرفت كشور و دستيابي جامعه علمي به درجات علمي بالاتر منجر شده است.
به گفته وي، حجم خدمتي كه در دوران جنگ به مردم در زمينه امدادرساني و مداوا شد شايد در دنيا بي نظير باشد.

  


انتشار دايرة المعارف 700 صفحه اي سينماي دفاع مقدس

 

فارس: گردآورنده دايرةالمعارف سينماي دفاع مقدس گفت: اين دايرة المعارف يك جلدي در 700 صفحه  گردآوري شده و پس از طي مراحل آماده سازي، آذرماه منتشر خواهد شد.
مسعود فراستي درباره آخرين مراحل تدوين «دايرة  المعارف سينماي دفاع مقدس» اظهار داشت: تدوين دايرةالمعارف تقريباً تمام شده است و به غير از يك درصد باقيمانده از بخشهايي كه در نمونه دوم بايد چك شود، تمام كار ما به پايان رسيده است. نمونه اول خوانده شده و ويرايش نمونه دوم در نيمه راه است.
فراستي گفت: اين دايرة المعارف داراي 4 بخش است كه يك بخش آن مربوط به جنگ و دفاع است كه حدود 250 فيلم را در بر مي گيرد و به همراه80 تا 100 نقد فيلم درآن آمده كه از زواياي مختلف و به قلم منتقدين گوناگوني منتشر مي شود.وي ادامه داد: بخش فيلمهاي كوتاه جنگ و دفاع نيز دربرگيرنده بيش از 1000 فيلم كوتاه است.
بخش بعدي كتاب اختصاص به «روايت فتح و حقيقت» دارد كه مختص شهيد مرتضي آويني است.
گردآورنده دايرة المعارف سينماي دفاع مقدس، افزود: بخش ديگر كتاب، بخش معرفي فيلمسازان جنگ و دفاع است كه بيوگرافي و آثار اين فيلمسازان در بخش كوتاه و بلند جمع آوري شده و در اين بخش فيلمسازاني گنجانده شدند كه بيش از 2 يا 3 كار جنگي دارند. همچنين تك يادداشتهاي من نيز به صورت بسيار خلاصه براي تحليل بعضي از فيلمها چاپ شده است.
بر اساس اين گزارش كتاب دايرة المعارف سينماي دفاع مقدس به همت بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس به چاپ مي رسد.

  


استاندار اصفهان:نمايشگاه دفاع مقدس گوشه اي از عظمتهاي اين عرصه تاريخي است

 

مهر: استاندار اصفهان گفت: نمايشگاه دفاع مقدس گوشه اي از عظمتهاي تاريخي براي انتقال به نسل حاضر و آينده است.
سيد مرتضي بختياري در آيين گشايش نمايشگاه سالانه دفاع مقدس اصفهان افزود: اين نمايشگاه قلم و زبان قاصري از دفاع مقدس است.
اين مقام مسؤول موقعيتهاي رزمندگان اسلام را نشأت گرفته از ايمان الهي آنان دانست و خاطرنشان كرد: جاي جاي دفاع مقدس تبلور آيات قرآن است و اين دوران خود سند زنده اي بر توانستن ما است.
بختياري يادآور شد: امروزه يكي از وظايف اصلي ما زنده نگه داشتن ياد و خاطره شهدا دفاع مقدس است و بايد با زنده نگه داشتن ياد و خاطره آنان در انتقال خاطراتشان به نسلهاي آينده به فكر باشيم.
در بخش ديگري از اين مراسم مدير كل حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس استان اصفهان، سردار سيد احمد موسوي اظهار داشت: در نمايشگاه هفته دفاع مقدس امسال يگانهاي مستقر در استان به همراه ديگر سازمانهاي ايفا كننده نقش در دوران دفاع مقدس با برپايي 200غرفه به ارايه دستاوردهاي خود پرداخته اند.

  


شير زنان سالهاي عشق و حماسه

 





وقتي بيگانگان به كشورت چشم طمع دوخته اند ديگر تفاوتي نمي كند زن باشي يا مرد؛ پير باشي يا جوان؛ بايد برخيزي تا دشمن بداند خيالي خام را در سر مي پروراند و شيرزنان كشورمان در سالهاي دفاع مقدس اين گونه بودند. عده اي در جبهه ها؛ و عده اي ديگر در پشت جبهه. تاريخ نمي تواند آن همه همت و عشق را فراموش كند. هر كسي كاري مي كرد يكي نان مي پخت؛ آن يكي خياطي مي كرد و خلاصه هر مادري و هر شيرزني دستي بالا زده بود تا رزمندگان را ياري كند. تاريخ نمي تواند اين همه ايثار و غيرت زينب وار را فراموش كند؛ درود بر شيرزنان سالهاي عشق و حماسه.



  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com