تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
ورزشی
هنری
بادبادك
حوادث
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-10-09
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 17مهر ماه 1386


لحظاتي روحاني با سيد رضي- گردآورنده نهج البلاغهآرزويي كه به حق، برآورده شد

 

درباره ا
1. در سال 385هجري به دنيا آمد
 2. نامش محمد، كنيه اش ابوالحسن و لقبش رضي است .
3. مي گويند نسبش با پنج واسطه به امام كاظم (ع) مي رسد .
4. پدرومادرش هر دو از انسانهاي با فضيلت روزگارخود بودند .
5. از دوران كودكي به همراه برادر بزرگش (سيد مرتضي) تحت تعليمات شيخ مفيد قرار گرفت .
6. در كمتر از ده سالگي اشعار زيبايي مي سرود كه همه را شگفت زده آثار خود مي كرد.
7. خيلي زود حفظ كردن قرآن را بر خود واجب ديد و آن را حفظ كرد.
8. كتابي را در باب فضائل امامان شروع كرد كه هيچ گاه تمام نشد .
9. تأليف نهج البلاغه از تأثيرات همين كتاب نيمه تمام و تشويقهاي دوستانش بود.
10. مؤلف توانمند نهج البلاغه در سال چهارصد هجري در سن چهل وهفت سالگي درگذشت .

پرسشهاي سخت
گاهي اوقات چقدر پرسيدن سخت مي شود. قبول كنيد پرسيدن سخت مي شود وقتي اسم شما به ميان ميايد. ازكجا بايد شروع كرد ؟؟؟
شايد از بغداد .....چه چيزهايي از بغداد براي گفتن داريد ؟
و يا پدر ابو احمد حسن بن موسي، مردي بزرگ با مسؤوليت رسيدگي به شكايتهاي مردم و سفر حاجيان، از او برايمان چه خواهيد گفت ؟
و يا حتي مادر با تمام خوبيهاي بي دريغش ؟
شعر و شاعري كدام گوشه زندگي پردغدغه تان را پر مي كرد ؟
چطور به فكر نگارش آن كتاب نيمه كاره افتاديد و چرا هيچ وقت آن را به پايان نرسانديد؟
نگاشتن نهج البلاغه را چطور شروع كرديد؟
چند سال داشتيد كه نهج البلاغه را به پايان رسانديد؟
و در چه سالي رخصت فرشته مرگ را پاسخ گفتيد؟

سفري مقدس
من اين بار حتي نمي دانم كه از كجا بايد به شما سفر كنم حتي نمي دانم كه از اينجا بايد به كجا سفر كنم.
من اين بار اگر خدا بخواهد از پشت همان كلام مقدس به شما سفر مي كنم به شمايي كه مي شناسمتان و...نمي شناسمتان .
من به بغداد، به پسرك خردسالي سفر مي كنم كه هميشه مشتاق است مشتاق دانستن و دانستن و دانستن.
من به پدري سفر مي كنم كه با تمام مشكلات ريز ودرشتش باز هم هميشه نگاه نگرانش رابه پسرهايش مي اندازد و آرزوهايي كه به حق برآورده مي شود .
و مادري پاك به پاكي ... و ياد مطلبي در مورد مادرتان مي افتم كه شيخ مفيد كتابي با عنوان احكام بانوان تأليف مي كند كه به خاطر مادر شما بوده و من حتي به احكام بانوان شيخ مفيد هم سفر مي كنم.
من به شعر، تنها مونس لحظه هاي تنهايي تان هم سفر مي كنم و يادم مي ماند كه چه انس و الفتي پيدا كرديد با ائمه از طريق همين شعر.
من به كتاب نيمه كاره اي سفر مي كنم كه اگر چه به دليل مشكلات كاري هيچ گاه به پايان نرسيد، ولي نقطه عطفي شد براي نگارش نهج البلاغه، نهج البلاغه اي كه تمام شده بود.

  


نگاه دامنم پر از چين چوپاني مي شود

 

وقتي باد از پشت پنجره ام ضربه مي زند، برگهاي نيمه زرد پاييز توي هوا چرخ مي خورد و وقتي من كيف آماده مدرسه را كنار تختم مي گذارم باز ياد آرزوي كودكي ام مي افتم.
نمي دانم مهر و مدرسه و ضربه باد پشت پنجره ام به چوپاني چه ربطي دارد! اما دلم هميشه چوپان است در اين ماه.
توي صحرا بايد دويد. بايد از بالاي تپه ها زندگي را نفس كشيد. بايد گياهان را شناخت. بايد فهميد كدام بو براي كدام درد است. همين مش عباس چوپان كه پايش هميشه درد مي كرد، زنش كه او هم چوپان است برايش از صحرا گياه دارويي مي آورد و درد پايش خوب شد.
اين گياهها، اين داروهاي صحرايي فقط براي درد پا نيست. ننه گلي صبحها براي زخمهاي دلش مي آيد.
ني لبكم براي بزهايم ني مي نوازد. دلم كنار بچه گوسفندي نشسته است و علف به او مي دهد. لباس آبي بلند تنم مي كنم كه پر از چين چين هاي چوپاني است.
چوپان مي شوم. بقچه ام را برمي دارم و گله ام را هي هي مي گويم. گله گوسفندانم روي تپه.
تپه آغوشش را براي آسمان مي گشايد. ابرها مي گذرند.
ابرها شكل اسب مي شوند. مي دوند و يكه مي تازند و صداي دويدنشان همه جا مي پيچد.
ابرها كبوتر مي شوند. بال مي زنند. خانه مي شوند. دود از دودكششان به آسمان مي رود. دفتر نقاشي مي شوند و توي ذهنم برايش گله اي از گوسفندان مي  كشم.
هنوز مه پايين نيامده بقچه ام را مي بندم. گوسفندانم را راهي مي كنم. بره كوچكم را بغل مي كنم. آواز مي خوانم، خوش و سرمست.
خواهرم لب چشمه مي نشيند. مشق مي نويسد. ديكته مي كند. بلند بلند انشا مي خواند.
مدرسه يشان كنار يك سرو كه چند تا قمري بالاي آن لانه كرده اند. آقا معلم گفته كسي به خانه قمريها دست نزند كه اگر آه بكشند نفرين مي  كنند. مجتبي، حسن و مرتضي قول شرف داده اند با قمريها كاري نداشته باشند.
من مدادم را برمي دارم. كلوچه هاي بقچه ام مي ريزند روي علفها. نوك مدادم را مي جوم. نه !چوپان خواهم شد !خدا خودش گفت چوپان ها را دوست دارد.
صداي بز زنگوله پايم را مي  شنويد؟
صبحها چشمه پر از زنبور است. مواظبيم نيشمان نزنند. آهسته كنار چشمه مي نشينيم و كاري به كار زنبورها نداريم. دست حسن را يك زنبور بدجور نيش زد. خب اگر ما هم سيخ برداريم و هي آنها را اذيت كنيم، ما را هم نيش مي زنند.
دفترم سپيد است. برگهاي درختان زرد شده است. كمي آن طرف تر زير درخت سيبهاي سرخ ، مادرم برايم انار گذاشته است. كلاغهاي سياه مي چرخند در آبي آسمان.
عاشق پسرك چوپان مي شوم كه گاوهايش را براي چرا آورده است. ني مي زنم. فلوت مي نوازم و دامنم چين مي خورد در آسمان.
چوپانها بقچه يشان را كه ببندند، درختان سيب خم مي شوند. چينهاي دامنم تاب مي خورند و صداي زنگوله ها تمام تپه را پر مي كند.
اين پروانه هاي سپيد هم براي خودشان عالمي  دارند. چوپان پروانه گير مي  شوم.
تپه گرگهاي وحشي ندارد. از طوفانهاي مغرور خبري نيست. كسي براي چرا گل لگد نمي كند. چوپان بودن يعني بوي علف دادن. بوي مه و تازگي.
آسوده زير درختم ني مي زنم. مي خوانم ، بقچه ام را باز مي كنم. با تكه چوبي روي زمين مشق مي نويسم. به تنه محكم درخت تكيه مي دهم.
بياييد يك تكه كلوچه مهمان من! كلوچه هايم را خورشيد پخته است.

  


امام جماعتهاي نوجوان

 

رمضان سال گذشته وقتي ساكنان مسلمان ويرجينياي شمالي مطلع شدند كه امام جماعتي كه قرار بود از آفريقاي جنوبي براي بپا داشتن مراسم ماه رمضان و شب قدر به آنها ملحق شود، موفق به گرفتن ويزا نشده است، تصميم جالبي گرفتند. آنها كه خود اكثراً اصالت هندي و پاكستاني داشتند در حالي كه نااميدانه به دنبال يك جايگزين مناسب مي گشتند، چاره خود را در بين نوجوانانشان يافتند. اين دو نوجوان گرچه اصالتاً هندي بودند ولي هر دو حافظ كل قرآن كريم بودند. اوزار جاويد 16 ساله و امان چيپا 13 ساله امام جماعت مركز اسلامي ويرجينياي شمالي نام گرفتند و در مقابل صدها نفر به نماز ايستادند.
امان نيز مانند هر نوجوان ديگري از بازيهاي رايانه اي لذت مي برد اما در لحظه اي كه در مقام امام جماعت ايستاده است به مسؤوليت خود واقف است. وقتي به علت حافظ قرآن بودن، امامت مسجد در ماه رمضان به او پيشنهاد شد، او با خود گفت «اين مسؤوليت بسيار بزرگي است. چگونه مي توانم از پس آن برآيم؟» او مي گويد كه در چند روز اول هنوز براي پذيرش چنين مسؤوليت بزرگي مشكل داشته است.
امان در سن 10 سالي حافظ قرآن شد و اونزار در سن 13 سالگي. گرچه در روزهاي نخست نمازگزاران هم به اين تصميم رؤساي مركز با ترديد مي نگريستند ليكن با توفيق اين دو نوجوان در برگزاري مناسب مراسم به تدريج اعتماد نمازگزاران نيز جلب شده است. در روز نخست رمضان تنها حدود 20 نفر در مراسم شركت كردند اما با گذشت زمان پيچيدن خبر دو امام نوجوان خوش صدا كه بر قرائت قرآن كريم تسلط لازم را دارند در روزهاي بعد تعداد نمازگزاران به 100 نفر نيز رسيد.
امان 13 ساله ضمن تشكر از خداوند به خاطر استعدادي كه به او داده است، يادآور مي شود كه در كنار هر فرصتي يك مسؤوليت نيز وجود دارد. اكنون ديگر روزهاي خوشگذراني نوجواني به پايان رسيده و اين دو امام جماعت نوجوان هر روز بعد از مدرسه با يكديگر براي برگزاري مراسم شبهاي رمضان آماده مي شوند.
اكنون اين دو نوجوان هم اعتماد به نفس پيدا كرده اند و هم اعتماد ديگران را به خود جلب كرده اند. به ياري اين دو مجالس ماه رمضان مركز اسلامي ويرجينياي شمالي تعطيل نشد.

  


لذت شيرين خواب !

 

اينجا راديو بادبادك است. دوستان عزيز نوجوان، دختر خانمها ، آقا پسرها سلام. وقت بخير.
(موسيقي)
مفتخرم به عرض شما برسانم برنامه امروز ما بسيار متفاوت با برنامه هاي قبل خواهد بود. نه از آن دست تفاوتهايي كه تا حالا در برنامه با آن مواجه شده ايد. نه، قضيه بسيار متفاوت تر از اين حرفهاست!
(موسيقي)
بله عرض مي كنم كه تفاوت اساسي است. از بيخ و بن متفاوت است. قضيه فلسفي است دوستان، فلسفي، قرار است بحثي در باب فلسفه با هم داشته باشيم. عرض كردم كه متفاوت است ماجراي اين هفته
(موسيقي)
فعلاً گزارش اين هفته را بشنويد، بعد از آن باز هم در اين باره حرف مي زنيم.

به گزارش راديو بادبادك
دوستان عزيز شنونده، سلام وقت بخير. عرض كنم خدمتتان كه اصلاً گمان بد نكنيد، خداي ناكرده نه سرماخورده ام و نه حنجره ام را عمل كرده ام، بلكه اساساً بنده سلمان يزدي نيستم. دوست ايشان هستم. بله، عرض كنم خدمتتان كه ايشان امروز يك مقداري گرفتاري دانشگاهي داشتند و نتوانستند براي تهيه گزارش به سطح شهر بيايند. اين بود كه بنده را صدا كرده، اين ميكروفن را دستم دادند و گفتند: برو سطح شهر و براي راديو بادبادك گزارش ارسال كن!
منتهي از آنجايي كه بنده حرف زدن معمولي ام را هم بلد نيستم چه برسد به تهيه گزارش، از صبح تا الان همين طور توي سطح شهر مي چرخم و دريغ از يك نفر كه حاضر شود با بنده همكلام شده تا گزارش تهيه كنم. لذا بنده ضمن صحبت با شما، احوالتان را مي پرسم و آرزو مي كنم سلمان خان كارش به سرانجام برسد و از هفته آينده خودش برايتان مثل قبل گزارش ارسال نمايد.
با سپاس از اين كه به عرايض بنده گوش كرديد، برويم بخش بعدي برنامه را با هم بشنويم.

(موسيقي)
اينجا راديو بادبادك است تنها راديو نوشتاري جهان!
(موسيقي)
بسياري از بزرگان بر اين مسأله تأكيد كرده اند كه «سحرخيز باش تا كامروا باشي». خب بسياري هم در پيروي از اين گفته حكيمانه، صبح خروس خوان از خواب بيدار شده و روز خود را آغاز مي كنند. نان داغ براي صبحانه و قبراق و سرحال بودن در هنگام كار از مزاياي عمده اين سبك زندگي است. اشكال بزرگ اين شيوه از دست دادن شب است. افراد سحر خيز مجبورند شب خيلي زود به رختخواب بروند.
(موسيقي)
اما عده اي ديگر از بزرگان هم هستند كه به شب زنده داري توصيه مي كنند. اين بزرگان از شب مي گويند و سكوت و خلوت آن و راز و نيازهايي كه مي شود در دل شب با خداوند داشت. خلوت شب فرصتي است براي انديشيدن، راز و نياز كردن و نوشتن. درصد بالايي از نويسندگان در زمره شب زنده داران هستند. اشكال بزرگ اين شيوه از دست دادن ساعت اوليه روز است.
(موسيقي)
خب همان طور كه متوجه شديد، عمل به يكي از اين دو شيوه، به معناي از دست دادن شيوه ديگر است كه هم باعث مي شود انسان كلام عده اي از بزرگان را ناديده گرفته باشد و هم از مزاياي آن بي بهره بماند. آيا راهي براي حل اين مشكل وجود دارد؟
(موسيقي)
البته كه وجود دارد. اما بسيار بسيار دشوار است. آنقدر دشوار كه بسياري از عهده انجام آن بر نمي آيند. فقط بزرگاني به انجام آن موفق مي شوند كه همين توصيه ها را براي ما گذاشته اند. خيلي سخت است.
(موسيقي)
گفتم سخت است، اما نگفتم كه ناممكن است. شدني است به همان دليل كه بسياري از بزرگان موفق به انجام آن شده اند. دشوار است ولي مي شود. شاعر مي گويد:«آري شود و ليك به خون جگر»
(موسيقي)
راهش اين است كه به هر دو روش عمل كنيد. يعني هم شب زنده داري كنيد و هم سحرخيز باشيد. اين طوري هم حرف بزرگان را عمل كرده ايد، هم از مزاياي هر دو روش بهره برده ايد. اما براي اين كار بايد يك لذت شيرين در زندگي را ناديده بگيريد و به اندكي از آن قانع شويد و همين جاست كه قسمت سخت ماجرا آغاز مي شود. دوستان عزيز براي ميسر شدن اين مهم بايد از زياد خوابيدن بگذريد. اگر توانستيد مطمئن باشيد كه انسان بزرگي هستيد.
(موسيقي)
تا برنامه بعد در هفته آينده به اين فكر كنيد كه چقدر از عمرمان را مي خوابيم و براي من ايميل بزنيد. تا آن موقع مرحمت شما زياد، جلوه شما برقرار و به اميد ديدار. در پناه حق باشيد.

زمزمه
سفيد مثل مادربزرگ نه مثل پاييز
 *شيوا خادمي
اذان صبح را كه مي گويند ناخودآگاه چشمان مادربزرگم مي درخشند، بعد من از خواب بيدار مي شوم.
كاش آن روز پايين نيامده بودم.
مادربزرگ سفيد شده است . برگها زرد شده اند. من خواب مانده ام.
مادربززگ وقتي چادرنمازش را سر مي كند سفيد مي شود و بوي پاييز وقتي به گوش برگهاي درخت مي رسد زرد مي شوند و وقتي اذان صبح تمام مي شود من بيدار مي شوم.
درخت انجير ديگر انجير ندارد. كاش هرگز آن روز پايين نيامده بودم.
در آشپزخانه، حضوري غني و شاداب احساس مي شود، يعني مادربزرگ آن جاست. روي گاز قابلمه اي زرد است و درون قابلمه چيزي زرد مي درخشد. بوي شعله زرد در اتاقم مي پيچد و بعد به حياط مي رود و نزديك درخت خشك انجير مي شود، آن گاه بوي زرد شله زرد و بوي پاييز با هم مي آميزند.
صدايي مي رسد: از همين نزديكي هاي دل مادربزرگم؛ اذان ظهر را گفته اند و مادربزرگ دوباره سفيد شده است. كاش پاييز هم سفيد بود.
چادر سفيدش را به سر مي كنم و سيني بزرگي را در دست مي گيرم دمپايي هاي قهوه اي او را مي پوشم و با سيني به كوچه مي روم.
مادربزرگ تكه هاي قلبش را در سيني جاي داده است؛  10 كاسه شله زرد !زنگ همسايه ها را مي زنم.
«حياط» قهوه اي شده است و زرد و نارنجي، اما «حيات» مادربزرگ سفيد است!
آن روز كه من از درخت انجير بالا رفته بودم، حياط مادربزرگ سفيد بود، ولي حالا كه همسايه مادربزرگ پاييز شده است حياطش زرد، قهوه اي و نارنجي است.
دانه هاي درشت گلي كه نام خدا روي گلهاي آن حك شده است در دستان مادربزرگ مي چرخد و اين بار من به هوشم. اين بار منتظر اذان عصر مانده ام !ديگر جا نمانده ام.
گوشها همه منتظرند. پاييز هم منتظر اذان است و گچ بريها و سقف مسجد هم منتظر شنيدن صداي اذان هستند!
درخت خشك انجير اما منتظر نيست، چون او به هيچ چيز لب نزده است درست از همام موقعي كه پاييز آمده است.
اذان را مي گويند. سفره ها آماده مي شود و پاييز و گچ بريها و سقف مسجد افطار مي كنند.
مادربزرگم سفيدتر شده است.
كاش هرگز آن روز از درخت انجير پايين نيامده بودم. كاش!
شايد آن موقع انجيرهاي خشك هم افطار مي كردند، اما حالا تا شش ماه ديگر درخت انجير و حياط پاييزي مادربزرگ و برگهاي قهوه اي درختان روزه هستند.

  


دلت را صاف كن

 

حتماً اين روزها دوباره شما توي حال و هواي شروع مدرسه ها و تجديد خاطرات سالهاي پيش با دوستانتان هستيد. مسلماً خيلي هم خوش ميگذره.به هرحال جمع يك عده هم سن وسال جمع است و بساط رفاقت پهن.
نمي دانم شما جمع دوستانه تون رو چه مدلي پايه ريزي كرديد. دوست داريد سراسر بخنديد، البته با رعايت احترام ديگران و البته خودتون. يا خنديدن و شاد بودن آنقدر برايتان با ارزش شده است كه براي شيرينتر شدن فضا هر كاري را حاضرهستيد انجام دهيد. يا نه، ممكن است درس، حرف اول و آخر را در ديد و بازديدهاي كوچك دوستانه تان دارد.
شايد هم شما خيلي راههاي ديگر را انتخاب كنيد...
يادم مي آيد يكي از استادان ما كه وسواس خاصي هم روي تربيت شاگردانش داشت دراين مورد پيشنهاد خوبي كرده بود. استاد مي گفت پايه محافل دوستانه تان رابراصل يك جمع رفاقتي مؤمنانه بنا كنيد. نظر شما چيست؟
برگرديم به اول،به اول مهر وبه مدرسه ها. شما مسلماً تا اينجا كه درس خوانده ايد حداقل با چند تا فرضيه علمي كه به نظريه و بعد از آن تبديل به قانون شده اند آشنايي داريد. در تعريف قانون هم همين بس كه هر چيزي كه اين لقب رو يدك بكشه، بي بر و برگرد لازم الاجراست. اما...

امايي به پهنه يك عمر
اما خيلي راحت و خودموني اين وسط يك استثنا پيدا شده است. يك استثناي استثنايي. اين استثنا خط قرمز پررنگي ميكشه روي تمام قوانين طبيعي. روي تمام افكار متناهي و ناقص آدمها.(آدمكها). مياد ميگه آي آدم لنگ و پياده !دستت رو بده به من كه باهات كار دارم. مياد و ميگه من يك ارفاقم، يك آوانس، يك بهانه و به همين راحتي وبا حالي كه قدراز راه ميرسه.
مهمان سرزده نيست كه وقتي درخونه ات رو زد بگي بي خيال. دلت كه نمي خواد به همين راحتي كلاهت بره پس معركه. اززمان ربناي اول ماه رمضان تو دلت تاپ وتوپ چند روز ديگه مي افته و به همين راحتي است كه اوستا كريم شور و شوق شب قدررو از همان اول ماه مبارك تودل عاشقاش ميندازه.
بله، اين همان چيزي است كه تمام قوانين خشك و رسمي رو هيچ ميكنه. آخه كدوم قانوني قبول مي كنه كه يك شب با 1000 ماه كه به اندازه يك عمر است يكسان باشه. به هرحال مگر نه اينكه حق بر همه چيز تواناست. اين هم يك ناشدني كه شده و خوب هم شده.
سرتون رو درد نميارم. اين شب قدرهم ميگذره، كاري هم نداريم كه كدام شب، همان شب مباركه است. اصلاً من كه مي گم اين هم از آن رموز عالم است. همون چيزي است كه بهش مي گن بهانه. بهانه اي براي چند شب بيشتر شب زنده داري كردن. شايد پرونده اعمالمون با نقاط روشن بيشتري براي سال بعد بسته بشه. شايد....
حالا مي خوام يك بار ديگه اين سؤال روازشما بپرسم كه دوست داريد محافل دوستانتون چه رنگ وبويي داشته باشه. راستي چقدر به پيشنهاد استاد من فكر مي كنيد. كار سختي كه نيست يك شب كه هزار شب نمي شه(هزار ماه كه ميشه) براي من و شما كه هنوز جوان و نوجوانيم يك تلنگر هم كافيه. پس اين بار قدرش را بدان تا دلت رو از تمام بديها صاف كنه.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com