|
چندي پيش در خبرها مطلع شديم كه بز بز قندي، بزرگ بز افسانه اي هم اكنون بعد از مدتها تلاش و غرور آفريني به دليل مبتلا شدن

به بيماري ديابت در بستر بيماري افتاده است. بنا به درخواست بسياري از دوستان چوپان و هواداران بزبز قندي تصميم گرفتيم تا گزارشي داشته باشيم اندر احوالات اين بز شيرين سخن. البته به دليل كمبود سوخت مورد نياز، مجبور شديم كه از طريق طرح گل گلي ايرانسل با ايشان ارتباط برقرار كنيم. با هم گزارش را مي خوانيم.
سوسه : دوست من سلام. حالت چطوره ؟
بزبز قندي : بع بع بع بععععععععععع.
واحد ترجمه : من هم به نوبه خودم خدمت تمامي خوانندگان صفحه سوسه سلام عرض مي كنم. نگران حال من نباشيد. من ديگر عمرم را كرده ام، بهتر است به فكر آينده خود و انرژي هسته اي و نگران سهميه سوخت خويش باشيد.
سوسه : بله. جناب قندي چقدر حرف زديد تو اين 4 كلمه. خب بز بز قندي چرا نمي خندي ؟
بزبز قندي : بع بع بع بعععععععععع.
واحد ترجمه : از كدامين خنده سخن به ميان آوردي. بزي روزهاي غريبانه كودكيم چگونه گذشت؟ بس كه گفتيد علف بايد به دهان بزي شيرين بيايد، اين شد روزگار من؛ مرض قند گرفتم. من الان روزي 50 تا انسولين تزريق مي كنم. اما وزارت بهداشت اصلاً به فكر ما ديابتي ها نيست. من و قلب كوچكم دوست دارم در چمنزار سبز و پر علف پرواز كنم. بابا هم اكنون نيازمند پولهاي سبزتان هستيم.
سوسه : بله. حق با شماست. خب بز بز قندي ديگه چرا نمي خندي ؟
بزبز قندي : بععععععععع بع بع بع.
واحد ترجمه: اي آقا. دلتان خوش است. بعد از عمري بچه بزرگ كرديم. حالا بيا ببين، اين نتيجش. پس از اينكه خانه قديمي ما در زلزله بم خراب شد. اين بچه هاي نا خلف ما را به آسايشگاه سالمندان فرستادند. كاش زير آوار كله و پاچه مي شدم، اما اين روز را نمي ديدم. شنگول كه هم اكنون با خانواده خارجي خود در آلمان به سر مي برد. منگول هم نمي دانم خبر مرگش وارد باند هاي قاچاق علف مخدر شده است. حبه انگور هم معلوم نيست كدام گوري رفته است. بعضي ها مي گن رفته دوبي لاو بازي و گاو بازي و از اين حرفا. چه آرزوهايي داشتم، مي خواستم بدمش به پسر شجاع. با هم ازدواج كنن. بچه داشته باشن. دوست داشتم نوه ام را ببينم. هي روزگار ...
سوسه: كه اين طور. بزبز قندي بگو ديگه چرا نمي خندي؟
بزبزقندي : بع بع بعععععععع بع.
واحد ترجمه : آقا شما هم سؤال ديگه اي بلد نيستي، همش همينو مي پرسي ؟ بابا دست از سر كچل ما بردار.
سوسه : ببخشيد. من واقعاً عذر مي خوام. جناب قندي شما امسال نمي خواهيد جزو كانديداها باشيد؟
بزبزقندي : بع بع بع بع بع بع ...
واحد ترجمه : نه من هرگز قبول نمي كنم. به تو هم يك نصيحت مي كنم، دنبال اين مسائل نرو كه رفتنت صلاح ما نيست. مطمئن باش من پشمامو تو آسياب سفيد نكردم. حداقل شيش تا شكم گرگ از تو بيشتر پاره كردم كه چنين مي گويم.
سوسه : بزبز قندي جان !شما چطور با گفتن يك كلمه و استفاده حروف در مبناي دو دويي اين همه حرف مي زني ؟
بزبزقندي : بععع اين واحد ترجمتون بع بع حرف هاي خودش بع بع رو مي نويسه، نه بع هاي منو.
سوسه : عجب پس اين واحد ترجمه هم تو صدا سيما كار مي كنه. راستي آقاي بزبز قندي دنبه داري ؟
بزبز قندي : نع نع
سوسه : پس چرا مي گي بع بع ؟
بزبز قندي : مع مع من همين چند ماه پيش ليپوساكشن كردم، هر چي چربي و دنبه بود ريختم دور. اندامو داري ؟ بع بع ؟
سوسه : بله. خيلي زيباست. خب دوستان اشاره مي كنند كه با كمبود جا در روزنامه مواجه شديم. تا گزارشي بعد خدا يار و نگهدارتان. (خبرنگار واحد مركزي آسايشگاه رواني)
مجيد مهجور |