|
* جواد محدثي
اي خورشيد مدينه ايمان!
اي صادق آل پيامبر!
با بياني بليغ و كلامي فصيح، زبان رساي اسلام بودي. با سخناني حكيمانه، منطقي استوار و علمي سرشار، برگزيده روزگار بودي و... بنده شايسته پروردگار.
تجسم صبر و اخلاص بودي و چشمه جود و سخاوت. كوه حلم و بردباري؛ در فراست و شجاعت و جلوه هيبت و جلالت، نام آور. چهره فروزان اهل بيت(ع) بودي و وارث علوم رسالت. از سلاله پيامبران بودي و عطر و بوي پيامبر را مي دادي و مهابت و شكوه او را داشتي!
اي خورشيد مدينه دانش!
سالهايي سياه، ابرهاي سلطه امويان، آسمان جهان اسلام را تاريك كرده بود و سالهايي تيره تر، حكومت عباسيان، مسلمانان را به تيرگي نشانده بود. در ميان اين دو فصل سياه و سرد و ابرآلود، چند صباحي كه خورشيد وجود تو تابيد، اسلام و قرآن را جان بخشيد.
نهال حق پا گرفت و افق انديشه ها تابان شد. دين، زنده به نام تو گشت. درخت علم، در بوستان كلام تو روييد، گلشن فضل، از چشمه دانش تو سيراب شد. كتاب فقه با «الفباي صادقي» نگاشته گشت. وقتي تو سخن مي گفتي، طبيعي بود كه حسودان و عنودان، زبان طمع بگشايند و تيغ دشمني بركشند.
كدام دانش جويي را مي توان شناخت كه از گنج دانشت، بهره نبرده باشد؟ كدام معلمي را مي توان نام برد كه به اندازه تو تربيت شده مكتب عترت داشته باشد؟ كدام حوزه است كه شاگردي تو، بر سر در آن نقش نبسته است؟ كدام فقيه است كه خوشه چين خرمن «حديث» تو نيست؟
وقتي چهار هزار قلم، «حكمت» و «حديث» و «فقه» را از عرش بلند «علم لدني» تو، بر فرش كتب و دفاتر فرود مي آورد؛ وقتي چهار هزار شاگرد، همچون نسيمي خوشبو، از كوي معارف تو گذشته و در پهنه قلمرو اسلام پخش مي شدند و «قال الصادق» گويان، كام تشنگان معرفت را عطرآگين مي ساختند، وقتي منطق اهل بيت(ع) و برهان عترت، قوي تر و بران تر بود، وقتي مردم، گاهي از لابه لاي گرد و خاكهاي برانگيخته بدعت گذاران و تحريف گران، چهره «اسلام ناب محمدي» را مي ديدند و فريفته جذبه هاي آن مي شدند؛ وقتي سلسله نوراني راويان احاديث، حلقه اي از «تعبد» و «اطاعت» بر گرد «آل ا...» مي زدند؛ وقتي «ابان بن تغلب»ها، «هشام بن حكم»ها، «مومن طاق»ها، حامل و ناقل علوم تو بودند، وقتي «جميل بن دراج»ها، «ابوبصير»ها، «زراره»ها، «سماعه»ها، فقه و حديث و حكمت را در افق و انديشه ها و مزرع دلها مي افشاندند؛ وقتي «حمران بن اعين»ها، «علي بن حمزه»ها، «عمار ساباطي»ها، «جابربن حيان»ها، «مفضل»ها، «سفوان»ها، سيراب شدگاني از كوثر زلال دانش تو بودند و جامي از اين زمزم هميشه جوشان، به جانهاي تشنه مي نوشاندند و كام دلها را با حلاوت «مكتب عترت» آشنا مي ساختند و نه تنها علم، كه عمل هم مي آموختند و نه فقط دانش، كه دين را هم از زبان تو مي گرفتند؛ وقتي با تابش مهر درخشان فضايل تو، مجال براي خودنمايي شب پره ها نمي ماند،...
آري در آن شرايط، روشن بود كه خفاشان كوردل، نگذارند فروغ فروزانت جلوه گري كند. اين گونه بود كه تو، در عين شهرت و اعتبار و نفوذ و محبوبيت، همچنان «مظلوم» بودي و ناشناخته.
وقتي در شهادتت، چشم شيعه گريان شد، اندوه يتيمي برچهره پيروانت غبار غم افشاند. «مدينه» براي چندمين بار در سوگ تو گريست و فوج فوج مردم، غمگين و سوگوار، سالروز رحلت رسول خدا(ص) را به ياد آوردند.
رحلت تو، داغي سنگين بود و به خاك سپردنت، داغي ديگر، سنگين تر. سيل اشك از ديدگان جاري بود. تشييع كنندگان، ناباورانه در پي جنازه مطهرت، به سوي «بقيع» رهسپار شدند و مدينه تعطيل شد و هر خانه اي ماتمكده اي گشت حزن آلود!
آري... اي امام صادق(ع)! معصومي بودي كه در «بقيع» به خاك آرميدي. آيا تشييع كنندگانت مي دانستند كه چه كوه عظيمي را بر دوش مي كشند؟ و تو را كجا مي برند؟ خوشا خاك بقيع، كه پيكر تو را دربر كشيد.
اينك، تربت مطهر بقيع خاموش، همچنان يادگار مظلوميت توست و اشكهاي شيعيان در كنار مزار بي چراغ تو، شاهدي بر غربت «آل ا...» است.
سالروز وفات غم آفرينت، يادآور فاجعه اي است كه پس ماندگان قبيله طاغوتها، در خانه تو پديد آوردند و با حمله به «فيضيه»، شاگردان مكتب تو را به خاك و خون كشيدند. در اين روز، مظلوميت «عترت» و «روحانيت» پيوند خورد و عزاداران اشك ريز در سوگ شهادتت، خود مرثيه ساز ذاكران ديگري شدند و چشمان ديگري بر مظلوميت كتك خوردگان فيضيه گريست. عاقبت، آن گريه ها خشم شد و خشمها شعله كشيد و هستي طاغوت را سوزاند.
اينك، در كشور امام صادق(ع)، فرهنگ اهل بيت(ع)، ساري و جاري است. هر جا كه شيعه اي است، «جعفري» است. و تو، امام صادقان و صادق اماماني. |