|

1) با روي كار آمدن اسكندر، روزگار آزادي و استقلال دولتشهر يوناني به سر آمد. اسكندر خواهان رسيدن به يك امپراتوري بزرگ بود و نه يك دولت شهر و اين امر بر فضاي فكري و فلسفي فرهنگ يوناني تأثير گذاشت. هم افلاطون و هم ارسطو مردان شهر يوناني بودند و در نظر آنها فرد جدا از شهر، قابل تصور نبود. در شهر بود كه فرد به غايت خود نايل مي شد. اما هنگامي كه حكمرانان يوناني به فكر ايجاد يك «جهان شهر» يا «جهان وطن» افتادند، مفهوم «شهروند جهان وطني» هم مطرح شد. در اينكه آيا اين رويكرد مثبت است يا منفي، حرف و حديث بسيار است. برخي گفته اند اين نگاه، فرهنگ يوناني را به عقب برد و باعث شد اين فرهنگ نتواند با تمركز به محدوده فرهنگي خاص به پيشرفت دست يابد. برخي ديگر تصريح كرده اند، جهان يوناني با اين نگاه جديد بزرگتر شد. اما يك نكته را مي توان گفت و آن اينكه با نگاه «جهان وطني»، بحث اخلاق بسيار مهم شد، زيرا آنچه در منظومه جديد مهم شد، فرد بود؛ فردي كه نقطه اتكايي چون شهر را داشت و هنگامي كه چنين فرديتي پررنگ شود، به سرعت بحث اخلاق مطرح مي شود. اين روند شباهتهايي با فرآيند جهاني شدن در جهان ما دارد كه در اين منظومه، اخلاق جايگاهي رفيع را از آن خود مي كند، زيرا تأكيد بر اخلاق يكي از راه هايي است كه مي توان با آن به وحدت همه انسانها انديشيد.
علاوه بر اين، در فضاي يونان پس از ارسطو، حاكمان حسابي جداگانه براي فلسفه باز كردند و براي سامان امور خود به افرادي نياز داشتند كه نظريه ها و آراي فلسفي را در مقام عمل هم به كار گيرند و بدين ترتيب، فلسفه جنبه عملي و عيني يافت. يكي از مهمترين حوزه هايي كه مي تواند اين جنبه عيني را نشان دهد، بحث اخلاق است. به همين دليل است كه مي بينيم هم در مكتب رواقي و هم در مكتب اپيكور، اخلاق جايگاه مهمي را از آن خود مي كند. در اين ميان، مكتب نوافلاطوني را هم مشاهده مي كنيم كه گرايش به جمع دين و فلسفه دارد. به تعبير ديگر، ما با دو گرايش روبرو هستيم كه يكي فلسفه را از دريچه اخلاق مي فهمد (اپيكور و رواقيان) و ديگري فلسفه را از دريچه دين (نوافلاطونيان). اما در هر دوي اين گرايشها فاصله اي از فضاي فكري و معرفتي يوناني كه افلاطون و ارسطو آن را معرفي مي كنند، مشاهده مي كنيم.
2) «سنكا» و «خروسيپوس» به عنوان رهبران فكري مهم مكتب رواقي، تصريح مي كردند كه فلسفه چيزي جز طريقه اي براي درست زيستن يا علمي براي شرافتمندانه زندگي كردن يا هنري براي به سر آوردن زندگي درست نيست. در اين منظومه، فلسفه با رفتار سروكار دارد و غايت زندگي چيزي جز فضيلت نيست. فضيلت هم موافقت فعل انسان با قانون طبيعت است؛ يعني انسان بايد كار و فعل خود را با رفتار طبيعت همخوان و سازگار كند. در نظر رواقيان، زندگي براساس طبيعت، يعني زندگي طبق اصلي است كه در طبيعت فعال است غريزه بنياديني كه طبيعت در خود جاي داده، غريزه صيانت نفس است كه در نظر رواقيان چيزي شبيه تكامل يا پيشرفت خود است.
ويژگي مهم اخلاق رواقي نظر آن در مورد انفعالها و تأثرهاست. به نظر آنها، اميالي چون لذت، غم، افسردگي، حزن و ترس، نامعقول و غيرطبيعي هستند و بنابراين ما بايد خود را از شر آنها برهانيم و حالتي از بي اعتنايي و خونسردي را در خود تقويت كنيم. به نظر آنها، هنگامي كه عواطف به صورت عادت در مي آيند، بايد آنها را از بين برد. به همين دليل است كه معمولاً اخلاق رواقي را با مبارزه با عواطف يعني كوشش براي نيل به حالتي از آزادي و حالتي اخلاقي مي شناسند. هر چند برخي از رواقيان اين رويكرد افراطي را تعديل كردند و تعدادي از آنها، عواطف را به رسميت مي شناسند.
سخني معروف از «سنكا» ست كه وي در آنجا تصريح مي كند، مهمترين فضيلت در اين عالم نه پيروزيهاي ظاهري، بلكه شناخت نفس و غلبه بر رذايل است. به نظر وي، والاترين امر اين است كه انسان با خوشحالي، ناخوشاينديها را تحمل كند و هر آنچه براي وي اتفاق مي افتد، اين گونه وانمود كند كه از رخ دادن آنها خوشحال است و مشيت الهي قلمداد مي شود. اين جنبه اخلاقي رواقي به معناي كوشش براي كسب استقلال كامل نسبت به همه امور است اما جنبه اي ديگر هم دارد و آن همان اخلاق جهان شمولي است كه رواقيان به دنبال آن بودند. هر انساني به صورت ذاتي يك موجود اجتماعي است و زيستن در جامعه امري معقول است و عقل طبيعت ذاتي و مشترك ميان انسانهاست. از اين رو، تنها يك قانون براي همه انسانها وجود دارد. تقسيم بشر به كشورهاي متخاصم امري باطل است و انسان، شهروند جهان و نه شهروند كشوري خاص است. پس همه انسانها حقوقي دارند، حتي دشمنان ما و بردگان و همه به دنبال صيانت نفس و بهبود استعدادهاي خود هستند. به تعبير ديگر، همه انسانها به يك «من» كلي تعلق دارند، اما بسياري از انسانها از آن بابت كه نزديكان خود را مي بينند دايره اين خود را محدود مي كنند. اما انسان اگر به صورت دقيق به اين «خود» و «من» نگاه كند، در مي يابد كه همه از يك من و خود كلي ناشي مي شوند و سرنوشت همه ابناي بشر كاملاً به هم پيوسته است.
3) «اپيكوروس» رهبر فكري مكتب اپيكوري، لذت را غايت زندگي مي دانست. هر موجودي در جستجوي لذت است و نيكبختي به همين لذت است. به نظر وي، لذت مبدأ و غايت زندگي سعادتمندانه است، اما وي هنگامي كه بر لذت دست مي گذارد، توضيح مي دهد كه اولاً منظور وي از لذت، لذت آني نيست و لذت در سراسر عمر را مدنظر دارد و ثانياً او لذت را فقدان درد و غم تعريف مي كند. به تعبير ديگر، وي لذت را آرامش نفس مي داند. او تأكيد بسياري بر لذت عقلاني دارد، زيرا دردها و رنجهاي بدني هر چند شديد باشند، مدتشان كوتاه است، اما درد و رنجهاي فكري و عقلي اين گونه نيستند.
او تصريح مي كند كه ما بايد به دنبال لذتهاي پردوام تر باشيم. گاهي اوقات يك درد ممكن است به لذتي پردوام بينجامد و يك لذت به دردي پابرجا منجر گردد. «اپيكوروس» معتقد است لذت پردوام همان فضيلت و همان سلامت بدن و آرامش نفس است. بدين گونه است كه «ايپكوروس» گونه اي اخلاق توأم با زهد و قناعت و كم خواهي را ترويج مي كند. به نظر وي، ما هرچه از جهان بيشتر بخواهيم، رنج و عذاب بيشتري مي بريم. «اپيكوروس» جمله معروفي دارد كه به خوبي مي تواند مرام اخلاقي اش را نشان دهد. او مي گويد: كسي كه مي خواهد با آرامش و بدون ترس از ديگران زندگي كند، بايد آنان را دوست خود كند و كساني را كه نمي توان دوست خود كرد، نبايد دشمن خود كرد و اگر اين كار هم ممكن نباشد، بايد از آنها دوري گزيد.
«اپيكور» تأكيدي بسيار بر دوستي دارد. به نظر وي، نيكبختي بشر در گرو دوستي است. اپيكور البته اين دوستي را هم خودخواهانه ملاحظه مي كند. با دوستي است كه انسان امنيت و آرامش را توجيه مي كند؛ هرچند دوستي ناشي از خودخواهي انساني است، اما در فرآيند خود علاقه اي غيرخودخواهانه را هم پرورش مي دهد.
به نظر اپيكوروس، ما بايد محاسبه درستي از لذت و رنج اعمال و گفتار و افكارمان داشته باشيم. يكي از معاني فضيلت نزد اپيكور، همين قابليت و توانايي براي سنجش لذت و درد دايمي است. در اين راستا، ما بايد احتياط و تعادل را هميشه پيشه راه خود كنيم و اين نگاه، اپيكور را به ارسطو نزديك مي كند كه همه فضايل را حد وسط ميان دو رذيلت در نظر مي گيرد.
اپيكور همچنين انسان را از كار سياسي برحذر مي دارد، زيرا كار سياسي آرامش و تعادل نفس را به هم مي زند. اما در اينجا هم دو استثنا وجود دارد؛ اول كساني كه نياز دارند با سياست امنيت شخصي را به دست آورند و دوم افرادي كه چنان ولعي براي قدرت و سياست دارند كه تنها با كار سياسي آرام مي گيرند. اين نوع اخلاق را معمولاً اخلاق انسانهاي متوسطي در نظر گرفته اند كه جهان ما از آنها سرشار است.
4) فلسفه اپيكوروس و رواقي بدون فلسفه هاي افلاطون و ارسطو فهم نمي شوند. همين جمله معروف «وايتهد» را يادآوري مي كند كه همه فلسفه غرب، تفسيرهايي بر فلسفه افلاطون است. ارسطو و افلاطون بستري را گشودند كه در دل خود نقاط ناتمام بسياري را داشت. اگر اين دو فلسفه را از منظر اخلاق بررسي كنيم و گسترش دهيم، در ميان جريانهاي بسياري كه خواهيم يافت، دو مكتب رواقي و اپيكوري هم خود را به ما نشان مي دهند. فلسفه رواقي و فلسفه اپيكوري كه از زمانه خود هم تأثير پذيرفته بودند، رويه هاي كاربردي فلسفه را هم نشان مي دهند. اين دو مكتب شباهتهايي با گرايشهايي در فلسفه جديد دارند كه در جاي خود بايد اين شباهتها به بحث گذاشته شوند. |