تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
عشقستان
ورزشی
هنری
سوسه
حوادث
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-11-08
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 17آبان ماه 1386


يادي از شهداي سرافراز ناوچه جوشن از زبان ناخدا يكم جانباز، عباس ملك؛
عهد بسته ام نگذارم «جوشن» فراموش شود

 

* مجيد معافي

«بلافاصله آژير جنگ را به صدا در آوردم . در همين زمان متوجه شدم كه كسي بر روي مدار مخابراتي ؛ مرا با زبان انگليسي خطاب



كرده و مي گويد : من فرمانده ناوگان نيروي دريايي آمريكا هستم وبه شما اخطار مي كنم كه متوقف شويد و كشتي را از نيروها تخليه كنيد!...»
اين مطالب مستند، تنها بخشي از خاطرات «ناخدا يكم جانباز عباس ملك» است كه سال 67 سكان فرماندهي «ناوچه جوشن» را به دست داشت. او و يارانش با رشادت و با تقديم جان خود و بوسيدن كسوت جانبازي در دفتر خاطرات دفاع مقدس جاودانه شدند. آنچه مي خوانيد روايتي از آن ماجراست كه ناخدا يكم جانباز «عباس ملك» براي خبرنگار ما نقل كرده است؛
«درفروردين ماه 1367 ناوچه جوشن مأموريت يافت تا تعدادي از نفتكش هاي ايراني را از جزيره خارك تا دهانه خليج فارس اسكورت كند.
اين ناوچه عمليات مذكور را بعدازظهر همان روز آغاز كرد و اين عمليات تا ساعت 5 صبح روز بعد يعني 29 فروردين ادامه يافت. در طول اين مسير در چندين مرحله هواپيماهاي دشمن قصد تعرض به اين نفتكش ها را داشتند، ولي هر بار با تيراندازي و پدافند ايذايي ناوچه جوشن، مجبور به ترك منطقه شدند و سرانجام تمام نفتكش ها به سلامت از دهانه خليج فارس خارج شدند.
ناوچه جوشن در حال برگشت به منطقه يكم دريايي بندرعباس بود كه حدود ساعت هفت صبح از طريق پايگاه، به ما خبر دادند در نزديكي هاي جزيره كيش، ناوهاي آمريكايي به سكوهاي نفتي «نصر» و «سلمان» كه در جنوب غربي جزيره سيري قرار دارند، حمله كرده اند.
مدت زيادي نگذشت كه پنج يا شش فروند هواپيما و بالگرد در اطراف ناوچه ظاهر شدند؛ البته هواپيماها در سطح بالا پرواز مي كردند. در آن زمان حدود 20 مايل از «جزيره سيري» دور شده بوديم و تقريباً 30 تا 35 مايل با سكوهاي «نصر» و «سلمان» فاصله داشتيم. در همين موقع يكي از بالگردها سعي كرد به ما نزديك شود.
ما در اين شرايط سامانه اي به نام «گارد» داشتيم كه از طريق آن مي توانستيم با خلبان بالگرد تماس بگيريم، از همين طريق به او يادآور شديم طبق قوانين بين المللي و با توجه به شرايط جنگي منطقه و ناشناس بودن بالگرد، نمي تواند بيش از 5 مايل به ما نزديك شود. خلبان هم در پاسخ گفت: «من ناشناس نيستم، من بالگرد نيروي دريايي آمريكا هستم و به شما اخطار مي كنم ناوچه را متوقف و تمام افراد را به روي قايق هاي نجات منتقل كنيد!»
بعد از شنيدن پيام، بلافاصله آژير جنگ را به صدا درآوردم. در همين زمان متوجه شدم كسي برروي مدار مخابراتي، مرا با زبان انگليسي خطاب كرده و مي گويد: «من فرمانده ناوگان نيروي دريايي آمريكا هستم و به شما اخطار مي كنم كه متوقف شويد و كشتي را از نيروها تخليه كنيد!»
من هم در پاسخ وي با لحني جدي گفتم: «اينجا خليج فارس است؛ من از شما دستور نمي گيرم و طبق مأموريتي كه دارم، بايد براي نجات افرادي كه بر روي سكو قرار گرفته اند، به سوي سكوهاي نفتي بروم. شما حق هيچ گونه دخالت در امور كشور ما را نداريد و بايد منطقه را ترك كنيد.»
در همين اوضاع و احوال، با ساير كاركنان مشورت كردم و با اينكه همه مي دانستند تنها هستيم و امكان ارتباط با رده فرماندهي را هم نداشتيم و از هر طرف مورد محاصره آمريكايي ها قرارگرفته ايم، با كمال شجاعت گفتند حاضرند تا پاي جان در مقابل آمريكايي ها ايستادگي و از كشتي حفاظت كنند.
در همين زمان يك نفر با بي سيم و به زبان فارسي گفت: «به شما دستور داده مي شود، شما اجرا كنيد. اگر شما تسليم شويد، آن دسته از افرادي كه مايل باشند، مي توانند با ما به آمريكا بيايند و ما در آنجا هرگونه امكاناتي كه خواسته باشند، به آنان خواهيم داد و آن دسته از افراد هم كه مايل به اين كار نيستند، مي توانند به ايران باز گردند!»
به طور صريح به آنان گفتم: «ما به مأموريت خود ادامه خواهيم داد.»
در اين شرايط، آمريكايي ها از متوقف كردن ناوچه جوشن نااميد شدند و اولين موشك، بلافاصله بعد از آخرين گفتگو حدود ساعت 30/12 به طرف ما شليك شد و ما با سامانه هاي ضدموشكي كه داشتيم، موفق شديم موشك دشمن را حدود 200 يارد از ناوچه منحرف كنيم.
با نزديك شدن اولين بالگرد به ناوچه، دستور آتش دادم كه به لطف خداوند مورد اصابت قرار گرفت و سقوط كرد. با مشاهده اين صحنه، ساير بالگردها از ناوچه فاصله گرفتند و هواپيماهايي كه در اطرافمان بودند، فاصله خود را با ما بيشتر كردند.
اندكي بعد آنها دومين موشك خود را به سوي ما پرتاب كردند . با مشاهده موشك، دستور شليك به سوي آن را دادم، ولي به خاطر سرعت بالايي كه موشك آنان داشت، عملا دفاع بي نتيجه ماند و موشك دشمن به بدنه ناوچه اصابت كرد. از بين چهار لانچر پرتاب موشك گذشت و در موتورخانه منفجر شد.
در آن انفجار 25 تركش به بدن من اصابت كرد. بي درنگ به پل فرماندهي رفتم تا اوضاع ناوچه را بررسي كنم. مي خواستم با اتاق مخابرات تماس بگيرم كه ديدم تماس قطع شده است. اتاق عمليات را امتحان كردم، تمام خطوط ارتباطي قطع شده بود. با بررسي اوضاع فهميدم موتورخانه هم از كار افتاده است.
سومين موشك كه از نوع استاندارد بود، به سوي ما شليك شد. رزمندگان ناوچه جوشن با اجراي آتش سعي در انهدام آن داشتند، ولي موفق نشدند و موشك به پل فرماندهي اصابت كرد و من و چند نفر از نيروها به داخل آب پرتاب شديم.
بلافاصله موشكهاي چهارم و پنجم هم به ناوچه اصابت كرد و دود و آتش آن را فرا گرفت. به رزمندگاني كه روي ناوچه باقي مانده بودند، گفتم خود را داخل آب بيندازند. تعدادي از نيروها كه هنوز رمقي در تن داشتند به همرزمان خود كمك مي كردند تا به داخل آب بپرند، اما آنهايي كه شهيد شده بودند با ناوچه جوشن در آغوش آبهاي خليج هميشه فارس آرام گرفتند تا همچون ستاره اي درخشان چون ناوچه جوشن براي هميشه بر تارك تاريخ اين مرز و بوم بدرخشند.
بعد از 6 يا 7 ساعت شناور بودن بر روي آب، سرانجام نزديك غروب آفتاب، يكي از بالگردهاي نيروي دريايي مكان ما را پيدا و به همراه يك فروند هاوركرافت براي نجاتمان اقدام كرد.
آن لحظات برايم غيرقابل تكرار بود و از آن زمان تاكنون با خود عهد بسته ام تا نگذارم ياد و خاطره شهداي ناوچه جوشن و حماسه جاودان رزمندگان متعهد و غيور اين ناوچه از اذهان ملت زدوده و يا به فراموشي سپرده شود.

  


يادي از دانش آموزشهيد «محمد مجازي» ؛ توفيق شهادت

 

محمد مجازي در سال 1342 در روستاي شانجان از توابع شهرستان شبستر واقع در آذربايجان شرقي در خانواده اي صميمي و مهربان



ديده به جهان گشود. دوران كودكي را در دامان مادري مهربان و عفيفه پرورش يافت. مادري كه شيره جان خويش را با كلام ا... در نهاد كودكش مي نشاند و تار و پود وجود محمد را با عشق به اهل بيت(ع) عجين مي ساخت. با فرا رسيدن هفتمين بهار زندگي براي آموختن علم و دانش راهي مدرسه شد و تحصيلات خود را تا اخذ مدرك سيكل ادامه داد. او در كنار درس و مدرسه به هنر خطاطي نيز مي پرداخت و آيينه روح را با هنر صيقل مي داد.
با اوج گيري مبارزات انقلابي مردم عليه رژيم پهلوي، محمد نيز در صفوف مبارزان روح ا... قرار گرفت و در اكثر راهپيمايي ها و تظاهرات حضوري فعال داشت. آن زمان آنها به همراه خانواده شان در شهريار سكونت داشتند و از 14 تا 15 سالگي مغازه اي را اجاره نمود تا با كار در مغازه در تأمين معاش خود و خانواده اش سهمي داشته باشد. با آغاز جنگ تحميلي و شكست حصر آبادان و فتح خرمشهر براي نخستين بار به جبهه هاي نبرد اعزام شد و بدين ترتيب سرآغاز حضور او در جبهه هاي نبرد، عمليات بيت المقدس بود.
مهرماه سال 1361 بود. به همراه تعدادي از دوستان در پادگان امام حسين(ع) آموزش نظامي ديد و اين در حالي بود كه از شوق خدمت در جبهه تحصيلات خود را در سال سوم دبيرستان در رشته اقتصاد رها كرد و با اشتياقي وصف ناشدني به جبهه هاي نبرد شتافت. با رشادتهاي فراوان در ميدان جنگ مسؤوليت معاونت گروهان و مسؤوليت گردان مسلم بن عقيل و فرماندهي محور عمليات تيپ 3 لشگر 27 محمدرسول ا... (ص) را برعهده داشت. به دستورات امام خميني(ره) اهميت فوق العاده اي مي داد به حدي كه با وجود بستري بودن پدرش در بيمارستان كه آخرين لحظات زندگي را سپري مي كرد بيمارستان را به قصد جبهه هاي نبرد حق عليه باطل ترك گفت و حتي در زمان خاكسپاري پدر در ميدان نبرد ماند. در طول حضور فعال خود در جبهه، 8 مرتبه مجروح و از ناحيه چشم دچار آسيب شيميايي شد. در بيشتر نقاط بدنش تركش وجود داشت و حتي مدتي قبل از شهادت از ناحيه پا مجروح گرديد.
سرانجام بعد از رشادتهاي فراوان پنجم مردادماه  1367 در 25 سالگي در عمليات مرصاد در حالي كه صورتش به طور كامل سوخته بود به درجه رفيع شهادت نايل آمد. از اين شهيد عزيز تنها يك يادگار به نام ميثم باقي مانده است. مزار اين شهيد گرانقدر در قطعه  40  بهشت زهرا قرار دارد.

نياز
مشغول جمع و جور كردن وسايل خانه بودم، برادرش هم مرا كمك مي كرد. در حال صحبت و كار بوديم كه ناگهان ديديم محمد وارد اتاق شد. چهره اش برافروخته بود. حالش مثل هميشه نبود. گويي چيزي را از دست داده بود. مضطرب و نگران به نظر مي رسيد. به سمت اتاقش رفت و در را بست. برق اتاقش را هم خاموش كرد. چند دقيقه اي نگذشته بود كه صداي هق هق گريه محمد مرا متوجه خود كرد. او در حين نجوا و راز و نيازهاي عاشقانه با پروردگارش از او گله كرد كه «چرا تمام دوستانم را بردي و فقط من از كاروان شهادت جا مانده ام». مرتب خودش را سرزنش مي كرد و مي گفت: «خدايا من چه جرمي مرتكب شده ام كه اين چنين مستحق گرفتاري ام، چه كرده ام كه تا اين اندازه از حسينم دورم».
راوي: مادر شهيد

وصيت نامه
اي خداي من، اي خداي مهربان من ، اگر ما را از پرده ستاريت خود دور كني چه كنم و چه بسا و مطمئناً همه از من فرار مي كنند.
خداي من، اي خداي مهربان من، اگر آبرويم را حفظ نكني و اگر پرده ستاريت را از روي اعمال ما بكشي در پيش پيامبر(ص) و ائمه اطهار و شهداء و رهبرمان چه بگويم كه بي چاره ام.
... خداوندا پيمان مي بندم كه در تمام عاشوراها و در تمام كربلاها با حسين (ع) همراه باشم و سنگر او را خالي نكنم تا هنگامي كه احكام اسلام در زير پرچم اسلامي لا اله الا ا... و محمد رسول ا... (ص) و علي ولي ا... (ع) بر تمام جهان سلطه افكند و در زير پرچم امام زمان (عج) به اجرا درآيد.

  


تقديم به شهداي گمنام كوهسنگي ؛يك هشتم

 

* محمد گلي

- اوناها ... اون جاست




از شيشه جلوي اتوبوس، فواره وسط پارك كوهسنگي را به مليكا نشان مي دهم. گردن درازي مي كند. فواره بالا و پايين مي رود...
عروسكش را برمي دارد. جلوتر از ما مي دود به سمت فواره ... بالاتر از آب، زير انداز را مي كشيم درست زير درخت سپيداري كه سايه درخت ديگري پايش افتاده است. فواره وسط استخر را از پشت قطره هاي آب و رنگين كماني كه پيدا و ناپيدا مي شود، مي بينم. مرغابي هاي توي آب سر و صداي غريبي به راه انداخته اند.
- همين جا بود؛ ها!... تو اين هوا، نبات داغ مي چسبه!
مونس دنبال نبات مي گردد. مليكا پاهايش را دراز كرده، عروسكش را گذاشته روي پاهايش.
هيس! ني ني م داره مي خوابه !هيس!
دستم را به درخت مي گيرم و بلند مي شوم، مونس نگاهم مي كند.
- الان مي آم... يه سر برم بالا...
مونس نفسش را بيرون مي دهد.
- مي خواي دستت را بيار، اذيت نشي!
به دست راستم نگاه مي كنم.
مليكا مي گويد: هيس، ني ني م خوابه!
مي خندم، مونس دنبال نباتش مي گردد. به طرف كوه مي روم. سايه كوه - تا آن جا كه وسعش مي رسد!- پارك را پوشانده است.
مليكا پشتش به من است، دارد براي عروسكش لالايي مي خواند. مونس به درخت تكيه داده است. آرام كفش هايم را درمي آورم...
- اومدي!؟
- فكر كردم خوابي!؟
فلاكس را برمي دارد. آب جوش را مي ريزد روي نبات. آب بخار مي كند. مي نشينيم. ليوان را جلويم مي گذارد. صداي خرد شدن نبات داخل ليوان را مي شنوم. هنوز نفس نفس مي زنم.
- رفته بودي بالا!؟
نگاه مي كنم به نبات درون ليوان. فكر مي كنم يك هشتمش باقي مانده. بقيه توي آب حل شده است. مليكا ليوانش را برمي دارد. عروسكش را خوابانده است.
- بابايي !اون بالا كيه؟!
قاشق را درون ليوانش مي چرخاند.
- ماماني مي گه، قهرماناي جنگن... راست مي گه!؟ راست مي گه، بابايي!؟
به مونس نگاه مي كنم. نگاه مي كنم به نبات درون ليوان كه دارد ذره ذره حل مي شود.
- از اون بالا آدما قد مورچن!
اين را من مي گويم تا از شرش خلاص شوم!
مونس به چشم هايم خيره مي شود. مليكا نبات داغش را برمي دارد و تا ته مي خورد.
يا ا... بابا، منم، منم مي خوام برم بالا!
به مونس نگاه مي كنم، مي خندد. خم مي شود تا ليوانش را بردارد. مي گويد:
- كار واسه خودت درست كردي!
مليكا دست بردار نيست. آهسته حرف مي زند تا عروسكش بيدار نشود. مي گويم:
- باشه، بذار نبات داغم را بخورم، با هم مي ريم.
هنوز نبات داغم تمام نشده، مليكا بالاي سرم ايستاده است. آن قدر عجله مي كند كه دست راستم را به دستش مي دهم تا بلند شوم. از آرنج كشيده مي شود...
مي گويم: عيبي نداره، درست مي شه، خوشگل بابا.
دستم را جا مي اندازم. مليكا مي گويد:
- يه دقيقه وايستا، باباجون!
برمي گردد و عروسكش را مي بوسد. بعد آرام صورت عروسكش را مي پوشاند.
- حالا بريم!...
پايين كوه كه مي رسيم، بالا را نگاه مي كند.
بابايي !چرا اون بالان...!؟
مي گويم: مواظب باش نيفتي ... دست منو بگير ... پله ها سرن!
- كاش ني ني مو مي آوردم!
چند پله كه مي رويم به نفس نفس مي افتد: هنوز خيلي مونده!؟
بالاي كوه را نشانش مي دهم:
- اون بالان، درست اون بالا... خوشگل بابا كه خسته نشده !ها؟
زود از پله خودش را بالا مي كشد.
- نه بابايي، من يه قهرمانم!
- آره !پس چي، تو دختر مني!
كمر كش كوه مي ايستد: مامان كوش!؟
نگاه مي كنم، درختها كوچكتر شده اند.
- مامان پشت درختهاست!
شهر را نشانش مي دهم و ماشين ها را كه حركت مي كنند.
- بابايي، چقدر كوچكن!
مي گويم: يا ا...، كم آوردي!؟
مي خندد: نه! گفتم كه من يك قهرمانم!
بالا مي رويم تا به نوك كوه برسيم. پله ها پيچ مي خورند و بالا مي روند. پله ها خيلي تنگ و باريكند. نمي دانم چرا ناگهان به ذهنم مي آيد: «اگه يه وقت، اون بالا اسمشون رو پرسيد... اگه پرسيد، چي بگم!؟»
- بابايي !باباجون... رسيديم !پرچم ها رو ببين، دارن تكون مي خورن.
- عجب بادي مي آد!
مي دود طرف پرچم ها: مي ذارن دفعه بعد ني ني مو بيارم!؟
غروب، سايه پرچم ها را روي كوه انداخته است، مي نشينم زير سايه پرچم ها... دستش را به گردنم مي اندازد...
- بابايي !خورشيد رو نگاه كن!
باد، پرچم هاي رنگي را تكان مي دهد. سايه ها تكان مي خورند...

  


اتوشويي كجاست؟

 

لحظه اي آتش بازي قطع نمي شد، از زمين و آسمان مثل نقل و نبات گلوله مي باريد، فرصت نفس كشيدن نبود، هر كس هر كجا



مي توانست پناه مي گرفت، حتي اگر مي توانست خودش را روي زمين بيندازد و سرش را ميان دو دست پنهان كند، آن وقت توي اين محاصره و شدت و حدت آتش موج گلوله توپي هر دومان را به سويي پرت كرد، به خود آمدم و مي خواستم بگويم آخر مرد حسابي آنجا چكار مي كردي كه او زودتر از من پرسيد: «برادر اتوشويي كجاست؟» و من با تعجب گفتم: «اتوشويي؟» سرش را به معناي تأييد تكان داد خوب نگاهش كردم احتمالاً موجي بود پست امداد را نشانش دادم كه آنجاست، برو آنجا.

امدادگر
بار اولم بود كه مجروح مي شدم و زياد بي تابي مي كردم، سرانجام يكي از برادران امدادگر آمد بالاي سرم و با خونسردي گفت: «چيه، چه خبره؟ تو كه چيزت نشده بابا !تو الان بايد به بچه هاي ديگر هم روحيه بدهي آن وقت داري گريه مي كني؟ !تو فقط يك پايت قطع شده ببين بغل دستي ات سر نداره هيچي هم نمي گه.»
اين را كه گفت بي اختيار برگشتم و چشمم افتاد به بنده خدايي كه شهيد شده بود !
بعد توي همان حال كه درد مجال نفس كشيدن هم نمي داد كلي خنديدم و با خودم گفتم عجب عتيقه هايي هستند اين امدادگرا.

  


پروفسور آلماني براي درمان جانبازان به ايران سفر كرد

 

گروه هنر- عشقستان: پروفسور « ريديگر» استاد جراحي فك و صورت از كشور آلمان براي درمان جمعي از جانبازان به كشورمان سفر كرد.




به گزارش روابط عمومي و امور بين الملل بنياد شهيد و امور ايثارگران، دبير شوراي عالي پزشكي و مسؤول جذب متخصصان خارجي اين نهاد در خصوص سفر پروفسور ريديگر گفت: اين استاد بزرگ كه سابقه درخشاني در جراحي فك و صورت در دنيا دارد از سال 79 تاكنون تعدادي از جانبازاني را كه جهت درمان به كشور آلمان اعزام شده اند، تحت مداوا قرا داده است.
پيام عزيز زاده خاطر نشان كرد: به دليل مشكلاتي مانند گرافتهاي استخواني در فك و صورت جانبازان، ادامه درمان جانبازان اعزامي به آلمان و ارائه و همچنين انتقال روشهاي نوين در جراحيهاي فك و صورت و پلاستيك به جراحان ايراني، از پروفسور ريديگر دعوت كرديم كه در كشورمان حضور يابد.
وي گفت: طي هماهنگيهاي به عمل آمده مقرر شد اين استاد دانشگاه آخن آلمان جهت ارتقاي سطح كيفي درمان با شوراي عالي پزشكي بنياد و دانشگاههاي تهران همكاري تنگاتنگي داشته باشد و همچنين سالي دو بار جهت درمان جانبازان، ميهمان معاونت بهداشت و درمان بنياد باشد.
پروفسور ريديگر به دعوت بنياد شهيد و امور ايثارگران به مدت يك هفته با همكاري شوراي عالي پزشكي بنياد  80 نفر از جانبازاني كه در كلينيك فك و صورت بيمارستان خاتم الانبياء(ص) پرونده دارند را با تعيين وقت قبلي تحت درمان و عمل جراحي قرار خواهد داد.

  


فرماندار تهران:سهميه سوخت مازاد گروههاي خاص تهران اختصاص يافت

 

فرماندار شهرستان تهران گفت: براساس مصوبات كميته سوخت شهرستان تهران نحوه تعيين و توزيع سهميه مازاد بر سهميه سوخت ميان گروههاي خاص جهت استفاده در آبان ماه اعلام شد.
به گزارش ايرنا به نقل از روابط عمومي فرمانداري تهران دكتر«حسين طلا» افزود : براساس توافقات انجام شده براي جانبازان   70  درصد به بالا   150  ليتر، جانبازان  50  تا  70  درصد 90  ليتر سوخت در نظر گرفته شده كه از سوي استانداري تهران به بنياد شهيد و امور ايثارگران تحويل مي شود.

  


معاون آموزشي نيروي زميني سپاه:
لشكر 31 عاشورا فاتح بزرگ ميدانهاي رزم در دفاع مقدس است

 

معاون آموزشي نيروي زميني سپاه گفت: لشكر 31 عاشورا فاتح بزرگ ميدانهاي رزم در دفاع مقدس است.
به گزارش ايسنا، سردار محمود عباسي در جمع فرماندهان و پايوران تيپ دوم حضرت امام زمان(ع) با تجليل از حماسه و ايثار رزمندگان اين تيپ در دفاع مقدس تصريح كرد: مردم آذربايجان با الهام از كربلاي امام حسين(ع) در كربلاي ايران اسلامي، حسيني جنگيدند.
وي افزود: آذربايجان مهد اولين هاست و فرزندان با غيرت اين ديار پرافتخار با ابتكارات و نوآوريهاي ارزشمند خدمات بزرگي را در دفاع مقدس ارائه كردند.
سردار عباسي آموزش را ركن اصلي در مأموريتهاي نيروهاي مسلح خواند و تأكيد كرد: امروز رويكرد سپاه به امر آموزش بسيار سنجيده بوده و آموزش از اولويتهاي اصلي در بكارگيري نيروها محسوب مي شود.
وي با اشاره به توطئه هاي دشمنان اسلام گفت: استكبار جهاني و دنياي كفر با تهاجم فرهنگي به جنگ دنياي اسلام آمده و زنان و مردان مؤمن و غيرتمند رسالتي عظيم در اين نبرد دارند.
سردار عباسي اشاعه فرهنگ ايثار و شهادت را از راههاي خنثي سازي شبيخون فرهنگي دانست و افزود: يادگاران هشت سال دفاع مقدس، علاوه بر انتقال تجربيات خود به نسل جديد،  رسالت روايتگري حماسه و ايثار مردان جهادگر دفاع مقدس و بيان سيره شهدا را براي آشنايي جديد به عهده دارند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com