تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
دوربين
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-11-07
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 16آبان ماه 1386


دكتر ابوالقاسم قوام، از قيصر امين پور مي گويد ؛او شاعر روزهاي زندگي خودش بود

 

* يوسف بينا

آيينه ها ناگهان شكستند و گلهاي آفتابگردان پژمردند. قيصر امين پور هم رفت. خيلي زودتر از آنكه فكر كني. صبح از تنفس او خالي شد، اما دستور زبان عشق از ياد نرفت.





مصاحبه زير، گفتگوي كوتاهي است با دكتر ابوالقاسم قوام، استاد دانشگاه فردوسي مشهد، و از دوستان قديمي و صميمي مرحوم قيصر امين پور، به ياد و خاطره او و درباره شعر و شخصيت او.
***
* آقاي دكتر قوام! از آشنايي خودتان با مرحوم قيصر امين پور بگوييد.
** آشنايي من با زنده ياد امين پور به سال 62 برمي گردد، يعني 24 سال قبل. اولين برخوردي كه من با ايشان داشتم در حوزه هنري سازمان تبليغات بود و در جمعي كه شاعران با همكاري قيصر امين پور جلسات شعرخواني برگزار مي كردند. بعدها در سال 65 كه براي تحصيلات تكميلي به دانشگاه تهران رفتم، با توجه به اينكه زنده ياد امين پور در اين دانشگاه تحصيل مي كرد، آشنايي ما گسترده تر شد و تا هنگام درگذشت او ادامه داشت.
* ما در برخورد با شعر امين پور با دو روحيه روبه رو هستيم، يكي احساس لطيف و عاطفه بسيار قوي شاعر و ديگري روحيه اعتراضي او. آيا اين خصوصيات شعري، در شخصيت او هم نمود داشت و آيا امين پور مثل شعرش زندگي مي كرد؟
** بارزترين جنبه شخصيتي قيصر امين پور، صداقت فوق العاده او بود. آنچه شما در شعر امين پور مي بينيد صداقت محض هنري و ادبي است. آنچه گفت چيزهايي بود كه به آنها باورداشت.
همه دوره هاي شعري او نشان دهنده تحولاتي بود كه در باورهاي خود داشت.
او با باورهايش زندگي كرد و باورهايش در شعرش متجلي شد. بي نهايت انسان صادقي بود و اين صداقت به هنر او راه يافت. صادقانه زيست، صادقانه گفت و صادقانه سرود.




* شعر قيصر امين پور يكي از صداهاي شاخص در شعر بعد از انقلاب است و دفترهاي شعر او در طول تقريباً بيست سال هميشه مطرح بوده اند. از شما مي پرسم كه هنر شاعري امين پور از چه زماني شروع شد و در كجا به اوج رسيد؟
** امين پور شاعر انقلاب است. او با شعر انقلاب شاعري كرد و با حوادث آن دوره مثل جنگ تحميلي، زندگي كرد و شعر گفت. از نسل جوانان شيفته انقلاب و از مرداني بود كه لحظه لحظه زندگي او در راه باور و اعتقادش سپري شد و شعرش نيز در خدمت اعتقاد و باورش قرار گرفت.
شاعري امين پور به عنوان يك شاعر متعهد با مسايل اجتماعي و حوادث جامعه ايران سخت در پيوند بود.
شعر امين پور شعر «من» نبود، شعر روزگار بود. شعر آرمانها، آرزوها و دردهاي مردم پيرامونش بود. همه حوادث و اتفاقهايي كه بعد از انقلاب رخ داد به شكلهاي مختلف در شعر امين پور بازتاب پيدا كرد و او با نگاه شاعرانه با صداقت به پيرامون خود نگريست و آنچه يافت و ديد را سرود. شخصيت شاعري امين پور با شعر انقلاب شكل گرفت، برآمد، باليد و به كمال رسيد.
* از نظر دوره هاي شعري و فراز و فرود هنري امين پور، شما دفترهاي شعر او را چگونه ارزيابي مي كنيد؟
** ببينيد از نظر مقطع تاريخي تا آنجا كه مسايل اجتماعي و حوادث تاريخي ايران بعد از انقلاب سرنوشت ساز و داراي اهميت هستند، موضوع شعر امين پور و جهت گيري هاي شعري او با اين مسائل همراهي دارد، ولي وقتي كه آن مسائل اصلي مثل جنگ تحميلي پايان مي پذيرد، وضعيت روحي و شرايط اجتماعي تغيير پيدا مي كند و به تبع آن تغيير و تمايزي در موضوعات شعري و نگاه شاعرانه امين پور ديده مي شود كه تا روزگار حاضر نيز ادامه دارد. بعد از پايان جنگ، زمينه هاي گرايش به مسائل ديگر و جهت گيري هاي ديگري در شعر امين پور به وجود مي آيد.
* شما با ديد جامعه شناسانه اي كه به شعر امين پور داشتيد، معتقديد كه شعر او هميشه در اوج بود؟
** بسته به اين است كه «اوج» را چگونه تعريف كنيم. اگر اوج را تأثير گذاري و نفوذ شعر در مخاطب و يا به دست آوردن گستره چشمگير از مخاطبان به شمار آوريم، مي شود گفت: شعر امين پور هميشه در اوج بوده است. همان شعرهاي دوره هاي جواني امين پور در روزگار خود تأثير بسزايي داشت و در بين مخاطبان دهان به دهان مي گشت و اثر گذار بود. اين تأثير گذاري تداوم پيدا كرد كه اين مسأله هم ناشي از صداقت هنري او بود.
صداقت ادبي همراه با احساس ودرك بسيار درستي كه امين پور از تكنيك و تحول تكنيكي شعر فارسي تا روزگار خود داشت، شعر امين پور را از نظر قدرت هنري به مرز تعادل رسانده بود. هدف امين پور از مطالعه ادبيات اين بود كه ادبيات خواندن را پشتوانه آفرينش شعري خودش قرار دهد و به حق توانست از گذر مطالعات خود، به شناخت درستي از شعر كلاسيك فارسي و تحولات آن برسد. اودرك درستي از تحولات شعر فارسي بعد از نيما به دست آورد و بر پايه اين دو آشنايي، يعني آشنايي با سنتهاي شعر كلاسيك و تحولات شعر معاصر توانست در شعر خود به نوآوري و آفرينش معتدل برسد و از مهمترين رمزهاي موفقيت شاعري امين پور، بعد از صداقت هنري غناي عاطفي، دست مايه هايي بود كه از سنت و تجدد در شعر فارسي داشت.
* آقاي دكتر! علاوه بر مواردي كه فرموديد، مي توانيم زبان روان و ساده امين پور را دليل ديگري براي ماندگاري شعر او و نفوذ در مخاطبان بدانيم؟
** طبيعتاً! اعتدال شعر امين پور جنبه هاي مختلفي داشت. آميزه اي كه امين پور توانست از سنت و نوآوري در شعر به وجود بياورد در سطح زباني شعر او هم بود. به زباني بسيار پيراسته و داراي مبناي هنري دست يافت كه در عين داشتن بعد هنري قوي، دور از فهم و دريافت خواننده عادي نبود و اين كار بسيار دشواري است. در تاريخ ادبيات فارسي كساني كه توانسته باشند هنر را در عين رعايت سادگي حفظ كنند اندك هستند. معمولاً تكنيك شعري مقداري مخل سادگي زبان مي شود و از طرفي سادگي مانع پديد آمدن تكنيك است. امين پور به فراست طبع و كارهاي تجربي بسيار در مطالعه و نقد و آناليز آثار قديم و جديد ادبيات فارسي، توانست با موفقيت به ساحتي از زبان هنري دست پيدا كند كه در عين هنري بودن، بسيار معتدل و عاطفي و زودياب است.
* آقاي دكتر قوام! اگر دفترهاي شعر امين پور را بررسي كنيم، از همه قالبهاي شعري، از شعر آزاد و نيمايي گرفته تا غزل و قصيده و رباعي و دو بيتي آثاري به چشم مي خورد. به نظر شما اينكه قيصر امين پور هيچ قالب خاصي را براي سرودن انتخاب نكرد، دليل صداقت عاطفي اوست؟
** به نظر من اين مسأله به دو نكته برمي گردد، يكي اينكه امين پور نمونه تمام عيار يك انسان آزاده بود و با صداقت زيست و با صداقت سرود. همين آزادگي امين پور در عدم تقيد اوبه يك قالب خاص نقش داشت. نكته ديگر اينكه، درك درستي كه او ازنقش قالب در شعر داشت در تنوع صوري يا تنوع فرم در شعرش مؤثر بود. وقتي از پيش قالبي براي سخن مشخص كرده باشيد، سخن را محدود مي كنيد. امين پور اجازه مي داد كه شعر، خودش فرم خاص خودش را تعيين كند. زماني كه مي سرود اگر موضوع و مطلب در قالب غزل مي گنجيد، غزل ساخته مي شد، اگر در قالب شعر نو مي گنجيد، فرم شعر نيمايي به خود مي گرفت.
آزادگي شخصيت و باور درست او از هنر، موجب عدم تقيد او به قالبي خاص بود.
امين پور معتقد بود اثر اصيل هنري، شكل و فرمش را خود تعيين مي كند.
* آقاي دكتر، چه شعرهايي از امين پور را بيشتر دوست داريد؟ به زبان ديگر، بهترين و پر خاطره ترين شعرهاي امين پور را كدام ها مي دانيد؟
** من همه شعرهاي امين پور را دوست دارم. امين پور شعرهايش را زنده برايم مي خواند و من از همه شعرهاي او خاطره دارم. به قول خودش «براي چيدن گل، انتخاب لازم نيست».
از همانجا كه مي گفت:«بيا تا كه با لاله بيعت كنيم كه آلاله ها را حمايت كنيم»
تا همين امروز، چون شعرناب بود. مثل گلهايي است كه نمي شود از بين آنها انتخاب كرد و همه آنها دوست داشتني اند. من با همه شعرهاي او خاطره دارم.با او خنديدم، گريه كردم، سر يك سفره نشستم، با هم ترك موتور نشستيم و شعر خوانديم. تجربه اي مثل شعر خواندن زير موشك باران در تهران خاطره اي است كه هيچ گاه از ذهن انسان نمي رود.
* آقاي دكتر! شما گفتيد قيصر امين پور آشنايي صحيح و كاملي با شعر فارسي داشت. از شخصيت علمي وي براي ما بگوييد. تأليفات ايشان كه «سنت و نوآوري در شعر معاصر فارسي» مشهورترين آنهاست و چند كتاب ديگر، را چگونه ارزيابي مي كنيد؟
** سؤال خوبي كرديد. اگر چه شخصيت شاعري امين پور شخصيت علمي و پژوهشي او را تحت تأثير قرار داده، ولي شناخت دقيق او از سنت و تجدد در شعر فارسي در همان كتاب آشكار است. با توفيقي كه امين پور در شعر خود از نظر آميزش متعادل سنت و تجدد به دست آورد، به معناي دقيق كلمه توانست روند تكاملي شعر فارسي را تداوم ببخشد. او مي دانست شعر چيست و به چه چيزهايي نياز دارد. او با تكيه بر پيشينه شعر دست به آفرينش و نوآوري مي زد. كساني مثل او در شعر فارسي كم هستند. از اين جهت، او شبيه بهار و نيماست. دست يافتن او به ساحت شعري جديد، نشانگر دانش، معرفت و مطالعات ژرف و گسترده او به عنوان يك پژوهشگر در شعر فارسي است. اين كتاب «سنت و نوآوري در شعر فارسي» در عين اينكه ارزش پژوهشي دارد، در عرصه آفرينش هم به كار خود امين پور آمد و هم به كار بسيار ديگري از شاعران مي آيد. امين پور قدمي برداشت كه براي شعر امروز فارسي لازم و زمينه ساز فرداي شعر فارسي بود.
* يعني امين پور مي تواند براي شاعران بعد از خود سرمشق باشد و جريان شعري توليد كند؟
** به نظر من اگر فقط همين نكته را كه امين پور توانست شعر را در مرزي از تحول با تكيه بر سنت و ميراث شعري پيش از خود نگه دارد و پيش ببرد، در نظر داشته باشيم، بدين معنا كه دريافت زنجيره آفرينش شعري تا روزگاري خودش چه حلقه هايي را داشته است و امروز چه حلقه هايي مي شود بر آن افزود، براي نسل فردا كارساز است. امين پور نه شاعر دهه 20 بود و نه شاعر فارسي زباني كه فرانسوي و اسپانيايي مي سرود. او شاعر روزهاي زندگي خودش بود و اين مي تواند بهترين راهكار براي شاعران نسل بعدي باشد.
امين پور شاعر روز روز و فصل فصل و سال سال اين سه دهه شعر فارسي بود و تأثير كلام او را در شعر بسياري از شاعران جوان مي توان ديد.
* استاد قوام! قيصر امين پور كتابهاي زيادي به شعر و نثر براي كودكان و نوجوانان نوشت. در دوره اي كه شاعران بزرگ، از اين نسل فاصله گرفته بودند ، امين پور با اينكه زبانش همه فهم بود، براي كودكان قصه مي نوشت و شعر مي سرود. دوره هايي هم سردبير مجله سروش كودك و نوجوان بود. اين جنبه از هنر امين پور را چطور مي بينيد؟
** در شخصيت امين پور پاكي و صداقت كودكانه اي هميشه موج مي زد. او ارزش زيادي براي كودكان و نوجوانان قايل بود به عنوان كساني كه بيشترين زمينه رشد و تكامل را دارند و همين ديدگاه سبب شد امين پور طيف گسترده اي از مخاطبانش را از ميان آنها انتخاب كند.
او باور داشت كه آينده فرهنگي كشور در دست كودكان و نوجوانان امروز است. قيصر امين پور يك نيروي فرهنگي بود و خود را در خدمت القاي مسايل فرهنگي به اين گروه بسيار مستعد قرار داد. نوشته ها و سروده هاي كودكانه او ناشي از خلوص و وجه اشتراكي بود كه در پاكي و صفاي روح بين خودش و نوجوانان مي يافت. او آفرينش شعر و دنياي كودكي را شبيه هم مي دانست. صميميت بي حد شعر امين پور ناشي از همين تلقي اوست.
* آقاي دكتر قوام! ناگفته ها بسيار است، اما آخرين صحبت خود را در اين مصاحبه درباره قيصر امين پور بفرماييد.
** زنده ياد امين پور شخصيتي بسيار صميمي و خالي از تكلف، بسيار فروتن و خيلي ساده و صميمي داشت. در اولين برخورد با هر كس، مانند آن بود كه سالها با او آشنايي داشته است.
با توجه به اينكه شاعر برجسته اي بود و بعدها استاد دانشگاه شد. هيچ گاه رفتاري كه بوي تكبر و خود برتر بيني و احساس فاصله نسبت به ديگران داشته باشد، از ايشان ديده نشد. شعر امين پور آيينه روح صميمي و دوست داشتني وي بود. او يك انسان تمام عيار بود. من در دوران دوستي خود با او هيچ گاه فاصله اي ميان دل و زبانش نديدم.
يكي از جمله هايي كه امين پور هميشه به كار مي برد اين بود كه: «درد معروف شدن ندارم» و واقعاً نداشت. بلكه ترس معروف شدن داشت! با دانشجويان و كوچكترها رفتار دوستانه ناشي از دريافت همساني و همسطحي با آنها داشت. در وجود او نوعي مغناطيس عاطفي بود كه با ديگران رابطه اي عميق برقرار مي كرد. هنر دوست داشتن بندگان خدا را به خوبي داشت و به همين خاطر ديگران هم مجذوب او مي شدند.
قلب پاك و تپنده او زود از تپش باز ايستاد، اما بي ترديد خلوص، صداقت و معرفت اين دل بيدار همواره چون خون در رگ شعر فارسي جريان خواهد داشت. اگر چه دفتر زندگي او نابهنگام مهر پايان خورد، اما چند دفتر شعري كه از وي به يادگار مانده است تا هميشه شعر فارسي نام و ياد او را سبز نگاه خواهد داشت.
«هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما»

  


براي قيصر امين پور، شاعري كه مرگ را سرود و رفت ؛ بدرود، شاعر

 

*علي جعفري
و قاف/ حرف آخر عشق است/ آنجا كه نام كوچك من/ آغاز مي شود!
*
شاعر، پيش از آنكه تو را ببينم، نامت را بسيار شنيده بودم. تو همان نبودي كه چند سال پيش، ديده بودمت كه در خلوت يك غروب



دلگير پاييز، تكيه داده بودي به درختان بلند پارك لاله و انگار داشتي ذره ذره سايه روشن هاي غروب روي برگهاي خيس درختان را مي چشيدي؟ تو همان نبودي كه وقتي جلو آمدم و از تو پرسيدم:«آقاي امين پور؟!» بي حرفي، دست دراز كردي و با من دست دادي و در سكوت لبخندي زدي و خجالت كشيدم كه خلوتت را بهم ريخته بودم. آن موقع هم، نام كوچكت «قيصر» بود و همان موقع هم مي شد حس كرد كه بايد تو را از نگاه عاشقانه ات شناخت. حرف آخر «عشق»، ابتداي نام تو بود ... و «عشق»، بقيه زندگي ات.
*
مي خواستم/ شعري براي جنگ بنويسم/ ديدم نمي شود/ ديگر قلم زبان دلم نيست/ گفتم: بايد زمين گذاشت قلمها را/ ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست/ بايد سلاح تيز تري برداشت / بايد براي جنگ/ از لوله تفنگ بخوانم/ با واژه فشنگ.
*
شاعر، سخت است اهل سرزمينهاي زخم خورده جنگ باشي و حرفي از آنچه ديده اي و حسش كرده اي نزني. تو هم كه ساكت نمانده بودي. از جنگي سروده بودي كه آوارش را بر سر خود و خانواده و شهر و سرزمينت ديده بودي. شعرهاي جنگ ات هم عاشقانه بود. گويا حتي همان زمان هم نمي توانستي قلم عاشقانه ات را زمين بگذاري. سخت است عوض كردن چيزي چون عشق، كه وقتي در وجودت ريشه دوانيده باشد، بخواهي عوضش كني. تو عاشق بودي، و عاشقان، سخن جز به مهر و محبت نمي گويند، حتي اگر خون خويش بر زمين يا بر تيغه دشنه دشمن ديده باشند. غير از اين بود، شاعر؟!
*
نه/ كاري به كار عشق ندارم/ من هيچ چيز و هيچ كسي را/ ديگر/در اين زمانه دوست ندارم./انگار/اين روزگار چشم ندارد من و تو را/يك روز/خوشحال و بي ملال ببيند...
*
شاعر، نمي تواني از خود بگريزي. سرشت آدمي را هر گونه سرشته باشند، همان خواهد بود. حتي اگر لحظه به لحظه بخندي، باز اندوهي از پشت خنده هايت پيداست. خوشي، سهم تو از دنيا نبود. خوشي، چشمي كور مي خواهد و دلي بي خيال. چشمي كه دردهاي آدمهاي اطرافش را نبيند و دلي كه بي خيال تر از آن باشد كه براي خاطره هاي آزرده ديگران، آزرده شود. تو، اينگونه نبودي. مي دانم، آن كسي كه دلتنگِ دلتنگي غنچه است، دلش هر لحظه براي باغچه مي تپد. نمي تواني خودت را از عشق كنار بكشي. نمي تواني عاشق نباشي. نمي تواني چشم ببندي و نبيني. نمي تواني دل در گرو دنيا بگذاري و بگذري. گفتم كه، سرشت آدمي را هر گونه سرشته باشند، همان گونه خواهد بود و در سرشت تو جز عشق نبود، حتي اگر انكارش مي كردي!
*
حرفهاي ما هنوز ناتمام .../ تا نگاه مي كني : وقت رفتن است/ باز هم همان حكايت هميشگي!/ پيش از آن كه با خبر شوي/ لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود/ آي .../ اي دريغ و حسرت هميشگي! /ناگهان/ چقدر زود/ دير مي شود.
*
شاعر، اين همه دلتنگي از كجا سهم تو بود؟ چرا تو بايد از ميان اين همه آدمهاي ريز و درشت، از ميان اين همه آدمهايي كه بود و نبودشان توفيري ندارد، جايي براي زندگي نيابي؟ چرا تو؟ نمي شد كه مرگ، به جاي تو كسي ديگر را مي برد كه بودن و نبودنش چندان تاثيري بر ديگران نمي داشت؟ آخرشاعران، شاعران واقعي، دلگرمي هاي روزهاي دلتنگي اند. بي وجود آنان، غروبهاي دلگير جمعه را با چه پر كنيم؟
*
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها/خاك خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري/روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث/ در ستون تسليت ها، نامي از ما يادگاري ...
*
شاعر، اين روزها، در ستون تسليت روزنامه ها، نام تو را بسيار ديده ام. بسيار از تو گفته اند و بسيار نوشته اند، اما چه فايده؟ وقتي تو نيستي، مهم نيست كه چه بگويند. شاعر كه رفت، عاشقي نيز كم كم فراموش مي شود. آخر مي داني كه، اين روزها، شاعر زياد داريم، كمبود عاشق است كه بيداد مي كند!
*
ما كه اين همه براي عشق/ آه و ناله دروغ مي كنيم/ راستي چرا/ در رثاي بي شمار عاشقان/-كه بي دريغ-/ خون خويش را نثار عشق مي كنند/ از نثار يك دريغ هم/ دريغ مي كنيم؟
*
شاعر، بدرود. بي تو، شهر شعر ما، باز هم دوباره باراني است. دريغ از تو، دريغ!
- شعرهاي متن همه از زنده ياد قيصر امين پور مي باشد.

  


حال بالتان چطور است؟

 

* اسما حسيني مقدم
سرويس شخصي دكتر قوام جلوي دانشكده بود. دكتر از آن طرف خط گفت: «اگر تا چند ثانيه ديگر مي آييد، جلوي دانشكده منتظرتان باشيم؟»




گفتيم: «مي آييم» و رفتيم.
صبح قرار بود مراسم شعر خواني دانشجويان با حضور قيصر امين پور برگزار شود. همه آمده بودند، اما قيصر نيامده بود. مي گفتند شب قبل حالش بد شده و او را برده اند بيمارستان. با آن همه پيگيريهاي گروه و انجمن علمي و با وجود ناراحتيهاي جسمي و مشغله هاي شخصي و كاري، سرانجام آمده بود مشهد.
اما خبر بستري شدنش بدجوري نگرانمان كرد. وقتي فهميديم قرار است بعد از مرخص شدن از بيمارستان به خانه دكتر (قوام) (دوست بيست و چند ساله اش) برود، زنگ زديم به تلفن همراه دكتر و گفتيم: «بياييم عيادت؟» دكتر قوام هم گفت: «بياييد!»
ماشين دكتر قوام جلوي پاساژ نگه داشت. قيصر براي سوغاتي، كمي خريد كرده بود. ما كه رسيديم، با دكتر ياحقي (مدير گروهمان) آمدند سمت ماشين پياده شديم و سلام احوالپرسي. دكتر ياحقي زياد از حضورمان استقبال نكرد، اما قيصر خيلي گرم و خوشرو جوابمان را داد. بعد هم از دكتر ياحقي خداحافظي كرد و با ما سوار ماشين شد.
خيلي خاكي و صميمي بود. توي خانه دكتر قوام، مدام چاي و كيك تعارفمان مي كرد و بخشي از وظيفه ميزباني دكتر را خودش بر عهده گرفته بود.
دكتر قوام به شوخي سرزنشش كرد كه «گفتم نرو هتل. غذاي هتل مناسب نيست. مي آمدي خانه ما، خانمم يك غذاي خوب درست مي كرد كه با حال تو هم جور در بيايد.»
قيصر گفت: «ربطي به غذا نداره. ديشب توي حرم به خاطر فضا و آدمها، تو يك حال عجيبي رفتم. زياد هيجان زده شدم و خودم هم نفهميدم. تو حرم متوجه نبودم، اما وقتي رسيدم هتل حالم بد شد و افتادم».
دوباره تعارفمان كرد كه كيك بخوريم و كتابهايمان را گرفت و امضا كرد. بعد به دكتر قوام گفت: «قديم، جوون كه بوديم هر چي از خدا مي خواستيم بلافاصله برامون حاضر مي شد، اما حالا...».
دكتر قوام گفت: چو خواهي كه معشوق نگسلد پيمان / نگاه دار سر رشته تا نگه دارد.»
بحث را كشيديم به ادبيات. ما حرف مي زديم و قيصر ساكت بود. شعر خوانديم تا نظر بدهد. چند كلمه اي گفت و باز سكوت كرد. گفتيم: «حتماً خسته تان كرده ايم؟!» قيصر گفت: «ببخشيد، من حواسم به «سر رشته» بود! دكتر قوام گاهي يك بار، شعري مي خواند كه بدجوري آدم را مي گيرد».
ما هم سكوت كرديم. قيصر آدم بزرگي بود. خيلي بزرگتر از نام كوچكش و خيلي بزرگ تر از شهرتش. وقتي كه از خانه دكتر قوام بيرون آمديم، حسرت غفلتي كه كرده بوديم در دلمان بود. غفلت از اينكه مثل خيلي هاي ديگر كه با قيصر رو به رو مي شوند، ما هم يادمان رفت بپرسيم: «بالتان چطور است؟»

  


دل نوشته «حسام الدين سراج» در رثاي «قيصر امين پور» بزرگ قبيله عشق

 

رفت اما خيل دلها را با خود برد. باران چشمها بدرقه راهش و سينه هاي جوشان داغدار فراقش بود.
قيصر ملك ادب .امين شرف شعر فارسي از ميان ما رفت.
در آسمان ابري دلم خاطرات او مرور مي شوند. خاطرات قيصر و سلمان و سيد ... و آن شبهاي شور و شعر و درد و داغ و گلچين زمانه كه گلهاي باغ را يكي پس از ديگري چيد و داغ فراق بر دلها نشاند.
باري، هركدام نمونه صفا و زلالي در كلام بودند و اين بار نوبت بر قيصر رسيد.
بردبار و خوش خلق كه براي همه معاشرانش مظهر متانت و وقار بود.
«قيصر» خوش لحن مبدع زلال كه اشعارش صفا و معصوميت كودكي داشت. گرچه به لحاظ صنعت شعر قوي و استوار بود از عهد آدم و از آغاز عالم عاشق بود و با آسمان همراز.
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سروديم نم نم تو را دوست دارم
از كلامش بوي معرفت استشمام مي شد. معرفتي كه به زبان امروز بيان مي شد. راز و نيازش عاري از تكلف و تصنع و ريا بود.
از كوته نظريهاي ديگران بزرگوانه در مي گذشت و همه را عين لطف حضرت حق مي ديد. با دلش رو راست بود و آنچه را دلش نمي پذيرفت، نمي گفت تا آنجا كه صفاي روح و زلالي باطن را فرا تر از بازي واژه ها مي دانست.
اهل حكمت و بصيرت بود. همچون همه بزرگان قبيله عشق و سخن وصف زيبايي و بصيرت را در اين دو بيت چه حكيمانه بيان مي كند.
در عين حكيمانه سرودن شور و شوق دلنشين عارفانه نيز در سخنش موج مي زد.
باري - با همه درد و رنج بيماري كه به شانه جسمش سنگيني مي كرد. هميشه ديگران ميهمان لبخند و تواضعش بودند.
اما اين اواخر گويي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود و دلش از زمين و زمان گرفته بود كه گفت:
بيا مرا ببر اي عشق با خودت به سفر
مرا ز خويش بگير و مرا ز خويش ببر
.... دلم زدست زمين و زمان به تنگ آمد
مرا ببر به زمين و زمانه اي ديگر
روح پرفتوحش قرين رحمت حق باد.
حسام الدين سراج پاييز 86 
منبع: فارس

  


و در اين نزديكي...

 

براي قيصر شعر ايران؛سرشار از غزل...

* سعيد بيابانكي
پنداشتم كه باغچه اي پرپر است او
ديدم كه نه ... برادر من قيصر است او
لبريز از ترانه و سرشار از غزل
اسطوره مجسم شعر تر است او
هر كوچه باغ را كه سرك مي كشم هنوز
مي بينم از تمام درختان سر است او
ديروز اگر براي شما شعر تر سرود
امروز هم بهانه چشم تر است او
يك عمر آبروي چمن بوده اين درخت
امروز اگر خزان زده و لاغر است او
در خاك مي تپد دل گرمش به ياد ما
چون آتش نهفته به خاكستر است او
اورا به آسمان بسپارش به خاك .... نه
مثل كبوتران حرم پرپر است او
گاهي زلال و نرم ...گهي تند و گاه تيز
تلفيق آب و آينه و خنجر است او
آرام آرميده دراين حجم ترمه پوش
شايد به فكر يك غزل ديگراست ا

ووقت رفتن نبود...
* نغمه مستشار نظامي
واژه هايم چرا سپيد شدند؟غم استاد پيرشان كرده ست
كوچ آن وسعت هميشه سبز، بي شكوه و حقيرشان كرده ست
بيتهايم سياه پوشيدند، ابر بر روي ماه پوشيدند
نكند اشتباه پوشيدند! بس كه اين درد پيرشان كرده ست
اشك در پشت واژه هاي يتيم، مي نشيند كه كوه بغض شود
بغض هايي كه پلك سنگيني، در گلويم اسيرشان كرده ست
در گلويم اسير دردي سخت، رفته تا مغز استخوان غزل
استخوان در گلوي هر مصرع، از نفس نيز سيرشان كرده ست
شعر وقتي كه شعر ناب شود، واژه وقتي كه (قيصر)ي باشد
هر هجا جاي روشني دارد، لحن تو سختگيرشان كرده ست
هر هجا جاي روشني دارد، جاي تو در كجاي دنيا بود
قله هايي كه فتح كردي،عشق، از تو منت پذيرشان كرده ست
قله هايي كه فتح شد، حالا، مي روي تو، نمي روند آنها
وقت رفتن نبود اما مرگ، چه قدر زود ديرشان كرده ست!

برگريز درد
* دكتر محمدرضا تركي
در برگريز درد لگدكوب مي شوي
سروي، ولي تكيده تر از چوب مي شوي
با گيسوان سربي و آن چهره صبور
داري شبيه حضرت ايوب مي شوي
قيصر نبود آن كه برآمد به جلجتا
تو كيستي كه يكسره مصلوب مي شوي؟!
لبخند بر لبان تو پرپر نمي شود
از موج درد، گرچه پر آشوب مي شوي
قانون عشق سوختن است و به قدر درد
محبوب آستانه محبوب مي شوي
مانند آفتاب دلم سخت روشن است
من خواب ديده ام... به خدا خوب مي شوي!

او قفس را شكست و...
* دكتر كاووس حسن لي
ديشب او بار بست و ما مرديم
او قفس را شكست و ما مرديم
مرگ در تار و پود ما جاري است
آري آن مرد هست و ما مرديم

دستور زبان عشق
* مصطفي جليليان مصلحي
يك عمر به نام عشق او سوخت و ساخت
روشن شد و از غير دلش را پرداخت
از حنجر سرخش آخرين شور غزل
دستور زبان عشق را جاري ساخت

جاودانه تر
* رضا رجبي (رجا)
چه زود شاعر آزاده رفت از برمان
شتابناك از اينجا گذشت قيصرمان
و جاي خالي او ماند كنج دلهامان
كه، پر نمي شود از شاعران ديگرمان
رسيد مقطع عمرش، به ماه آبان رفت
گداخت در دل غمها، ميان آذرمان
يقين تو در دم آخر ترانه مي خواندي
ترانه خوان نظري كن به ديده ترمان
«رجا» كه مرثيه مي خواند پاي كوبي كرد!
به دل نگير تو شاعر! زده است بر سرمان
خداي حافظت، اين هم كلام آخرينست
تو جاودانه تري از وداع آخرمان

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com