تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
صفحه آخر
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-04-19
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

شنبه 31فروردین ماه 1387


اضافه هاي 2000 و چندمي ؛ شنل قرمزي

 

فاضل تركمن

دو، سه روزي بيشتر نمي گذشت كه شنل قرمزي، تلفن همراه خريده بود. براي همين يك لحظه هم تلفن همراهش را ازخودش جدا



نمي كرد. شنل قرمزي مشغول اس ام اس بازي بود كه مادرش آمد و گفت: دخترم! اين سبد خوراكي ها را ببر براي مادر بزرگت. حالش خيلي بد است. فقط يادت باشد توي راه با غريبه ها دوست نشوي. شنل قرمزي دستي به سر و رويش كشيد و از خانه بيرون زد. توي راه به آرامي قدم مي زد و زير لب مي گفت: «چه خوشگل! چه خوشگل!» چه خوشگل شدم امروز! در همين حال و هوا بود كه يك دفعه تلفن همراهش زنگ زد: الو كلاه قرمزي جان تويي؟
سلام، خوبي؟ دانشگاهي؟!
چي؟! اومدي جنگل هوا خوري؟
اتفاقاً منم دارم مي رم خونه مادربزرگه!
ببينم، ناقلا حالا بگو كجاي جنگل قايم شدي؟!
كلاه قرمزي يكهو مثل جن پريد جلوي شنل قرمزي و گفت: پخ... شنل قرمزي اول جيغ بلندي كشيد و بعد هرهر زد زير خنده.
واقعاً منظره زيبايي بود، آنقدر زيبا كه شنل قرمزي دلش نيامد همين طوري از آن دل بكند. براي همين تلفن همراهش را داد به دست همكلاسي اش كلاه قرمزي تا چند تا عكس يادگاري از او بگيرد. وقتي كلاه قرمزي هفت، هشت تايي از او عكس گرفت، با خيال راحت نشست زير سايه درختان و روي عكسهايي كه از شنل قرمزي گرفته بود، آهنگ «فداي سرت اگه مادر بزرگ مرد! فداي سرت اگه گرگه اونو خورد!» را گذاشت. هوا كم كم داشت تاريك مي شد و شنل قرمزي هنوز به راه نيفتاده بود تا اينكه مادرش به او زنگ زد: _ سلام دخترم! تو كجايي مادر؟ حالت كه خوب است، هان؟ خيلي دلواپست شدم. زودتر بيا خانه. ديگر هم نمي خواهد بروي خانه مادربزرگ. آقاي شكارچي اس ام اس زد ه كه: آقا گرگه... اوهو، اوهو، اوهو...

  


وقتي يك طنزنويس مي خواهد كادوي عروسي بدهد " !لطف داري الهام جان!

 

ارژنگ حاتمي

خبر مراسم عقد پسر دكتر احمدي نژاد و دختر مهندس مشايي رئيس سازمان گردشگري را كه به صورت ساده و صميمي برگذار شده است را مي خوانيم، خوشحال مي شويم و ضمن تبريك به عنوان كادوي عروسي اين مطلب طنز را تقديم اين عروس و داماد كنيم، ان شاءا... كه خوشبخت شوند.

چند صفحه از دفتر خاطرات يك تازه داماد:
- براي خريد ميوه عروسي رفتم ميوه فروشي عباس آقا كه سركوچمونه و شهرتش جهاني شده، كلي تعجب كردم، چقدر ميوه گرون شده، با اين پول دستم كه نميشه چهار كيلو ميوه هم خريد؟!علتش رو پرسيدم عباس آقا گفت:«اون روز كه پدر محترم تون اومد ميوه بخره عينكم همراهم نبود، قيمت ها رو به جاي تومن به ريال ديدم!»، كاش عباس آقا يه روز ديگه هم عينكش رو گم كنه!
- مديريت عروسي با پدرزنم بود، مدام مي گفت «بايد بتوانيم فضاي شادي را مثل عزا مديريت كنيم.»، هر چي مي گفتم نميشه، زشته، فيلم مي گيرن مثل قضيه تركيه شر ميشه، قبول نمي كرد، مي گفت:«مؤمن، بشاش، زيرك، عليم و بصير است.»، جاي شما خالي، تا توانستيم سعي كرديم بشاش باشيم.
- پدرزنم گفت:«بايد برغم تمامي مشكلات اقتصادي و معيشتي، دلخوش ، بانشاط و شادمان باشيد.»، گفتم خب چطوري؟ گفت:«بايد بريد مسافرت، چون هر كي ميره مسافرت يعني كه دلش خوشه!»
با اين مخارج اول زندگي كه نميشه مسافرت رفت، با بابا صحبت مي كنم شايد بزاره از اين به بعد توي سفرهاي استاني همراهش باشيم.
- امروز رفتم دانشگاه، بچه ها خيلي تحويلم گرفتند، همه تبريك مي گفتند ...
يكي از دوستام پرسيد پدرزنت چكاره است؟ تعجب كردم كه چطور نمي دونه با كي ازدواج كردم من هم بهش گفتم كه پدر زنم رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري و رئيس مركز بين المللي جهاني شدن و همچنين رئيس شوراي ايرانيان خارج كشور و ... كه دوستم وسط حرفم پريد و گفت:«مگه تو چند تا پدرزن داري؟» و وقتي براش توضيح دادم كه همه اين مناسب رو يك نفر اداره مي كنه، يه جمله اي گفت كه من درست متوجه نشدم، فقط مي دونم توي جمله اش كلمه «الهام» و «صد رحمت» بود.
- من هميشه به بابا مي گم يه سخنگوي ديگه براي دولت انتخاب كن، آخرش اين الهام باعث دردسر ميشه، ديروز به همراهم زنگ زد و معذرت خواهي كرد كه نتونسته در مراسم شركت كنه، مي گفت گرفتار بوده، منهم آخر مكالمه گفتم:« ممنون زنگ زدي، لطف داري الهام جان!» اگه بابام نرسيده بود و توضيحات نداده بود احتمالا اولين لنگه كفش با سرم اصابت مي كرد!
- پدرزنم گفت كه هر روزنامه نگار و خبرنگاري كه اذيتت كرد اسمش رو بده به من، اونطوري كه شنيدم يه زهر چشم اساسي از بعضي خبرنگارها گرفته و از يكي دوتا سايت هم شكايت كرده، البته مي دونم بابام اصلا با اين جور كارهاش موافق نيست، اما چه كار كنم، پدرزنمه ديگه و احترامش واجب! حالا نمي دونم اسم اين طنزنويس صفحه سوسه رو بدم بهش يا نه ؟!!

  


زنگ انشا؛سال جديد خود را چگونه مي گذرانيد؟

 

صادق غفراني

در سال جديد بسياري از چيزها دچار تغيير شدند كه بهتر بود نشوند و بسياري هم كه بايد تغيير مي كردند، بدون تغيير باقي ماندند. يكي از بزرگترين جنجال هاي خبري كه همه را متوجه خود ساخته و نيز دود از سروگوش همه متخارج(!) نموده اين بود كه در سال جديد مرغها ارزشمندتر شدند، ولي انسانها همان طور كه بودند، باقي ماندند.
بله، طبق اخبار موجود قيمت مرغ از حدود 2000 تومان در سال 86 به قيمت 2700 تومان -قيمت تا لحظه نگارش انشاء - در هر كيلو در سال 87 رسيد كه حدود 35 درصد رشد را نشان مي دهد. (بابا مرغ ها چه نفوذي دارند، ايول!) و ما هم هر طور به خودمان فشار آورديم تا دليلي براي اين افزايش قيمت كشف كنيم، چيزي به دست نيامد، البته اخباري مبني بر فداكاري مرغها و جان دادن آنها براي گرفتن ديه براي خانواده و پاس كردن چكهاي جناب خروس خان نيز به دست ما رسيده و احتمال مي رود يكي از علل گراني مرغ همين باشد. حال بهتر است كه از اين زاويه به قضيه نگاه كنيم: در سال جديد ديه انسان كامل نسبت به سال گذشته هيچ تغييري نكرده و اين حكايت از بالا رفتن ارزش مرغها از انسان و آغاز تشكيل نژاد برتر مرغي(!) دارد.
البته ما به همراه عده اي از ستاره شناسان و فالگيرها و كف بين ها تحقيقاتي را انجام داديم كه به اين موضوع مربوط مي باشد و در زير به نتايج آن اشاره شده است:
تذكر خيلي خفن: لطفاً قبل از گوش كردن به اين قسمت انشاء، كودكان خود را بخوابانيد. اين قسمت براي افراد زير 16 سال و افراد با قلب ناراحت توصيه نمي شود.
1) در سالهاي آينده قيمت مرغ به قيمت جان انسانها و حتي بالاتر از آن خواهد رسيد.
2) بازار پر مرغ جاي بازارهاي نفت را خواهد گرفت و به جاي اوپك نفتي و گازي، اوپك مرغي به راه خواهد افتاد.
3) احتمال حمله مرغها به انسانها و حكومت آنها به انسانها وجود دارد.
4) ديگر به جاي اينكه انسانها مرغ بريان بخورند، مرغها انسان بريان خواهند خورد.
5) مرغها نژاد برتر شناخته خواهند شد.
پس بياييد دست در دست هم دهيم و با مكتب مرغيسم (Morghism)(!) مبارزه كنيم. اين بود انشاي من. زنده باد باباي من.

  


پارازيت

 

- زيباترين كلمه براي گوشهاي خسته، خداحافظي است.
- مغزهاي كوچك در فضاي جمجمه لق مي زند.
- بعضي ها راهشان را خودشان باز مي كنند و بعضي ها مي گذارند به مناقصه.
- براي اينكه كسي تو زندگيش موش ندواند، از گربه كمك گرفت.
- مدير موزه افكار عتيقه اي داشت.
- پرنده، گربه را سربه هوا كرد.
- بعضي ها رو قولشون مي «ايستند» و بعضي ها آن را «زيرپا» مي گذارند.
- در امتحان عشق برگه اش را سفيد رد كرد.
- شوخيهاي كاغذي قبل از اينكه برنجاند، بيشتر مي خنداند.
- بعضي ها ثروتمند زندگي مي كنند و بعضي ها ثروتمند مي ميرند.
- بعضي ها دردسرند و بعضي ها مايه آن!
سهراب گل هاشم

- كساني كه خودكشي مي كنند، قاچاقي از اين دنيا وارد آن دنيا مي شوند.
- تمام بازارهاي قاره آفريقا، بازار سياه است.
- ملافه سفيدي كه هنگام خواب رويش كشيده بود، متاسفانه احساس كرد كفن است.
- قطرات باران بدون پرگار دايره هاي دقيقي روي آب رسم مي كنند.
- وقتي راننده اتوبوس دوتا بليت گرفت، فهميدم كه هنوز يكي شدن من و تو را باور نكرده است.
- مرد خسيس زماني كه مهمان موز پوست مي كند، بيش از زماني كه خودش پياز پوست مي كند اشكش در مي آيد.
- پابرهنه وسط حرفهاي نيشدارش دويدم و پايم زخمي شد.
- دل پري داشت، حامله بود.
- آمپولها، فروتني مي كنند.
مهدي محمدي

  


هذيان هاي رميده يك بي دست و پا

 

اگ دست من بود، اين دست و آن دست نمي كردم و دستپاچه نمي شدم، اول از همه دست سهامداران را مي فشردم، چرا كه به سهم خود دست اقتصاد بيمار كشور را گرفته اند.
بعدش دست همه را از توي پوست گردو در مي آوردم و دستشان را يك جايي بند مي كردم. به دست اندازها مي گفتم دست از سر كچل خيابانهايمان بردارند.
از دست روي دست گذاشتن دست مي كشيدم و با گراني دست به يقه مي شدم و دست اقتصاد را از تو دست دست كجها در مي آوردم و بعد دستشان را رو مي كردم.
دست رد به سينه دست بوسان مي زدم و رشته امور را به دست كساني مي دادم كه كار از دستشان برآيد.
اما حالا كه دست بر قضا هيچ چيز دست من نيست، از خيالبافي دست بر مي دارم، خودم را به دست سرنوشت مي سپارم و مي روم تا با واقعيتها دست و پنجه نرم كنم.
لطفاً زور واقعيتها را دست كم نگيريد. سهراب گل هاشم

  


بحثي در باب ماهيت جوهري و فلسفه وجودي انتخاب اسم؛ نامگذاري

 

محسن اشتياقي

از قديم الايام رسم بوده است كه براي فرزندان نامي مناسب و درخور انتخاب شود. در حديث است كه اولاد داراي حقوقي مي باشند كه بايد توسط دولت، جامعه و پدر و مادر رعايت گردد. الحمدلله امروزه «حق اولاد» توسط دولت خدمتگزار به بهترين شكل ممكن، از طريق درج در فيش حقوقي، كف دست والدين گرامي گذاشته مي شود! حق مسلم ديگر، داشتن نامي شايسته و با مسما براي فرزندان دلبند است! هان! بدانيد و آگاه باشيد كه نام، بار معنايي سنگيني را تا آخر عمر فرد به دوش او مي گذارد. سعدي (عليه الرحمه) در تأييد اين  فرمايش ما مي فرمايد:




«بنده را نام خويشتن نبود
هرچه ما را لقب نهند، آنيم!»
بعضا ديده مي شود كه برخي اسامي خاصي را كه در قوطي هيچ عطاري يافت مي نشود (جسته ايم ما!)، براي فرزندان انتخاب مي كنند. وقتي كه اسم مهجور بوده و تفكيك جنسيت آن بسادگي امكان پذير نباشد، اغلب مشكلاتي براي طرف در آينده به وجود مي آورد. بارها شاهد بوده ايد كه در مراسمي، اسمي را با عنوان سركار خانم... خوانده اند و طرف مرد ريش و سبيل داري از كار درآمده است يا برعكس! از سوي ديگر دايمً بچه و صاحب بچه، توأماً بايد توضيح بدهند كه نامشان يعني چه!!
ضرب المثل امروزي: چرا عاقل كند كاري كه هي آن را كند توجيه؟!
بنابراين بر قاطبه اهل فرهنگ فرض است كه در حوزه نفوذ خويش با اين بدعتها مبارزه مسالمت آميز و بدون درد و خونريزي داشته باشند و نزديكان و آشنايان خود را راهنمايي و هدايت نمايند. اينجانب - اگر تعريف از خود نباشد و ريا نشود كه اجرش از بين برود - در طول چند ماه گذشته، كلي وقت گذاشته ام تا يكي از زوجهاي جوان مرتبط را به راه راست هدايت كنم. تصور كنيد: مي خواستند اسم طفل معصومي را - كه هنوز زاده نشده - بگذارند: آرسامين! علت انتخاب اين نام نيز چيزي نيست الا تفاهم ! آرسامين تركيب كلمات «ارس» و «امين» است! زوجه اردبيلي است و به رود ارس التفات دارد و زوج مشهدي است و به راستگويي شهره، فلذا نام «امين» را مي پسندد. نتيجه اين سينرژي (هم افزايي) شده است كلمه: آرسامين! البته آگاه تران معتقدند كه آرسامين نام يكي از پادشاهان يا سرداران دلاور دوران پيشينيان است. (بگذريم كه در قواي نظامي و انتظامي، به درجات بالاتر از سرهنگ، سردار يا امير نيز گفته مي شود. اين قسمت را آهسته بخوانيد كه اگر زوج خوشبخت ما اين موضوع را بفهمند، بعيد نيست «آرسامين» را به «آرسامير» تبديل كنند!) خلاصه به هر جان كندني بود، متقاعدشان كردم كه از خير اين نام باستاني و داستاني بگذرند و «سپهر» را انتخاب كنند. دوستان نيز از سر لطف مي خواستند روي مرا زمين نيندازند و از باب تفاهم و تعاون و تشكر هم كه شده كودك بينوا را «آرسامين سپهر» بنامند! اينجا بود كه از اختيارات شاعري در امر مشاوره استفاده كرده و گفتم: يا اين يا هيچ اسم ديگه! كه الحمدلله به خير گذشت!
اصولاً فلسفه نام گذاري، بر مبناي مشابهت خصوصيات فرد با اسم و كنيه اي كه براي وي در نظر مي گرفتند و او را با آن صدا مي كردند، معنا مي يافت، اينكه مثلاً دخترك سيه چرده اي را «بلوري» بنامند و يا به آدم كچل، زلفعلي بگويند، از آن حرفهاست كه تو كت هيچ تنابنده عاقل و بالغي نمي رود! (نگارنده نيز لابد از اين قاعده مستثنا نيست!).
سابق بر اين نام و شهرت برخي افراد،  ارتباط ارگانيك و عميقي با شغلشان داشت. تا جايي كه بعضا علاوه بر خود شخص، حتي فاميل درجه يك وي نيز از اين طريق به نان و نوايي مي رسيدند. «حسن»نامي را مي شناسم كه سابقاً در خيابان مولوي تهران آش مي فروخت و از همين رهگذر، خودش به «حسن آشي» و مادرش به«ننه حسن آشي» معروف شده بود. با اينكه سال هاست آش را (با جاش!) كنار گذاشته و به شغل شريف كلاشي مشغول است، هردو با همان عنوان سابق مورد خطاب قرار مي گيرند ! به قول معروف: «الاسم في الصغر، كالنقش في الحجر!»
از وقتي كه مد شد براي مغازه ها اسم بگذارند، نامهايي انتخاب مي شد كه با ماهيت جوهري و فلسفه وجودي شغل مربوطه، مرتبط باشد. در اينجا براي بستن دهان برخي مغالطه گران و سفسطه گران، توجه تان را به چند نمونه آزمايش شده معتبر جلب مي نمايم. (نشاني هاي قابل ارائه به مقامات جهت پيگيريهاي احتمالي، محفوظ است): لوستر فروشي چشمگير، كله پزي نظافتي، ساعت سازي دقت، ماست بندي دهكده و سبزي فروشي سبزواري!
در برخي موارد نيز از نام شهر يا كوي و برزن، در نامگذاري استمداد كرده اند. مثلاً شيريني سراي يزدي. اما استعمال اين گونه موارد، بايد با رعايت احتياط و لحاظ مناسبات اجتماعي همراه باشد. نقل است كه در حواشي بزرگراه «جلال آل احمد»، يك مغازه پوشك فروشي باز شده بود كه اسمش را گذاشته بودند:»پوشك جلال!»
در صورتي كه موارد فوق الاشاره، مورد التفات نام گذاران واقع نشود، آن گاه تعابير مهجور و اسامي نامتناسبي به وجود مي آيد كه باعث رنجش خاطر و تشويش اذهان عمومي  گرديده و بعضاً حتي به دليل نقض حقوق مؤلف و ساير موارد قانوني ديگر، قابل پيگرد حقوقي نيز مي باشد. در پاره اي موارد آش موصوف، آنقدر شور مي شود كه ديگر شورش را در مي آورد و نام نام نبرده(!) به جاي افزايش معروفيت، به نوعي باعث ننگ صاحب نام نيز مي گردد! مگر اينكه فرد در يك اقدام انقلابي، ضمن مراجعه به مراكز ثبت احوال، از شر بدنامي خلاص شود! حافظ عليه الرحمه، در اين ارتباط مي فرمايد:
بيت:
از ننگ چه گويي كه مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسي كه مرا ننگ ز نام است!
شاهد مثال: في المثل اگر در خيابان ... (آدرس مغازه نزد نگارنده محفوظ است)، بر سر در يك مغازه حليم فروشي تابلوي «حليم معنوي» را ببينيد، كه ناخودآگاه شما را ياد «مثنوي معنوي مولوي» مي اندازد، چه فكري مي كنيد؟ خود مولوي در اين باب با چرب زباني و شيرين بياني خاص خود (به آواز حزين و دلنشين استاد شجريان) مي فرمايد كه:
بيت:
«چند خوردي چرب و شيرين از طعام
امتحان كن چند روزي در صيام»
اينجا معلوم مي شود كه يا طرف اهل مثنوي  نيست يا خيلي معناگرا نيست!
بيت اصلاح شده:
اندرون از «حليم» خالي دار
تا در او نور «معنوي» بيني!
از آنجا كه انتقاد بدون پيشنهاد در رديف غرغرهاي كنيز معروف حاجي باقر شمرده مي شود، فلذا به صاحب مغازه حليم فروشي مذكور (و مغازه هاي مشابه!)، دو فروند پيشنهاد بدون دريافت حق مشا«ور»ه (كه امروزه براي مشا«ور»ين نان و حليم به نرخ روزخور، از نان شب هم واجب تر است) تقديم مي گردد تا همه چيز ختم به خير شود!
پيشنهاد دوم: شغل خويش را عوض نموده و به كتاب فروشي رو بياورند! فروش كتابهاي عرفاني و معنوي مانند «مثنوي معنوي» با تصحيح آدم هاي ريش و سبيل دار، «شرح مثنوي» با هفتاد من كاغذ و ... بايد در اولويت برنامه هاي كوتاه مدت و بلندمدت ايشان باشد. بالاخره كتابفروشي هم يك نوع اغذيه فروشي است! منتها غذاي روحي.
پيشنهاد اول: تابلوي «حليم معنوي» را به «حليم مولوي» تبديل و محل مغازه را هم از خيابان ... ، به خيابان مولوي منتقل كنند! فقط از باب يادآوري، به دليل گران بودن ملك در محدوده خيابان مولوي و بازار، مراقب باشند به هنگام تغيير تابلوي سردر مغازه، از هول قيمت املاك، توي ديگ حليم نيفتند!
بنابراين در تكميل بيت فوق، بايد ادامه داد كه:
بايد آقا! كتاب بفروشي
تا «گلستان» و «مثنوي» بيني
يا كه بايد مغازه خود را
در خيابان مولوي بيني!
موخره: رعايت فلسفه نام گذاري از اهم واجبات است. در اين راستا بعضي، اسامي موردنظرشان را از لابه لاي كتابهاي مقدس و برخي نيز از لاي كتبهاي ادبي بيرون مي آورند. ما نيز براي خوش يمن شدن افتتاح اين ستون در آغاز سال نو، تفالي به ديوان خواجه شيراز زديم و اين در آمد:
اي بي خبر! بكوش كه صاحب خبر شوي
تا راهرو نباشي، كي راهبر شوي
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زين پس شكي نماند كه صاحب نظر شوي
لذا اي ياران! اگر به راهروي ما آمديد، چراغ بياوريد! ممكن است كه صاحب خبر شويد.

  


لابي مي كنم، پس هستم!؛صفحه اي از كتاب خاطرات علي دايي

 

ارژنگ حاتمي

چند روز پيش چند كيلو سبزي خريدم، هنگامي كه مي خواستم كاغذ باطله هايي را كه سبزي در آن پيچيده شده بود به دور بيندازم، ناگهان توجهم به مطالبي كه در آن نوشته شده بود جلب شد، بعد از كمي مطالعه آگاه شدم اين صفحات همانا قسمتهايي از دفتر خاطرات دايي و همچنين يكي از مسؤولان فدراسيون فوتبال است، البته خودم هم نفهميدم دفتر خاطرات اين دو نفر دست سبزي فروش محلمان چه كار مي كند، توجه شما را به خواندن قسمت هايي از اين صفحات جلب مي كنم؛
دوشنبه ( از دفتر خاطرات يكي از مسؤولان فدراسيون فوتبال): با توجه به لابي هايي كه انجام شده، تصميم نهايي اين شد كه قطبي رو به عنوان سرمربيگري تيم ملي انتخاب كنيم.
دوشنبه ( از دفتر خاطرات علي دايي): با صحبتهايي كه امروز سخنگوي فدراسيون فوتبال در مورد شرايط و خصوصيات سرمربي تيم ملي انجام داد، مطمئن هستم من رو انتخاب نكردند، عجيبه اين قطبي چه جوري لابي بسته كه لابي اش از من هم قوي تر بوده، حالا كه اين طوري شد هر چند از اين عادل خوشم نمي ياد، اما بهش اس ام اس مي زنم باهام در برنامه نود تماس بگيره، اگه بفهمه مي خوام افشاگري كنم و برنامه اش رو داغ و جنجالي كنم، حتماً بهم زنگ مي زنه.
سه شنبه (از دفتر خاطرات يكي از مسؤولان فدراسيون فوتبال): ديشب نود يه چيزه ديگه بود، علي دايي حرف هايي زد كه واقعاً روم تأثير گذاشت، متحول شدم، راست مي گه، اصلا كار درستي نيست كه با لابي بازي مربي تيم ملي رو انتخاب كنيم، بايد معيارهاي اصولي تري رو براي اين انتخاب سرنوشت ساز در نظر بگيريم.
سه شنبه ( از دفتر خاطرات علي دايي): ديشب شب خوبي بود، اساسي زير آب قطبي و قلعه نويي رو زدم، ورداشتم توي برنامه مستقيم تلويزيوني گفتم كه هر كي لابي اش قوي تر باشه، مربي تيم ملي ميشه.
تذكر: توقع نداريد كه سبزي فروش محلمون تمام صفحات دفتر خاطرات رو به ما داده باشه، متأسفانه باقي صفحات در دسترس نيست جز اين دو صفحه كه مربوط به روز يك شنبه هفته بعد مي شه.
يك شنبه (از دفتر خاطرات يكي از مسؤولان فدراسيون فوتبال): با خردجمعي در مورد معيارهاي اصولي براي انتخاب سرمربي تيم ملي به نتايجي رسيديم، بيشتر دوستان بر اين عقيده بودند ديگر زمان انتخاب مربي بوسيله گل يا پوچ گذشته است و تجربه ناموفق قلعه نويي را شاهدي بر اين ادعا دانستند و معتقد بودند لابي بازي هم كار ورزشي اي نيست، بالاخره تصميم بر اين شد بوسيله شير يا خط مربي را انتخاب كنيم، يكي از دوستان مي گفت اين روش در فوتبال گامبولا مورد استفاده قرار گرفته و جواب هم داده است، شير يا خط را انجام داديم و دايي به عنوان سرمربي تيم ملي انتخاب شد، به يكي از دوستان گفتيم با ايشان تماس بگيرند و تبريك بگويند.
يك شنبه ( از دفتر خاطرات علي دايي): باورم نميشه، از فدراسيون باهام تماس گرفتند و گفتند من مربي تيم ملي شدم، از يك طرف خوشحالم و از طرف ديگه نگران، فردا اين عادل رو چكار كنم؟ كاش توي برنامه هفته پيش نمي گفتم هر كي لابي اش قوي تر باشه مربي تيم ملي ميشه، حتماً عادل مي پرسه من با كي لابي كردم، بايد يك جواب درست و حسابي براي اين سؤالش پيدا كنم ...

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com