|

اشاره :
بها و غناي فرهنگ و تمدن ايراني، همواره مورد توجه جهانيان بوده است. بسياري تلاش كرده اند براي نشان دادن هويت فرهنگي خود، بخشي از عناصر فرهنگي ما را به خود منسوب و آنها را مصادره كنند. در اين ميان، آنچه خواب اين تازشگران را آشفته مي كند، بيداري و هوشياري مديران فرهنگي ماست.
تلاش كرده ايم در گفتگوي خود با دكتر سيد جلال الدين كزازي، به اين موضوع بپردازيم .
*آقاي دكتر، از نظر شما تلاش ديگران براي انتساب بزرگان فرهنگي و مفاخر بزرگ ما به خود، با چه هدفي صورت مي گيرد؟
** من برآنم كه اين پديده نوآيين فرهنگي كه چندي است با آن روبرو شده ايم يعني «ربايش بزرگان انديشه و ادب ايران» رفتاري خام دستانه و نيرنگ آميزاست؛ زيرا اين بزرگان ربوده بي هيچ گمان از برومندترين فرزندان ايران زمين هستند. آنان كساني را براي ربودن برگزيده اند كه در ايراني بودنشان هيچ گماني نيست. من در سخنرانيهايي كه در بزرگداشت مولانا برگزار شده است، چند بار گفته ام كه تلاش دربازبستن مولانا به سرزمين و فرهنگي ديگر، آب در هاون كوفتن است و تيغ به سنگ آزمودن و كشتي بر خشكي راندن و خورشيد را به گل اندودن . حتي بر اين نكته انگشت برنهاده ام كه مولانا چنانكه نوشته شده است، در ساليان خردي از ايران به آسياي كهن مي رود.
پيشينه زندگاني خود را در سرزمين كوچ مي گذراند كه زبان و فرهنگي دگرگون داشته است ؛ اما از بن جان با همه هستي خويش ايراني مي ماند، هر چند هرگز از آن پس نيز به ايران بازنگشته است. مولانا در آن سرزمين كوچ، زبان فارسي و فرهنگ ايراني را مي گسترد و حتي لختي به زبان بيگانه در سروده هاي مولانا ديده نمي شود. از ديگر سوي، اگر در اين روزگار كساني بر آن بروند كه مولانا چون بلخي است، ايراني نيست، همچنان بر خطا رفته اند زيرا در روزگار مولانا بلخ يكي از شهرهاي ايران بوده است و يكي از شكوفا ترين كانونهاي فرهنگ ايراني و زبان پارسي شمرده مي شده است.بر اين پايه است كه چنانكه گفتم تلاشهايي از اين دست يكسره بيهوده و ناكام خواهد ماند، زيرا از همان آغاز تلاشي است كه نمي تواند به سامان و سرانجام برسد. نمونه ديگر از اين دست «پورسينا» ست. فرزانه، پزشك و دانشور نامدار ايراني. «پورسينا» نيز مانند مولانا در جايي زاده شده است كه امروز در جغرافياي ايران نيست، اما در روزگار اين بزرگمرد انديشه و دانش، يكي از بخشهاي ايران بوده است. اگر ما اين همه را به كناري بگذاريم و تنها به نام او بينديشيم و بر پايه نام وي بخواهيم نشان بدهيم كه او از كدامين فرهنگ و سرزمين است، همچنان بي چند و چون به ايراني بودن او باور خواهيم كرد.
«سينا» نامي است بسيار كهن در تاريخ و اسطوره ايران. «سينا» ريختي است ديگر از سيمرغ؛ يكي از كهن ترين نمادهاي اسطوره شناختي ايران زمين. مي دانيم كه يكي از ويژگيها و خويشكاري هاي سيمرغ، پزشكي است. در شاهنامه، هم اوست كه براي نخستين بار در جهان به شيوه «كارد پزشكي» رستم را مي زاياند و از زهدان رودابه بيرون مي كشد. نامي كه بر اين پزشك بلند پايه ايراني نهاده شده است، بيشتر نامي است نمادين و اسطوره شناختي تا نامي كه همگان بر فرزندان خود مي نهند.
ايرانيان به شيوه اي راز آلود، پزشك بزرگ و بي مانند خويش را با سيمرغ كه برترين نمونه در دانش و فن پزشكي است، پيوند داده اند. نمونه هايي ديگر از اين دست هم چنان است كه با اندكي درنگ، ايراني بودنشان آشكارا بر هر پژوهنده آزادمنش و فراخ انديش كه از تنگ بيني و يك سو نگري پيراسته است، روشن خواهد شد.
* اين مساله مربوط به امروز نيست و بيگانگان همواره كوشيده اند با دستبرد به فرهنگ و تمدن ما، براي خود هويت فرهنگي بسازند. اما به نظر مي رسد اين مساله امروز شتاب بيشتري به خود گرفته است و شايد با طرح و برنامه صورت مي گيرد.
** داستان اين است كه به هر روي ما در روزگار گسترش رسانه به سر مي بريم. فناوري رسانه اي زمينه را نه تنها براي آوازه افكني يا تبليغ، بلكه براي دروغ پراكني و فريب مردمان آماده كرده است. دروغ را هرچند دروغي بسيار بزرگ و خردآشوب باشد - به ياري رسانه ها مي توان در جهان گسترش داد. دست كم توده هاي مردم كه آگاهي شان را از رسانه ها مي ستانند، به آساني مي توانند در دام اين فريبها و دروغ پردازيها درافتند. از آنجاست كه ما ايرانيان بايد از بزرگان ادب و انديشه خود به گونه اي ياد كنيم و آنان را چنان به ياري همين فناوري رسانه اي به جهانيان بشناسانيم كه زمينه براي آن دروغ پردازي و آن فريب و نيرنگ يكسره از ميان برود. اين كاري است كه ما تا كنون انجام نداده ايم. اگر نام اين بزرگان چنان آشناي جهانيان بشود كه بي درنگ نام گرامي و سپند ايران را در ذهن آنان برانگيزد، اين نيرنگها و ترفندها راه به جايي نخواهد برد، حتي توده هاي مردم نيز باور نخواهند كرد كه اين بزرگان از سرزمين و فرهنگي ديگر جز فرهنگ و سرزمين ايرانند.
* فرهنگ و تمدن برخي از اين كشورها مثل مصر، سابقه اندكي ندارد. پس دليل اين همه دروغ پردازي از سوي اين كشورها چيست؟
** انگيزه اين پديده نابهنجار و زيانبار فرهنگي و اجتماعي را مي توان بر دو گونه بخش كرد. نخست در پيوندش در روندهاي فراگير سياسي در جهان. به سخن ديگر، كشورهايي كه بر رسانه ها چيرگي دارند و با ايران بر سر ستيز و دشمني هستند، مي كوشند به اين شيوه گزندي به ايران و ايرانيان برسانند و براي آنان دشواري و پرسمان پديد بياورند.اين مي تواند از آن دو انگيزه باشد كه چون ريشه در روندهاي روز و سياست كلان در برهه اي از زمان دارد، پايدار نيست. به سخن ديگر، اگر اين دشمني به دوستي دگرگون شد، اين انگيزه مي تواند از ميان برود. اما انگيزه ديگر كه پايدار است و از اين پس مي توانيم نمادهاي آن را ببينيم، به اين برمي گردد كه سرزمينهايي چنان پيشينه اي در تاريخ و فرهنگ ندارند و يا از ديد فرهنگي تنگ مايه اند. از اين روي، مي كوشند بزرگان و نام آوران ايران زمين را به گونه اي به خود بازبندند.
از ديد من، افغانستان با اينكه امروز از ديد جغرافيايي از ايران جدا شده است و سرزميني ديگر شمرده مي شود، از ديد فرهنگي و تاريخي و پيشينه نياكاني، همچنان سرزميني ايراني است؛ زيرا پيدايي اين سرزمين نوپديد تنها به چند سده پيش باز مي گردد. از آن پيشتر، افغانستان يكي از سرزمينهاي ايراني بوده است.
نغزتر بگويم، در جغرافياي جهان، سرزميني بدين نام وجود نداشته است كه ما امروز بگوييم مولانا و يا سنايي و يا خواجه عبدا... انصاري و يا هر بزرگ ديگري از اين گونه، افغاني است. در روزگار اين نام آوران، نه افغانستاني در كار بوده است و نه در پي آن افغاني اي. اين است كه يكي از پرسمانهاي ما ايرانيان كه انگيزه اي براي اين پديده ربايش فرهنگي شده، آن است كه ما در زمينه هاي گوناگون فرهنگ و انديشه بزرگاني را پرورده ايم كه در جهان يا بي همتايند و يا كم مانند. اين بي همتايي و كم مانندي، آز و نياز كشورهايي از اين دست را بر مي انگيزد تا با بازبستن و بازخواندن اين بزرگان بي همانند و يا كم مانند به خويشتن، براي خود در جهان ارج وارزشي بيافرينند.
اين پديده فرهنگي اگر از آن سوي ديگر بدان بنگريم و آن را بكاويم، نشانه آن است كه ايران ما يكي از درخشانترين كانونهاي فرهنگ و انديشه جهان بوده است. از اين رو، آن چنانكه گفته آمد، ديگران را بر مي انگيزد كه بكوشند به گونه اي خود را در اين كانون درخشان و بي مانند فرهنگي همباز و هم بهره بگردانند.
چرا بزرگان سرزمينهاي ديگر را نمي ربايند و به خود باز نمي بندند، زيرا آنان از آن شكوه و شگرفي كه بزرگان ايراني بدان در جهان نام دارند، چنان بهره ندارند.
* يكي از پرسشهاي اساسي در اين مساله اين است كه با وجود متوليان متعدد فرهنگي، در نهايت حراست از ميراث فرهنگي ما وظيفه كدام نهاد رسمي است؟
** اين نهادهاي گوناگون اگر به آنچه بايسته آنان است آگاه باشند و به درستي آن را بورزند و به انجام برسانند، نه تنها زيانبار نخواهند بود، بلكه مي توانند سودمند و كارساز باشند، زيرا پاسداري از فرهنگ ايران از سويي كاري است بسيار نغز، باريك، دشوار و از سويي ديگر قلمرويي بسيار پهناور را در برمي گيرد كه يك تن و يا يك نهاد به تنهايي نمي تواند در انجام دادن آن كامگار باشد. اين بخش بندي كار، از اين روي مي تواند سودمند باشد. اگر اين نهادها با برنامه ريزي درست و باريك و روزآمد كار خود را انجام بدهند و با يكديگر همسوي و همگراي باشند نيروها به هرز و هدر نمي روند. اما پرسمان ما شايد آن است كه اگر ژرف بنگريم، مي بينيم بدان سان كه شايسته فرهنگ و تاريخ و پيشينه ايران زمين است، بدان نمي انديشيم و غم آن را نمي خوريم .كمترين بودجه و هزينه از آن فرهنگ است، اما درست مي بايد درست كار وارونه باشد؛ زيرا گرانمايه ترين و بزرگترين گنجينه و سرمايه ما، فرهنگ ماست.در فرهنگ است كه ما ايرانيان مي توانيم در شمار برترينان جهان باشيم. فرهنگ ماست كه رشك و آز ديگران را بر مي انگيزد. ما در زمينه هاي ديگر مي كوشيم با كشورهاي پيشرفته برابر و همطراز بشويم، اما در زمينه فرهنگ از بسياري از اين كشورها كه دعوي رهبري جهان را دارند برتريم، پس چرا نمي بايد اين گنجينه گرانبهاي بيمانند جاودان را به شايستگي بشناسيم و ارج بنهيم تا به جهانيان آن چنان شناسانيده شود كه كسي نتواند كمترين گزندي بدان برساند. ما بايد در بودجه بندي كشور حتي بيش از زمينه هاي ديگر براي فرهنگ ايران هزينه كنيم. اما بدان سان كه در اين ساليان ديده شده است، فرهنگ همواره در كناره بوده است.
در جهان كنوني كه پديده هايي همانند ربايش بزرگان فرهنگ در آن پيدا شده است، فرهنگهاي تازشگر رسانه اي، فرهنگهاي بومي را آماج خود گرفته اند و مي توانند بدانها زيان برسانند و به هر شكلي فرهنگ بي پايه و پوشالين و برساخته را به جاي ارزشها و نهادهاي فرهنگ بومي بنشانند و گسترش و روايي بدهند. اگر روزگاري ما ايرانيان، فرهنگ و زبان بومي خويش را از دست بدهيم، چيستي فرهنگي و تاريخي و اجتماعي خود را از دست داده ايم و به آساني در فرهنگ فراخ تازشگر رسانه اي فروخواهيم رفت و اوباشته ( بلعيده ) خواهيم شد. |