|
* مجيد معافي
«بلافاصله آژير جنگ را به صدا در آوردم . در همين زمان متوجه شدم كه كسي بر روي مدار مخابراتي ؛ مرا با زبان انگليسي خطاب

كرده و مي گويد : من فرمانده ناوگان نيروي دريايي آمريكا هستم وبه شما اخطار مي كنم كه متوقف شويد و كشتي را از نيروها تخليه كنيد!...»
اين مطالب مستند، تنها بخشي از خاطرات «ناخدا يكم جانباز عباس ملك» است كه سال 67 سكان فرماندهي «ناوچه جوشن» را به دست داشت. او و يارانش با رشادت و با تقديم جان خود و بوسيدن كسوت جانبازي در دفتر خاطرات دفاع مقدس جاودانه شدند. آنچه مي خوانيد روايتي از آن ماجراست كه ناخدا يكم جانباز «عباس ملك» براي خبرنگار ما نقل كرده است؛
«درفروردين ماه 1367 ناوچه جوشن مأموريت يافت تا تعدادي از نفتكش هاي ايراني را از جزيره خارك تا دهانه خليج فارس اسكورت كند.
اين ناوچه عمليات مذكور را بعدازظهر همان روز آغاز كرد و اين عمليات تا ساعت 5 صبح روز بعد يعني 29 فروردين ادامه يافت. در طول اين مسير در چندين مرحله هواپيماهاي دشمن قصد تعرض به اين نفتكش ها را داشتند، ولي هر بار با تيراندازي و پدافند ايذايي ناوچه جوشن، مجبور به ترك منطقه شدند و سرانجام تمام نفتكش ها به سلامت از دهانه خليج فارس خارج شدند.
ناوچه جوشن در حال برگشت به منطقه يكم دريايي بندرعباس بود كه حدود ساعت هفت صبح از طريق پايگاه، به ما خبر دادند در نزديكي هاي جزيره كيش، ناوهاي آمريكايي به سكوهاي نفتي «نصر» و «سلمان» كه در جنوب غربي جزيره سيري قرار دارند، حمله كرده اند.
مدت زيادي نگذشت كه پنج يا شش فروند هواپيما و بالگرد در اطراف ناوچه ظاهر شدند؛ البته هواپيماها در سطح بالا پرواز مي كردند. در آن زمان حدود 20 مايل از «جزيره سيري» دور شده بوديم و تقريباً 30 تا 35 مايل با سكوهاي «نصر» و «سلمان» فاصله داشتيم. در همين موقع يكي از بالگردها سعي كرد به ما نزديك شود.
ما در اين شرايط سامانه اي به نام «گارد» داشتيم كه از طريق آن مي توانستيم با خلبان بالگرد تماس بگيريم، از همين طريق به او يادآور شديم طبق قوانين بين المللي و با توجه به شرايط جنگي منطقه و ناشناس بودن بالگرد، نمي تواند بيش از 5 مايل به ما نزديك شود. خلبان هم در پاسخ گفت: «من ناشناس نيستم، من بالگرد نيروي دريايي آمريكا هستم و به شما اخطار مي كنم ناوچه را متوقف و تمام افراد را به روي قايق هاي نجات منتقل كنيد!»
بعد از شنيدن پيام، بلافاصله آژير جنگ را به صدا درآوردم. در همين زمان متوجه شدم كسي برروي مدار مخابراتي، مرا با زبان انگليسي خطاب كرده و مي گويد: «من فرمانده ناوگان نيروي دريايي آمريكا هستم و به شما اخطار مي كنم كه متوقف شويد و كشتي را از نيروها تخليه كنيد!»
من هم در پاسخ وي با لحني جدي گفتم: «اينجا خليج فارس است؛ من از شما دستور نمي گيرم و طبق مأموريتي كه دارم، بايد براي نجات افرادي كه بر روي سكو قرار گرفته اند، به سوي سكوهاي نفتي بروم. شما حق هيچ گونه دخالت در امور كشور ما را نداريد و بايد منطقه را ترك كنيد.»
در همين اوضاع و احوال، با ساير كاركنان مشورت كردم و با اينكه همه مي دانستند تنها هستيم و امكان ارتباط با رده فرماندهي را هم نداشتيم و از هر طرف مورد محاصره آمريكايي ها قرارگرفته ايم، با كمال شجاعت گفتند حاضرند تا پاي جان در مقابل آمريكايي ها ايستادگي و از كشتي حفاظت كنند.
در همين زمان يك نفر با بي سيم و به زبان فارسي گفت: «به شما دستور داده مي شود، شما اجرا كنيد. اگر شما تسليم شويد، آن دسته از افرادي كه مايل باشند، مي توانند با ما به آمريكا بيايند و ما در آنجا هرگونه امكاناتي كه خواسته باشند، به آنان خواهيم داد و آن دسته از افراد هم كه مايل به اين كار نيستند، مي توانند به ايران باز گردند!»
به طور صريح به آنان گفتم: «ما به مأموريت خود ادامه خواهيم داد.»
در اين شرايط، آمريكايي ها از متوقف كردن ناوچه جوشن نااميد شدند و اولين موشك، بلافاصله بعد از آخرين گفتگو حدود ساعت 30/12 به طرف ما شليك شد و ما با سامانه هاي ضدموشكي كه داشتيم، موفق شديم موشك دشمن را حدود 200 يارد از ناوچه منحرف كنيم.
با نزديك شدن اولين بالگرد به ناوچه، دستور آتش دادم كه به لطف خداوند مورد اصابت قرار گرفت و سقوط كرد. با مشاهده اين صحنه، ساير بالگردها از ناوچه فاصله گرفتند و هواپيماهايي كه در اطرافمان بودند، فاصله خود را با ما بيشتر كردند.
اندكي بعد آنها دومين موشك خود را به سوي ما پرتاب كردند . با مشاهده موشك، دستور شليك به سوي آن را دادم، ولي به خاطر سرعت بالايي كه موشك آنان داشت، عملا دفاع بي نتيجه ماند و موشك دشمن به بدنه ناوچه اصابت كرد. از بين چهار لانچر پرتاب موشك گذشت و در موتورخانه منفجر شد.
در آن انفجار 25 تركش به بدن من اصابت كرد. بي درنگ به پل فرماندهي رفتم تا اوضاع ناوچه را بررسي كنم. مي خواستم با اتاق مخابرات تماس بگيرم كه ديدم تماس قطع شده است. اتاق عمليات را امتحان كردم، تمام خطوط ارتباطي قطع شده بود. با بررسي اوضاع فهميدم موتورخانه هم از كار افتاده است.
سومين موشك كه از نوع استاندارد بود، به سوي ما شليك شد. رزمندگان ناوچه جوشن با اجراي آتش سعي در انهدام آن داشتند، ولي موفق نشدند و موشك به پل فرماندهي اصابت كرد و من و چند نفر از نيروها به داخل آب پرتاب شديم.
بلافاصله موشكهاي چهارم و پنجم هم به ناوچه اصابت كرد و دود و آتش آن را فرا گرفت. به رزمندگاني كه روي ناوچه باقي مانده بودند، گفتم خود را داخل آب بيندازند. تعدادي از نيروها كه هنوز رمقي در تن داشتند به همرزمان خود كمك مي كردند تا به داخل آب بپرند، اما آنهايي كه شهيد شده بودند با ناوچه جوشن در آغوش آبهاي خليج هميشه فارس آرام گرفتند تا همچون ستاره اي درخشان چون ناوچه جوشن براي هميشه بر تارك تاريخ اين مرز و بوم بدرخشند.
بعد از 6 يا 7 ساعت شناور بودن بر روي آب، سرانجام نزديك غروب آفتاب، يكي از بالگردهاي نيروي دريايي مكان ما را پيدا و به همراه يك فروند هاوركرافت براي نجاتمان اقدام كرد.
آن لحظات برايم غيرقابل تكرار بود و از آن زمان تاكنون با خود عهد بسته ام تا نگذارم ياد و خاطره شهداي ناوچه جوشن و حماسه جاودان رزمندگان متعهد و غيور اين ناوچه از اذهان ملت زدوده و يا به فراموشي سپرده شود. |