تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-04-09
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 21فروردین ماه 1387


آي قصه قصه قصه ؛ آناناس مغرور

 

الهام موسوي

سيب لپ قرمزي توي جعبه سيب ها نشسته بود و داشت از پشت شيشه خيابان را نگاه مي كرد. پرتقال تامسون سرش را از توي جعبه پرتقالها بيرون آورد و داد زد: سلام سيب لپ قرمزي.




سيب سرش را برگرداند و با خنده گفت: سلام
پرتقال تامسون دوباره داد زد: امروز آقاي ميوه فروش ميوه تازه مي آورد. يك عالمه ميوه جديد و تازه وارد. سيب لپ قرمزي گفت: واي چقدر خوب يك عالمه دوست جديد. در همين موقع بود كه صداي وانت آقاي ميوه فروش شنيده شد. قان قان قان... وانت آقاي ميوه فروش جلوي ميوه فروشي ايستاد و آقاي ميوه فروش با چند تا جعبه جديد آمد توي مغازه. سيب لپ قرمزي و پرتقال تامسون و خيار قلمي و بقيه ميوه هاي توي ميوه فروشي گردن هايشان را دراز كردند تا ميوه هاي جديد را ببينند. جعبه اولي پر از گوجه فرنگي بود. گوجه فرنگي هاي قرمز و قشنگ. جعبه دومي موز و جعبه سومي پر از كيوي هاي خوشمزه بود. اما هنوز يك جعبه ديگر باقي مانده بود. آقاي راننده جعبه آخري را برد و روي پيشخوان مغازه گذاشت و گفت: تو بايد يك جاي بهتر باشي چون خيلي گران هستي و دستش را توي جعبه برد و يك آناناس گنده بيرون آورد و آن را بالاي پيش خوان گذاشت.
همه ميوه ها سرشان را بلند كرده بودند و آناناس گران قيمت را نگاه مي كردند. آناناس هم كه انگار از دماغ فيل افتاده بود چشم هايش را بسته بود و سرش را بالا گرفته بود و به هيچ كس محل نمي گذاشت.
پرتقال تامسون گفت: سلام آناناس.
آناناس سرش را چرخاند و با بي حوصلگي گفت: سلام پرتقال ريزه ميزه ترش و بي رنگ و رو.
پرتقال تامسون حسابي عصباني شد و گفت: كي گفته من ترشم؟ خيلي هم خوشمزه و شيرينم.
آناناس ژستي گرفت و گفت: هر چي كه باشي از من بهتر نيستي.
سيب لپ قرمزي گفت: اين قدر مغرور نباش تو هم مثل ما ميوه اي فقط يك كمي گران تري.
آناناس با عصبانيت موهاي سيخ سيخي اش را مرتب كرد و گفت: من اصلا مثل شما نيستم مگر نديديد آقاي مغازه دار من را جدا از شما گذاشت.
خيار سبز قلمي با خنده گفت: هه هه هه، آدم ها تو را هم مي خورند؛ مثل من و سيب و پرتقال تامسون.
آناناس كه حسابي از حرف ميوه ها ناراحت شده بود، رويش را برگرداند و گفت: ديگر حوصله ندارم با شما ارزان قيمت ها حرف بزنم.
از آن روز به بعد با هيچ كدام از ميوه ها حرف نمي زد. او يك گوشه نشسته بود و سرش را بالا گرفته بود. ميوه هاي توي ميوه فروشي هر روز با هم كلي حرف مي زدند و مي خنديدند، اما آناناس تنها يگ گوشه نشسته بود. مشتري ها هر روز مي آمدند و سيب و خيار و پرتقال و... مي خريدند و مي رفتند، اما هيچ كس به آناناس نگاه نمي كرد؛ چون خيلي گران بود. آناناس مغرور همان جا روي پيشخوان مغازه تنها مانده بود و روز به روز پلاسيده تر مي شد اما هنوز هم گمان مي كرد از همه بهتر است و با ميوه هاي ديگر حرف نمي زد تا اينكه بالاخره يك روز آقاي ميوه فروش او را از روي پيشخوان برداشت و توي سطل ميوه هاي خراب انداخت و گفت: ديگر آناناس نمي آورم، از بس گران است، كسي نمي خرد.
آناناس مغرور پايين تر از همه ميوه ها توي سطل ميوه هاي خراب دم مغازه تنهايي پلاسيده شد و ديگر هيچ كس هم نگاهش نكرد.

  


كارهاي خوب من ؛ دندان پزشك

 

زهرا مهربان
ديروز من يك كار خيلي بزرگ انجام دادم. اگر بگويم باور نمي كنيد، اما واقعيت دارد. چند روز پيش وقتي داشتم با برادرم بازي مي كردم



يك دفعه احساس كردم دندان برادرم لق شده و دارد توي دهانش تكان مي خورد. وقتي با دقت به دهانش نگاه كردم، ديدم بله دندانش دارد مي افتد. برادرم وقتي اين موضوع را فهميد خيلي ناراحت شد و شروع كرد به گريه كردن. خب اين اولين دندانش بود كه داشت مي افتاد. حق داشت بترسد. برادرم را دلداري دادم و گفتم كه اين چيز عجيبي نيست و چند تا از دندان هاي من هم تا به حال افتاده است.
گريه برادرم قطع شد، اما حسابي با دندان لق شده اش مشكل پيدا كرده بود. او تا ديروز سرگرم بازي كردن با دندان لقش بود و هي آن را تكان مي داد. بيچاره برادرم اصلا با دندان لق جرأت نمي كرد غذا بخورد؛ چون فكر مي كرد دندانش كنده مي شود و با غذايش مي رود توي معده اش. حتي وقتي آب هم مي خورد حسابي مواظب بود.
ديگر زياد حرف هم نمي زد؛ چون دندانش تكان مي خورد و اذيتش مي كرد. من دلم نمي خواست برادرم اين قدر مشكل داشته باشد و مي خواستم هر جور شده كمكش كنم. براي همين ديروز تصميم گرفتم دندانش را بچسبانم. اگر دندانش دوباره مي چسبيد ديگر تكان نمي خورد. تازه مگر همين دندانش چه عيبي داشت كه مي خواست بيفتد و جايش يك دندان ديگر در بيايد !برادرم هم با اين كار موافق بود؛ چون آن وقت راحت مي توانست غذا بخورد.
سريع توي اتاقم رفتم و چسب نواري را برداشتم. چسب را تا آنجا كه مي توانستم باز كردم و از برادرم خواستم دهانش را باز نگه دارد و شروع كردم به پيچيدن چسب دور دندان هايش. كار خيلي سختي بود، برادرم هي غر مي زد و سر و صدا مي كرد و تازه چند بار هم فراموش كرد دست من توي دهانش است و دهانش را بست و دستم حسابي درد گرفت. اصلاً چسب زدن يك دندان لق شده كار راحتي نيست. همين طور كه داشتم سعي مي كردم تا دندانش را بچسبانم يكدفعه جيغ برادرم بلند شد و يك دندان كوچولوي سفيد از توي دهانش بيرون افتاد.
واي دندان لقش كنده شد.
برادرم با ديدن دندانش شروع كرد به گريه و دندانش را برداشت و رفت پيش مادرم. مادرم وقتي موضوع را فهميد، حسابي عصباني شد. شانس آوردم كه گريه برادرم زود قطع شد و همه چيز را فراموش كرد.هر چند مادرم خيلي دعوايم كرد و ناراحت شد، اما من ناراحت نيستم؛ چون يك كار بزرگ انجام دادم.
دندان لق برادرم را كشيدم. اصلا برادرم بايد خوشحال هم باشد كه از دست دندان لق نجاتش دادم. دندان پزشك ها هم نمي توانند اين قدر راحت دندان لق را بكشند. اما به شما توصيه مي كنم هرگز از اين كارها نكنيد؛ چون ممكن است اتفاق بدي بيفتد.

  


نويسندگان كوچك كفشدوزك ؛ دختر بهانه گير

 

زهرا نجاتيان

روزي ساجده با مادرش به بازار رفت. توي يك مغازه اسباب بازي فروشي يك دفعه چشمش به يك عروسك افتاد و داد زد و گفت: مامان



من اين رو مي خوام. من عروسك بزرگه رو مي خوام. مادرش از كارهاي ساجده خيلي خجالت كشيد و دستش را گرفت و از مغازه بيرون رفت. بعد از جلوي مغازه بستني فروشي رد مي شدند كه پسري با بستني از مغازه بيرون آمد.
ساجده شروع كرد به داد و فرياد كه من بستني مي خوام. بستني، بستني. مادرش دستش را كشيد و رفت به طرف خانه شان.مادرش از كارهاي او خيلي خجالت كشيده بود و نتوانسته بود خريدهايش را انجام دهد. روز بعد مادر ساجده باز هم به خريد رفت، اما اين بار ساجده را توي خانه گذاشت و گفت: تو كارتون ببين، من زود مي آيم. كارتون ها خيلي زود تمام شد.
ساجده روي صندلي نشست و با خودش فكر كرد چرا مادرم من را با خودش نبرد؟ ساجده يادش آمد كه ديروز توي بازار چه كارهايي كرده بود. او تصميم گرفت از اين به بعد اين كارها را نكند.
چند روز بعد كه مادر مي خواست به خريد برود ساجده گفت: من هم مي آيم، اما ديگر بهانه نمي گيرم. مادر، ساجده را با خودش برد و اين بار ساجده دختر خوبي شده بود و هي نمي گفت: من اين را مي خوام، من آن را مي خوام. مادرش خيلي خوشحال شد و ساجده را بوسيد و گفت: آفرين دختر گلم.

  


شعر

 

«سنجاقك»
عباسعلي سپاهي يونسي





ديروز من در پارك
سنجاقكي ديدم
از ديدنش اول
يك ذره ترسيدم

از ترس دستم را
محكم تكان دادم
او را به بابايم
زودي نشان دادم

گفتم به بابايم
او مي زند نيشم
از ترس زودي رفت
سنجاقك از پيشم

با خنده بابا گفت:
نيشش كجا بوده
من هم خيالم شد
آن وقت آسوده

اي كاش مي آمد
او باز هم اين جا
مي شد برايم دوست
سنجاقك زيبا

كفش
معصومه وزيري





من توي خانه دارم
يك كفش سبز گلدار
بابا خريده آن را
وقتي كه رفته بازار

با كفش خوب و نازم
پايم هميشه گرم است
هي راه مي روم من
تويش ببين چه نرم است

قورباغه اي است شكلش
دارد دهان و بيني
بيني گنده اش هست
انگار سيب زميني

  


خبر خبر خبردار

 

بوقلمون هاي عصباني
در يكي از شهرهاي آمريكا بوقلمون هاي عصباني به يك مجتمع مسكوني حمله كردند و عده زيادي را زخمي كردند. اين بوقلمون هاي وحشي كه حسابي از كوره در رفته بودند، به ساكنان اين مجتمع حمله كردند و تا مي توانستند به آن ها نوك زدند. يكي از كساني كه به وسيله بوقلمون ها تنبيه شده بود، گفت: بوقلمون اول روي سرم پريد و بعد با ضربه هاي نوكش حسابي زخمي ام كرد.
معلوم نيست چرا بوقلمون ها اين قدر عصباني شدند، اما حتماً از دست آدم ها ناراحت بودند و مي خواستند تلافي كنند. وقتي ما آدم ها اين قدر حيوان ها را اذيت مي كنيم بايد انتظار اين جور چيزها را هم داشته باشيم. باز هم مردم اين مجتمع شانس آوردند؛ چون ممكن بود حيوان هاي خطرناك تري به آن ها حمله كنند مثل شيرها يا...

جشنواره كلاه هاي خرگوشي
جشنواره كلاه هاي خرگوش نشان در آمريكا برگزار شد. در اين جشن مردم همه كلاه هاي جالبي ساخته بودند و بر سرشان گذاشته بودند. كلاه هايي كه با گل و بادكنك و كاغذ رنگي تزيين شده بود، اما همه كلاه ها يك جوري به خرگوش ارتباط داشت. بعضي ها كلاه هايشان شكل خرگوش بود و بعضي ها هم كلاه هاي هويجي شكل به سرشان گذاشته بودند و آن ها را تزيين كرده بودند. خيلي جالب است.
شما بچه ها هم مي توانيد در مدرسه از اين جور جشن ها داشته باشيد. راستي شما دوست داريد چه جور كلاهي روي سرتان بگذاريد؟

لاك پشت سيگاري
در يكي از استان هاي چين به نام «جي لين» مردي يك لاك پشت خيلي عجيب دارد. يك لاك پشت سيگاري. اين مرد چهار سال است كه از اين لاك پشت نگهداري مي كند.
او مي گويد: يك روز كه داشتم سيگار مي كشيدم، يك سيگار هم به شوخي توي دهان لاك پشتم گذاشتم و با تعجب ديدم اوهمه سيگار را كشيد.
اين لاك پشت عجيب همراه صاحبش سيگار مي كشد و هر سيگار را در چهار دقيقه تمام مي كند. به حق چيزهاي نشنيده! سيگار كشيدن آدم ها كم بود كه لاك پشت ها هم اضافه شدند!
حتما لاك پشت ها هنوز نمي دانند كه سيگار كشيدن آدم ها چه ضررهايي براي آنان دارد؛ اگر مي دانستند هرگز اين كار اشتباه را انجام نمي دادند.

گاوهاي فراري
در شهر تورنتوي كانادا يك كاميون كه داشت چهار گاو را به كشتارگاه مي برد، در راه چپ كرد و گاوهاي خوش شانس از فرصت استفاده كردند و فرار كردند.
اين گاوهاي خوش شانس شروع كردند به دويدن در خيابان هاي شهر و باعث ترس مردم شدند. مأموران پليس وقتي از موضوع با خبر شدند، دست به كار شدند تا گاوهاي وحشي و فراري را بگيرند.
آنان با تلاش زياد بعد از چهار ساعت توانستند سه تا از گاو ها را بگيرند و چون گاو چهارمي خيلي عصباني بود و به مردم حمله مي كرد، مجبور شدند به طرفش شليك كنند. اين درس عبرتي شد براي گاو ها تا ديگر به فكر فرار نباشند.

  


غير بهداشتي

 





بعضي ها اصلاً دوست ندارند دست و صورتشان را بشويند، هر چقدر هم كثيف شده باشند





آن ها حتي از شستن موهاي سرشان هم بدشان مي آيد و موهايشان هميشه نامرتب است





از همه بدتر لباس هاي كثيفشان است كه رويشان پر از لكه هاي غذاست





براي همين قيافه شان اين قدر وحشتناك و غير بهداشتي است

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com