|
* زهره كهندل
جشنواره ورزشي جانبازان سراسر كشور بهانه اي شد براي گوش دادن به حرفها، خاطرات و درد دلهاي جانبازان. وارد هتل محل اقامت

آنان كه مي شوم، مسؤول تربيت بدني بنياد شهيد و امور ايثارگران خراسان رضوي مرا به داخل راهنمايي مي كند. مردي روي صندلي چرخدار از روبرويمان عبور مي كند.
آقاي واعظي مي گويد: او قهرمان رشته تنيس روي ميز است؛ سيدكاظم بورونجاني، اهل شيراز، از دلاورمردان جنگ ... صدايش كه مي زنيم براي مصاحبه، خودداري مي كند و مي گويد: حرفي براي گفتن ندارم، بگذاريد صندوقچه رازهايمان از جنگ براي خودمان و خداي خودمان بماند. مي گويم: نمي شود صندوقچه دلتان را برايمان باز كنيد؟ مي گويد: مال خودمان است، و مي رود.. .
نگاهم لاي چرخهاي ويلچر او مي چرخد تا وقتي كه در پيچ سالن گم مي شود. مسؤول تربيت بدني بنياد شهيد، فرد ديگري را به من معرفي مي كند و من منتظر مي مانم تا بيايد. در اين مدت به اين فكر مي كنم كه چرا برخي از جانبازان بعد از گذشت 19 سال از آتش بس و 26 سال از جنگ هنوز هم قفل دلهاي پر از حرف و درد خود را باز نمي كنند.
آقاي علي محمد روانستان كه وارد اتاق مي شود، بلند مي شوم. آقاي روانستان كه جانباز 59 درصد است، در 18 سالگي به اسارت رفته و هفت سال و سه ماه اسير بوده. او اهل شيراز است و در اين جشنواره، در رشته تنيس روي ميز مقام چهارم را كسب كرده است. او دانشجوي فوق ليسانس ادبيات فارسي است و سخنان شيريني دارد؛
* آقاي روانستان !چه طور جانباز شديد؟
** توي جبهه مثل همه كساني كه براي دفاع مي جنگيدند، با دشمنان انقلاب مبارزه مي كردم كه از ناحيه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفتم و در حالي كه از بدنم خون مي رفت سه روز در بيابان گرسنه و تشنه به حالت فلج روي خاك افتاده بودم و پشت سر هم گلوله هاي توپ و خمپاره كنار من به زمين مي خورد و حتي نمي توانستم خودم را تكان دهم.
گه گاه صداي افتادن بدنهايي را پس از صداي مهيب انفجارها و گلوله ها مي شنيدم. خوب يادم هست، يكي از رزمندگان كه پشت به پشت من روي زمين افتاده بود تا مدتها ناله مي كرد و زجر مي كشيد، اما من نمي توانستم حتي سرم را برگردانم، انگار كه تمام بدنم فلج شده بود و حسي نداشت. من او را هرگز نديدم تا وقتي كه صداي ناله هايش خاموش شد و به خيل شهدا پيوست.
* چه طور به اسارت درآمديد؟
** بعد از سه روز تحمل كردن آن شرايط سخت، گشتيهاي عراقي در ميان انبوه جسدها، مرا ديدند. آنها به خاطر پس گرفتن اسراي خودشان، به دنبال اسير بودند و مرا كه همچون جنازه اي كه براي مرگ و رفتن لحظه شماري مي كرد بر زمين افتاده بودم، با خود به سمت عراق بردند. حتي آنها نمي دانستند كه من مرده ام و يا زنده ... در آن زمان به قدري خون از من رفته بود كه حتي قدرت تشخيص افراد را نداشتم. آنها مرا كول كردند و به سمت ماشينها بردند. بعد از مدتي كه به هوش آمدم، متوجه شدم كه آن دو سرباز عراقي شيعه هستند و دارند مرا به سمت عراق مي برند، اما من تعجب مي كنم كه چطور در آن شرايط زنده مانده ام. نيمي از بدن من فلج شده بود و تكان نمي خورد و زماني كه در ماشين بوديم طي بازجوييها چندين بار اسلحه را روي سينه من نشانه رفتند، اما گلوله اي خالي نشد و من فكر مي كنم كه خواست خدا بود تا زنده بمانم. امروز هم خواست خداست كه چند تكه تير را درون مغزم يدك مي كشم، اما هنوز نفس مي كشم و زنده ام.
* درد هم داريد؟
** بله، زياد. اما آن دردها خصوصي و مال خودمان است و نيازي نيست كه مردم بدانند.
* چرا مردم نبايد از دردهاي شما بدانند؟
** اين دردها را افكار مادي و آدمهايي كه روحشان به تعلقات زمين وابسته است نمي توانند درك كنند، اما اينكه چرا به مردم نمي گوييم به خاطر اين است كه حتي برخي اوقات خودمان هم اين دردها را نمي توانيم بازگو كنيم. نمي دانم شايد آنقدر اين دردها با من عجين شده كه آن را قسمتي از وجود خودم مي دانم و به آنها عادت كرده ام... نمي دانم... بعضي اوقات آنقدر دردهايم شدت مي گيرد كه فكر مي كنم تمام بدنم روزنه شده و دردها از درون آن به روحم سرازير مي شود... و تحمل اين دردها براساس پيمان بين ما و خداست.
* از دردهايتان خسته هم مي شويد؟
** بله، گاهي خسته مي شوم، اما راستش را بخواهيد، اين دردها يك هدف الهي داشته و باور كنيد كه اين افكار مرا به سمت يك آرامش وصف نشدني سوق مي دهد و مطمئن باشيد اگر به خاطر خدا در سخت ترين شرايط هم قرار بگيريد، انتهاي آن لحظات دشوار يك شيريني دوست داشتني است كه فقط آنها كه پيمانشان با خدا پايدار است آن را مي فهمند و دردهايشان را فرياد نمي زنند.
* آقاي روانستان !زماني كه وارد خاك عراق شديد، برخورد آنان با شما چگونه بود؟
** متأسفانه خوب نبود. آنها تحت شرايط تبليغات منفي، ما را به عنوان يك كافر نگاه مي كردند! در آن زمان نيمه چپ بدن من فلج بود و مرا روي زمين زمخت مي كشاندند و همان طور از بدن من خون مي رفت. اما يكي از تلخ ترين لحظات زماني بود كه دست و پاي مرا بسته بودند، يك نفر جلو آمد و آب دهانش را روي صورتم انداخت، يكي ديگر هم ته سيگارش را روي دستان بسته ام خاموش كرد و آن لحظات چنان بر من سخت و زجرآور گذشت كه با تمام توان تقلا مي كردم، اما حتي نمي توانستم خودم را تكان دهم و از درون مي سوختم و درد مي كشيدم.
* آيا در دوران اسارت، شما را زجر روحي هم مي دادند؟
** در مدت اسارت، هم زجر روحي بود و هم زجر جسمي و يا به تعبيري مي توان گفت كه همزمان با آزار جسمي، ما را زجر روحي هم مي دادند. اما جداي از اين، بچه هاي ما بسيار به اصول و عقايد مذهبي پايبند بودند و عراقيها براي اينكه ما را عذاب دهند فيلمهاي مبتذل را از تلويزيون پخش مي كردند و بچه ها را مجبور به تماشاي آن مي كردند و حتي كنترل مي كردند كه نگاه بچه ها از صفحه تلويزيون به سمت ديگري تغيير نكند، اما هميشه تلاش مي كرديم كه از قرار گرفتن در اين موقعيتها فرار كنيم و بچه ها وقتي در اين شرايط قرار مي گرفتند و مجبور به تماشا بودند، نگاهشان را به نقطه اي اطراف تلويزيون متمركز مي كردند تا حواسشان از توجه به فيلمها پرت شود. بعثيها آن قدر نامرد بودند كه در مواردي دوستان و همرزمان ما را جلوي چشمان همه شكنجه مي كردند و در آن شرايط كه از دست ما كاري بر نمي آمد، روحمان به شدت آزرده مي شد. حتي نامه هاي بچه ها را قطع و يا سانسور مي كردند و تا سه سال نامه هاي مرا نيز قطع كردند. بعد از اسارت خانواده من فكر كرده بودند كه شهيد شده ام و برايم قبر ساختند و مراسم گرفته بودند، اما بعد از چندين ماه از طريق نامه از صليب سرخ خانواده ام از سلامتي من مطلع شدند.
* چگونه قبري براي شما ساخته بودند؟
** مثل قبر شهداي گمنام و فكر مي كنم پلاكم را كه گم كرده بودم، همرزمانم پيدا كرده و گمان كرده بودند كه من شهيد شده ام. بعد از آن پسر خاله ام به شهادت رسيد و او را در جايگاه قبر من به خاك سپردند.
* زماني كه متوجه شديد خانواده تان برايتان قبر ساخته اند، چه حسي داشتيد؟
** تأسف مي خوردم كه چرا اين قبر بايد خالي بماند و باور كنيد كه آرزوي من شهادت بود. من خيلي زياد بر سر مزار خودم مي روم و تأسف مي خورم كه چرا در اين قبر به جاي من، كس ديگري آرميده است.
* به عنوان يك جانباز آزاده، نگاهتان به زندگي چگونه است؟
** خيلي خوب! تا زماني كه خدا بخواهد زنده بمانم، زندگي خواهم كرد. با تمام توان و اميد زندگي مي كنم و دردهايم را با سختيهايش دوست مي دارم. اين دردها گواه و شاهد ميان من و خدايم است كه به خاطر خودش و رضايتش پا در اين عرصه گذاشتم و تا هر زماني كه او اراده كند در اين عرصه با قوت و قدرت خواهم ايستاد. معناي واقعي جانباز يعني نشاط، پويايي و حركت. ببينيد، عقابي كه در اوج آسمان قدرت نمايي مي كند، اگر بالش بشكند انصاف است كه به او بگوييم كه ديگر عقاب نيست؟ نه! به اعتقاد من عقاب بال شكسته باز هم عقاب است؛ قدرتمند و تيزبين... .
* و حرف آخر؟
** ما در دوران دفاع مقدس نجنگيديم، دفاع كرديم... . |