تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
دوربين
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-11-07
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 16آبان ماه 1386


آي قصه قصه قصه ؛ جواب معما

 

افسانه سرايي

«هشام» يكي از ياران و دوستان امام صادق (ع) بود كه در زمان امام زندگي مي كرد. او مرد با خدا و با ايماني بود و همه به او احترام



مي گذاشتند. هشام پاسخ هر مسأله اي را خيلي خوب مي داد و مردم را راهنمايي مي كرد. يك روز وقتي داشت از يكي از كوچه هاي شهر مي گذشت، عبدا... ديصاني را ديد كه مردي بي دين و بي ايمان بود. هشام با ديدن او سرش را پايين انداخت تا زودتر از كنارش رد شود و مجبور نباشد با او حرف بزند. اما ديصاني كه مرد بد جنسي بود، با خودش گفت: بهتر است كمي سر به سر هشام بگذارم، براي همين او را صدا كرد و گفت: تو به خدا ايمان داري؟
هشام گفت: بله.
پرسيد: خداي تو مي تواند هر كاري را انجام دهد؟
هشام باز هم گفت: بله.
ديصاني گفت: آيا خداي تو مي تواند همه جهان را در يك تخم مرغ جا بدهد، جوري كه نه جهان كوچك شود و نه تخم مرغ بزرگ شود؟
هشام كمي فكر كرد. نمي دانست چه پاسخي به او بدهد، براي همين گفت: چند روز به من فرصت بده تا پاسخ سؤالت را بدهم.
ديصاني كه مطمئن بود هشام نمي تواند پاسخ او را بدهد، با خنده گفت: «تا يك سال فرصت داري پاسخ سؤال من را بدهي» و خنديد و رفت.
هشام حسابي ناراحت شد و با خودش گفت: اگر نتوانم پاسخش را بدهم، او از اين به بعد همه انسانهاي با ايمان را مسخره مي كند. او همه وقتش را مشغول فكر كردن به اين سؤال بود، اما نمي توانست پاسخ آن را پيدا كند. يك دفعه فكري به ذهنش رسيد. با خودش گفت: بهتر است پيش امام صادق (ع) بروم و از او كمك بخواهم. حتماً او پاسخ اين سؤال را مي داند. براي همين همان روز سوار اسبش شد و به طرف خانه امام به راه افتاد. امام وقتي هشام را ديد، خيلي خوشحال شد و او را با خودش به اتاق برد. هشام حسابي ناراحت و گرفته بود. امام كه متوجه ناراحتي او شده بود، پرسيد: چه اتفاقي افتاده هشام؟!
هشام همه چيز را براي امام تعريف كرد و از ايشان كمك خواست. امام صادق(ع) گفت: تو چند تا حس داري؟
هشام پاسخ داد: پنج تا.
امام پرسيد: كدام حس تو از همه كوچكتر است؟
هشام گفت: حس بينايي.
امام باز پرسيد: آن چيزي كه باعث ديدن مي شود، چيست؟
هشام گفت: ديده كه وسط چشم قرار دارد و اندازه يك عدس است.
امام خنديد و گفت: حالا به اطرافت نگاه كن. زمين، درخت ها، كوه ها، خانه ها و همه چيز را مي تواني با چشم هايت ببيني. پس خداي بزرگ همه جهان را در يك عدس جاي داده كه از تخم مرغ هم كوچكتر است و نه جهان كوچك شده و نه ديده چشم كه اندازه دانه عدس است بزرگتر شده. هشام از پاسخ زيركانه امام خوشحال شد و از او تشكر كرد و راه افتاد تا برود و پاسخ آن مرد بي دين را بدهد.

  


خبر خبر خبردار

 

فرار چمداني




يك زن هجده ساله آلماني با كمك يك چمدان از زندان جوانان فرار كرد. مي گوييد نمي شود، اما او واقعاً اين كار را كرده است. «استفي كراوس» بعد از اينكه خبر دار شد يكي از هم سلولي هايش دارد آزاد مي شود، نقشه اي براي فرار كشيد.او در چمدان هم سلولي نوزده ساله اش مخفي شد و همراه او از زندان بيرون رفت. حالا چه جوري توانسته بود خودش را توي چمدان جا كند بايد از خودش بپرسيد. بعد از اينكه هم سلولي استفي همراه چمدان بزرگ و سنگينش از زندان خارج شد، مأموران متوجه شدند استفي نيست. چه فرار عجيبي!!

كارخانه شكلات سازي لوييز
«لوييز» يك پسر 15 ساله است كه يك كارخانه شكلات سازي راه انداخته است. او كه اهل كشور انگلستان است در يازده سالگي به خاطر بيماري كه داشت، مدرسه را ترك كرد و از همان زمان بيكار نماند و بعد از تلاش زياد توانست شكلاتي با طعم جديد بسازد. او در گاراژ خانه شان كار مي كرد تا بالاخره موفق شد. اين طعم جديد آن قدر خوب بود كه ارزش اين را داشت برايش يك كارخانه شكلات سازي راه بيندازد و لوييز هم همين كار را كرد. لوييز كه به خاطر استقبال زياد نمي توانست به تنهايي كارها را خودش انجام دهد چند دستيار هم استخدام كرد. جالب است بدانيد مادر و پدرش هم براي او كار مي كنند. شكلات جديد لوييز «شوكوليت» نام دارد؛ چون او به خاطر مريضي اش شكلات را اين جور تلفظ مي كند و همين نام را هم براي شكلاتش گذاشته است.

يك ساعت بي برق
اهالي شهر «سانفرانسيسكو» در كشور آمريكا به مدت يك ساعت همه چراغ ها را خاموش كردند و در تاريكي زندگي كردند. همه مردم سر يك ساعت مشخص لامپ ها را خاموش كردند. مسؤولان شهر در خيابان ها فانوس روشن كرده بودند تا مردم بتوانند راحت رفت و آمد كنند و در اين يك ساعت حتي رستوران ها هم زير نور شمع به مشتري هايشان غذا مي دادند. مردم سانفرانسيسكو اين كار را براي صرفه جويي در مصرف انرژي انجام دادند. چه كار جالبي !جالب است بدانيد قبلاً هم مردم شهر «سيدني» استراليا اين كار را انجام داده بودند.

يك يخ بزرگ
چند هفته قبل يك تكه يخ بزرگ از قطب جنوب جدا شد و در اقيانوس شناور شد. در گذشته هم تكه هاي يخ از قطب جدا شده بود، اما نه قطعه يخي به اين بزرگي. اين يخ حدود 34 كيلومتر طول و 20 كيلومتر عرض دارد. فكرش را بكنيد توي اقيانوس باشيد و يك دفعه سر و كله يك يخ قول پيكر پيدا شود. دليل اين اتفاق، گرم شدن زياد زمين و افزايش گازهاي گلخانه اي است. اگر زمين همين طور گرم و گرمتر شود حتماً در آينده سر و كله يخ هاي بزرگتري هم پيدا مي شود و اين خيلي خطرناك است؛ چون آب شدن اين يخ ها باعث بالا آمدن آب درياها و اقيانوس ها مي شود و خشكي هاي زيادي به زير آب مي روند.

  


كارهاي خوب من ؛ كتاب كتابخانه

 

زهرا مهربان
همين چند ساعت پيش يك كار خيلي خوب انجام دادم. باور نمي كنيد؟ !كتاب كتابخانه سر كوچه مان را كه سال قبل امانت گرفته



بودم و فراموش كرده بودم آن را پس بدهم، بردم و پس دادم. به همين راحتي. اما نه خيلي هم راحت.
وقتي داشتم كمدم را مرتب مي كردم يك دفعه چشمم به كتاب داستاني افتاد كه سال قبل از كتابخانه امانت گرفته بودم. چقدر خاكي شده بود. بيچاره از سال گذشته توي كمد مانده بود. اول تصميم گرفتم بگذارمش سر جايش.
اما بعد با خودم گفتم: اين كتاب كه مال تو نيست بايد بروي و آن را پس بدهي. براي همين لباس پوشيدم و رفتم كتابخانه. اول كتاب را پشت سرم گرفته بودم؛ چون مي ترسيدم چيزي بگويم. وقتي دور و بر خانم كتابدار خلوت شد، نگاهي به من كرد و گفت: چه كار داري؟
آهسته و با ترس و لرز كتاب را نشانش دادم. خانم كتابدار همين كه كتاب را ديد، با تعجب گفت: پس دست تو بود.
چند ماه است كه دنبالش مي گردم. داشت گريه ام مي گرفت. منتظر بودم خانم كتابدار چند تا پس گردني به من بزند و دعوايم كند.
اما اين اتفاق نيفتاد. خانم كتاب دار كتاب را از دست من گرفت و گفت: چقدر دير آوردي؟ مي داني جريمه اش چقدر مي شود؟
تا آن وقت نمي دانستم كه اگر كتاب را دير تحويل دهي، جريمه مي شوي؟
گفتم: عيبي ندارد هر چقدر باشد مي دهم.
خانم كتابدار روي ورقه اي شروع كرد به حساب كردن و پولي را كه بايد براي جريمه كتاب مي دادم، مشخص كرد.
با شنيدن مبلغ جريمه آه بلندي كشيدم؛ چون اصلاً آن قدر پول نداشتم. چند روز پيش پول تو جيبي هايم را خرج كرده بودم. وقتي خانم كتابدار قضيه را فهميد، كمي فكر كرد و گفت: به جاي پول چند ساعت اين جا بمان و به من كمك كن.
با خودم گفتم، چقدر خوب. كاركردن توي كتابخانه كار آساني است، اما اين جور هم كه فكر مي كردم نبود چون خانم كتابدار داشت جاي قفسه هاي كتاب را عوض مي كرد و مجبور شدم حسابي كار كنم، اما با همه اينها يك كار خوب انجام دادم. كتاب كتابخانه را پس دادم.

  


نويسندگان كفشدوزك ؛ تفنگ آب پاش

 

محمدمهدي يزداني

«دستا بالا از سر جاي خودت تكون نخور». اين بازي من و داريوش بود. من پليس بودم و داريوش هم دزد. من با تفنگ الكي كه گلوله هم نداشت بازي مي كردم و حوصله ام حسابي سر رفته بود. به داريوش گفتم يك كمي صبر كن الان برمي گردم. زود رفتم و تفنگ آب پاشم را آوردم و بلند گفتم :آهاي دزد نابكار صبر كن.
داريوش با خنده گفت :اگه مي توني به من تير بزن. داريوش بيچاره كه از چيزي خبر نداشت، فرار نكرد و من هم همه آبي را كه توي تفنگ بود، رويش پاشيدم. بيچاره مثل موش آب كشيده شده بود. او حسابي ناراحت شد و دويد خانه شان و محكم در را بست. من خيلي پشيمان شدم. تا شب همين جور ناراحت بودم كه پدرم پيش من آمد و گفت :چرا ناراحتي؟
گفتم :داريوش با من قهر كرده؛ چون با تفنگ آب پاشم رويش آب پاشيدم. پدرم گفت :اين كه ناراحتي نداره برو و از او معذرت خواهي كن. بلند شدم و رفتم در خانه داريوش و زنگ زدم. زينگ زينگ...
داريوش گوشي آيفون را برداشت و همين كه فهميد منم، گفت :باز آمدي خيسم كني، برو با تو قهرم.
خيلي زود گفتم :معذرت مي خواهم، نمي خواستم ناراحتت كنم.
داريوش كه خيلي مهربان بود، خنديد و با من آشتي كرد. روز بعد دوباره با هم توي حياط آمديم و بازي كرديم. بازي دزد و پليس، اما نه با تفنگ آب پاش.

  


شعر ؛ جوراب

 

معصومه سادات وزيري





شالاپ شولوپ صدا مي آد
صداي چي؟ صداي آب
نگاه كنين تو حوضمون
افتاده يك لنگه جوراب

رضا مي آد توي حياط
مي كنه اون رو زود نگا
لنگ جوراب طفلكي
مي كنه توي حوض شنا
لنگ جوراب رو زود رضا
برمي داره از توي آب
مي گيره آب جوراب
ومي اندازه روي يك طناب

مي گه كه تو اين جا بشين
تا خشك بشي اي وروجك
آخه مي خوام بپوشمت
فردا برم مهدكودك

  


دروغ شاخدار

 





بعضي ها دروغ هايي مي گويند كه چشم هاي آدم از شنيدنشان گرد مي شود





آن ها حتي يك ذره هم به خاطر دروغ هايشان خجالت نمي كشند





بعضي از دروغ هايشان آن قدر عجيب است كه سر آدم گيج مي رود





و بعد از مدتي دو تا شاخ در مي آورند؛ چون به اين جور دروغ ها، دروغ شاخدار مي گويند

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com