|
الهام موسوي
سيب لپ قرمزي توي جعبه سيب ها نشسته بود و داشت از پشت شيشه خيابان را نگاه مي كرد. پرتقال تامسون سرش را از توي جعبه پرتقالها بيرون آورد و داد زد: سلام سيب لپ قرمزي.

سيب سرش را برگرداند و با خنده گفت: سلام
پرتقال تامسون دوباره داد زد: امروز آقاي ميوه فروش ميوه تازه مي آورد. يك عالمه ميوه جديد و تازه وارد. سيب لپ قرمزي گفت: واي چقدر خوب يك عالمه دوست جديد. در همين موقع بود كه صداي وانت آقاي ميوه فروش شنيده شد. قان قان قان... وانت آقاي ميوه فروش جلوي ميوه فروشي ايستاد و آقاي ميوه فروش با چند تا جعبه جديد آمد توي مغازه. سيب لپ قرمزي و پرتقال تامسون و خيار قلمي و بقيه ميوه هاي توي ميوه فروشي گردن هايشان را دراز كردند تا ميوه هاي جديد را ببينند. جعبه اولي پر از گوجه فرنگي بود. گوجه فرنگي هاي قرمز و قشنگ. جعبه دومي موز و جعبه سومي پر از كيوي هاي خوشمزه بود. اما هنوز يك جعبه ديگر باقي مانده بود. آقاي راننده جعبه آخري را برد و روي پيشخوان مغازه گذاشت و گفت: تو بايد يك جاي بهتر باشي چون خيلي گران هستي و دستش را توي جعبه برد و يك آناناس گنده بيرون آورد و آن را بالاي پيش خوان گذاشت.
همه ميوه ها سرشان را بلند كرده بودند و آناناس گران قيمت را نگاه مي كردند. آناناس هم كه انگار از دماغ فيل افتاده بود چشم هايش را بسته بود و سرش را بالا گرفته بود و به هيچ كس محل نمي گذاشت.
پرتقال تامسون گفت: سلام آناناس.
آناناس سرش را چرخاند و با بي حوصلگي گفت: سلام پرتقال ريزه ميزه ترش و بي رنگ و رو.
پرتقال تامسون حسابي عصباني شد و گفت: كي گفته من ترشم؟ خيلي هم خوشمزه و شيرينم.
آناناس ژستي گرفت و گفت: هر چي كه باشي از من بهتر نيستي.
سيب لپ قرمزي گفت: اين قدر مغرور نباش تو هم مثل ما ميوه اي فقط يك كمي گران تري.
آناناس با عصبانيت موهاي سيخ سيخي اش را مرتب كرد و گفت: من اصلا مثل شما نيستم مگر نديديد آقاي مغازه دار من را جدا از شما گذاشت.
خيار سبز قلمي با خنده گفت: هه هه هه، آدم ها تو را هم مي خورند؛ مثل من و سيب و پرتقال تامسون.
آناناس كه حسابي از حرف ميوه ها ناراحت شده بود، رويش را برگرداند و گفت: ديگر حوصله ندارم با شما ارزان قيمت ها حرف بزنم.
از آن روز به بعد با هيچ كدام از ميوه ها حرف نمي زد. او يك گوشه نشسته بود و سرش را بالا گرفته بود. ميوه هاي توي ميوه فروشي هر روز با هم كلي حرف مي زدند و مي خنديدند، اما آناناس تنها يگ گوشه نشسته بود. مشتري ها هر روز مي آمدند و سيب و خيار و پرتقال و... مي خريدند و مي رفتند، اما هيچ كس به آناناس نگاه نمي كرد؛ چون خيلي گران بود. آناناس مغرور همان جا روي پيشخوان مغازه تنها مانده بود و روز به روز پلاسيده تر مي شد اما هنوز هم گمان مي كرد از همه بهتر است و با ميوه هاي ديگر حرف نمي زد تا اينكه بالاخره يك روز آقاي ميوه فروش او را از روي پيشخوان برداشت و توي سطل ميوه هاي خراب انداخت و گفت: ديگر آناناس نمي آورم، از بس گران است، كسي نمي خرد.
آناناس مغرور پايين تر از همه ميوه ها توي سطل ميوه هاي خراب دم مغازه تنهايي پلاسيده شد و ديگر هيچ كس هم نگاهش نكرد. |