تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
ورود آزاد
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-10-21
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

یک شنبه 29مهر ماه 1386


يادداشتهايي در باب سريالهايي كه ديدم! ؛ خوبي، خيلي خوبه ؛ باور كن!

 

*علي جعفري
1) مجموعه هاي تلويزيوني، موضوعات مورد علاقه من نيستند. نه فرصت آن را دارم كه هر هفته(يا در ايامي مثل ماه مبارك رمضان كه



تلويزيون، هر شب، قرق مجموعه هاي ريز و درشت آنچناني مي شود) آنها را دنبال كنم و نه كيفيت و موضوعاتشان، آنقدر برايم جذابند كه حاضر باشم وقتي را كه مي توانم صرف كارهايي مثل خواندن يا نوشتن كنم، پاي آنها هدر بدهم.
درسه چهار شب از شبهاي ماه مبارك رمضان و به خاطر ميهمانيهاي افطار خانوادگي، بيننده يكي دو قسمت از بعضي از اين مجموعه ها بودم كه بيشتر از جذابيتشان، برخورد مخاطب با آنها بود كه برايم جذابتر به نظر مي رسيد. مثلاً تا عنوان بندي اول يكي از اين مجموعه ها شروع مي شد، همه شروع مي كردند به حرف زدن با هم و ميوه خوردن و مجموعه هم براي خودش پخش مي شد و بقيه هم به كار خودشان مي رسيدند و خوش مي گذشت. يا موقع پخش مجموعه اي ديگر و قبل از شروع آن، نقد و تحليلهاي خانوادگي هم اوج مي گرفت و همه شروع مي كردند به حرف زدن درباره داستان و شخصيتهاي مجموعه و در آن بين هم، حدس زدن اينكه احتمالاً چه بلايي قرار است بر سر آدمهاي داستان بيايد و از اين طور چيزها كه البته براي من، خود همين اتفاق و شنيدن نقد و نظر «آن لاين» مخاطبان، يك دوره فشرده نقد فيلم بود ! اين چيزهايي كه در ادامه اين مطلب هم مي خوانيد، يادداشتهاي پراكنده اي است براي همان لحظاتي از اين مجموعه ها كه ديده ام.
2)بيشتر از بيست دقيقه از مجموعه «يك وجب خاك» را كه تحمل كردم، فهميدم كه اينجوري هم مي شود مجموعه ساخت: چند نفر بدبخت را نشان مي دهي كه دارند با نان بخور و نمير زندگي مي كنند و بعد نشان مي دهي كه اگر اين آدمهاي بي جنبه، كمي پول گيرشان بيايد، به چه موجوداتي تبديل مي شوند!
مي تواني آن را به جاي يك مجموعه جذاب، بفرستي روي آنتن تا هم وقت شبكه پر شود و هم بتواني بگويي كه تو هم توي اين شبكه، يك مجموعه مناسبتي ساخته اي. چه شود!
*
اگر چه اين حقير سراپا تقصير، تا به حال در عمر خود، چهره شيطان ملعون را نديده ام و با ايشان آشنايي چنداني ندارم، اما به محض اينكه جوان خوش تيپي را ديدم كه به كمك دكتر پژوهان، قبل از فرا رسيدن روز داوري، همه را توي همين دنيا، خوب و بد مي كند و خوبهايش را براي خودش برمي دارد، فهميدم كه اين بابا، خود خود شيطان است و يقين پيدا كردم كه اين موجود به ظاهر خوش تيپ، همان موجودي است كه خدا با پس گردني از بهشت انداخته اش بيرون و او هم آمده، پولي به سيروس مقدم داده تا يك مجموعه تبليغاتي برايش بسازد!
انصافاً سيروس مقدم هم كمكاري نكرده و يك مجموعه ساخته كه همه آدمهايش، يك جورهايي درگير شيطانند و البته كه همه جا، آدمهاي خوبي هم مثل سركار خانم «برديا» پيدا مي شوند.
سيروس مقدم گويا اين اواخر كلي ويديو كليپ مي ديده، چون هي دوربينش را كج و كوله و هي تصوير را سبز و آبي مي كند و هي با دوربين بالانس مي زند تا مثلا من بيننده، جدي جدي حس كنم كه دارم دنيا را از چشم شيطان مي بينم! البته من كه به شخصه نمي دانستم چشمهاي شيطان، آستيگمات است و بنده خدا، دنيا را هميشه به صورت محو مي بيند!(چشم پزشك خوب هم خواست، سراغ دارم برايش!). حالا بگذريم كه اين موجود رانده شده از بهشت، گويا گلويش پيش دختر دكتر پژوهان گير كرده، انگار از موقعي كه از بهشت بيرونش انداخته اند، موجود جذابي نديده! البته نمي خواهم وارد مباحث سنگين فلسفي در باب چگونه بودن شيطان يا بحث عاشقيت او بشوم، چون اصلاً كلاس كار اين مجموعه به اين جور چيزها نمي خورد.
اما قبل از اينكه از اين مجموعه بگذرم، نمي توانم از دو سه نكته، بي حرف بگذرم. اول آن كه يكي پيدا شود و توجيه كند كه چرا در اين مجموعه، هر جا كه كارگردان مي خواست نشان بدهد مثلاً دختر پولدار سريال بد است، فوري مي فرستادش خانه يكي كه توي آن، دخترهاي بد از خانه فرار كرده، نشسته اند و توي دود و دمي كه نمي دانيم علتش چيست، لم داده اند و با لحن كشيده حرف مي زنند و بيخودي مي خندند. ضمناً اين ايده شيطان و شيطنتهايش هم، حسابي مسخره از كار درآمده. اينكه شيطان، همه كار و زندگي اش را ول كند و بيايد برود سروقت دختركي كه يك چك را از پدرش دزديده، تا او را ببرد بانك و چك اش را نقد كند! شيطانهاي قبلي، كلي براي خودشان كلاس داشتند و همچنين سليقه.
*
اما از قسمت بيست و دوم يا بيست و سوم بود كه بيننده مجموعه «ميوه ممنوعه» شدم؛ البته آن هم نه به خواست خودم. راستش آنقدر برايم درباره «حاجي فتوحي» و «هستي» و اينجور چيزها پيامك فرستادند كه سرانجام كنجكاو شدم ببينم اين حضرات كه هستند و ماجرا چيست! البته، ماجرايي هم در كار نبود و قضيه عشق و عاشقي، مثل بقيه مجموعه ها، در اين مجموعه هم برقرار بود، البته با اين تفاوت كه اين بار، عشق پيرانه سر حاجي فتوحي، كار دستش داده بود و راه افتاده بود توي شهر تا خرده فرمايشهاي سركار عليه «هستي» خانم را انجام بدهد و قضيه كم كم به طنز كشيده شده بود و پيامكهاي آبدار دوستان هم، شده بود نمك مجموعه، اما فارغ از اين همه، «ميوه ممنوعه» توانسته بود در ميان مجموعه هاي مناسبتي سيما در ايام ماه مبارك رمضان، بيشتر جلوه كند و البته،«علي نصيريان» هم، به مدد بازي در نقش «حاجي فتوحي» توانست بالاترين ركورد دريافت لعن و نفرين از طرف قاطبه جماعت نسوان را به خاطر اقدام به ازدواج مجدد به دست آورد!
3) هر چه مي خواهم زودتر سر و ته اين مطلب را جمع و جور كنم تا زيادي مطول نشود، نمي شود! كلي عنوان يادداشت كرده ام كه بايد در باره شان بنويسم و هي دارم از سر و ته مطلب مي زنم تا به حرفهاي اصلي برسم ! بگذريم.
اين بخش مطلب را مي خواهم به ادبيات تازه اي كه به مدد اين مجموعه ها، به ادبيات محاوره اي اين سرزمين اضافه شد، اختصاص بدهم! راستش، جزو آن دسته از آدمهايي نيستم كه بخواهم از هر چيزي ايراد بگيرم و نق بزنم( اصلا ! من و اين كارها؟!) اما براي من كه بيننده تعداد اندكي از قسمتهاي اين مجموعه ها بودم، شنيدن همان تعداد كلماتي كه از زبان شخصيتهاي مجموعه بيرون مي آمد هم، به قدر كفايت مايه شگفتي بود. درست است كه گاه، كارگردانان، سعي مي كنند براي نزديك كردن آدمهاي داستانهايشان به آدمهاي عادي جامعه، از ادبيات محاوره اي آنها عيناً تقليد كنند، اما اين گونه افتادن از آن طرف بام هم، اصلا معقول نيست. نمونه اين ديالوگها را هم خواسته باشيد، مي توانم اينجا چند تايي را فهرست كنم، اما مي ترسم من هم مثل دوستان مجموعه ساز، قدمي در راه ترويج اين گونه ادبيات بردارم، كه نمي خواهم اين اتفاق بيفتد!
4)اما بايد به اتفاق تازه اي اشاره كنم كه در مجموعه «ميوه ممنوعه» افتاده بود و آن چيزي نبود جز عنوان تازه اي به نام «ديالوگ نويس» در فهرست عوامل مجموعه ! البته مي دانيد كه اين عنوان، در سينما و تلويزيون دنيا، عنوان تازه اي نيست و از همان سالهاي آغاز پيدايش سينما، هميشه كساني بوده اند كه براي فيلمها يا بازيگرهاي خاص، ديالوگ مي نوشتند و البته هنوز هم، جذابيت بسياري از كمدين هاي معروف دنيا، مديون كساني است كه براي آنها ديالوگ مي نويسند. اما اين اولين باري بود كه پس از مجموعه هايي چون «هزار دستان» و «امام علي»(ع)، مي شد در يك مجموعه، ديد كه براي نوشتن ديالوگ شخصيتها، تلاشي صورت گرفته. اگر چه گاه مي شد حضور پر رنگ ديالوگ نويس را در مجموعه حس كرد( بخصوص در سكانسهايي كه درگيري كلامي بازيگران با يكديگر بيشتر بود) اما همين حضور هم، چون قدمي در راه پيشبرد اهداف مجموعه برمي داشت، توجيه پذير بود و ارزشمند. اين كار مي تواند جرقه اي باشد براي اين هدف كه از اين پس، كارگردانان محترم، فكر نكنند كه بايد بار نوشتن يك فيلمنامه و پس از آن، كارگرداني آن را يك تنه به دوش بكشند. آنها بايد بياموزند كه تخصصي كردن كار در عرصه سينما و ريز كردن آن براي تقسيم بين آدمهاي مختلف و بهره گيري از تواناييهاي آدمهاي مختلف در توليد يك اثر( فيلم يا سريال) مي تواند به ارتقاي سطح كيفي كار منجر شود؛ اتفاقي كه در «ميوه ممنوعه» به چشم مي آمد.
5) مجموعه هاي ماه مبارك رمضان امسال، با مناسبت و بي مناسبت، عنوان بنديهاي آهنگين داشتند. البته اينكه بتواني دليلي واقعي براي استفاده از شعر و ترانه در اين گونه مجموعه ها بيابي دشوار است، اما نوع نگاه به مخاطبان بسيار و متنوع اين رسانه، مي تواند توجيهي براي بهره گيري از اين ابزار براي جذب مخاطب باشد.
اما در بين اين سه مجموعه، بدترين ترانه عنوان بندي، به مجموعه «يك وجب خاك» مربوط بود و ترانه آغازينش، كه گويا نه ترانه سرا فهميده بود چه سروده، نه آهنگساز فهميده بود چه ساخته و بالطبع، نه خواننده فهميده بود چه خوانده! بيننده محترم هم كه از درجه اعتبار ساقط است!
موسيقي مجموعه «اغما» نيز چندان جذاب به نظر نمي رسيد و البته به دليل نوع ساختار مجموعه ها و مضمون آنها، آهنگساز تلاش كرده بود براي القاي فضاي مجموعه، بخصوص در صحنه هاي سوررئال آن، امكان كار بيابد كه در لحظاتي به مدد فضاسازي نسبتاً خوب و كارگرداني قابل قبول، تأثيرگذار به نظر مي رسيد.
اما شايد بتوان بهترين آهنگسازي و اجراي موسيقي را، در مجموعه «ميوه ممنوعه» دانست كه سازبندي مناسب و متناسب با فضاي داستان از نقاط قوت آن بود و البته بايد از شعر خوب پاياني هم گفت كه تا حدود بسياري، هم به فضاي داستان نزديك بود و هم تقريبا مي توانست - بخصوص با توجه به لحظات پاياني هر قسمت - فضا را براي تأثيرگذاري مناسب بر مخاطب فراهم كند. البته، نقطه ضعف بزرگ موسيقي اين مجموعه هم شايد آن بود كه براي مجموعه اي با اين مدت زمان و پخش هر شب آن، داشتن يك تم واحد و مانور دادن بر روي آن( هر چند با تغيير در سازها يا دست بردن در تعداد آنها باشد) در دراز مدت، خسته كننده مي شود.
6) اما در باره بازيگران مجموعه ها چه مي شود گفت؟ طيف گسترده اي از شبه بازيگراني كه براي اولين بار مقابل دوربين مي رفتند و انبوهي از بازيگراني كه ديدن آنها در يك مجموعه مايه تعجب بود. از علي نصيريان و هانيه توسلي و امير جعفري «ميوه ممنوعه» و امين تارخ و اسماعيل خلج «اغما» گرفته تا بازيگران صفر كيلومتري كه مي شد رد پاي معرف هاي داراي كارگاههاي آموزش بازيگري (نظير امين تارخ) در معرفي آنها به كارگردانان مجموعه ها را ديد. درباره بازيگران مجموعه «يك وجب خاك» نمي شود زياد چيزي گفت، تنها بايد براي ابوالفضل پور عرب تأسف خورد كه بعد از چند سال سوپر استاري سينماي ايران و جوان اول بودن در اين سينما، حالا به بازيگر نقشهاي رده شش و هفت يك مجموعه دم دستي تبديل شده و البته اين را علاوه بر ضعف بازي پورعرب و انتخابهاي نادرست نقش توسط او، بايد به بي در و پيكر بودن كانالهاي ورود به عرصه بازيگري سينما و تلويزيون هم مرتبط دانست.
اگر چه مي شد حس كرد كه دقت بسياري در انتخاب بازيگران مجموعه «اغما» هم صورت گرفته، اما فارغ از انتخاب بازيگراني چون امين تارخ و اسماعيل خلج و حامد كميلي، مي توان بازيگران بسياري را براي بقيه نقشهاي اين مجموعه پيشنهاد داد كه مي توانستند بازيهاي بهتري از بازيگران فعلي آن داشته باشند.
اما از اين منظر، انتخاب بازيگر در مجموعه «ميوه ممنوعه» را مي توان جزو بهترين انتخابها دانست. علي نصيريان، پس از سالها قرار گرفتن در فراموشي نسبي از عرصه بازيگري، با اين مجموعه توانست خودي نشان بدهد و اگر چه همچنان همان نشانه هاي بازيگري خود( نظير شيوه راه رفتن يا نحوه اداي بعضي از ديالوگها) را به همراه دارد، اما چنان در نقش خود فرو رفته كه نمي توان او را فارغ از نقش«حاج فتوحي» ديد. هانيه توسلي هم توانست در نقش «هستي» بازي قابل قبولي ارائه كند و البته كه بايد براي امير جعفري هم حساب تازه ا  ي باز كرد. او اگر چه با اتكا به نقشي كه به او اجازه بازي بيروني فراواني مي داد و با تكيه بر ديالوگهاي پر افت و خيزي كه برايش نوشته شده بود، توانست خود را از سطح يك بازيگر ساده مجموعه هاي طنز تلويزيوني بالا بكشد، اما گاه دچار اغراقهاي پر رنگي در بازي اش هم مي شد كه نمي توان آن را ناديده گرفت و طبيعتاً آن را بايد به حساب كارگردان مجموعه، يعني حسن فتحي گذاشت كه در ميان كارگردانان اين سه مجموعه، موفقترين كارگردان به شمار مي آيد، اما كاش فتحي براي ايفاي نقش افسر اداره آگاهي، كسي غير از كاظم بلوچي را انتخاب مي كرد. بازي او در مقابل دوربين تلويزيون، حتي از بازي بازيگران تئاتر بر روي سن هم، اغراق آميزتر به نظر مي رسد.
7 )اما در يك نگاه كلي به اين سه مجموعه، مي توان رد پاي تفكري را در آنها ديد و آن گرايش سيما به سمت ساخت مجموعه هايي است كه در آنها، مضامين مذهبي در قالبهاي نمايشي امروزه روايت شوند. اينكه كاركرد هشدار دهنده و بازدارنده اين مجموعه ها در باره گناه و خير و پاكي و مضاميني از اين گونه، مي تواند جنبه بازدارندگي هم داشته و در مقطعي، كاركرد «امر به معروف و نهي از منكر» را هم بيابد، حرفي نيست، اما بايد ديد كه آيا سازندگان اين آثار توانسته اند در پرداخت درست اين مضامين و برگرداندن آنها به ساختارهاي نمايشي هم موفق باشند، يا نه.
تجربه ديدن چند قسمت از اين مجموعه ها نشان مي دهد اگر چه مسؤولان توليد آنها تلاش داشته اند حاصل كارشان، آثاري با گرايش مذهبي باشد، اما در عمل، جذابيتهاي نمايشي و موقعيتهاي تأثير گذار درام داستان، باعث شده تا تأثير منفي، بر مضمون مثبت آن بچربد و بيننده بيشتر از آنكه خود را درگير همذات پنداري با جريان مثبت داستان كند، بيشتر با شخصيتها و اتفاقهاي منفي داستان همراه شود. البته، به شخصه يكي از علل مهم در بروز اين اتفاقها را، «توليد روزانه» اين آثار مي دانم كه فيلمسازان را وامي دارد تا جريان داستان را به سمت و سويي بكشانند كه براي مخاطب جذابيت بيشتري داشته باشد و اين يعني دور شدن از هدف اصلي مجموعه. وقتي يك مجموعه، به شكل روزانه توليد مي شود و بويژه وقتي كارگرداني كه مجموعه اش هر شب پخش مي شود بداند كه مخاطب درگير داستان شده و حتما آن را دنبال خواهد كرد، وسوسه خواهد شد تا جذابيتهاي بيشتري را به داستان تزريق كند، جذابيتهايي كه به ندرت با مضمون از پيش فرض شده مجموعه همخوان خواهد بود.
از اينها گذشته، پرداختن به موضوعاتي كه در ذهن مخاطب مسلمان( والبته در بسياري از اديان ديگر هم) جاي سؤال داشته و همچنان هم وجود دارد، همواره حيطه پرخطري بوده است، زيرا كوچكترين لغزش در ترسيم مفاهيم ذهني يا شخصيتهايي چون «شيطان» مطمئناً به نتايج وحشتناكي ختم خواهد شد كه در قدم نخست، بر باورهاي مذهبي آدميان تاثير منفي خواهد گذاشت.
از اينها بگذريم كه احتمالاً درباره اش بسيار نوشته اند و تنها ذكر يك نكته را در اين بين ضروري مي دانم و آن هم اينكه در سينما و تلويزيون كشورهايي كه براي بينندگان خودشان احترام قايلند و مي دانند كه تأثيرات نامطلوب يك فيلم يا مجموعه بر مخاطبان چگونه است، معمولاً قبل از شروع فيلم و يا در تمام طول پخش، درجه سني مخاطبان آن را در بالاي تصوير تلويزيون حك مي كنند كه فرضاً، پدر خانواده بداند كه اين مجموعه، به دلايل بسيار (از جمله خشونت) مناسب سن و سال فرزندانش نيست تا آنها را از ديدن اين فيلم يا مجموعه منع كند و مانع بروز مشكلات روحي / رواني براي آنان شود.
اگر مثل من، در هنگام پخش بخشهاي آخر مجموعه اي همچون «اغماء»، به جاي زل زدن به تلويزيون، به آدمهاي دور و برتان نگاه مي كرديد كه چگونه نسبت به اتفاقهاي داستان و صحنه هايي چون پيدا و پنهان شدن شيطان، واكنشهاي عصبي نشان مي دهند، احتمالاً شما هم جزو آن دسته از كساني مي شديد كه از صدا و سيما مي خواستيد تا با مشخص كردن سطح و درجه فيلمها و مجموعه هايي كه پخش مي كند، اين آگاهي را به بينندگانش بدهد كه مراقب تاثيرات رواني مخرب چنين صحنه هايي بر كودكان - و گاه بزرگسالانش- باشند. اين، وظيفه رسانه است و حق ما بينندگان.
8)روي كاغذهاي روبرويم، سر فصل بقيه مطالبي را كه مي خواستم در باره اين سه مجموعه بنويسم، مي بينم؛ اما مي دانم كه سهم حرف زدنم تمام شده. برگه ها را كنار مي گذارم براي فرصتي ديگر. شايد سالي ديگر و ماه رمضاني ديگر. آن وقت بخشي از اين حرفها را، در باره آن مجموعه ها كه احتمالاً چنين ويژگيهايي را خواهند داشت، خواهم نوشت!

  


رفتم دوباره تا مجال بغض تازه...

 

* محمدرضا شالبافان
دوستان و همراهان يكشنبه هاي كارگاه شعر!




سلام!
اميدوارم در اين روزهاي پاييزي، دلهايتان سرشار از شعر باشد. امروز از ميان انبوه نامه هاي رسيده با سه شعر مهمان شما دوستان هستيم.
همراه اول كارگاه شعر اين هفته، خانم «فروغ الزمان ضرغامي» نام دارند و از مشهد مقدس براي كارگاه شعر، سروده اي را ارسال كرده اند كه نشان دهنده همراهي ايشان با ولايت است.
با هم ابياتي از سروده ايشان را مي خوانيم:
در يد تو خنجر حريت است
سلسله ظلم و جفا مي دري
مي شكني كشتي كفر و نفاق
موج خروشاني و طغيانگري
بر همه راهروان خدا
مرشدي و راشدي و رهبري
با تو به اسلام نيايد گزند
با دل و جان حافظ اين دفتري
با تشكر از اين دوست گرانقدر، اميدواريم همواره راهرو راه ولايت و امامت باشند.
اما دوست ديگري به نام «ت-م» از مشهد مقدس براي ما سه شعر ارسال كرده اند.
نخستين شعري كه در نامه ايشان چشم ما را مي نوازد، غزلي است كه با اين بيتهاي زيبا و قابل قبول آغاز مي شود:
دل بي قرار از غربت پيمان من بود
هفت آسمان ابري تر از چشمان من بود
رفتم دوباره تا مجال بغض تازه
ديدم سكوت واژه ها پايان من بود
البته در مصرعهاي يك و چهار به نظر مي رسد قافيه ها به خوبي استفاده نشده اند، اما در كل مي توان بيتهاي اول اين غزل را موفق دانست. اين غزل با بيتي خوب ادامه مي يابد:
آري هوا انديشه پرواز مي كاشت
گويي خيال پر زدن در جان من بود
اين دوستان همچنين غزلي ديگر براي ما ارسال كرده كه مانند غزل قبلي ايشان، از نظر وزن و قافيه بدون مشكل است و فرازهاي زيبايي هم دارد، اما مشخص نيست بعضي از كلمات آن براي چه آمده اند و آيا نمي شد واژه هاي بهتري را جايگزين آنها كرد؟
با هم بيتهايي از اين غزل را مي خوانيم:
امشب به يادت باز افتادم غريبه
گل كرده يادت باز در يادم غريبه
مي گويمت در پشت اين ديوار مسدود
كي مي رسد پيش تو فريادم غريبه
ويران شدم، سهم من از بودن همين است
ويرانه ام، ويرانه بنيادم غريبه
اي كاش هرگز عشق در من گل نمي كرد
اي كاش هرگز دل نمي دادم غريبه
ايشان شعر نو زيبا و رواني هم براي ما ارسال كرده اند كه با فضاي حسي خود، خواننده را جذب مي كند:
«آخرين نگاه»
وقتي نگاهت
در وسعت سادگي قلبم جاري است
سكوت واژه ها
لبريز تمناست
و تنها
تبسم معصومانه يك نگاه
در ازدحام سرد
ديروزهاي رفته
تمام صميميت فردا را
به انتظار نشسته است.
اما آخرين دوستي كه آثار خود را براي كارگاه شعر ارسال كرده اند، آقاي «صالح عطارزاده» هستند كه با هم به مرور بخشهايي از غزل «اي ماه بني هاشم» ايشان مي نشينيم:
زيبا و سرافرازي، اي ماه بني هاشم!
با عشق، تو انبازي، اي ماه بني هاشم!
در سينه پر مهرت صد راز نهان داري
گنجينه پر رازي، اي ماه بني هاشم!
در مدح و ثناي عشق، در عرصه حق خواهي
صد پنجره آوازي، اي ماه بني هاشم!
هنگام فداكاري سر در قدم محبوب
مستانه در اندازي، اي ماه بني هاشم!
با رايت توحيدي بر كفر و شقاوتها
مردانه تو مي تازي، اي ماه بني هاشم!
دوستان گرامي! همچنان منتظر ترانه هاي پر مهر و اشعار و دلسروده هاي شما هستيم.

  


«برايان دي پالما» با ابراز تأسف از سانسور فيلمش در آمريكا:معلوم نيست اينجا چه خبر است!

 

«برايان دي پالما» كارگردان فيلم ضدجنگ «Reducted» نسبت به سانسور شدن قسمتهايي از فيلمش در آمريكا ابراز تأسف كرد و



تأثيرات جنگ آمريكا در عراق را وحشتناك دانست.
فيلم «Reducted» براساس جنايت واقعي تعرض گروهي از سربازان آمريكايي به يك دختر 14 ساله عراقي و كشته شدن اعضاي خانواده اوست. اين فيلم كه ماه آينده در  آمريكا اكران خواهد شد، مورد استقبال چشمگير مردم در جشنواره ها قرار گرفته، اما استوديو فيلمسازي «ماگنوليا» خواستار مخدوش شدن چهره عراقيهاي كشته شده در اين فيلم است.
به گزارش ايسنا به نقل از رويترز، «دي پالما» با ابراز تأسف نسبت به اين مساله گفت: حذف فيلم من واقعا تأسف برانگيز است. اما من تمام تلاشم را پيش از اكران خواهم كرد تا اين تصاوير مخدوش نشوند.
او استوديوهاي فيلمسازي آمريكا را به جهت حمايت نكردن از فيلم ضد جنگش مورد انتقاد قرار داد و گفت: من حتي نمي توانم عكسها را از استوديو خارج كنم. معلوم نيست چه خبر است! اينها عكسهاي واقعي از جنگي است كه در عراق اتفاق مي افتند.
وي خاطرنشان كرد: من مي خواهم با نشان دادن اين تصاوير مردم آمريكا را نسبت به اقدامات سربازان آمريكايي در عراق آگاه سازم. اين فيلم تصوير واقعي نظاميان آمريكايي در عراق است و اينكه چگونه عملكرد آنان در عراق از سوي رسانه ها سانسور مي شود.
اين كارگردان آمريكايي در ادامه افزود: «ما سربازان كشته شده و مردم رنجور ويتنام را ديده ايم، اما چرا حالا هيچ يك از اين تصاوير در عراق نشان داده نمي شوند؟ چرا نشان نمي دهيد بمبها در كجا فرود مي آيند؟
وي افزود: حمله آمريكا به عراق يك اشتباه محرز بود كه توسط شركتهاي سازنده سلاح كه شريك بزرگ دولت آمريكا هستند و از جنگ عراق منفعت مي برند، ادامه مي يابد. آنها چند ميليارد دلار سود برده اند؟

  


نامزدهاي بوكر هم نمي فروشند ؛بازار كساد ادبيات داستاني در انگليس

 

نتايج دو مطالعه  جديد نشان مي دهد، درآمد ساليانه  60 درصد نويسندگان انگليسي كمتر از 20 هزار دلار يعني كمتر از يك چهارم حقوق مردم اين كشور است و اين امر آنها را مجبور ساخته تا به شغلهايي مثل تدريس به عنوان معلم يا استاد در زمينه  نويسندگي رو بياورند.
به گزارش ايسنا، روزنامه  گاردين در شماره  ديروز خود در مطلبي نوشت: حجم فروش آثار داستاني بسيار ناچيز است و كتابهاي نامزد جايزه بوكر به لطف اعتبار اين جايزه نيز نتوانسته اند فروش قابل قبولي داشته باشند.
بر اساس اين گزارش، از ميان كتا بهاي نامزد بوكر 2007، «در ساحل چسيل» نوشته  «يان مك ايوان» با 100هزار جلد، بيشترين فروش را داشته است؛ اما صرف نظر از اين رمان، گزارش فروش ساير كتابهاي نامزد بوكر واقعاً نااميدكننده است.
براي مثال «گردهمايي» نوشته  «آن انرايت» كه برنده  امسال بوكر شد، تا پيش از اين اتفاق، تنها 834 جلد فروش داشته است!
«ليود جونز» - نويسنده  نيوزيلندي - كه شانس اول كسب بوكر بود، فروش 880 نسخه اي كتاب «آقاي پيپ» را شاهد بوده يا «اصولگراي ناراضي» نوشته  «محسن حميد» پاكستاني يك هزار و 519 جلد فروخته است.
«مردان تاريكي» نوشته «نيكولا باركر» فروش 499 جلدي داشته و پايين ترين حجم فروش نيز براي «مردم حيواني» نوشته  «ايندرا سينها»ي هندي بوده كه تنها 231 جلد فروخته است.
گاردين در ادامه آورده است: اگرچه به لطف نامزد شدن اين كتابها براي جايزه  بوكر، فروش آنها افزايش يافته؛ اما آمار همچنان نااميدكننده است. اگر فروش قابل قبول يك رمان ادبي را امروزه دوهزار جلد براي گالينگور و هشت هزار جلد براي شوميز در نظر بگيريم، درآمد فروش حاصل از آن به 18هزار دلار مي رسد، كه با احتساب حق اقتباس فيلم و مجموعه هاي تلويزيوني و فروش خارجي آن به رقم 24هزار دلار مي رسد. البته اين ميزان فروش نه فقط براي يك سال، كه براي سه تا چهار سالي است كه نويسنده وقت خود را براي نوشتن آن رمان صرف كرده است.

  


كيميايي: امسال سينمايم نمي آيد!

 

مسعود كيميايي گفت: ساخت فيلمنامه  «وصيت مسموم» را به سال آينده موكول كرده ام.
اين كارگردان سينماي ايران در گفتگو با ايسنا، درباره تعويق ساخت اين فيلم ادامه داد: امسال سينمايم نمي آيد و رغبتي براي ساخت فيلم ندارم. به قول دوستي «دل خوش سيري چند؟» و بايد به دنبال دل خوش بود!

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com