|
فاضل تركمن
دو، سه روزي بيشتر نمي گذشت كه شنل قرمزي، تلفن همراه خريده بود. براي همين يك لحظه هم تلفن همراهش را ازخودش جدا

نمي كرد. شنل قرمزي مشغول اس ام اس بازي بود كه مادرش آمد و گفت: دخترم! اين سبد خوراكي ها را ببر براي مادر بزرگت. حالش خيلي بد است. فقط يادت باشد توي راه با غريبه ها دوست نشوي. شنل قرمزي دستي به سر و رويش كشيد و از خانه بيرون زد. توي راه به آرامي قدم مي زد و زير لب مي گفت: «چه خوشگل! چه خوشگل!» چه خوشگل شدم امروز! در همين حال و هوا بود كه يك دفعه تلفن همراهش زنگ زد: الو كلاه قرمزي جان تويي؟
سلام، خوبي؟ دانشگاهي؟!
چي؟! اومدي جنگل هوا خوري؟
اتفاقاً منم دارم مي رم خونه مادربزرگه!
ببينم، ناقلا حالا بگو كجاي جنگل قايم شدي؟!
كلاه قرمزي يكهو مثل جن پريد جلوي شنل قرمزي و گفت: پخ... شنل قرمزي اول جيغ بلندي كشيد و بعد هرهر زد زير خنده.
واقعاً منظره زيبايي بود، آنقدر زيبا كه شنل قرمزي دلش نيامد همين طوري از آن دل بكند. براي همين تلفن همراهش را داد به دست همكلاسي اش كلاه قرمزي تا چند تا عكس يادگاري از او بگيرد. وقتي كلاه قرمزي هفت، هشت تايي از او عكس گرفت، با خيال راحت نشست زير سايه درختان و روي عكسهايي كه از شنل قرمزي گرفته بود، آهنگ «فداي سرت اگه مادر بزرگ مرد! فداي سرت اگه گرگه اونو خورد!» را گذاشت. هوا كم كم داشت تاريك مي شد و شنل قرمزي هنوز به راه نيفتاده بود تا اينكه مادرش به او زنگ زد: _ سلام دخترم! تو كجايي مادر؟ حالت كه خوب است، هان؟ خيلي دلواپست شدم. زودتر بيا خانه. ديگر هم نمي خواهد بروي خانه مادربزرگ. آقاي شكارچي اس ام اس زد ه كه: آقا گرگه... اوهو، اوهو، اوهو... |