|
سردار شهيد عليرضا عاصمي
نام پدر: محمد
محل تولد: كاشمر
تاريخ تولد:08/09/41
تاريخ شهادت :13/10/65
محل شهادت :كرمانشاه / عمليات كربلاي 4

13دي ماه هر سال يادآور شيرمردي از ديار ترشيز است كه از آغاز جنگ تا لحظه شهادتش به طور مستمر در جبهه هاي حق عليه باطل حضور داشت و خالصانه جان عزيزش را بر كف نهاد.
كمتر جبهه رفته اي است كه با علي عاصمي و دلاوريهايش آشنا نباشد. اگر خوب بنگري در وجب به وجب خاك جبهه ها ردپايي از علي خواهي يافت.
جاي جاي جبهه ها از سومار و كله قندي و قلاويزان و مهران و بازي دراز گرفته تا شلمچه و فكه و طلائيه و اروند كنار و چزابه و هويزه و سوسنگرد خاطراتي از علي در سينه دارد كه ياراي بيانش نيست. اگر با گوش جان پاي درددل طريق القدس، فتح المبين، بيت المقدس، رمضان، والفجرمقدماتي، خيبر، بدر، والفجر3، والفجر8، كربلاي4 و ...بنشيني خاطرات جالبي از جانبازيهاي علي در ميدان نبرد برايت دارند كه بازگو كنند.
صبح روز 13دي 1365 فرا مي رسد، علي به هنگام خروج از منزل متفاوت از گذشته با فرزندش وداع مي كند. به همسرش مي گويد كه ديشب خوابي ديده است. مقارن ساعت 14 علي به همراه سه يار اهورايي اش به سمت محل موعود حركت و شروع به خنثي سازي بمب 750 پوندي دشمن مي كنند، اما دلشان جاي ديگري است. زمين و زمان در التهاب و ول وله است. شهدا، عرش الهي را براي استقبال از اين ملكوتيان آماده كرده اند. سفره اباعبدا... تا لحظاتي ديگر ميزبان چهار لاله عاشق است... ماسوره بمب به حركت درمي آيد، ملائك مقرب الهي زمزمه مي كنند: «يا ايتها النفس المطمئنه، ارجعي الي ربك راضيه مرضيه، فادخلي في عبادي، و ادخلي جنتي» و با يك انفجار همه چيز تمام مي شود، و در حقيقت براي آنان آغاز مي شود.
مريم عاصمي، خواهرشهيد مي گويد: عمليات فتح يك بود، عملياتي كه قرار بود براي اولين بار در اعماق خاك عراق صورت گيرد و به همين دليل بسياري از نقاط آن مبهم بود كه در راه چه پيش خواهد آمد؟ آيا به هدف كه در عمق بيش از صد كيلومتري خاك دشمن قرار دارد خواهيم رسيد؟ و ... حتي احتمال اسارت تمامي نيروهاي عملكننده نيز داده مي شد. علي يكي از مسؤولان اين عمليات بود و سخت دلبسته آن. به علت مسائل امنيتي و اطلاعاتي كليه اسناد و مدارك لازم را در كوله پشتي خود جا داده بود و يك دم از آن جدا نمي شد، ولي باز هم دغدغه دستيابي دشمن به اين اسناد (حتي در صورت شهيد شدنش) او را آرام نمي گذاشت، علي مي دانست كه اگر اين راه تازه گشوده شده (عمليات گسترده برون مرزي) به واسطه دسترسي دشمن به اين اسناد در اولين گام شكست بخورد، پيامدهاي سنگين سياسي - نظامي خواهد داشت. عاقبت چاره اي انديشيد، چند تن از بچه هايي را كه مي شناخت صدا كرد و پس از برشمردن اهميت مطلب، آنها را موظف كرد، در صورت روي دادن هر گونه حادثه اي و نا اميدي كامل بچه ها از نجات (كمين دشمن و اسير شدن بچه ها و...) بي هيچ گونه ترديد و دو دلي با آرپي چي هفت او را هدف قرار داده و به شهادت برسانند و كوله مذكور را نيز با اين عمل از دسترس دشمن محفوظ بدارند؛ ولي باز هم نگران بود كه اگر بچه ها او را هدف قرار ندهند، امكان دارد دشمن به اسناد دست پيدا كند، لذا هميشه همراه خود، يك شيشه بنزين و فندك هم داشت و همچنين يك نارنجك كه اگر احتمال دست يافتن دشمن به اين اسناد را مي داد، خود را به همراه كليه اسناد و مدارك از بين ببرد و از آن به بعد تا پايان عمليات با آرامشي شگرف مأموريت سنگين خود را به پايان رسانيد.
در همين مورد نيز همسر شهيد عاصمي نقل مي كند كه پس از عمليات فتح يك كه بچه هاي قرارگاه رمضان به فرماندهي شهيد علي عاصفي با پيروزي و بدون برجا گذاشتن حتي يك شهيد و مجروح به باختران بازگشتند، قرارگاه رمضان به عنوان قدرداني از اين شهيد والامقام، يك سكه بهار آزادي به همراه يك لوح تقدير و يك كتاب به ايشان هديه مي دهد. ايشان همان جا سكه را به جبهه هديه مي نمايد و كتاب را مي گيرد و لوح را مي خواهد پاره كند كه همسرش مي گويد كه :«آن را براي يادگاري نگه داريد».
حاج جعفر جهروتي از يادگاران آن روزهاي به يادماندني، خاطره اي از علي مي گفت: «هر گاه در جمع بچه ها صحبت از شهادت مي شد، علي مي گفت كه من دوست دارم پودر شوم و چيزي از جسمم باقي نماند!» و خوشا به حالت علي جان، كه چه خوب شهادتي را برگزيدي و به آن نائل شدي و نه تنها روحت، بلكه جسمت نيز فاني در ا... شد و براي اين خاك و خاكيان چيزي از جسمت را به يادگار نگذاشتي و همه را براي افلاك و افلاكيان به سوغات بردي. علي جان سلام و درود ما را به برادرت عباس هم برسان. |