تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
عشقستان
سوسه
حوادث
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-10-11
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 19مهر ماه 1386


نگاهي به مجموعه تلويزيوني «ميوه ممنوعه» ؛ ميوه اين سريال چه كسي مي باشد ؟

 





چنان كه من در مورد اين سريال فكر مي كنم يك سؤال فلسفيانه در ذهن من موجود مي باشد كه چرا اسم اين سريال «ميوه ممنوعه» مي باشد؟
بعضي وقتها اين سؤال من فلسفيانه تر مي شود كه اصلاً ميوه اين سريال چه كسي مي باشد و چرا ممنوع مي باشد؟
داداش نابغه من كه همان «آقا زاده» مي باشد، معتقد مي باشد اين سريال كاملاً مفاسد اقتصادي مي باشد، چرا كه ميوه قابل احتكار و قابل مفاسد اقتصادي كردن مي باشد، بنابراين در بازار خيلي خيلي گران مي باشد و هدف سازندگان سريال دادن اين پيام اقتصادي به موخاطبها مي باشد كه ميوه براي خيلي ها ممنوعه! يا منظور همان مي باشد كه ميوه خوردنش ممنوع است! علاوه بر اين او اعتقادمند مي باشد كه در اين سريال هيچ كالاكتر و بازيگر ميوه مانند وجود ندارد، اما پدرجان ظرافتي به داداش من مي گويد: «تو خنگول هستي و مونتقد هنري خوبي نمي باشي و اصلاً جنس را درست نمي شناسي، مگر نمي بيني آن بازيگره چقدر هلو مي باشد؟
پس ميوه ممنوعه سريال همان بازيگر مي باشد.
داداش نابغه من بعد از فكريدن هاي بسيار مي گويد: «آهان، منظورتان از هلو همان قلدر گنده بك است كه كارهاي جلال فتوحي را برايش انجام مي دهد و دعوا راه مي اندازد؟»
پدر ظرافتي من در حالي كه به پيشاني اش مي كوبد، مي گويد: «خاك بر سرت! وقتي خدا هوش را تقسيم مي كرد غايب بودي، خب بي بته! وقتي سليقه را ميان بنده هاي خدا تقسيم مي كردند تو كدام گور رفته بودي و چكار مي كردي؟»
و داداش نابغه من دفترچه خاطراتش را ورق مي زند تا ببيند آن روز سرگور چه كسي رفته بوده است؟!
آبجي صبيه من اعتقادمند مي باشد كه همه كارهاي آدمهاي اين سريال ممنوعه مي باشد و گرنه چرا دختر حاج يونس فتوحي برود بي اجازه با يك مرد بيوه ازدواج كند؟ فكر مي كنم منظور آبجي من از مرد بيوه همان مرد شوهردار مي باشد!!
به قول آبجي من بايد نام اين سريال را «بيوه ممنوعه» مي گذاشتند چون همه آدمهايش دارند با زن هايشان قهر مي كنند و يواش يواش بيوه مي شوند!
آبجي من خيلي معتقد مي باشد كه اين سريال گود و عميق مي باشد و بهترين كالاكتر آن همانا «جلال» مي باشد كه خيلي پدرسوخته مي باشد و حتي مي شد اسم سريال را «بيوه پدر سوخته» هم گذاشت.
عموي من معتقد است كالاكتر «جلال» چون خيلي «مارمولك» مي باشد قابل پخش نمي باشد. او مي گويد جلال مرا ياد يكي از همكاران اداره مان مي اندازد كه بدون رفتن به جبهه و جنگ هفته اي يك مرتبه شيميايي مي شد و در محل كار غش مي كرد.
دايي من معتقد مي باشد «ميوه ممنوعه» يك سريال مزخرف، بي حيايي و بي ناموسي مي باشد. چون بعضي از ميوه هايش، حركت هاي «اروتيك ديناميك» از بدن شان خارج مي شود و نسل جوان و نوجوان و پيرمردها را منهدم مي كند !من فكر مي كنم منظور دايي من همان پدر هستي خانم است كه از خودش مرده نمايي درمي آورد و با آن سبيل هايش كه مثل دسته دوچرخه من است، تند و تند سيگار مي كشد. پس نتيجه مي گيريم سيگار كشيدن يك عمل غيراخلاقي و اروتيك ديناميك است كه مي تواند مخاطبان را منهدم كند.
مامان جان من معتقد است اين سريال بدآموزانه مي باشد و از فيلمهاي صحنه اي هم بدتر است !چون يك مرد 60 ساله بي حيا فيلش مي خواهد برود به هندوستان! ولي مامان جان من اشتباه مي كند چون توي اين سريال اصلاً فيل حضور ندارد و حاج يونس فتوحي هم بنز مدل بالا دارد نه فيل. من به مامان جانم مي گويم احتمالاً شما اين سريال را با «بامبو» فيل پرنده يا «سندباد» اشتباه گرفته ايد، اما مامان من با عصبانيت توي سر من مي زند و مي گويد: اين فضولي ها به تو نيامده فسقلي، حالا بگذار سريال به قسمت هاي آخرش برسد فيلش را هم مي بيني و من نتيجه مي گيرم كه آدم نبايد در قرن 21 فيل داشته باشد و اگر هم داشته باشد نبايد آن را به هندوستان بفرستد بلكه بايد بدهد به باغ وحش تا بقيه مردم هم آن را از نزديك ببينند. مامان جان من هميشه موقع نگاه كردن اين سريال با پدر ظرافتي كل كل مي كند و در حالي كه او را غضب آلودناك نگاه مي كند با «قدسيه» خانم همتاز پنداري مي كند!
اما پدر ظرافتي معتقد مي باشد اين سريال و بازيگر و ميوه هايش بيست و باحال مي باشد. پدرم معتقد مي باشد اصولاً ميوه هر چقدر ممنوعه باشد كيفش بيشتر مي باشد و آدم را حليص تر مي كند!
در اين مواقع در خانه ما دعواي هنري راه مي افتد و مامان جان با كفگير آشپزخانه مي آيد و تلويزيون را مي زند روي شبكه خبر و بعد همانطوري كه خبر گوش مي كند، نقد سريال را حالي پدر ظرافتي مي كند !به قول مامان اينجوري كه مي شود، پدر ظرافتي حالش جا مي آيد و هر چه ميوه مثل هلو، خربزه، سيب و هستي و عاشقي، هست همه را فراموش مي كند. پدر ظرافتي معمولاً وقتي نقد مامان جان تمام مي شود مي گويد: «دلت خوشه زن، اين قدر داريم غم توشه كه عاشقي مون فراموشه»!
من از اين سريال درسهاي عبرت زيادي مي گيرم. مثلاً مواظب مي باشم كه پولدار نشوم و اگر شدم 60 سالم نشود و اگر 60 سالم شد مواظب باشم در كارخانه با هيچ كس شريك نشوم!
من از سريال نتيجه مي گيرم كه هيچ وقت «جلال» نشوم. من از سريال نتيجه مي گيرم كه آدم بايد به عجايب روزگار و شگفتي هاي «هستي» خيلي دقت كند، اما فقط دقت كند!
من نتيجه مي گيرم آدمها همه مثل ميوه هستند. هر كدام طعم و خواص متفاوتي دارند و قيمت شان با هم فرق مي كند، اما به قول پدر ظرافتي هيچ ميوه اي مثل «هلو» نمي شود...
(مامان جان من الان با كفگير مي كوبد پشت دست من و مي گويد: «تو غلط مي كني از اين سريال نتيجه بگيري... پاشو برو پي درس و مشقت!)

  


آقا گرگه و شنگول و منگل و تپه انگور يا طلاق چيز خوبي نيست !

 

سلام . آقا ما از همين بچه گي مون هي داد مي زديم كه باباجان اين داستان شنگول و منگل و تپه انگور، تحريف شده و به اين صورتي كه تا حالا همه خوندند و دست به دست به شماها رسيده نيست! نخير مگه كسي حرف ما رو گوش مي كرد. گوش نمي كرد ديگه! حالا كه اين صفحه رو در اختيار ما گذاشتند، مي تونم قضيه واقعي داستان رو براتون بگم تا از تمامي حقايق پرده برداري شه و از اين به بعد داستان اورجينالشو براي بچه هاي گلتون تعريف كنيد. حالا پس به داستان واقعي شنگول و منگل و تپه انگور گوش كنيد.
توي يه ده قشنگ و سر سبز يه خونه چوبي وجود داشت كه مال يه خانم ببعي بود.
اين ببعي خانم سه تا بچه داشت به نامهاي شنگول و منگل و تپه انگور . اين سه تا بچه هم، خيلي شر بودن هر روز يه دست گل به آب مي دادند و هر روز زخم و زيلي بودند و اين ننه شون هي بايد پانسمان شون مي كرد. يه روز كه داشتند مثل هميشه فضولي مي كردند، دست منگل با چاقو بريد و همونجور اَزَش خون مي پاشيد بيرون. ننه ببعي ما هم نگران شد و سريع لباساشو پوشيد كه بره پي طبيب.
البته همونطور كه داشت لباس مي پوشيد به بچه هاي زبون نفهمش مي گفت:(( باز وقتي من دو دقيقه رفتم بيرون، در رو باز نكنيدها، كه باز اين اراذل محله مي ريزن تو خونه تيكه تيكتون مي كنن، مخصوصاً همون ارذله معروف ، آقا گرگه! من در رو قفل مي كنم ها ، تا وقتي خودم نيومدم و دستاي سفيدمو !نشونتون ندادم در رو باز نكنيد، نمدنم حرفام تو اون مخاي پوكتون فرو رفت يا نِه ؟!))
كه بچه ها با هم گفتند((بع!)) يعني بعله!
خلاصه اينو گفت و دويد بيرون و شانسش تو اين سهميه بندي بنزين سريع ماشين گيرش اومد و رفت به طرف شهر.
بچه ها هم كمي پاي كامپيوترشون NEED FOR SPEEDزدن تو رگ و تا چند دقيقه اي خونه آروم بود . از دست منگل هم هموجور خون مي رفت و اصلاً عين خيالش نبود. اما يه دفعه در به صدا در اومد. تق تق! بچه ها دويدن پشت در. تپه انگور زودي مي خواست در رو باز كنه كه شنگول بهش گفت هو يرِه كجا مي ري مگه ننه نگفت اول وايستيد تا دستاي سفيدمو! نشون بدم بعد در رو باز كنيد؟ !...... تپه انگور گفت راست مي گي ها! عجب گوسفنديم من!
بعدش بچه ها با هم گفتند ((بع؟)) يعني كيه كيه در مي زنه در رو با لنگر مي زنه؟ و آقا گرگه گفت منم منم مادرتون. در رو باز كنيد بينم!
بچه ها دوباره بلند و يكصدا گفتند:((بع بع!)) يعني اگه مردي دستاتو نشون بده ببينيم ؛ كه آقا گرگه يك دستشو از زير در آورد تو و مثل زغال سياه بود! و اين باعث شد كه منگل در جا كپ كنه.
بچه ها خشمگين شدند و بلندتر گفتند : (( بع!)) يعني خودتي داداش! برو ما رو فيلم نكن؛ ما خودمون محمد رضا گلزاريم! دستاي مادر ما سفيد و ظريفه، مثل تو وحشتناك نيست!
آقا گرگه هم عصباني شد و با خشم گفت عجب بچه هاي گوسفندي هستيد شما، مي گم در رو باز كنيد ! بچه ها هم مثل هميشه گفتند: ((بع!)) يعني گوسفند خودتي حيوون! درست حرف بزن بي ادب بي تربيت، ارذله اوباش!
آقا گرگه ديگه نتونست طاقت بياره و با يك حركت جان كلودي در رو از وسط به دو شقه مساوي تقسيم كرد! مثل سيبي كه از وسط كرم خورده باشدش! بعدش هم پريد تو خونه دنبال بچه ها، تپه انگور كه از همه كوچيكتر و زرنگتر بود زودي دويد پشت ميز تلويزيون قائم شد. ولي گرگ بي انصاف شنگول و منگل رو خورد و يه آبم روش! ( نويسنده داستان مي خواسته اونا درسته خورده بشن كه اگه بعداً خواستن از شكم گرگه در بيان، زنده در بيان! )
خلاصه گرگه اين دو تا رو خورد و رفت رو تخت لم داد و به خواب رفت. تپه انگور هم سريع پريد با تلفن به موبايل مامانش زنگ زد كه مامان اگه آب دستته بريز رو زمين و بدو بيا كه شنگول و منگلتو خوردن! مامانش هم كه ديگه به هيچي جز رسيدن به خونه فكر نمي كرد سريع دويد به سمت خونه. وقتي رسيد خونه، ديد همه همسايه ها جمع شدن دم خونه و دارن به آقا گرگه كه راحت لالا كرده بود نيگاه مي كنن، ولي جرات نجات دادن بچه ها رو نداشتند!
خانم ببعي كه اين وضعو ديد، به رگ غيرتش بر خورد و رفت سريع يه چاقو از تو آشپزخونه برداشت و با يك آي نفس كش گفتن، افتاد به جون شكم آقا گرگه! ولي بس كه هل كرده بود، چاقو رو همونطور عمودي فرو كرد تو شكم گرگه. بعله ديگه از قضا چاقو رفت تو سر و شكم شنگول و منگل و خوناشون پاشيد رو در و ديوار. يك وضعي شده بود كه بيا و ببين ...همه جا خون پاشيده بود. تپه انگور داد زد:(( بع!)) يعني مادر جا ! چه كوار مه كني؟! تو كه كشتيشون مادر شكوه!!!!!
خلاصه اومد ثواب كنه، كباب كرد (كه البته اين كباب در پشت صحنه اين داستان توسط نويسنده خورده شد) يعني زد و دو تا بچشو كه نويسنده ، خيرِ سرش مي خواسته سالم از تو شكم گرگه دربياره رو كشت! و گرگه هم با همون بچه هاي تو شكمش رو به خاك سپردند و هفت روز و هفت شب براشون عزا گرفتند. پس از اين داستان نتيجه مي گيريم كه طلاق اصلاً چيز خوبي نيست. چون اگه باباي شنگول و منگل مادرشونو طلاق نمي داد، الان آقا گرگه جرأت نمي كرد كه بياد دم خونه و بچه ها الان زنده بودن. پس همگي بياييد دست در دست هم ريشه هاي طلاق رو از خاك بكشيم بيرون!!

  


هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش!!

 

حتماً شما هم تا كنون در مورد آلوده بودن آب مشهد از گوشه و كنار حرفهايي شنيده ايد، براي بررسي اين موضوع از آقاي «قطره» دعوت كرديم تا پاسخگوي سوالات ما در اين زمينه باشند؛
- آقاي قطره! «شهروندان مي گويند: آب مشهد آلوده است.» و اين در حالي است كه «مركز بهداشت مي گويد: جاي نگراني نيست.»، به طور شفاف نظرتون رو در اين مورد بيان كنيد؛
-- همه اش تقصير شما مطبوعات است! هي موضوعات كوچيك رو بزرگ مي كنيد، هي بيخودي تشويش اذهان مي كنيد، اصلاً به فرض اينكه آب آلوده هم باشد، مگر نگراني دارد؟
- يعني خوردن آب آلوده عيبي نداره؟
-- بزار خيالت رو راحت كنم، اگر خوردن آب آلوده خطر جاني داشت تاكنون 95 درصد مردم مشهد اون دنيا بودند، و چون 95 درصد مردم مشهد اون دنيا نيستند پس نتيجه مي گيريم هيچ جاي نگراني وجود ندارد.
- «برخي از مردم مي گويند گاهي اوقات آب شربي كه از لوله ها خارج مي شود به حدي كدر است كه شبيه آب گل آلود است، و يا در برخي نقاط شهر در آب شرب منازل لكه هاي چربي مشاهده شده است.»، در اين مورد چه توضيحي داريد؟
-- اي بابا! بيا و خوبي كن! تو هيچ مي دوني توي اين خاكي كه قاطي آب مي شه چقدر ويتامين و آهن و چيزاي مفيد ديگه وجود داره؟ در مورد لكه هاي چربي هم من اجازه مي خوام از همين جا اين خبر خوش رو خدمت مردم برسونم كه ما قصد داريم در آينده اي نزديك آب شرب رو به طريقي به مردم برسونيم كه اون رو با قاشق و به عنوان يك وعده غذايي كامل و مقوي ميل كنند، كه فعلاً مراحل مقدماتي اش به انجام رسيده است!
- آقاي قطره! «يك مقام مسؤول در شركت آبفاي مشهد گفته اند كه 5 درصد از چاههاي آب داراي نيترات بالا هستند، كه اين آب رو با آب ساير چاهها مخلوط مي كنند تا ميزان نيترات كاهش پيدا كند»، علت انجام اين كار چيست؟
- ما مي خوايم عدالت برقرار بشه، نكنه تو توقع داري همه نيتراتها رو بفرستيم به محله شما؟ !انصافت كجا رفته؟
- اما نيترات چيز بديه، من منظورم اينه چرا از اون 5 درصد چاه به نحو ديگه اي و به عنوان آب غير شرب استفاده نمي كنيد و باقي اون 95 درصد آب سالم رو به نيترات آلوده مي كنيد؟
-- آها! راست مي گي! اين روزها شديداً آلزايمر گرفتم! البته نيترات كمش ضرر نداره، در مورد پيشنهادت هم بايد بگم كه اين كارها به برنامه ريزي و بودجه و اين طور چيزا نياز داره و از همه بدتر اين كارها سوسول بازيه، و من اصلاً اهل سوسول بازي نيستم!
- آقاي قطره! «مدير امور نظارت بر كيفيت آب و فاضلاب شركت آبفاي مشهد گفتند كه به هيچ عنوان از آب معدني استفاده نمي كنند.»، شما اين حرف رو باور مي كنيد؟!
-- صد در صد درست مي گن! چون اولا ما خوردن آب معدني رو سوسول بازي مي دونيم، و در ثاني علاوه بر اون ويتامينهايي كه ذكر كردم آب لوله كشي در مواردي مي تواند به مانند واكسن هم عمل كند و اين بسيار مفيد است!
- چطوري؟
-- من كه نمي تونم همه چيز رو برات توضيح بدم، مگه در مدرسه نخوندي كه واكسن حاوي ميكروبها و ويروسهاي ضعيف شده است؟
- يعني شما منظورتون اينه كه آب لوله كشي حاوي ميكروب و ويروس است؟
-- چرا حرف توي دهن من ميزاري؟ من كي چنين حرفي زدم؟ من اين مورد رو اكيداً و شديداً تكذيب مي كنم! شما هم خبرنگار خوبي باش و اينقدر شيطنت نكن!
- «مدير گروه تخصصي بهداشت محيط و حرفه اي استان گفته اند كه آلودگي شيميايي و بالا بودن نيترات در آب نگران كننده نيست چرا كه اگر ميزان نيترات در آب بالا باشد به مرور زمان و در دراز مدت باعث بيماري در افراد مي شود.»، لطفاً اين جمله را براي ما ترجمه كنيد چون هر چه تلاش كرديم معني اش را نفهميديم!
-- موضوع خيلي روشنه، ما مثل برخي از مديران نيستيم كه به صندلي و ميزمون بچسبيم و مي دونيم كه ما تا دو سه سال ديگه يا بالا مي ريم يا پايين مي ريم و يا از اين جا به جاي ديگه اي منتقل مي شيم، در نتيجه وقتي مردم در دراز مدت بيمار شدند، بعد از ده بيست سال، ديگه هيچكس يادش نمي ياد كه چه كسي اون موقع مسؤول بوده و يا نبوده، و يقه اون آدمي كه اون زمان مسؤول باشه رو مي گيرند ... هه هه هه!!
- در ضمن همين آقاي «مدير گروه تخصصي بهداشت محيط و حرفه اي استان گفتند كه از آب معدني هم استفاده مي كنند.»
-- راست مي گي؟ باورم نمي شه! صحبت مي كنم تا همين امروز اخراجش بكنند ] ... [ِ سوسول رو!!
- به عنوان آخرين سئوال: چه پيامي براي مردم داريد؟
-- پيام من كه مشخصه و شونصد بار توي راديو و تلويزيون و مطبوعات گفتم: هرگز نشه فراموش، لامپ اضافي خاموش!
- حالتون خوبه آقاي قطره؟ اين پيام كه متعلق به بابا برقي بود!
-- آخ سرم! واي ... سرم داره گيج مي ره ... فكر كنم باز درصد نيتراتم رفته بالا ...آي !

جمله پاياني: آقاي قطره پس از گفتن جملات فوق غش كردند، و بعد از به هوش آمدن و تصفيه شدن عنوان داشتند كه به علت آنكه در لحظه انجام مصاحبه در وضعيت عادي نبودند و درصد نيتراتشان بالا رفته بوده است، تمامي مصاحبه را تكذيب مي كنند، البته غير از جملات داخل پرانتز كه برگرفته از شماره 535 هفته نامه شهرآرا مي باشد.

  


آگهي ها؛همسران براي شما برنامه ويه داريم

 

ثبت نام با ظرفيت محدود
مركز آموزشهاي نوين همسرداري فنچ هاي عاشق
اگر مي خواهيد همسر دلخواهتان را داشته باشيد
اگر مي خواهيد همسرتان در همه حال فرمانبردار شما باشد
اگر دوست داريد كه چشم همسرتان را با پاشنه كفش در بياوريد
اگر از دست همسر خود عصباني و درصدد انتقام گرفتن هستيد
و اگر علاقه منديد مغز همسرتان ديوار خانه تان را زيباتر كند
با ما تماس بگيريد
داراي گواهينامه ISOOOO و ISO451/3 و نيز گواهينامه مديريت كيفيت از:
1- انجمن همسركشان جوان استراليا
2- انجمن نخبگان همسركش تانزانيا
3- انجمن HOW To KILL MY LOVEانگلستان
4- انجمن Husband killers آمريكا
ما به شما قول مي دهيم در كمتر از 10 روز همسر شما، همسر ايده آلتان خواهد بود
با دوره هاي تخصصي و صددرصد تضميني با استفاده از اساتيد مجرب و خارجي
ظرفيت كلاسهاي زير هنوز تكميل نشده است
1- آدم سازي همسر
2- مرگ بدون درد، هديه اي براي همسرم
3- چطور تولد همسرمان را به عزا تبديل كنيم
4- پاسخ به اين سؤال كه چرا همسرمان را بسوزانيم
مركز آموزش نوين همسرداري فنچ هاي عاشق، آماده ثبت نام از شما عزيزان كه عاشقانه همسرتان را دوست مي داريد مي باشد.
تلفن دائمي 09350000009
اعتباري 1/09350000009
سيمكارت جايزه #0935000000
زندگي شما را همچون زندگي 2 فنچ عاشق، زيبا و غرق در خون همسرتان مي كنيم.
صادق غفراني

  


تذكره الخفيه؛حسنات مترتب بر تور

 

دير زماني است كه تورم و افزايش روزافزون قيمت كالاها، جزء لاينفك زندگي ايرانيان شده و بجز يكي از نواحي تهران! در ساير نقاط اين مرز و بوم، نكته اي كاملاً ملموس و محسوس مي باشد. لكن بر اين كلمه كه در فضاي مه آلود سياسي جامعه ما اينچنين مطعون و مذموم افتاده، بركات و حسنات متعددي مترتب است كه راقم اين سطور يقين دارد اگر خوانندگان منصف از آنها مطلع شوند، بيدرنگ از وضع موجود مشعوف و محظوظ خواهند شد.
من چه غم دارم كه ويراني بود
زير ويران گنج سلطاني بود
لهذا گو اينكه از منظر نگارنده، تورم نه آستانه بهشت است و نه بهشتي در آستين دارد، تنها تعدادي انگشت شمار از محاسن اين مقوله اقتصادي را فارغ از نزاع و دفاع و من باب تنوير افكار عمومي به شرح ذيل مرقوم مي دارد:

كم خوري و كم خسبي:
اصولاً اين هر دو جزء فضايل بي شك و شبهه در فرهنگ غني عرفاني-اشراقي ما شمرده مي شوند. به قول شاعري نام آشنا:
اندرون از طعام خالي دار
تا در آن نور معرفت بيني!
و اين كم خوري، لاجرم كم خوابي را هم براي شخص به ارمغان مي آورد كه از اين بيداري در دل شب مي توان براي انجام كارهاي غير خواهانه و عام المنفعه به نحو احسن استفاده كرد.
معكوس شدن مهاجرت به كلانشهرها:
پر پيداست كه با نرخ كنوني زمين و مسكن، بزودي زود، مهاجران بالقوه، خيال خام مهاجرت را حتي نخواهند توانست در زوايا و خفاياي مخيله نشخوار كنند !چه رسد به اين كه بار سفر ببندند و سمند سفر زين كنند !و انشاا... دور نخواهد بود زماني كه با اين سير صعودي اجاره بها، اجاره نشين ها هم كلهم اجمعين، بي خيال اجاره نشيني در تهران شده و با فراموش كردن ارض موعود !سراسيمه و ترمز بريده به موطن اصلي خود بازخواهند گشت!
هر كسي كو دور ماند از اصل خويش
بازجويد روزگار وصل خويش
حل شدن معضلات و دغدغه هاي فكري- فلسفي متفكران:
با معكوس شدن قريب الوقوع سير مهاجرت و هجوم مردم از شهرها به دهات، اصولاً تفكر در باب فرآيند گذار از سنت به مدرنيته و جمع دينداري با زندگي در پسامدرنيزم و دموكراسي خواهي و حقوق بشر و تهاجم فرهنگي و ... ديگر معنايي نخواهند داشت و خود بخود، به سرپنجه زمانه حل خواهند شد.
چند و چند از حكمت يونانيان؟
حكمت ايرانيان را هم بخوان!
حذف كنكور سراسري:
اظهر من الشمس است كه با عطف عنايت به ميزان افزايش شهريه ها و قيمت نوشت افزار و ناياب شدن دفاتر دولتي و حذف يارانه كاغذ، رجوعي دراماتيك و نوستالژيك به عصر ساساني خواهيم داشت كه در آن، سواد موهبتي خاص خواهد شد! و اگر و تنها اگر اين گزاره منطقي جامه تحقق به خود بپوشد، حتي با كارشكني دوستان مشفق هم مفاسد اقتصادي، اتوماتيك وار شناسايي خواهند شد!
و سخن آخر اينكه:
كاهشِ ارزش پول، در نظر هوشيار
هر تومانش دفتري است، معرفت كردگار!

  


سوسه بر جرايد

 

محمدرضا حسيني
رئيس كميسيون انرژي: همين سهميه بندي بنزين براي هفت پشتمان بس است!
شما با 1200 ليتر بنزين ديگه چرا!

وجود 466هزار خانه خالي در كشور!
...!؟

تحريم تلفنهاي بلوتوث دار در عربستان!
پس جووناشون چطوري دوران دانشجويي رو سپري مي كنن؟!

قاليباف : با فيلترينگ زنان مخالفم!
با هك كردنشون چطور!؟

مايكل مور: مردم آمريكا خنگ ترين مردم دنيا هستند!
از رئيس جمهورشون مشخصه!

وزير مسكن : مردم از دولت انتظار صاحب خانه شدن نداشته باشند!
پس وزير مسكن ميخوان چيكار!

پليس به مبارزه با بلوتوثهاي غير اخلاقي مي رود!
با چي؟!

حداد عادل : پرسيدن قيمت اجناس از مديران عالي رتبه به معناي نشناختن وظايف آنهاست!
راست و حسيني بگين قيمت اجناس رو نمي دونن ديگه!

كشف نوزاد سه هزار و پانصد ساله در انگليس!
نوزاد كه سنش اينه باباش چند ساله است!؟

رئيس كميته امداد: ادعا مي كنيم در كشور ايران هيچ كس سر گرسنه بر زمين نمي گذارد!
كاش مردم با ادعاي شما سير مي شدند!

  


مهم نفس عمله

 

مير حسين ظريف
بله، ليگ برتر هم چند هفته ايه كه شروع شده و بازيكناني با ساقهاي رنگين و قيمتي دارند براي تيمهايشان جان مي دهند، البته نه در زمين بازي و فقط در رسانه ها و مطبوعات!
از موقعي كه ليگ نه چندان برتر ما اسماً برتر و حرفه اي شده است بازيكنان اين ليگ هم خوب حرفه اي شده اند ها! هم حرفه اي از اين جهت كه در يك ليگ حرفه اي توپ مي زنند، هم حرفه اي از اين جهت كه براي بالا بردن رقم قراردادشان بازارگرمي كنند و هم حرفه اي از اين جهت كه عجب «حرفه» اي دارند ها، خيلي پول پارو مي كنند!
اما قصه ماليات هم قصه جديدي نيست.
پدر من هم ماليات مي دهد. بيايد با ماليات دادن...ببخشيد جو يك آگهي تلويزيوني من را گرفت! يكي از كارشناسان اداره ماليات گفته كه «غير واقعي بودن بعضي از اين اظهارنامه هاي مالياتي فوتباليستهاي ليگ برتر براي اداره ماليات مسجل است و يك بار وقتي در فدراسيون فوتبال، پرس و جويي مي كرديم به يك مورد ويژه رسيديم و آن رقم 20 هزار توماني قرارداد يك ملي پوش با يك تيم ليگ برتري بود!
از آنجا كه ما كلاً آدم خوش بيني هستيم، مي گوييم كه اين فوتباليست گلمان به اندازه ارزش بازي اش در جام ملتهاي امسال قرارداد بسته است! به نظر شما كار ارزشمندي نكرده است؟!
حالا اينكه ممكن است رئيس باشگاه يك هديه ناقابل دويست سيصد ميليون توماني هم به خاطر اين كار ارزشمندش به او داده باشد، خيلي مهم نيست! مهم نفس عمله!

  


پارازيت

 

* مهدي محمدي
عجيب است كه در لحظه اي كه به انتظار ديدنت نشسته ام، نوك عقربه هاي ساعت به هر طرف باشند، گويي تو را نشان مي دهند.
مشتاق اويم كه لباس راحتي اش لباس كارش است.
آخرين دم زندگيش، بازدم بود.
«مرگ»، تمام مشكلات «زندگي ام» را حل كرد.
خياط سرسوزني ذوق داشت، اما حيف كه از نخ كردن ته سوزني عاجز بود.
براي وزين شدن، سنگ همه را به سينه مي زد.
عاشق واقعي يعني كسي كه به لبخند روي لب، بيش از پزك روي لب بها دهد.
روي ماهت شارژ چشمانم است.
آدمي كه از سيگار مي ترسد شجاع تر است.
كاش سيگارها، قبل از كشيده شدن ته مي كشيدند.
صفر متواضعي ديدم كه به جاي اينكه جلوي اعداد باشد، پشت سر اعداد مي ايستاد..
خشكسالي به حدي بود كه سراب هم ديده نمي شد.
پينوكيو دروغ مي گفت تا دماغش چاق شود.
بزرگترين آرزوي مار لي لي كردن بود.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com