تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
ورود آزاد
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-10-21
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

یک شنبه 29مهر ماه 1386


تا حالا به اين فكر كرده ايد چرا نوك حمله بيماريهاي رواني جوانها را نشانه گرفته است؛
زندگي در كنار افسردگي

 

الهام ظريفيان

هفته اي كه پشت سر گذاشتيم هفته بهداشت رواني نام داشت. زمانه ما زمانه اي است كه با يك جور گسترش سرطاني وار



تكنولوژي و رفاه به عصر اضطراب تبديل شده است. خوشبختانه يا متاسفانه دوره جواني ما دقيقاً با اوج اين عصر پرتنش و اضطراب مصادف شده و به همين دليل تلفات زيادي هم داريم مي دهيم( اعم از جاني، مالي، فرهنگي، تاريخي و...). خيليها شايد از افسرگي خودشان اطلاع نداشته باشند، اما حقيقت تلخ اين است كه بر پايه گزارشهاي رسمي 90 درصد از جمعيت كشور به يكي از علايم بيماريهاي رواني مبتلا هستند و دستكم 21 درصد جمعيت 15 سال به بالا نيز از يكي از اختلالات رواني رنج مي برند. اين در حالي است كه ازدواج و اشتغال مهمترين عامل در بروز اختلالات رواني در جوانها مي شود. اگر مي خواهيد بدانيد كه آيا شما جز اين دسته قرار مي گيريد يا نه، گزارش زير را بخوانيد. يك جور تست خودروان شناسي است. چرا كه اين جور مناسبتها فرصت خوبي اند براي اين كارها.
***
روانت پاكه؟!
درست است كه در سلامت روان خيلي از آدمهاي به ظاهر قابل قبول هم يك جورهايي مي توان شك كرد، اما اين دو واژه از سوي سازمان بهداشت رواني به اين صورت تعريف شده: تأمين، حفظ و رشد سلامت رواني، فردي و اجتماعي. به گونه اي كه فرد بتواند فعاليتهاي روزمره اش را به خوبي انجام دهد و با افراد خانواده، اجتماع و محيط كار خود ارتباط درستي برقرار كند، از زندگي لذت ببرد و رفتار غيرعادي و بيماري رواني نداشته باشد.
اما ملاكهاي تعادل وسلامت روان در شخص عبارت است از : توانايي سازش با محيط، انعطاف پذيري در تفكر و رفتار ، داشتن هدف و معنا در زندگي ، قضاوت عادلانه و منطقي در مواجهه با محروميتها وفشارهاي رواني.
انسانهاي غير متعارف و نا به هنجار به دو دسته تقسيم شده اند : روان نژندها ، افرادي كه اختلالات عصبي دارند و روان پريشها كه افرادي با حالت شديد رواني هستند.

اضطراب همخونه ماست؟!
اين روزها با ماشيني شدن هرچه بيشتر در اغلب زندگيها، اضطراب هم تبديل به عضو ثابتي از خانواده ها شده است. اضطراب در لحظه لحظه زندگي امروز ما حضور دارد؛ سر كلاس درس، توي شلوغي اتوبوس، توي كوچه و خيابان و موقع خريد، توي آپارتمان هفتاد متري و توي تلويزيونهاي 21 اينچ امروزي. عصر اضطراب است ديگر، چه مي شود كرد؟!
روانشناسها مي گويند، اضطراب نوعي ناراحتي رواني و بدني است كه بر اثر ناامني و تيره روزي قريب الوقوع در فرد به وجود مي آيد. اين حالات در صورت استمرار در فرد نهادينه مي شود و زمينه ابتلا به اختلالات رواني را فراهم مي كند.

افسردگي بلاي جون جوونا!
اين واژه در سالهاي اخير آنقدر بين محاوره هاي بين جوانها باب شده كه تا يكي سردرد مي گيرد، مي گويند؛ آخي افسرده شدي؟!، بابا افسرده !و اين چيزها، طوري كه طرف سردرد يادش مي رود و مي رود يك گوشه چمباتمه مي زند!
اما به عقيده آگاهان علم روانشناسي، تقريباً هر فرد و در هر سن و سال ( جوان يا سالمند ) احتمال دارد كه به طور موقت احساس يأس و نااميدي كند. اين احساس جزيي از روند زندگي است كه ممكن است در برخي از موارد و بدون درمان ، برطرف شده و يا بهبود پيدا كند، اما فردي كه از بيماري افسردگي رنج مي برد نبايد انتظار بهبودي خود به خود داشته باشد.
افرادي كه در دوره نوجواني و جواني و يا در دوره اي از زندگيشان به بيماري افسردگي مبتلا شده اند، آمادگي بيشتري براي افسرده شدن دارند. گرچه در دوره بلوغ و نوجواني به افسردگي آنان توجه كمتري شده است. طبق پژوهش هاي انجام شده معمولاً افسردگي در سنين بين 15 تا 19 سالگي براي اولين بار تظاهر مي كند.
مشخص شده كه در اواخر قرن اخير افسردگي به طور چشمگيري در جوانان رو به افزايش بوده. بررسي ها نشان داده بيست درصد دانش آموزها به طور عميق دچار غم زدگي يا دچار بعضي از انواع دشواري هاي رواني و يا اختلالات رواني هستند.
افسردگي قدرت عمل را از شما مي گيرد و روند زندگيتان را مختل مي كند، طوري كه از زندگي بيزار مي شويد و دوست داريد سر به بيابان بگذاريد. در شديدترين و بدترين موارد افسردگي به خودكشي منجر مي شود.

ببينم تو افسرده اي يا نه؟!
جوانهايي كه افسرده اند فقط يك جا مي نشينند و زانوي غم بغل مي گيرند. راستش را بخواهيد اين روزها تشخيص اينكه يكي افسرده است يا نه خيلي سخت شده. اما با وجود اين افسردگي در جوانها نشانه هايي دارد.
جوان افسرده غمگين به نظر مي رسد. اغلب قيافه اي درهم و درفكر فرو رفته دارد. از زندگي لذت نمي برد و انگيزه فعاليت در انجام دادن كارهايش را ندارد ؛ از اجتماع و رابطه گروهي و خانوادگي دوري مي كند ؛ در افكارش تغييراتي به وجود مي آيد كه نمي داند درست است يا نه ،  به دليل افكار وانديشه هاي منفي كه دارد نمي تواند خودش را به درستي بشناسد و در نتيجه آينده خود را مبهم و سردرگم احساس مي كند و در مدرسه معمولاً نتايج تحصيلي خوبي ندارد.
اضطراب كه اغلب ناشي از احساس خطري نادانسته و ناشناخته است معمولاً در جوانها به همراه افسردگي آشكار مي شود. همچنين ممكن است نوعي ترس مبهم (ترس مرضي) بروز كند كه در وضعيتهاي خاصي به سراغ فرد مي آيد ، مانند ترس از رفتن به مدرسه و... .
هنگامي كه افسردگي شدت بيشتري پيدا مي كند ،  احساس بي ارزش بودن ،  نااميدي ، شك و بدبيني ( به اين گونه كه مورد اذيت و آزار ديگران قرار گرفته) به سراغ افراد افسرده مي آيد. حتي در بعضي مواقع افسردگي با حالات بي قراري ، بيش از حد فعال شدن و رفتارهاي ضد اجتماعي خودنمايي مي كند. در بعضي تحقيقات حدس زده شده كه بيست درصد افسردگي در جوانان به شكل حالات افسردگي و سرخوشي تظاهر مي كند كه اين شكل عواطف، حالات پراكنده اي دارند. يك روز افسرده ، غمگين ، گيج و مبهوت و يك روز هيجان زده و حتي سرزنده و شاد به نظر مي رسند.
همچنين در افسردگي پنهان با شكايتهاي جسمي كه معمولاً هم با بيماري جسمي كه فرد ذكر مي كند، نمي تواند ارتباط منطقي داشته باشد از جمله: تغييرات اشتها، پرخوري عصبي و بي اشتهايي عصبي كه بيشتر جنبه رواني دارند روبرو هستيم.
به هر حال سنين 15 تا 20 سالگي از حساس ترين دوران نوجواني و جواني است. اگر دور و برتان به جواني برخورديد كه افسرده است، بهتر است مراقبش باشيد!

  


غم باشكوه پاييز

 

* گفتگوي ورود آزاد بامحمدصالح علا، ترانه سرا و مجري برنامه «دو قدم مانده به صبح»

محمد صالح علا، بازيگر سينما، تلويزيون و تئاتر است. نمايشنامه مي نويسد، نويسنده، كارگردان و گوينده راديو و تلويزيون است.



گاهي شعر مي گويد، ولي هميشه ترانه مي سرايد. او آدمي است كه مي تواند براي دو نسل صحبت كند. صالح علا پاييز را فصل منحصر به فردي مي داند. فصل رنگهاي متفاوت؛ درست مثل آدمهاي متفاوتي كه در دنيا زندگي مي كنند.
او برنامه هاي خاصي را در شبكه هاي مختلف تلويزيون داشته و دارد. اگر برنامه هايش را در انتهاي هر شب از شبكه 4 سيما ببينيد، حتماً با حال و هواي او بيشتر آشنا مي شويد. از آنجا كه به پاييز نگاه ويژه اي دارد، تصميم گرفتيم مهمان پاييزي ما باشد.

محمد صالح علا و پاييز
وقتي زندگي ام را مرور مي كنم و به گذشته ها فكر مي كنم، مي بينم همه آن چيزهايي را كه امروز به داشتن آنها پز مي دهم در پاييز اتفاق افتاده، زير باران بوده، يا همراه نفس نفس برگهاي خشك. تمام روزگار خوبم در پاييز گذشته و پاييز براي خيلي از آنها كه با دنياي شعر مأنوسند، فصلي خاص است.

اندوه پاييزي
غم پاييزي يك غم دوست داشتني و اندوه مبارك است. يك غم باشكوه. فكر كنيد اگر شاعران پاييز را نداشتند، چه مي كردند؟ پاييز خيلي به لحاظ معنايي عميق و بي انتهاست. شاعران خيلي زودتر از بقيه فهميدند كه نبايد دلشان را درگير شاديهاي زودگذر كنند و اگر در پاييز شادي هم وجود دارد، يك شادي عميق، مواج و مطبوع است. پاييز به جز يك فصل، يك احساس است. من هميشه از اين فصل انرژي مي گيرم، من نسبت دوري هم با پاييز دارم و با اين فصل بزرگ شده ام.

ترانه يا شعر
همين جا مي گويم كه من ترانه سرا هستم. اما بايد بگويم گاهي به خاطر پول هم ترانه گفته ام. دوران دانشجويي اوج دوره مشكلات زندگي ام، آن سالها ترانه براي من كمك مالي بود، اما حالا ترانه ديگر وصله تن من است و هميشه با من. من به ترانه سر مي زنم و او هم هواي من را دارد و به دنياي شعر كم و بيش وارد مي شوم.

دنياي ترانه سرايي
در آن دوران، ترانه سرايي كار خيلي معتبري نبود؛ اما من به خاطر علاقه هايم در اين شرايط سخت پافشاري كردم و حالا كه دنياي ترانه سرايي وسيع شده و همه دوستش دارند.

عشق
وقتي وارد عالم عشق مي شوي، ديگر گذر زمان مطرح نيست. وقتي به ترانه سرايي متصل مي شوي، با بالاترين سن، باز هم جواني. اين را خارج از اغراقهاي شاعرانه مي گويم. عشق با ملال و كهولت ارتباط ندارد. عشق، يك خلسه عارفانه است.

دو قدم مانده به صبح
قبل از ماه رمضان اين برنامه به عنوان يك برنامه تابستاني شبها از شبكه 4 سيما به صورت زنده پخش مي شد، ارتباط خوبي با اين برنامه برقرار شد. يك برنامه شبانگاهي با اجراي خودم كه سعي داشت اوقات شبانه تابستان مردم را به شكل ديگري پر كند. انتهاي تابستان به ماه رمضان رسيديم و قرار شد اين برنامه ادامه داشته باشد و ادامه داديم حتي حالا هم با تمام شدن ماه رمضان اين برنامه تا نزديك روشني روز همراه مخاطبان است.

تلويزيون و رادي
وتلويزيون هميشه براي من محلي براي تصوير حرفهاي تازه بوده و هست. سعي مي كنم زماني اجرا و نويسندگي و حتي كارگرداني را قبول كنم كه براي بيننده حرفهاي تازه اي داشته باشم. حرفهايي كه دوست دارد بشنود و صحنه هايي كه دوست دارد ببيند. در راديو هم به همين ترتيب است. دوست ندارم موجب ملال و خستگي خاطر مخاطب شوم. دوست دارم تا زماني كه با من ارتباط برقرار كرده، بمانم، نه بيشتر.

سمت خدا
اين برنامه يك فرمت خاص داشت. موضوع آن ماه رمضاني بود سال 83 از شبكه سوم سيما پخش شد، به تهيه كنندگي خودم و اجراي محمود محمدي. خيليها آن موقع مي گفتند كه اين برنامه حال و هواي خاصي به لحظه هاي افطار داده، هنوز هم گاهي دوستان مهرباني لطف دارند و مي گويند سمت خدا را تكرار كن. اما من دوست دارم لطافت و ظرافت سمت خدا همان طور دست نخورده بماند. به عقيده من اگر كاري براي دل انجام بگيرد، دلي مي شود و آن وقت آن حلقه اتصال با بيننده و مخاطب محكم مي شود. حالا هم در شبكه 4 با دو قدم مانده به صبح قصدم اين است كه به آن حلقه اتصال برسيم.

آينده
به نظرم آينده براي همه آدمها روشن روشن است. فقط بايد اين روشني و نور را پيدا كنيم، حتي اگر در ميان انبوه تاريكي مجبور باشيم يك ذره نور را از يك شكاف ريز و ذره بيني دريافت كنيم و اين بستگي به قدرت اراده ما دارد. آينده پلي است كه ما را به روزها و حال بهتر متصل مي كند و اگر از آن غافل باشيم، لحظه هاي نوراني اش را از دست مي دهيم.

خداحافظي
من خداحافظي را دوست دارم، از اين جهت كه اميدوارم به سلام دوباره اي برسم. درضمن وقتي با يك دوست، عزيز و... خداحافظي مي كني، برايش آرزوهاي خوب داري، پس خداحافظي تلخ نيست.

حرف آخر
دوباره شب كه مي رسد
پر از ستاره مي شوم
دوباره واژه هاي خيس
پر از ترانه مي شوم
دوباره باد مي برد مرا
به لانه فرشتگان
ميان ابرهاي بي كسي
و لخته لخته آسمان
دوباره ماه مي شوم
دوباره باغ مي شوم
دوباره واژه هاي خيس
به سنگفرشي از غروب
پر از ترانه مي شوم
پر از ترانه مي شوم ...

  


چمدان ضد موشكي رئيس جمهور

 

پوتين رئيس جمهور روسيه براي شركت در اجلاس سران پنج كشور ساحلي درياي خزر، وارد ايران شد. دومين اجلاس سران پنج



كشور ساحلي درياي خزر با حضور رئيس جمهوري اسلامي ايران و روساي جمهور روسيه، آذربايجان، قزاقستان و تركمنستان در تهران برگزار شد. از وقتي خبر سفر اين بنده خدا به ايران مطرح شده رسانه هاي داخلي و خارجي همين جور يك ريز اخباري از تجهيزات جناب پوتين مخابره مي كردند. جالب اينكه آقاي پوتين دست خالي به ايران آمد و چمدان حاوي تجهيزات ضد موشكي را به همراه خود نياورد(!). اين آقا هفت اكتبر 1952 در لنينگراد (سن پترزبورگ امروزي) به دنيا آمد. پدربزرگش اسپيريدون آشپز شخصي لنين و استالين و پدر و مادرش كارگران يك كارخانه بودند. در جواني شيفته شخصيت افسرهاي اطلاعاتي و امنيتي شوروي بود. در دوران سربازي، به نيروي دريايي شوروي پيوست و به يك زيردريايي فرستاده شد. به خاطر علايق خود به مسايل اطلاعاتي و امنيتي، وارد كا.گ. ب -سرويس جاسوسي و اطلاعات-امنيتي شوروي شد. در 24 سالگي دوره آموزشي كا.گ. ب را تمام و در 31 سالگي ازدواج كرد و دو سال بعد صاحب دو دختر شد.
در لنينگراد به دانشگاه رفت و در سال 1975 از دپارتمان حقوق اين دانشگاه فارغ التحصيل شد. او چند سال بعد مدرك دكتري خود را در رشته اقتصاد دريافت كرد. پس از فارغ التحصيلي پوتين از سوي كا.گ.ب به همكاري دعوت شد و از سال  1985 تا سال 1990 از سوي سازمان اطلاعات روسيه در آلمان به كار مشغول شد.
در سال 1990 پوتين به مقام مشاور رئيس دانشگاه دولتي لنينگراد در امورخارجه برگزيده شد. او سپس در سمت مشاور رئيس شوراي شهر لنينگراد به انجام وظيفه پرداخت. در ژوئن 1991 او به رياست كميته روابط بين الملل شوراي شهر سن پترزبورگ برگزيده شد. لنينگراد پس از فرو پاشي اتحاد جماهير شوروي به سن پترزبورگ تغيير نام داد. در سال 1994 پوتين با حفظ سمت، معاونت شهردار سن پترزبورگ را نيز عهده دار شد.
در اوت 1996 نيز پوتين به سمت معاون دايره اداري رياست جمهوري روسيه منصوب شد، در مارس 1997 نيز سمت معاونت اجرايي دفتر رياست جمهوري روسيه و رياست دايره مركزي تحقيقات و نظارت دولت را به عهده گرفت. در ماه مه 1998 با ارتقاي سمت در مقام معاون اول دايره اداري رياست جمهوري منصوب شد.
در ژوئيه 1997 پوتين سمت مديريت سرويس امنيت فدرال روسيه را عهدار شد، چندي بعد او با حفظ سمت، مقام دبيركل شوراي امنيت ملي روسيه را نيز به عهده گرفت.
سرانجام در اوت 1999 پوتين به نخست وزيري روسيه رسيد.
در 31 دسامبر 1999 نيز ولاديمير پوتين پس از استعفاي بوريس يلتسين، به عنوان رئيس جمهوري موقت روسيه برگزيده شد.در مارس 2000 او به رياست جمهوري روسيه انتخاب شد. در مارس 2004 نيز پوتين براي بار دوم به كرملين راه يافت وحالا يكي از خبرساز ترين رؤساي جمهور جهان به شمار مي رود.
عليرضا حسيني

  


امروز روز جهاني پوكي استخوان است؛ مواظب استخوانهايتان باشيد!

 

1- تصويري كه هميشه از مادرم توي ذهنم هست، زني است مهربان كه مدام از درد پا مي نالد. زني كه همه عمر درد و عذاب را



تحمل مي كرد و از روي صبوري هيچ شكايتي نداشت. مي گفت: من رماتيسم شديد گرفتم، با دوا و دكتر هم خوب نمي شم.
پادرد و استخوان دردش مثل خيلي از مادرهاي سرزمينمان به دوران كودكي ماها كه يخ حوض مي شكسته تا كهنه هايمان را بشويد، برمي گردد. همان زماني كه شير كوپني بود و براي گرفتن دو تا شيشه شير بايد ساعتها با يك بچه توي بغل و يكي دو بچه هم به دست توي صف سرپا مي ايستاد. همان دوراني كه شبها شيرهايي را كه با چنگ و دندان گرفته بود، توي كاسه هاي كوچكي مي ريخت و با نان تليت مي كرد و مي داد كه ماها بخوريم تا استخوانهايمان رشد كند و بنيه مان قوي شود و يك قطره هم خودش نمي خورد.
اين تصويرها مال همه مادرهاي سرزمين ماست. هميشه وقتي مادرم صدايم مي زند كه پاهايش را «لغت» كنم (با همين كيفيت و به گويش خراساني)، به اين تصويرها فكر مي كنم. به همه مادرهايي كه استخوانهايشان پوك شد تا استخوانهاي ما رشد كند... .
2- مادرم هر وقت صبحانه نخورده و با عجله مي خواهم بزنم بيرون، مي گويد كه به الانت نگاه نكن كه جووني، پس فردا كه پا به سن گذاشتي ديگه از اين نيروي جووني خبري نيست. من اغلب گوش نمي دهم. يعني راستش نمي توانم باور كنم كه روزي ناتوان و فرسوده شوم. به قول مادرم،، جوونيه ديگه !ليوان شير را با اكراه سر مي كشم و اگر ويرم بگيرد، چند تا غرولند هم مي زنم كه اينا چيه بو مي ده!
3- نمي دانم ما جوانهاي به قول مادرم بي كله روغن نباتي خورده، كي مي خواهيم به فردا هم فكر كنيم. كي مي خواهيم مواظب استخوانهايمان باشيم كه مثل مال مادر پوكي نگيرد. به قول مادرم، آنها كه با روغن زرد بزرگ شدند اين شد روزگارشان، ما چي بشويم. هر وقت به سختيهايي كه مادرهاي ما كشيده اند فكر مي كنم، به اين نتيجه مي رسم كه از فردا بي آه و اوه شير بخورم. به كلسيمهايي فكر كنم كه بايد براي سالهاي بعد و دوران پيري ذخيره كنم، آخر ما در مورد پوكي استخوان نسل قبلمان، مادرهايمان، مسؤوليم و بايد در عوض قدر استخوانهاي خودمان را بدانيم... .
اما چند درصد از جوانها مي دانند كه چطور مي توان با بيماري پوكي استخوان كه تا چند سال ديگر با اين وضع تغذيه اي حتماً به سراغشان مي آيد، مبارزه كرد؟ چند درصد جوانها واقعاً باور دارند كه نيروي جواني هميشه همراهشان نيست؟ چند درصد ما جوانهاي روغن نباتي خورده، به قول مادرم...؟!
* الهه نيك نژاد

  


احمد رضا عابدزاده اين ستون را به همسرش تقديم مي كند!؛ براي مهربان همسرم

 

* مليحه پژمان
احمد رضا عابدزاده، دروازه بان نامي كشورمان با اينكه چندين سال است فوتبال را كنار گذاشته و بيشتر در جايگاه مربي به اين ورزش



مي پردازد، اما آنقدر ماندگار شده كه حتي اگر سالهاي سال هم بگذرد، بازهم ياد دلاوريهاي او در عرصه فوتبال گرم و فراموش نشدني است. با اين آشناي فوتبال كشورمان هم صحبت مي شوم و او هم ترجيح مي دهد قبل از همه، از آنهايي كه در تمام سالهاي فوتبالي او، همراهي اش كردند، تشكر كند.
از دوستان فوتبالي كه هنوز هم او را از ياد نبرده اند و لطف و محبتشان را از او دريغ نمي كنند.
عابدزاده در ادامه مي گويد: «اما خانواده ام نقطه عطف زندگي ام بوده و هستند. خصوصاً همسر مهربانم كه صبوريها، همراهيها و ايثار او زندگي ام را متحول كرد. چه دوراني كه در اردوهاي فوتبال بودم و فرزندانم كوچك بودند، چه دوران بيماري و چه حالا كه هنوز هم سنگ صبور و بهترين همراه من است. گاهي فكر مي كنم اگر در آن شرايط سخت همسرم كنارم نبود، چطور مشكلات را تحمل مي كردم. امروز كه اين فرصت دست داده تا از او سپاسگزاري كنم، بسيار خوشحالم، هميشه به او مديونم و در هر شرايطي براي او دعا مي كنم.

  


حرفهايي براي نگفتن

 

هميشه يه حرفايي هست براي نگفتن. مي دونم از اين جور حرفا رو دل هممون زياد تلمبار شده، پس نترسين !خودكارو بردارين و بنويسين !بعدش بفرستين به اين نشوني
com.voroudazad@yahoo

برسد به دست باباي مهربان و بدعنقم!
هميشه دلم مي خواست با پدرم بشينم و حرف بزنم، اما پدر من از آن باباهايي نيست كه به بچه رو بدهد. معتقد است بايد بچه و زن را توي دلت دوست داشته باشي و در ظاهر نشان ندهي، چون لوس مي شوند. در كل آدم مهرباني است، اما هيچ وقت بهت رو نمي دهد باهاش صميمي شوي. راستش يه كمي هم عنق است !اما من دوستش دارم و براي همين اين نامه را برايش مي نويسم. شايد يك روز صبح در حال صبحانه خوردن چشمش بهش افتاد و خواند.
باباي خوبم! هميشه دلم مي خواسته اين طوري صدايت بزنم، يا مثلاً باباجان! اشكالي كه ندارد؟! به خاطر تمام زحماتي كه براي ما كشيده اي ممنون! همه آن شبهايي را كه من كنكور داشتم و تو پا به پاي من بيدار مي ماندي، يادم نمي رود. هر چند بهانه هاي ديگري را رديف مي كردي، اما من مي دانستم به خاطر من است كه اگر خوابم برد، بيدارم كني يا برايم آبميوه اي، چيزي بياري. وقتي دانشگاه آزاد قبول شدم، گفتي خدا مي رساند برو ثبت نام كن، اما واقعاً دستت تنگ بود، درآمدت خرج خانه را هم به زور جواب مي داد، اما خدا هم تو را شرمنده نكرد. جمعه هايي را كه سر صبح همه را بيدار مي كردي و مي رفتيم حرم زيارت و نماز جمعه، از همان بچگي اين جوري عادتمان دادي، يادم هست. سحرهاي ماه رمضان بلند بلند دعاي ابوحمزه ثمالي را مي خواندي تا ما هم زودتر خوردن را تمام كنيم و دعا بخوانيم. مي گفتي سحري كه همه اش خوردن نيست، يك كمي هم از اين دل شب و حال و هواي پاكش بهره ببريد. راست مي گفتي همه چيزهايي كه به شيوه خودت بهمان ياد دادي را يادگاري پيش خودمان نگه داشته ايم. حالا اگر يك نماز و روزه مختصري هم داريم به خاطر توست. تو اين چيزها را برايمان شيرين كردي. هميشه دعايت مي كنم كه سالم و سلامت باشي. مي دانم كه تو هم هميشه برايمان دعا مي كني. به خاطر ايماني كه به ما ياد دادي، ممنون!
حبيبه

  


خبر مبر

 

حدود 45 درصد مردم افسردگي را تجربه مي كنند؛ بابا افسردگي!





اگر با خواندن گزارش صفحه اين هفته، هنوز هم خيال مي كنيد كه اين قرتي بازيها مال بچه سوسولهاست (افسردگي را عرض مي كنم!)، اين خبر را بخوانيد:
محمدباقر صابري زفرقندي، سرپرست اداره كل سلامت روان وزارت بهداشت گفته است: حدود 20 درصد جمعيت كشور به نوعي دچار يكي از انواع اختلال رواني خفيف تا شديد هستند كه از اين ميزان حدود يك تا  5/1 درصد جمعيت كشور مبتلا به بيماري اسكيزوفرنيا به عنوان يك بيماري شديد رواني هستند.
براساس اين خبر، حدود 45 درصد مردم در طول زندگيشان افسردگي را تجربه مي كنند. همچنين افسردگي در بين زنان بيشترين بار بيماري است و در بين مردم پس از حوادث قلبي و اعتياد در رديف سوم بار بيماري قرار دارد.
البته ما هم در حقيقت يكجورايي دچار افسردگي شده ايم. حالمان گرفته است. خوابمان كم شده. فكر كنيم ما هم داريم افسردگي را تجربه مي كنيم. به همين خاطر هم صفحه مان افسرده زده شده! به هر حال ما را ببخشيد. دست خودمان كه نيست. شما كه نمي دانيد اين آمار و ارقام با روحيه ما چه مي كند.

قتل نوجوان 17 ساله انگليسي به خاطر تلفن همراه؛ از جان واجب تر!





شنيده بوديم كه انگليسيها خسيس اند، اما اينكه از جانشان مي گذرند، از مالشان نه را خداييش نشنيده بوديم. آخر جديداً توي خبرها خوانديم كه يك نوجوان 17 ساله انگليسي به خاطر اينكه راضي نشد از تلفن همراهش بگذرد به دست سارقان كشته شد. ما را بگو خيال مي كرديم كه ما نديد بديديم و آنوريها خيلي باكلاسند. اونهم حالا كه بچه قنداقيها هم تلفن همراه به بند قنداقشان وصل كرده اند! لااقل دو سه سال پيش را مي گفتي كه يكي از معيارهاي دخترها براي بله گفتن، داشتن يا نداشتن تلفن همراه خواستگار بود، يك چيزي! اصلاً تلفن همراهت آخر آخرش بود، سفينه هم به فضا مي فرستاد، جانت كه مهمتر بود! اي بابا، اصلاً اين چيزها به ما چه دخلي دارد؟ بقيه خبر را بخوانيد: در پي حمله تعدادي نوجوان مسلح به دو نوجوان انگليسي يك نفرشان كشته شد. نوجوانان سارق از اين دو نفر اموال با ارزشي جز يك دستگاه تلفن همراه پيشرفته چيز ديگري گير نياوردند. نوجوان صاحب تلفن همراه از ترس مي خواست تلفن را بهشان بدهد، اما دوست خسيس ترش سعي كرد مانع شود و اين حسابگري به قيمت جان دوستش تمام شد.
از آغاز سال جاري تا حالا، اين بيستمين جواني است كه در انگليس بر اثر جرايم مسلحانه به ضرب گلوله يا چاقو كشته مي شود.

ثروتمندترين زن آسيايي يك دختر 26 ساله چيني است؛ ميلياردرهاي بنجل!





اين چينيها هم با اين توليد جهاني اجناس بنجل خوب به مال و منالي رسيده اند. جديداً هم كه اعلام شد ثروتمندترين زن آسيا يك دختر 26 ساله چيني است كه يك شبه ميلياردر شده. يانگ هوويان الان با 16 ميليارد دلار سرمايه، ثروتمندترين چيني و ثروتمندترين زن آسيا است. شركتي كه پدر اين دختر تأسيس كرده بود، در آوريل گذشته با شناور شدن در بورس هنگ كنگ به يك باره باعث ميلياردر شدن پنج نفر ديگر هم شده است. پدر يانگ قبل از تأسيس اين شركت يك كشاورز و كارگر ساختماني بوده و در سال 2005 سهام خود را به دخترش انتقال داده است. اين دختر پولدار الان با پسر يكي از مقامهاي بلندپايه چيني ازدواج كرده است.
مجله «فوربز» كه اين خبر را اعلام كرده، مي نويسد: سرعت پيشرفت اقتصاد در چين به حدي بوده كه سال گذشته تنها 15 ميلياردر (بر حسب دلار) در اين كشور وجود داشته و اين ميزان امسال به 40 نفر رسيده است.
قابل توجه دوستان جوان و كارآفرين! با توليد محصولات پرفروش مي توان به مال و منال هنگفت رسيد. اين دختر جوان هم نمونه زنده اش!

متوسط سن مرگ ناشي از تصادف در ايران به 27 سال كاهش يافته است؛آمار تكان دهنده مرگ تصادفي ها





مي دانيد كه ما ايرانيها در رانندگي قوانين خودمان را داريم و همين باعث شده از نظر خسارت ناشي از حوادث ترافيكي در دنيا اول باشيم.
به هر حال ما ايرانيها يك اخلاقي كه داريم اين است كه به هيچ وجه دوست نداريم كم بياوريم. چه از نظر جوايز المپيادي و ارسال مخ به ديگر كشورها و چه از نظر رانندگي.
ما حتي از خودمان هم دوست نداريم كم بياوريم، چون به گفته موسي زرگر مشاور وزير بهداشت، تعداد مرگهاي ناشي از حوادث رانندگي در هشت سال گذشته 30 هزار نفر بيشتر از شهداي جنگ تحميلي هشت ساله است!
كل شهداي جنگ تحميلي 218 هزار و 867 نفر ثبت شده، در حالي كه در هشت سال، 253 هزار و 100 نفر بر اثر حوادث در ايران مرده اند.
از آمار جالب ديگر اين است كه قربانيان حوادث رانندگي در ايران سالانه معادل قربانيان سقوط 400 هواپيماي مسافربري و بيش از 20 برابر همين تلفات در ژاپن است. همچنين اينكه تعداد كشته شدگان زمان جنگ و صلح در ايران برابر است!

شهرداري تهران از آسيب نديدن حتي يك اتوبوس پس از دربي هفته پيش حسابي ذوق زده شد ؛
لطف كردين شيشه ها رو نشكستين!





ببينيد اين هوادارهاي دو تيم پرطرفدار استقلال و پيروزي در تاريخ بازيهاي اين دو تيم چه دلي از شهرداري را خون كرده اند كه اين بار كه براي نخستين بار در تاريخ برگزاري دربيهاي پايتخت، يك اتوبوس هم پس از بازي استقلال و پيروزي آسيب نديده، اينقدر مسؤولان شهرداري و اتوبوسراني را ذوق زده كرده است.
معاونت حمل و نقل و ترافيك شهرداري تهران با صدور اعلاميه اي از تماشاگران اين ديدار به خاطر اينكه لطف كرده و هيچ كدام از يك هزار و 400 دستگاه اتوبوس شركت واحد كه به اين بازي اعزام شدند را تخريب نكردند، قدرداني و تشكر كرد!
البته اين كه بازي بلافاصله بعد از ماه رمضان برگزار شد، در مثبت شدن اين بچه ها بي تأثير نبوده، اما خب همين هم براي اهالي شركت واحد غنيمت است.
برابر شدن نتيجه بازي، از ديگر دلايلي است كه مي شود عنوان كرد. به هر حال بايد يك كميته تحقيق و بررسي در اين خصوص شكل بگيرد تا محققين مختلف از سراسر كشور بيايند و در خصوص اين اتفاق نادر نظر بدهند!

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com