|
*زهرا اسدي
تلپ. اين صداي كتاب سبز كوچولو بود كه از توي قفسه كتابها افتاد پايين. كتاب سبز كمرش را گرفت و داد زد: واي كمرم شكست.

كتاب صورتي كه رويش عكس يك قورباغه بود با خنده گفت: شانس آوردي كه ورقه هايت پاره پوره نشد. كتاب سبز اخمي كرد و گفت: همه اش تقصير اين پسر بي نظم و انضباط است. اصلاً فكرش را هم نمي كند كه كمي قفسه كتابهايش را مرتب كند. كتاب قديمي نارنجي آهي كشيد و گفت: خيلي وقت است به ما سر نزده. از وقتي آن آتاري مزخرف را خريده ما را فراموش كرده. كتاب صورتي از توي قفسه پايين پريد تا به كتاب سبز كمك كند و همين طور كه راه مي رفت، گفت: معلوم نيست اين آتاري چي هست كه پسر كوچولو اين قدر دوستش دارد. كتاب سبز با غرغر گفت: هر چي باشد از من بهتر و قشنگ تر نيست. من يك عالمه نقاشي قشنگ و جالب و داستانهاي خوب دارم. كتابها همان طور با خودشان حرف مي زدند و درد دل مي كردند كه سر و كله پسر كوچولو پيدا شد. او با لگد در اتاق را باز كرد و با عجله رفت روي صندلي و چند تا

بيسكويت از روي كمد برداشت و بعد هم مي خواست با عجله بيرون برود كه پايش به كتاب سبز گير كرد و محكم زمين خورد. پسر كوچولو حسابي عصباني شد و كتاب سبز و صورتي را برداشت. اما همين كه مي خواست آنها را پاره كند كتاب صورتي يك گاز از انگشتش گرفت و كتاب سبز هم كف دستش را ويشگون گرفت. پسر كوچولو ترسيد و كتابها را انداخت زمين. كتاب صورتي اخمي به پسر كرد و داد زد: چه خبرته! پسر كوچولو كه هنوز باورش نشده بود چي ديده كمي چشمهايش را ماليد و بعد با تعجب گفت: مگه شما حرف مي زنين؟!
كتاب سبز سرفه اي كرد و گفت: اگر با ما دوست مي شدي و كمي ما را مي خواندي مي فهميدي كه ما حرف مي زنيم. اصلاً همه كتابها حرف مي زنند. گمان كردي فقط آتاري مزخرف تو بلد است حرف بزند و ديلينگ دالانگ كند.
پسر كوچولو كتاب سبز را برداشت و خاكهايش را پاك كرد وگفت: تو همان كتابي هستي كه مادر بزرگ برايم خريده بود. يك كتاب درباره دايناسورها.كتاب صورتي داد زد: من هم كتاب تخيلي هستم يك داستان جالب و ترسناك.پسر كوچولو كه تازه از كتابها خوشش آمده بود با خنده گفت: چقدر جالب! چند دقيقه صبر كنيد الان مي روم آتاري ام را خاموش مي كنم و بر مي گردم. چند دقيقه بعد پسر كوچولو برگشت. او كنار قفسه كتابها نشست و شروع به تميز و مرتب كردن كتابها كرد. چه وضعي بود! همه كتابها نامرتب توي قفسه ريخته شده بودند. پسر كوچولو كتابها را يكي يكي برداشت و تميز كرد و سر جايشان گذاشت. كتابها هم كه حسابي خوشحال بودند برايش حرف مي زدند و داستانهايشان را تعريف مي كردند.داستانهاي خنده دار، ترسناك و هيجان انگيز....از آن روز به بعد پسر كوچولو با كتابها دوست شد و هر روز به قفسه آنها سر مي زد و كتابها هم برايش داستانهاي جالب تعريف مي كردند. باور نمي كنيد؟ كتابهاي شما هم حرف مي زنند. اگر شما هم به كتابهايتان سري بزنيد و آنها را ورق بزنيد حتماً صدايشان را مي شنويد. خوب گوش كنيد.... |