|
* خديجه زمانيان
گاهي وقتها كتابهايي به دست آدم مي رسد كه روح و روان آدم را تا مدتها درگير مي كند. كتاب را كه مي خواني دوست داري يقه هر آدمي كه جلوي تو سبز مي شود را بگيري و بگويي: «اين را بخوان».

«كافكا در كرانه»، رمان نويسنده معروف ژاپني، «هاروكي موراكامي» از اين دست كتابهاست. اين رمان ششصد و چند صفحه دارد كه وقتي آن را توي قفسه كتابفروشي مي بيني، مردد مي شوي كه آن را بخري يا نه؟! چون با خودت فكر مي كني فرصت خواندن چنين رمان قطوري را نداري، اما راستش كتاب را كه شروع مي كني تو را در جا ميخكوب مي كند.
مي خواستم مطلبي براي «كافكا در كرانه» موراكامي بنويسم و در مطلبم از همه كساني كه حداقل سري به كتاب مي زنند خواهش كنم اين اثر را بخوانند اما فكر كردم هر طور بنويسم ممكن است نتوانم حق مطلب را ادا كنم؛ پس با مهدي غبرايي مترجم اين اثر قرار گفتگويي گذاشتم چرا كه فكر كردم مطمئناً اين مترجم كه نسخه اصلي كتاب را خوانده، بهتر مي تواند درخصوص موراكامي و اين شاهكارش صحبت كند.
از «كافكا در كرانه» چند ترجمه ديگر با عنوان «كافكا در ساحل» به بازار آمده كه مطمئناً ترجمه غبرايي يك سر وگردن از بقيه بالاتر است. شايد با خواندن اين مصاحبه شما هم وسوسه شويد اين اثر موراكامي را بخوانيد. بخوانيد و لذت ببريد و البته از هنر مترجم خوب آن هم غافل نباشيد.
* آقاي غبرايي، چطور شد كه با «هاروكي موراكامي» آشنا شديد؟
** وقتي در سال 74 برادرم به ژاپن سفر كرد، دو كتاب از «كوبو آبه» و «موراكامي» برايم آورد. بعد از خواندن اين دو اثر شيفته اين دو نويسنده شدم و آثار ديگر اين نويسندگان را تهيه كردم و خواندم. حاصل اين مطالعه ترجمه رمان «زن در ريگ روان» اثر «كوبو آبه» و «كافكا در كرانه» اثر «موراكامي» بود.

البته ترجمه «كافكا در كرانه» مدتي طول كشيد كه باعث شد يك ترجمه از اين اثر قبل از ترجمه من به بازار كتاب بيايد.
* چرا اثر معروف «جنگل نروژي» موراكامي را ترجمه نكرديد؟
** اين اثر موراكامي هم بسيار زيباست. حتي شنيده ام تا به حال تيراژ 3 ميليوني داشته است. تلخي و اندوهي كه در آثار موراكامي موج مي زند در اين كتاب هم هست اما با توجه به شرايط حاضر، ترجمه اثر لطمه هاي زيادي به آن خواهد زد، براي همين سراغ ترجمه اين كتاب نرفتم.
* شخصيت كافكاي كتاب «كافكا در كرانه» بسيار شبيه شخصيت هولدن كالفيد «ناطوردشت» است. مي توان گفت: موراكامي به دليل ترجمه آثار سالينجر در اين اثرش، از «ناطور دشت» تأثير گرفته است؟
** با توجه به ترجمه هايي كه موراكامي از آثار سالينجر داشته حتماً در نوشتن اين اثرش از او متأثر بوده است. كافكا هم مثل هولدن كالفيد، نوجواني مستقل، مغرور و بي اعتنا به بزرگسالان است. اما موراكامي داستان خودش را نوشته و اثري مستقل، ارايه داده است.
* موراكامي نويسنده اي است كه با اقبال جهاني مواجه شده است. او نويسنده اي «ژاپني» است يا «غربي» و فكر مي كنيد دليل اقبال آثارش، غربي نويسي او باشد؟
** من فكر مي كنم موراكامي نويسنده اي «جهاني» است. همه معتقدند هر چه يك نويسنده بومي تر بنويسد با اقبال جهاني رو به رو مي شود. فرق موراكامي با نويسندگان ديگر معاصر خودش مثل ميشيما اين است كه ميشيما به فرهنگ ژاپني تكيه مي كند و آداب و رسوم سامورايي را در آثارش منعكس مي كند اما موراكامي تأثير زيادي از فرهنگ غرب گرفته و اين تأثير را در آشنايي او با موسيقي غربي و انعكاس آن در اثرش و يا نام بردن از نويسندگان و بزرگان موسيقي غربي مي بينيم. به همين دليل هم آثار او نزد غربي ها با اقبال بيشتري مواجه شده است.
* اما شما گفتيد نويسنده هر چه بومي تر باشد، جهاني تر است؟
** بله! با تمام اين تفاصيل، موراكامي نويسنده اي بومي است. او مسايلي در داستانهايش مطرح مي كند كه نشأت گرفته از فرهنگ سامورايي ژاپني است. باورهايي مثل حاضر بودن روح پس از مرگ و تأثير آن بر روي موجودات زنده و اينكه روح زنده مي تواند خارج از جسم در جاي ديگري حضور داشته باشد كه اين باور در همين رمان، وقتي رخ مي دهد كه روح كافكا در محل قتل پدرش حاضر بوده و اوست كه پدرش را كشته و نه ناكاتا (البته اين موضوع تا انتهاي كتاب در پرده ابهام گذاشته مي شود). اين باورها به فرهنگ سامورايي برمي گردد. البته موراكامي مطمئناً از هزار و يك شب تأثير گرفته است.
روايت در روايت و داستان در داستان، تكنيكي است كه او با تأثير از هزار و يك شب مورد استفاده قرار داده و جهان داستاني مخصوص خودش را ساخته است.
* پديده هايي مثل زالوباريدن، حرف زدن با گربه ها و يا هم سويي با طبيعت براي آن كه كافكا (قهرمان داستان) به خواسته اش دست پيدا كند، تخيل صرف است يا به فرهنگ ژاپني برمي گردد؟
** اين خرق عادتها كه در داستان اتفاق مي افتد مربوط به تأثير گرفتن موراكامي از هزار و يك شب است. در هزار و يك شب هم مخاطب با اين خرق عادتها همراه مي شود و آنها را باور مي كند.
* با آنكه در اين رمان مسايلي مطرح مي شود كه بسيار بومي است، اما رمان، خواننده را مجذوب خود مي كند و همه ما شخصيتهاي داستان مثل كافكا و ناكاتا را دوست داريم.
** ببينيد، نويسنده در اين اثرش سرشار از قصه است. موراكامي اهميت فوق العاده اي براي قصه گويي قايل است. بخصوص شيوه داستان در داستان را طوري در رمانش ارايه داده كه براي ما ايراني ها كه با هزار و يك شب مأنوسيم، كشش بسيار زيادي دارد. علاوه بر اينها، موراكامي مسايل جهاني را در داستانهايش مطرح مي كند. مسايلي مثل عشق، فقدان، گم شدگي در جنگل شهر اين كه آدمها در هستي به دنبال جايگاه خودشانند، اين موضوعها هيچ گاه كهنه نمي شوند هم چنانكه اشعار حافظ و مولوي هميشه تازگي دارد. تكيه بر اين موضوعها به علاوه غناي دروني نويسنده، موراكامي را به موقعيت جهاني رسانده و داستانهايش را براي مخاطب دلنشين كرده است. البته اين را هم بايد بگويم كه موراكامي به زبان انگليسي مسلط است و همين مسأله به ارتقاي او كمك بسياري مي كند.
* در رمان «كافكا در كرانه» دو شخصيت به سوي تكامل مي روند؛ شخصيت «كافكا» كه زندگي ديگري را شروع مي كند و شخصيت «هوشينو» كه از زندگي روزمره فاصله مي گيرد و به يك نگاه تازه و انساني مي رسد. در مورد شخصيت پردازي موراكامي صحبت كنيد؛ شخصيتهايي كه او آفريده به شدت دوست داشتني اند...
** درست است. موراكامي در يكي از مصاحبه هايش گفته من در داستانهايم به آدمهاي عادي توجه ندارم. او به سراغ شخصيتهاي غيرعادي مي رود. در آثار اين نويسنده مردم به كارهاي روزمره و عادي خودشان مشغولند اما گاهي اتفاقي غريب زندگي آنها را دستخوش تغيير مي كند. مثل شخصيت هوشينو؛ راننده كاميوني كه با ديدن «ناكاتا» دچار تغيير شد. من فكر مي كنم موراكامي به تحول و تغيير آدمها بسيار اميدوار است. او معتقد است كه انسان در هزار توي شهر گم مي شود اما سرانجام با دخالت طبيعت و سرنوشت باز مي گردد و همين مسأله نقطه قوت آثار موراكامي است. اين اميدواري موراكامي به آدمها و زندگي، بسيار شبيه تفكر «سالينجر» در آثارش است. اگر چه در همه آثار موراكامي، فقدان و از دست رفتن ديده مي شود اما هميشه در برابر اينها عشق و اميد را قرار داده و از آن براي نجات آدمهاي داستانش استفاده كرده است. در داستان «كافكا در كرانه» دو سرباز كافكا را به جنگل؛ محل زندگي دختر داستان مي رسانند، آن جا با عشق استوار شده و باقي مانده است. به نظر من موراكامي نويسنده اي دردمند اما اميدوار است. دوست دارم در اين جا چند نكته را كه درخصوص سبك نويسندگي موراكامي ترجمه كرده ام، بياورم. «دنياي موراكامي دنيايي است كه شهر در آن نمي خوابد و بي گزندترين اتفاقها به طرز غريبي نيرومند و مؤثر به نظر مي رسند. دنيايي كه آشفتگي آن نظمي دارد كه درنمي يابيم. همه ما در اين دنيا گير افتاده ايم. آگاهي و احساس ما از جايگاه خود در جهان، اينكه كي هستيم و از كجا مي آييم دستخوش تغيير است. داستانهايش خارق العاده اند اما از زندگي روزمره شهري نشأت مي گيرند. مردم لباسهايشان را اتو مي كنند، غذا درست مي كنند، سركار مي روند، تلويزيون تماشا مي كنند، به هايدن و موتزارت گوش مي دهند، روز را به شب مي آورند و فردا باز روز از نو. كارهاي روزمره مغز را عاطل و كرخت مي كند. با اين حال اتفاقهاي خارق العاده اي براي شخصيتهايش رخ مي دهد، بي خواب مي شوند، هيولاها از زمين يا از تلويزيون يا از گوشه و كنار پيدايشان مي شود و زندگي شان را تغيير مي دهد.»
* شايد يكي از علتهاي جذاب بودن شخصيتهاي داستان همين است كه او كساني را مي آفريند كه ما در زندگي روزمره مان آنها را نمي بينيم...
** همين طور است. به هر حال هنر نويسنده و هنرمند اين است كه نيمه پر ليوان زندگي را به مخاطبش نشان دهد و موراكامي هم با خلق شخصيتهاي دوست داشتني توانسته به اين هدف دست پيدا كند.
* آقاي غبرايي، داستانهاي موراكامي علمي، تخيلي است يا نمادگرايانه؟
** با توجه به اتفاقهاي غريبي كه در اين رمان رخ مي دهد بايد بگويم رمان موراكامي در حيطه داستانهاي سوررئاليستي يا ادبيات فانتزي قرار مي گيرد، داستانهاي او آميزه اي از واقعيت و تخيل است كه به تخيل قرابت بيشتري دارد. ماركز در جايي مي گويد: «هر چيز عجيب، غريبي را در رمان مي توانيد بگنجانيد به شرطي كه منطقش باورپذير باشد» من فكر مي كنم موراكامي به اين گفته ماركز عمل كرده و آن را در رمانهايش مورد استفاده قرار داده است. موراكامي منطق داستانهايش را طوري چيده كه خارج شدن هيولا از دهان ناكاتا، حرف زدن گربه ها و... براي مخاطب باورپذير است. همه اين مسايل به غناي تخيل نويسنده مربوط مي شود.
* از ژاپن نويسندگان بسياري جهاني شده اند. تفاوت سبك نويسندگي موراكامي با نويسندگاني مثل كوبوآبه، كاواباتا وايشي گورو در چيست؟
* كاواباتا كه اولين نويسنده ژاپني برنده نوبل است نسبت به موراكامي دنياي قديمي تري دارد. او با نظام امروزه دنيا كه مروجش غرب است، فاصله دارد و ژاپني تر مي نويسد. كوبوآبه بيش از موراكامي تحت تأثير كافكاست، اين نويسنده در داستانهايش دنيايي كافكايي خلق مي كند و خود را از قيد صرفاً ژاپني نويسي، رها كرده است. ايشي گورو هم چون ساكن غرب است از همه اينها غربي تر مي نويسد. او گوي غربي نويسي را از موراكامي ربوده است و حتي داستان هايش در غرب اتفاق مي افتد.
* فكر مي كنيد چه علتي ادبيات ژاپن را چنان غني كرده كه چندين نويسنده معاصر را توانسته به دنيا معرفي كند؟
** ژاپن همزمان با دوران اميركبير در ايران، اصلاحاتش را آغاز كرد، اما در ايران با قتل اميركبير اصلاحاتي كه با احداث مدرسه دارالفنون آغاز شده بود، ناتمام ماند.
اين اصلاحات در ژاپن ادامه پيدا كرد و ژاپن از خواب قرون وسطايي بيدار شد.
ژاپن حتي توانست در سال 1905 با روسيه درگير شود و منجر به اغتشاش و ناكامي و آشوب در روسيه شود. اين كشور در جنگ جهاني اول در كنار نيروهاي متحدين قرار گرفت، قدرتمند شدنش ادامه پيدا كرد و در جنگ جهاني دوم چنان به قدرت رسيد كه توانست نيمي از آسياي جنوب شرقي را اشغال كند.همه اين ها زمينه رشد ادبيات و سينما را فراهم كرد. سينماي ژاپن در سال 1950 با كوروساوا جهاني شد و اين قدرت به ادبيات هم راه پيدا كرد. از طرفي محدوديتهايي كه در ادبيات و سينماي ما وجود دارد در ادبيات و سينماي ژاپن وجود ندارد. منظورم از محدوديت، سانسور دولت نيست، بلكه فرهنگ مردم است.
علاوه بر اين ها رشد صنعتي ژاپن كه جهان را به تصرف درآورده در ادبيات هم بروز پيدا كرده است.
* فكر مي كنيد هاروكي موراكامي خواسته با اين رمان كه دنيايي از قصه است به مخاطبش چه بگويد؟
** او مي خواسته بگويد، آدمي مي تواند نيروهاي دروني اش را كشف كند تا با طبيعت همراه شود و اميد به زندگي اش را از دست ندهد. |