|
* برگرفته از كتاب:((خودوموم نُمودونوم))
مجيد مهجور
سلام. خب مث اينكه خيلي از شما اين داستانهاي قديمي رو به صورت اشتباه به خورد بچه هاي گلتون ميديد. نكنيد اين كارها رو.

زشته، بده، جيزه !فردا بچه هاتون بزرگ مي شن، عقده اي بار ميان و مي زنند يكي رو به قتل ميرسونن ها !حالا از ما گفتن خواه پند گير خواه بلال !عرضم به حضورتون كه خيلي زمانها پيش حدود سالهاي 1700 ميلادي، آره فكر كنم همون حدودا بود كه تو يك بركه زيبا، يك جوجه اردك زشت!، نه ببخشيد يه خانم اردك خوشگل !زندگي مي كرد.
اون زمونا چون هنوز تعداد جمعيت دنيا كم بود مي تونستيد هر چي دِلِتا مِخِه بچه بيارِن !اين خانم اردك ما هم5 تا بچه به صورت بسته بندي شده، تحويل جامعه داد. بعد از چند هفته اين تخم ها شكستند و 5 تا بچه اردك جِقِله پريدند بيرون! يكي از يكي كم عقل تر و بي فرهنگتر، فقط يكي، توشون بود كه سياه بود و بقيشون سفيد بودند. حالا اينجا دو تا تناقض پيدا ميره! يكي اينكه،جوجه اردكها كه معمولاً، زرد كم رنگ هستن! و دوم اينكه مگه جوجه اردك سياه هم پيدا ميره؟!. كه كارشناسان فوتبال به سادگي اين مشكل رو حل كردند. چه جوري؟

اينجوري كه اون اردك سياهه طرفدار ابومسلمه و اون اردك سفيدا طرفدار تيم ملي اند !البته هنوزهم كمي شك بين دانشمندان وجود داره. خب ما به اين كاراش كاري نداريم. به محض اينكه كله جوجه اردك پنجم (همون سياهه) از تخم بيرون زد، خانم اردك ما يك چشم غره اي بهش رفت كه اي بابا اين بچه مويه؟! چه جوري ممكنه؟ !در همين موقع يك آقا اردك به طرف اردك خانم ما نزديك شد، ولي اول صورتش ديده نميشد. خانم اردكه بهش گفت؛ شما كيستي هو ؟ اتفاقاً هوا هم باروني بود (چه به موقع، اين هواي باروني به راست و ريس كردن داستان نويسنده خيلي كمك كرد). آقا اردكه كه صورتش تو تاريكي بود، گفت: ((شما ميگيد نم نم بارون.... من ميگم عشق بازي آسمون! و سلام كرد....
خانم اردكه باتعجب نگاهش كرد و گفت: «ايول بابا! الياس تويي! كجا بودي اين مدت ؟ (البته لازم به توضيح است كه اين ديالوگ همين جا تمام شد، باز براي ما حرف در نياريد، ما هنوز آرزو داريم).... بعله، بعد از كمي خوش و بش، الياس چشمش به جوجه اردك زشت افتاد و روشو كرد به خانم اردكه و گفت: اين بچته ؟ خانم اردكه گفت: ظاهرا كه اينطوره. الياس با تعجب به خانم اردكه نگاه كرد و گفت: نه دكتر! اِ اِ.... چيزه!.... ببخشيد! گفت: نه اردك خانم! شما نبايد اونو نگهش داري.... خانم اردكه گفت: آخه چرا الياس؟، چرا نبايد عملش كنم؟!! (واقعا شرمنده، نميدونم چرا اينقدر حواس نويسنده پرته). خانم اردكه گفت: چرا نبايد نگهش دارم؟ ]بعله اين درسته[. الياس گفت: اگه اون بزرگ بشه، يك جوجه اردك زشت چاقو كش لاابالي مي شه، ميره سر بركه و اردكهاي مردم رو چاقو ميزنه!
خانم اردكه هم كلي عصباني شد و برگشت به طرف جوجه اردك زشتش و گفت: يالا يالا.... پاشو برو... جاي تو اينجا نيست!
جوجه اردك زشت گفت: آخه چرا ماماني؟ گناه دارم ها.... من كه همش برات قد قد مي كنم !بذارم برم؟!
ولي مامانش گفت: پاشو پاشو خودتو لوس نكن.... برو كه اصلاً حوصلتو ندارم... يالا..
جوجه اردك ما هم دلش شكست و پريد تو آب و رفت. وقتي تو آب پريد، هي مثل اين فيلما، روش رو بر ميگردوند و قيافشو مظلوم مي كرد كه مثلاً دل مامانش بسوزه.
مامانش هم از دور داد زد كه مگه با تو نيستم... چرا هي قيافتو اونجوري مي كني؟ !برو ديگه.... يالا بر
وروزها گذشت، ماهها گذشت، اردك كوچولوي زشت ما پشت بيشه زار، تو آبها هي كمين مي كرد تا يكي از جوجه اردكا اتفاقي بيفته تو آب و اين بره نجاتش بده. ولي هر چي كمين مي نشست مي ديد كه جوجه اردكا از جاشون جُمب نمي خورن... فكري به سرش زد! وقتي همشون خواب بودند رفت پاي يكي از جوجه اردكا رو گرفت و پرتش كرد تو آب و سريع دويد رفت پشت بيشه زار قايم شد.
طفلك جوجه اردك نفهميد از كجا خورده بود و فقط خودشو تو آب ديد. شروع كرد به بال بال زدن و داد مي زد كه بابا يكي بالا غيرتش ما رو كمك كنه، دارم غرق مي شم.
مامانش هم كه همون جور مثل خرس خواب بود برا خودش. بعد از مدتي كه جوجه اردك بال بال زد، جوجه اردك زشت ما، سريع به طرفش اومد و اونو نجاتش داد. جوجه اردك وقتي نجات پيدا كرد رفت يه تلنگر به مامانش زد ؛ مامانش بيدار شد.
بعد هم گفت: انگار اگه من بميرم، شما از خواب بيدار نمي شيد؟
مامانش گفت: بميري؟!
بعله بميرم. اگه اون جوجه اردك زشت منو نجات نمي داد الان سَقَط شده بودم كه. اون منو نجاتم داد. ماماني، الياس دروغ مي گفت؛ اون جوجه اردك زشت، اردك خيلي خوبيه.
مامانش كه بدجور ضد حال خورده بود، جوجه اردك زشت رو بغل كرد و گفت منو ببخش پري! من خيلي بهت بد كردم! (نه انگار كلا نويسنده داستان داره چرت وپرت تحويل شما ميده... شما ببخشيد) جوجه اردك زشت گفت مامان من كه پري نيستم! من پسرم!
مامانش گفت: ها راستي پري مال سريال اغما بود. شرمنده. حالا بدو برو پيش بقيه جوجه اردكا بخواب. و جوجه اردك زشت هم بي معطلي رفت و خوابيد.
سالها گذشت و معلوم شد جوجه اردك ما يك طاووس! بوده. كه اشتباهي تخمش بين تخم اردكها روانه بازار شده! خلاصه همچي حال كرد وقتي فهميد طاووسه. همش تو كوچه و خيابون راه مي رفت و پز مي داد. از آخر داستان هم رفت دختر يكي از اين اردكهاي ثروتمند رو كه اتفاقا اسمش برديا بود رو گرفت و در كنار هم خوشبخت شدند. خب بچه هاي خوبم.... قصه ما بسر رسيد.... الياس به مقصودش نرسيد. پس نتيجه مي گيريم كه نبايد گول شيطون رو خورد و به حرفش گوش كرد چون شيطون خيلي خيلي جيزه بچه هاي خوبم... باي باي. |