|
*علي جعفري 1) مجموعه هاي تلويزيوني، موضوعات مورد علاقه من نيستند. نه فرصت آن را دارم كه هر هفته(يا در ايامي مثل ماه مبارك رمضان كه

تلويزيون، هر شب، قرق مجموعه هاي ريز و درشت آنچناني مي شود) آنها را دنبال كنم و نه كيفيت و موضوعاتشان، آنقدر برايم جذابند كه حاضر باشم وقتي را كه مي توانم صرف كارهايي مثل خواندن يا نوشتن كنم، پاي آنها هدر بدهم. درسه چهار شب از شبهاي ماه مبارك رمضان و به خاطر ميهمانيهاي افطار خانوادگي، بيننده يكي دو قسمت از بعضي از اين مجموعه ها بودم كه بيشتر از جذابيتشان، برخورد مخاطب با آنها بود كه برايم جذابتر به نظر مي رسيد. مثلاً تا عنوان بندي اول يكي از اين مجموعه ها شروع مي شد، همه شروع مي كردند به حرف زدن با هم و ميوه خوردن و مجموعه هم براي خودش پخش مي شد و بقيه هم به كار خودشان مي رسيدند و خوش مي گذشت. يا موقع پخش مجموعه اي ديگر و قبل از شروع آن، نقد و تحليلهاي خانوادگي هم اوج مي گرفت و همه شروع مي كردند به حرف زدن درباره داستان و شخصيتهاي مجموعه و در آن بين هم، حدس زدن اينكه احتمالاً چه بلايي قرار است بر سر آدمهاي داستان بيايد و از اين طور چيزها كه البته براي من، خود همين اتفاق و شنيدن نقد و نظر «آن لاين» مخاطبان، يك دوره فشرده نقد فيلم بود ! اين چيزهايي كه در ادامه اين مطلب هم مي خوانيد، يادداشتهاي پراكنده اي است براي همان لحظاتي از اين مجموعه ها كه ديده ام. 2)بيشتر از بيست دقيقه از مجموعه «يك وجب خاك» را كه تحمل كردم، فهميدم كه اينجوري هم مي شود مجموعه ساخت: چند نفر بدبخت را نشان مي دهي كه دارند با نان بخور و نمير زندگي مي كنند و بعد نشان مي دهي كه اگر اين آدمهاي بي جنبه، كمي پول گيرشان بيايد، به چه موجوداتي تبديل مي شوند! مي تواني آن را به جاي يك مجموعه جذاب، بفرستي روي آنتن تا هم وقت شبكه پر شود و هم بتواني بگويي كه تو هم توي اين شبكه، يك مجموعه مناسبتي ساخته اي. چه شود! * اگر چه اين حقير سراپا تقصير، تا به حال در عمر خود، چهره شيطان ملعون را نديده ام و با ايشان آشنايي چنداني ندارم، اما به محض اينكه جوان خوش تيپي را ديدم كه به كمك دكتر پژوهان، قبل از فرا رسيدن روز داوري، همه را توي همين دنيا، خوب و بد مي كند و خوبهايش را براي خودش برمي دارد، فهميدم كه اين بابا، خود خود شيطان است و يقين پيدا كردم كه اين موجود به ظاهر خوش تيپ، همان موجودي است كه خدا با پس گردني از بهشت انداخته اش بيرون و او هم آمده، پولي به سيروس مقدم داده تا يك مجموعه تبليغاتي برايش بسازد! انصافاً سيروس مقدم هم كمكاري نكرده و يك مجموعه ساخته كه همه آدمهايش، يك جورهايي درگير شيطانند و البته كه همه جا، آدمهاي خوبي هم مثل سركار خانم «برديا» پيدا مي شوند. سيروس مقدم گويا اين اواخر كلي ويديو كليپ مي ديده، چون هي دوربينش را كج و كوله و هي تصوير را سبز و آبي مي كند و هي با دوربين بالانس مي زند تا مثلا من بيننده، جدي جدي حس كنم كه دارم دنيا را از چشم شيطان مي بينم! البته من كه به شخصه نمي دانستم چشمهاي شيطان، آستيگمات است و بنده خدا، دنيا را هميشه به صورت محو مي بيند!(چشم پزشك خوب هم خواست، سراغ دارم برايش!). حالا بگذريم كه اين موجود رانده شده از بهشت، گويا گلويش پيش دختر دكتر پژوهان گير كرده، انگار از موقعي كه از بهشت بيرونش انداخته اند، موجود جذابي نديده! البته نمي خواهم وارد مباحث سنگين فلسفي در باب چگونه بودن شيطان يا بحث عاشقيت او بشوم، چون اصلاً كلاس كار اين مجموعه به اين جور چيزها نمي خورد. اما قبل از اينكه از اين مجموعه بگذرم، نمي توانم از دو سه نكته، بي حرف بگذرم. اول آن كه يكي پيدا شود و توجيه كند كه چرا در اين مجموعه، هر جا كه كارگردان مي خواست نشان بدهد مثلاً دختر پولدار سريال بد است، فوري مي فرستادش خانه يكي كه توي آن، دخترهاي بد از خانه فرار كرده، نشسته اند و توي دود و دمي كه نمي دانيم علتش چيست، لم داده اند و با لحن كشيده حرف مي زنند و بيخودي مي خندند. ضمناً اين ايده شيطان و شيطنتهايش هم، حسابي مسخره از كار درآمده. اينكه شيطان، همه كار و زندگي اش را ول كند و بيايد برود سروقت دختركي كه يك چك را از پدرش دزديده، تا او را ببرد بانك و چك اش را نقد كند! شيطانهاي قبلي، كلي براي خودشان كلاس داشتند و همچنين سليقه. * اما از قسمت بيست و دوم يا بيست و سوم بود كه بيننده مجموعه «ميوه ممنوعه» شدم؛ البته آن هم نه به خواست خودم. راستش آنقدر برايم درباره «حاجي فتوحي» و «هستي» و اينجور چيزها پيامك فرستادند كه سرانجام كنجكاو شدم ببينم اين حضرات كه هستند و ماجرا چيست! البته، ماجرايي هم در كار نبود و قضيه عشق و عاشقي، مثل بقيه مجموعه ها، در اين مجموعه هم برقرار بود، البته با اين تفاوت كه اين بار، عشق پيرانه سر حاجي فتوحي، كار دستش داده بود و راه افتاده بود توي شهر تا خرده فرمايشهاي سركار عليه «هستي» خانم را انجام بدهد و قضيه كم كم به طنز كشيده شده بود و پيامكهاي آبدار دوستان هم، شده بود نمك مجموعه، اما فارغ از اين همه، «ميوه ممنوعه» توانسته بود در ميان مجموعه هاي مناسبتي سيما در ايام ماه مبارك رمضان، بيشتر جلوه كند و البته،«علي نصيريان» هم، به مدد بازي در نقش «حاجي فتوحي» توانست بالاترين ركورد دريافت لعن و نفرين از طرف قاطبه جماعت نسوان را به خاطر اقدام به ازدواج مجدد به دست آورد! 3) هر چه مي خواهم زودتر سر و ته اين مطلب را جمع و جور كنم تا زيادي مطول نشود، نمي شود! كلي عنوان يادداشت كرده ام كه بايد در باره شان بنويسم و هي دارم از سر و ته مطلب مي زنم تا به حرفهاي اصلي برسم ! بگذريم. اين بخش مطلب را مي خواهم به ادبيات تازه اي كه به مدد اين مجموعه ها، به ادبيات محاوره اي اين سرزمين اضافه شد، اختصاص بدهم! راستش، جزو آن دسته از آدمهايي نيستم كه بخواهم از هر چيزي ايراد بگيرم و نق بزنم( اصلا ! من و اين كارها؟!) اما براي من كه بيننده تعداد اندكي از قسمتهاي اين مجموعه ها بودم، شنيدن همان تعداد كلماتي كه از زبان شخصيتهاي مجموعه بيرون مي آمد هم، به قدر كفايت مايه شگفتي بود. درست است كه گاه، كارگردانان، سعي مي كنند براي نزديك كردن آدمهاي داستانهايشان به آدمهاي عادي جامعه، از ادبيات محاوره اي آنها عيناً تقليد كنند، اما اين گونه افتادن از آن طرف بام هم، اصلا معقول نيست. نمونه اين ديالوگها را هم خواسته باشيد، مي توانم اينجا چند تايي را فهرست كنم، اما مي ترسم من هم مثل دوستان مجموعه ساز، قدمي در راه ترويج اين گونه ادبيات بردارم، كه نمي خواهم اين اتفاق بيفتد! 4)اما بايد به اتفاق تازه اي اشاره كنم كه در مجموعه «ميوه ممنوعه» افتاده بود و آن چيزي نبود جز عنوان تازه اي به نام «ديالوگ نويس» در فهرست عوامل مجموعه ! البته مي دانيد كه اين عنوان، در سينما و تلويزيون دنيا، عنوان تازه اي نيست و از همان سالهاي آغاز پيدايش سينما، هميشه كساني بوده اند كه براي فيلمها يا بازيگرهاي خاص، ديالوگ مي نوشتند و البته هنوز هم، جذابيت بسياري از كمدين هاي معروف دنيا، مديون كساني است كه براي آنها ديالوگ مي نويسند. اما اين اولين باري بود كه پس از مجموعه هايي چون «هزار دستان» و «امام علي»(ع)، مي شد در يك مجموعه، ديد كه براي نوشتن ديالوگ شخصيتها، تلاشي صورت گرفته. اگر چه گاه مي شد حضور پر رنگ ديالوگ نويس را در مجموعه حس كرد( بخصوص در سكانسهايي كه درگيري كلامي بازيگران با يكديگر بيشتر بود) اما همين حضور هم، چون قدمي در راه پيشبرد اهداف مجموعه برمي داشت، توجيه پذير بود و ارزشمند. اين كار مي تواند جرقه اي باشد براي اين هدف كه از اين پس، كارگردانان محترم، فكر نكنند كه بايد بار نوشتن يك فيلمنامه و پس از آن، كارگرداني آن را يك تنه به دوش بكشند. آنها بايد بياموزند كه تخصصي كردن كار در عرصه سينما و ريز كردن آن براي تقسيم بين آدمهاي مختلف و بهره گيري از تواناييهاي آدمهاي مختلف در توليد يك اثر( فيلم يا سريال) مي تواند به ارتقاي سطح كيفي كار منجر شود؛ اتفاقي كه در «ميوه ممنوعه» به چشم مي آمد. 5) مجموعه هاي ماه مبارك رمضان امسال، با مناسبت و بي مناسبت، عنوان بنديهاي آهنگين داشتند. البته اينكه بتواني دليلي واقعي براي استفاده از شعر و ترانه در اين گونه مجموعه ها بيابي دشوار است، اما نوع نگاه به مخاطبان بسيار و متنوع اين رسانه، مي تواند توجيهي براي بهره گيري از اين ابزار براي جذب مخاطب باشد. اما در بين اين سه مجموعه، بدترين ترانه عنوان بندي، به مجموعه «يك وجب خاك» مربوط بود و ترانه آغازينش، كه گويا نه ترانه سرا فهميده بود چه سروده، نه آهنگساز فهميده بود چه ساخته و بالطبع، نه خواننده فهميده بود چه خوانده! بيننده محترم هم كه از درجه اعتبار ساقط است! موسيقي مجموعه «اغما» نيز چندان جذاب به نظر نمي رسيد و البته به دليل نوع ساختار مجموعه ها و مضمون آنها، آهنگساز تلاش كرده بود براي القاي فضاي مجموعه، بخصوص در صحنه هاي سوررئال آن، امكان كار بيابد كه در لحظاتي به مدد فضاسازي نسبتاً خوب و كارگرداني قابل قبول، تأثيرگذار به نظر مي رسيد. اما شايد بتوان بهترين آهنگسازي و اجراي موسيقي را، در مجموعه «ميوه ممنوعه» دانست كه سازبندي مناسب و متناسب با فضاي داستان از نقاط قوت آن بود و البته بايد از شعر خوب پاياني هم گفت كه تا حدود بسياري، هم به فضاي داستان نزديك بود و هم تقريبا مي توانست - بخصوص با توجه به لحظات پاياني هر قسمت - فضا را براي تأثيرگذاري مناسب بر مخاطب فراهم كند. البته، نقطه ضعف بزرگ موسيقي اين مجموعه هم شايد آن بود كه براي مجموعه اي با اين مدت زمان و پخش هر شب آن، داشتن يك تم واحد و مانور دادن بر روي آن( هر چند با تغيير در سازها يا دست بردن در تعداد آنها باشد) در دراز مدت، خسته كننده مي شود. 6) اما در باره بازيگران مجموعه ها چه مي شود گفت؟ طيف گسترده اي از شبه بازيگراني كه براي اولين بار مقابل دوربين مي رفتند و انبوهي از بازيگراني كه ديدن آنها در يك مجموعه مايه تعجب بود. از علي نصيريان و هانيه توسلي و امير جعفري «ميوه ممنوعه» و امين تارخ و اسماعيل خلج «اغما» گرفته تا بازيگران صفر كيلومتري كه مي شد رد پاي معرف هاي داراي كارگاههاي آموزش بازيگري (نظير امين تارخ) در معرفي آنها به كارگردانان مجموعه ها را ديد. درباره بازيگران مجموعه «يك وجب خاك» نمي شود زياد چيزي گفت، تنها بايد براي ابوالفضل پور عرب تأسف خورد كه بعد از چند سال سوپر استاري سينماي ايران و جوان اول بودن در اين سينما، حالا به بازيگر نقشهاي رده شش و هفت يك مجموعه دم دستي تبديل شده و البته اين را علاوه بر ضعف بازي پورعرب و انتخابهاي نادرست نقش توسط او، بايد به بي در و پيكر بودن كانالهاي ورود به عرصه بازيگري سينما و تلويزيون هم مرتبط دانست. اگر چه مي شد حس كرد كه دقت بسياري در انتخاب بازيگران مجموعه «اغما» هم صورت گرفته، اما فارغ از انتخاب بازيگراني چون امين تارخ و اسماعيل خلج و حامد كميلي، مي توان بازيگران بسياري را براي بقيه نقشهاي اين مجموعه پيشنهاد داد كه مي توانستند بازيهاي بهتري از بازيگران فعلي آن داشته باشند. اما از اين منظر، انتخاب بازيگر در مجموعه «ميوه ممنوعه» را مي توان جزو بهترين انتخابها دانست. علي نصيريان، پس از سالها قرار گرفتن در فراموشي نسبي از عرصه بازيگري، با اين مجموعه توانست خودي نشان بدهد و اگر چه همچنان همان نشانه هاي بازيگري خود( نظير شيوه راه رفتن يا نحوه اداي بعضي از ديالوگها) را به همراه دارد، اما چنان در نقش خود فرو رفته كه نمي توان او را فارغ از نقش«حاج فتوحي» ديد. هانيه توسلي هم توانست در نقش «هستي» بازي قابل قبولي ارائه كند و البته كه بايد براي امير جعفري هم حساب تازه ا ي باز كرد. او اگر چه با اتكا به نقشي كه به او اجازه بازي بيروني فراواني مي داد و با تكيه بر ديالوگهاي پر افت و خيزي كه برايش نوشته شده بود، توانست خود را از سطح يك بازيگر ساده مجموعه هاي طنز تلويزيوني بالا بكشد، اما گاه دچار اغراقهاي پر رنگي در بازي اش هم مي شد كه نمي توان آن را ناديده گرفت و طبيعتاً آن را بايد به حساب كارگردان مجموعه، يعني حسن فتحي گذاشت كه در ميان كارگردانان اين سه مجموعه، موفقترين كارگردان به شمار مي آيد، اما كاش فتحي براي ايفاي نقش افسر اداره آگاهي، كسي غير از كاظم بلوچي را انتخاب مي كرد. بازي او در مقابل دوربين تلويزيون، حتي از بازي بازيگران تئاتر بر روي سن هم، اغراق آميزتر به نظر مي رسد. 7 )اما در يك نگاه كلي به اين سه مجموعه، مي توان رد پاي تفكري را در آنها ديد و آن گرايش سيما به سمت ساخت مجموعه هايي است كه در آنها، مضامين مذهبي در قالبهاي نمايشي امروزه روايت شوند. اينكه كاركرد هشدار دهنده و بازدارنده اين مجموعه ها در باره گناه و خير و پاكي و مضاميني از اين گونه، مي تواند جنبه بازدارندگي هم داشته و در مقطعي، كاركرد «امر به معروف و نهي از منكر» را هم بيابد، حرفي نيست، اما بايد ديد كه آيا سازندگان اين آثار توانسته اند در پرداخت درست اين مضامين و برگرداندن آنها به ساختارهاي نمايشي هم موفق باشند، يا نه. تجربه ديدن چند قسمت از اين مجموعه ها نشان مي دهد اگر چه مسؤولان توليد آنها تلاش داشته اند حاصل كارشان، آثاري با گرايش مذهبي باشد، اما در عمل، جذابيتهاي نمايشي و موقعيتهاي تأثير گذار درام داستان، باعث شده تا تأثير منفي، بر مضمون مثبت آن بچربد و بيننده بيشتر از آنكه خود را درگير همذات پنداري با جريان مثبت داستان كند، بيشتر با شخصيتها و اتفاقهاي منفي داستان همراه شود. البته، به شخصه يكي از علل مهم در بروز اين اتفاقها را، «توليد روزانه» اين آثار مي دانم كه فيلمسازان را وامي دارد تا جريان داستان را به سمت و سويي بكشانند كه براي مخاطب جذابيت بيشتري داشته باشد و اين يعني دور شدن از هدف اصلي مجموعه. وقتي يك مجموعه، به شكل روزانه توليد مي شود و بويژه وقتي كارگرداني كه مجموعه اش هر شب پخش مي شود بداند كه مخاطب درگير داستان شده و حتما آن را دنبال خواهد كرد، وسوسه خواهد شد تا جذابيتهاي بيشتري را به داستان تزريق كند، جذابيتهايي كه به ندرت با مضمون از پيش فرض شده مجموعه همخوان خواهد بود. از اينها گذشته، پرداختن به موضوعاتي كه در ذهن مخاطب مسلمان( والبته در بسياري از اديان ديگر هم) جاي سؤال داشته و همچنان هم وجود دارد، همواره حيطه پرخطري بوده است، زيرا كوچكترين لغزش در ترسيم مفاهيم ذهني يا شخصيتهايي چون «شيطان» مطمئناً به نتايج وحشتناكي ختم خواهد شد كه در قدم نخست، بر باورهاي مذهبي آدميان تاثير منفي خواهد گذاشت. از اينها بگذريم كه احتمالاً درباره اش بسيار نوشته اند و تنها ذكر يك نكته را در اين بين ضروري مي دانم و آن هم اينكه در سينما و تلويزيون كشورهايي كه براي بينندگان خودشان احترام قايلند و مي دانند كه تأثيرات نامطلوب يك فيلم يا مجموعه بر مخاطبان چگونه است، معمولاً قبل از شروع فيلم و يا در تمام طول پخش، درجه سني مخاطبان آن را در بالاي تصوير تلويزيون حك مي كنند كه فرضاً، پدر خانواده بداند كه اين مجموعه، به دلايل بسيار (از جمله خشونت) مناسب سن و سال فرزندانش نيست تا آنها را از ديدن اين فيلم يا مجموعه منع كند و مانع بروز مشكلات روحي / رواني براي آنان شود. اگر مثل من، در هنگام پخش بخشهاي آخر مجموعه اي همچون «اغماء»، به جاي زل زدن به تلويزيون، به آدمهاي دور و برتان نگاه مي كرديد كه چگونه نسبت به اتفاقهاي داستان و صحنه هايي چون پيدا و پنهان شدن شيطان، واكنشهاي عصبي نشان مي دهند، احتمالاً شما هم جزو آن دسته از كساني مي شديد كه از صدا و سيما مي خواستيد تا با مشخص كردن سطح و درجه فيلمها و مجموعه هايي كه پخش مي كند، اين آگاهي را به بينندگانش بدهد كه مراقب تاثيرات رواني مخرب چنين صحنه هايي بر كودكان - و گاه بزرگسالانش- باشند. اين، وظيفه رسانه است و حق ما بينندگان. 8)روي كاغذهاي روبرويم، سر فصل بقيه مطالبي را كه مي خواستم در باره اين سه مجموعه بنويسم، مي بينم؛ اما مي دانم كه سهم حرف زدنم تمام شده. برگه ها را كنار مي گذارم براي فرصتي ديگر. شايد سالي ديگر و ماه رمضاني ديگر. آن وقت بخشي از اين حرفها را، در باره آن مجموعه ها كه احتمالاً چنين ويژگيهايي را خواهند داشت، خواهم نوشت! |