|
حميد تقي آبادي
امروز، روز ملي بزرگداشت مولانا جلال الدين محمد بلخي است. شاعر، حكيم، فقيه و عارفي كه جهان، چندي است در برابر بزرگي

روح او و عمق انديشه اش، سر تعظيم فرود آورده است. طي ماههاي گذشته، تقريباً روزي نبوده كه خبر يا خبرهايي از بزرگداشت او و بررسي آثارش در سراسر جهان نشنيده باشيم.سال جاري ميلادي نيز از طرف يونسكو به بهانه هشتصدمين سال تولد اين حكيم ايراني، «سال مولانا» نامگذاري شده است.به بهانه روز بزرگداشت اين شاعر نام آور و افتخار ملي كشورمان، با دكتر محمد تقوي، استاد دانشگاه فردوسي درباره «داستان و داستان پردازي در آثار مولانا» به گفتگو نشسته ايم.
* آقاي دكتر، در ذهنم بود اگر روزي خواستم با شما گفتگو كنم، درباره چگونگي استفاده مولانا از گزاره هاي فقهي صحبت كنيم و ببينيم آيا او در مثنوي يك فقيه است يا يك شاعر يا يك معلم اخلاق؛ اما يكي از دوستان پيشنهاد داد درباره مسأله داستان پردازي مولانا با شما گفتگو كنيم.

** بله، اين بحث خوبي است ضمن اينكه مسأله داستانهاي مولانا به رنگ و جهت ادبي مثنوي مربوط مي شود كه به نظر من يكي از دلايل عمده جذابيت مثنوي همين داستانگويي مولانا است؛ يعني آن نكته هاي اخلاقي يا طرز عرضه كردن نكته هاي اخلاقي- عرفاني و وزن و آهنگي كه به كلام داده، يك وجه قضيه است؛ اما وقتي مي خواهيد يك مطلب را در بين مردم به نوعي رواج بدهيد، به جاي مفاهيم اگر به سراغ مصاديق برويد، گوياتر است. در واقع، داستان و شخصيتهاي داستاني، مصاديق همان مفاهيمي هستند كه معلمهاي اخلاق و عرفان از آنها صحبت مي كنند. به گمان من، توفيق مولانا در برابر عطار و سنايي به همين موضوع برمي گردد. او توانسته براي مقوله هايي كه در حوزه هاي فردي و اجتماعي مطرح است و حتي نكته هايي كه عرفان براي پيوند دادن بين حوزه هاي مختلف زندگي آدم و ارتباط آنها با جهان ديگر مطرح مي كند، از داستان به خوبي استفاده كند. بنابراين، به گمان من، اگر بخواهيم غير از « شاعر» و «عارف» يك صفت ديگر به مولانا بدهيم، به نظر «قصه پرداز» صفت خوبي است. * «هانتس برتنس» در مقدمه كتابش «مباني نظريه ادبي» از قول «تامس جفرسن» مي نويسد: «خواندن صفحه اي شورانگيز و ماندگار از وظيفه متقابل پدر و فرزند در «شاه لير» عملاً بيش از تمامي كتابهاي خشك اخلاق كه تا به حال نوشته شده بر ذهن دختران و پسران ما تأثير مي گذارد.» به گمانم اين موضوع درباره مولانا هم صدق كند، درست است؟ ** ببينيد، نكته اي كه مطرح است، اين است كه در حوزه حيات فرهنگي، فكري و معنوي، اصول مشتركي هست كه تقريباً همه به يك نسبت آنها را قبول دارند. حالا بعضي از آدمها اين استعداد را دارند كه از دريچه حيات معنوي و فكري، آدمها را ببينند و توصيف بكنند و از اين طريق به نيازهايي پاسخ مي دهند كه هيچ كس قادر نيست به آنها پاسخ بدهد. اين نقل قول شما هم به اين حوزه برمي گردد كه افرادي مثل مولوي و شكسپير، حيات را از آنچه هست، گسترده تر مي بينند. وقتي از اين دريچه نگاه كرديد، جاي چيزهاي اصلي و فرعي و معيار ارزشگذاريها عوض مي شود. وقتي چنين شد، انسان به مشتركات مي رسد و موارد اختلاف برانگيز را كنار مي گذارد. در حالي كه در زندگي عادي، شما دائماً در حالت پريشاني هستيد. به همين دليل است كه به تأسي از يكي از منتقدان غربي كه گفته است «به طرز عجيبي شكسپير به جاي همه ما انديشيده است» مي توانيم بگوييم: «مولوي به جاي همه ما انديشيده است». در واقع، وقتي كسي مشتركات را در حوزه حيات انساني پيدا كرد، حرف او حرف هر آدم ديگري هم هست.براي بيان اين مشتركات، مي بينيم داستان خيلي از زبان انتزاعي، فلسفي و اخلاقي بهتر است، چون مصاديق را نشان مي دهد و همه آنچه را كه در حوزه اخلاق و فلسفه مطرح است، امكان و عدم امكان آنها را نشان مي دهد.«داستان پرداز» مجبور است به دليل جلوه دادن ابعاد واقعي ماجرا، مواردي را كه واقعاً امكان عمل به آنها هست، مطرح كند وگرنه حرفش پذيرفته نمي شود. * در واقع شما قايل به وجود يك نسبت ظريفي بين داستان و زندگي هستيد؟ ** بله! اين باعث شده در طول تاريخ انسانها به داستان علاقه مند باشند. همين امروز هم اساس بيشتر آثار هنري اعم از سينما و نمايشنامه و داستان را روايت تشكيل مي دهد. حتي در حوزه اقتصاد و تبليغات هم به نوعي روايت داستاني را مي گنجانيم. به گمان من، اين نكته ظريفي است كه مولانا به خوبي به آن پي برده و نهايت استفاده را از آن كرده است. * بنابراين، به نظر شما جهانشمول بودن و زمان شمول بودن آثار هنري و هنرمندان به همين پرداختن به مشتركات ذهني انسانها در طول تاريخ مرتبط مي شود كه روايت درست خود را هم پيدا كرده است؟ ** به هر حال ما بايد تعريفي از انسان داشته باشيم. از معني و غايت اين حيات بايد تعريفي داشته باشيم. حالا، بعضي آدمها بوده اند كه نه تنها توانسته اند تعريفي براي خودشان داشته باشند، بلكه براي بقيه هم تعريفي پيدا كرده و يا مي كنند؛ يعني در حقيقت اين قدرت را داشته اند كه به تناسب هنر و آن نبوغ ويژه، در آن واحد كه جاي خودشان هستند، جاي همه آدمها هم باشند. شما اين را درباره مولوي و شكسپير مي بينيد. در واقع، مولانا وقتي داستان مي گويد، مثل عطار و سنايي نيست كه موضعش را همان اول اعلام كرده باشد و شما پيش بيني كنيد كه حق با كيست و با چه كسي نيست. او حتي مي تواند به جاي قهرمان منفي و قهرمان منفور هم سخن بگويد و عين او هم حرف بزند. اين يك جور همزادپنداري با پديده ها و شخصيتهاست. * اين جزو ويژگيهاي داستان نويسي نوين است كه اجراي آن كار دشواري هم هست. ** بله، كار آساني نيست. گفتنش آسان است. يك بخشي از آن برمي گردد به خصلتها و استعدادهاي هنري افراد كه به نوعي نگاه اسطوره اي را در پيش مي گيرند و نوعي همزادپنداري در آنها غلبه دارد.حالا وقتي شما از اين منظر نگاه مي كنيد، خود به خود دنيا تصوير ديگري براي شما دارد؛ يعني حق و باطل، زشت و زيبا و... در جاي خودش معنا دارد. چنين نيست كه تعصب آميز با پديده ها برخورد بشود؛ يعني قدرت همدلي با ديگران رمزي است براي ارتباط كه اين قدرت را اينها دارند. بله، اين موضوع را به داستان مرتبط مي كنند. اصلاً لفظ داستان گفتن لازمه اش اين است كه آدمهاي مختلف را درك كنيم. نفس داستان شنيدن هم همين ضرورت را در آدم ايجاد مي كند كه وقتي داستاني را مي شنود، اين قدرت را داشته باشد كه با او احساس همدلي بكند. اين همدل شدن با مخاطب باعث مي شود از تعصب و ديكتاتوري ديدگاهها كاسته شود. مثلاً كساني كه اين نظر را دارند، مي گويند فرض كنيد در جوامعي كه ديكتاتوران حكومت مي كنند، مشكلي كه ديكتاتور و پيروانش دارند اين است كه ساير افراد جامعه را درك نمي كنند، مثلاً هيتلر را مثال مي زنند و مي گويند آن سربازي كه هيتلر به او دستور داده تا جماعتي را به قتل برساند، ديگر قدرت اينكه خودش را جاي ديگري بگذارد، ندارد؛ بنابراين نمي تواند به واقعيت توجه كند.ديكتاتورها، پيروانشان را از عوالم مشترك انساني و حالتها و معيارهايي كه انسانها را فرهنگي مي كند، دور مي كنند تا بتوانند رفتاري به اصطلاح غيرانساني از آنها بگيرند.بنابراين، از آنجا كه آن عوالم مشترك انساني در طول تاريخ تغيير نكرده اند، كساني موفق تر بوده اند كه به اين مفاهيم ثابت تاريخ پرداخته اند. * اينكه گفتيد، به نظر من بيشتر به ويژگيهاي آثار كلاسيك ما برمي گردد. آنها به اين مفاهيم عميق انساني مثل عشق و خدا و اخلاق توجه داشتند، ولي آثار مدرن ما اين گونه نيست؛ يعني آثار مدرن جهان، چنين ويژگيهايي ندارند. نمي دانم نظر شما چيست، ولي به نظر مي رسد در دوران معاصر ما، آن مفاهيم از آثار هنري دور شده اند. ** نمي شود حكم كلي در اين باره داد، ولي تغييراتي در نوع تفكر انسان امروزي به وجود آمده است. يكي از آنها «خردباوري» است. خرد، آن هم خرد ابزاري كه از ديد گذشتگان خيلي ارزشي نداشته، به فردگرايي منتهي شد تا هر كسي براي درك حقيقت، شخصاً وارد گود شود و تجربه فردي و شخصي را بر تجربه همگاني ترجيح دهد. اين البته باعث شده هنرمند آنچه را از گذشته به ما مي رسد، تنها از دريچه همين تجربه شخصي بپذيرد. ولي گذشتگان، همان طور كه در ساختار و زبان تابع يك سري معيارهايي بودند، در عرصه تفكر و انديشه هم تابع اين معيارها بودند و آنها را نمي شكستند. اما هنرمند امروز، با توجه به شرايط فرهنگي حاكم بر فضاي زيست خود، به نحوي آن وجه فردي كارش را بايد تقويت كند؛ به همين دليل از آن معيارهاي عام جهاني دور مي شود. نگاه هنرمند مدرن، نگاهي به آينده است؛ در حالي كه در باورهاي كهن ما سعي بر اين بوده و هست كه انسانها را به يك دوران آرماني رجوع بدهند. بازگشت به گذشته در سنت، يك اصل است. شما هميشه بايد به ياد چيزهايي باشيد. به قول خود مولوي: «ما همه اجزاي آدم بوده ايم در بهشت اين نغمه ها بشنوده ايم ليك بر ما ريخت آب و گل، شكي يادمان آيد از آنها اندكي» بنابراين بايد گفت، حركت جمعي فرهنگ امروزي بيشتر به سمت آينده و كشف دنياهاي روبروست، تا گذشته. * آقاي دكتر! شما گفتيد داستان نويس در داستان با همه چيز به صورت باز برخورد مي كند و عموماً دنبال نتيجه گيري نيست، آيا اين معيار را مي توانيم درباره داستانهاي مولوي هم به كار ببريم؟ ** من نگفتم دنبال نتيجه گيري خاصي نيست، بلكه گفتم نوع نگاه در دنياي داستان نويسي، نگاهي مبتني بر يكجانبه نگري و تعصب نيست. * همين! همين ويژگي را آيا در آثار مولوي كه به هر حال از شيوخ بزرگ قونيه بوده و درس اخلاق و فقه مي داده و در آثارش هم اگر از داستان استفاده مي كرده قصد و نيتهايي داشته كه مي خواسته آنها را بگويد، آيا اين ويژگي در آثار او قابل رديابي است؟ ** ببينيد، اگر بخواهيم مولوي را براساس زندگي شخصي اش تعريف كنيم، يك جور معرفي از او داريم و اگر بخواهيم او را براساس آثارش معرفي كنيم، يك جور ديگر. اينها البته ممكن است با هم در تضاد نباشند، ولي با هم تناقض دارند. به هر حال، وقتي وارد حوزه اي از حيات انساني مي شويد يا وارد حيات يك انساني مي شويد كه توانسته اين اوصاف نامتجانس را با هم جمع كند، با اين مشكل رو به رو مي شويد. خب، حالا وقتي مي گوييم مولانا فقيه بوده، كلام و فلسفه مي دانسته ولي آن چيزي كه از آثارش به ما عرضه مي شود، هيچ كدام از اينها نيست، يعني از همه اينها در جاي خودش استفاده كرده، ولي شخصيت يك متكلم يا يك فيلسوف را ما ديگر در مثنوي نمي بينيم. ضمن اينكه براساس همان زندگي نامه شخصي هم، مولوي تا يك دوره اي آن شخصيت فقيه و متكلم و فيلسوف را دارد و وقتي كسي اين عوالم را پشت سر مي گذارد، به اوج مي رسد و دچار اختلاف نيست. بر اين اساس، او وقتي در قله ايستاده، ممكن است از آن مراحل پايين هم چيزهايي را وارد سخنش بكند و آن هم براي كساني كه همان پايين هستند، ولي اين ديگر درباره خودش نيست؛ فقط چيزهايي درباره خودش هست كه به عالم عشق و عرفان مربوط مي شود. آنجاست كه تجربه هاي خودش را مطرح مي كند. بقيه گزينشها از موضوعات فقهي، ديني يا اخلاقي، براي ديگران است. * اجازه بدهيد كمي به عقب برگردم؛ در روايت شناسي شما از قصه هاي مولانا، آيا آنها را يك سري روايتهايي مي دانيد كه فقط از عناصر روايي- داستاني استفاده كرده اند يا اينكه نه، با تعريفهاي امروزي از داستان و قصه هم تطابق دارند؟ ** البته، داستانهاي مثنوي همه به يك شكل از امكانات روايت استفاده نكرده اند. بعضي ماجراها ممكن است واقعي يا نزديك به واقعيت باشند، بعضي از داستانها ديني اند، بعضي داستانهاي صوفيه هستند كه اغلب آنها را از ديگران گرفته است. شايد بهتر باشد بگويم حدود 90 درصد داستانهاي مثنوي، داستانهايي است كه او از آثار ماقبل خود گرفته است. منتهي معمولاً در بحث «روايت شناسي» مي گويند ما در هر نوع قصه گويي سه عنصر را بايد دخيل بدانيم؛ يكي خود داستان، يكي گوينده و يكي شنونده. در گذشته نقش گوينده يا راوي خيلي حياتي بوده است. راوي مي توانسته جهت داستان را به نحو دلخواه خودش عوض كند. امروزه اما اين راوي سعي كرده نقشش كم رنگ شود و نتيجه گيري و پيام و همه چيز را به خواننده يا مخاطب واگذار كند. اين يك تفاوت عمده است. در واقع، نقش روايتگري مولانا خيلي پررنگ است و حتي يك جاهايي در داستانها دخل و تصرفهاي اساسي مي كند. براي چي؟ براي اينكه غرضي دارد؛ يعني داستان براي او در حكم يك ابزار است. منتهي اين ابزار گرچه خودش هدف نيست، اما در مجموع جاهايي آدم احساس مي كند مولانا سعي كرده مثل يك منتقد امروزي، داستان را في نفسه مهم بداند و گرنه چه ضرورتي دارد كه او داستان را با دقت و جزئي نگري بنويسد، اگر فقط به نتيجه فكر مي كند، آن هم در گذشته كه طرز تلقي گذشتگان طوري بود كه آن را به چشم يك تمثيل براي بيان يك مفهوم و معني مي ديدند. خود مولانا هم اين را مي گويد: اي برادر قصه چون پيمانه اي است معني اندر وي مثال دانه اي است اين حرفها را وقتي به زبان مي آورد كه مخاطبان، اشتياق زيادي براي شنيدن ادامه داستان داشتند. آنها چون عوام بودند، به خود داستان و اتفاقهاي آن خيلي بيشتر علاقه داشتند تا موضوعات و مضاميني كه در آن نهفته بود. بله، مولوي مجبور بوده اين تذكرات را بگويد كه من داستانگوي صرف نيستم و از اين حرفها. * شايد به همين دليل هم هست كه داستانهاي او بيان كلي يك سري حوادث و اتفاقهاي معمولي است... ** اما ببينيد، او جاهايي مثل يك رمان نويس امروزي، جزئيات را هم بيان مي كند؛ مثلاً در داستان «صوفي و بهيمه»، يك كسي مي رود خرش را مي سپارد به يك صوفي توي خانقاه و به او مي گويد كه اين خر من پير شده و شما حسابي مواظبش باش. ولي مولوي اين جزئيات را آن قدر دقيق توصيف مي كند كه انگار داريد ديالوگي را در يك نمايشنامه امروزي گوش مي دهيد. اينجاهاست كه ذهنيتي در خواننده مثنوي پيدا مي شود كه اگر قرار بود او به خود داستان اهميت ندهد، چرا اين قدر وارد جزئيات شده و به آنها توجه نشان داده است؟ به نظر من اينها را بايد به اقتضاي حال مولوي ربط بدهيم؛ يعني يك جاهايي حالش اقتضا مي كرده كه در مقام يك هنرمند ظاهر شود تا اين احساس را در مخاطب ايجاد بكند كه مسأله جدي است. * آقاي دكتر! ما شاعران زياد ديگري داريم كه حكايت نويسي و قصه نويسي مي كنند؛ مثل نظامي، عطار و سنايي. به نظر شما، چرا مولانا در اين زمينه از آنها جدي تر است، در حالي كه شايد از لحاظ نوع روايت، گاهي از خيلي ها قوي تر نباشد؛ ولي مي بينيم كه او به هر حال در قله اين بحث ايستاده است؟ ** خب شايد بشود گفت كه نظامي شاعر خواص است. چون وقتي شاعر داستان مي گويد، دارد روايت مي گويد. به محض اينكه شاعر آن عناصر هنري- ادبي را از يك حدي بيشتر بكند، رابطه روايتگري قطع مي شود؛ يعني تشخيص اينكه داستان را به چه زباني بايد گفت، خيلي مهم است. اگر بخواهيد دائم هنرمندانه كار بكنيد و لفاظي هاي بي جا بكنيد و صناعت ادبي به كار ببنديد، مخاطب زده مي شود، چون بايد فكرش دنبال ماجرا و حوادث داستان باشد؛ ولي وقتي شاعر آن را از هنجار طبيعي اش خارج مي كند، نقض غرض است، چون مخاطب به سمت كلمات پرت مي شود نه معاني. در حالي كه توي داستان نبايد اين اتفاق بيفتد. اين را در قياس با نظامي گفتم. اما در قياس مولوي با سنايي كه شما مثال زديد، بايد بگويم قضيه فرق مي كند. سنايي توجه چنداني به داستان به عنوان خود داستان نشان نداده و داستانهايش همه ابتر و مقطع است كه از همان شكل تمثيل بيرون نمي آيند؛ ولي وقتي مثنوي مولوي را مي خوانيد، مولانا شما را از همان ابتدا به دنياي داستان مي برد. اولين بيتها بعد از آن مقدمه اينهاست: «بود شاهي در زماني پيش از اين ملك دنيا بودش و هم ملك دين» شما را از همان اول وارد دنياي داستاني مي كند. هيچ گرهي هم ندارد كه شما را معطل كند، مگر چند تا كلمه. اين تفاوتها به گمان من اقبال عمومي را كم يا زياد مي كند. * اما ما در همين داستان نويسي جديد نويسنده اي مثل گلشيري را داريم كه در برخي از بهترين داستانهايش، از زباني پيچيده استفاده مي كند؛ طوري كه خيلي ها معتقدند او زبان داستان را بي دليل و بي جهت پيچيده كرده، ولي همين داستان نويس حتي توي پيچيده ترين داستانهايش باز خواننده دارد؛ اما من نگاه كه مي كنم، مي بينم نظامي در حد خواص هم علاقه مندي ندارد، مگر اينكه پايان نامه اي، چيزي باشد... ** البته در حوزه كار تخصصي، جاي حرف و بحث در اين باره خيلي زياد است. اما وقتي ما خارج از بحث خواص، اين آثار را مي خوانيم و نقد و بررسي مي كنيم، به گمان من يك كار ضد ادبي مي كنيم. اصلاً نقد، يك كار ضد ادبي است. شاعر، شعر گفته كه ما بخوانيم و لذت ببريم، نه اينكه دنبال نكته ها و ظرايف آن باشيم. وقتي دنبال اينها مي رويم، نقض غرض مي كنيم؛ يعني شعر را نخوانده ايم، بلكه درباره شعر دنبال چيزهايي بوديم! منظور من، نحوه ورود به دنياي قصه بود، نه پرداختن به نوع داستانگويي به عنوان يك موضوع تحقيق و پژوهش. همين مقايسه اي را كه شما گفتيد، مي شود درباره شاهنامه و حماسه هاي ديگر هم كرد و ديد كه آنها هم برخلاف فردوسي، از اين نكته غافل بودند كه وقتي داريد داستان مي گوييد، نبايد از كلمه هاي نامأنوس و اطناب بيش از حد كه به كار لطمه مي زند، استفاده كنيد. ولي فردوسي اين كار را نكرده، چيزهاي حاشيه اي را خيلي وارد داستان نكرده است. البته مولانا اين كار را مي كند، ولي جذابيت موضوعي كه مولانا از آن صحبت مي كند، به قدري است كه اين اتفاق خيلي حس نمي شود. البته اشكالهايي مثل اطناب يا كلمات ديرياب باز براي عوام و آن كساني كه جزو مخاطبان عام بوده اند حس مي شده، طوري كه خود مولانا اين را متوجه مي شود و به خودش مي گفته كه مثلاً «شنونده ملول شد، پس اين موضوع را رها كن و به سر قصه باز شو». * اگر اجازه بدهيد به مولاناي غزليات هم نگاهي بيندازيم. به نظر شما، نحوه استفاده مولانا از عنصر «روايت» در غزليات به چه شكل است؟ ** در بحث غزليات، روايت مولانا، روايتي شخصي است. وقتي روايت، جنبه شخصي پيدا مي كند، بايد كاملاً از دريچه ذهن راوي به سراغ موضوعات برويد؛ ولي در مثنوي نه؛ راوي آمده از دريچه ذهن ديگران به موضوعات نگاه كرده است. اين خيلي فرق مي كند. براي همين، ارتباط برقرار كردن با غزليات سخت مي شود. اينجا هم بحث، بحث روايت است ولي روايت يك تجربه روحي و ذهني يك شخص. اگر ديالوگي هم هست، ديالوگي ذهني است، و شما اگر آن شرايط روحي، عاطفي و ذهني و نوعي ارتباطي را كه مولانا با آن كسي كه با او ديالوگ مي كند درك كنيد، تقريباً شعر را نمي توانيد معنا كنيد. * به عنوان سؤال آخر، مي خواهم بپرسم نگاه به مولانا در كشور ما به نظر شما چگونه است؟ يا بهتر بگويم، برخورد متوليان فرهنگي با مولانا به چه شكل است؟ يا اينكه چطور مي شود كشور تركيه از اين شاعر بزرگ فارسي زبان اين همه بهره هاي حتي اقتصادي مي برد و او را به نام خود مصادره مي كند، ولي ما در حاشيه نشسته ايم؟ ** اين مسأله بستگي به اين دارد كه ما موضوع را در بافت فرهنگي چطور ببينيم. يك وقت شما فرهنگ را تابع چيزهاي ديگري مثل اقتصاد مي بينيد و يك وقت هم نه براي آن يك ارزش جداگانه قايل هستيد. وقتي چنين ديدگاهي داشتيد، آن ديدگاه قبلي چندان مهم نيست. به گمان من، براي ما بايد تماس برقرار كردن با مولانا و با ذهنيت و دنياي او مهم باشد. اينكه آنها بگويند مال ماست، ما بگوييم نه مال ماست، دردي را دوا نمي كند! اگر ما مولوي را يك شخصيت معتبر، برجسته و آموزگار مي دانيم، راهش اين است كه آثارش را بخوانيم و فايده اش را ببريم. اين فايده با فايده اي كه آنها از لحاظ اقتصادي مي برند، فرق مي كند. ما نبايد اينها را با هم مقايسه كنيم. بله، در عرصه تبليغات فرهنگي- سياسي بايد از حريم خود پاسداري كنيم كه يكي از آنها مجموعه آثاري است كه به زبان فارسي نوشته شده و همه عالم و آدم مي دانند كه خاستگاه آنها ايران است. |