تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
عشقستان
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-11-01
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 10آبان ماه 1386

[ عشقستان ]
 * گفتگو با علي محمد روانستان جانباز آزاده و ورزشكار ؛
مزاري كه برايم ساختند خالي نماند
 * يادي از شهيد دانش آموز « بهنام محمدي راد » ؛ ستاره اي كه نماد عشق به ميهن بود
 * نگاهي به كتاب «سال بازگشت» اثر احمد دهقان ؛ 92 درصد مجروحيت ؛ مي داني يعني چه؟
 * پدر شهيد فهميده: «حسين» فرزند كل ايران است
 * دكتر خامه يار اعلام كرد؛اعطاي نشان ملي ايثار به خانواده هاي داراي سه فرزند شهيد
 * سمينار «ضرورت استراتژيك ساخت پل خيبر در دوران دفاع مقدس» بر گزار شد

گفتگو با علي محمد روانستان جانباز آزاده و ورزشكار ؛
مزاري كه برايم ساختند خالي نماند

 

* زهره كهندل

جشنواره ورزشي جانبازان سراسر كشور بهانه اي شد براي گوش دادن به حرفها، خاطرات و درد دلهاي جانبازان. وارد هتل محل اقامت



آنان كه مي شوم، مسؤول تربيت بدني بنياد شهيد و امور ايثارگران خراسان رضوي مرا به داخل راهنمايي مي كند. مردي روي صندلي چرخدار از روبرويمان عبور مي كند.
آقاي واعظي مي گويد: او قهرمان رشته تنيس روي ميز است؛ سيدكاظم بورونجاني، اهل شيراز، از دلاورمردان جنگ ... صدايش كه مي زنيم براي مصاحبه، خودداري مي كند و مي گويد: حرفي براي گفتن ندارم، بگذاريد صندوقچه رازهايمان از جنگ براي خودمان و خداي خودمان بماند. مي گويم: نمي شود صندوقچه دلتان را برايمان باز كنيد؟ مي گويد: مال خودمان است، و مي رود.. .
نگاهم لاي چرخهاي ويلچر او مي چرخد تا وقتي كه در پيچ سالن گم مي شود. مسؤول تربيت بدني بنياد شهيد، فرد ديگري را به من معرفي مي كند و من منتظر مي مانم تا بيايد. در اين مدت به اين فكر مي كنم كه چرا برخي از جانبازان بعد از گذشت 19 سال از آتش بس و 26 سال از جنگ هنوز هم قفل دلهاي پر از حرف و درد خود را باز نمي كنند.
آقاي علي محمد روانستان كه وارد اتاق مي شود، بلند مي شوم. آقاي روانستان كه جانباز 59 درصد است، در  18  سالگي به اسارت رفته و هفت سال و سه ماه اسير بوده. او اهل شيراز است و در اين جشنواره، در رشته تنيس روي ميز مقام چهارم را كسب كرده است. او دانشجوي فوق ليسانس ادبيات فارسي است و سخنان شيريني دارد؛
* آقاي روانستان !چه طور جانباز شديد؟
** توي جبهه مثل همه كساني كه براي دفاع مي جنگيدند، با دشمنان انقلاب مبارزه مي كردم كه از ناحيه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفتم و در حالي كه از بدنم خون مي رفت سه روز در بيابان گرسنه و تشنه به حالت فلج روي خاك افتاده بودم و پشت سر هم گلوله هاي توپ و خمپاره كنار من به زمين مي خورد و حتي نمي توانستم خودم را تكان دهم.
گه گاه صداي افتادن بدنهايي را پس از صداي مهيب انفجارها و گلوله ها مي شنيدم. خوب يادم هست، يكي از رزمندگان كه پشت به پشت من روي زمين افتاده بود تا مدتها ناله مي كرد و زجر مي كشيد، اما من نمي توانستم حتي سرم را برگردانم، انگار كه تمام بدنم فلج شده بود و حسي نداشت. من او را هرگز نديدم تا وقتي كه صداي ناله هايش خاموش شد و به خيل شهدا پيوست.
* چه طور به اسارت درآمديد؟
** بعد از سه روز تحمل كردن آن شرايط سخت، گشتيهاي عراقي در ميان انبوه جسدها، مرا ديدند. آنها به خاطر پس گرفتن اسراي خودشان، به دنبال اسير بودند و مرا كه همچون جنازه اي كه براي مرگ و رفتن لحظه شماري مي كرد بر زمين افتاده بودم، با خود به سمت عراق بردند. حتي آنها نمي دانستند كه من مرده ام و يا زنده ... در آن زمان به قدري خون از من رفته بود كه حتي قدرت تشخيص افراد را نداشتم. آنها مرا كول كردند و به سمت ماشينها بردند. بعد از مدتي كه به هوش آمدم، متوجه شدم كه آن دو سرباز عراقي شيعه هستند و دارند مرا به سمت عراق مي برند، اما من تعجب مي كنم كه چطور در آن شرايط زنده مانده ام. نيمي از بدن من فلج شده بود و تكان نمي خورد و زماني كه در ماشين بوديم طي بازجوييها چندين بار اسلحه را روي سينه من نشانه رفتند، اما گلوله اي خالي نشد و من فكر مي كنم كه خواست خدا بود تا زنده بمانم. امروز هم خواست خداست كه چند تكه تير را درون مغزم يدك مي كشم، اما هنوز نفس مي كشم و زنده ام.
* درد هم داريد؟
** بله، زياد. اما آن دردها خصوصي و مال خودمان است و نيازي نيست كه مردم بدانند.
* چرا مردم نبايد از دردهاي شما بدانند؟
** اين دردها را افكار مادي و آدمهايي كه روحشان به تعلقات زمين وابسته است نمي توانند درك كنند، اما اينكه چرا به مردم نمي گوييم به خاطر اين است كه حتي برخي اوقات خودمان هم اين دردها را نمي توانيم بازگو كنيم. نمي دانم شايد آنقدر اين دردها با من عجين شده كه آن را قسمتي از وجود خودم مي دانم و به آنها عادت كرده ام... نمي دانم... بعضي اوقات آنقدر دردهايم شدت مي گيرد كه فكر مي كنم تمام بدنم روزنه شده و دردها از درون آن به روحم سرازير مي شود... و تحمل اين دردها براساس پيمان بين ما و خداست.
* از دردهايتان خسته هم مي شويد؟
** بله، گاهي خسته مي شوم، اما راستش را بخواهيد، اين دردها يك هدف الهي داشته و باور كنيد كه اين افكار مرا به سمت يك آرامش وصف نشدني سوق مي دهد و مطمئن باشيد اگر به خاطر خدا در سخت ترين شرايط هم قرار بگيريد، انتهاي آن لحظات دشوار يك شيريني دوست داشتني است كه فقط آنها كه پيمانشان با خدا پايدار است آن را مي فهمند و دردهايشان را فرياد نمي زنند.
* آقاي روانستان !زماني كه وارد خاك عراق شديد، برخورد آنان با شما چگونه بود؟
** متأسفانه خوب نبود. آنها تحت شرايط تبليغات منفي، ما را به عنوان يك كافر نگاه مي كردند! در آن زمان نيمه چپ بدن من فلج بود و مرا روي زمين زمخت مي كشاندند و همان طور از بدن من خون مي رفت. اما يكي از تلخ ترين لحظات زماني بود كه دست و پاي مرا بسته بودند، يك نفر جلو آمد و آب دهانش را روي صورتم انداخت، يكي ديگر هم ته سيگارش را روي دستان بسته ام خاموش كرد و آن لحظات چنان بر من سخت و زجرآور گذشت كه با تمام توان تقلا مي كردم، اما حتي نمي توانستم خودم را تكان دهم و از درون مي سوختم و درد مي كشيدم.
* آيا در دوران اسارت، شما را زجر روحي هم مي دادند؟
** در مدت اسارت، هم زجر روحي بود و هم زجر جسمي و يا به تعبيري مي توان گفت كه همزمان با آزار جسمي، ما را زجر روحي هم مي دادند. اما جداي از اين، بچه هاي ما بسيار به اصول و عقايد مذهبي پايبند بودند و عراقيها براي اينكه ما را عذاب دهند فيلمهاي مبتذل را از تلويزيون پخش مي كردند و بچه ها را مجبور به تماشاي آن مي كردند و حتي كنترل مي كردند كه نگاه بچه ها از صفحه تلويزيون به سمت ديگري تغيير نكند، اما هميشه تلاش مي كرديم كه از قرار گرفتن در اين موقعيتها فرار كنيم و بچه ها وقتي در اين شرايط قرار مي گرفتند و مجبور به تماشا بودند، نگاهشان را به نقطه اي اطراف تلويزيون متمركز مي كردند تا حواسشان از توجه به فيلمها پرت شود. بعثيها آن قدر نامرد بودند كه در مواردي دوستان و همرزمان ما را جلوي چشمان همه شكنجه مي كردند و در آن شرايط كه از دست ما كاري بر نمي آمد، روحمان به شدت آزرده مي شد. حتي نامه هاي بچه ها را قطع و يا سانسور مي كردند و تا سه سال نامه هاي مرا نيز قطع كردند. بعد از اسارت خانواده من فكر كرده بودند كه شهيد شده ام و برايم قبر ساختند و مراسم گرفته بودند، اما بعد از چندين ماه از طريق نامه از صليب سرخ خانواده ام از سلامتي من مطلع شدند.
* چگونه قبري براي شما ساخته بودند؟
** مثل قبر شهداي گمنام و فكر مي كنم پلاكم را كه گم كرده بودم، همرزمانم پيدا كرده و گمان كرده بودند كه من شهيد شده ام. بعد از آن پسر خاله ام به شهادت رسيد و او را در جايگاه قبر من به خاك سپردند.
* زماني كه متوجه شديد خانواده تان برايتان قبر ساخته اند، چه حسي داشتيد؟
** تأسف مي خوردم كه چرا اين قبر بايد خالي بماند و باور كنيد كه آرزوي من شهادت بود. من خيلي زياد بر سر مزار خودم مي روم و تأسف مي خورم كه چرا در اين قبر به جاي من، كس ديگري آرميده است.
* به عنوان يك جانباز آزاده، نگاهتان به زندگي چگونه است؟
** خيلي خوب! تا زماني كه خدا بخواهد زنده بمانم، زندگي خواهم كرد. با تمام توان و اميد زندگي مي كنم و دردهايم را با سختيهايش دوست مي دارم. اين دردها گواه و شاهد ميان من و خدايم است كه به خاطر خودش و رضايتش پا در اين عرصه گذاشتم و تا هر زماني كه او اراده كند در اين عرصه با قوت و قدرت خواهم ايستاد. معناي واقعي جانباز يعني نشاط، پويايي و حركت. ببينيد، عقابي كه در اوج آسمان قدرت نمايي مي كند، اگر بالش بشكند انصاف است كه به او بگوييم كه ديگر عقاب نيست؟ نه! به اعتقاد من عقاب بال شكسته باز هم عقاب است؛ قدرتمند و تيزبين... .
* و حرف آخر؟
** ما در دوران دفاع مقدس نجنگيديم، دفاع كرديم... .

  


يادي از شهيد دانش آموز « بهنام محمدي راد » ؛ ستاره اي كه نماد عشق به ميهن بود

 

هشتم آبان ماه، روز بسيج دانش آموزي، يادآوردلاور مرديهاي مردان كوچكي است كه با پاهاي برهنه ودستهاي خالي دركنار پدران و



برادران خود در دفاع ازآب وخاك ميهن اسلامي درمقابل دشمنان ايستادگي كردند و به شهادت رسيدند. شهيد بهنام محمدي راد از جمله اولين دانش آموزان بسيجي وازپيشكسوتان دفاع مقدس است .

شيرين ترين ميوه نخل
در سال 1345 صداي گريه نوزادي در محله «گوت شيخ» خرمشهر پيچيد كه نام بهنام را برازنده اش ديدند. دوران شيرين كودكي را با شادي و نشاط سپري كرد و در كوچه پس كوچه هاي خرمشهر كه خونين شهر نام گرفت درس آزادگي و صفا آموخت. گامهاي كوچكش را در راه بزرگي نهاد و همزمان با اتمام تحصيلات ابتدائي از ياران سنگر مسجد شد.
در جريان پيروزي انقلاب همپاي بقيه مردم با جثه كوچكش در تظاهرات شركت مي كرد. پس از پيروزي انقلاب تهديد چنگالهاي تجاوز دشمن را بر ميهن عزيزش احساس نمود و دانش آموز مدرسه عشق شد، خانواده وي به مسجد سليمان مهاجرت كردند، اما بهنام امتناع ورزيد تا پرچمدار عاشقي در خرمشهر باشد، و مقاومت نمايد.
او با جثه كوچكش اولين تداركاتچي جنگ شد و سقايي مدافعان شهرش را نمود و با نارنجك به دشمن حمله مي كرد. به شناسايي مواضع استقرار آنان اقدام مي نمود تا شيرين ترين ميوه نخل آسماني ترين شهر ايران باشد و در تاريخ  28/8/1359 در14 سالگي 6 روز قبل از سقوط خرمشهر بر اثر اصابت تركش به سر و صورت و سينه به وصال معبود رسيد. مزار اين اسطوره نوجوان ايراني در گلزار شهداي خرمشهر نماد عشق به ميهن شده است.

كربلاي خرمشهر
در ميان آتش و خون در خرمشهر نوجواني زيگزاگ مي دويد و به سمت ما مي آمد. بهنام بود، فرياد زدم، «بهنام مواظب خودت باش» با سرعت خودش را به ما رساند. برايمان آب آورده بود. علي اكبر كربلاي خرمشهر با قمقمه اي كه از حوض خانه هاي خالي پر آب كرده بود، حيات دوباره اي به ما بخشيد. در همه شرايط سخت، وجود بهنام برايمان نعمت بود، دليرانه به سراغ دشمن مي رفت و آرپي جي برايمان تهيه مي كرد. تهيه نارنجك، خشاب پر از فشنگ، شناسايي و تداركات در آن شرايط دشوار از جمله وظايف او بود. بهنام خاطره شهداي نوجوان دشت كربلا را تكرار كرد و با رشادت، پرچمدار عاشقي شد.

شناسايي
كنار پنجره ايستاده و به دوردست خيره شده بود. با لبخندش سكوت حاكم را شكست و گفت:«من خانه به خانه شناسايي مي كنم و در هر خانه كه عراقيها بودند به شما علامت مي دهم. بچه ها هم پس از شوخي به دنبال وي حركت مي كردند، نرسيده به دبيرستان دكتر هشترودي بهنام ايستاد و سريع علامت داد، آرپي جي را برداشتم و خودم را به خيابان رساندم، ايستادم و هدف گيري كردم، چند لحظه بعد با فشردن ماشه با فرياد ا... اكبر بهنام متوجه شدم كه تانك را منهدم كرده ام. بقيه بچه ها هم با رگبار، ستون پياده دشمن را به عقب راندند. از عرض خيابان گذشتيم. بهنام با سرعت از ما دور شد، به دنبال او از تقاطع كوچه گذشتيم، اما از بهنام اثري نبود. در يك خانه مدتي منتظر او شديم و تصميم گرفتيم به سمت مسجد جامع برگرديم، شخصي از پشت سر مرا صدا كرد، بهنام بود، خنديد. من بسيار نگران شده بودم، اما او با لبخندش اميد را به دلم نشاند. سپس آدرس محلي را كه تعداد زيادي از عراقيها در آنجا بودند به ما داد و گويا آنها بهنام را به اسارت گرفته بودند، اما او وانمود كرده بود كه مادرش را گم كرده و مي خواهد او را پيدا كند. جثه كوچك بهنام عراقي ها را گمراه كرده و او از چنگال آنان گريخته بود. بچه ها همه ساكت بودند، بهنام كه از سكوت ما تعجب كرده بود آدرس را مجدد تكرار كرد. حركت كرديم و در يك حمله كوچك توانستيم تمام آن افراد را از بين ببريم. چند قبضه كلاش، يك آرپي جي و مقداري مهمات غنيمت شناسايي بهنام بود. حسين كه اين رشادت بهنام را تحسين مي كرد دستي بر سر او كشيد و بهنام را بوسيد.

رد كهكشان
هر زمان كه كهكشاني در آسمان خط مي كشيد، و مي گذشت، بهنام مي گفت: «يكي ديگر از بچه ها شهيد شد». به آسمان خيره شده بودم. بهنام كه از شهادت بچه ها متأثر بود، به طرف من برگشت و گفت:«هركس شهيد مي شود ستاره اش مي افتد؟» دستي بر سرش كشيدم و گفتم: «آره هركس بميره ستاره اش مي افته و ستاره اي ديگر درآنجا مي نشينه، هر بچه اي كه به دنيا مي آيد خداوند ستاره اش را در آسمان مي گذارد». سكوت كرد، غم گرفته و متأثر به آسمان نگاه مي كرد، پرسيد:«كاكا(1) بهشت چگونه مكاني است؟» گفتم:«جاي بسيار خوب و سرسبزي است، نهرهاي جاري دارد، هركس شهيد شود به آنجا مي رود».

پيغام ستاره خرمشهر
مرتضي از خبرنگاران فعال جبهه بود، چند بار خواسته بود با بهنام مصاحبه كند، اما او حاضر نشده بود. روزي به من گفت: «آقا سيد همه خرمشهر را مي شناسند مي دانند كه چطور خونين شهر شد، اما نمي دانند كه كنار رزمنده هاي ما نوجواني با تمام وجود مقابل دشمن ايستاد و از سرزمين و آرمانش دفاع كرد. مي خواهم دنيا صحبت اين بچه را بشنود. اگر اين بچه مثل خيلي از رزمنده هاي ديگر گمنام در تاريخ بماند، گناهش با شماست. من با بهنام صحبت كردم و او راضي به مصاحبه شد. مرتضي ضبط را روشن كرد، بهنام با صداي مرتعش گفت:«بچه مسجدم، بچه خرمشهرم، از مسجد به جبهه راه پيدا كردم».
سكوت كرد، مرتضي پرسيد:«در جبهه چه كار مي كني؟» بهنام خنديد و گفت:«هركاري كه بتوانم انجام مي دهم، قبضه آر پي جي، غذا، دارو، سرنيزه و هرچيز ديگري كه نياز داشته باشند، به آنها مي رسانم». و...

شهادت
روز 28 مهرماه سال 1359 دشمن تا خيابان آرش خرمشهر، آمده بود. شهر را بشدت مي كوبيدند و مي خواستند پل را تصرف كنند. بهنام تلاش مي كرد تا او را با خودمان ببريم، پشتم به خيابان آرش بود كه متوجه شدم بهنام آمده است، وقتي عصبانيت من را ديد گفت:«ببين صالح از تكاورها برايت جوراب سفيد گرفته ام بيا بپوش». بهنام را به داخل سنگر كشاندم و گفتم:«مگر نگفتم نيا! چند روز است كه پوتين از پاهايم بيرون نيامده است، حالا تو مي گويي جوراب بپوشم». مظلومانه گفت:«حالا برايت آورده ام، بگذار كنارتان بمانم». دستي بر سرش كشيدم و گفتم: «بهنام تو را به خدا در سنگر بمان و تا بهت نگفته ام بيرون نيا». رفتيم گوشه ساختمان تا با بچه ها مشورت كنيم كه چگونه با عراقيها مقابله كنيم. ناگهان موج انفجار همه ما را از زمين بلند كرد. تركش به استخوانم اصابت كرده بود. وانت يكي از بچه ها جلوي پايم ترمز كرد، وقتي سوار شدم چشمم به بقيه بچه ها كه در پشت آن بودند افتاد. زمين و زمان در نظرم تيره و تار شد. خدايا چه مي ديدم، بهنام دهانش پر از خون بود و تركش به سر و صورتش اصابت كرده بود. فرياد زدم: «بهنام تو را به خدا بلند شو». از زير پلكهاي پرخونش نگاهي به من انداخت و خنديد. دستي به موهايش كشيدم و صدايش كردم. با جوراب سفيدي كه برايم آورده بود، خون را از روي صورت و سينه اش پاك كردم. بهنام پيش من امانت بود، سينه پر خونش را لمس كردم بوئيدم و تلخ گريستم. تا بيمارستان با او حرف زدم و صدايش كردم. در آنجا بهنام را به اتاق عمل بردند، لباسهايش بر روي تخت جلوي چشمانم بود فرياد مي زدم و گريه مي كردم. يك آمپول ضدشوك به من زدند. زماني كه به خود آمدم بهنام پرواز كرده بود، درست شش روز قبل از سقوط خرمشهر... او تاب ديدن اجنبي را در زادگاهش نداشت.
* راوي: سيد صالح موسوي

  


نگاهي به كتاب «سال بازگشت» اثر احمد دهقان ؛ 92 درصد مجروحيت ؛ مي داني يعني چه؟

 

* خديجه زمانيان
كتابي كه در ستون اين هفته «كتابخانه دفاع مقدس» معرفي مي شود، مجموعه اي است از خاطرات شهيد بابانظر نوشته احمد دهقان.




به «محمد حسن نظرنژاد» مي گفتند: بابا.
سالهاي جنگ او باباي جبهه بود؛ بابانظر.
احمد دهقان تا به حال كتابهاي زيادي بخصوص درباره جنگ نوشته اما «سال بازگشت»، اولين اثر مستند اين نويسنده مي باشد كه براساس زندگي يك شهيد نوشته شده است.
«سال بازگشت» براساس زندگي سردار شهيد محمدحسن نظرنژاد از شهداي شهر مشهد است. نظرنژاد در روزهاي آخر زندگي اش تصميم مي گيرد تمام خاطرات سالهاي جنگ را تعريف كند تا به عنوان يك سند مكتوب باقي بماند.
راوي كتاب، يك خبرنگار است كه در سالهايي از جنگ همرزم بابانظر بوده و حالا بعد از سالها براي پيوند با گذشته فراموش شده اش به مشهد باز مي گردد تا خاطرات بابانظر را مكتوب كند. بنابراين «سال بازگشت» يك سند خوب تاريخي از زمان جنگ است براي كساني كه، آن سالها را نديده اند و نمي دانند آن روزها چه طور گذشت؟ چرا جنگ ما 8 سال طول كشيد؟ و در اين 8 سال چه اتفاقهايي و براي چه كساني افتاد؟
«سال بازگشت» از محتواي خوبي برخوردار است. نويسنده به خوبي توانسته وقايع را در 168 صفحه كتاب چنان جمع كند كه باعث خستگي و دلزدگي مخاطب نشود. وقايع كتاب در دو زمان حال و گذشته اتفاق مي افتد و همه سالهاي حضور بابانظر در جبهه را در بر مي گيرد. اگرچه «سال بازگشت» به صورت خاطره نوشته شده اما اين خاطرات آن قدر دلنشينند كه مثل يك داستان، مخاطب را با خودشان همراه مي كنند.
نويسنده با استفاده از طنز، محتواي داستانها و خاطرات را خواندني و به ارايه آسان وقايع تلخ جنگ كمك كرده است.
«در آن حمله بابانظر پنج شبانه روز نخوابيده بود. همه جا همراهش بودم، مي ديدم كه چه مي كند. غروب بود كه رسيديم به قرارگاه، دراز كشيد و خوابش برد، خروپفش سنگر را پر كرده بود. شريفي هم همراه با سر و صداي بابانظر مي خنديد.
چند بار صدايش زديم اما نفهميد. انگار بي هوش بود، شريفي نشست رو شكمش. با نفس كشيدن او بالا و پايين مي رفت اما بابانظر بيدار نشد. صبح بود كه بالاخره به هوش آمد. هنوز هوا تاريك بود.
- يادت هست بابا، صبح كه بيدار شدي، رفتي نماز مغرب و عشا را خواندي؟
- هان! از بس خسته بودم نفهميدم كي خوابيدم، كي بيدار شدم. اين شريفي هم گذاشت نمازم را بخوانم، بعدش گفت خواب ديدي خير باشد، حالا كه خواندي، نماز صبح هم بخوان!»

در داستانهاي دهقان، هميشه محتوا بر ساختار و زباني كه اين نويسنده استفاده كرده است، مي چربد. اين اتفاق در كتاب «سال بازگشت» هم افتاده است. در اين اثر، نويسنده نتوانسته از پس پيوستگي وقايع كه در دو زمان حال و گذشته اتفاق مي افتد بر آيد. اين مسأله به خاطر نگاه توصيفي نويسنده به وقايع و تلاش نكردن براي ارايه تصويري منسجم از اين توصيفات است.
به طور كلي دهقان، نويسنده اي است كه توصيفي مي نويسد نه تصويري و اين يكي از مشكلات ساختاري و زباني اين نويسنده است. نويسنده در جاهايي، از نثر شاعرانه استفاده كرده است در حالي كه مطلب نوشته شده ويژگي نثر شاعرانه را ندارد.
«سال بازگشت» صرف نظر از موارد گفته شده و طرح جلد بسيار ضعيفش، كتاب خوبي در حوزه جنگ است. اين كتاب با توجه به اينكه درباره شهيد «محمدحسن نظرنژاد» است و اسم شهيدان و فرماندهان بسياري در آن آورده شده نوعي اداي دين به شهيدان خراساني است.
«92 درصد مجروحيت؛ مي دانيد يعني چه؟ چشمم كور شده، گوشم كر شده، ستون فقراتم شكسته، قفسه سينه ام از دو جا شكسته، نصف ماهيچه دست چپم نيست، يك قسمت از ماهيچه دست راستم از بين رفته، صد و شصت تا تركش تو بدن دارم، پرده داخلي مغز سرم از بين رفته... .
نمي دانم چرا مي روم وسط حرفش و بي جا مي پرسم:
بابا، باز هم كمرت گرفته؟».

  


پدر شهيد فهميده: «حسين» فرزند كل ايران است

 

پدر شهيد فهميده گفت: شهيد حسين فهميده، فرزند كل ايران است و مأموريتي از جانب خدا داشت كه به خوبي انجام داد.




محمدتقي فهميده مقارن با سالروز شهادت حسين فهميده افزود: حسين داراي اخلاق، رفتار و منش و كردار بسيار والا و خوبي بود و هيچ چيزي كم نداشت.
وي از شهيد فهميده به عنوان الگوي نوجوانان و جوانان امروز ياد كرد و گفت: همه جوانان و نوجوانان ايران، شهيد فهميده هستند و اگر شرايط ايجاب كند، همانند اين شهيد عمل خواهند كرد. به گزارش ايرنا، وي گفت: امروز هم اگر ولي امر مسلمين و رهبري نظام اعلام نياز كنند، همه جوانان و نوجوانان وارد ميدان خواهند شد.
پدر شهيد فهميده گفت: شرايط زمان كمي تغيير كرده و دشمنان در صدد گرفتن جوانان و نوجوانان ما هستند و اين عزيزان بايد با تأسي به شهدا و پيروي راه آنها، مانع از تحقق اهداف شوم دشمنان انقلاب اسلامي شوند.
وي به تهاجم فرهنگي دشمنان و هدف قرار دادن نسل جوان انقلاب اشاره كرد و گفت: جوانان و نوجوانان بايد آگاه باشند تا دشمن آنان را اغفال نكند. وي گفت: دشمنان انقلاب سعي دارند فرزندانمان را از ما جدا كنند، اما جوانان و نوجوانان بايد با پيروي از شهيدان و هوشياري، راه خود را تشخيص دهند و با صحبت از شهدا به مردم اعلام كنند آنها شهيد شدند، ولي ما پيرو شهدا و گوش به فرمان مقام عظماي ولايت هستيم.
وي در مورد چگونگي اعزام شهيد فهميده گفت: ما نفهميديم كه حسين كي به جبهه رفت. زماني متوجه شديم كه خبر شهادت وي را براي ما آوردند.
وي افزود: شهيد فهميده در زمان عزيمت به جبهه يك نوجوان بود، اما واقعاً از نظر اخلاقي، رفتاري و مسايل درسي هيچ چيزي كم نداشت.
پدر شهيد فهميده به جوانان و نوجوانان توصيه كرد: نماز را فراموش نكنند، با قرآن مأنوس باشند و اطاعت از پدر و مادر خود را فراموش نكنند.

  


دكتر خامه يار اعلام كرد؛اعطاي نشان ملي ايثار به خانواده هاي داراي سه فرزند شهيد

 

جلسه دكتر دهقان، رئيس بنياد شهيد و امور ايثارگران و دكتر عباس خامه يار، معاون پژوهش و ارتباطات فرهنگي بنياد با شوراي مشاوران وزرا و دستگاههاي اجرايي در امور ايثارگران در محل اين معاونت برگزار شد.
به گزارش ايسنا، دكتر عباس خامه يار، در اين جلسه اعلام كرد: تا پايان امسال، به خانواده هاي داراي سه فرزند شهيد، خانواده هاي داراي دو فرزند شهيد و يك فرزند جانباز و خانواده هايي كه هر دو فرزند ذكورشان به شهادت رسيده اند، نشان ملي ايثار اعطا مي شود.
دكتر خامه يار در بخش ديگري از سخنانش يادآور شد: حدود يك ميليون سند مربوط به ايثارگران ترميم شده است و اگر فكري جدي در رابطه با حفظ و نگهداري اسناد صورت نگيرد، ممكن است آنها را از دست بدهيم.
دكتر خامه يار همچنين اعلام كرد: فرهنگ اعلام شهدا تا پايان امسال به صورت كامل منتشر خواهد شد.

  


سمينار «ضرورت استراتژيك ساخت پل خيبر در دوران دفاع مقدس» بر گزار شد

 

سمينار «ضرورت استراتژيك احداث پل خيبر در دوران دفاع مقدس» در دانشگاه علم و صنعت با حضور تعدادي از مهندسان حاضر در دفاع مقدس كه نقش عمده اي در احداث پل خيبر و ديگر پلهاي استراتژيك داشتند، برگزار شد.
مهندس عظيمي، يكي از طراحان پل خيبر در اين سمينار به ضرورت برگزاري چنين نشستهايي اشاره كرد و گفت: ناگفته هاي جنگ كه قابل بيان هستند را بايد بازگو كرد تا راهكارها و مسائل علمي آن روزها را به ياد جوانان و مهندسان امروز بياوريم و بستري فراهم كنيم كه آنان از تجربيات مهندسي جنگ بهره ببرند.
به گزارش ايسنا، وي ادامه داد: مهندسان جهاد سازندگي در قالب سازمان پشتيباني و مهندسي جنگ جهاد (پ.م.ج.ج) همچون نيروهاي رزمي در خطوط مقدم حتي جلوتر از آنها حضور پيدا مي كردند تا با احداث سنگر، پناهگاه و سرپل راه را براي رزم نيروهاي مسلح هموار كنند.
وي اظهار كرد: آن زمان «پ.م.ج.ج» با جمع آوري وسايل و ابزار از نقاط مختلف داخل و خارج، مهندسين كاري كردند كه سالها بعد اين پل به عنوان توليد بدون كارخانه مطرح شد.
وي همچنين اظهار داشت: توجه يكجانبه به اخلاص و فداكاريهاي دفاع مقدس تصوري يك سويه و نامتعادل نسبت به مديريت، تدبير، علم و دانش رزمندگان به وجود آورده است كه سمينارهايي از اين دست براي تعادل ديد نسل سوم در بخش فني است.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com