|
افسانه سرايي
«هشام» يكي از ياران و دوستان امام صادق (ع) بود كه در زمان امام زندگي مي كرد. او مرد با خدا و با ايماني بود و همه به او احترام

مي گذاشتند. هشام پاسخ هر مسأله اي را خيلي خوب مي داد و مردم را راهنمايي مي كرد. يك روز وقتي داشت از يكي از كوچه هاي شهر مي گذشت، عبدا... ديصاني را ديد كه مردي بي دين و بي ايمان بود. هشام با ديدن او سرش را پايين انداخت تا زودتر از كنارش رد شود و مجبور نباشد با او حرف بزند. اما ديصاني كه مرد بد جنسي بود، با خودش گفت: بهتر است كمي سر به سر هشام بگذارم، براي همين او را صدا كرد و گفت: تو به خدا ايمان داري؟
هشام گفت: بله.
پرسيد: خداي تو مي تواند هر كاري را انجام دهد؟
هشام باز هم گفت: بله.
ديصاني گفت: آيا خداي تو مي تواند همه جهان را در يك تخم مرغ جا بدهد، جوري كه نه جهان كوچك شود و نه تخم مرغ بزرگ شود؟
هشام كمي فكر كرد. نمي دانست چه پاسخي به او بدهد، براي همين گفت: چند روز به من فرصت بده تا پاسخ سؤالت را بدهم.
ديصاني كه مطمئن بود هشام نمي تواند پاسخ او را بدهد، با خنده گفت: «تا يك سال فرصت داري پاسخ سؤال من را بدهي» و خنديد و رفت.
هشام حسابي ناراحت شد و با خودش گفت: اگر نتوانم پاسخش را بدهم، او از اين به بعد همه انسانهاي با ايمان را مسخره مي كند. او همه وقتش را مشغول فكر كردن به اين سؤال بود، اما نمي توانست پاسخ آن را پيدا كند. يك دفعه فكري به ذهنش رسيد. با خودش گفت: بهتر است پيش امام صادق (ع) بروم و از او كمك بخواهم. حتماً او پاسخ اين سؤال را مي داند. براي همين همان روز سوار اسبش شد و به طرف خانه امام به راه افتاد. امام وقتي هشام را ديد، خيلي خوشحال شد و او را با خودش به اتاق برد. هشام حسابي ناراحت و گرفته بود. امام كه متوجه ناراحتي او شده بود، پرسيد: چه اتفاقي افتاده هشام؟!
هشام همه چيز را براي امام تعريف كرد و از ايشان كمك خواست. امام صادق(ع) گفت: تو چند تا حس داري؟
هشام پاسخ داد: پنج تا.
امام پرسيد: كدام حس تو از همه كوچكتر است؟
هشام گفت: حس بينايي.
امام باز پرسيد: آن چيزي كه باعث ديدن مي شود، چيست؟
هشام گفت: ديده كه وسط چشم قرار دارد و اندازه يك عدس است.
امام خنديد و گفت: حالا به اطرافت نگاه كن. زمين، درخت ها، كوه ها، خانه ها و همه چيز را مي تواني با چشم هايت ببيني. پس خداي بزرگ همه جهان را در يك عدس جاي داده كه از تخم مرغ هم كوچكتر است و نه جهان كوچك شده و نه ديده چشم كه اندازه دانه عدس است بزرگتر شده. هشام از پاسخ زيركانه امام خوشحال شد و از او تشكر كرد و راه افتاد تا برود و پاسخ آن مرد بي دين را بدهد. |