صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
يادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-01-21
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 2بهمن ماه 1387


آي قصه قصه قصه ؛ سيب زميني كوچولو



* امير پورحسين

سيب زميني كوچولو هي گريه مي كرد و جيغ مي كشيد. سيب زميني هاي بزرگ تر مي گفتند: «ترس ندارد. اگر توي ماهي تابه





روغن بخوابي چيپس مي شوي. خيلي خوش مزه و قشنگ و طلايي.»
اما سيب زميني كوچولو از روغن و ماهي تابه و چاقو خيلي مي ترسيد. اصلاً از وقتي كه همراه سيب زميني هاي بزرگ از مزرعه به آشپزخانه آمده بود، كارش شده بود گريه كردن. خب، سيب زميني كوچولو واقعا كوچولو بود و هنوز خيلي چيزها را نمي دانست. اصلاً همه اش تقصير آقاي مزرعه دار بود كه اشتباهي او را از زير زمين بيرون آورده بود. سيب زميني كوچولو كوچك بود و لپ هايش هم هنوز سبز بود.
سيب زميني بزرگ و شكم گنده دستي روي سر او كشيد و گفت: «تو خيلي بچه اي. اين سرنوشت همه سيب زميني هاست. تو بايد به خودت افتخار كني كه الان توي آشپزخانه اي و مثل بعضي از سيب زميني هاي كرمو و خراب توي سطل زباله نيستي.»
سيب زميني كوچولو اشك هايش را با آستينش پاك كرد و گفت: «ولي مي گن روغن خيلي خيلي داغه تازه من اصلاً دوست ندارم پوستم را بكنند.»
سيب زميني لاغر قد بلند گفت: «تو كه آدميزاد نيستي كه از چاقو بترسي. چاقو و روغن داغ فقط براي آدم ها خطر دارد. هر سيب زميني عاقلي آرزو دارد يك روز پوستش را بكنند و توي ماهي تابه سرخش كنند. تو براي اين كه خلال و چيپس خوشمزه اي شوي نبايد از چيزي بترسي.»
سيب زميني بزرگ شكم گنده سرش را تكان داد و گفت: «درست است راست مي گويد. تو بايد خوش حال باشي كه براي سرخ شدن انتخاب شدي؛ يعني اين كه از همه سيب زميني ها بهتري. آدم ها سيب زميني هاي خراب را دور مي ريزند. سيب زميني هاي معمولي را آب پز مي كنند و ما را كه از همه بهتريم، سرخ مي كنند و خلال و چيپس درست مي كنند.»
سيب زميني كوچولو با ترس به ماهي تابه پر از روغن نگاه كرد. چند تا سيب زميني كه خلال شده بودند، داشتند توي روغن سرخ مي شدند و با خوش حالي بالا و پايين مي پريدند. يكي از خلال ها از توي ماهي تابه داد زد: «نترس كوچولو! اين جا خيلي خوب است. حسابي برشته مي شوي.»
سيب زميني كوچولو هنوز داشت به خلال ها نگاه مي كرد كه يك دست بزرگ آمد و او را برداشت. او از ترس چشم هايش را بست. دست بزرگ، سيب زميني كوچولو را با چاقو پوست كند و بعد خلال كرد و توي ماهي تابه پر از روغن ريخت. چند دقيقه بعد يك قاشق بزرگ خلال ها را از توي روغن بيرون كشيد و توي بشقاب گذاشت. سيب زميني كوچولو حالا ده بيست تا خلال قشنگ و طلايي و خوش مزه شده بود. او ديگر از روغن داغ نمي ترسيد؛ چون واقعاً خوش مزه و قشنگ شده بود. تازه از همه بهتر تبديل به يك عالمه خلال شده بود. خلال ها توي بشقاب مي گفتند و مي خنديدند و بازي مي كردند و منتظر اين بودند كه آدم ها بيايند و آن ها را بخورند.

  


احوال پرسي و يادآوري ؛ ماه بد كودكان فلسطيني



عباسعلي سپاهي يونسي




سلام! اميدوارم اين هفته را هم خوب خوب باشيد. اين يك ماهي كه گذشت، براي كودكان سرزمين فلسطين روزهاي خوبي نبود؛ چون آنها صداي بمب هايي را شنيدند كه روي سرزمين آنها مي افتاد. بچه هاي فلسطيني بمب هايي را ديدند كه منفجر مي شدند و دوستانشان را به شهادت رساندند. كودكان فلسطيني كلاس هايي را ديدند كه در آنها جاي همكلاسي هايشان خالي بود؛ چون آنان به دست بمب هاي اسراييلي به شهادت رسيده بودند. در يك ماه گذشته كودكان فلسطيني ديدند كه كلاس هايشان خراب شده است. در اين يك ماه، كودكان فلسطيني ديگر نمي توانستند در كوچه ها و خيابان ها بازي كنند؛ چون بمب ها بازي كودكانه آنها را خراب كرد و كاري كردند كه آنها در خانه هايشان پنهان شوند تا از بمب ها آسيبي نبينند. حتماً شما هم بارها اين صحنه ها را در تلويزيون ديده ايد و ديده ايد كودكاني را كه به شهادت رسيده اند. وقتي آدم اين صحنه ها را مي بيند خيلي دلش مي گيرد. با خودم فكر مي كنم كودكان بي گناه چرا بايد اين طور به شهادت برسند؟ آنها كه براي كسي خطري ندارند، آنها كودكند و دوست دارند مثل بچه هاي ديگر جهان بتوانند در آزادي زندگي كنند. كفشدوزك براي همه كودكان فلسطيني روزهاي خوبي را آرزو دارد. آرزو دارد هر چه زودتر كودكاني كه در جنگ آسيب ديده اند خوب شوند و باز هم بتوانند بازي كنند و زندگي خوبي داشته باشند.

  


فكر هاي عجيب ؛ رنگين كمان



زهرا مهربان
چند روز پيش باران آمد. چه باران خوبي! وقتي باران تمام شد، هوا صاف شد و خورشيد خانم از پشت ابرها بيرون آمد. من داشتم



خورشيد خانم قشنگ را نگاه مي كردم كه يك دفعه چشمم به رنگين كمان هفت رنگ افتاد. واي چه قدر قشنگ! چه رنگ هايي! خيلي جالب بود. رنگين كمان يك دفعه سر و كله اش پيدا شد؛ با آن همه رنگ. خيلي عجيب است اين همه رنگ يك دفعه از كجا پيدا شدند!؟ من كه فكر مي كنم ننه آسمان توي صندوقچه اش يك عالمه قوطي رنگ دارد و هر وقت رنگين كمان مي خواهد از خانه بيرون برود، با قلم مو او را رنگ مي زند. بنفش، آبي، زرد، نارنجي و... به نظر من ننه آسمان واقعاً نقاش خيلي خوبي است.

  


خبر خبر خبردار



ازدواج در پيري
در دنيا آدم هايي هستند كه علاقه اي به ازدواج كردن ندارند و ازدواج نمي كنند يا خيلي دير ازدواج مي كنند. يكي از اين افراد، خانمي است كه در كشور چين زندگي مي كند.
اين خانم كه 107 سال سن دارد حالا تصميم گرفته ازدواج كند. او درباره اين موضوع كه چرا تا حالا ازدواج نكرده، گفته است: «از كودكي مي ديدم عمويم همسرش را كتك مي زند و براي همين از ازدواج كردن مي ترسيدم.»
حالا براي همين مقامات چيني دنبال پيدا كردن همسري براي اين خانم 107 ساله هستند.

لطفاً آدامس نيندازيد
نمي دانم شما هم از آنهايي هستيد كه به جويدن آدامس علاقه داريد يا خير، اما در كشور مكزيك مردم زيادي دوست دارند آدامس بجوند.
اين كار آنها براي مأموران شهرداري مشكل درست كرده است؛ چون بعضي از مردم اين كشور بعد از اين كه آدامس خود را جويدند آن را در خيابان مي اندازند كه به كف خيابان مي چسبد و جمع كردن آن خيلي مشكل دارد.
آنها حتي دستگاه هايي دارند كه از آن براي تميز كردن آدامس ها استفاده مي كنند، ولي باز هم خيابانهايشان كثيف مي شود. براي همين شهرداري شهر مكزيكوسيتي پايتخت كشور مكزيك از مردم خواسته يا آدامس خود را بعد از جويدن در كاغذي گذاشته و داخل سطل آشغال بيندازند و يا آن را قورت بدهند.

كلاه پوست هندوانه اي
استفاده كردن از كلاه ايمني براي كساني كه موتور سواري مي كنند، لازم است؛ چون اگر كسي در هنگام رانندگي با موتور تصادف بكند و يا زمين بخورند، كلاه، از سر او - كه از قسمت هاي حساس بدن هر فرد است - محافظت مي كند، اما بعضي ها دوست ندارند از كلاه استفاده كنند؛ مثلاً در كشور نيجريه كه يك كشور آفريقايي است، پليس تعدادي از موتورسواران را دستگير كرده است كه به جاي استفاده كلاه هاي ايمني، از پوست هندوانه استفاده كرده بودند. پليس كشور نيجريه دستور داده است موتور سواران بايد از كلاه ايمني استفاده كنند، اما چون در اين كشور كلاه گران است، مردم اين كار را نمي كنند. براي همين آنها در اعتراض به اين قانون از پوست هندوانه، پوست نارگيل، كاسه هاي گلي و چيزهاي ديگر استفاده كرده اند.

اسباب بازي پر دردسر
هر چيزي كه در اطراف ما وجود دارد مي تواند اگر دقت نداشته باشيم براي ما خطري درست كند؛ مثلاً در انگلستان كودك دوساله اي مشغول بازي با كاميون اسباب بازي اش بود كه سرش در كاميون گير كرد. مادر اين كودك بعد از اين كه متوجه گرفتاري كودكش شد، با نيروي امداد تماس گرفت و آنها هم به همراه يك پزشك به خانه آنها آمدند و سر كودك را از ماشين در آوردند آن هم بدون اين كه به كودك يا اسباب بازي او آسيبي برسد. شما هم اگر اسباب بازي داريد يا برادر يا خواهر كوچكي داريد كه به بازي با اسباب بازي هايش خيلي علاقه دارد مواظب باشيد كه برايتان اتفاقي نيفتد.

  


شاعران نوجوان كفشدوزك



فضانورد





سارا سلطاني
دوست دارم فضانورد شوم
بروم تا به آسمان برسم
داخل يك سفينه كوچك
بروم تا به كهكشان برسم
پا گذارم به روي ماه قشنگ
پي به مخلوق كردگار برم
پرچم كشور عزيزم را
روي آن من به يادگار برم

  


نويسندگان كوچك كفشدوزك



سارا و ساق شلواري

* سوگند رحيم زاده
يك روز سپيده ساق شلواري قشنگي كه خال خالي بود، خريد. او ساق شلواري اش را خيلي دوست داشت. اما آن قدر ساق شلواري را پوشيد كه ديگر ساييده و چند جايش سوراخ شده بود. وقتي سپيده ساق شلواري اش را مي پوشيد، دوست هايش او را مسخره مي كردند و مي گفتند ساق شلواري ات كهنه شده.
يك روز سپيده به ساق شلواري اش گفت: «من تو را خيلي دوست دارم، اما ديگر نمي توانم تو را بپوشم؛ چون بچه ها مسخره ام مي كنند. اگر تو را قيچي كنم، كوتاه مي شوي و باز هم به درد من نمي خوري. چاره اي ندارم بايد تو را دور بيندازم.»
در همان موقع خواهر كوچك سپيده كه زايد توي حياط بازي مي كرد صداي او را شنيد و گفت: «مي تواني ساق شلواري ات را به من بدهي. مامان مي تواند آن را براي من كوتاه كند، اين جوري سوراخ هايش در مي آيد و يك ساق شلواري خوب مي شود.» سپيده خنديد و قبول كرد و مامان ساق شلواري را بريد و دوباره دوخت. حالا ساق شلواري اندازه سارا كوچولو بود. سارا ساق شلواري خال دار را پوشيده بود و مي خنديد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com