تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
عشقستان
حوادث
ورزشی
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ويژه جشن 21 سالگي قدس
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-12-20
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 29آذر ماه 1386


توصيه هاي ايمني براي شب يلدا! ؛ قبلاً نشاني دستشويي را از صاحبخانه بپرسيد

 

1- برنامه خود را در شب يلدا طوري تنظيم كنيد كه حداقل بتوانيد به ديدن سه خانوار از دوستان و فاميلهاي دور و آشناي خود برويد.




2- حتماً اين نكته را رعايت كنيد كه فندق و پسته هاي در بسته را با دندان بشكنيد. مبادا يكي از شما از شيئي خارجي براي شكستن آجيل استفاده كند.
3- سعي كنيد در اين شب كمتر حرف بزنيد و بيشتر وقتتان و انرژي مصرفيتان را براي جنب و جوش فكتان براي شكستن تخمه استفاده كنيد.
4- هرگز به حرفهاي مأيوس كننده و تلقيني اطرافيان (بويژه صاحبخانه) از قبيل: خسته شدم بس كه خوردم، ديگه نمي تونم، خوابم گرفته و ... توجه نكنيد.
5- يكي از آداب خوردن هندوانه آن است كه قطعه هاي آن را بلعيده و بدون جويدن درون معده خود قرار دهيد.
6- وقت خود را صرف بيرون آوردن تخمهاي مغذي و مفيد و ويتامين دار آن نكنيد. معده خوب مي داند با آنها چه كند.
7 - هرگز، تأكيد مي كنم هرگز پوست هندوانه را دور نيندازيد. سعي كنيد تا جايي كه ذره هاي قرمز هندوانه روي پوست قرار دارد، آن را حسابي تراشيده و استفاده كامل را از اين شب ببريد.
8- خداوند اسراف كردن را دوست ندارد، پوست تمام ميوه هاي بلعيده شده را جمع كرده و با آنها مربا درست كنيد.
9 - براي جلوگيري از بي ميل شدن در صرف شيريني حتماً آن را با يك ليوان نوشيدني استفاده كنيد.
10 - براي هضم و جذب بهتر غذا همچنين به منظور دسترسي بيشتر به محصولات غذايي سعي كنيد پذيرايي را بر عهده بگيريد، تا كمكي هم به صاحبخانه يا قرباني كرده باشيد.
11- حتماً پيش از انجام عمليات شوم خود در مهماني نشاني دقيق دستشويي منزل را از قرباني گرفته و آن را زير نظر بگيريد.
12 - در مصرف شكلات از جيبهايتان غافل نشويد. جيب يكي از بزرگترين نعمتهاي خدادادي براي كمك به ذخيره مواد غذايي است.
13 - در نهايت با رعايت تمامي نكات بالا سعي كنيد، در اين شب سال حسابي رشد كنيد.
سعيد زاهدي

  


انباري شعر

 

شد بار دگر موسم سرماي زمستان
هنگام اداهاي غم افزاي زمستان

آقاي خزان كرد به هر بام خرابي
داد آن همه تحويل به آقاي زمستان

وقت است كه شلوار تو را تا سر زانو
آلوده كند رخت گل و لاي زمستان

ديگر نتوان گفت زگلهاي بهاري
بايد كه سخن گفت زگلهاي زمستان

در ديده ما لخت و پتي هاي تهيدست
درد و غم و رنج است سراپاي زمستان

و زبهر خوانين دل آسوده و خر پول
صد بزم توان چيد به شبهاي زمستان

آن مرد كه داراي شوفاژ است و بخاري
او را چه غم برف و چه پرواي زمستان

اين ما فقراييم كه بايد به شب و روز
چون بيد بلرزيم به سرماي زمستان

احكام مجازات فقيران شده صادر
وين جمله رسيده است به امضاي زمستان
غلامرضا روحاني - توفيق22/10/1349

  


افسانه هاي دوهزار و چندمي ؛ با يك صفحه روزنامه هم مي شود گرم شد

 

يكي بود، يكي نبود، پشت هيچستان شهري بود كه در آن موشها به خوبي و خوشي زندگي مي كردند. در اين شهر از قتل و دزدي، فقر و بيكاري، بي كفايتي و عدم مسؤوليت بعضي موشها، رانت و زد و بندهاي كلان، دود و شلوغي خبري نبود. حتي دريغ از يك موش معتاد و دودي.
اما بشنويد از خانم موش قصه ما كه در اين شهر در آسايش و راحتي زندگي مي كرد تا اين كه يك روز از شدت سرما از خواب پريد و با تعجب ديد كه بخاري خاموش شده. هر چه سعي كرد نتوانست آن را روشن كند. بنابراين به سراغ شير اصلي گاز رفت و ديد كه گاز قطع شده. خانم موش كه اتفاقاً خيلي دلرحم و مهربان بود، خيلي زود به ياد كشور دوست و همسايه افتاد و فكر كرد حالا اگر گاز كمتري استفاده كنيم و يا اصلاً استفاده نكنيم، ايرادي ندارد. بعد به سراغ شير آب رفت و در كمال ناباوري ديد كه آب هم قطع شده باز هم به ياد كشور دوست و برادر افتاد و گفت: ما كه هميشه از آب پاك و به دور از هر نوع آلودگي استفاده مي كرديم. تازه مگر چه مي شود كه مدتي آب شهرمان را (مجاني) در اختيار دوستانمان بگذاريم و خودمان آب معدني تهيه كنيم، با اين كار هم دل همسايه مان را به دست مي آوريم و هم آب با انواع معدني جات مي خوريم.
و زير لب زمزمه كرد: بني آدم اعضاي يكديگرند.
بعد در حالي كه از سرما مي لرزيد به سراغ روزنامه هاي شهر رفت تا حداقل بتواند سرش را گرم كند. اولين خبري كه به چشمش خورد، كمبود شش ميليون داماد در چند سال آينده بود. خانم موش كه خيلي دست و پا به خير بود و هميشه در كارهاي خير پيشقدم مي شد به فكر چاره افتاد و با خودش فكر كرد با توجه به اينكه ما هميشه وارد كننده خوبي بوديم و در اين مورد خاص صادرات هم نداريم، بعيد نيست كه از اين به بعد به جاي كانتينرهايي پر از ماشينهاي خارجي و ورود انواع و اقسام كالاهاي لوكس و ارزان به صورت هوايي يا زميني داماد وارد كنيم.
بعد خبر فروش كليه دختران فراري به چشمش خورد. با يك حساب سرانگشتي ديد اين قشر خاص از جامعه داراي دو مزيتند اگر از مرز خارج شوند كه تعداد دخترها كم مي شود و مشكل كم دامادي تاحدودي رفع مي شود و اگر هم داخل كشور باشند در خدمت جامعه كليه بخر و بفروشان، به دلالان و واسطه هاي عزيز كليه كمك مي شود.
تيتر بعدي در مورد پول كثيف در سيستم اقتصادي كشور بود. خانم موش كه موشي بسيار تميز بود، وقتي اين خبر را خواند خيلي ناراحت شد و فكر كرد كه چرا بعضيها بهداشت را رعايت نمي كنند تا اقتصاد كشور بيمار نشود، ما همه چيز را كثيف ديده بوديم الا پول كثيف...!
براي همين تصميم گرفت يك ماشين پولشويي بخرد تا اگر خداي نكرده پول كثيفي به دستش رسيد آن را تميز و پاك به سيستم كشور برگرداند.
خبر بعد در مورد استاندارد شدن پخت نان بود. خانم موش دلش گرفت كه چرا قوت لايموت خيلي ها اين قدر با كيفيت و پخت بد عرضه مي شود؛ زيرا اين كيفيت پايين بي رابطه با بيماريهاي روده اي و گوارشي نيست، هر چند كه در اين شهر (شهر خانم موش) نه از داروهاي مشابه و تاريخ گذشته خبري بود و نه از قيمت سرسام آور داروها، آن هم به صورت بازار آزاد. البته خانم موش كمي هم خوشحال شد، زيرا بعد از شونصد سال بالاخره نان باكيفيت 2005-ISO (ايز2005) مي خورند.
عنوانهاي بعدي در مورد قاچاق سيمان و بنزين، فقر شديد 6 درصد از جمعيت كشور و زير خط فقر زندگي كردن درصد بالاتري از مردم، استاندارد نبودن آلايندگي خودروها، چاله چوله هاي خيابانها و تصادفهاي جاده اي بيش از حد به علت استاندارد نبودن راهها و جاده ها و نبود بزرگراه و آزادراهها و... .
خانم موش وقتي به خودش آمد، ديد كه حسابي گرمش شده و چيزي نمانده كه از زور گرما آتش بگيرد. آن وقت بود كه فهميد حتماً نبايد وسيله گرم كننده اي وجود داشته باشد، بعضي وقتها با يك صفحه روزنامه هم مي توان گرم شد، آن هم چه گرم شدني.

زهرا محمدي

  


پيگرد قانوني مي كنيم

 

مخبرالسلطنه

نمي خواهيم رويمان به ديوار شما را كه از مخاطبان خاصه ستون راپورتهاي ماييد، بلاواسطه خطاب قرار دهيم. قدرت استماع شيطان كر، مي دانيم كه جمله خوانندگان سطور فوق از ملازمان و خواسته داران و فرمانفرمايان مايند و دل و جان ناقابل شان از بابت مواعظ و راپورتهاي خاصه ما يوم الليل در تپش مداوم است.
اما غرض از عرايض و اوامرمان در اين سطور آن است كه يك قسم معاندت و محاسدت را با شما در ميان گذاريم. چندي پيش «لوپ تاپ» مبارك بر سفره باز كرده در «انترنت» «ج مايل» خويش باز كرده وارد شديم «درام باكس» مباركمان ديده وري كرده در كمال تعجب و تحير ملاحظه فرموديم كه يك بنده ناخلف از رعاياي نادان بر ما «ج مايل» «سنت» كرده بدين مضمون: «سلام مخبرالسلطنه خداوكيلي اين راپورتات مفت نمي ارزه، اصلاً آموزنده نيست! برو كشكت را بساب و گرنه من مي يام در خونه تو تخته مي كنم!»
پيام فوق بر ما بسي نامقبول افتاده خاطر مباركمان ناآسوده گردانيده، چنانكه براي بار نخست بر ديدگان شهلايمان غبار غم و نم اشك سرازير گشته بر تنبان مباركمان چكيدن گرفت. ليكن سينه استوار كرديم از آن جهت كه اين قسم اراذل و اوباش را آدم حساب نكرده، ايشان را تنها لايق مشت و لگد قواي قهريه مي دانيم و بس!
ايشان اگر يك مثقال عقل و شعور در كله سبك خويش داشتند حداقل با چنين ادبيات نحيف و لمپنيستي كه خاصه جماعت اراذل و اوباش بوده، با چون مايي سخن نمي راندند. ثانياً آنكه استعمال واژگاني چون «خداوكيلي»، «نمي ارزه»، «مفت» «وگرنه» و الخ، بيش از هر چيز نشان دهنده شخصيت و تربيت خانوادگي ايشان بوده؛ ثالثاً اينكه ما خودمان هر شب از پس غروب در خانه و عمارت خويش تخته مي كنيم كه البته اين فعل از بابت امان از شر چنين اراذل و اوباش است و رابعاً ما آموزنده نيستيم؟! مگر ما نبوديم كه گفتيم به جهت علاج بيماران صعب العلاج آنفلوآنزا پفك و شيرعسل بخوريد، مگر ما نبوديم كه فرموديم، شبهاي برره براي سلامتي جسم روح جوانان مضر است، مگر ما وقت و بي وقت زيرآب اين ميرزا علي خان دايي را نزديم، مگر ما حكايت آموزنده دانشگاه رفتن ميرزا جمشيدخان قزويني و سوداي كسب ثروت نامشروع ايشان در ولايت قزوين را راپورت نداديم. مگر ما راه و چاه ساخت برج مليله خاتون كه به غايت مطول تراز برج ميلاد مي شده منتشر نكرديم؟ مگر ما با اين همه مشغوليت و درد سر رسيدگي به امورات رعايا و نوكرها وقت مباركمان را به جهت نگارش سطور فوق مصروف نكرديم؟
اف شود اين دست مبارك ما كه شوري ندارد و بخورد توي گوش چون تويي كه قدر و منزلت ما را ندانسته بر ما چنين خرده گرفته و خاطر مباركمان را ملول كرده اي؟
همين يوم آتي مي دهيم ميرزا حسن خان احمدي فرد كه از رؤساي مطلوب و معقول جريده وزين ما و البته سررئيس سوسه مي باشد بسپارد پليس و شرطه بين المللي از هر جاي كرة الارض كه باشد ردت را بگيرد و دمار از روزگارت بدر كند!
اصلاً مي دهيم برو بچه هاي سوسه بيايند محله تان را به هم بريزند و بچه محل هايتان را سولاخ سولاخ كنند. ما را دست كم گرفته اي جوجه بالاشهري!؟
مخلص كلام آنكه ما بعد از اين خوش نداريم در «ج مايل» خويش پيغام نامربوط مشاهده كنيم و گرنه مي دهيم پيگرد قانوني، دمار از روزگار نامبرده مذكور دربياورد.

  


ميو به دنبال عشقش ؛ تايتانيك 2 (گربه عاشق)

 

ارژنگ حاتمي

- توضيح فيلمنامه نويس شماره (1): داستان اين فيلم بر اساس واقعيت بوده، اما تمام نامها الكي هستند.




پلان اول: (يك كوچه بن بست)- «ميو» بي هدف در كوچه قدم مي زند كه ناگهان دو آجر بر كله او فرود مي آيد.
- توضيح فيلمنامه نويس شماره (2): اين دو آجر را كارگردان به سر «ميو» مي زند تا به طريقي فيلم شروع شود. «ميو» بر اثر ضربه اول دچار بحران شخصيت مي شود و فراموش مي كند يك گربه است و بر اثر ضربه دوم به ياد دوران كودكي اش مي افتد و روزهايي كه در خرابه هاي... با بچه اي به نام «ملوس» همبازي و به اين فكر مي كند كه حتماً «ملوس» تا اين زمان بزرگ شده و يك دل نه، بلكه 99 قلوه عاشق او مي شود.
- توضيح فيلمنامه نويس شماره (3): اصولاً براي عاشق شدن به هيچ دليل منطقي و غيرمنطقي نيازي نيست (براي اطلاعات بيشتر به اكثر فيلمهاي فارسي و هندي مراجعه شود)
پلان دوم( محل زندگي ميو و مادرش در يك خرابه):
ميو به مادرش مي گويد: «مامان، ملوس يادته؟»
مادر ميو: «آره پسرم. همون دختر كه توي... هم خرابه اي ما بود؟!»
ميو: «من مي خوام باهاش ازدواج كنم.»
مادر ميو: «باشه پسرم، سطح فرهنگ مون كه يكيه، فاصله طبقاتي هم نداريم، ازدواج كن!»
- توضيح فيلمنامه نويس شماره (4): اي كاش تمام مادرها به مانند مادر ميو در امور خير چوب لاي چرخ جوانان نگذارند.
مادر ميو انگار كه تازه چيزي به يادش آمده باشد، مي گويد: «اما پسرم، اين همه راه رو مي خواي چه جوري بري؟»
ميو: «همون طوري كه اومديم؟ پشت يك وانت سوار مي شم.»
مادر ميو: «نه پسرم، جاده ها خيلي خطرناكن، مگه نمي دوني حوادث جاده اي چقدر زياد شده، جوونمرگ مي شي!»
ميو: «پس با هواپيما مي رم.»
مادر ميو: «باشه پسرم، هر چند هواپيماها يكي درميون چرخشون پنچر مي شه يا بين زمين و هوا بنزين تموم مي كنن، اما باز هم از ماشين مطمئن تره!
پلان سوم: (داخل فرودگاه) «ميو» به فرودگاه مي رود و چون پول نداره بليت هواپيما بخره، در يك فرصت مناسب داخل كيف يكي از مسافران كه قصد رفتن به ... داشته پنهان مي شود و هواپيما هم طبق معمول با تأخير راه مي افته!
پلان چهارم (داخل هواپيما): ميو حوصله اش در كيف سر رفته است و خيلي هم دوست دارد داخل هواپيما رو ببينه. بخصوص كابين خلبان، تا بعد برا ملوس تعريف كنه. ميو خيلي آهسته از كيف در مياد و به دور و بر نگاهي مي اندازه و رو به دوربين مي كنه و ميگه: «اين قدر هواپيما هواپيما مي گفتن همين بود؟! اينكه با اتوبوس فرقي نداره، فقط خلوت تره!»
- توضيح غيرضروري فيلمنامه نويس شماره(5): ميو يك بار سوار اتوبوس شده بود كه چون سرش چند دفعه زير پاي مسافران لگد شده بود، ديگه پشت دمش رو داغ كرده بود كه با اتوبوس اين ور و آن ور نره!
ميو به كابين خلبان رسيده، ميو (در يك كلوزآپ)، «واقعاً فكرش رو نمي كردم روزي بتونم به اين بالا بالاها برسم»، ميو محو تماشاي كابين خلبان بود. يك دفعه خانوم مهماندار وارد كابين مي شود. «ا ا ا» (اين «ا» صداي جيغ خانوم مهماندار است)
ميو: «چي شده؟ پنچر كرديم؟ بنزين هواپيما تموم شده؟!»
خلبان: «چي شده خانوم؟!»
خانوم مهماندار: «يك گربه!»
ميو:«آخيش! خيالم راحت شد، فكر كردم داريم سقوط مي كنيم!»
خلبان: «ترسيدم خانوم، فكر كردم موش ديدي!»
خانوم مهماندار: «آقاي خلبان، ما اكنون در ارتفاع 1500 مايلي از زمين هستيم.»
خلبان: «يادم اومد !ترمز اضطراري رو بكشين.»
خانوم مهماندار: «آقاي خلبان! ما الان سوار هواپيما هستيم نه قطار!»
خلبان: «آها خوب پس بايد در فرودگاه... فرود اضطراري كنيم.»
ميو: «چرا فرود؟ !من بايد برم... به ملوس برسم!»
پلان پنجم: هواپيما فرود مي آيد و يك گروه پنجاه نفري وارد هواپيما مي شوند.
خلبان: «اين گربه رو بگيرين!»
ميو: «مي خواين من هم كمكتون كنم؟!»
كه يك دفعه يك آجر توي كله ميو مي خورد.
- توضيح فيلمنامه نويس شماره (6): اين آجر هم توسط كارگردان به سر ميو مي خورد تا داستان در مسير اصلي خود پيش رود.
ميو كه تا اين لحظه دچار بحران شخصيت بود مداوا مي شود و به شخصيت اصلي خودش كه يك گربه است پي مي برد!
ميو: «منو نگيرين من بايد به ... برم و با ملوس ازدواج كنم.»
- براي اينكه فيلم طولاني بشه و خنده دار بشه، سه ساعت و نيم بايد پنجاه نفر دنبال «ميو» بدوند و «ميو» هي فرار كنه و اونها هي به هم بخورند و بيفتند!
پلان ششم: دوربين يك دور 360 درجه اي مي زند و 49 نفر را نشان مي دهد كه خسته هر كدام در گوشه اي نشسته يا دراز كشيده اند برخي هم سرشان زخمي است، چون حين دنبال كردن ميو به هم خوردن!
نفر پنجاهم يك موش پلاستيكي را به طرف ميو مي گيرد و مي گويد: «بيا پسر خوب اين رو بخور!»- ميو: «آقاي كارگردان من گربه ام، خر كه نيستم! يعني من فرق موش پلاستيكي با غيرپلاستيكي رو نمي فهمم! من فريب نمي خورم!»
كارگردان: «طبق فيلمنامه تو بايد گول بخوري تا بتونن بگيرنت!»
ميو: «من گول نمي خورم!»، كارگردان: «پس خودت خواستي!»، يك آجر ديگر هم بر كله ميو فرود مي آيد و «ميو» دچار تحول دروني مي شود و در جهت آسايش بقيه مسافران هواپيما خودش را تسليم مي كند.
* پلان هفتم: ميو به سوي غروب آفتاب دور از زادگاه و معشوقه اش در خرابه هاي شهر غربت قدم مي زند!

  


پارازيت

 

مهدي محمدي
- در خياطي مهارتي دارم كه خياط پير هم فاقد آن است و آن سوزن نخ كردن است
- طفلكي باقي مانده عمرم با نگاهي به عمر رفته ام از آينده خودش نااميد شد.
- همين يك قطره اشكم، نشانه يك دريا عشق است.
- از روزنه اميدم فقط قادر به ديدن ملك الموت هستم.
- آب حوض حياطي كه گربه اي در آن نيست، براي ماهي آب حيات است.
- اكثر افراد در روزي كه مغزشان مرخصي مي گيرد و قلبشان اضافه كار مي كند، عاشق مي شوند.
- طفلكي خورشيد؛ در طول عمر درازش يكبار هم شب را نديده است.
- آدم برفي ها آرزوي قدم زدن روي خط استوا را به گور خواهند برد.
- وقتي فهميدم در قلبت هستم براي آزادي مجبور شدم قلبت را بشكنم.
- از ديدگاه زنان قانون زندگي اين است: زن، گوشواره اي كه مرد مي خرد و مرد حرفي را كه زنش مي زند بايد آويزه گوش كند.

سهراب گل هاشم
- آناني كه هميشه همرنگ جماعتند، زندگيشان شبيه آفتاب پرست است.
- بعضي ها براي سربلندي ديگران تا كمر خم مي شوند.
- به خاطر اينكه «بند» دلش پاره نشود، سعي مي كرد، به كسي دل «نبندد».
- حرف اول «الف» است، اما حرف آخر را قانون مي زند.
- اگر گليمي به دست آورديد، سعي كنيد پاهاتون را همانقدر دراز كنيد.
- چون مي خواست اميد داشته باشد، با آرزو ازدواج كرد.
- زنبور تنها تزريقاتي است كه بدون تست آمپول مي زند.
- قاتل نامريي هميشه از روزنه سهل انگاري وارد مي شود.
- بعضي از كلمات از ترس حذف شدن خود را پشت نقطه ها پنهان مي كنند...
- بعضي اوقات تلويزيون ميان آگهيهاي تبليغاتي فيلم سينمايي پخش مي كند.
- براي اينكه حرفهاي بزرگي بزنم، دهانم را زير ذره بين گذاشتم.
- وقتي مي خواهم حرف پنهاني بزنم، گوشهايم را مي گيرم.
- فقط اداره برق است كه مي تواند همه چيز را برايتان روشن كند.

  


پيام بازرگاني ؛ رب تبر

 

مادر شوهر : عروس گلم، چي توي غذات ريختي كه اينقدر خوش رنگ شده؟
عروس : نمي دونم، وحيييييييييييييييد!
مادر شوهر : عروس گلم، غذات چه طعم خوبي هم داره، چكار كردي كه اينقدر خوش طعمه؟
عروس : نمي دونم، وحيييييييييييييييد!
مادر شوهر : عروس گلم، اسم ربتون چيه؟
عروس : نمي دونم، وحيييييييييييييييد!
مادر شوهر : مرگِ وحيد!، مرده شور اون تركيبتو ببره عروس بي عرضه !از اولشم مي دونستم كه عرضه انجام هيچ كاري نداري و پسرم رو بد بخت مي كني !پس تو توي اين خونه چيكاره اي؟!
مادر شوهر: وحيييييييييييييييييييد! يا جاي من توي اين خونه است يا جاي اين زن !همين الان پاشو برو اين زنتو طلاق بده، سر راه هم كه داشتي از محضر بر مي گشتي، از اصغر آقا بقال، يك قوطي رب تَبَر بخر، چون هم رنگ و طعم غذا رو خوب مي كنه و هم يك دستگاه خودرو پيكان 47 صفر، گوجه اي، كف خوابيده، لاستيك دور سفيد، با بوق بنزي و پخش سي دي با دو تا باند اضافي جايزه مي ده كه مي توني وقتي برنده شديش، ببري بفروشيش و با پولش مهريه زنت رو بدي!
تَبَر بخر، جايزه ببر
جينگولك

  


و «چارخونه» دريغا...

 

در اكثر مطبوعات كشور، نقدهاي متعددي از سوي صاحب نظران، در رابطه با سريال «چارخونه» نوشته شد هر چند به تجربه ثابت شده:
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من
آنچه البته به جايي نرسد، فرياد است
حالا كه قرار است، بينندگان ميليوني صدا و سيما، تاوان قراردادهاي رنگارنگ «90 قسمتي» را تا دقيقه 90 و - حتي در وقت اضافه- بپردازند اين شما و اين هم نقدي ديگر:
و «چارخونه» خيال مرا به بند كشيد
و حس هفتم ما را به ريشخند كشيد
و «چارخونه» دريغا! به عكس «فردوسي»
بلند كاخ هنر را سوي گزند كشيد
هنر، كه حيثيتي داشت پيش از اين، كم كم
نگاه مردم ما را به نيشخند كشيد
به نام «طنز»، هنر را ز جايگاه رفيع
به ابتذال كشيد و سوي چرند كشيد
خدا به خير كند، بعد از اين «نود قسمت»
كه جايگاه هنر را، به چون و چند كشيد
زمان خوب فراغت كه داشتيم، افسوس
گرفت از همه، در حلقه كمند كشيد
هنر به ناله درآمد: كه مردم! «اين سريال»
مرا به زير، از آن قله بلند كشيد
ز پشت «شيشه جادويي» شما، هر شب
پرنده اي كه اسير است در پرند كشيد
براي مردم «تاجيك» نيز ثابت شد
كه كار ما، به نصيحت كشيد و پند كشيد
رسيده است به جايي نيازمندي ما
كه ناز، بايد از دهلي و هلند كشيد
ز شرم آب شد آنجا «جواهري در قصر»
خجالت از سريال شما، خجند كشيد
و ارزش «سه ريالي»! كه نيست «يك صنار»
صدا و سيما آن را، به نرخ قند كشيد
«مدار صفر» كجا كار «زير صفر» كجا؟
پسند مردم عاشق، به ناپسند كشيد
گناه خلق «به قول شما فهيم»! چه بود؟
كه جور اين همه برنامه نژند كشيد
بزرگواري مردم، رسيده تا آنجا
كه بايد آنچه روي شانه مي نهند، كشيد!
بچه سرشور

  


تفكرات اقتصادي يا اقتصاددان به كسي مي گن؟!!!!!

 

مديرعامل ايران خودرو اعلام كرد: همزمان با سهميه بندي بنزين، فروش وانت به بالاترين رقم خود رسيد.
مي گن يه نفر چندتا وانت قسطي خريده و گذاشته تو پاركينگش. از فروش سهميه بنزين اين وانتها قسطهاش رو هم پرداخت مي كنه؛ يعني با يك تير دو نشون مي زند. هم گرفتاري مردم بي بنزين رو حل مي كنه و هم براي خودش يه گردش سرمايه داره. به اين مي گن فكر اقتصادي.
روزنامه خراسان (شهردار مشهد): قطار شهري مشهد در سال 88 به بهره برداري خواهد رسيد.
]يه ضرب المثلي هست كه مي گه كار دير و زود داره، اما سوخت و سوز نداره. حالا هي بگين كار نيست. كار نيست. وقتي شهردار محترم مشهد به خاطر افتتاح يك قطار شهري ناقابل از سال 81 تاحالا اين همه مردم رو گذاشته سركار، پس ديگه نبايد اعتراض به بيكاري داشته باشيد. اين هم يه نوع فكر اقتصادي در مورد حل معضلات بيكاري است.[
حسين عيوضي «رئيس اتحاديه بازرگانان مشهد»: وي اظهار اميدواري كرد كه نتايج به دست آمده حاصل از جلسات ستاد مركزي مبارزه با قاچاق كالا و ارز درباره چاي از سوي دولت انجام شده و منجر به متوقف شدن واردات بي رويه اين نوع چاي ها شود.
]همين اميدواريهاست كه باعث شده سرانه اميد به زندگي در مردم ايران روز به روز بالاتر بره!!
فكر كن پشت همين اميدواريها چقدر اميدواري اقتصادي مثل چشم دوختن به جيب خالي پدر و دهان بازش، خوابيده...[
ياسمن زرگر

  


مرد كه تا لنگ ظهر نمي خوابد

 

مدتي بود كه در يكي از ادارات مشكلي داشتم. يك روز صبح بنا بر تصميم قبلي زودتر از خانه خارج و به اداره مربوطه رفتم.
به اتاقي وارد شدم كه چند كارمند نشسته بودند تا سلام كردم، همه از جاي خود بلند شدند.
يكي گفت: بفرماييد بنشينيد آقا. يكي پرونده را از دستم گرفت، يكي سفارش چايي داد. يكي مرا براي نشستن همراهي كرد، جل الخالق يعني چه. براي ما كه كسي تلفن و سفارشي نكرده بود. دستي بر سرم كشيدم كه زمان آن را به آيينه تبديل كرده بود، يعني چه؟
ما كه سرمان به سر رستم نمي ماند، سر و وضع مرتبي هم كه نداشتم. عطر اسكناس هم كه نزده بودم. پس اين همه لطف و هياهو براي چيست. خدايا من اين همه لطف خوش و بزرگواري را چگونه جبران كنم.
خدايا شكرت بالاخره روزي رسيد كه كار اداري ما خيلي زود و با حسن نيت انجام گيرد. در همين اثناء صدايي به گوشم رسيد نمكيه، نمكيه و بعد صداي رعد و برق. بله صدا صداي نمكي بود كه از كوچه مي گذشت.
صداي رعد و برق هم صداي همسرم بود كه مي گفت پاشو ديگه مرد، خجالت بكش مرد كه تا لنگ ظهر نمي خوابد...
جواد نظري اميرآبادي

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com