تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
بادبادك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-10-23
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 1آبان ماه 1386


من عاشق آشپزي هستم

 

سيدعلي طباطبايي

تا به امروز كنتيكت مديران بزرگي را به جامعه معرفي كرده است كه شايد بعضي از آنها به هوشمندي «لوسي ويليامز» 13 ساله باشند. خانم ويليامز يك مديرعامل است. يا اگر بخواهيم دقيق تر بگوييم مدير سازمان غذايي و مدير نوآوري «آشپزخانه كودكان» است. آشپزخانه كودكان يك اردوي تابستاني مخصوص بچه هاي كلاس اول و دومي است و اين خانم 13 ساله گرداننده آن است.
«من عاشق آشپزي هستم» شايد معروفترين جمله اين دختر 13 ساله چشم آبي ظاهراً بازيگوش باشد. «من مدام كتابهاي آشپزي را ورق مي زنم، مجله مي خوانم، به برنامه هاي آشپزي نگاه مي كنم و به پايگاههاي اينترنتي آشپزي سرك مي كشم. برنامه اي نيست كه دنبالش نكنم. همه را دوست دارم.»
لوسي يكي از اعضاي نسل جديد بچه هاست كه عاشق آشپزي هستند. در فوريه امسال نمايشگاه غذا و نوشابه ميامي يك قسمت ويژه نوجوانان برگزار كرد و با موجي از بچه ها و نوجوانان عاشق آشپزي رو به رو شد كه وقتي آشپزهاي معروف را روي سن مي ديدند همانند يك كنسرت موسيقي جيغ مي كشيدند و فرياد مي زدند و تشويق مي كردند. حالا هم بعضي از اين نوجوانان مشتاق، دست به نگارش كتاب آشپزي به قلم خودشان زده اند و در سايتهاي اينترنتي كلاس آموزشي برگزار مي كنند.
لوسي هم سه سال پيش به اين موج پيوست و خود را به عنوان يك آشپز نوجوان معرفي كرد. ايده برگزاري «آشپزخانه كودكان» نيز فكر لوسي بود. او به سراغ مادرش رفت و پيشنهاد برگزاري يك اردوي آشپزي-تفريحي را با او در ميان گذاشت. مادر او هم ابتدا متعجب شد، اما از آنجايي كه در ايده لوسي محل برگزاري اين اردو آشپزخانه، خانه خودش و محل بازي بچه ها در حياط همان جا بود و به استخر هم براي تفريحات آبي احتياج داشت، به هر قيمتي كه شده، او را راضي كرد.
براي شروع لوسي كه در آن زمان تنها 11 سال داشت نامه اي به والدين هم مدرسه اي هاي خود نوشت و دو زمان يك هفته اي براي برگزاري اين اردو اعلام كرد. از آنجايي كه لوسي مي خواست احساس راحتي بيشتري كند تنها دختران مدرسه را دعوت كرد. حتي برنامه روزانه اردو را نيز خود لوسي نوشت و در آن كلي برنامه هاي متنوع گنجاند. در كلاسهاي آشپزي اردو هم انواع غذاها و دسرها آموزش داده شد. اين اردو به اندازه اي موفق بود كه از آن به بعد به طور پيوسته برگزار مي شود.
اين آشپز كوچولو روز قبل از اردو تمام مواد لازم را جمع كرده و دستپخت خودش را امتحان مي كند تا روز بعد هيچ نقصي وجود نداشته باشد.
براي هر اردوي يك هفته اي 175 دلار به ازاي هر نفر دريافت مي شود و اين كار تبديل به يك درآمد خوب شده است. در ضمن اين اردو بروشور و وب سايت خاص خودش را نيز دارد.
و اين موفقيت بزرگي براي دختر نوجواني كه «عاشق آشپزي» است و مي خواهد «هميشه آشپزي جزوي از زندگي او باشد»، محسوب مي شود.

  


كمي بيشتر درباره ابن سينا بدانيم؛ او جانشين فارابي بود!

 

زينب حاجي محمد زاده

درباره ا
1. متولد سال 370 هجري شمسي در بخارا.
2. در سن 10 سالگي قرآن را حفظ كرده بود و صرف و نحو را بخوبي مي دانست.
3. او را جانشين فارابي و بزرگترين نماينده حكمت در جهان اسلام برشمرده اند.
4. حدود 450 كتاب تأليف كرده كه دو جلد آن از اهميت خاصي برخوردار است . «قانون» در علم پزشكي و «شفا» در فلسفه.
5. در 18 سالگي تمامي علوم دوره خودش را فرا گرفته بود.
6. در همان 18 سالگي حاكم زمان خود را كه بيماري مهلكي داشت، درمان كرد و بسيار مورد احترام قرار گرفت و به كتابخانه دربار پا گذاشت.
7. در 19 سالگي پدر را از دست داد و زندگي در زادگاه برايش بسيار سخت شد.
8. به دليل رد سمت وزارت، چهار ماه به زندان حاكم همدان محكوم شد و پس از آن با لباس مبدل به اصفهان فرار كرد.
9. در سال  428 به همدان رفت و از بيماري كه سالها رنجش مي داد، فوت كرد.
10. در زبان فارسي او را به نامهاي ابن سينا، پورسينا و يا شيخ الرئيس مي شناسيم.
سفري پر از شگفتي
من اين بار سفر مي كنم و مي پرسم از شما و عطشي تمام نشدني از دانستنيهاي پي در پي من. از شمايي مي پرسم كه حتي الان پس از گذشت اين همه سال هموطنانم نام شما را با افتخار صدا مي كنند.
من از پدر ومادرتان مي پرسم، از تمام تلاشهاي جبران ناپذيرشان مي پرسم و شمايي كه به حق خيلي خوب از پس تمام مشكلات برآمديد. من از علم مي پرسم از رياضيات، هندسه، فلسفه، منطق و در نهايت طب، رشته اي كه هوش سرشارتان را براي دركش صرف كرديد.
من از استادان بزرگي مي پرسم كه همگي به اتفاق پس از مدتي از هوش بي اندازه شما حيرت مي كردند و از پشتكاري كه هيچ گاه به نا اميدي تبديل نشد.
من به شما سفر مي كنم و ياد كتاب مابعدالطبيعه مي افتم و با تصور دانش شما و اطلاع از بي دانشي خودم، ياد فاصله هايي مي افتم كه شايد هيچ وقت تمام نشود.

  


هزار و يك دليل ...

 

*ايرج نويسا
اينجا راديو بادبادك است. دوستان عزيز نوجوان، دختر خانمها، آقا پسرها سلام! وقت بخير.
(موسيقي)
احوالتون چطوره؟ هفته اي كه گذشت راضي كننده بود؟ البته بايد راضي كننده باشد چون هفته اي از فصل قشنگ پاييز را پشت سر گذاشتيم و نمي دانيد چقدر خوشحالم كه هنوز هفته هاي زيادي از اين فصل زيبا باقي مانده است.
(موسيقي)
جناب اخوان ثالث مي گويد: «باغ بي برگي، خنده اش خوني است اشك آميز/ جاودان با اسب يال افشان زردش مي چمد در آن / پادشاه فصلها؛ پاييز»
(موسيقي)
به هر حال من پاييز را خيلي دوست دارم. به خاطر خيلي چيزهايش مثل برگهاي رنگارنگ و مثل باران، پاييز را به هزار و يك دليل دوست دارم كه يكي از اين دلايل در راه است.
(موسيقي)
مثل اينكه گزارشگر برنامه را خيلي وقت است كه پشت خط نگه داشته ام. گزارش را با هم بشنويم، باز من دوباره در خدمت شما خواهم بود.





«به گزارش راديو بادبادك»
از آمار و برنامه ريزي تا يانگوم!
سلمان يزدي
سلام به تمام دوستان بادبادكي من، اميدوارم حالتان خوب باشد و ايام به كامتان، در اولين روز ماه آبان هستيم و به همين سرعت يك ماه از سال تحصيلي گذشت. امروز در تقويم، به اسم روز آمار و برنامه ريزي است، از آن جايي كه تمام نوجوانان اهل برنامه ريزي و آمار هستند، مي خواهيم از آن ها درباره آمار و برنامه ريزي بپرسيم، همراه ما باشيد؛
سلام دوست عزيز، من گزارشگر راديو بادبادك هستم.
* لطفاً خودت رو معرفي كن؟
** به نام خدا، من محمد حيدري هستم.
* امروز روز آمار و برنامه ريزيست، كمي مورد امروز را براي ما توضيح مي دهي؟
** بله، خيلي سؤال ساده اي پرسيديد، فكر مي كنم منظور از آمار، جمع كردن آمار براي مسابقه فوتبال بين محله ها در كوچه ها باشد، يا اينكه جمع كردن آمار براي كسي كه به بچه هاي محل ما گفته: بالاي چشمت ابروست.
* اگر مي توني كمي واضح تر صحبت كن؟
** ما وقتي مي خواهيم، فوتبال بازي كنيم، مي ريم به بر و بچ زنگ مي زنيم، يا اينكه بچه ها رو مي فرستيم برن دم خونشون و بگن كه فلان ساعت، سر كوچه فلان بيا فوتبال، يا اينكه اگر بخواهيم يك كسي رو گوشمالي بديم با هفت، هشتا از بچه ها مي ريم تو محلشون و كمي حالش و مي گيريم، به اين مي گن، جمع كردن آمار!
خيلي ممنون
* سلام دوست عزيز، من گزارشگر راديو بادبادك هستم. لطفاً خودت رو معرفي كن؟
** من مهتاب عمراني هستم.
* امروز روز آمار و برنامه ريزيست، كمي درباره امروز مي توني توضيح بدي؟
** در مورد آمار اطلاع زيادي ندارم، اما فكر مي كنم منظور از برنامه ريزي اين باشه كه تا كي بريم مهموني يا اينكه جمعه شب ها با خانواده سريال يانگوم نگاه كنيم، يا كي با بر و بچ بريم پارك و كمي تخمه بشكنيم.
خيلي ممنون
خوب دوستان عزيز، من كه كمي هيجان زده شدم از اين برنامه ريزي دوستان، خيلي دوست داشتم با چند تا از نوجوان هاي ديگه هم صحبت كنم، اما مثل اينكه به تلفن همراه آقاي نويسا، پيامك زدن كه اگه گزارش قطع نشه، برنامه براي هميشه قطع ميشه !براي همين من هم سريع خداحافظي مي كنم تا به آمار بر و بچ براي رفتن به سينما برسم.
تا هفته بعد خدانگهدار.

(موسيقي)
اينجا راديو بادبادك است تنها راديو نوشتاري جهان!
(موسيقي)
امروز انگار من خيلي احساساتي و هيجان زده شده ام. نمي دانم به خاطر پاييز است يا باران يا آن علت دوست داشتن اين فصل كه هنوز نيامده است؟ اما به هر حال پاييز قشنگ است.
(موسيقي)
خاطرتان هست هفته گذشته با هم درباره كار گروهي در كشورمان حرف زديم و گفتيم كه در بسياري از مواقع پاي اين كار گروهي مي لنگد؟ تماسهايي داشته ايم از برخي از دوستان شنونده كه نسبت به اين بحث ابراز علاقه كرده اند و خواسته اند اين مبحث را دقيق تر و موشكافانه تر بررسي كنيم. به همه اين عزيزان و دوستان ديگري كه شايد همين نظر را داشته، اما موفق به تماس نشده اند، مي گوييم چشم. به اميد خدا به زودي اين بحث را جدي تر پيگيري خواهيم كرد. لطفاً كمي منتظر بمانيد. فقط كمي.
(موسيقي)
قرار است با هماهنگي تهيه كننده برنامه و ساير دوستان بحثهايي جدي درباره نقاط ضعف و قوت كار گروهي داشته باشيم كه اين البته براي شما هم مي تواند بسيار مفيد باشد؛ چون اگر حتي تا حالا هم كار گروهي را نكرده باشيد بايد كم كم به فكر شروع آن باشيد.
(موسيقي)
پس تماس خودتان را با برنامه قطع نكنيد و هرگونه پيشنهادي كه در اين زمينه داريد، با ما در ميان بگذاريد ما مانند گذشته منتظر تماسهاي گرم و صميمي شما هستيم. مرحمت شما زياد، جلوه شما برقرار و به اميد ديدار. در پناه حق باشيد.

  


كي بود كه گفت: آخ؟

 

افروزه ارزه گر

صبح جمعه بود. چشمهايم هنوز خواب بودند، اما گوشهايم مي شنيدند.
مامان مي گفت: امروز يك عالمه كار داريم. تازه اگر همه با هم كمك كنيم، باز هم تا شب طول مي كشه.
عزيز جون گفت: من هم يك عالمه كار دارم. چند تا تلفن بايد بزنم، خيلي وقته از خانوم شوقي خبر ندارم. چند جا هم بايد سر بزنم، اين دفعه اگر مهموني زهرا خانوم رو نرم، خيلي ناراحت مي شن و ديگه دوره نوبت ما بشه نميان. فقط ديگه كمر براي خريد ندارم. اين دخترت كي بيدار مي شه؟
نمي دانم مامان آه كشيد يا نفس عميق بود. مطمئن بودم اگر چشمهايم را باز مي كردم، مي ديدم كه همه به من نگاه مي كنند و توقع دارند تمام كارهاي نيمه تمام يك هفته را تمام كنم. براي همين نيمه خواب بودن را با تمام سر و صداهاي اخبار تلويزيون، نصيحتهاي عزيز و سفارشات مامان ترجيح دادم.
اگر گرسنگي و ضعف صبح روزهاي جمعه نبود، باز هم دلم نمي خواست از جايم بلند شوم. صداي پاشو پاشو پاشو پاشو كار داريم، مثل ميخ توي سرم بود. ديدم اگر بلند شوم، اول اين است كه بايد سر و صورتم را بشويم، مثل بچه هاي خوب مسواك بزنم، صبحانه ام را خودم آماده كنم و بعد گردگيري و جارو برقي و كار و كار و كار. بنابراين بدون اينكه چشمهايم را باز كنم، گفتم: آخ دلم.
هنوز آخ و ناله ام به نيمه نرسيده بود كه عزيز جون با نگراني پرسيد: چي شده ننه؟
گفتم: دلم درد مي كنه.
عزيز جون گفت: بايد بارهنگ بادوم بخوري. مقويه. ضعف كردي.
از شما چه پنهان دست همه به بارهنگ بادومهاي عزيز نمي رسد و از آن جمله چيزهايي است كه ناياب است و برايش سر و دست مي شكنيم.
توي دلم گفتم: آخ جان! و بلند ناله زدم: آخ سرم!
مامان با عجله پرسيد: چي شده؟ سرت هم درد مي كنه؟
گفتم : آ آ آ آ خ خ خ خ .....
مامان دستش را روي پيشاني ام گذاشت و گفت: ديشب درست و حسابي شام نخوردي. دير وقت هم خوابيدي. قندت نيفتاده پايين؟ الان برات يك ليوان شير كاكائوي شيرين با كيك ميارم. اگه حرف گوش كن باشي، زود خوب مي شي.
توي دلم گفتم: آخ جون! و داد زدم: چشمام ... سياهي مي ره چشمام.
خودم هم باور كرده بودم كه تمام بلاها صاف خورده است توي دل و سر و چشم من.
عاليه خانوم هم از توي آشپزخانه آمد به اتاقم و گفت: شير كاكائوت رو كه خوردي برات آب هويج درست مي كنم. توي برنامه خانواده مي گفت واسه قوت چشم خوبه.
در همين بين نسخه پيچي ها بود كه دايي جان بدون اهل و عيالش سر رسيد. حال و روزم را كه ديد، گفت: خدا شانس بده. باور كنين من هم سر و كله ام درد مي كنه. به من هم از اين چيزها مي دين؟
عزيز جون چنان چشم غره اي به دايي رفت كه دايي لام تا كام حرف نزد و سرگرم روزنامه خواندن شد.
از اينكه امروز نتوانستم در كار خانه كمك كنم يك معذرت خواهي دسته جمعي كردم و خب جوابي هم نشنيدم. نگاهي به آب هويجم كردم كه براي قوت چشمهايم بسيار مفيد بود .
ناگهان صداي زنگ تلفن به صدا در آمد. دايي مثل برق افتاد روي تلفن. تلفن را برداشت و يك احوالپرسي چرب و نرم كرد و بعد گفت: بله بله هستن، ولي حالشون خوب نيست. نمي تونن از جا بلند بشن. سر و كله و كمر و دلشان هم درد مي كند ... نه نه ... اصلاً نمي تونن بيان ... لطف كردين، خداحافظ .
گفتم: كي بود؟ دوست من بود؟ چه كارم داشت دايي؟
دايي جان صفحه روزنامه را ورق زدند و گفتند: آره جانم. اما بخواب. با اين حال بدت كه نمي توني باهاشون كوه بري.
مثل تير از جا پريدم و تلفن را از دايي گرفتم. بالا و پايين پريدم و جيغ و داد كردم و گفتم : كلي منتظر همچين روزي بودم. شما كه نمي دونين چه خوش مي گذره. الان خودم بهشون زنگ مي زنم، مي گم حالم خيلي خوبه، دارم ميام.
همين طور كه داشتم عرايض بلند بالايي براي دايي جان مي گفتم، ناگهان سكوت اتاق، من را سر جايم آورد. با تعجب ديدم عزيز جون بارهنگ بادومهايم را مي گذارند سر جايش، دايي جان آب هويجم را سر مي كشند و مامان در حالي كه شير كاكائويم را هم مي زند تا شكرهايش خوب مخلوط شود، آن را ميل مي كند.
خواستم بگويم: نوش جان، كه دايي ليوان خالي را كنار تلفن گذاشت و گفت: خدا پدر و مادر مخترع تلفن همراه رو بيامرزه كه با يك زنگ من، مريض شفا پيدا كرد.

  


حبه انگور براي چشم بادامي ها

 

يوسف محمد زاده

حتماً شما هم داستان معروف و علمي تخيلي! شنگول و منگول و حبه انگور را شنيده ايد. من كه نقشه ام، شنيده ام شما هم اگر نشنيده ايد، بنشينيد كه مي خواهم اين داستان پرمغز و لطيف را برايتان تعريف كنم.
بله كوچولوهاي عزيز! يك زماني سه تا حيوان مو فرفري ناز به نامهاي شنگول و منگول و حبه انگور بودند كه روزي مامانشان آنها رو تنها مي گذارد و گرگه مي آيد و...
خيلي مي بخشيد كه داستان را قطع كردم، اما نه من شهرزاد قصه گويم و نه شما پادشاهي خونخوار، در ضمن از اينجاي قصه به بعد اصلاً مناسب سن شما نيست. ممكن است داستانش پر از خون و خونريزي و دست و كله بريده شده و گرگي كه گوسفند مي شود و...
حالا مي رسيم به نتيجه گيري داستان. اصلاً هدف من از طرح اين داستان اين بود كه به يك نفر گير بدهم ...مي گيد كي؟ مي گويم حبه انگور. حالا چرا بين اين همه آدم بزرگ به اين پشمالوي فسقلي چسبيدم برمي گردد به خودم. اما مي خواهم بگويم كه همين حبه انگور چه كارهايي كه نكرده كه البته خودتان مي دانيد. اما نمي دانيد كه باعث چه تحولات عظيمي شده است؟! دهانتان بازماند. بله همين جناب حبه انگور را مي گويم (حالا ديگه شد جناب)

بزرگي كه به هيكل نيست!
نمي دانم ولي اگر شما پسرهستيد تا به حال شده كه با دستگاه ايستگاه بازي، كلي فوتبال و بازيهاي بزن بزن مهيج ديگر بازي كرده باشيد و يا اينكه دو سه تا برچسب بزرگ موتور مسابقه اي و يا پرشي را به جاي من (جاي نقشه) به ديواراتاقتان چسبانده ايد. دخترها هم اصولاً آنقدر خرت و پرت با خودشان دارند كه يكي از آنها به كار ما بخورد.
مي گوييد اينها چه ربطي به من و شما دارد! دارد. در واقع همه اينهايي را كه گفتم شما مديون همين حبه انگور هستيد. باز هم كه دهانتان باز ماند. آن حبه انگور داستانها را كه نمي گويم. منظورم كشوري است كه قد وهيكلش در بين كشورها مثل قد و هيكل حبه انگور است در مقايسه با خواهر و برادراش. گرفتيد كه! حبه انگور ما ژاپن است.
اصولاً اسم ژاپن كه مي آيد ذهن همه مي رود طرف تكنولوژي و فناوري و پيشرفت و از اين حرفها. اما نه، اگر شما 50 سال بزرگتر بوديد و نيم قرن پيش را مي ديديد. اگر اسمي از ژاپن هم به گوشتان خورده بود، احتمالاً يا در خصوص فتوحات آنها همراه با متفقين در جنگهاي جهاني اول و دوم بوده يا كمي جلوتر سال1945 بمباران شيميايي هيروشيما و ناكازاكي كه انصافاً ژاپن آن زمان را خرد كرد. حتي قبل از آن مثلاً اگر شما  3000 سالتان بود (مثل اينكه در محاسباتم اشتباه كردم) يا اگر به جاي اجداد هخامنشي تان بوديد و دنبال پيدا كردن خبرهاي داغ آن زمان، مي توانستيد تولد ژاپن را نظاره گر باشيد. ژاپن 3000 ساله كه مدتها تحت سلطه «شوگونها» بود و مردم آن خيال مي كردند كشورشان كه متشكل از چهار جزيره هوكايدو، هونشو، شيكوگو و كيوشو است، الهه هاي خورشيدي آنها را به وجود آورده اند. پس از آن ژاپن طي سالها جنگ داخلي از هم پاشيد و يكپارچگي خود را از دست داد. تا 150سال پيش كه با روي كار آمدن امپراطور ميجي كم كم اين كشور اتحاد خود را بازيافت. كارخانه هاي مدرن شروع به فعاليت كردند و بانكهايي براي ترميم اقتصاد كشور تأسيس شد و بعد از آن هم جنگهاي جهاني اول و دوم كه همراه با ديگر كشورهاي متفق در اين جنگ پيروز شد. اما طولي نكشيد كه همين ياران همپيمان به سركردگي آمريكا آمدند و ريختند و كشتند و بردند. با بمباران ژاپن در سال 1945 براي ژاپن همه چيز از نو شروع شد.
ناراحت نشويد خبرهاي خوش براي چشم باداميها در راه است.
ژاپن از همان زمانهاي دور بزرگترين ناوگان صيادي جهان را در اختيار داشت. و البته در اين كشور بيشترين نيروي كار انساني هم به كار صيادي و در بخشهاي مختلف آن مشغول بودند و هستند كه علت اصلي آن كمبود زمين براي كشاورزي و دامداري است؛ به طوري كه ژاپني كه از بزرگترين قدرتهاي اقتصادي دنياست و صادرات وسايل الكترونيكي و ماشين آلات صنعتي دارد، گاهي براي تهيه مواد غذايي به مشكل مي خورد و مجبور به واردات اين مواد مي شود. بله ديگر كشوري كه 1600 كيلومتر گستردگي آن از شمال هوكايدو تا جنوب كيوشو ادامه دارد و بيشتر آن كوهستان و جنگل است، كجا جا دارد كه كشاورزي كند. هر روز هم كه مثل نقل و نبات زلزله و طوفان موسمي مي ريزد بر سر چشم باداميها. البته آنها هم دست طبيعت را خوانده اند. واقعاً كه اين حبه انگور به دنيا آمده است براي تحمل مشكلات و فكر كردن براي پيدا كردن راه حل آن. شما چه مي گوييد؟

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com