تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
عشقستان
حوادث
ورزشی
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ويژه جشن 21 سالگي قدس
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-12-20
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 29آذر ماه 1386


گفتگو با همسر شهيد محمدجواد تندگويان ؛
«محمدجواد» زنده تر از گذشته به كشور بازگشت

 

بالاتر از مصلا، خيابان عشقيار، پلاك.... منزل شهيد تندگويان نمي دانم چه حسي بود كه پاهايم سنگيني مي كردند و در پيمودن



طول خيابان با من سر ناسازگاري داشتند. دوست داشتم تمام راه را بدوم، اما حركتها مرا به جنوب، نفت،  سرما و صفهاي طولاني پيتهاي بيست ليتري نفت مي كشاند، گويي همه، حلال مشكلات شان را در آن سرماي بي پير، در دستان مردي چون صنوبر بلند، افتاده و فروتن چون گلهاي رازقي مي ديدند، مردي كه دستانش با درد آشنا بود. سرانجام به آن خانه و در سبز رنگش رسيدم. زنگ زدم و وارد شدم. صداي همسر شهيد مرا به خود آورد، برگشتم. سلام كردم، با همسر و مريم دومين دختر شهيد آشنا شدم. چقدر چشمانش شبيه شهيد است بالاي هال، تابلوي نقاشي شده شهيد بر روي ديوار به من نگاه مي كرد.

* خانم تندگويان كمي از نحوه آشنايي و ازدواجتان بگوييد؟
** شبهاي جمعه  به جلسه تفسير قرآن خانم گرجي مي رفتم، او در جشن عيدغدير به من يك مقاله داد و گفت: آن را بلند بخوان. بعد از خواندن مقاله، همه به طريقي به من تبريك گفتند. مقاله متعلق به خانم گرجي بود، ولي گويي قسمت بود كه من مورد لطف و نظر قرار بگيرم، چون بعد از آن جلسه خانم مدرسي همسر يكي از دوستان صميمي محمدجواد از طريق همسرشان به شهيد تندگويان اطلاع داده بودند كه با توجه به آن خصوصيات مذهبي و مطالعاتي كه مورد نظرتان است مورد خوبي پيدا كرديم. محمدجواد از طريق خانم مدرسي به خانه ما پيغام فرستاد، چون دختر كوچك خانواده بودم گفتم احتمالاً مرا با خواهرم اشتباه گرفته اند، ولي دست بردار نبودند و آنقدر پيغام فرستادند كه سرانجام راضي شدم.
* به خواستگاري آمدند؟
** قرار شد اول عكس مرا به محمدجواد نشان بدهند. چون اهل عكس انداختن نبودم يك عكس پنجم دبستان داشتم و يك عكس با چادر كه اصلاً صورتم پيدا نبود، به همين دليل به عكاسي رفتم و از بد حادثه عكاس زن رفته بود و پيرمردي كه آنجا بود عكس مرا انداخت. بنده خدا وقتي عكس مرا ديده بود گفته بود: قيافه اي كه از اين نديديم اميدوارم اخلاق داشته باشد!
* از اولين صحبتهايي كه بين شما رد و بدل شد چيزي به خاطر داريد؟
** قرار شد به خانه مدرسي بروم و در آنجا با همديگر صحبت كنيم. خانم مدرسي چادرسفيدي به من داد و مرا به اتاق راهنمايي كرد. پشت ميزي كه وسط اتاق بود نشستم. محمدجواد هم مقابل من نشست. بعد شروع به صحبت كرد و از من پرسيد چقدر مطالعه دارم و چه كتابهايي را خوانده ام؟ من هم گفتم شبهاي جمعه به جلسه تفسير قرآن و احكام مي روم و چون تحصيل مي كنم خيلي وقت مطالعه كتاب ندارم. از دكتر شريعتي پرسيد و اينكه چقدر او را مي شناسم، گفتم: يكي، دو كتاب از او را خوانده ام.
* از مبارزاتش هم چيزي گفت؟
** مرتبه بعد كه او را ديدم پرسيد: ممكن است مرا دستگير كنند. آيا اين آمادگي را داريد كه با يك فرد مبارز ازدواج كنيد يا نه؟ كمي فكر كردم و گفتم: «گمان نكنم مشكلي باشد.» نمي دانستم كه زندگي با او چقدر با سختي همراه است و من چه فشار عصبي را بايد طي سالها تحمل كنم.
* از آن سالها و به زندان رفتنش بگوييد؟
** هنوز چند ماهي از ازدواجمان نگذشته بود كه به زندان افتاد. در آن هشت ماهي كه در زندان بود خيلي اتفاقها افتاد. ما چند ماه نمي دانستيم كجا رفته و چه بلايي سرش آمده، بعد هم كه فهميديم كجا زنداني است، براي ديدنش به كميته مشترك ضد خرابكاري رفتيم، آن روز خيلي منتظر مانديم تا اينكه با تن نحيف و رنجور، در حالي كه سعي مي كرد خودش را سرپا نگه دارد، به سمت ما آمد. مادرش تا او را ديد گفت: انگشتت چرا كبود شده است؟ گفت: «لاي درمانده است» (بعدها فهميديم كه ناخنهايش را كشيده اند)
* از تولد اولين فرزندتان بگوييد؟
** محمدجواد در زندان به سر مي برد كه محمدمهدي به دنيا آمد، وقتي مادرش به ديدنش رفته بود محمدجواد گفته بود او را قنداق كنيد و يك اعلاميه هم به دستش بدهيد و سپس او را به ديدن من آوريد. خلاصه ماه ها گذشت تا اينكه سرانجام يك روز محمدجواد با بدني كبود و روحي بسيار حساس به خانه آمد.
* مراعات حالشان با آن شرايطي كه داشت سخت نبود؟
** همه مراعاتش را مي كردند، ولي او بيشتر از همه از من توقع داشت كه حالش را بفهمم. او نيازمند سكوت و آرامش بود و براي تجديد روحيه بايد به سركار مي رفت،  اما او را از كاركردن در سازمانهاي دولتي منع كرده بودند. به همين علت ماندن در خانه او را بيشتر عصبي مي كرد.
* آيا دوستانش به سراغش نيامدند كه به او كمك كنند؟
** پس از مدتي كه در خانه ماند دوستش «بوشهري» به سراغش آمد وبا هم به مسافركشي رفتند. جالب است بدانيد بوشهري در صندلي جلو، كنار مهندس مي نشست و به مسافران مي گفت: راننده مهندس است و من دكتر.باورتان مي شود؟ خب، شايد كمتر كسي اين را باور مي كرد.
* پس تا پيروزي انقلاب ،همين كار را ادامه دادند؟
** نه ، مدتي هم در شركت بوتان گاز مشغول به كار شد. آنجا هم راننده خودرو حمل سيلندر گاز شد و گاهي وقتها هم كه خودرو خالي بود مسافركشي مي كرد. بد نيست خاطره اي از آن روزها بگويم. يك روز، وقتي كارگران سوار خودرو مي شوند در بين راه، پشت چراغ قرمز خودرو متوقف مي شود. وقتي چراغ سبز مي شود، بوشهري برمي گردد و مي گويد: «آقا جواد !مسافران نيستند.» بنده خداها، براي اينكه كرايه ندهند پياده شده بودند. آن روز كلي خنديدند و خستگي راه از تنشان بيرون رفت.
* حاصل ازدواجتان چند فرزند است و بچه ها تا چه اندازه از پدر خاطره دارند؟
** حاصل اين ازدواج چهار فرزند است و محمدمهدي فرزند بزرگ ما است. سه فرزند دختر ديگر هم داريم. هدي بعد از اسارت پدر به دنيا آمد. تنها محمدمهدي خاطراتي از پدرش را به ياد مي آورد، چون در آن زمان كلاس اول ابتدايي بود. يادم هست هر كسي كه در خانه ما را مي زد سريع مي دويد و مي گفت: «بابا آمده بگذاريد من در را باز كنم.» پسرم بيش از ده سال منتظر ماند تا شايد در خانه را به روي پدر باز كند.
* سالهاي تنهايي چگونه گذشت؟
** سالهاي تنهايي همراه با بهانه هاي پي در پي فرزندان مرا زجر مي داد. اما براي اينكه آنها صبور و مقاوم تربيت شوند هر بار كه سراغ پدر را مي گرفتند مي گفتم: «پدر به جبهه رفته تا صدام را بكشد و تا او را نكشد برنمي گردد.»
* در آن مدت براي آزادي تندگويان فعاليتي هم انجام داديد؟
** به همراه خانواده بوشهري و يحيوي به ژنو و اتريش مسافرت كرديم و با مسؤول صليب سرخ ديدار داشتيم تا شايد محل اسارت او مشخص شود. در ضمن صدرالدين صدر فرزند امام موسي صدر، كه مسؤول هلال احمر در ايران بود به ما گفت: براي آنها نامه بنويسيد، چون سرانجام نمايندگان ما آنها را پيدا مي كنند و به دست مهندس مي رسانند، بعد از هشت نامه كه فرستاديم دستخط محمدجواد به دست ما رسيد و بعد هم دو نامه ديگر فرستادند، اما چون شماره اسارت و محل اسارت در آن نبود از نظر صليب سرخ رسميت نداشت. آخرين جمله تندگويان هم كه براي ما فرستاد اين بود:«من محمدجواد تندگويان وزير نفت جمهوري اسلامي ايران هستم، مايل نيستم با خانواده ام در تماس باشم چون اسير جنگ با عراق هستم.»
* آيا شهيد رجايي براي آزادي مهندس تلاشي هم انجام داد؟
** ايشان يك بار به خانه ما آمدند و گفتند: دولت عراق پيشنهاد داده حاضر است 20 خلبان اسير آنها را در مقابل وزير نفت مبادله كند. گفتم مي دانم كه مهندس راضي به اين كار نيست. پس ما هم راضي نيستيم، بعد به من گفت؛ چون پست وزارت نفت خالي است و دولت و مجلس به من فشار مي آورند اجازه مي دهيد وزيري را انتخاب كنم، گفتم: من خودم به مجلس مي آيم و حكم استعفاي مهندس را قرائت مي كنم.
* پس شما تا لحظه آخر هم اميدوار به آمدن مهندس بوديد؟
** بله، ما اميدوار بوديم، اما وقتي خبر شهادت را دادند گفتم دولت عراق بداند كه محمدجواد زنده به اسارت درآمد و حالا كه شهيد شده زنده تر به كشور خود برگشته است. اما نكته اي كه بايد بگويم اين است كه وقتي شهيد را آوردند، پيرزني از كرج پرسان پرسان به خانه ما آمد و خوابي را كه ديده بود براي ما تعريف كرد.
* شايعات بسياري درباره تاريخ شهادت و شناسايي شهيد موجود است، در اين مورد چه نظري داريد؟
** وقتي گروه پزشك قانوني و مسؤولان كشور به عراق رفتند، چون دكتر بوشهري دندانپزشك شهيد بود از طريق دندانهاي شهيد او را شناسايي كرد، همچنين قد و رنگ چشم و مهمتر از همه اثر مته اي كه در زندان ساواك ساق پاي او را تا استخوان سوراخ كرده بود بر پاي راستش مشخص بود. البته، در ابتدا گويي جسد ديگري را به آنها نشان مي دهند، اما وقتي فهميدند كه گروه ايراني اعلام كردند اگر پيكر شهيد را ندهيد ما به همه مي گوييم كه مهندس زنده است آنها مجبور شدند پيكر موميايي شده شهيد را به آنها بدهند و از اين طريق با مدارك او را شناسايي كردند و پزشك قانوني سال شهادت را همان سال اعلام كرد.
* آيا هنوز به عملكرد وزارت نفت حساس هستيد؟
** اين مسأله را بگويم كه يك بار نشريه «پيك آزادگان شركت نفت» را ديدم. آن را برداشتم و سريع به وزارت نفت رفتم، و به دفتر آقاي زنگنه وزير وقت وارد شدم، گفتند: اطلاع مي داديد!؟ گفتم: من منتظر مي نشينم اما نمي توانم زياد معطل شوم. سرانجام به اتاق وزير رفتم و پيك آزادگان را به او نشان دادم و گفتم: شما براي خانواده آزادگان و شهدا چه كار كرديد؟ از رهگذر اين اكتشافها چه تعداد از فرزندان آزادگان را استخدام كرديد؟ مهندس گفت: چشم، چشم شما تشريف ببريد. گفتم : تا نگوييد كي اين دستور را ابلاغ مي كنيد از اينجا نمي روم. گفت: در عرض چند ماه، اين كار را مي كنم، اما خبري نشد.
* كدام يك از فرزندان شهيد تندگويان جذب شركت نفت شده است؟
** هدي دخترم به استخدام شركت نفت درآمد. البته آن هم با كلي دوندگي، كه مستقيماً در ديداري كه با آقاي خاتمي رئيس جمهور وقت داشتم، گفتم: بايد دخترم به استخدام رسمي شركت در آيد، او هم گفت: در حال حاضر استخدام رسمي نمي كنند سرانجام راضي شد و هدي در آنجا مشغول به كار شد.
* آيا حقوق ماهيانه يك وزير را به شما پرداخت مي كنند؟
** قبلاً نبود، ولي چند سالي است كه پايه حقوق يك وزير را به ما مي دهند.
منبع: خبرگزاري حيات

  


28 آذرماه، روز مقاومت زيباي مردم دزفول ؛ شهر هزار موشك

 

ساعت 22 و 10 دقيقه بود كه صداي انفجار وحشتناكي آمد. زمين لرزيد و موج انفجار شيشه ها را خرد كرد! مردم، وحشت زده از



خواب پريدند و به سوي محل انفجار دويدند، گرد وغبار همه جا را پوشانده بود. مردم شروع به كندن محل انفجار كردند، اين كار تا روشن شدن هوا ادامه داشت. عكاسي كه از ديوار مخروبه عكس مي انداخت، وقتي عكس را ظاهر كرد نكته عجيبي را در عكس ديد، روي ديوار مخروبه يك ساعت ديواري بود كه ساعت  10:22 را نشان مي داد.
تا آن زمان مردم دزفول هنوز نمي دانستند موشك يعني چه...
بچه هاي بسيج شهر، خود را براي نبرد شهري آماده كردند واز آن به بعد نگهباني از خيابانها و محله ها آغاز شد. برق شهر به هنگام غروب قطع و تمامي پرده هاي پنجره ها كشيده شد. روي همه شيشه ها نوارهاي چسب ضربدري جا خوش كرد و كم كم همه مردم به آژير قرمز و زرد و سفيد عادت كردند و به پناهگاههاي قديمي پناه بردند.
آنها كه به دزفول رفته اند مي دانند كه نوع معماري منازل قديمي در دزفول به نحوي است كه بسياري از خانه ها داراي زيرزميني هستند كه 50 تا 60 پله پايين تر از زمين قرار دارد و به خاطر نوع خاك دزفول كه از آهك هاي كنگره هاي بختياري است و بتن طبيعي محسوب مي شود، سخت و محكم هستند و ريزش ندارند، بعضي از اين زيرزمين ها به  15 زير زمين ديگر راه دارند و مردم در مواقع خطر به راحتي مي توانند از مهلكه بگريزند. همين زيرزمين ها در زمان جنگ و موشك باران شهر براي مردم دزفول كمك مؤثري بود كه به هنگام خطر به آنجا پناه ببرند.
در اوج جنگ كه صدام ديوانگي اش گل مي كرد و شهرها را مي كوبيد، روستاهاي اطراف دزفول شلوغ مي شد، صدام آن قدر روي شهر دزفول موشك ريخت كه حتي بچه هاي كوچك دزفول هم مي توانستند موشك 3 متري را از موشك  6 متري از تفاوت صداي آنها تشخيص بدهند.
در يك موشكباران ديوانه وار بعثي ها، در يك روز 80 شهيد و 86 نفر مجروح شدند. در يكي از موشك بارانها 8 موشك پشت سرهم به دزفول اصابت كرد، اما به طور معجزه آسايي در اين حمله فقط دو نفر مجروح شدند.
مسؤولان پيشنهاد كردند مردم براي در امان ماندن به اردوگاههاي دور از شهر بروند، اما مردم راضي نمي شدند. عده اي هم كه رفتند يك ماه نشد به دزفول بازگشتند و مي گفتند كه در خانه خود شهيد شويم بهتر از آوارگي است.
يك روز يك موشك 12 متري در نزديكي يك نانوايي اصابت كرد و ده ها زن و مرد در صف نانوايي تكه تكه شدند. وسط خيابان حفره عميقي ايجاد شد. لوله هاي آب تركيده بود، مردمي كه سراسيمه براي كمك به محل اصابت موشك مي آمدند، بعضاً در حفره آب مي افتادند. تركش هاي موشك ديوارهاي زيادي را ويران كرده بود. دراين ميان يك زن جيغ مي كشيد و از مردم كمك مي خواست تا نوزاد شيرخواره اش را از زير آوار بيرون بكشد. زن حالت عادي نداشت. با دست خالي آوار را مي كاويد ناخن هايش شكسته و انگشتانش خوني شده بود. او توجهي به دستهاي خوني اش نداشت چند نفر به كمكش شتافتند، سرانجام چند جوان يك پتوي مچاله شده را از زير آوار بيرون كشيدند و در كمال ناباوري نوزاد شيرخواره در ميان پتو سالم بود و گريه مي كرد. زن نوزادش را در آغوش كشيد و يكي از زنها چادرش را روي او انداخت و زن با دستهاي خوني خود شروع به شير دادن نوزاد كرد و نوزاد آرام گرفت. مردمي كه شاهد صحنه بودند بي اختيار گريه مي كردند!
اين صحنه فقط يك صحنه از جنايتهايي است كه توسط رژيم بعثي عراق بر مردم ايران بخصوص خوزستان رفت. زنان و مردان زيادي در اثر اصابت توپ هاي دوربرد و موشك هاي زمين به زمين از بين رفتند و كودكان زيادي يتيم و آواره شدند!
مادران زيادي جگر گوشه هايشان را از دست دادند و...
روز شمار وقايع دزفول در جنگ به اندازه روزها و لحظه هاي 8  سال دفاع مقدس است. وقتي از 16 مهرماه سال 1359 بمباران دزفول آغاز شد، اين هجوم تا 18  شهريور سال 1366 ادامه پيدا كرد، مردم دزفول همراه با مسؤولان يك لحظه در دفاع از شهر خود كوتاهي نكردند. چنان كه سيدمجدالدين قاضي، امام جمعه دزفول تا وقت مرگش با تمام توان و قدرت در دفاع از شهر كوشيد و در هيچ برهه اي از زمان و حملات توپخانه اي و موشكي شهر دزفول را ترك نكرد.
دزفول شهري بود كه در زمان جنگ 200 موشك و چندهزار توپ به آن اصابت كرد. اگر يك شعاع 100  كيلومتري در نظر بگيريم، دزفول بايد با خاك يكسان مي شد، اما چرا اين اتفاق نيفتاد؟ و اين داستان عجيب تر از داستان مقاوت مردم دزفول است!
داستان، داستان بازسازي سريع ويرانه ها بود! و تصميم مسؤولان شهر كه هرجا مورد حمله قرار مي گرفت، سريع بازسازي مي شد، بعضي وقت ها يك خانه تا پايان جنگ پنج، شش بار ويران و دوباره ساخته مي شد.
گفتني است كه در اوج بمباران و موشك باران در دزفول سينما ساخته شد و در يك ماه حدود 2500 بليت فروخته شد، مردم زندگي عادي خود را مي كردند و به شب نشيني مي رفتند. ميهماني مي گرفتند، جشن عروسي داشتند و... بازارها و مغازه ها به كارعادي خود مشغول بودند. شهيدان حاج ابراهيم همت و دستواره و عليرضا نوري و چند تن ديگر از فرماندهان لشگر 27 محمد رسول ا... و مهدي باكري وحميد باكري فرماندهان لشگر عاشورا و حسين خرازي فرمانده لشگر امام حسين (ع) و... از جمله فرماندهاني بودند كه خانواده خود را براي زندگي به دزفول آوردند.
رزمندگان جوان تابستانها به وقت غروب زير پل قديم و جديد دزفول بستني مي خوردند و در رود دز شنا مي كردند و دراين ميان «راديو جبهه» يكي ديگر از عناصر روحيه دهنده به مردم و رزمندگان بود. «راديو جبهه» از دزفول براي كل جبهه برنامه پخش مي كرد آن هم با چند جوان كم تجربه، يك ضبط صوت و يك ميكروفن و...
صدام آن قدر به دزفول موشك زد كه دزفول به «شهر هزار موشك» معروف شد، حوادث عجيبي در 8 سال جنگ دراين شهر اتفاق افتاد كه فراموش شدني نيست و مي توان آن را گوشه اي ارزشمند از تاريخ مقاومت دفاع مقدس به شمار آورد.
و سخن را با اين جمله كوتاه مي كنيم كه در زمان جنگ دزفول به عنوان شهر نمونه جمهوري اسلامي ايران انتخاب شد، شهري كه نماد استقامت ايرانيان است.

  


روح سرگردان

 

* محمد صادقي سراياني
بين انديمشك و دزفول چادر زده بوديم و در انتظار رفتن به خط مقدم به سر مي برديم، بساط شوخ طبعي بچه ها مثل هميشه برقرار بود، ماشاءا... پيوندي با آن قد كوتاهش كارهايي مي كرد كه بچه ها از شدت خنده شكم هايشان را مي گرفتند و اشك صورتشان را خيس مي كرد، شهيد حسين شهرياري هم جور ديگري بساط شادي و نشاط بچه ها را فراهم مي كرد و بچه ها هم از نظر سني متفاوت بودند. از نوجوان 14 ساله مثل ماشاءا... پيوندي بود تا افرادي مثل حاج نوروز كه بيش از نود سال سن داشت. در همان روزها كه در نوبت رفتن به خط مقدم بوديم، يك طلبه نوجوان به نيروهاي ما پيوست، بنده خدا اولين بارش بود كه به منطقه قدم گذاشته بود و از شيطنت بچه ها چيزي نمي دانست. حال خوبي داشت، بيشتر لحظه هايش با ذكر و دعا همراه بود، يكي از مشكلاتي كه ما آنجا داشتيم، بودن عقرب و رتيل بود و او از اين موجودات مي ترسيد. به همين خاطر شبها مي رفت و ته چادر مي خوابيد، كه از نيش عقرب در امان باشد، اما خوابيدن او يك دردسر و گرفتاري جديدي ايجاد كرده بود و آن اينكه وقتي شب مي خواست نماز شب بخواند، دست، سر و پاي بچه ها را لگد مي كرد و سبب بدخوابي آنها مي شد. خوب بعضي ها تازه از نگهباني آمده بودند و براي رفع خستگي بايد استراحت مي كردند.




بالاخره با حركت اين آقا آخ و واخ بود كه به هوا مي رفت، بعضي مي گفتند برادر خوب تو كه مي خواهي براي عبادت و شب زنده داري برخيزي، همين اول چادر بخواب تا سبب بيداري و آزار و اذيت ديگران نشوي، اما آن بنده خدا نمي توانست ترس از مار و عقرب را از ذهنش دور كند. بعضي از بچه ها هم به كنايه مي گفتند «رسد آدمي به جايي كه بجز خدا نبيند» و ديگري مي گفت بله كسي كه پا به عرش خدا مي گذارد، از فرش خبر ندارد... و همين مطالب كم كم به جايي رسيد كه بچه ها برايش نقشه بريزند و سر به سرش بگذارند تا شايد اين مشكل حل شود. يك شب كه خوابيده بودم، ديدم ماشاءا... آمد و بيدارم كرد، خيال كردم موضوع مهمي پيش آمده، گفتم چي شده خبري شده گفت: بله! بيا و ببين. از چادر كه آمدم بيرون، ديدم يك موجود عجيبي پيش رويم قرار دارد و بچه ها دورش را گرفته اند. گفتم اين كيه چرا اين شكل و شمايل را براي خودش درست كرده، يكي گفت: عجله نكن مي فهمي. حسين شهرياري يك قابلمه بزرگ روي سر گذاشته بود و يك زيرپوش سفيد هم روي آن كشيده بود، پاچه هاي شلوارش را هم بالا داده بود و يك زيرپوش سفيد شبيه دامن به كمرش بسته بود و كمرش را هم كمي قوز كرده و يك حالت خاصي پيدا كرده بود و من هم نمي دانستم كه اين كارها براي چيست. آنها راه افتادند ومن هم پشت سر آنها، كمي آن طرف تر تپه اي بود و پشت تپه يك سنگري كه شبيه قبر بود و آن طلبه نوجوان مي رفت داخل آن سنگر و عبادت مي كرد. حسين شهرياري روبروي آن سنگر و درست مقابل آن بنده خدا قرار گرفت و در حالي كه او دستانش را بالا برده بود و بلند بلند براي خودش دعا و نيايش مي كرد با ديدن اين موجود عجيب صدايش ارتعاش پيدا كرده و ترس، از لرزش صدايش مشهود بود. يكي از پشت به حسين اشاره كرد كه چيزي بگو، بيچاره دق مي كند.
حسين هم چون سرش داخل قابلمه بود و صدايش حالت خاصي پيدا مي كرد، با لحني ملايم گفت: بخوان بنده من، بخوان و.. او هم كه كمي ترسيده بود پاسخ داد، چي چي چي بخوانم و حسين دوباره حرف اولش را تكرار كرد «بخوان بنده من بخوان» و او كه زبانش لكنت پيدا كرده بود با حالت خاصي مي گفت، چي بگم- چي بخوانم. حسين گفت: بگو- من روم - تو مي روي، او مي رود، ما مي رويم آن بيچاره هم همين حرفها را تكرار مي كرد و بعد هم بيهوش بر زمين افتاد، يكي از بچه ها از قبل اين قضيه را حدس زده بود، آب قندي با خودش آورده بود ريختند توي دهنش و او را به حال آوردند. او رفت داخل چادر، اما فردا صبح كه پا شديم ديديم از آن برادر خبري نيست. ساكش را برداشته و رفته بود. شهيد حسين شهرياري راه افتاد كه او را پيدا كند و از او حلاليت بطلبد و او را از خود راضي كند و پس از كلي جستجو او را در منطقه اي ديگر يافته و خود را روي پاهاي او انداخته بود و گفته بود كه برادر از من و بچه ها راضي باش و آن طلبه هم به او گفته بود، من از شما راضي ام، زيرا با آن كار شما ترس من ريخت و حالا نه تنها از مار و رتيل و عقرب نمي ترسم كه از ارواح سرگردان هم نمي ترسم و شجاعتي در من ايجاد شده كه حاضرم توي دهن شير هم بروم. حسين شهرياري هم كه دل او را به دست آورده بود، با شنيدن اين حرفش كه حاضرم تو دهن شير هم بروم، با شوخي گفت ولي مواظب باش برادر، شيرها دندان هم دارند! ياد شهيد حسين شهرياري بخير. او از استان سمنان بود و تمام آرزويش شهادت؛ كه خداوند خواست و او به آن قافله پيوست.

  


قرارداد جديد بيمه تكميلي جانبازان امضا شد

 

قرارداد جديد بيمه درمان تكميلي جانبازان، بين بيمه ايران و بنياد شهيد و امور ايثارگران در بالاترين سطح تعهدات تاكنون، امضا شد.
اين قرارداد با افزايش تعهدات سال قبل تا سقف   60 ميليون ريال براي اعمال جراحي خاص و   30 ميليون ريال براي اعمال جراحي معمولي و با حضور «جواد سهاميان مقدم» رئيس هيأت مديره و مديرعامل بيمه ايران و «حسين دهقان» رئيس بنياد شهيد و امور جانبازان و ايثارگران و معاونت بهداشت و درمان اين سازمان به امضا رسيد. با تمديد اين قرارداد، از اين پس جانبازان مي توانند بدون مراجعه به بيمه ايران و دريافت معرفي نامه، با ارايه كارت جانبازي و كارت بيمه تكميلي درماني بيمه ايران به مراكز درماني مراجعه و تحت درمان قرار گيرند.
«حسن عراقي زاده» معاون بهداشت و درمان بنياد جانبازان گفت: اين سومين سال تمديد قرارداد درمان جانبازان و خانواده آنان با بيمه ايران است و سعي شده تا نقايص احتمالي برطرف و به يك بيمه سهل الوصول و جامع برسيم. سقف اعمال جراحي عادي از2  به سه ميليون تومان و اعمال جراحي خاص از پنج به شش ميليون تومان رسيده و هزينه هاي پاراكلينيكي و آزمايشگاهي و ليزينگ و ساير هزينه هاي مشابه نيز تا ميزان قابل قبول افزايش يافته و موارد جزيي هم در قرارداد تمديدي لحاظ شده تا مشكلي در بيمه تكميلي جانبازان و خانواده آنان نداشته باشيم.
«جواد سهاميان مقدم» رئيس هيأت مديره و مديرعامل بيمه ايران نيز از افزايش   20  درصدي خدمات پاراكلينيكي و نياز نداشتن به معرفينامه بيمه ايران خبر داد و افزود: محدوديت سقف اعمال جراحي در اين قرارداد حذف شده و تا سقف تعهدات بيمه ايران و مازاد آن از سوي بنياد پرداخت خواهد شد.
وي از امضاي قراردادهاي ديگري در آينده نزديك خبر داد و افزود: قرارداد خانواده شهدا نيز در خرداد ماه تمديد خواهد شد.
بر اساس اين گزارش، قرارداد بيمه تكميلي جانبازان از اول دي ماه  86  قابل اجرا خواهد بود.

  


كتاب «خاك هاي نرم كوشك» به چاپ بيست و چهارم رسيد

 

كتاب «خاكهاي نرم كوشك» حاوي خاطرات خانواده و همرزمان شهيد عبدالحسن برونسي، تأليف سعيد عاكف به چاپ بيست و چهارم رسيد.




آخرين مسؤوليت عبدالحسين برونسي در زمان دفاع مقدس،  فرماندهي تيپ هجده جواد الائمه (سلام ا... عليه ) بود كه قبل از عمليات خيبر، عهده دار آن گرديده بود.
برونسي با همين عنوان، در روز  1363/12/23  و در عمليات بدر، به درجه رفيع شهادت نايل آمد و جنازه مطهرش، با توجه به آرزوي قلبي خود او در اين زمينه،  مفقود الاثر گرديد و روح پاكش، در تاريخ  1364/2/9 در شهر مشهد تشييع شد.

  


نهمين دوره طرح اعطاي نيابت شهدا به جوانان برگزار مي شود

 

نهمين دوره «طرح اعطاي نيابت شهدا به جوانان» با پاسداشت شجاعان شهيد عمليات خيبر در اسفندماه سال جاري برگزار مي شود.
اين مراسم، همزمان با سالروز شهادت سردار خيبر؛ سرلشكر شهيد حاج محمد ابراهيم همت و در پاسداشت شهيد عملياتهاي عاشورايي خيبر و بدر برگزار خواهد شد.
طرح اعطاي نيابت شهدا به جوانان به عنوان يكي از طرحهاي ابتكاري و مؤثر فرهنگي در پيوند نسل جوان با عقبه تاريخي و هويتي خويش است كه توسط بنياد كهف، تدوين و طراحي گرديده و مراكز سازمان بسيج خواهران كشور، فرهنگسراها و مراكز فرهنگي هنري شهرداري تهران و مدارس شاهد در سطح تهران، به عنوان مجري ثبت نام طرح در نظر گرفته شده اند. ستاد مركزي طرح مستقر در بنياد كهف واقع در ميدان ابوذر- خيابان سجاد جنوبي- انتهاي بوستان صباست و مخاطبان اصلي اين طرح كه جوانان رده سني 15  تا 29 سال هستند مي توانند تا 15 بهمن ماه به مراكز ذكر شده مراجعه كنند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com