تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
بادبادك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-10-23
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 1آبان ماه 1386

[ هنری ]
 * مصاحبه اي با «ژان لوك گدار» در باب خود و سينمايش؛سينما، چيزي شبيه زندگي است
 * يادداشتي بر مجموعه داستان «اژدهاكشان» نوشته يوسف عليخاني ؛مراقب اژدها باشيد!
 * مستند «يك شب سياه» جايزه «زيتون طلايي» را گرفت
 * برنده نوبل ادبيات: بلر و بوش مصيبت و فاجعه اند
 *
آن انرايت: حاشيه  جايزه  بوكر مثل سيرك است
 * فيلمهاي پويانمايي ايراني در فستيوال «سينه-ژون لايين» فرانسه
 * انتشار رمان «عادت مي كنيم» زويا پيرزاد در پاريس
 * «شمارش معكوس به بهشت» روي ميز تدوين
 * بزرگداشت و چاپ آثار «مكرمه قنبري» در دانشگاه كلمبيا
 * 71 تصويرگر ايراني به كاتالوگ قلم زرين بلگراد راه يافتند

مصاحبه اي با «ژان لوك گدار» در باب خود و سينمايش؛سينما، چيزي شبيه زندگي است

 

ترجمه: امير اطهر سهيلي
ژان لوك گدار، اكنون جزو فيلمسازان كهنه كار و قديمي سينما شمرده مي شود. اگر چه او هيچ گاه موفقيت اولين و جنجال برانگيزترين



اثرش يعني فيلم «از نفس افتاده» را تكرار نكرد، ولي در هر كدام از آثارش، بداعت و نوآوري خود را حفظ كرد. مصاحبه زير گفتگويي است به بهانه آخرين ساخته او، كه بيشتر در باب كليت سينماي اوست. در اين مصاحبه، گدار كه روزي سردمدار جريان «فيلمساز مؤلف و سينماي مؤلف» بوده، اينك خود به عنوان فيلمسازي مؤلف، مورد نقد قرار گرفته است.
***
* به عنوان شروع صحبت بگوييد، چرا «سينما» را به عنوان زبان هنري خود انتخاب كرديد؟
** سينما، تنها ابزاري است كه من مي توانم به وسيله آن، تاريخ را روايت كنم. سينما، تاريخ را از آن خود كرده است، بخصوص در اين قرن.
تاريخ، معمولاً با واژه ها و كلمات ساخته مي شود، ليكن آنقدر كه تركيب صدا و تصوير به واقعيت نزديك هستند، كلمات بوي حقيقت نمي دهند. از زماني كه سينما اختراع شد، توانست تاريخ را فاش كند. وقتي شما از يك اتفاق، يك تصوير داشته باشيد، مي توانيد درباره آن فكر كنيد.
*پس چرا تصاوير فيلمهاي شما، بيش از اينكه واقعي و رئاليست باشند، سمبليك و شخصي اند؟
**خوب، اگر فيلمساز عاشق باشد، سينما، عشق اوست و تنها يك عاشق مي تواند درباره محبوبش اين گونه صحبت كند!
* و فكر مي كنيد ادامه كارتان در سينما چگونه باشد؟
** احساسم مي گويد كه بيشتر به رئاليسم نزديك خواهم شد و كشف خواهم كرد كه واقعيت، فقط واقعيت نيست، بلكه چيزي بيش از آن است، چيزي شبيه متارئاليسم. در اين راه، تلاش خواهم كرد تا هرچه اوتو بيوگرافيك به نظر مي رسد را حذف كنم تا به انديشه و حس خالص برسم.
* به نظر مي رسد شما در كارهاي اخيرتان، بيشتر برمضمون مرگ و زندگي انسان تأكيد كرده ايد. آيا اين بدين خاطر است كه شما احساس مي كنيد مرگ، زندگي را جذاب تر مي كند؟
** بله، به حتم! فكر مي كنم تمام اين جنگهايي كه شاهدش هستيم، گواه اين قضيه اند. مطمئناً نمي شود جلوي مرگ را گرفت. به نظر من، رابطه با مرگ و سخن گفتن در باره آن، نكته مخوف و ترسناكي نيست.
* چرا اينقدر بر فرانسوي بودن خود و در فرانسه ماندنتان متعصب هستيد؟
** نمي دانم! اين نكته خيلي براي خود من هم عجيب است، ولي اين از نوجواني من نشات گرفته. وقتي كشورم تحت اشغال آلمان بود، من يك نوجوان فرانسوي بودم و واقعاً نمي دانستم چه اتفاقي خواهد افتاد. آن زمان روحيه وطن پرستي در ما شكل گرفته بود. بعد از آن، من بيشتر و بيشتر به اين قضيه علاقه مند شدم و اين احساس با احساس شغلي ام در هم آميخت. به نظر من، اغلب سينماگران فرانسوي با آمريكايي ها همدست مي شوند. آمريكايي ها فناوري و تكنيك سينما را دارند، اما سينمايشان جوهره ندارد. آنها ماهيت ندارند و فقط موجوديت دارند. زماني كه آمريكايي ها آغاز به ساخت فيلم كردند، پيشينه و تاريخچه مهمي نداشتند، اما اروپايي ها، زماني كه به سينما دست يافتند، در اوج فرهنگ و تاريخ بودند. مي دانيد، سينما در آمريكا خيلي كاربردي است، يعني يك «شغل» هاليوودي است.
من احساس عجيبي به سينما به عنوان يك حرفه و شغل دارم، اما واقعاً متاسفم از اينكه در آسانسورهاي كشورم فقط موسيقي آمريكايي پخش مي شود. آرزوي شنيدن يك موسيقي غير آمريكايي در اين آسانسورها، هميشه همراه من بوده است. مردم اكنون همين حس را نسبت به سينما دارند. آنها يك فيلم بد آمريكايي را به يك فيلم بد تركي ترجيح مي دهند. نمي دانم چرا، ولي من اين گونه نيستم. من هيچ كدامش را دوست ندارم. فرقي نمي كند كه تركي باشد يا آمريكايي. اگر فيلمي خوب هم باشد، باز هم آمريكايي و تركي بودنش برايم هيچ تفاوتي ندارد و هردوگونه اش را دوست خواهم داشت. شما در زبان انگليسي اي كه اكنون رايج است دقيق شويد. ما ديگر آن زبان انگليسي زيبايي كه در داستانهاي كنراد و شكسپير مي بينيم را نمي شناسيم. اين ماجرا افتضاح است!
* شما فكر مي كنيد سينما مي تواند در اين قضيه راه گشا باشد؟
** نه، اين قضيه تمام شده است... تمام شده...
* شما چگونه فاصله موجود بين زندگي واقعي و زندگي اي كه در فيلمهايتان به نمايش مي گذاريد را از بين مي بريد؟
** در پروژكتور ما پوزيتيو داريم و در دوربين فيلمبرداري نگاتيو. پوزيتيو، اصالت فيلم است. براي تماشاگر، دوربين وجود ندارد. آنها فقط فيلم روي پرده را مي بينند. اين فيلم شبيه زندگي است. شما بايد زندگي كنيد و در كنارش نگاتيوها را با چيزهاي خوب پر كنيد. اين دغدغه حقيقي زندگي است. در زمان مرگ، تمام نگاتيوها ظاهر مي شوند ! به راستي سينما، شبيه زندگي است. زندگي آني نيست كه والدين به ما داده اند، بلكه زندگي چيزي است كه ما خودمان آن را مي سازيم. زندگي بدون مونتاژ اصولي، معنا ندارد.
* به چند دهه قبل برگرديم، احساستان درباره فيلمهايتان چيست؟
** براي من مهم اين است كه همه آنها انجام شده اند! من خيلي خوشحالم و همچنين افتخار مي كنم كه آن فيلمها را در پرونده ام دارم. من توانايي آن را داشته ام كه يك زندگي، يك تحرك را از ميان نگاتيوهاي خام بيرون بكشم، حتي اگر موفق هم نبوده اند! در حقيقت فيلم ساختن، يك نوع آفرينش است، آفرينشي ابدي. اين تعريف سينماست در ذهن من.
* و در پايان، دوست داريد در تاريخ سينما چگونه از شما نام برده شود؟
** تا حالا در موردش فكر نكرده ام. واقعاً نمي دانم...!

  


يادداشتي بر مجموعه داستان «اژدهاكشان» نوشته يوسف عليخاني ؛مراقب اژدها باشيد!

 

* مريم حسينيان

«ميلك، ميلك است»
براي وارد شدن به مجموعه داستان «اژدهاكشان» دومين مجموعه يوسف عليخاني، اول بايد ميلك را شناخت كه اگر غير از اين باشد



مخاطب در هزارتوي پشت بامها، راهها، سنگها و آدمها گم مي شود.
آدرس ميلك، انگار جايي نزديك الموت است. روستايي كه در عين آباد بودن، ساكت و سوت و كور است. گله و رمه و درخت سپيدار و درختان ميوه هم دارد اما آنقدر ميان كوهها و دره ها و سنگها محو شده كه با اين همه نعمت فراموش شده است.
و شايد ترس از همين فراموشي است كه گروه گروه را سوار ماشين دهات مي كند و براي ابد مي برد به قزوين كه شهر است و آباد تر.
ميلك يك امامزاده هم دارد - امامزاده اسماعيل- كه شرح امامزاده شدنش را داستان اژدهاكشان به تفصيل بيان مي كند:
«... و سالهاي سال بعد وقتي اسماعيل از نوادگان حضرتقلي از الموت رد مي شده سر راهش يك شب توي ميلك مانده، شبي كه هزار سال شده تا حالا و همچنان معماست كه خودش مرده يا اينكه كسي ترساندتش يا كسي كشتتش كه نتواند از ميلك رد بشود.» (اژدهاكشان - ص 45)
امامزاده اسماعيل، به نوعي مركز جهان باورهاي ميلك است. بسياري از اتفاقها و حادثه هاي داستاني از قلب همين امامزاده بيرون مي آيد.
كلاف بودن دو مجموعه داستان «قدم بخير مادربزرگ من بود» و «اژدهاكشان» يوسف عليخاني تنها به خاطر مكان داستانها - ميلك - نيست، بلكه نقش پررنگ امامزاده و اتصال آدمهاي داستاني با آن را مي توان در 28 داستان دو مجموعه جستجو كرد.
ميلك پر از آدم است. شايد كلمه «آدم» مناسب تر از«شخصيت» باشد. به محض اينكه اتفاقي مي افتد، از در و ديوار؛ ميلكي ها مي آيند و دور هم جمع مي شوند و اغلب با ديالوگهايي كوتاه، اظهارنظر مي كنند. به كار همه كار دارند و در عين حال خوش روحيه و بذله گو هم هستند. در ميلك، دنياي خصوصي آدمها خلاصه مي شود در قابي كه طرد شدنها، تنهايي ها و اندوه را محصور كرده است.
همه چيز در ميلك زنده است و نفس مي كشد. اما با اين حال گردي خاكستري، پشت بامها و ميدان و كوچه ها را پوشانده است. فضاي ميلك پر شده از اندوه؛ اندوهي غريب كه مثل صورتكهايي در هر داستان مجموعه، چهره نمايي مي كند.
ميلك، شبيه هيچ روستايي نيست. در عين اينكه مثل همه روستاهاست. مكاني گره خورده به زمين و آسمان. جايي كه هم يه لنگ را در دل خود دارد و هم نسترنه، كوكبه، عليخان، رحمان، مشدي اوسط و ديگراني كه نيمي از آنها ميلكي است و نيم ديگر شبيه هيچ كس نيست.

از قدم بخير تا اژدهاكشان
بنا نيست داستان به داستان را پيمود تا به نتيجه رسيد. با نگاهي كوتاه به داستانهاي كوتاه «قدم بخير مادر بزرگ من بود» كه اولين مجموعه داستان عليخاني و ميلكي نگاريهاي اوست مي توان به راحتي خطي فرضي را براي تم داستانها رسم كرد. پراكندگي و تنوع حوادث آنقدر نيست كه بشود داستانها را تقسيم بندي محتوايي كرد. اما شخصيتها همه آمده اند تا باوري را به اثبات برسانند.
پايانه هاي باز، داستانهايي را كه به راحتي در خطر سقوط خطي بودن و كلاسيك ماندن داستانهاي روستايي قرار مي دهند، به يك باره تبديل مي كنند به محيطي براي متوقف ماندن و نو شدن.
اما چالشهاي زباني، استفاده مكرر از پانويس و تعدد شخصيتها مجالي براي تأمل باقي نمي گذارد. در اوج ساختار مطمئن، پرداخت پرزحمت و تسلط نويسنده بر ديالوگهاي همخوان با روايت، مخاطب مجبور است بدود تا از قصه عقب نماند و اين ريتم تند گاهي لذت داستاني را كم رنگ مي كند.

اما ....
«اژدهاكشان» بيشتر از آنكه مجموعه اي باشد در ادامه «قدم بخير...»، مجموعه داستاني است مستقل. هرچند آزمون و خطا عبارت درستي نيست، اما چنين به نظر مي رسد كه اي كاشهاي قدم بخير، در اژدهاكشان گم شده اند.
بارزترين ويژگي «اژدهاكشان» پررنگ شدن خط روايت است كه نياز فطري داستانهاي ميلكي است.
براي ورود به داستانها، بايد آماده بود. زيرا هر لحظه ممكن است يه لنگ ظاهر شود، اوشانان ته كوچه خودنمايي كند يا نوري غير طبيعي، در گوشه اي از آسمان بدرخشد. بايد مراقب اژدها هم بود...

باور يا رئاليسم جادويي؟
اگر بنا باشد بحث ساختار و سبك و تكنيكهاي داستاني پيش كشيده شود، اولين مسير ذهن به دنبال غلامحسين ساعدي - نمونه خودي- و ماركز - نمونه غيرخودي- خواهد رفت.
گرچه داستانهايي مثل «سيا مرگ و مير»، «اوشانان» و «تعارفي» راه مي گشايند به سمت رئاليسم جادويي و در ساده ترين صورت ممكن ادامه سبكي را گوشزد كنند كه به خودي خود به داستان روح مي دهد:
«مشدي هادي از دل خاك بلند شده بود. شهريار زياري نشسته بود زمين؛ درست كنار كپه خاكي كه بيرون ريخته شده بود. مشدي هادي به رغبت خودش از خاك بلند شده و گفته بود:
- خيلي وقت بود كسي نيامده بود سر خاك من.
شهريار خنديده بود. زنها شروع كرده بودند به فاتحه خواندن». ( تعارفي - ص 91)
اما به راستي بايد در مجموعه «اژدهاكشان» به دنبال نوع ديگري از داستان رفت كه به شدت محتوا گراست.
«ملخهاي ميلك» و «ديو لنگه و كوكبه» بيشتر از آنكه به دنبال فرم و سبك باشند، نقب مي زنند به دالان ذهن و تلاش مي كنند باورهاي بومي را با قدرت ماندگار كنند.
«مسافر پيري كه سرش را برده بود توي كت پاره پوره اش تا اشنو ويژه اش را روشن كند، بعد از چند بار خاموش شدن كبريت، سيگار را از لبش برداشت و گفت: قديم تاكنون اين طور بوده. يه سالي هم دهات ما ملخ باران شد، اين طوري كردن.
فقط اين حرفها را مي شد توي قصه ها زد. چطور بايد يك نفر سواره مي رفت به سارابنه و بدون اينكه به پشت سرش نگاه بكند، توي چشمه آنجا، خودش را مي شست. گفته بودند:
جانشورش كه تمام شد، بايد برگرده. البت جوري برگرده كه كسي او ره نبينه».
( ملخ هاي ميلك - ص 53)
«هيچ كس هم نمي داند آقاي معلم اصلاً صدا را مي شنود و مي داند كه كوكوهه همان كوكبه هست يا نه، فقط مثل ما مي شنود كه هرازگاهي دخترهاي ميلك كه بعد از رعد و برق به صحرا مي روند تا قارچ جمع كنند، ديوي از راه مي رسد و يكي از دخترها را زير بغل مي زند و مي برد به خانه اش. خانه اي كه كسي نمي داند كجاست، حتي كوكوهه كه بالاي درخت كوكو مي كند». ( ديو لنگه و كوكبه- ص 36)
آنچه در داستانهاي مجموعه حركتي متفاوت و منحصر است، تمركز بر باورهايي است كه به هيچ وجه شبيه خرافه نيست. ميلكي ها با اعتقاد زندگي مي كنند و باورها چنان در تار و پودشان نفوذ كرده كه نمي شود رنگ غيرواقعي بودن را بر آنها پاشيد.
تكنيك روايت داستانها نيز به گونه اي است كه داستان را به سمت قصه پيش مي برد. به معناي ديگر نه غلتيدن غير واقعيت در واقعيت به طور كامل اتفاق مي افتد و نه افسانه وار پيش مي رود. چيزي بين اين دو كه مخاطب را مي كشاند به فضايي آشنا، عجيب و پرجاذبه.
«حضرتقلي از قاطر پايين نيامده كه اگر آمده بود هيچ وقت نمي توانسته حريفش بشود كه فقط سرش از او سر و گردني بلندتر بوده. شمشيرش را بالا برده و چرخانده و اولين ضربه را روي هواي بالاي سرش پايين آورده. قاطر جفتك زده و به جلو پرتاب شده. حضرتقلي افسار را محكم گرفته و برگشته. با سه ضربه، اژدها را سه تكه كرده. دمش مانده توي رودخانه. كمر به پايينش از وسط كوه غل خورده به ته دره و سرش همچنان بالاي كوه مانده».
( اژدهاكشان- ص 44)

آدمهاي اژدهاكشان
هر داستان «اژدهاكشان» با شخصيتي خاص پيش مي رود. كبل رجب، نسترنه، كوكبه، حضرتقلي و ديگراني كه همه ميلكي هستند ولي هركدام دنيايي به وسعت رؤياي آدمهاي عجيبي را به تصوير مي كشند كه مثل ديگران زندگي مي كنند، اما مثل ديگران نگاه نمي كنند.
شخصيت پردازيها سهل و ممتنع است. شخصيتهاي اصلي داستانها در اوج سادگي، غرق شدن در رويدادهاي جاري زندگي و سرنوشتي كه شايد شبيه سرنوشت بسياري از آدمها باشد، روزنه هايي به جهان مي گشايند كه گاهي كمي محو است در داستان و مثل حرفي شده كه بايد گفته شود ولي نوك زبان مي ماند و هيچ كس هم نمي تواند عين خودش را كشف كند. اي كاش كمي حرفهاي نگفته با صداي بلندتري گفته مي شد تا لايه دوم برخي داستانها به ابهام نزديك نشود.
«- مگه شدني يه كبلايي؟ شما جاي بزرگتر مايي. نذرش رو چطوري ادا بكنم؟
- چه ربطي داره. خون، خونه ديگه. قرمزي جاندار بايد بريزه پاي امامزاده. چه فرق داره اين قرمزي مال كدام يكي باشه.
- نيت چي؟ نيت كبلايي قشنگ چي اون وقت؟
- هيچي.
ني ني چشمان كبل رجب درخشيد. رمضانعلي گالش نگاه كرد به سنگ قبرهايي كه گله اش روي شان خوابيده بودند. با نوك كفش، زور زد خاري را كه از يكي از قبرها بيرون آمده بود، بكند، نشد...». ( قشقابل - ص 12)

تكنيكهاي داستاني
نويسنده مجموعه داستان «اژدهاكشان»، خواسته يا ناخواسته به فرم هم نزديك شده است . روايتهاي بينامتن، فلش بك و كاربرد فرميك زبان، همه دست به دست هم داده اند تا داستانهايي قابل تأمل به جهت بازيهاي زباني و تكنيك را خلق كنند. هرچند به دليل پرشها و تنوع پرداخت، هنوز نمي توان امضاي سبك را پاي داستانها نشاند. ساده انگاري است اگر به دليل پيوستگي شخصيتها، فضاي مشترك و لحن مشترك ديالوگها، بدنه تمام داستانها را مشابه فرض كرد.
بايد قبول كرد كه يوسف عليخاني براي «اژدهاكشان» عرق ريخته است. همان اتفاقي كه اين روزها كمتر شاهدش هستيم.
ميلك و ميلكي ها به واسطه قرار گرفتن در روايتهاي عميق داستاني و به لطف ديالوگهاي بسيار قوي كه مملو از پويايي است، مي روند تا آرام آرام در ذهن بنشينند.
و شايد سبب شوند كه با آخرين برگ كتاب، چشم خيره بماند به جاده اي كه ماشين دهات را به ميلك مي رساند.

  


مستند «يك شب سياه» جايزه «زيتون طلايي» را گرفت

 

مستند «يك شب سياه» به كارگرداني «سعيد نبي» جايزه «زيتون طلايي» (معتبرترين فستيوال جهاني تلويزيوني) را به خود اختصاص داد.




سعيد نبي كارگردان فيلم «يك شب سياه» در گفتگو با فارس گفت: زيتون طلايي بهترين فيلم و جايزه بهترين سناريوي دراماتيك معتبرترين فستيوال جهاني تلويزيوني «INTERNATIONAL TV FESTIVAL BAR» كه در جمهوري مونته نگرو برگزار مي شود در بخش اكولوژيك (رابطه انسان با طبيعت و محيط زيست) به فيلم «يك شب سياه» كه به تهيه كنندگي گروه مستند شبكه چهار سيما ساخته شده تعلق گرفت.
به گفته وي؛ در بخشي از متن ارسال شده از سوي دبير اين جشنواره معتبر تلويزيوني جهان كه آثار منتخب و برگزيده تلويزيونهاي دنيا را از سراسر جهان به روي پرده برده است، به صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران آمده است. اين فيلم داراي ساختار داستاني عالي است كه توانسته به روشني و وضوح آثار مخرب و چگونگي انهدام معيشت صيادان شمال ايران را پس از ورود هيولاي مهاجم با نام شانه دار درياي خزر كه 5الي 6 سال است به اين دريا تجاوز كرده را از طريق نمايش دراماتيك و سينمايي به بهترين شكل ممكن به تصوير بكشد.
فيلم «يك شب سياه» در مجموعه تحقيقات آبزيان به كارگرداني و تهيه  نندگي سعيد نبي تابستان 86 از شبكه چهار سيما پخش شد.

  


برنده نوبل ادبيات: بلر و بوش مصيبت و فاجعه اند

 

«دوريس لسينگ» - برنده  نوبل ادبيات 2007 - «توني بلر» - نخست وزير پيشين انگليس - را يك «شومن كوچك» ناميد كه براي انگليس



يك مصيبت بوده و «جورج بوش» - رئيس  جمهور آمريكا - را يك فاجعه  جهاني توصيف كرد.به گزارش ايسنا، لسينگ در گفتگو با روزنامه  «ال پايس» اسپانيا درباره  بوش گفت: همه از اين مرد خسته شده اند؛ چه احمق و چه باهوش باشد. او از يك طبقه  اجتماعي آمده كه از جنگ نفع  برده است.
او همچنين افزود: حوادث 11 سپتامبر وحشتناكند؛ اما اگر تاريخچه  ارتش آزاديخواه ايرلند را دوباره مطالعه كنيد، آن چه در آمريكا اتفاق افتاد، خيلي اسفناك نخواهد بود. لسينگ عنوان كرد:  برخي آمريكاييها فكر مي كنند من احمقم. مردم بسياري كشته شدند ، دو ساختمان مشهور نيز فرو ريخت، اما هيچ يك به اندازه اي كه آنها فكر مي كنند، وحشتناك و غيرعادي نبوده است.
خالق رمان «دفترچه  طلايي» همچنين خبر داد كه اخيراً كتابي را درباره  جنگ به پايان رسانده است.
اين نويسنده  87ساله  انگليسي متولد ايران كه سياست، مسائل ضد استعمارگري، ضد آپارتايد و فمنيسم موضوع كتابهايش بوده اند، روز يازدهم اكتبر نوبل ادبيات را به خود اختصاص داد.

  



آن انرايت: حاشيه  جايزه  بوكر مثل سيرك است

 

برنده  جايزه  ادبي بوكر 2007 گفت: هرگز به مشهور شدنم اهميت نمي دهم.
به گزارش ايسنا، «آن انرايت» - نويسنده  ايرلندي - كه براي كتاب «گردهمايي» موفق به كسب بوكر 2007 شده است، افزود: سر و صداها و حاشيه هاي پيرامون جايزه  بوكر مانند سيرك هستند. بعد از دريافت جايزه، حالا ديگر مي خواهند براي من لباس طراحي كنند و تلويزيون ايرلند هم از من خواسته است يك طراح مد در اختيارم بگذارد تا هنگام خريد، از من فيلمبرداري كنند؛ اما من به آنها گفتم نمي خواهم در چشم مردم باشم.
خالق رمان  «كلاه گيسي كه پدرم به سر مي گذاشت» در ادامه گفت: مشهور شدن، اولويت اول من در زندگي نيست. من فقط فضايي براي نوشتن كتابهايم مي خواهم.
انرايت در پايان گفت: اهميت نمي دهم كه فقط چهارهزار نفر كتابم را بخوانند. اگر آنها انسانهاي درستي باشند، براي من كافي است.

  


فيلمهاي پويانمايي ايراني در فستيوال «سينه-ژون لايين» فرانسه

 

فيلمهاي پويانمايي گنجشك و پنبه دانه (مرتضي احدي)، كلاغي كه مي خواست قويترين باشد (محمد علي سليمانزاده) و روزي كلاغي (عبدا... عليمراد) از توليدات كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان در بيست و پنجمين دوره فستيوال بين المللي (CINE- JEUNE, Laisne) فرانسه به نمايش در مي آيند.
به گزارش فارس، اين فيلمهاي پويانمايي، براي شركت در بخش پانورا و بخش ويژه بيست  و پنجمين دوره فستيوال (CINE- JEUNE, Laisne) فرانسه انتخاب شده اند.
فستيوال «سينه-ژون لايين» فرانسه كه از تاريخ 17 اكتبر آغاز به كار كرده كه با نمايش 100 فيلم سينمايي و تعداد زيادي فيلم پويانمايي براي كودكان و نوجوانان تا 26 اكتبر 2007 خاتمه خواهد يافت.

  


انتشار رمان «عادت مي كنيم» زويا پيرزاد در پاريس

 

رمان «عادت مي كنيم» نوشته «زويا پيرزاد» با ترجمه «كريستف بالايي» به زبان فرانسه در پاريس منتشر شد.
به گزارش فارس، اين رمان با قيمت 18 يورو توسط انتشارات «بروشه» در پاريس به چاپ رسيده است. رمان «عادت مي كنيم» در ايران توسط نشر «مركز» در سال 1383 منتشر شده است.«كريستف بالايي» نيز از ايران شناسان فرانسوي است كه در كارنامه خود كتابهاي بسياري درباره ادبيات ايران دارد.
روزنامه «لوفيگارو» چاپ پاريس، در شماره ديروز خود طي مقاله اي به نقد و بررسي اين رمان ايراني پرداخته است.

  


«شمارش معكوس به بهشت» روي ميز تدوين

 

گروه هنر: تله فيلم «شمارش معكوس به بهشت» به كارگرداني و تهيه كنندگي حسين شريفي نژاد به مرحله تدوين رسيد. اين تله فيلم كه به سفارش شبكه اول سيما آماده مي شود داستان جواني به نام نادر است كه به دليل اعتياد از محل كارش اخراج مي شود. نادر براي تأمين هزينه هاي درمان برادرش كه مبتلا به سرطان است با يك گروه تبهكار همدست مي شود كه...
اين فيلم در شركت سينمايي روايت فيلم تهيه و براي پخش در بهمن ماه امسال از شبكه اول سيما آماده مي شود.

  


بزرگداشت و چاپ آثار «مكرمه قنبري» در دانشگاه كلمبيا

 

بزرگداشت مكرمه قنبري بانوي نقاش خودآموخته مازندراني آبان ماه در دانشگاه كلمبيا برگزار مي شود و مجموعه آثار او نيز از سوي دانشگاه كلمبيا چاپ و منتشر خواهد شد.
علي بلبلي فرزند مكرمه قنبري بانوي نقاش خودآموخته در گفتگو با فارس با اعلام اين خبر گفت: برنامه بزرگداشت مكرمه قنبري قرار بود 2 آبان ماه برگزار شود كه با يك هفته تأخير، 11 آبان ماه با همكاري موزه هنرهاي معاصر تهران، فرهنگستان هنر و خانه موزه مكرمه قنبري دومين يادواره مكرمه در زادگاهش روستاي دريكنده برگزار خواهد شد.
مكرمه قنبري اولين بار با تلاش معصومه سيحون به جامعه هنري و جهانيان معرفي شد به طوري كه هم اكنون بيش از 30 درصد آثار مكرمه قنبري به فروش رسيده و در موزه هاي معتبر دنيا نگهداري مي شود.
مكرمه قنبري در سال 1307 در روستاي دريكنده استان مازندران ديده به جهان گشود.
وي تا سن 67 سالگي تصميمي براي نقاشي كردن نداشت ولي پس از از دست دادن گاوش، چنان غمگين شد كه براي غلبه بر احساساتش به نقاشي پناه برد. او كه حتي قادر به خواندن و نوشتن نبود، بدون هيچ گونه آموزش رسمي دست به خلق تصاويري فوق العاده بر روي سنگ، در وديوار خانه اش، كدو حلوايي و... زد و بعدها به نقاشي روي كاغذ روي آورد و تا پيش از مرگ به نقاشي كردن ادامه داد.
وي در فيستيوال فيلم رشد جايزه مخصوص هيأت داوران را به همراه جايزه ويژه فيستيوال ادبي- هنري روستا دريافت كرد و در سال 2001 به عنوان بانوي نقاش سال كشور سوئد انتخاب شد.
از زندگي و آثار مكرمه قنبري نيز فيلم مستندي ساخته شده است با عنوان «مكرمه - خاطرات و رؤياها» كه ابراهيم مختاري كارگرداني كرده و در چندين فيستيوال بين المللي به نمايش درآمده است.
همچنين قرار است فيلمي بر اساس زندگي مكرمه قنبري در هاليوود ساخته شود و نقش اصلي آن را نيز «مريل استريپ» بر عهده دارد كه البته هنوز از سرنوشت ساخت اين فيلم خبري نشده است.
مكرمه قنبري بانوي نقاش خودآموخته سرانجام 2 آبان ماه سال 1384 درگذشت.

  


71 تصويرگر ايراني به كاتالوگ قلم زرين بلگراد راه يافتند

 

نتيجه گزينش اوليه تصويرگران شركت كننده در چهل و چهارمين نمايشگاه تصويرگري قلم زرين بلگراد با درخشش هنرمندان ايراني همراه بود.
به گزارش مهر، در اين نمايشگاه 71 تصويرگر ايراني به كاتالوگ نمايشگاه راه يافتند كه 62 نفر از آنها از همكاران نشر شباويز هستند.
داوري نهايي براي انتخاب برندگان قلم زرين روزهاي 25 تا 27 آبان در بلگراد انجام خواهد شد. ايران تاكنون پنج قلم زرين از اين نمايشگاه دريافت كرده است.
گفتني است در اين دوره فريده خلعتبري - مدير شباويز - خود در جمع داوران قرار دارد. اين نويسنده بتازگي به عنوان يكي از داوران نمايشگاه بين المللي تصويرگري تتريو ايتاليا در سال 2008 هم انتخاب شده است.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com