تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
ستونها
اخبار ويژه
سر مقاله
بین الملل
فرهنگی
صفحه آخر
شهرستانها
عشقستان
سوسه
اجتماعی
حوادث
ورزشی
خراسان امروز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-12-06
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 15آذر ماه 1386


جماعت و شخص شهير ما

 

راپورت مخبر السلطنه از رفتن به مطبخ خانه و ديدن جميع طرفداران خود، صد مرتبه به مليله خاتون گفته بوديم كه ما كه مخبرالسلطنه قطب الدنيا والاخره هستيم، در ميان جماعت عمله و اكره كل دار الخلافه شهره بوده و جملگي عمله و اكره بلد طهران صورت مباركمان را مي شناسند. ليكن ايشان باور نداشته في المثل بهنوش بيگم بختياري كه آكتورس پروگرام چهارخانه بوده و كلهم اجمعين هنر ايشان در پخ كردن مخلص آمده از هيبت مبارك ما شهره تر مي دانستند.
فعل مذكور در كل الايام زندگي مشترك ما جاري بوده، تا چندي پيش كه بدون بهانه قصد صرف خوراك شام در مطبخ خانه اي بالاي شهر كرديم. دست مليله خاتون را گرفته راهي محلات نياوران و فكمثله شديم. همچنان در طي طريق بوديم گمان اين بر ما آمد كه جماعت نگاهي ديگر گونه دارند. گويي هيكل و هيبت ما را از زير چشم مي پايند و تمايل به تعقيب وجنات ما دارند. ليكن محل نداديم.
در يك مطبخ خانه شيكي نزول اجلال فرموده، سفارش آبگوشت و دوغ و ترشي و ريحان داديم و بر كرسي تكيه زديم. همچنان كه در بناي مذكور با شكم مبارك خلوت كرده برايشان وعده خوراك خارج از منزل و دوغ و نوشابه مي داديم و به جهت ابتياع اين طعام لذيذ بر وي منت مي كرديم. كسي از جماعت، دختركي به گمان ما هفده، هجده ساله كل العرض مطبخخانه را طي كرده و به جانب ما آمده، همچنان كه ديدگان مليله خاتون از حديقه مخروج گرديده بود، كاغذ و قلمي از خليته خويش بدرآورده به نزد ما تعارف كرده، فرمودند: شما مخبرالسلطنه قطب الدنيا والاخره نيستيد، كه در صفحة السوسه روزنامه وزين قدس ستون پايداري به نام راپورتهاي هفتگي داريد؟ تو رو خدا اين را براي من امضا به يادگار بدهيد.
همچنان كه سعي مي كرديم طبيعي كنيم كاغذ ايشان را دريافت كرده، استامپ از جيب تنبان درآورده بر مساحت انگشت اشاره تف زديم و بر اشكم استامپ زده، اثر انگشت مبارك بر صفحه كاغذ يادگار كرديم.
باري! ايشان گذر كرده، مليله خاتون كه حكماً مثل سركه و دوغ بر خويش مي جوشيد، لب از لب نگشوده با ديدگان برافروخته برما نظاره كرده. ناگهان شخص ديگري از جماعت نسوان به قرابت ما رسيده، دست در كيف كرده همچنان كه ما استامپ از جيب تنبانمان مخروج مي داشتيم دسته اي اسكنه تانخورده از جيب خليته خويش بيرون آمده در برابر ما گرفته فرمودند: اي مخبرالسلطنه معزز و محترم و مكرم ما و كل اقوام و دوستان آشنايان از جماعت پر و پا قرص خوانندگان ستون موزون شما بوده كل امور زندگي خويش براساس راپورتها و فرمايشات شما مطابقت مي دهيم. ليكن اين بنده حقير خواستگاري دارم كه مابعد دو دهه انتظار قرار حضور خواسته هفته آتي به منزل ما مشرف مي شوند. ليكن خواهشمنديم شما در ستون پرخواننده راپورتهاي هفتگي كه قريب به نود و دو ميليون خواننده در سراسر كل الارض دارد يك كمي از بنده حقير تعريف و تمجيد بفرماييد، كه اين خواستگار محترم دهن بين پشيمان نشود و... ايشان به غايت گريسته، التماس و درخواست كرده آخرالامر دسته اسكنه به سمت تعارف كرده، پيشنهاد رشوه فرمودند. ليكن ما برايشان فرمايش كرديم كه اصلاً و ابداً در كار قبول رشوه و تعارفي نيستيم. ليكن تعريف ايشان را در ستون ما بعد مي آوريم.
«آقاي خواستگار! ايشان به غايت زيبا و برازنده بوده كمالات و وجنات وافر داشته، از هفت انگشت ايشان هفت هزار هنر سرازير شده و الخ!»
در خاتمه به جهت عدم شكستگي در قلب ايشان دسته اسكنه مذكور را مقبول داشتيم. (به خلاف تمايل قلبي خويش). صاحب مطبخخانه هزينه آبگوشت و دوغ و ماست بر ما محسوب نكرده، ميهمانمان كردند. مليله خاتون همچنان با دهان باز از شهرت و وجنه سرشناس ما متعجبند... .
مخبرالسلطنه

  


پيام هاي بازرگاني؛شامپو خَر ژَك

 

اگر از ريزش و كم پشتي موهاي خود رنج مي بريد ...
اگر موهاي شما به شدت خشك و يا خيلي چرب است ...
اگر شوره سر، موجب رنجش شما مي شود ...
اگر موهايتان بد حالت است ...
و اگر موهايي پر پشت، نرم و خوش حالت مي خواهيد ...
ما به شما شامپو سير و شامپو فلفل خَر ژَك را پيشنهاد مي كنيم !
اگر غذاهايي كه درست مي كنيد، بد طعم و يا بي مزه است ...
اگر غذاهايتان خالي از عطر خوش است ...
اگر غذاهايتان بي خاصيت است ...
اگر مي خواهيد غذاهاي شما خوش طعم و خوش عطر گردند ...
اگر مي خواهيد از خواص دارويي بي شمار گياه سير در غذاهايتان بهره مند گرديد...
اگر قيمت سير گران است و قدرت خريد آن را نداريد ...
اگر بوي سير، موجب رنجش شما مي شود و مي خواهيد چيزي را جايگزين آن كنيد كه علاوه بر دارا بودن خواص سير، عطر خوشي هم داشته باشد ...
ما شامپو سير خَر ژَك را به شما پيشنهاد مي كنيم !
اگر از خوردن غذاهاي تند و تيز لذت مي بريد ...
اگر مي خواهيد انواع ساندويچها، همبرگر، هات داگ، پيتزا و غيره را با طعم سس فلفل، خوشمزه تر و دلچسب تر نماييد ...
اگر مي خواهيد چيپس ساده شما تبديل به چيپس فلفلي شود ...
و حتي اگر كودكتان حرف بي تربيتي زده است و مي خواهيد به عنوان تنبيه در دهانش فلفل بريزيد ..
ما به شما شامپو فلفل خر ژك را پيشنهاد مي كنيم!
شامپوهاي سير و فلفل خر ژك، با دارا بودن عصاره سير و فلفل و نيز خواص طبيعي و گياهي آنها، قابل استفاده براي انواع موي سر اعم از چرب، خشك، معمولي و موهاي رنگ شده و نيز انواع غذاهاي ايراني و فرنگي و حتي پيش غذاها و انواع دسرجات خواهد بود .
براي افراد كل، كچل، طاس و بي مو، شامپو فلفل قرمز با دز بالاي خَر ژَك، پيشنهاد مي شود تا سبب تحريك پوست سر آنها شود و موها را وادار نمايد تا از پناهگاه بيرون بيايند و شما صاحب كله اي پرمو و زيبا شويد .
اگر خانواده و دوستان شما از بوي نامطبوع سير كه از دهان شما تراوش مي كند، احساس ناراحتي و عذاب مي كنند، ما به شما شامپو بچه، سير خَر ژَك را پيشنهاد مي كنيم .
و همچنين، براي آنهايي كه خيلي تمايل به خوردن غذاهاي تند و تيز مثل خوراك هاي هندي و تركي را دارند، شامپو خانواده خر ژك را عرضه كرده ايم.
كارخانجات شامپو سازي خَر ژَك، براي هر نوع مو و ذائقه اي، شامپو مي سازد.
مديريت مؤسسه، جناب آقاي دكتر سرخوش، با افتخار اعلام مي دارد كه محصولات آينده اين شركت، به شرح زير مي باشند :
شامپو عصاره هسته انار، شامپو عصاره دانه زالزالك، شامپو آب هندوانه، شامپو پوست خربزه، شامپو ريشه شلغم فرنگي، شامپو ته خيار، شامپو لبو داغ، شامپو گرد نخود، شامپو عصاره تخمه كدو حلوايي، شامپو باقالي، شامپو پرز پوست كيوي، شامپو لوبيا چشم بلبلي و شامپو سيب زميني و پياز .
( شامپو خر ژك، ضامن سلامت مو و معده شما)
سعيد ترشيزي com.tanz@yahoo.saeedtorshizi

  


كارت سوخت گمشده يا آينده تباه شده فرزندانمان

 

*صادق غفراني
يكي بود، يكي نبود. يك بچه اي به اسم تپلي كه خيلي بچه خوبي بود. اين قدر خوب بود كه هميشه مشقهايش رو خوب مي نوشت و سر وقت هم مي خوابيد و صبحها، خروس خونه شون رو از خواب بيدار مي كرد تا براي اونها قوقولي قوقو كند. تپلي با پدر و مادرش در وسط جنگلهاي وسيعي زندگي مي كرد. باباي تپلي يه وانت داشت كه سهميه بنزينش روزي 20 ليتر بود.
باباي تپلي هميشه بنزين مي زد و مي برد به قيمت 380 تومان براي هر ليتر مي فروخت و اينها زندگيشون رو مي گذروندن.
يه روز پدر تپلي كارت سوختش رو تو جايگاه جا گذاشت و از شانس بد اون، يكي اون رو دزديد. پدر تپلي كه نتونست كارت رو پيدا كنه، اومد خونه و جيغ كشيد و غش كرد (واي چه قدر سوسول!). مادر تپلي هم كه نتونست اين صحنه رو ببيند، غش كرد. تپلي كه آينده خودش رو تباه شده مي ديد و هر شب كابوس آينده شوم خودشو مي ديد، پس از كلي تحقيق فهميد كه شايد بتونن كارت هوشمند سوخت المثني بگيرن. تپلي و پدرش عنرعنر راه افتادند و رفتند اداره پست مركزي. پس از ساعتها ايستادن در صف به جلوي باجه رسيدند. مسؤول باجه قبل از هرگونه سؤالي گفت: آقا وقت اداري تموم شد، برو فردا بيا. تپلي و پدرش هم رفتند تا فردا برگردند. روز بعد كه آمدند تونستند جواب سؤالشون رو بگيرن. آقايي كه مسؤول باجه بود، گفت كه براي گرفتن كارت سوخت المثني فعلاً اداره پست كار نمي كنه و بايد بريد وزارت نفت. اونها هم راه افتادند و رفتند وزارت نفت، اما وقتي رسيدند دم در ديدند تابلويي دم در زدند با اين مضمون: به علت گران شدن نفت و پولدارتر شدن وزارتخانه، ساختمان تحت تعمير مي باشد و تمام كارمندان هم تا اطلاع ثانوي در مرخصي به سر مي برند.
اما تپلي كه نمي دانست اطلاع ثانوي چه زماني است، هر روز مي آمد و برمي گشت و سرانجام تصميم گرفت كه در همان جا چادر بزند و اتراق كند. در حال زندگي در جلوي وزارت تحت تعمير بود كه برايش پيامك زدند كه كجايي! بيا كه پدرت دارفاني را وداع گفت: تپلي بدوبدو به سمت جنگل رفت و سوار قطار شهري جنگلي شد و در خيابانشان پياده شد. رفت و ديد كه آره پدرش رو از دست داده. باز هم آينده اش تباه شده بود، جلوي چشماش ترسيم شد. اون موند و مادرش و باز هم برگشت به چادرش.
در همين حال بود كه برايش پيامك فرستادند كه بيا، قبول شدي در دانشگاه آزاد. اون هم خوشحال رفت تا ثبت نام كند كه ديد دست هر كي يك بشكه بنزينه، گفت: اين چيه؟ يك نفر گفت: اين بشكه بنزين رو به جاي شهريه بايد بديم. از امسال اين جوري شده. تپلي باز هم ناراحت برگشت، چون پولي نداشت تا يك بشكه بنزين آزاد هم بخره. برگشت به چادرش هر روز شكسته تر مي شد و رخ زردتر. كه يك روز صبح ديگه از چادر بيرون نيومد. حالا متوجه مي شيم كه چطور گمشدن كارت سوخت باعث تباه شدن آينده فرزندانمان مي شه.

  


پارازيت

 

جراح قلب، دل همه مريضان را خون مي كند.
كارخانه ذوب آهن، آهنها را داغدار مي كند.
چشم گرد معشوق، مثلث «برموداي» نگاه عاشق شد.
گربه براي رعايت اصول بهداشتي، موش آب كشيده ميل مي كند.
متوجه خلا دروني اش شد، دندانش را پر كرد.
با يك لبخند، هزار بدبختي خود را پنهان مي كنم
حلواي عزا، تنها قسمت شيرين مصيبت است.
مي گفت: قلبم را نيز براي معشوقم مي دهم. اما حتي از كليه اش هم دريغ كرد.
مرد پرتلاش گفت: خوشبختانه غول چراغي كه بتواند به راحتي سه آرزو را برآورده كند، وجود خارجي ندارد.
پرسودترين سپرده گذاري عمرم، دل سپردن به تو بود.
كودك نمك مي ريخت و همه مي گفتند: چه كودك شيريني!
قلب عاشق به او گفت: تاكنون براي گردش خونت مي تپيدم، اگر بخواهي به خاطر معشوقت هم بتپم بايد اضافه كاري ام را پرداخت كني.
مهدي محمدي

بعضي از آدمها، قبل از اتمام تاريخ مصرفشان، فاسد مي شوند!
به خاطر اينكه دستش كج بود، به فيزيوتراپي رفت.
هواشناسي زودتر از ديگران مي فهمد كه باد از كدوم جهت مي وزد.
مدعي شد كه آدم پاكي است، چون شغلش دلاكي بود.
چون هميشه در حال مطالعه بود، مدعي شد كه در كتابخانه به دنيا آمده است.
از دودلي خسته شده بود، تصميم داشت يكي از آنها را اهدا كند.
بعضيها براي رسيدن به «داد»، مجبورند «بيداد» كنند.
با توجه به سهميه بندي بنزين، سازمان تاكسيراني به سازمان پمپ بنزين سيار تغيير نام داد.
چون چشم ديدن كسي را نداشته، با عصاي سفيد از خانه بيرون مي رفت.
ديوار كوتاه پيدا نكرد، از ديوار حاشا بالا رفت.
مي خواست زندگي تاريكش را روشن كند، خود را شمع آجين نمود.
زندگي سوء تفاهمي است كه براي همه پيش مي آيد.
نمي دانم شما تره چه كسي را خرد مي كنيد، اما من كشك خودم رو مي سابم.
به جاي اجناس، همه روزه، نرخ آن تازه و تازه تر مي شود.
بعد از نوشتن طنز سياسي قلمش را آب كشيد.
سهراب گل هاشم

  


سوسه بر جرايد

 

براد پيت: ديگر در فيلم مستهجن بازي نمي كنم.
نه، بابا، بيا چند تا ديگه هم بازي كن.

هفت ميليون نفر بيكار در آمريكا.
باز خوبه تو آمار بيكاري از آمريكا جلوايم.

فراخواندن198 بازيكن به اردوي تيم ملي واليبال.
منو داداشمم دعوت كنين سر راست بشه دويست تا ديگه.

آمارها چگونه تغيير هويت مي دهند.
به سختي.

خواننده چيني به ساركوزي پيشنهاد ازدواج داد!
مثل اينكه تو چين هم كمبود شوهر وجود داره.

شيخ امارات: ايران، اشغالگر جزاير سه گانه است.
توصيه بهداشتي: شام كمتر بخوريد تا شبها خواب راحتي داشته و كمتر هذيان بگوييد.

توپولفهاي جديد در راه است.
و سقوط هاي جديد هم بهكذا.

خريد رأي در تايلند با تحويل رايگان قرصهاي جنسي!
به اين ميگن يك انتخابات.

يك نماينده: اقتصاد دولتي نمي تواند به زندگي و اشتغال كمك كند.
ولي اشتغال به نمايندگي به همه چيز مي تونه كمك كنه، به خصوص اقتصاد.

نيلي: تا دو سال ديگر حساب ذخيره ارزي نداريم.
مردم: ما كه الان هم نداريم.

مدير سامانه كارت هوشمند سوخت: روزانه 3/1 ميليون ليتر بنزين كوپني توزيع مي شود.
و 10 برابر اين مقدار هم بنزين آزاد.

منطقي: 20 درصد ثبت نام كنندگان تندر 90 ايران خودرو، خودرو ديگري انتخاب كرده اند.
به اين ميگن يك روش توپ براي قالب كردن محصولات بنجل به ملت.

شركت ملي پخش فرآورده هاي نفتي : كارتهاي سوخت از اول دي ماه رمزدار مي شود.
نوش دارو پس از گم شدن و سواستفاده كارت سوخت خيليها.

  


قول بدهيد همه حرفهايم رابعد از مرگم در سوسه چاپ كنيد

 

با سلام خدمت خوانندگان محترم، طي تماسهاي مكرر شما شهروندان عزيز با شماره تماس گزارش 5 سوسه و نيز گزارش پليس انتظامي و تماس آنها با ما، مبني بر اقدام به خودكشي يك جوان همشهري از روي پشت بام ساختمان مركزي شهرداري مشهد، گروه اعزامي ما، سريعاً در محل مذكورحاضر شدند، تا از نزديك شاهد اين ماجرا باشند و گزارشهاي مستند، زنده و لحظه به لحظه اي از اين واقعه را در اختيار شما خوانندگان محترم قرار دهند .
خبرنگار سوسه : بله، گويا جوان مذكور از خوانندگان پر و پا قرص سوسه مي باشد ! چون با ديدن گروه ما، بسيار خوشحال شده و همين الان از آن بالا فرياد زد كه مي خواهد دليل اين اقدام عجيب و خطرساز خودش را براي ما بيان كند، تا ما هم آن را به عموم مردم انعكاس دهيم.
گزارشگر سوسه: خوب جوون، ما و تمام خوانندگان سوسه، بي صبرانه منتظر شنيدن دليل اين اقدام كم سابقه تو هستيم.
چرا اين كار رو كردي؟ عاشق دختري بودي و پدر و مادرش با ازدواجتون مخالفت كردن؟ شهريه دانشگاهتو نداشتي و اخراجت كردن ؟ با پدرت دعوات شده؟ خوشي زده زير دلت؟ چي شده؟
جوان مذكور: نه آقا جون، اين حرفا كدومه، كاش اينا بود. من واسه خودم كسي بودم. كار و كسبي داشتم . تازه، زن و بچه هم داشتم . خيلي هم از زندگي ام راضي بودم.
خبرنگار سوسه: پس چه مرگته كه دست به اين اقدام جاهلانه زدي ؟!
جوان مذكور : اگه دليل واقعي عملم رو مي خواين بدونيد، بايد خوب به حرفام گوش كنيد و بهم قول بديد كه بعد از مرگم، تمام حرفهام رو مو به مو بدون سانسور در صفحه سوسه چاپ كنيد تا همه مردم بفهمند كه من واسه چي اين كار رو كردم.
خبرنگار سوسه: خدا نكنه كه بميري، اما اگه مردي، قول مي ديم كه تمام حرفهات رو در سوسه منعكس كنيم !
جوان مذكور : من زندگي خوب و خوشي داشتم . يك مغازه، حاشيه خيابون ( ... ) اجاره كرده بودم و توش با سرمايه اي كه داشتم، مقداري جنس ريخته بودم و از طريق همون مغازه، خرج زندگي ام رو در مي آوردم و خدا رو شكر، كم و كسري هم نداشتم. دو سالي مي شد كه ازدواج كرده بودم و تازه چند ماه پيش هم خدا بهمون يه بچه داد. روزگار به خوبي و خوشي برام مي گذشت، تا اينكه يك روز متوجه شدم كه قراره توي شهرمون قطار شهري راه بيندازن !
اولش منم، مثل خيلي از همشهريام، خوشحال شدم و در پوست خودم نگنجيدم و دست به دعا برداشتم و براي سلامتي شهردار و شهرداريان دعا كردم!
اما بعداً متوجه شدم كه مسير عبور قطار، درست از جلوي مغازه منه و به همين دليل هم، تا راه اندازي طرح، به دليل انجام مراحل ساخت، پياده روي جلوي مغازه ام مسدود خواهد شد و طبعاً هيچ عابر و مشتري از جلو مغازه رد نخواهد شد، چه برسد كه بخواهد چيزي هم بخرد .
به همين دليل، يك كم ناراحت شدم، اما بعد كه كمي فكر كردم، با خودم گفتم اشكالي نداره، اولاً همون طور كه شهرداري قول داده، در چيزي حدود يك سال، اين طرح به اتمام مي رسه و توي اين يك سال، من و خانوادم، سعي مي كنيم كمتر خرج كنيم تا با توجه به پايين اومدن ميزان فروشم، مشكل مالي پيدا نكنيم و ثانياً اين قطار قراره براي آسايش من و امثال من راه بيفته، پس وقتي درست شه و سوارش بشم، تمام اين سختيهاي يك ساله رو فراموش خواهم كرد .
ولي يك سال شد دو سال، دو سال شد سه سال، سه سال شد چهار سال، چهار سال شد پنج سال، پنج سال شد 6 سال و از قطار خبري نشد كه نشد!
در طي اين مدت، به دليلي كه خدمتتون گفتم، تمام مشتريهام رو از دست دادم و چون ديگه دخلي نداشتم كه بتونم اجاره مغازم رو بدم، صاحب ملك، اجناسم رو به جاي طلبش ور داشت و پرتم كرد بيرون، همون موقع صاحب خونم هم چون اجارش چند ماه عقب افتاده بود، حكم تخليه گرفت و سر سياهي زمستون مرا با زن و بچم انداخت كنار كوچه. زنم هم كه ديگه تحمل اين زندگي رو نداشت، ازم طلاق گرفت و رفت خونه باباش.
من موندم و يه دست لباس و يه جيب خالي ! چند هفته پيش، ديگه داشتم كنار خيابون از گرسنگي مي مردم كه يك دفعه اين فكر شيطاني به ذهنم اومد كه قالپاق ماشينها رو بدزدم و با فروششون واسه خودم غذا تهيه كنم، اما همين كه دست به كار شدم، از بخت بد من، همون موقع پليس سر رسيد و منو دستگير كرد و انداخت زندان .
من كه ديگه حسابي آب از سرم گذشته بود و ديگه چيزي براي از دست دادن نداشتم، امروز با مجروح كردن چند تا مأمور، از زندان فرار كردم و اومدم جايي كه الان شما دارين مي بينيد و حالا هم تصميم دارم جلوي چشم همه مردم از اين بالا خودم رو پرت كنم پايين، تا اعتراضم رو به مسوولان قطار شهري، اين جوري اعلام كنم .
خبرنگار سوسه : آه !چه داستان تلخ و دردناكي، اما جوون، مي دوني كه ماهي رو هر وقت از آب بگيري ميميره ! آيا فكر نمي كني كه راه بهتري از خودكشي مونده باشه ؟ شايد بشه با مذاكره قضيه رو حل كرد !
جوان مذكور: نه ديگه هيچ راه بازگشتي واسم نمونده.
خبرنگار سوسه: خداييش منم كه فكر مي كنم مي بينم ديگه هيچ راهي غير از پرت كردنت وجود نداره! پس بپر و خودت رو از اين زندگي راحت كن!
جوان مذكور: آقاي مديرعامل قطار شهري! تو اون دنيا مي بينمت، بدرود زندگي... دوف، ترق، پرچ، (صداي برخرد شخص مذكور با پياده روي سنگ فرش شده جلوي شهرداري و پاشيده شدن مغزش به شيشه هاي دوجداره رفلكس ضدضربه شهرداري مركزي!
خبرنگار سوسه: خوب خوانندگان عزيز! اميدواريم كه از اين حادثه و گزارش آن، درس عبرت گرفته باشيد و فهميده باشيد كه هيچ وقت نبايد به هر قول و قراري، مخصوصا اگر از جانب شهرداري باشد. اطمينان كنيد و هر وقت محل زندگي يا كارتان در مسير طرح هاي سازندگي شهرداري قرار گرفت، خودتان با زبان خوش و قبل از اينكه به سرنوشت اين همشهري متوفي دچار شويد، سريعا بار و بنديلتان را جمع كنيد و از محل متواري شويد!
با تشكر از كليه عزيزاني كه ما را در تهيه اين گزارش ياري كردند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com