|
* جواد صبوحي
اشاره :
وقتي سه سال پيش «عبداللطيف سالازار» فيلمساز انگليسي با مستند «غزالي؛ كيمياگر سعادت» درباره امام محمد غزالي در

جشنواره فيلم فجر شركت كرد، هنوز آنقدر تحركاتي همچون به تصوير كشيده شدن زندگي مولانا در يك پروژه سينمايي 25 ميليون دلاري توليد مشترك كمپاني ايتاليايي ايستار پروداكشن و دي سون دبي و يا امضاي توافقنامه سوريه و قزاقستان براي ساخت آرامگاه «ابو نصر فارابي» آن هم با هزينه قزاقها، آنقدر ما را نگران تاراج ميراث معنوي كشورمان نكرده بود.
حتي يادمان نرفته است امسال وقتي تركيه در جشنهاي مختلفي كه به مناسبت نوروز در برخي مناطق برگزار كرد و هيچ نامي از ايران به ميان نياورد، و يا حتي وقتي سفير افغانستان درآنكارا در مراسم بزرگداشت مولانا در تركيه بخشهايي از مثنوي مولانا را به فارسي خواند و نامي از ايران و ايراني بودنش نياورد خيلي ها از آنچه بر فرهنگ و تمدن كهنمان مي آمد چيزي نگفتند و ننوشتند.
و همه اينها در حالي است كه بسياري از كشور هاي همسايه ما همچنان از دستاوردهاي تمدني نياكان ما به نام خود بهره مي برند و در اين ميان مسوولان فرهنگي و پاسداران ميراث فرهنگي تنها به سخنان پرشوري دل بسته اند كه هيچ نشان روشني از آن در جامعه بر جا نيست. براستي براي سامان دادن به اين آشفته بازار چه بايد كرد ؟
بخش دوم مجموعه گفتگوهاي «تحريف تاريخ و فرهنگ و جعل هويت مفاخر فرهنگي» را به گفتگو با دكتر سنگري اختصاص داده ايم تا ازمنظر ايشان به واكاوي هر آنچه در اين خصوص صورت گرفته است، بپردازيم :

* آقاي دكتر، جاعلان ثبت اسناد و مدارك تاريخي از انتساب مشخصه هاي معنوي يك فرهنگ به فرهنگي ديگر و تلاش در الصاق آن به شناسنامه فرهنگي ديگر چه اهدافي را دنبال مي كنند ؟
** شخصيتها و چهره هاي بزرگي كه به فرهنگ انساني توجه كرده و رشد، تعالي و بالندگي انسان را در تاريخ باعث گرديده و موفق شده اند فراتر از مرزها و زمانها حركت كنند و محدود به مكان و زمان خاصي نشده اند، به تمامي انسانها و ادوار تاريخ تعلق دارند و محدود كردن آنها در حصار يك عصر، نسل، مليت و يا زباني خاص، جفا و ستم به اين چهره هاي ارزشمند و بزرگ است. درست مثل اين است كه ما شخصيتهاي بزرگ غربي همچون ويكتورهوگو را متعلق به يك زمان، دوره تاريخي و يا يك ملت بدانيم. ويكتورهوگو، گابريل ماركز و ديگر شخصيتهاي فرهنگي دنيا به تمامي ملل تعلق دارند. حتي اگربخواهيم به قلمرو ديني هم وارد شويم، بايد بگوييم مصداق اين نكته در اين قلمرو نيز وجود دارد. در اين قلمرو تفكر و انديشه هاي حضرت موسي ( ع )، حضرت مسيح (ع ) و پيامبر گرامي ما ( ص ) وهمچنين بزرگان و اولياي دين به يك دوره، يك نسل و يا يك نژاد و قوم تعلق ندارد. ظلم بزرگي است اگر گروهي، پيامبر ( ص ) را متعلق به قوم عرب و يا اميرمومنان علي ( ع ) را منتسب به يك قبيله و يا يك نژاد بدانند. ديدگاه انسانها، مكاتب و فرهنگهاي بزرگ بايد در شكست اين حصارها و تنفس در بي مرزي و بي كرانگي و بي حصاري خلاصه شود.
اما پاسخ به اين پرسش اساسي كه چرا گروهي تلاش مي كنند مفاخرفرهنگي ما را به برخي از كشورها نسبت دهند ازچند زاويه قابل تامل و بررسي است؛ نخست اينكه به نظر مي رسد برخي از كشورها با اين اقدام در پي ساختن هويتي كاذب براي خود هستند؛ بويژه تلاش و تكاپوي كشورهايي كه تازه به استقلال مي رسند اين است كه براي خود گذشته و ديرينه فكري، فرهنگي، اعتقادي، ادبي، هنري ترسيم سازند و به اين وسيله خود را به دنيا معرفي كنند. پس هدف آنان را بايد نوعي هويت يابي براي خود و ايجاد شناسنامه اي تاريخي براي خود دانست؛ چهره هايي كه ممكن است يا به زبان كشور مدعي اثري را خلق كرده باشد و يا احيانا مزار آنها در آن سرزمين قرار گرفته باشد.از سوي ديگر از آنجا كه در دنياي امروز يكي از ابزارهاي اقتصادي، صنعتي و جذب سرمايه بهره گيري از جهانگردان و صنعت توريسم است، مدعيان مفاخر فرهنگ معنوي ما نيز تلاش مي كنند با طرح اين چهره ها و بويژه چهره هايي كه زبان امروز جهان نيز با آنها هماهنگ است و يا مي توانند براي دنياي امروز حرفي براي گفتن داشته باشند زمينه جذب توريستها را براي خود فراهم كنند و بنابر اين از اين مساله به عنوان تكيه گاه و اهرم اقتصادي استفاده كنند. به نظر مي رسد در مورد چهره ها و شخصيتهاي بزرگي كه به فرهنگ ايراني تعلق دارند و هويت آنها ايراني است و بويژه آنكه زبانشان فارسي است، اين مساله مشهودتر مي باشد؛ چنانچه مي دانيد ايراني كه ما در گذشته آن را مي شناختيم، چيزي فراتر از مرزهاي جغرافيايي امروز و شامل تاجيكستان، افغانستان، بخشهايي از قرقيزستان و پاكستان و حتي بخشهايي از كشورهاي عربي بوده است. در اثبات اين ادعا اين نكته كافي است كه امروزه ما مي توانيم ردپاي كهنه يادگاران گذشته خود را در اين مناطق بيابيم. شما حتي مي توانيد ردپاي زبان فارسي را در هند امروز رصد كنيد. كساني كه به تاج محل مي روند و يا برخي از آثار تاريخي هند را مرور مي كنند هنوز كتيبه هايي را كه به خط فارسي نوشته شده است را مي توانند مشاهده كنند؛ گرچه عزم و تلاش گسترده اي وجود دارد تا اين آثار را مخدوش كرده و از ميان بردارد.
نكته ديگري كه بايد به آن اشاره كرد اين است كه انديشه ستيز با ايران و ايراني، نگاه سياسي و جهتگيري هاي خصمانه سياسي امروز نيزهمچون گذشته وجود دارد؛ تلاشي كه سعي دارد از اقتدار و تاثير گذاري فرهنگ ايراني بكاهد و تصويرمخدوشي را كه از ايران و ايراني ساخته است تثبيت كرده و به دنيا عرضه كند، چون مي دانند تصاوير گذشته از ايران، تصاوير مجعول و ساختگي آنها را فرو مي شكند. آنها ناگزير به نفي گذشته ما هستند، زيرا تنها در اين صورت است كه مي توانند تفكر و تصورات موهوم خود را جايگزين آن كنند.
اگر كسي آثار مولانا، فارابي، ابن سينا، رودكي و ناصرخسرو را مطالعه كند، به خوبي مي تواند در اين آثار نرمش، انعطاف، صلح طلبي، مدارا و سلامت ارتباط را بيابد. نفي اين چهره ها فرصت مغتنمي است براي اثبات دروغ پردازيهاي بزرگي كه هم اكنون در حال اشاعه آنند و تلاش مي كنند تا آن را در ذهن جهان امروز تثبيت نمايند و توسط آن برنامه هاي سياسي خود را پيش ببرند. البته اگر ما نيز خود تكاپوي لازم را براي از ميان بردن اين خدعه و فريب انجام ندهيم، ممكن است برخي از اين تلاشها تاثير خود را بر فضاي فكري جهانيان بگذارد. همان گونه كه اگر امروز شما به قونيه برويد و از بسياري از كساني كه به آنجا سفر كرده اند تا سماع صوفيانه آنجا بينند سوال كنيد مولانا به چه زباني سخن مي گفته است قطعا بسياري از آنها در پاسخ شما به زباني غير از زبان فارسي اشاره خواهند كرد.
* شما به مقوله تاريخ سازي اشاره كرديد، يعني نكته اي كه آقاي دكتر ذوالفقاري در گفتگوي نخستمان با ايشان به آن اشاره كرده بودند. پرسش اساسي در اين خصوص اين است كه آيا كشورهايي همچون تركيه و يا مصر نيز با انگيزه ساختن تاريخ اقدام به طرح ادعاهاي اين چنيني خود مي كنند؟
** ببينيد، در برخي از كشورها كه سابقه تاريخي قابل ملاحظه اي دارند، اين مساله با اهداف ديگري دنبال مي شود؛ يكي از ابعاد آن اين است كه طرح اين ادعا فرصت مناسبي را براي بهبود صنعت توريسم اين كشورها فراهم مي كند و از سويي ديگر آنها مي توانند به اين وسيله پشتوانه هاي فرهنگي خود را غني تر كنند. تعلق چهره بزرگي همچون مولانا به يك فرهنگ، سرمايه بزرگ فرهنگي براي كشور مدعي به شمار خواهد رفت. شناسنامه برخي از كشورها نه با چهره هاي سياسي، بلكه با چهره هاي علمي و ادبي شناخته مي شود. امروز اگر از كسي بپرسيد از فرانسه چه چهره هايي را مي شناسيد در پاسخ شما به چهره هايي اشاره خواهد كرد كه توسط رسانه ها به مردم معرفي و شناسانده شده اند، بنابراين چهره هاي ادبي، هنري و علمي را بايد پشتوانه هايي بزرگ براي كشورها شمرد؛ به عبارتي ديگرنام و نشان اين چهره ها هويت فرهنگي كشورها را تثبيت مي كند. بسياري از كشورها براي ايجاد اين هويت ممكن است ابايي از دروغ پردازي نيز نداشته باشند چنانچه امروز در كنار مولانا در تركيه اقدام به ساخت مزار شمس تبريزي نيز كرده اند، در حالي كه همه مي دانند مزار شمس تبريزي در خوي قرار دارد، اما متاسفانه ما خود براي شناساندن چنين شخصيتي اقدام قابل ملاحظه اي انجام نداده ايم.
* تصور نمي كنيد طرح اين مقوله با برنامه و هماهنگي از پيش تعيين شده انجام مي پذيرد؟
** من نمي خواهم با يك سوء ظن اين موضوع را بررسي كنم و يا اينكه بگويم رشته پنهاني به هم پيوسته اي كشورهايي كه به شخصيت دزدي دست مي زنند را به يكديگر پيوند مي زند، البته شايد مطالعه اي دقيق تر آن هم عمدتا از منظر سياسي چنين نظريه و ديدگاهي را نيز تاييد كند؛ اما واقعيت اين است كه طرح اين موضوع تنها منحصر به امروز نيست، بلكه تنها در فرهنگ رسانه اي ما كمتر به آن اشاره شده است، اما شدت يافتن اين فضا را بايد به حساب كسب موقعيتها و بازارهاي تجاري و اقتصادي گذاشت. از ديگر سوي همان گونه كه قبلا نيز به آن اشاره كردم،بخشي از اين كشورها را كشورهاي تازه به استقلال رسيده اي تشكيل مي دهند كه در پي فرهنگ سازي براي خود هستند. در عين حال من اهداف سياسي را نيز دور از ذهن نمي دانم و گمان مي كنم ورود به اين بستر از چنين مدخلي براي شبيخون زدن به تاريخ و هويت فرهنگي يك ملت نيز ممكن است.
* اقدام يونسكو با اعلام نام تركيه به عنوان مجري سال بزرگداشت مولانا باعث تعجب بسياري از پژوهشگران شد. اين اقدام را چگونه بايد تحليل و تفسير كرد؟
** من سه ضلع را براي اين مساله متصور مي شوم؛ نخست اينكه ما اقدامهاي جدي فرهنگي در اين خصوص نداشته ايم و فضاهاي كافي را براي تبيين نام مولانا و تعلق وي به فرهنگ خود ايجاد نكرده ايم، شما اگرنگاهي به شمارگان مثنوي معنوي مولانا در طي 30 - 40 سال اخير در دنيا و تاثير آن در خلق رمانهاي بزرگ داشته باشيد، اين تاثير را در ديگر آثار بزرگان خواهيد ديد، در حالي كه پائولوكوئيلو «كيمياگر» خود را كاملا با تاسي از مثنوي معنوي مولانا به رشته تحرير در مي آورد، ما نه تنها خود به اين اثر توجهي نمي كنيم كه رغبتي نيز براي استخراج مقولات متفاوت و بهره مندي از آن نداشته ايم. من مطمئنم كه در آينده در مورد فردوسي نيز چنين مساله اي قابل طرح است؛ زيرا تاجيكستان هم مدعي است فردوسي متعلق به آنهاست، گرچه ممكن است مزار او در ايران باشد.
از سوي ديگر با توجه به تحولات اخير در منطقه مي توان رگه هايي از سياست را در اين موضوعات مشاهده كرد. تصور ديگر در اين خصوص اين است كه در نگاهي خوشبينانه بگوييم به اعتبار اينكه مزار مولانا در قونيه واقع شده يونسكو نيز سال مولانا را به تركيه منتسب كرده باشد. من يقين دارم كه اگر در آينده يكي از چهره هاي بزرگ ادبي همچون حافظ مطرح شود، قطعا يونسكو نيز اين انتساب را به ايران خواهد داد. به هر حال هر سه ضلع اين مقوله محتمل است.
* شايد مشكل جدي در اين خصوص اين است كه براي صيانت از اعتبار فرهنگي خود متولي واحدي را مشخص نكرده ايم؟
**نمي دانم شما با اين مساله كه مي خواهم مطرح كنم چقدر موافقيد و آن را بازتاب خواهيد داد. بالاخره ما محارم و فرزندان اين انقلاب هستيم و بايد اين مساله را به عنوان يك ضعف جدي در خود مطرح كنيم. من معتقدم ما هنوز سياست واحدي در كشور براي طرح اين چهره ها نداريم؛ تا مدتها قبل بسياري افراد از طرح شاهنامه فردوسي پرهيز مي كردند. متاسفانه برخي با نگاهي منفي دين را در مقابل مليت و گروهي نيز مليت را در برابر دين قرار مي دادند؛ يعني عده اي گمان مي كردند اگر به مليت بپردازيم دين را تضعيف خواهيم كرد وبرخي تصور مي كردند كه اگر به دين بپردازيم، قصد ريشه كن كردن مليت را داريم، در حالي كه اين دو موضوع در كنار يكديگر و مكمل همديگر هستند. امام راحل (ره) و رهبر معظم انقلاب بارها بر اين نكته اشاره كرده اند كه ما هم به دين خود افتخار مي كنيم و هم به ملت و مليت خود كه اتفاقا پيوسته و عجين شده با دين ماست مي باليم.
اصلا مگر ممكن است امروزه كسي از اسلام سخن بگويد و ايران را ناديده بگيرد و مگر ممكن است كسي از ايران سخن بگويد اما نامي از دين كه كاملا در تاروپود اين سرزمين تنيده شده است نبرد. بنابر اين بايد تكليف خود را با مسايل مختلف مشخص كنيم. نكته ديگر اين است كه فرهنگ و چهره هاي فرهنگي متعلق به همه اند و همه در برابر آن مسوولند. مشكل اساسي ما در ايران مهندسي فرهنگي و تشتت مراكز فرهنگي است كه با يكديگر همساز نيستند و در موقعيتهايي از اين دست سهم آنها نيز معلوم نيست. به نظر مي رسد فرهنگستان زبان و ادب فارسي بايد بسيار قوي تر از آنچه تا كنون انجام عمل كرده وارد اين حوزه مي شد. اگر فرهنگستان ما پاسدار زبان و ادبيات اين سرزمين است، مولانا نيز بخش جدايي ناپذير ادبيات اين سرزمين است و بايد اولين كساني كه به اين مساله تذكر مي دادند، اعضاي فرهنگستان مي بودند. وظيفه فرهنگستان تنها معادل سازي و برابر سازي براي چند واژه نيست. گرچه اين كار نيز ارزشمند است و بايد قدر تلاشهاي فرهنگستان را بدانيم، اما اين مركز بايد تلاشهاي بزرگتري داشته باشد. از سوي ديگر بنياد ايران شناسي نيز بايد در اين زمينه سرمايه گذاري بيشتري مي كرد؛ همان گونه كه توقع داريم وزارتخانه هاي فرهنگ و ارشاد اسلامي، علوم؛ تحقيقات و فناوري؛ آموزش و پرورش؛ سازمان تبليغات اسلامي و فرهنگ و ارتباطات اسلامي در اين عرصه وارد مي شدند.
آقاي دكتر از حضورتان در اين گفتگو سپاسگزاريم. |