|
* عباسعلي سپاهي يونسي
آقا سلام. نمي دانم حالا كه اين دلتنگي ها را مي خوانيد، كجاييد؛ اما خوب مي دانم حرفهايم را مي شنويد و مي دانيد اين جا دلهايي برايتان دلتنگي مي كنند؛ همين دلهايي كه سالهاي سال، روزها و شبها را در آرزوي ديدن شما سپري مي كنند. تنهايي ما بزرگ تر از آن شده است كه بتوانيم آن را برايتان بنويسيم، اما چه كنيم كه ما عاشق شماييم و با همين كلمات معمولي شما را ياد مي كنيم.
مي دانيم شما ناتواني ما را خواهيد بخشيد، چون مي دانيد دوستتان داريم امروز و تمام روزهايي كه نيامده اند.
فرصتهاي رسيدنتان يكي پس از ديگري مي گذرد و هنوز به فرصت ديدارتان نرسيده ايم.
غمگينيم، اما نااميد نيستيم. نبودن شما آزارمان مي دهد، اما مي دانيم روزي اين روزگار اندوه به سر خواهد آمد و اين كوچه ها حالي ديگر خواهد داشت؛ روزي كه حال و احوال همه ما خوب خواهد شد، خوب خوب.
تو بيايي، همه ساعتها، ثانيه ها
از همين روز، همين لحظه، همين دم عيدند
آقا سلام، اميدوارم خوب باشيد و به ياد ما هم باشيد؛ اصلاً اي كاش مي آمديد، مي آمديد تا خيلي چيزها درست شود، و همه دلتنگيها در شادي حضورتان رنگ ببازد، مولاجان ما همچنان چشم به راهيم. |