|
*محمود قوچاني
سخن حكيمانه اي گفته اند پدران ما كه «در ميان فصلهاي سال، تنها يك فصل، فصل بهار است و در ميان ماههاي سال، تنها يك ماه،

فروردين و در ميان روزهاي سال، هيچ روزي به پاي روزهاي نوروز نمي رسد.»
به راستي چه چيز بهار را گل فصلهاي سال كرده است و فروردين را گل ماههاي سال و روزهاي نوروز را گل سرسبد همه اين گلها. اقتضاي حكمت آن است كه مضمونش تنها در اين يا آن ظرف نگنجد و افق معنايش چنان بلند باشد كه تفاسير متفاوتي را برتابد.
آنچه نياكان ما گفته اند را مي توان از منظرهاي گوناگوني تفسير كرد كه هر يك به جاي خود درست است و راهگشا. اما به نظر مي آيد يكي از پندهاي نهفته در اين سخن حكيمانه آن باشد كه طبيعت آدمي را نسبتي است آشنا با طبيعت بيروني. در واقع بايد گفت، گذشتگان ما به خوبي دريافته بودند كه ما خود فرزندان طبيعتيم و آموزه هاي طبيعت به درستي مي تواند سرمشق زندگي مان باشد. از اين رو، آمد و شد ايام را ساده نديدند و تكرارهايش را ملال آور نيافتند. به واكاوي آن همت گماردند و دفتر زندگي شان را با سرمشقهاي طبيعت پر كردند و به پايان بردند.
آنها ديدند برگ ريزان خزان را كه نمادي بود از عبور رهگذر زمان از روي برگهاي خشك و زرد سالهاي سپري شده زندگي شان. آنها ديدند سرماي زمستان را كه چگونه روح از كالبد حيات بيرون كرد، خشكي و فرسودگي را به جاي طراوت و تازگي آورد، خواب و خمودي و پراكندگي را جايگزين بيداري و با هم بودگي كرد و حتي حركت و رواني رودها را در لابه لاي فسردگي يخهاي منجمد متوقف ساخت.
پدران ما اما روزهاي آغازين بهار را، روزهايي يافتند به غايت متفاوت. از اين رو، خود نيز آهنگ همسويي با طبيعت سر دادند و كوشيدند طبيعت درونشان را با طبيعت بيرون همراه كنند و همگام با تحول طبيعت، درون خود را نيز متحول سازند. شايد بتوان گفت، سه شاخصه مهم بهار سبزي، آشكارگي حيات و گردهم آمدن دارندگان حيات است. پدران ما اين سه ويژگي متمايز كننده را به تيزبيني ديدند و همسو با طبيعت، روزهاي نخستين بهار را، ايام دگرگوني دروني و طبيعت گرداني خود قرار دادند.
آنها اما به نيكي دريافته بودند كه اين مهم جز به مدد الهي تحقق پذير نيست. از اين رو، تحويل سالشان را با دعاي «يا مقلب القلوب...» همراه كردند و قبل از هر چيز، دست نياز به سوي آفريدگارشان بالا بردند. پس از آن، ضمن غبارروبي خانه و آشيانه شان، به خانه تكاني درون هم همت گماردند و غبار كينه ها و ناراستي را از دل زدودند تا سبزي وجودشان كه در زير غبارها پنهان مانده بود، آشكار شود.
در واقع، حقيقت چيزي جز ظهور و عيان شدگي و آشكارگي نيست. تا زماني كه ما چيزي را نديده ايم- و چهره اش بر ما آشكار نشده- نمي توانيم درباره حقيقت چهره آن سخني بگوييم. تا وقتي چيزي را نچشيده ايم - و طعمش بر ما آشكار نشده- نمي توانيم درباره حقيقت طعمش قضاوتي داشته باشيم و... پس حقيقت هر چيز زماني رخ مي نماياند كه پرده از آن برگرفته شود، يعني مستوري اش نامستور شود و در زير طليعه هاي نور، تاريكي از چهره اش زدوده شود. وجود ما آدميان نيز تا زماني كه در پس پرده ها و غبارهاي كاستيها و ناراستيها پنهان مانده، وجود حقيقي نيست و حقيقت مان هنگامي حقيقت مي شود كه عيان شود؛ يعني آن وجود سبز دور از زرديها، آن وجود گرم دور از سرديها و آن وجود پاك دور از ناپاكيها.
درست است كه با خانه تكاني درون، وجود سبز حقيقي مان رخ مي نماياند، اما براي اين كه حقيقت اصيل وجودي مان به تمامي آشكار شود، هنوز يك گام باقي است؛ ما با زدودن كدورتها، عشق و محبت را جايگزين كينه ها كرديم، در ايام نوروز به ديدار هم رفتيم و دوستيها و محبتهاي كمرنگ شده مان را رنگي دوباره بخشيديم.
اما در روزهاي پاياني نوروز، سبزه هايي را كه از همان آغاز بهار سبز كرده بوديم، به هم گره زديم تا به خود بگوييم سبز بودن تك تك مان - حتي در كنار هم - كافي نيست؛ ما بايد به هم گره خوريم تا حقيقت سبز و محض مان به واقعي ترين معنا محقق شود و اين يعني آدميت در با هم بودگي آشكار مي شود، درست همان طور كه بهار طبيعت در گرد هم آوردن همه دارندگان حيات جلوه گر مي شود. اكنون جا دارد با خود بينديشيم چه نازيباست فاصله گرفتنهايمان پس از همراه شدنمان در روزهاي قشنگ بهاري. |