|
* جواد صبوحي
«هنوز وقتي چشمم به اف اف ساختمان شماره 2 خيابان نظامي آن زمان و شهيد آرا كليان فعلي مي افتد، به ياد عباس حري مي

افتم كه با هم آن را خريديم و نصب كرديم. همچنان كه وقتي قدم به ساختمان انجمن حكمت و فلسفه مي گذارم به ياد عبد الحسين آذرنگ مي افتم كه با وانت موسسه مطالعات اسلامي با هم رفتيم و موكت خريديم و نصاب هم با خود آورديم كه آن ساختمان را مفروش سازد. اين را بدين جهت ياد كردم كه كساني كه در علم و دانش استواري و استحكام داشته باشند از هيچ كاري كه به پيشبرد علم بينجامد، دريغ ندارند. آنچه «دكترمهدي محقق» رئيس هيات مديره انجمن آثار و مفاخر فرهنگي به بهانه سالروز تولد استاد حري و هفتاد سالگي ايشان مي گويد، بهانه ديگري است تا بار ديگر ضمن تورق زندگي مفاخر بي ادعاي اين مرزو بوم، به راهي كه در رسيدن به قله هاي بلند علمي كشورمان در پيش داريم، نگاهي دوباره اندازيم. استاد دكتر عباس حري ميهمان اين هفته «فرهيختگان» است تا خود ازراهي كه پيموده است برايمان بگويد.
آقاي دكتر، مايليم در ابتداي اين گفتگو ما را به كوچه هاي باصفاي روزهاي كودكي و نوجواني تان ببريد. من در پانزدهم اسفند سال1315 در خانواده اي روحاني در مشهد به دنيا آمدم. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در همان شهر گذراندم. پس از گذراندن سه ساله اول دبيرستان- كه آن زمان «سيكل اول» مي گفتند- وارد دانشسراي مقدماتي شدم و پس از اتمام دوره دوساله دانشسرا براي معلمي در يكي از روستاهاي كاشمر(در جنوب خراسان) مأموريت يافتم. در واقع، در سال1335 بود كه به جرگه معلمي پيوستم. پس از طي دو سال خدمت در روستا به شهر كاشمر منتقل شدم و هفت سال در آنجا خدمت كردم. طي اين مدت مدرك ششم دبيرستان را كه آن زمان «ديپلم كامل» مي گفتند، به صورت آزاد گرفتم و به فراگيري زبان انگليسي نيز پرداختم. زبان خارجي مرسوم آن زمان فرانسوي بود و زبان انگليسي تازه باب شده بود. در سال1342 ازدواج كردم و در سال1345 به مشهد انتقال يافتم و در همان سال در آزمون ورودي دانشگاه مشهد شركت كردم. در رشته تاريخ، رتبه اول و در زبان و ادبيات انگليسي، رتبه پنجم را احراز كردم. بنا به علاقه اي كه داشتم، وارد رشته زبان و ادبيات انگليسي شدم و در سال1349 مدرك ليسانس خود را گرفتم. پس از فراغت از تحصيل، در همان سال طبق درخواست خودم به تهران انتقال يافتم. در سال1350 در آزمون ورودي فوق ليسانس كتابداري دانشگاه تهران شركت كردم و پذيرفته شدم و در سال1352 مدرك فوق ليسانس كتابداري را گرفتم. در سال1353، از آموزش و پرورش (وزارت فرهنگ آن زمان) به دانشگاه تهران انتقال يافتم و به عنوان مربي، در گروه كتابداري اين دانشگاه، به تدريس پرداختم. چه شد كه به آمريكا رفتيد؟ در سال 53 از سوي دانشگاه، مأموريتي يك ساله براي توسعه اطلاعات خود به ايالات متحده گرفتم و در همان اوان در آنجا و در «دانشگاه كيس وسترن» براي مقطع دكتري نام نويسي كردم و پذيرفته شدم. از فرصت استفاده كردم و در مدت چهارده ماه درسهاي دكتري را با موفقيت گذراندم. براي بنده، دوره بسيار سازنده اي بود و تقريباً تمام اوقات من، به جز ساعات درس، در كتابخانه مي گذشت. اما طبق مقررات بايد بازمي گشتم؛ تا اينكه در سال1358 براي تكميل دوره و گذراندن رساله، مجدداً عازم همان دانشگاه شدم كه سرانجام در سال1360 با مدرك دكتري به كشور بازگشتم. از روزهاي معلمي تان در روستا برايمان بگوييد معلمي را در سنين نسبتاً پايين آغاز كردم. نوزده سال و نيم داشتم كه وارد شغل معلمي شدم، آن هم در روستايي كه از حداقل امكانات برخوردار بود. راهي صعب العبور داشت كه به جز با الاغ و قاطر امكان تردد نبود. سرماي آن تا مغز استخوان نفوذ مي كرد و بخش عمده اي از سال به دليل برف و يخبندان، راه آن با شهر مسدود مي شد. و مردم بايد با آنچه در داخل روستا داشتند، مي ساختند. از برق خبري نبود و با بسته شدن راه ها حمل سوخت (نفت) كه به وسيله پيت حلبي و با الاغ بايد از شهر مي آوردند، متوقف مي شد. بايد سرشاخه ها را مي سوزانديم و زغال درست مي كرديم تا از چيزي شبيه كرسي استفاده كنيم. اينكه به صورت جمع اشاره مي كنم، چون مردم روستا هم بايد چنين مي كردند. در اين روستا فقط يك دكان بود كه همه چيز در آن فروخته مي شد. منظورم از همه چيز، همانهايي است كه در روستا قابل فروش بود. سبزي و ميوه و اين نوع كالاها فروشي نبود. چون سبزي كه اساساً مرسوم نبود، ميوه هم همان چيزي بود كه هر كس در باغ خود داشت. معلم يا كسان ديگري كه مأمور دولت بودند، دسترسي به چنين چيزهايي نداشتند. بيشتر اجناس دكان، قند و شكر و چاي و سيگار و توتون و چوبك و برخي چيزهاي مشابه بود. نفت هم اگر به روستا مي رسيد، در همين دكان فروخته مي شد. با اينكه مردم روستا باغدار بودند و گوسفند هم داشتند، اين هر دو سرمايه زندگي آنها بود، پس بايد آنها را براي فروش نگه مي داشتند. فروش در داخل روستا، به صورت پاياپاي بود؛ يعني جنس در مقابل جنس مبادله مي شد. اما فروش عمده مردم به شهر بود. يعني بايد كالاي خود را مي بردند و در شهر مي فروختند. به همين دليل، انتظار دسترسي به گوشت هم نبايد مي داشتيم. هر پنج شش ماه يك بار به قول خودشان كشتار مي كردند و آن هم وقتي كه گوسفند يا بزي به كارد مي آمد؛ يعني مريض مي شد و ناگزير بايد ذبح مي شد. چون مردم روستا خودشان چندان مشتري گوشت نبودند، به معلم و ژاندارم و پزشكيار و مانند آن خبر مي دادند كه گوشت در ميدان روستا براي فروش آماده است. پول در دست و بال مردم نبود. وجه كارنامه دانش آموزان را كه آن زمان دو ريال مي شد، به صورت جنس مي دادند و مناسب ترين آنها تخم مرغ بود. مادر دانش آموز، زماني كه مي خواست فرزندش را در هر سال ثبت نام كند، دو عدد تخم مرغ به جاي دو ريال پول مي داد. آخر، من هم مدير بودم، هم معلم چهار كلاس و هم احتمالاً خدمتگزار. تخم مرغها را كه نمي توانستم به شهر بفرستم و وجوه كارنامه ها را تصفيه كنم. بايد آنها را مصرف مي كردم و از حقوقم پول كارنامه ها را به شهر مي فرستادم. تنها خوراك گرم من غذايي بود كه با تخم مرغ درست مي شد. يك بار نيمرو، يك بار خاگينه، يك بار عسلي و يك بار سفت. چند ماهي كه گذشت احساس كردم بدنم كهير مي زند. كبدم از اين زندگي تخم مرغي خسته شده بود. غير از آن، مي شد از ماست و شير هم استفاده كرد. تنهايي، سرما، بي غذايي، دوري از خانواده و محيط بسته روستا، براي مدتي طولاني بسيار رنج آور بود. اين همه بخشهايي بود كه با توجه به مجال موجود كفايت مي كند.
امروز معلم و محصل اين معنا را تجربه مي كنند؟ تدريس، امروزه معنايي متفاوت يافته است. تدريس، در واقع، نوعي تعاطي انديشه ميان معلم و محصل است. تفاوت نمي كند كه اين تعاطي و تعامل در چه مقطعي روي مي دهد. تدريس به معناي انتقال دانش معلم به محصل نيست، بلكه شناساندن راه هاي دانش اندوزي است. بسيار اهميت دارد كه معلم به محصلان خود تفهيم كند كه آنچه وي مي داند تنها دانش او به عنوان يك فرد است و نه بيشتر. راه آزمون سخنان و مراجعه به منابع ديگر است. معلمي كاري جز راهنمايي محصل به گستره وسيع دانش و معرفت نيست. حتي رسالت كتاب درسي نيز طرح كليات به عنوان ارايه رئوس مطالب است تا محصل بداند چگونه و با استفاده از چه روشي بايد به پيگيري مباحث بپردازد. تلقي اينكه دانش يك حوزه را (تفاوت نمي كند كه فيزيك باشد يا زيست شناسي و يا جامعه شناسي) مي توان در كتاب درسي واحدي يافت، تلقي اي است كه بسيار خطرزاست و بايد از آن دوري جست. همه اين جريانها، پيش نيازهايي نيز دارد. از جمله اينكه معلمان بايد به گونه اي ديگر تربيت شوند، درسنامه ها بايد بازآفريني شوند، و نظام آزمون نيز بايد دگرگون شود. به بيان كلي تر، سياست آموزشي در همه مقاطع تحصيلي بايد مورد بازنگري قرار گيرد. آن وقت است كه نظام آموزشي، رابطه معلم و محصل، و نقش تعليم و تحصيل از نظام ارباب و رعيتي خواهد بريد. در نهايت، بايد اين نكته را جدي گرفت كه علم و معلمي گرچه هم ريشه اند، اما هم نقش نيستند. عالم بودن و معلم بودن الزاماً يكي نيست. ممكن است عالم برجسته اي باشيم ولي معلم موفقي نباشيم. اين امر بخصوص در دانشگاهها كه هنوز مركب مدرك فرد خشك نشده، راهي كلاس درسش مي كنيم، بسيار حايز اهميت است.
با تمام آنچه گفتيد، دوست داريد دوباره روزهاي سخت سال 35 را دوباره تجربه كنيد؟ ببينيد، لازم است يك نكته را عرض كنم. در «گذشته» خاصيتي است كه معمولاً دردها و دشواريهاي آن در طول زمان فراموش مي شود و آنچه مي ماند خاطره است و خاطره ها هم شيرين اند. به همين دليل، چون آنچه از گذشته مي ماند ياد آن است نه عين آن، داوري كمي دشوار است كه بگويم چه نظري دارم. تنها مي توانم بگويم كه دوره اي بود كه بسيار مرا ساخت. اينكه چگونه ساخت و چرا به اين باور رسيده ام، تفصيل بيشتري مي طلبد و باشد تا مجالي ديگر.
نوشتن را از چه زمان شروع كرديد، از اولين كارهايتان برايمان بگوييد . نوشتن را از دوره دانشسراي مقدماتي آغاز كردم. اولين كارم را در روزنامه ديواري دانشسرا در سال1334 منعكس كردم و آن خاطرات سفر يا گردش علمي در خطه شمال بود. در آن ايام دانشسرا ما را- يعني دوره ما - به گردش علمي دو هفته اي نوروز برد، من خاطرات آن را همراه با عكس هايي كه گرفتم يادداشت مي كردم. هنوز هم دفترچه آن خاطرات را دارم. گهگاهي شعر هم مي گفتم، ترجمه هم مي كردم، داستان هم مي نوشتم. چندين كتابچه از اين نوع كه به صورت دستنوشته است دارم. اما اولين كار منتشر شده ام مقاله اي انتقادي درباره حقوق معلمان بود كه در سال اول معلمي ام (سال1335) در روزنامه خراسان منتشر كردم. بعدها با مجله فردوسي همكاري داشتم و داستان و ترجمه براي آن مجله مي فرستادم كه چاپ شده و از هر يك نسخه اي در آرشيو خودم دارم. به تهران كه آمدم در دوره فوق ليسانس كارهايم را جدي تر دنبال كردم. از دوره فوق ليسانس به بعد در دوره معلمي دانشگاه، اين كار شتاب بيشتري گرفت كه سياهه آنها منتشر شده و به تكرار نياز ندارد.
كدام يك از اين كارها را بيشتر مي پسنديد و برايتان ماندني تر است؟ پاسخش كمي دشوار است. آنچه هر فرد توليد مي كند، نقش فرزند او را دارد و هر كس فرزندان خود را دوست دارد، كوچك و بزرگ يا دختر و پسر تفاوتي ندارد. بنابراين، شايد مشكل باشد كه پسند خود را بر اثري خاص متمركز كنم. داوري در اين باره را بايد به مخاطبان و استفاده كنندگان واگذاشت. اما يك چيز را مي توان مشخص كرد و آن اينكه هر مقاله يا كتابي از حال و هواي زمان تدوين اش تأثير پذيرفته و از طريق تحليل آنها مي توان نگاه هر فرد را در حال و هواي پيراموني آن اثر دريافت. سه چيز در مباحث مورد توجه من قابل تشخيص است. يكي در مورد نفس نوشتن (كه نمونه آن در مقاله «تأليف از نظر ابن خلدون» آمده)، ديگري استناد در آثار علمي (كه در مقاله «تحليل استنادي و شباهتهاي متعدد» آمده است). آنچه امروز با مفهوم علم سنجي مسأله روز شده، ريشه در استناد و تحليل استنادي دارد كه از حدود 28 سال پيش به آن توجه داشته ام و پايان نامه دكتري من نيز در اين زمينه است و مقاله تحليل استنادي (پيشگفته) در سال1363 يعني حدود 23 سال پيش در مجله نشر دانش منتشر شده و مباني آنچه در علم سنجي امروز مطرح مي باشد، در آن اثر عنوان شده است. در آن مقاله اشاره كرده ام كه آنچه از دهه1960 در دنيا عنوان و دنبال شده، به شيوه اي نظام مندتر و با روشهاي علمي زمان خود مفهوماً در علم الحديث در چندين قرن قبل در حوزه علوم اسلامي كاملاً شناخته بوده است. به هر حال، اين آثار موجود است و افراد علاقه مند مي توانند به آنها مراجعه كنند.
در اين دوره، مسؤوليت كار اجرايي هم قبول مي كرديد؟ در دوره اي كه در آموزش و پرورش بودم. به جز تدريس، يك دوره معاون دبيرستان فني و حرفه اي بودم در دوره معلمي دانشگاه نيز كار اجرايي متعدد داشته ام، از جمله مي توان به مديريت گروه، معاونتهاي آموزشي، تحصيلات تكميلي، و پژوهشي و سرپرستي كتابخانه دانشكده اشاره كرد. همزمان سردبيري مجله علمي پژوهشي را نيز داشته ام. اگر مشاركت در سياستگذاريها، عضويت در مجامع و جلسات مختلف را هم نوعي كار اجرايي تلقي كنيم، تعداد و تنوع آنها اندك نيست و در كارنامه علمي من كه منتشر شده به تفصيل آمده است و به آنچه در خارج از دانشگاه نيز كرده ام اشاره هايي دارد. اما اين كارهاي «اجرايي»، به معنايي كه مرا از كار علمي ام باز بدارد نبوده است؛ بلكه در پيوند و همسو با كارهاي علمي و آموزشي ام بوده و در واقع به نوعي يافته هاي علمي را در بستر واقعي به تجربه گرفته است. هر يك از كارهاي اجرايي مورد اشاره و تجربه هاي آنها، بحثها و چالشهايي را مي طلبد كه در اين مختصر مجال آنها نيست.
آقاي دكتر، نگاه نظام فرهنگي ما به كار و حرفه كتابداري را چگونه مي بينيد؟ متأسفانه اين نگاه نه معقول است و نه پسنديده، و جالب اينجاست كه اين نگاه متعلق به فرهنگي است كه پيشينه پرافتخار آن همه جا با كتاب و كتابخانه عجين بوده است. تمدن و فرهنگ درخشان ايران در گذشته مرهون كتابخانه هايي است كه دانشمندان از آنها بهره مي برده اند، هم اكنون هم هر كس بخواهد در راه ارتقاي دانش و فرهنگ خود تلاش كند، ناگزير از استفاده از كتابخانه است، چون ديگر امكان آن نيست كه هر فرد همه منابع مورد نياز خود را در طول عمر علمي و پژوهشي خويش به طور اختصاصي در محل كار و زندگي اش نگه دارد. كتابخانه ها فاصله زماني گذشته و حال را با گردآوري، سامان بخشي، و در اختيار قرار دادن منابع گذشته و امروز، از ميان برداشته اند. همان قدر مي توان به سهولت به كتاب قانون ابن سينا دست يافت كه به آخرين يافته هاي پزشكي امروز. امروزه هيچ دانشمندي از مراجعه (حضوري يا غيرحضوري) به كتابخانه ها بي نياز نيست. بخصوص رويكرد ميان رشته هاي امروز در حوزه هاي مختلف علمي، نياز به مراجعه به كتابخانه ها و پايگاه هاي مختلف اطلاعاتي را اجتناب ناپذير كرده است. اين همه مرهون تلاش كساني است كه ما آنان را با نامهايي چون كتابدار، اطلاع رسان و مانند آن مي شناسيم. اين افراد بايد آثار را به گونه اي علمي «شناسايي» و «سامان دهي» و آماده «بازيابي» كنند و آنچه در قالب اين سه مفهوم كوتاه به سرعت از آن مي گذريم، دانش تخصصي، مهارت ويژه و توانايي حرفه اي خاصي مي طلبد كه به جز در نظام دانشگاهي قابل حصول نيست و در نظام دانشگاهي اين رشته را با نام «كتابداري و اطلاع رساني» مي شناسند. ارزشگذاري منابع، مباحث مرتبط با زبان شناسي، كشف و بازنمايي درونمايه اطلاعاتي آثار، آگاهي از قابليتها و ضعفهاي فهم انسان، و سرانجام، داشتن شناخت نسبت به فرايندي ارتباطي كه پيوند ميان اين حلقه ها را تضمين مي كند، سبب شده اين رشته ناگزير باشد نگرشها، يافته ها، مدلها و روشهاي تجربه شده در عرصه هاي مختلف علمي را به خدمت بگيرد تا به توفيقي نسبي در فعاليتهاي حرفه اي خود دست يابد؛ و در اين همه كاري است كارستان. نگاه مردم نسبت به اين رشته اغلب صوري است. از برآيند اين فعاليتها چيزي جز تعدادي قفسه كه در هر يك تعدادي كتاب چيده شده و افرادي نيز در آنجا به كارهايي نه چندان آشنا سرگرم هستند، نمي بينند. اين نگرش سطحي به اين مي ماند كه فيزيك را در «دستگاه تراش»، شيمي را در «مايع ظرفشويي» و پزشكي را در «قرص ضد تهوع» خلاصه كنيم و داوري ما نيز بر اساس همين گونه خروجي ها باشد. ما كمتر عادت كرده ايم كه پديده ها را ژرف تر مشاهده كنيم. ناژرف نگريهاي ما داوريهاي ما را نيز شتابزده كرده است. چشمها را شست، بايد جور ديگري ديد.
دانشجويي و دانش آموزي امروز با آنچه شما در دهه 30 و 40 آن را تجربه كرديد چه تفاوتي دارد؟ من دانشسراي مقدماتي را كه تمام كردم معلم شدم. مي دانيد كه دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به اين منظور طراحي و ايجاد شده بود كه افراد را براي معلمي آماده كند. به نظر من دوره بسيار سازنده اي بود كه به ما آموخت معلمي چيست و چگونه بايد معلمي كرد. 9 سال در شهرستان خدمت معلمي كردم و پس از انتقال به مشهد و پذيرش در دانشگاه، تحصيلات دانشگاهي خود را آغاز كردم. يعني دو سال آموزش معلم شدن و نه سال نيز تجربه معلمي سبب شده بود كه نگاه من به استادانم در مقابل دانشجويان كه به طور پيوسته يا با اندكي فاصله وارد نظام دانشگاهي شده بودند تفاوت مي كرد. من استادانم را با عينك معلمي مي ديدم، خواسته يا ناخواسته شيوه هاي كارشان را ذهناً نقد مي كردم. با چنين عينكي بود كه معدودي از استادانم در مقاطع مختلف مرا تحت تأثير قرار دادند. در دوره كارشناسي، استاداني چون دكتر احمدعلي رجايي و دكتر غلامحسين يوسفي كه هر دو به رحمت ايزدي رفته اند. در كارشناسي ارشد سركارخانم نوش آفرين انصاري و در مقطع دكتري روانشناس دكتر جس شرا و دكتر كزاد راسكي( در ايالات متحده) شخصيتهاي جالبي بوده اند. هم دانش آنان و هم شيوه هاي معلمي شان از نظر من، به عنوان معلم، شايان توجه بود و چنين است كه تا امروز، بارها و به مناسبتهاي گوناگون از آنها ياد كرده ام. اميدوارم آنها كه رفته اند قرين رحمت و آنان كه در قيد حياتند عمري طولاني و پربركت داشته باشند. امروز آنچه ملاحظه مي كنيم، در بهترين حالت، «دانش پذيري» است تا دانشجويي. در مفهوم دانشجويي نوعي فعاليت، جستجو، پويش و كاوش نهفته است و حال آنكه از مفهوم دانش پذيري، بيشتر نوعي دستيابي، انفعال و تسليم به ذهن متبادر مي شود. در معادل سنتي آن، يعني كلمه «طلبه»، نيز مي توان پويش، طلب و جستجو را يافت. اين امر ناشي از دخالت عوامل متعددي است كه در طول زمان، سبب شده است مفهوم ارزنده و كاوشگرانه دانشجو اين چنين دستخوش تحول شود. وقتي مسير اشتغال از دانشگاه مي گذرد، و هر مقطع كه اشباع شد، مقطع بعدي در چشم انداز برنامه ريزي جوانان قرار مي گيرد كه فرصت شغلي بيشتري در آن محتمل است، نفس دانش اندوزي و دانشجويي جاي خود را به «مدرك جويي» مي دهد تا از «مزاياي قانوني آن» بهره اي حاصل شود. نظام ارزشگذاري اجتماعي در اين ميان بي تقصير نيست. حاصل چنين نگرشي كم بها شدن هر چه بيشتر مقاطع بالاي تحصيلي است. به طور مثال، نگاهي به مقاطع دكتري در نظام آموزش عالي بيفكنيد. مقطع دكتري، در اصل به معناي دست يافتن به مرتبه اجتهاد است. آيا در وضعيت كنوني مي توان چنين ادعايي داشت و مصاديقي براي آن جستجو كرد و اگر به چنين جستجويي بپردازيم، به چه سهمي از اين ادعا دست خواهيم يافت. البته در اين امر، هرگز نمي توان نهاد خاصي را نشانه گرفت. نه آموزش عالي به تنهايي، نه نظام شغلي به تنهايي و نه نظام اقتصادي به تنهايي، بلكه نظام اجتماعي در كليتش مسؤول است؛ و هر نهاد به عنوان بخشي از آن، باري از مسؤوليت كلي را برعهده دارد. هرگاه معدود دانش اندوزان مقاطع بالاي دانشگاهي نبودند تا بتوان به آنها دلخوش داشت، جايي براي اميدواري باقي نمي ماند.
گويا شما تلاش زيادي هم در تاسيس بنياد ايران شناسي و ايجاد پايگاه مطالعات ايران شناسي داشته ايد. اين رغبت دليل خاصي داشت؟ زماني كه در آمريكا تحصيل مي كردم، به متون ايران شناسي و آنچه در چارچوب مطالعات ايراني بود، علاقه داشتم. در آن زمان احساس مي كردم منابعي به جز آنچه مورد استناد ايران شناسان قرار گرفته در ايران موجود است و اينكه از آنها استفاده نشده، به دليل ناآگاهي از وجود آنهاست. پس لازم است اين متون و منابع و اسناد به نحوي در جايي ثبت و ضبط شده و براي آگاهي از وجود آنها، در دسترس باشد. اين انديشه پيوسته ذهن مرا به خود مشغول داشت تا اينكه بنياد ايران شناسي تأسيس و از من براي ايجاد پايگاه مطالعات ايران شناسي در مقياسي گسترده دعوت شد و به دليل علاقه قلبي، بي چون و چرا آن را پذيرفتم. اين امر از حدود سال 76 آ غاز شد و تاكنون ادامه دارد و هم اكنون چهارصد هزار ركورد اطلاعاتي شامل كتاب، مقاله، سند، پايان نامه، گزارش تحقيق، نسخه خطي و مواد سمعي و بصري به زبانهاي فارسي، انگليسي، آلماني، روسي و فرانسوي در آن ذخيره شده و در دسترس علاقه مندان است. چنين پايگاه گسترده اي نه تنها در حوزه مطالعات ايراني، بلكه در ساير حوزه ها نيز كم نظير است. البته، دهها نفر در مراحل مختلف كار، ما را ياري مي دهند و يكي از همكاران فاضل من نيز سهم برجسته و شايان توجهي از آغاز تا به امروز در امر سياستگذاري، ايجاد و توسعه اين پايگاه داشته و دارد. اين پايگاه كه هنوز تا رسيدن به كمال نسبي راه درازي در پيش دارد، مي تواند بخشي از غناي علمي و فرهنگي اين سرزمين درخشان و سرشار از يافته هاي علمي و تمدني را براي آيندگان منعكس كند. |