تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
ستونها
اخبار ويژه
سر مقاله
بین الملل
فرهنگی
صفحه آخر
شهرستانها
عشقستان
سوسه
اجتماعی
حوادث
ورزشی
خراسان امروز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-12-06
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 15آذر ماه 1386


گپ و گفتي خودماني با همسر و دختر دانشجوي شهيد، سردار ولي ا... چراغچي در آستانه روز دانشجو؛بغضي كه در گلو مانده است...

 





«فكرش را نمي كردي فرمانده باشد، قاطي نيروها كه مي شد، اصلاً شناخته نمي شد. همان لباسي را كه بسيجيها تنشان مي كردند مي پوشيد؛ كهنه و رنگ و رو رفته! به يكي گفتم: «نمي خوره به يك فرمانده كه اين جوري لباس بپوشه.»
گفت: «خودش نمي خواد، مي گه هيچ فرقي بين من و نيروهام نيست. تا به اونا لباس ندن، مثل خودشون لباس مي پوشم.»
اين بار درباره فرمانده جواني صحبت مي كنيم كه قائم مقام لشگر 21 امام رضا(ع) بود. او كه دانشجوي دانشكده علوم بيرجند بود با اين عقيده كه «جنگ در رأس همه امور است» از پشت ميز و نيمكت دانشگاه عازم جبهه شد و به خاطر شجاعت و لياقت و شايستگيهايي كه از خود نشان داد خيلي زود عنوان فرمانده را گرفت.
فردا 16 آذر روز دانشجوست. ضمن گراميداشت اين روز، ياد و خاطره تمامي دانشجويان شهيد و شهيد ولي ا... چراغچي را گرامي مي داريم و گپ و گفتي خودماني داريم با خانم دكتر تهمينه عرفانيان، همسر شهيد و تنها فرزندشان، فاطمه چراغچي كه مي خوانيد.
***
*خانم عرفانيان، درباره تحصيلات و شغل خودتان توضيحي بفرماييد؟
** سه سال است كه از دانشگاه علوم پزشكي مشهد دانش آموخته شده ام و كار طبابت مي كنم.
* در فكر گرفتن تخصص هم هستيد؟
** بله، خيلي دوست دارم و اميدوارم وقت آن را پيدا كنم. مطالعه و ادامه تحصيل از اهداف مهم زندگي من هستند، اما فعلاً شرايط زندگي سنگين است. اميدوارم فرصت ادامه تحصيل را پيدا كنم.
* خانم دكتر، وقتي با آقاي چراغچي ازدواج كرديد چند سال داشتيد؟
** 17 سال.
* چند فرزند داريد؟
** سه فرزند! سه تا دختر كه دختر اولم از شهيد چراغچي است و دو فرزند ديگرم را از ازدواج مجدد با اخوي شهيد چراغچي دارم.
* خانواده شهيد چراغچي شهداي زيادي را تقديم اين انقلاب كرده اند...
** بله!
* خانم «بتول چراغچي» چه نسبتي با شهيد دارند؟
** ايشان عمه شهيد چراغچي بودند كه در روز 10 دي در راهپيمايي زمان انقلاب در هجوم تانكها زير تانك رفته و به شهادت رسيدند. پسر بزرگ اين شهيده، امير روشن هم در سال 65 در دوران دفاع مقدس به شهادت رسيدند. پسرعموي شهيد چراغچي هم جانباز 70 درصد هستند و...
* خانم عرفانيان، چند سال با شهيد چراغچي زندگي كرديد؟
** از زماني كه من با ايشان ازدواج كردم تا زماني كه به شهادت رسيدند تقريباً سه سال شد اما چند ماه بيشتر در كنار ايشان نبودم.
* چه سالي ازدواج كرديد؟
** دهم دي ماه سال 1361 زمان جنگ ازدواج كرديم. خدمت امام(ره) رسيديم و خطبه عقد ما را امام(ره) خواندند.
* حضرت امام(ره) بعد از خواندن خطبه عقد يك نصيحتي هم مي كردند. يادتان هست به شما چه نصيحتي كردند؟
** بله! مگر مي شود فراموش كرد؟ آن مطلب هميشه زمزمه گوشم است. تصوير لحظاتي كه در ايوان خانه ايشان ايستادم را مثل فيلمي ماندگار در ذهن دارم.
من آن قدر محو حضرت امام(ره) بودم كه امام(ره) چند بار از من پرسيدند كه من وكيلم؟ من نتوانستم بله را بگويم. بعد وقتي شهيد چراغچي را در لباس نظامي (سپاهي) ديدند، فرمودند: «دخترم با شوهرت بساز» و بعد در حق فرزندان ما دعا كردند كه اهل و صالح باشند. سال 62 آغاز زندگيمان بود و شهيد چراغچي در اسفند سال 1363 در عمليات خيبر به شدت مجروح شدند.
* فرزندتان فاطمه كي به دنيا آمد؟
** آبان سال 1363 دخترم فاطمه به دنيا آمد. 4 ماه بعد پدرش در عمليات بدر از ناحيه سر با تركش خمپاره مصدوم شدند و در بيمارستان شهداي تهران بيهوش و در حالت كما بودند و در 18 فروردين سال 64 به شهادت رسيدند.
* هدفهاي مهم زندگي ايشان چه بود و همچنين هدفهاي شما؟
** هدفهاي زندگي ايشان را از اعمالشان مي توانم بگويم. هدف اصلي شهيد در زندگي رضايت خداوند بود. باور بفرماييد قلباً و در هر شرايطي ايشان مي گفتند: «فقط رضاي خداوند متعال برايم مهم است.» نمي دانم از خاطرات ايشان چقدر خبر داريد. يادم هست در يكي از عملياتها كه ايشان مسؤوليتي در آن داشتند، عمليات موفق به پايان نرسيده بود. نمي دانم مؤاخذه شده بود يا نه، اما به هر حال اين موضوع هيچ خللي در ايشان به وجود نياورد و ايشان با همان صلابت، عملياتهاي بعدي را هم دنبال كردند. هر وقت هم اين موضوع به عنوان انتقاد يا اتهام مطرح مي شد به راحتي از كنارش مي گذشت و مي گفت: «ما براي رضاي خدا كار مي كنيم!»
* خانم دكتر عرفانيان! در آن مدتي كه با شهيد زندگي كرديد و بعد از آن هم كه فكر مي كنم ادامه همان نوع زندگي است، بفرماييد چگونه مي توان يك زندگي زناشويي هدفمند را از يك زندگي روزمره تشخيص داد؟
** آن چه كه به ذهن كوچك من مي رسد آن است كه اين دو در مقابل هم قرار دارند. يعني يك زندگي هدفمند با يك زندگي روزمره كاملاً متفاوت است. اگر هدف وجود داشته باشد عشق هم وجود دارد و وقتي عشقي هدفمند شد همه چيز زيبا مي شود. وقتي با عشق و دوست داشتن پيش بروي هر سختي را آسان مي بيني.
* يك زندگي با عشق هدفمند چقدر زيباست؟!
** آن قدر كه درك كنيم چرا بچه هاي رزمنده آن قدر شور و عشق داشتند و از كنار هم بودن لذت مي بردند. چون همه يك هدف عالي داشتند و حول و حوش آن هر چيزي كه اتفاق مي افتاد برايشان زيبا بود. حتي اگر آب گل آلود مي نوشيدند يا نان خشك مي خوردند، شهيد چراغچي وقتي از جبهه مي آمد چنان با لذت صحبت مي كرد كه باور كردني نبود. وقتي از جبهه مي آمد بشاش و شادمان بود.
ايشان تنومند و چهارشانه بود. گاهي براي شوخي جلوي آينه مي ايستاد و فيگور مي گرفت و به شوخي مي گفت: من ولي تو هستم! مي گفتم! مثل اين كه آن جا خيلي به شما خوش مي گذرد! مي گفت: تهمينه جان بهتر است بداني تا زماني كه اينها آب نشود خدا مرا قبول نخواهد كرد و اين حرف حقيقت پيدا كرد و در آن 23 روز آخر زندگيش كاملاً بدنشان نحيف و ضعيف شد و بعد به شهادت رسيدند. اين عشق و علاقه ها شايد امروزه براي جوانان ما باور نكردني و در حد يك افسانه باشد. فقط مي خواستم بگويم وقتي هدف باشد همه چيز زيبا مي شود؛ سختي، دوري، خوشي و ناخوشي و مهمتر اين كه در زندگي راحت تر مي توان به هدف رسيد.
* براي يك زندگي هدفمند و زيبا چه توصيه هايي براي نسل جديد داريد؟
** سؤال بسيار سختي است!
* خانم دكتر! شما در دوران انقلاب و جنگ ازدواج كرديد، دوران دفاع مقدس را ديديد، زندگي هدفمند را تجربه كرده ايد، زيباييها را ديده ايد و بعد از جنگ هم در ميان نسل جديد به تحصيلات خود ادامه داده ايد و امروز هم پزشك هستيد و با اقشار مختلف مردم برخورد داريد. فكر مي كنم بهتر از هر كسي مي توانيد تجربيات خود را در اختيار نسل جوان قرار دهيد؟
** من نه به عنوان توصيه، بلكه به عنوان تجربه مي گويم؛ در درجه اول هر كسي بايد شناخت خود را زياد كند، به هر طريقي كه ممكن است. من بارها در جمع فرزندان شهدا گفته ام كه پدران و برادران شما زماني كه براي دفاع از اين كشور رفتند نه به فكر درجه بودند نه ماديات! نه به فكر مقام بودند و نه شهرت. آنها با شناخت و عشقي آگاهانه وارد ميدان شدند و در اين عشق هيچ شكي نبايد كرد!
و بعد اين كه از زندگي شهدا بايد درس گرفت و مهمترين درسها اين است كه فقط براي رضاي خدا و انجام تكليف الهي بايد كار كرد! و آن چه كه من هميشه به آن فكر مي كنم اين كه خداوند متعال  1400 سال دين اسلام را حفظ كرده و خواهد كرد پس همه اينها براي امتحان ماست. بنابراين هيچكس نبايد نگران اين باشد كه دين خدا از بين خواهد رفت، بلكه بايد نگران اين باشيم كه ما دينمان را از دست ندهيم يعني نگران خودمان باشيم. و اين كه خون شهدا حيف شد و واي بر ما و... حرف درستي نيست. شهدا انتخاب كردند، انتخاب شدند و در تاريخ هم ماندگار خواهند بود، اما امروز ما در حال امتحان دادن هستيم، ما بايد خودمان را حفظ كنيم؛ ما كه مانديم بيشتر بايد تلاش كنيم.
* خانم دكتر! به نظر شما اين بحث كه «نسل جوان ما از دستمان رفت» درست است؟ در حالي كه وقتي ما بين جوانان مي رويم با تمام تفاوتي كه با نسل قبل از خود دارند و طبيعي هم هست، آنها را خيلي عاقل، دانا، تيزبين، باهوش و باايمان مي يابيم و ما در نسل امروز جوانان فهميده اي داريم كه سؤال مي كنند، آگاه هستند، بزرگ هستند و... آيا در اين فرياد كه جوانان ما از دستمان رفتند رد پاي دشمن ديده نمي شود؟
** نظر من هم دقيقاً همين است. آنها از دست نرفتند، بلكه نهالهايي هستند كه كاشته شدند. در كشاورزي هيچ وقت نمي گوييم بذر را دفن كرديم، بلكه مي گويند بذر را كاشتيم.
شهدا مانند بذري بودند كه كاشته شدند و امروز جوانان ما سبز سبزند. حال اگر آنها از ما مي پرسند شهدا چرا رفتند و چرا شهيد شدند و چرا جنگيدند و... نترسيم و نهراسيم! ما براي اين سؤالات پاسخهاي زيبا داريم. اگر من نتوانم پاسخ دهم كساني هستند كه به زيبايي و با برهان و دليل جواب اين سؤالات را بدهند. اگر ما دليل اين چراها را براي آنها بيان كنيم در انتقال زيبايي، عشق و هدفمندي به آنها موفق هستيم.
***
(در ميان مصاحبه، فاطمه، دردانه دختر شهيد چراغچي از دانشگاه، خود را براي مصاحبه مي رساند؛ و ما با حضور فاطمه گفت و گو را با خانم دكتر تهمينه عرفانيان ادامه مي دهيم.)
* خانم چراغچي، فاطمه چه شباهتي به پدر دارد؟
** نگاههاي فاطمه خيلي شبيه به پدرش است.
* بهترين خصوصيت از شهيد كه ملكه ذهن شماست؟
** بارها و بارها اين سؤال از من پرسيده شده و من هميشه جواب داده ام: اخلاص؛ اخلاصي كه هم مايه آرامش خودش بود و هم اطرافيانش.
* چنان كه پيداست فكر مي كنم همه آرامش شهيد به شما منتقل شده است؟
** خدا كند اين طور باشد!
* خانم دكتر !بعد از پايان جنگ، همه رسانه ها سعي دارند در ترويج فرهنگ ايثار و شهادت مؤثر باشند. شما فكر مي كنيد بهترين روش براي ترويج اين فرهنگ چيست؟
** فكر مي كنم عمل افراد مدعي، زيباترين درس و مشق است. دين ما سرشار از درس و آگاهي و فرمولهايي است كه روش راحت زندگي كردن را به ما مي آموزد، اما متأسفانه ما كمتر عمل مي كنيم. دين ما مي گويد: «عمل تو زيباترين درس است».
حال مسؤولان، كارفرمايان، استادان، معلمان و همه كساني كه يك عده اي را پشت سرشان دارند، وقتي درست عمل كنند نياز به تذكر و توضيح و آموزش نيست.
آنها كه پشت سر قرار دارند ناخودآگاه درس مي گيرند و اعمال خوب، ملكه ذهنشان مي شود. البته تبليغات رسانه اي هم بسيار مهم و مؤثر است، ولي تأثيرگذارترين امر در اين زمينه كه مي تواند مؤثرترين عامل باشد عمل درست افراد است!
* خانم عرفانيان !هر شهيد پيامي خاص دارد؛ به نظر شما پيام شهيد چراغچي چيست؟
** اداي تكليف الهي، محور قرار دادن رهبري، وحدت و يكپارچگي. شما ببينيد هر جا پراكندگي باشد، قطعاً خيلي راحت هر چيزي در آن نفوذ پيدا خواهد كرد. جامعه اي كه محوريت را حفظ كند هيچ دشمني نمي تواند در آن نفوذ كند. تاريخ از صدر اسلام به ما مي آموزد كه هر جا پراكندگي به وجود آمد و مردم در اطاعت پذيري از ولايت تزلزل پيدا كردند، پراكندگي و شكست به وجود آمد. ما در هر زمان بايد اين محوريت را حفظ كنيم كه وحدت فقط زير سايه ولايت ممكن است.
* آيا با اين همه اختلاف نظر ميان نسلها اين وحدت ممكن است؟
** به عقيده من تفاوت نظرهاي فكري و عقيدتي خيلي هم خوب است و باعث گسترش علم و فكر و فرهنگ و پيشرفت هم مي شود و استعدادها را شكوفا مي كند، اما بايد بدانيم اختلاف نظر نبايد باعث پراكندگي شود. اتحاد نسل جوان و قبول وحدت، راه نفوذ دشمن را مي بندد و ما آثار اين اتحاد را تجربه كرده ايم. همه نسلهاي گذشته، امروز و آينده كشور ايران براي يك هدف مشترك كه همان استقلال و پيشرفتهاي علمي و فرهنگي است حركت مي كنند و ما هيچ شكي در اين نبايد داشته باشيم.
* از شهدا چگونه مي توان تجليل كرد؟
** اين كه آنها را بشناسيم.
* و وظيفه مسؤولان در اين راه چيست؟
** شناساندن شهدا با هر وسيله اي كه به زيباترين شكل بتوان شهدا را به جامعه جهاني معرفي كرد. فكر كنيد ما يك بلوار عريض و طويل داريم به نام بلوار شهيد كاوه، يا شهيد برونسي و... آيا در اين بلوار جايي و مكاني براي شناخت اين شهيد وجود دارد؟ !با توجه به اين كه شهرها توريستي است و مسلمانان با شوق و اشتياق براي شناخت فرهنگ ايثار و شهادت به شهر ما مي آيند، آيا بايد دست خالي بازگردند. يك مسؤولي در اين شهر بگويد چند تا موزه، يادمان، تنديس و... در شهر هست كه وقتي كسي با علاقه و شوق آنها را جستجو كند، بتواند در مكانهايي خاص آنها را پيدا كند؟
من همين جا به عنوان يك شهروند و همسر شهيد از آقاي شهردار مي خواهم كه براي مزار شهدا كه پس از بازسازي بلاتشبيه شبيه به گورستان كشورهاي ديگر شده است فكري كنند. اين مزارها بايد در تاريخ ماندگار باشد. با در كنار هم گذاشتن سنگها به طور منظم هيچ شناختي از شهدا و ايثارگران براي آيندگان به يادگار نمي ماند. اگر نام بلواري، كوچه اي، خياباني به نام شهيد است، نصب تابلويي زيبا، عكسي زيبا و زندگينامه اي كوتاه در آن محل مي تواند در شناساندن شهدا نقش مؤثري داشته باشد و همه اينها هزينه زيادي هم لازم ندارد. كوتاهي امروز ما سرزنش فرداي فرزندانمان را به دنبال خواهد داشت.
من فكر مي كنم حتي اگر از همه چيز فاكتور بگيريم و بگوييم اينها براي ايران و ايرانيها رفتند، باز هم جاي ستايش و سپاس بسيار دارد. ما با تجليل و شناساندن شهدا به جامعه مي توانيم روحيه فرزندان شهدا، جوانان و نسل آينده را قوت و توانايي بخشيم.
***
* و حرف آخر...
** اين حرفي كه مي خواهم بگويم بغضي است كه در گلوي اكثر قريب به اتفاق خانواده هاي ايثارگران سالهاست كه مانده. اكثر بچه هاي شهدا و ايثارگران در دانشگاهها خيلي آزار مي بينند و خيلي ها نمي گويند من فرزند شهيد هستم. من خودم هم اين مسأله را در دانشگاه تجربه كردم كه مي گفتند تو ديگر با اين سن و سالت (28 سال) چرا آمده اي درس بخواني! دانشجويان، امروز بايد بدانند اكثر شهدا از پشت نيمكتهاي دانشگاهها و مدارس به جبهه رفتند و يا حتي پزشكان و مهندسان و متخصصان ما، آنها داوطلبانه عازم جبهه ها شدند تا از آيين و آب و خاك خود دفاع كنند. با عشق رفتند تا همه ايرانيها در جهان سربلند باشند. اگر عده اي در خيلي از چيزها از خارجيها تقليد مي كنند و آنها را الگوي زندگي خود قرار داده اند، بهتر است بدانند خودشان فرهنگي دارند كه بسيار غني تر، عميق تر و زيباتر است!
در كشورهاي ديگر از بازماندگان جنگ بسيار تجليل مي كنند كه اين تجليل شامل موارد معنوي و مادي است. حتي شامل حال چند نسل بعدي آنها هم مي شود.
آن چه كه امروز به خانواده ايثارگران تعلق مي گيرد در مقايسه با كشورهاي خارجي بسيار ناچيز است.
البته من اين مشكل را نتيجه عملكرد غلطي مي بينم كه در اثر تبليغات نادرست درباره خانواده شهدا ايجاد شده كه بحثي جداگانه مي طلبد.
***
و فاطمه؛ فاطمه تنها دختر شهيد ولي ا... چراغچي از پدر چيزي به ياد ندارد. حتي تصويرهاي خيالي او از پدرش بسيار كم است، چون با وجود كسي مثل آقاي چراغچي هيچ وقت در زندگي احساس خلا نكرد. اما با تعريفهايي كه شنيده است پدر را مردي قدبلند، چهارشانه، با لباسي سفيد و مهربان تصور مي كند كه هر وقت او را مي بيند آن قدر ابراز محبت مي كند كه... !فاطمه هنوز هم پدر را قهرماني تصور مي كند كه مي تواند همه مشكلات را حل كند، حتي مشكلات دوستان و همكلاسيهاي فاطمه را.
فاطمه دردانه دختر شهيد ولي ا... چراغچي وقتي دلش خيلي مي گيرد و مي شكند كه بعضي از همكلاسيهايش مي گويند اگر پدرتان شهيد شده عوضش امتياز گرفتيد، كمك هزينه مي گيريد، سهميه داريد و فاطمه كه بسيار مظلوم است در دل خود مي گويد؛ آيا اين امتيازها جاي پدر را پر مي كند؟ !آيا از نظر عاطفي از دست دادن پدر جبران پذير است؟ آن هم پدري كه همه از او تصوير بهترين انسانها را به ما مي دهند؟
با اين همه فاطمه باز همكلاسيهاي خود را مقصر نمي داند و عقيده دارد انسان بخصوص جوانان وقتي مشكلاتي دارند و نمي توانند به آن چه كه مي خواهند برسند، مجبور مي شوند بهانه اي يا ارزشي را زير پاي خود له كنند. اگر كسي در دانشگاه موفق نمي شود، مي گويد: خب خانواده شهدا جاي ما را گرفتند؛ در حالي كه واقعاً علتهاي اصلي عدم ورود آنها به دانشگاه اين نبوده و اين توجيهي براي شكست است.
فاطمه دوست دارد به پدر برسد، مثل او حق شناس باشد. مهربان باشد و...
او نگاه مهربان (چون پدرش) را به مادر مي دوزد و با نگاههاي خود دوست دارد به مادر بگويد كه من هر چقدر تلاش كنم آن احساساتي را كه براي بزرگ كردن من خرج كردي و آن عاطفه اي را كه در دامن من ريختي هيچ گاه نمي توانم جبران كنم؛ در حالت عادي كسي نمي تواند در قبال زحمات مادر قدردان باشد چه برسد به اينكه مادر هم مادري كند و هم پدري.
هر چند فاطمه خود صاحب خانه و زندگي است و بزرگ شده و در رشته معماري تحصيل مي كند، اما هنوز با همان زبان شيرين كودكانه نام پدر را بر زبان مي آورد.
***
از جانب همه كساني كه به قول فاطمه حتماً يك جور مشكلاتي در زندگي دارند و باعث آزار و دلشكستگي فاطمه و فاطمه ها مي شوند از او و همه فرزندان شهيد عذرخواهي مي كنيم و...!

  


براي ما و به خاطر ما بمانيد!

 

* علي اكبر نخعي جانباز 70 درصد دانشجوي كارشناسي ارشد (زبان شناسي)
پروانه ها پر بزنيد، پروانه ها پر بزنيد، دلخوشي همه ما به پرهاي رنگين شماست. اگر چه شمع تنتان سوخته، اما بسوزيد و دم نزنيد، اگر چه ممكن است هر روز نفس كم بياوريد، باز دم نزنيد !بسوزيد، اما بمانيد. براي ما و به خاطر ما بمانيد!
***
دانشجوي شهرستان است. عكس بزرگ پدرش را روي ديوار خوابگاه قاب گرفته؛ خيلي ديدني است. بار اول وقتي از او پرسيدم اين عكس چه كسي است، سرش را پايين انداخت و گفت: عكس «بابا»ي شهيدم !پرسيدم: چرا قاب عكس به اين بزرگي توي اتاق به اين كوچكي؟ آهي كشيد، نگاهش را از من گرفت و به قاب بزرگ عكس دوخت و گفت: آخه من بابام را خيلي كم ديدم، او هم مرا خيلي كم ديد، دلم مي خواهد عكس بابام هميشه جلوي چشمم باشد، بابام تو همين دانشگاه درس مي خواند، دوست دارم براي ديدنش، با جفت پاهايم بلند شوم و...
بلند شد و به سمت قاب عكس رفت و به نوازش دستي بر عكس كشيد و ادامه داد: آخه مي داني، من بابام را سير نديدم، مي خواهم هميشه جلوي چشمم باشد تا هر وقت دلم مي گيرد و هر وقت از زخم زبانها دلتنگ مي شوم با او حرف بزنم.
تو قاب ديده هاي ا
وعكس رخم موج مي زند
رو موج ديده هاي ا
وآرزوهام اوج مي گيره
دلم مي خواد بابام بياد
با فرمانده فرماندهاش
و غبار تلنبار شده را از آينه دلم بگيره و...
گفتم: شعر هم مي گويي !گفت: شعر كه نه... .
بعد به سمت پنجره رفت، پرده ها را كنار زد، پنجره را باز كرد، آه بلندي از ته دل كشيد و گفت: تو از خودت نگفتي؟!
گفتم: قصه ها شبيه همند بهتر است توي قصه ات يك جايي را هم براي من و بابام باز كني !او سكوت كرد و من ادامه دادم: من و باباي جانبازم توي يك رشته و در يك كلاس، دوتايي با هم درس مي خوانيم!
تا لفظ جانباز را شنيد چشمانش برقي زد و پرسيد: «مي شه يه روزي تو دانشكده باباي جانبازت رو ببينم؟»
چند روز بعد توي سالن همديگر را ديديم، گفتم: معرفي مي كنم اين باباي من است. باباي جانبازم !ذوق زده شد، سلامي كرد. به بابام گفتم: اين همان دختر است دختر شهيد... كه خيلي تعريفش را كردم. همان دختري كه در مقطع كارشناسي ارشد هم درس مي خواند.
نمي دانم، چقدر؟ اما لحظات زيادي در سكوت گذشت تا سرانجام پدرم سكوت را شكست و با صدايي حزين و اندوهناك گفت: دخترم هر وقت دلت آسموني مي شه، پر مي زنه، بابايي مي شه، يادي از همسنگري هايشان هم بكن، من اين پايين جا موندم، تا چند تا پر هم همراه ما كنند و...!
انگار بابا به زخم او نمك پاشيد و او را نگران كرد، پس از لحظه اي تلخ، با صدايي لرزان و بغض زده از بابام پرسيد؟ يعني شما هم مي خواهيد ما را تنها بگذاريد !بابام گفت: دلم خيلي پر است، از روزگار خسته شده ام مي خواهي راستش را بگويم، دلتنگ بچه ها شده ام، دلتنگ صفا و اخلاص و مهرباني هايشان و... همان كه امروز كيمياست!
حرفهاي بابام به اينجا كه رسيد طاقت او طاق شد و انگار دلتنگي هايش را با واژه هايي كه از دلش برمي آمد يك رشته كرد و گفت: تمام دلخوشي ما ديدن هم سنگري باباست، شما عطر خوش بابا را مي دهيد بوي بهار، بوي لاله هاي سرخ، لاله هايي كه قبل از بهار شكوفا مي شوند و نويد آمدن بهار را خبر مي دهند. شما نبايد برويد، بايد پيش ما بمانيد، تمام دلخوشي گلها به وجود پروانه هاست.
بابام كه از حرفهايش تعجب زده و شرمگين بود ديگر حرفي نزد. نمي دانم چقدر؟ اما لحظاتي كه در سكوت گذشت بيشتر از پيش بود، اين بار وقتي سكوت شكست كه صداي بابا مانند نغمه اي ملكوتي در فضاي روح و جان ما پيچيد كه مي گفت: هر چند سخت است، اما پيش شما خواهيم ماند خواهيم ماند، اگر چه بسوزيم، اما دم نخواهيم زد و براي شما و به خاطر شما خواهيم ماند!

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com