تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
ورود آزاد
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-09-30
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

یک شنبه 8مهر ماه 1386


بررسي داستان پردازي در آثار مولانا در گفتگو با دكتر محمد تقوي؛
مولانا همزاد همه انسانهاست

 

حميد تقي آبادي

امروز، روز ملي بزرگداشت مولانا جلال الدين محمد بلخي است. شاعر، حكيم، فقيه و عارفي كه جهان، چندي است در برابر بزرگي



روح او و عمق انديشه اش، سر تعظيم فرود آورده است. طي ماههاي گذشته، تقريباً روزي نبوده كه خبر يا خبرهايي از بزرگداشت او و بررسي آثارش در سراسر جهان نشنيده باشيم.سال جاري ميلادي نيز از طرف يونسكو به بهانه هشتصدمين سال تولد اين حكيم ايراني، «سال مولانا» نامگذاري شده است.به بهانه روز بزرگداشت اين شاعر نام آور و افتخار ملي كشورمان، با دكتر محمد تقوي، استاد دانشگاه فردوسي درباره «داستان و داستان پردازي در آثار مولانا» به گفتگو نشسته ايم.

* آقاي دكتر، در ذهنم بود اگر روزي خواستم با شما گفتگو كنم، درباره چگونگي استفاده مولانا از گزاره هاي فقهي صحبت كنيم و ببينيم آيا او در مثنوي يك فقيه است يا يك شاعر يا يك معلم اخلاق؛ اما يكي از دوستان پيشنهاد داد درباره مسأله داستان پردازي مولانا با شما گفتگو كنيم.




** بله، اين بحث خوبي است ضمن اينكه مسأله داستانهاي مولانا به رنگ و جهت ادبي مثنوي مربوط مي شود كه به نظر من يكي از دلايل عمده جذابيت مثنوي همين داستانگويي مولانا است؛ يعني آن نكته هاي اخلاقي يا طرز عرضه كردن نكته هاي اخلاقي- عرفاني و وزن و آهنگي كه به كلام داده، يك وجه قضيه است؛ اما وقتي مي خواهيد يك مطلب را در بين مردم به نوعي رواج بدهيد، به جاي مفاهيم اگر به سراغ مصاديق برويد، گوياتر است. در واقع، داستان و شخصيتهاي داستاني، مصاديق همان مفاهيمي هستند كه معلمهاي اخلاق و عرفان از آنها صحبت مي كنند.
به گمان من، توفيق مولانا در برابر عطار و سنايي به همين موضوع برمي گردد. او توانسته براي مقوله هايي كه در حوزه هاي فردي و اجتماعي مطرح است و حتي نكته هايي كه عرفان براي پيوند دادن بين حوزه هاي مختلف زندگي آدم و ارتباط آنها با جهان ديگر مطرح مي كند، از داستان به خوبي استفاده كند. بنابراين، به گمان من، اگر بخواهيم غير از « شاعر» و «عارف» يك صفت ديگر به مولانا بدهيم، به نظر «قصه پرداز» صفت خوبي است.
* «هانتس برتنس» در مقدمه كتابش «مباني نظريه ادبي» از قول «تامس جفرسن» مي نويسد: «خواندن صفحه اي شورانگيز و ماندگار از وظيفه متقابل پدر و فرزند در «شاه لير» عملاً بيش از تمامي كتابهاي خشك اخلاق كه تا به حال نوشته شده بر ذهن دختران و پسران ما تأثير مي گذارد.» به گمانم اين موضوع درباره مولانا هم صدق كند، درست است؟
** ببينيد، نكته اي كه مطرح است، اين است كه در حوزه حيات فرهنگي، فكري و معنوي، اصول مشتركي هست كه تقريباً همه به يك نسبت آنها را قبول دارند. حالا بعضي از آدمها اين استعداد را دارند كه از دريچه حيات معنوي و فكري، آدمها را ببينند و توصيف بكنند و از اين طريق به نيازهايي پاسخ مي دهند كه هيچ كس قادر نيست به آنها پاسخ بدهد.
اين نقل قول شما هم به اين حوزه برمي گردد كه افرادي مثل مولوي و شكسپير، حيات را از آنچه هست، گسترده تر مي بينند. وقتي از اين دريچه نگاه كرديد، جاي چيزهاي اصلي و فرعي و معيار ارزشگذاريها عوض مي شود. وقتي چنين شد، انسان به مشتركات مي رسد و موارد اختلاف برانگيز را كنار مي گذارد. در حالي كه در زندگي عادي، شما دائماً در حالت پريشاني هستيد. به همين دليل است كه به تأسي از يكي از منتقدان غربي كه گفته است «به طرز عجيبي شكسپير به جاي همه ما انديشيده است» مي توانيم بگوييم: «مولوي به جاي همه ما انديشيده است». در واقع، وقتي كسي مشتركات را در حوزه حيات انساني پيدا كرد، حرف او حرف هر آدم ديگري هم هست.براي بيان اين مشتركات، مي بينيم داستان خيلي از زبان انتزاعي، فلسفي و اخلاقي بهتر است، چون مصاديق را نشان مي دهد و همه آنچه را كه در حوزه اخلاق و فلسفه مطرح است، امكان و عدم امكان آنها را نشان مي دهد.«داستان پرداز» مجبور است به دليل جلوه دادن ابعاد واقعي ماجرا، مواردي را كه واقعاً امكان عمل به آنها هست، مطرح كند وگرنه حرفش پذيرفته نمي شود.
* در واقع شما قايل به وجود يك نسبت ظريفي بين داستان و زندگي هستيد؟
** بله! اين باعث شده در طول تاريخ انسانها به داستان علاقه مند باشند. همين امروز هم اساس بيشتر آثار هنري اعم از سينما و نمايشنامه و داستان را روايت تشكيل مي دهد. حتي در حوزه اقتصاد و تبليغات هم به نوعي روايت داستاني را مي گنجانيم. به گمان من، اين نكته ظريفي است كه مولانا به خوبي به آن پي برده و نهايت استفاده را از آن كرده است.
* بنابراين، به نظر شما جهانشمول بودن و زمان شمول بودن آثار هنري و هنرمندان به همين پرداختن به مشتركات ذهني انسانها در طول تاريخ مرتبط مي شود كه روايت درست خود را هم پيدا كرده است؟
** به هر حال ما بايد تعريفي از انسان داشته باشيم. از معني و غايت اين حيات بايد تعريفي داشته باشيم. حالا، بعضي آدمها بوده اند كه نه تنها توانسته اند تعريفي براي خودشان داشته باشند، بلكه براي بقيه هم تعريفي پيدا كرده و يا مي كنند؛ يعني در حقيقت اين قدرت را داشته اند كه به تناسب هنر و آن نبوغ ويژه، در آن واحد كه جاي خودشان هستند، جاي همه آدمها هم باشند. شما اين را درباره مولوي و شكسپير مي بينيد. در واقع، مولانا وقتي داستان مي گويد، مثل عطار و سنايي نيست كه موضعش را همان اول اعلام كرده باشد و شما پيش بيني كنيد كه حق با كيست و با چه كسي نيست. او حتي مي تواند به جاي قهرمان منفي و قهرمان منفور هم سخن بگويد و عين او هم حرف بزند. اين يك جور همزادپنداري با پديده ها و شخصيتهاست.
* اين جزو ويژگيهاي داستان نويسي نوين است كه اجراي آن كار دشواري هم هست.
** بله، كار آساني نيست. گفتنش آسان است. يك بخشي از آن برمي گردد به خصلتها و استعدادهاي هنري افراد كه به نوعي نگاه اسطوره اي را در پيش مي گيرند و نوعي همزادپنداري در آنها غلبه دارد.حالا وقتي شما از اين منظر نگاه مي كنيد، خود به خود دنيا تصوير ديگري براي شما دارد؛ يعني حق و باطل، زشت و زيبا و... در جاي خودش معنا دارد. چنين نيست كه تعصب آميز با پديده ها برخورد بشود؛ يعني قدرت همدلي با ديگران رمزي است براي ارتباط كه اين قدرت را اينها دارند. بله، اين موضوع را به داستان مرتبط مي كنند. اصلاً لفظ داستان گفتن لازمه اش اين است كه آدمهاي مختلف را درك كنيم. نفس داستان شنيدن هم همين ضرورت را در آدم ايجاد مي كند كه وقتي داستاني را مي شنود، اين قدرت را داشته باشد كه با او احساس همدلي بكند. اين همدل شدن با مخاطب باعث مي شود از تعصب و ديكتاتوري ديدگاهها كاسته شود. مثلاً كساني كه اين نظر را دارند، مي گويند فرض كنيد در جوامعي كه ديكتاتوران حكومت مي كنند، مشكلي كه ديكتاتور و پيروانش دارند اين است كه ساير افراد جامعه را درك نمي كنند، مثلاً هيتلر را مثال مي زنند و مي گويند آن سربازي كه هيتلر به او دستور داده تا جماعتي را به قتل برساند، ديگر قدرت اينكه خودش را جاي ديگري بگذارد، ندارد؛ بنابراين نمي تواند به واقعيت توجه كند.ديكتاتورها، پيروانشان را از عوالم مشترك انساني و حالتها و معيارهايي كه انسانها را فرهنگي مي كند، دور مي كنند تا بتوانند رفتاري به اصطلاح غيرانساني از آنها بگيرند.بنابراين، از آنجا كه آن عوالم مشترك انساني در طول تاريخ تغيير نكرده اند، كساني موفق تر بوده اند كه به اين مفاهيم ثابت تاريخ پرداخته اند.
* اينكه گفتيد، به نظر من بيشتر به ويژگيهاي آثار كلاسيك ما برمي گردد. آنها به اين مفاهيم عميق انساني مثل عشق و خدا و اخلاق توجه داشتند، ولي آثار مدرن ما اين گونه نيست؛ يعني آثار مدرن جهان، چنين ويژگيهايي ندارند. نمي دانم نظر شما چيست، ولي به نظر مي رسد در دوران معاصر ما، آن مفاهيم از آثار هنري دور شده اند.
** نمي شود حكم كلي در اين باره داد، ولي تغييراتي در نوع تفكر انسان امروزي به وجود آمده است. يكي از آنها «خردباوري» است. خرد، آن هم خرد ابزاري كه از ديد گذشتگان خيلي ارزشي نداشته، به فردگرايي منتهي شد تا هر كسي براي درك حقيقت، شخصاً وارد گود شود و تجربه فردي و شخصي را بر تجربه همگاني ترجيح دهد. اين البته باعث شده هنرمند آنچه را از گذشته به ما مي رسد، تنها از دريچه همين تجربه شخصي بپذيرد. ولي گذشتگان، همان طور كه در ساختار و زبان تابع يك سري معيارهايي بودند، در عرصه تفكر و انديشه هم تابع اين معيارها بودند و آنها را نمي شكستند. اما هنرمند امروز، با توجه به شرايط فرهنگي حاكم بر فضاي زيست خود، به نحوي آن وجه فردي كارش را بايد تقويت كند؛ به همين دليل از آن معيارهاي عام جهاني دور مي شود. نگاه هنرمند مدرن، نگاهي به آينده است؛ در حالي كه در باورهاي كهن ما سعي بر اين بوده و هست كه انسانها را به يك دوران آرماني رجوع بدهند. بازگشت به گذشته در سنت، يك اصل است. شما هميشه بايد به ياد چيزهايي باشيد. به قول خود مولوي:
«ما همه اجزاي آدم بوده ايم
در بهشت اين نغمه ها بشنوده ايم
ليك بر ما ريخت آب و گل، شكي
يادمان آيد از آنها اندكي»
بنابراين بايد گفت، حركت جمعي فرهنگ امروزي بيشتر به سمت آينده و كشف دنياهاي روبروست، تا گذشته.
* آقاي دكتر! شما گفتيد داستان نويس در داستان با همه چيز به صورت باز برخورد مي كند و عموماً دنبال نتيجه گيري نيست، آيا اين معيار را مي  توانيم درباره داستانهاي مولوي هم به كار ببريم؟
** من نگفتم دنبال نتيجه گيري خاصي نيست، بلكه گفتم نوع نگاه در دنياي داستان نويسي، نگاهي مبتني بر يكجانبه نگري و تعصب نيست.
* همين! همين ويژگي را آيا در آثار مولوي كه به هر حال از شيوخ بزرگ قونيه بوده و درس اخلاق و فقه مي داده و در آثارش هم اگر از داستان استفاده مي كرده قصد و نيتهايي داشته كه مي خواسته آنها را بگويد، آيا اين ويژگي در آثار او قابل رديابي است؟
** ببينيد، اگر بخواهيم مولوي را براساس زندگي شخصي اش تعريف كنيم، يك جور معرفي از او داريم و اگر بخواهيم او را براساس آثارش معرفي كنيم، يك جور ديگر. اينها البته ممكن است با هم در تضاد نباشند، ولي با هم تناقض دارند. به هر حال، وقتي وارد حوزه اي از حيات انساني مي شويد يا وارد حيات يك انساني مي شويد كه توانسته اين اوصاف نامتجانس را با هم جمع كند، با اين مشكل رو به رو مي شويد.
خب، حالا وقتي مي گوييم مولانا فقيه بوده، كلام و فلسفه مي دانسته ولي آن چيزي كه از آثارش به ما عرضه مي شود، هيچ كدام از اينها نيست، يعني از همه اينها در جاي خودش استفاده كرده، ولي شخصيت يك متكلم يا يك فيلسوف را ما ديگر در مثنوي نمي بينيم. ضمن اينكه براساس همان زندگي نامه شخصي هم، مولوي تا يك دوره اي آن شخصيت فقيه و متكلم و فيلسوف را دارد و وقتي كسي اين عوالم را پشت سر مي گذارد، به اوج مي رسد و دچار اختلاف نيست.
بر اين اساس، او وقتي در قله ايستاده، ممكن است از آن مراحل پايين هم چيزهايي را وارد سخنش بكند و آن هم براي كساني كه همان پايين هستند، ولي اين ديگر درباره خودش نيست؛ فقط چيزهايي درباره خودش هست كه به عالم عشق و عرفان مربوط مي شود. آنجاست كه تجربه هاي خودش را مطرح مي كند. بقيه گزينشها از موضوعات فقهي، ديني يا اخلاقي، براي ديگران است.
* اجازه بدهيد كمي به عقب برگردم؛ در روايت شناسي شما از قصه هاي مولانا، آيا آنها را يك سري روايتهايي مي دانيد كه فقط از عناصر روايي- داستاني استفاده كرده اند يا اينكه نه، با تعريفهاي امروزي از داستان و قصه هم تطابق دارند؟
** البته، داستانهاي مثنوي همه به يك شكل از امكانات روايت استفاده نكرده اند. بعضي ماجراها ممكن است واقعي يا نزديك به واقعيت باشند، بعضي از داستانها ديني اند، بعضي داستانهاي صوفيه هستند كه اغلب آنها را از ديگران گرفته است. شايد بهتر باشد بگويم حدود 90 درصد داستانهاي مثنوي، داستانهايي است كه او از آثار ماقبل خود گرفته است. منتهي معمولاً در بحث «روايت شناسي» مي گويند ما در هر نوع قصه گويي سه عنصر را بايد دخيل بدانيم؛ يكي خود داستان، يكي گوينده و يكي شنونده. در گذشته نقش گوينده يا راوي خيلي حياتي بوده است. راوي مي توانسته جهت داستان را به نحو دلخواه خودش عوض كند.
امروزه اما اين راوي سعي كرده نقشش كم رنگ شود و نتيجه گيري و پيام و همه چيز را به خواننده يا مخاطب واگذار كند. اين يك تفاوت عمده است. در واقع، نقش روايتگري مولانا خيلي پررنگ است و حتي يك جاهايي در داستانها دخل و تصرفهاي اساسي مي كند. براي چي؟ براي اينكه غرضي دارد؛ يعني داستان براي او در حكم يك ابزار است. منتهي اين ابزار گرچه خودش هدف نيست، اما در مجموع جاهايي آدم احساس مي كند مولانا سعي كرده مثل يك منتقد امروزي، داستان را في نفسه مهم بداند و گرنه چه ضرورتي دارد كه او داستان را با دقت و جزئي نگري بنويسد، اگر فقط به نتيجه فكر مي كند، آن هم در گذشته كه طرز تلقي گذشتگان طوري بود كه آن را به چشم يك تمثيل براي بيان يك مفهوم و معني مي ديدند.
خود مولانا هم اين را مي گويد:
اي برادر قصه چون پيمانه اي است
معني اندر وي مثال دانه اي است
اين حرفها را وقتي به زبان مي آورد كه مخاطبان، اشتياق زيادي براي شنيدن ادامه داستان داشتند. آنها چون عوام بودند، به خود داستان و اتفاقهاي آن خيلي بيشتر علاقه داشتند تا موضوعات و مضاميني كه در آن نهفته بود. بله، مولوي مجبور بوده اين تذكرات را بگويد كه من داستانگوي صرف نيستم و از اين حرفها.
* شايد به همين دليل هم هست كه داستانهاي او بيان كلي يك سري حوادث و اتفاقهاي معمولي است...
** اما ببينيد، او جاهايي مثل يك رمان نويس امروزي، جزئيات را هم بيان مي كند؛ مثلاً در داستان «صوفي و بهيمه»، يك كسي مي رود خرش را مي سپارد به يك صوفي توي خانقاه و به او مي گويد كه اين خر من پير شده و شما حسابي مواظبش باش. ولي مولوي اين جزئيات را آن قدر دقيق توصيف مي كند كه انگار داريد ديالوگي را در يك نمايشنامه امروزي گوش مي دهيد. اينجاهاست كه ذهنيتي در خواننده مثنوي پيدا مي شود كه اگر قرار بود او به خود داستان اهميت ندهد، چرا اين قدر وارد جزئيات شده و به آنها توجه نشان داده است؟ به نظر من اينها را بايد به اقتضاي حال مولوي ربط بدهيم؛ يعني يك جاهايي حالش اقتضا مي كرده كه در مقام يك هنرمند ظاهر شود تا اين احساس را در مخاطب ايجاد بكند كه مسأله جدي است.
* آقاي دكتر! ما شاعران زياد ديگري داريم كه حكايت نويسي و قصه نويسي مي كنند؛ مثل نظامي، عطار و سنايي. به نظر شما، چرا مولانا در اين زمينه از آنها جدي تر است، در حالي كه شايد از لحاظ نوع روايت، گاهي از خيلي ها قوي تر نباشد؛ ولي مي بينيم كه او به هر حال در قله اين بحث ايستاده است؟
** خب شايد بشود گفت كه نظامي شاعر خواص است. چون وقتي شاعر داستان مي گويد، دارد روايت مي گويد. به محض اينكه شاعر آن عناصر هنري- ادبي را از يك حدي بيشتر بكند، رابطه روايتگري قطع مي شود؛ يعني تشخيص اينكه داستان را به چه زباني بايد گفت، خيلي مهم است. اگر بخواهيد دائم هنرمندانه كار بكنيد و لفاظي هاي بي جا بكنيد و صناعت ادبي به كار ببنديد، مخاطب زده مي شود، چون بايد فكرش دنبال ماجرا و حوادث داستان باشد؛ ولي وقتي شاعر آن را از هنجار طبيعي اش خارج مي كند، نقض غرض است، چون مخاطب به سمت كلمات پرت مي شود نه معاني. در حالي كه توي داستان نبايد اين اتفاق بيفتد. اين را در قياس با نظامي گفتم. اما در قياس مولوي با سنايي كه شما مثال زديد، بايد بگويم قضيه فرق مي كند. سنايي توجه چنداني به داستان به عنوان خود داستان نشان نداده و داستانهايش همه ابتر و مقطع است كه از همان شكل تمثيل بيرون نمي آيند؛ ولي وقتي مثنوي مولوي را مي خوانيد، مولانا شما را از همان ابتدا به دنياي داستان مي برد. اولين بيتها بعد از آن مقدمه اينهاست:
«بود شاهي در زماني پيش از اين
ملك دنيا بودش و هم ملك دين»
شما را از همان اول وارد دنياي داستاني مي كند. هيچ گرهي هم ندارد كه شما را معطل كند، مگر چند تا كلمه. اين تفاوتها به گمان من اقبال عمومي را كم يا زياد مي كند.
* اما ما در همين داستان نويسي جديد نويسنده اي مثل گلشيري را داريم كه در برخي از بهترين داستانهايش، از زباني پيچيده استفاده مي كند؛ طوري كه خيلي ها معتقدند او زبان داستان را بي دليل و بي جهت پيچيده كرده، ولي همين داستان نويس حتي توي پيچيده ترين داستانهايش باز خواننده دارد؛ اما من نگاه كه مي كنم، مي بينم نظامي در حد خواص هم علاقه مندي ندارد، مگر اينكه پايان نامه اي، چيزي باشد...
** البته در حوزه كار تخصصي، جاي حرف و بحث در اين باره خيلي زياد است. اما وقتي ما خارج از بحث خواص، اين آثار را مي خوانيم و نقد و بررسي مي كنيم، به گمان من يك كار ضد ادبي مي كنيم. اصلاً نقد، يك كار ضد ادبي است. شاعر، شعر گفته كه ما بخوانيم و لذت ببريم، نه اينكه دنبال نكته ها و ظرايف آن باشيم. وقتي دنبال اينها مي رويم، نقض غرض مي كنيم؛ يعني شعر را نخوانده ايم، بلكه درباره شعر دنبال چيزهايي بوديم!
منظور من، نحوه ورود به دنياي قصه بود، نه پرداختن به نوع داستانگويي به عنوان يك موضوع تحقيق و پژوهش. همين مقايسه اي را كه شما گفتيد، مي شود درباره شاهنامه و حماسه هاي ديگر هم كرد و ديد كه آنها هم برخلاف فردوسي، از اين نكته غافل بودند كه وقتي داريد داستان مي گوييد، نبايد از كلمه هاي نامأنوس و اطناب بيش از حد كه به كار لطمه مي زند، استفاده كنيد. ولي فردوسي اين كار را نكرده، چيزهاي حاشيه اي را خيلي وارد داستان نكرده است. البته مولانا اين كار را مي كند، ولي جذابيت موضوعي كه مولانا از آن صحبت مي كند، به قدري است كه اين اتفاق خيلي حس نمي شود. البته اشكالهايي مثل اطناب يا كلمات ديرياب باز براي عوام و آن كساني كه جزو مخاطبان عام بوده اند حس مي شده، طوري كه خود مولانا اين را متوجه مي شود و به خودش مي گفته كه مثلاً «شنونده ملول شد، پس اين موضوع را رها كن و به سر قصه باز شو».
* اگر اجازه بدهيد به مولاناي غزليات هم نگاهي بيندازيم. به نظر شما، نحوه استفاده مولانا از عنصر «روايت» در غزليات به چه شكل است؟
** در بحث غزليات، روايت مولانا، روايتي شخصي است. وقتي روايت، جنبه شخصي پيدا مي كند، بايد كاملاً از دريچه ذهن راوي به سراغ موضوعات برويد؛ ولي در مثنوي نه؛ راوي آمده از دريچه ذهن ديگران به موضوعات نگاه كرده است. اين خيلي فرق مي كند. براي همين، ارتباط برقرار كردن با غزليات سخت مي شود. اينجا هم بحث، بحث روايت است ولي روايت يك تجربه روحي و ذهني يك شخص. اگر ديالوگي هم هست، ديالوگي ذهني است، و شما اگر آن شرايط روحي، عاطفي و ذهني و نوعي ارتباطي را كه مولانا با آن كسي كه با او ديالوگ مي كند درك كنيد، تقريباً شعر را نمي توانيد معنا كنيد.
* به عنوان سؤال آخر، مي خواهم بپرسم نگاه به مولانا در كشور ما به نظر شما چگونه است؟ يا بهتر بگويم، برخورد متوليان فرهنگي با مولانا به چه شكل است؟ يا اينكه چطور مي شود كشور تركيه از اين شاعر بزرگ فارسي زبان اين همه بهره هاي حتي اقتصادي مي برد و او را به نام خود مصادره مي كند، ولي ما در حاشيه نشسته ايم؟
** اين مسأله بستگي به اين دارد كه ما موضوع را در بافت فرهنگي چطور ببينيم. يك وقت شما فرهنگ را تابع چيزهاي ديگري مثل اقتصاد مي بينيد و يك وقت هم نه براي آن يك ارزش جداگانه قايل هستيد. وقتي چنين ديدگاهي داشتيد، آن ديدگاه قبلي چندان مهم نيست. به گمان من، براي ما بايد تماس برقرار كردن با مولانا و با ذهنيت و دنياي او مهم باشد. اينكه آنها بگويند مال ماست، ما بگوييم نه مال ماست، دردي را دوا نمي كند! اگر ما مولوي را يك شخصيت معتبر، برجسته و آموزگار مي دانيم، راهش اين است كه آثارش را بخوانيم و فايده اش را ببريم. اين فايده با فايده اي كه آنها از لحاظ اقتصادي مي برند، فرق مي كند. ما نبايد اينها را با هم مقايسه كنيم. بله، در عرصه تبليغات فرهنگي- سياسي بايد از حريم خود پاسداري كنيم كه يكي از آنها مجموعه آثاري است كه به زبان فارسي نوشته شده و همه عالم و آدم مي دانند كه خاستگاه آنها ايران است.

  


چند خوانش از اولين داستان مثنوي معنوي ؛ عاشقي گر زين سر و گر زان سر است...

 

دكترسيد مهدي زرقاني

شيوه داستان پردازي مولانا به اين ترتيب است كه در يك روايت، چند سطح معنايي را تعبيه مي كند كه در هر سطح شخصيتها و



كنشها يك معناي خاص مي يابند. بر همان اساس براي داستان پادشاه و كنيزك چند وجه معنايي مي توان اعتبار كرد كه بدانها مي پردازيم؛

* خوانش اول: روايتي براي عشق مجازي؛ خوانش مسلط
مولانا در ادبيات قبل از اين روايت، دارد درباره عشقي سخن مي گويد كه پرواي الهي ندارد و زميني است:
چون نباشد عشق را پرواي ا
واو چو مرغي ماند بي پرواي ا
وو سپس در نخستين بيت روايت مي گويد:
بشنويد اي دوستان اين داستان
خود حقيقت نقد حال ماست آن
بنابراين اين روايت تداعي كننده عشقي مجازي است. ماجرايي كه در اين حكايت مي خواهيم بخوانيم ماجراي عشقي مجازي است كه در تقابل با عشق حقيقي، ميرا و از بين رونده است. در اين داستان عشق كنيزك بر زرگر چون عشقي گذرا و بر صورت بوده، به محض اين كه صورت زرگر زشت مي شود عشق كنيزك به او كمرنگ مي شود و به صورت زيباي ديگري كه شاه باشد ميل مي كند. در همين راستاست كه مولانا در پايان روايت و به عنوان يك نتيجه از اين سطح معنايي مي گويد:
چون كه زشت و ناخوش و رخ زرد شد
اندك اندك در دل او سرد شد
عشقهايي كز پي رنگي بود
عشق نبود عاقبت ننگي بود
زان كه عشق مردگان پاينده نيست
زان كه مرده سوي ما آينده نيست
عشق آن زنده گزين كو باقي است
كز شراب جان فزايش ساقي است
در اين سطح معنايي، كنيزك نماد عاشق مجازي است كه تنها به صورت عاشق شده نه سيرت و مرگ زرگر براي اين است كه سطحي بودن و بي اعتبار بودن عشق مجازي را نشان دهد. در اين صورت نمي توان بر مولانا اشكال گرفت كه چرا زرگر را كشتي. در داستانهاي فراواني اين گونه كشته شدنها پيش مي آيد تا مؤلف پيام را منتقل كند. اين خوانش بر نيمه آغازين روايت استوار است.

* خوانش دوم: عشق مجازي مي تواند پلي به عشق حقيقي باشد
در خوانش دوم، شاه نماد سالكي است كه مردي است ره رفته و صاحب كمالات:
بود شاهي در زماني پيش از اين
ملك دنيا بودش و هم ملك دين
اين شاه به ماجراي عشقي زميني وارد مي شود و از طريق خواب، به طبيبي الهي مي رسد كه نماد معشوق حقيقي است. اين را از وسط روايت مي توان به تصريح مولانا دريافت:
عاشقي گر زين سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است
آنجا كه «شاه- سالك» به «طبيب- معشوق» حقيقي مي رسد، اين سخنان بر زبان شاه جاري مي شود كه مؤيد اين تأويل ماست:
شه به جاي حاجبان فا پيش رفت
پيش آن مهمان غيب خويش رفت
دست بگشاد و كنارانش گرفت
همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
پرس پرسان مي كشيدش تا به صدر
گفت گنجي يافتم اما به صبر
گفت: معشوقم تو بودستي نه آن
ليك كار از كار خيزد در جهان
بنابراين، كنيزك وسيله اي شد براي رسيدن «سالك- شاه» به معشوق حقيقي از طريق عشق مجازي. در اين سطح معنايي، اصلاً زرگر محلي از اعراب ندارد كه كشته شدن يا نشدنش مفهومي داشته باشد.

* خوانش سوم: تفاوت پير با ساير افراد؛ با تأكيد بر بخش پاياني روايت
مولانا پس از كشته شدن زرگر متوجه مي شود، مرگ زرگر براي برخي خوانندگان و از جانب برخي پذيرفتني نيست و لذا شروع مي كند به توضيح دادن. نخست مي خواهد اين نكته را تبيين كند كه كشتن زرگر از روي هوا و هوس نبوده است و بلكه در راستاي اراده باري تعالي قرار داشته است كه بر دست انساني و به بهانه اي كه در داستان ديديم اتفاق افتاده است. اما اين دليل ما را قانع نمي كند.
مولانا براي رفع اشكال فوق يك اقدام ديگر هم مي كند و آن اين كه ميان پير به عنوان كسي كه به نيمه غيب عالم نظر دارد و اقدام انسان معمولي كه بدانجا ره ندارد تفاوت قائل مي شود و به ما مي گويد كه خودتان را با شاه اين حكايت مقايسه نكنيد. پس از اين است كه در همين راستا، داستان طوطي مقلد را مي آورد و اين نتيجه اخلاقي را مي گيرد كه:
كار پاكان را قياس از خود مگير
گر چه باشد در نوشتن شير شير
در واقع براي همين كه اين كار يك سنت نشود و به قول قائمي منجر به صدور حكم آدمكشي در موارد مشابه نشود مي گويد آنچه اين شاه انجام داد نه بر اساس هوس يا غريزه شخصي كه بر اساس مأموريتي الهي بود:
كشتن آن مرد بر دست حكيم
ني پي اوميد بود و نه ز بيم
او نكشتش از براي طبع شاه
تا نيامد امر و الهام اله
و سپس نمونه اي از داستانهاي قرآن را مثل مي آورد كه در آن خضر پيامبر- كه به رويه غيب عالم نظر داشت- حكمتي در كارهايش بود كه از چشم موسي كليم ا... پنهان بود:
آن پسر را كش خضر ببريد حلق
سر آن را در نيابد عام خلق
آن كه از حق بايد او وحي و جواب
هر چه فرمايد بود عين صواب
مولانا دغدغه اين را دارد كه ممكن است از اين حكايت برداشتهاي ناروا شود لذا به عنوان طراح روايت موكداً اذعان مي دارد:
گر بدي خون مسلمان كام ا
وكافرم گر بردمي من نام ا
وشاه بود و شاه بس آگاه بود
خاص بود و خاصه اله بود
آن كسي را كه چنين شاهي كشد
سوي بخت و بهترين جاهي كشد
اما هنوز هم به نظرمان منطقي نمي آيد. علت اختلاف نظر ما و مولانا هم مربوط مي شود به تفاوت ايدئولوژي ما و مولانا درباره نسبت خدا و بندگان كه بحثي است دراز دامن. مي خواهيم بگويم مولانا تمام سعي اش را كرده كه از داستان همان نكته اخلاقي را برداشت كنيم كه مراد اوست و لغزشگاههاي روايت را هم تا حد ممكن مي بندد و با اين همه به نظر ما امروزيها اشكال دارد.

*خوانشچهارم: وجه نمادين روايت و برداشت هرمنوتيكي
اين وجه تاويلگرايانه و مبتني است بر نظريات خواننده محور كه در نقد مدرن مورد توجه است. در اين وجه ما به نيت مؤلف كار نداريم (به قول بارت مؤلف وقتي نقطه پاياني را گذاشت از نظر ما مرده است و حتي وقتي او خود اثرش را توضيح مي دهد يك خواننده مثل ساير خواننده هاست.) در اين وجه، پادشاه نماد انسان در جستجوي كمال است و زرگر نماد تعلقات دنيوي و كنيزك نفس آدمي كه پس از رهايي از تعلقات دنيوي (زرگر) مي تواند به وحدت شخصيت برسد و از پراكندگي نجات يابد. قرائن متني بر اين وجه يكي مصراع بيت نخست روايت است:
«در حقيقت نقد حال ماست اين»
و ديگر اتفاقاتي كه در داستان مي افتد.
حال برگرديم به مباحث پيشين. تقليل اين سه سطح معنايي روايت به يك سطح و سپس محاكمه مولانا بر اساس آن برداشت نصفه و نيمه، روشي آكادميك در برخورد با متن نيست، چنانكه براي دانستن مولانا از هر گونه خطا نيز عملي است متعصبانه و به دور از منطق علمي.مولانا مثل همه ما موجودي است خاكستري، نه سياه سياه و نه سفيد سفيد، او دستگاه فكري خاص خودش را دارد. برخي از زواياي منظومه فكري وي با منظومه فكري ما مماس است، بعضي تداخل پيدا مي كند و برخي متباين است. ما اول بايد مطمئن شويم متن را درست فهميده ايم بعد نقاط مماس، متداخل و متباين را معلوم كنيم و سپس شروع كنيم به نقد آن.شايد كار ما به عنوان كسي كه مي خواهد با سنت برخورد كند، اين است كه غربالي به دست گيريم اما از جهت تنظيم بودن سوراخهاي غربالي كه در دست داريم و مي خواهيم با آن دانه هاي درشت سنت را جدا كنيم بايد مطمئن باشيم.

  


آواز عشق

 

آواز عشق
هر نفس آواز عشق، مي رسد از چپ و راست




ما به فلك مي رويم عزم تماشا كه راست
ما به فلك بوده ايم يار ملك بوده ايم
باز همان جا رويم جمله كه آن شهر ماست
خود ز فلك برتريم وز ملك افزونتريم
زين دو چرا نگذريم منزل ما كبرياست
گوهر پاك از كجا عالم خاك از كجا
بر چه فرود آمديد؟ بار كنيد اين چه جاست
بخت جوان يار ما دادن جان كار ما
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست
از مه او مه شكافت ديدن او برنتافت
ماه چنان بخت يافت او كه كمينه گداست
بوي خوش اين نسيم از شكن زلف اوست
شعشعه اين خيال زان رخ چون والضحاست
در دل ما درنگر هر دم شق القمر
كز نظر آن نظر، چشم تو آن سو چراست
خلق چو مرغابيان زاده ز درياي جان
كي كند اينجا مقام مرغ كز آن بحر خاست
بلكه به دريا دريم جمله در او حاضريم
ور نه ز درياي دل موج پياپي چراست
آمده موج الست كشتي قالب ببست
باز چو كشتي شكست نوبت وصل و لقاست

اي ز عشقت عالمي ويران شده...
در دل و جان خانه كردي عاقبت
هر دو را ديوانه كردي عاقبت
آمدي كاتش در اين عالم زني
وا نگشتي تا نكردي عاقبت
اي ز عشقت عالمي ويران شده
قصد اين ويرانه كردي عاقبت
من تو را مشغول مي كردم دلا
ياد آن افسانه كردي عاقبت
عشق را بي خويش بردي در حرم
عقل را بيگانه كردي عاقبت
يا رسول ا... ستون صبر را
استن حنانه كردي عاقبت
شمع عالم بود لطف چاره گر
شمع را پروانه كردي عاقبت
يك سرم اين سوست يك سر سوي تو
دوسرم چون شانه كردي عاقبت
دانه اي بيچاره بودم زير خاك
دانه را دردانه كردي عاقبت
دانه را باغي و بستان ساختي
خاك را كاشانه كردي عاقبت
اي دل مجنون و از مجنون بتر
مردي و مردانه كردي عاقبت
كاسه سر از تو پر از تو تهي
كاسه را پيمانه كردي عاقبت
جان جانداران سركش را به علم
عاشق جانانه كردي عاقبت
شمس تبريزي كه مر هر ذره را
روشن و فرزانه كردي عاقبت

بنال اي بلبل دستان ...
دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد
به زير آن درختي رو كه او گلهاي تر دارد
در اين بازار عطاران مرو هر سو چو بي كاران
به دكان كسي بنشين كه در دكان شكر دارد
ترازو گر نداري پس تو را زو ره زند هر كس
يكي قلبي بيارايد تو پنداري كه زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراري كه مي آيد
تو منشين منتظر بر در كه آن خانه دو در دارد
به هر ديگي كه مي جوشد مياور كاسه و منشين
كه هر ديگي كه مي جوشد درون چيزي دگر دارد
نه هر كلكي شكر دارد، نه هر زيري زبر دارد
نه هر چشمي نظر دارد، نه هر بحري گهر دارد
بنال اي بلبل دستان ازيرا ناله مستان
ميان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
چراغ است اين دل بيدار به زير دامنش مي دار
از اين باد و هوا بگذر هوايش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتي مقيم چشمه اي گشتي
حريف همدمي گشتي كه آبي بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را ماني
كه ميوه نو دهد دايم درون دل سفر دارد

اي واي دل اي واي ما
اي يوسف خوش نام ما خوش مي روي بر بام ما
اي درشكسته جام ما اي بردريده دام ما
اي نور ما اي سور ما، اي دولت منصور ما
جوشي بنه در شور ما، تا مي شود انگور ما
اي دلبر و مقصود ما، اي قبله و معبود ما
آتش زدي در عود ما نظاره كن در دود ما
اي يار ما عيار ما دام دل خمار ما
پا وامكش از كار ما، بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پاي دل، جان مي دهم چه جاي دل
وز آتش سوداي دل اي واي دل اي واي ما

مبتلا
رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن
ترك من خراب شب گرد مبتلا كن
ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا كن
از من گريز تا تو هم در بلا نيفتي
بگزين ره سلامت، ترك ره بلا كن
ماييم و آب ديده در كنج غم خزيده
بر آب ديده ما صد جاي آسيا كن
خيره كشي است ما را دارد دلي چو خارا
بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن
بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد
اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن
دردي است غير مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گويم كاين درد را دوا كن
در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم
با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن
گر اژدهاست بر ره عشقي است چون زمرد
از برق اين زمرد هي دفع اژدها كن
بس كن كه بي خودم من ور تو هنرفزايي
تاريخ بوعلي گو تنبيه بوالعلا كن

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com