|
* زهره كهندل
اول)
از كوچه پس كوچه هاي خيابان امام رضا(ع) عبور مي كنم. ضلع غربي بازار رضا داخل فرعي. مكتب الرضا(ع). از همان ابتداي خيابان

فرعي پرچمهاي خوش آمد و زيارت قبول در راستاي كم عرض خيابان آويزان شده است. در راه به اين فكر مي كنم. چه قدر آدم در اين شهر خاكستري كه به نور بارگاه ملكوتي ثامن الحجج(ع) رنگ روشن به خود گرفته، پيدا مي شوند كه 23 سال با عنوان گمنام دعاي خير خيلي ها را در صندوق دلشان ذخيره كنند. به ورودي حسينيه مي رسم. آقاي عليپور با اشتياق از اخلاص آدمهايي مي گويد كه تمام عشقشان خدمت به زائران حضرت است. مي گويد كه حكم خدمت آنها را خود آقا مهر تاييد زده.
موقع ناهار است و خادمان گمنام حضرت در تلاطم پذيرايي زائران. عليپور مي گويد كه خيلي از زائران اين كاروان دفعه اولشان است كه مي آيند زيارت حرم آقا.
مي گويد: خيلي هايشان توان مالي براي آمدن به مشهد را نداشته اند، در هر استان و شهرستاني از سراسر كشور نماينده اي داريم كه افراد بي بضاعت كه عشق و آرزويشان ديدن حرم آقاست را شناسايي كرده و آنان را به مشهد مشرف مي كنيم.
او مي گويد: در اين كاروان 700 نفره از پيرمرد نابينايي كه اسم روستايش شايد تاكنون به گوشتان نخورده هست تا پيرزني كه سالها عشق زيارت آرزويش بوده، حتي امسال زوج جواني را ماه عسل آورديم مشهد.
عليپور هم كه به سهم خودش به زائران اين كاروان خدمت مي كند، ادامه مي دهد: زائران اين كاروان خيلي حرفها براي گفتن دارند، فقط گوش شنوا مي خواهد و دلي براي آب شدن.
دوم)
در آشپزخانه حسينيه كه همه در تلاطم پذيرايي اند، به اين موضوع فكر مي كنم كه از صبح تا شب به دنبال دغدغه هايمان مي دويم، اينكه مدل ماشينمان را بالاتر ببريم و هر سال دكوراسيون خانه را عوض كنيم. دغدغه هايمان اين است كه مد امسال چيست يا چه قدر مبلغ حساب بانكي مان بيشتر شد. اما در همين دغدغه هاي روزانه و مرگ روزمر گي ها اتفاقاتي مي افتد كه روح آدمي دمي نفس مي كشد. شايد شبيه همين عشق آدمهايي باشد كه 10 روز كار و زندگي را به عشق خدمت، رها مي كنند بدون دستمزد مالي. اين شده اصل زندگي شان...
سوم)
مهرداد پس از 15 سال دوري از وطن به ايران آمده، واقعاً نمي داند چه شد كه بر حسب تصادف سه ماه بيشتر از آنچه برنامه ريخته بود، در كنار خانواده اش ماند و به قول خودش بر حسب تصادف با كاروان خادمان گمنام ثامن الحجج(ع) آشنا شده و حالا مشهد است. مي گويد: 20 ساله بوده كه به زيارت حرم مطهر امام رضا(ع) آمده است و امروز هم از آن سالها 20 سال مي گذرد.
تمام افتخارش اين است كه لباس خدمت كاروان خادمان گمنام امام مهرباني ها را به تن كرده، لباسي سرمه اي رنگ كه سمت چپ آن- جايي روي قلب- با خط سفيد «يا علي ابن موسي الرضا(ع)» نگاشته شده است.
مهرداد مي گويد، مي گويد كه اولين بار است خادم زائران حضرت مي شود. او دلتنگي هاي زيادي دارد كه با حضرتش گفته، فقط به خود آقا، اما دعاي هميشگي اش سلامتي خانواده و همه مردم است. مهرداد مي گويد كه در زندگي هيچ چيز بهتر از گذشت و خوبي به نفع ديگران نيست. مي گويد شايد مايل ها و كيلومترها از حرم آقا دور باشم، اما قلب من نزديك اهل بيت(ع) است.
او حرم امام رضا(ع) را به مكاني براي تصفيه روح آدمها توصيف كرده و مي گويد: خيلي وقتها مشكلاتي در زندگي داريم و يا اينكه حال و روز خوبي نداريم و بايد حرف هايمان را به كسي بزنيم. كسي كه مورد اعتماد ما باشد و حرف هايمان را گوش كند.
مهرداد كه سالهادر آمريكا و انگليس زندگي كرده، از نگاه خودش كه زندگي در ميان انسانهاي مختلف و با عقايد متفاوت را تجربه كرده، مي گويد: در حرم مطهر همه براي يك هدف مقدس مي آيند و همه در يك سطح و رديف هستند. همه براي عرض ارادت و آستان بوسي آقا مي آيند.
چهارم)
با چشمان گريان برايمان تعريف مي كند از قصه آمدنش، اينكه دخترش صبح پريده بود توي بغلش و گفته بود كه مامان ديشب خواب عجيبي ديدم. مي گفته كه امام رضا(ع) با اسب سفيد آمده توي خوابش و گفته كه مي خواهم مادرت را با خودم ببرم ميهماني... دخترش گريه كرده و گفته كه ما بابا نداريم، دو تا برادرم سرطان دارند، قسمتان مي دهم كه مادرم را با خودتان نبريد... آقاي مهربان لبخندي بر پهناي صورت نوراني اش نقش بسته و گفته كه مادرت را به خانه ام دعوت كرده ام... زن اشك مي ريزد و مي گويد: فردايش گفتند كه يكي از خانمها شما را معرفي كرده اند كه با كاروان بياييد مشهد.
مي گويد: بار اولش است كه مي آيد پابوسي آقا
مي گويد: از آقا خواستم كه پسرانم را شفا دهد...
مي گويد: دخترم خيلي مي خواست بيايد. مي گفته كه آقا نطلبيده اش.
مي گويد: از آقا دعوتنامه سال بعد را خواسته ام كه با دخترم بيايم.
مي گويد: خواسته ام كه توي زندگي كمكم كند.
چهار تا دختر دارد و دو تا پسر سرطاني. جيبش قد نمي داده كه با بچه هايش بيايند يك سفر مشهد و يك دل سير در حرم مولايشان اشك بريزند. آنقدر حرفهاي ناگفته شان را به آقا بگويند كه خالي شوند و دوباره از عشق سرشار. آنقدر در حرم آقايشان گلايه كنند كه خالي شوند. مي گويم: راستي اگر ما ايراني ها مشهد و حرم آقا را نمي داشتيم به خدا دلمان از درد مي تركيد، خيلي دردهايي است كه گوشي نيست بشوندشان. گاهي وقتها حرفهايي هست كه فقط بايد به محرم راز بگويي... يكي مي گفت، اگر حرم آقا را نمي داشتيم، عشقي هم نداشتيم و شايد از فزوني دردهاي دلمان، دق مي كرديم.
زن بيشتر اشك مي ريزد آنچنانكه به هق هق مي افتد. انگار تصور مي كني در اين اتاق حسينيه، ناله هاي پسربچه اي سرطاني از ديوارها تا سقف فرياد مي زند.
پنجم)
فرقي نمي كند آقاي مقدم، كارمند اهل تبريز باشد يا حاج علي اكبر علي زاده كه زماني در چهارراه عباسي تهران كبابي داشته، مهم اين است كه براي خدمت آمده اند. از 23 سال پيش اين شبيه يك عادت دوست داشتني در روزهاي زندگي شان شده بود.
او مي گويد: من با آقا قرار داشتم همه ساله براي خدمت به زائران پاي پايم. فقط توان آمدن بدهد. تن سالم كه بتوانم از صبح تا شب صادقانه خدمت كنم. چه پذيرايي از ميهمانانش باشد، چه جفت كردن كفش هايشان.
ششم)
آقا سيد از آن آدمهايي است كه دعاي خير خيلي ها را در كوله بار زندگي اش بر دوش مي كشد. البته خودش مي گويد كه دل خيلي ها براي ديدن اين بارگاه مقدس پر مي كشد.
آقاي هاتفي كه نماينده كاشان اين كاروان است، ادامه مي دهد: آرزوي خيلي ها اين است كه يكبار بيايند مشهد، خود من، خيلي هايشان را ديده ام و حرف هايشان را شنيده ام.
آقاي كمالي هم كه نماينده گلپايگان و خمين اين كاروان است، اتفاقهاي عجيبي را تعريف مي كند كه به گفته خودش همه از الطاف خود آقاست. او مي گويد: ما كاره اي نيستيم. خود آقا امام رضا(ع) زائرانش را دعوت مي كند.
كمالي خاطره اي شنيدني، برايمان مي گويد، اينكه سالي مي خواستند بروند براي شناسايي زائران بي بضاعت، در راه ماشينشان خراب مي شود، روستايي آن اطراف بوده با چند خانه كاهگلي، چند نفر مي آيند براي كمك و پيرزني هم در ميان آنها. حرف پيرزن مدتهاست كه تكانش داده و يادآوري دوباره اش، اشك را بر ديده داغ مي كند. پيرزن به او گفته بود كه ببخشيد آقا شما نماينده امام رضاييد؟ ديشب خواب ديدم كه آقا دعوتم مي كند به حرمش. ببخشيد آقا من خوابم يا بيدار؟!
با حرفهاي كمالي فضا براي اشك ريختن سنگين مي شود، آنقدر كه بغض تاب نمي آورد و دل مي شكند.
در اين بين داوود هم كه 42 سال از عمرش مي گذرد و اولين بار است به مشهد مي آيد، با ايما و اشاره، از آقا تشكر مي كند. او كر و لال است 5 بچه دارد، در كوره آجرپزي كار مي كند و در يكي از روستاهاي گلپايگان نمي كند. مي گويد پشت پنجره فولاد از آقا خواسته كه سال بعد بچه هايش را هم بطلبد و خانوادگي بيايند پابوس حضرت.
سيد علي هم كه 52 سال دارد و از روستاي گوگر گلپايگان ميهمان اين كاروان شده، مي گويد كه از خدا خواستم به زيارت امام رضا(ع) بيايم و براي اولين بار در تمام عمرم به مشهد آمدم. مي گفته كه به خاطر تنگدستي و مشكلات مالي نمي توانسته به آستان بوسي آقا بيايد و حالا به آرزويش رسيده.
هفتم)
مسؤول كاروان خدمتگزاران گمنام علي ابن موسي الرضا(ع) مي گويد كه مهم نيست چه كسي يا كساني باني مي شوند زائران بي بضاعت به زيارت حرم مطهر امام رضا(ع) مشرف شوند، مهم اتفاقي است كه رخ مي دهد، اينكه هستند كساني كه آرزويشان آمدن به مشهد است.
او كه مي رود تا پا در مرز 50 سالگي بگذارد، از دوراني تعريف مي كند كه اين كاروان با 40 نفر زائر بي بضاعت به مشهد مشرف شده، او مي گويد: به ياد دارم زماني را كه هيأت ما، در تهران، گروه گروه براي زيارت حرم آقا ثبت نام مي كرد. سيدي را در هيأت داشتيم كه چاي براي هيأتي ها مي ريخت. او هيچ وقت براي آمدن به مشهد ثبت نام نمي كرد، از او پرسيدم دلش نمي خواهد به زيارت آقا برود. نگاهم كرد و گفت كه آرزويش است، اما توان مالي اجازه اش را نمي دهد. چرا بايد آدمهايي كه عشق آمدن داشتند، اما زمينه فراهم نبود، نمي توانستند به آرزويشان برسند.
او ادامه مي دهد: سال 64 بود كه اولين كاروان با 40 نفر به مشهد آمد و امروز پس از 23 سال اين تعداد، شكر خدا به 700 نفر رسيده و حتماً سالهاي بعد بيشتر مي شود.
او مي گويد: البته بعضي وقتها خود ما هم به لحاظ مالي كم مي آوريم، مثلاً در مشهد جاي مشخصي نداريم كه وقف شده باشد، براي اين كار و اين كاروانها تا بتوانيم به جاي اجاره مكان، سالي چند گروه مشتاق و عاشق زيارت حرم آقا را به مشهد مشرف كنيم.
مي گويم: اما هستند كساني در مشهد كه شايد خانه شان را بخواهند وقف كنند و سهمي در پذيرايي از ميهمانان حضرت داشته باشند.
مي گويد: اميدواريم اين طور شود. اگر خيالمان از بابت مكان آسوده باشد. برنامه ريزي مي كنيم تا گروه هاي بيشتري از زائران بي بضاعت را به مشهد مشرف كنيم. مي دانيد كه خادمان گمنام حضرت، خدمت صادقانه و بي مزد و منت انجام مي دهند، خيلي هايشان كار خود را رها كرده و مي آيند براي خدمت. حتي به عنوان باني، هر چه در توان مالي داشته باشند، مضايقه نمي كنند.
آقاي سيد رضوي كه پيرمردي كاشاني است، برايمان چاي مي آورد. چاي ديشلمه اي كه در حسينيه خوردن دارد. سيني چاي را پيش رويمان مي گذارد. مي گويم: عجب چايي خوشرنگي، حاج آقا!
لبخند صورتش پهن تر مي آورد و مي گويد: واقعاً چنين چايي خوشرنگي را جايي ديده ايد، ما براي زائران اين كاروان در هيچ خدمتي كم نمي گذاريم. از جان و دل برايشان خدمت مي كنيم.
هشتم)
امروز نوراني ترين روز در مشهد، پايتخت دلهاي سراسر نياز بود.
امروز همچناني كه مي رفت سرمان بتركد از بوغ ماشين و دود ترافيك و دلمان بگيرد از نامردمي هاي مردمان شهرمان، اتفاقي همين نزديكي هاي محله امان افتاد كه يادمان آمد راستي ما هم خدايي داريم.
امروز اتفاق بزرگي در جغرافياي انساني رخ داده است. خديجه، زن بيوه يكي از محله هاي پايين شهر كه پسرش مشكل ريه اي داشت و نفسش مي گرفت. همو كه وقتي پاره تنش مي خواست بخندد و گريه كند، گلويش از درد مي سوخت. مي گفتند همو از زيارت آقاي رئوف برگشته است.
مي گفتند او تا حالا مشهد نرفته بود. خودش مي گفت آرزويش است كه برود مشهد، مي گفت فقط آقا بطلبد.
از آنجا تعريف مي كرد. مي گفت: آقا، در حرمش هميشه باز است، شب و روز ندارد، فقط او هيچ وقت فكرش را نمي كرد كه با بيماري پسرش بتواند بيايد مشهد و يادش نمي رود كه پسرش گفته بود مرا فراموش نكني، براي آقا نامه نوشته ام كه سال بعد با هم برويم پابوسش با همين كاروان.
امروز نوراني ترين روز در مشهد براي آنها بود كه روستايشان لا به لاي نقشه بزرگ ايران گم شده، اما دلهايشان به قد تمام نماي جغرافياي انساني وسعت دارد. خيلي ها در نوراني ترين روز مشهد از آقا امام رضا(ع) خواستند كه سال بعدش هم دعوت شوند. خيلي ها بعد از 50،60 سال بهار عمري كه خدا بهشان بخشيده، خاطره سفر به مشهد را در دفتر خاطرات ذهن دردمندشان نوشتند تا بروند و براي مردم روستايشان از احوالات سرزمين بهشتي خدا در زمين بگويند.
در اين گزارش خيلي از زائران اين كاروان حرفها براي گفتن داشتند، از سپيده و مادرش گرفته تا مبينا كوچولو كه اولين سفرشان به مشهد بود و خاطره انگيزترين. از پيرزني كه شوهرش مرده و داغ فرزند ديده تا پيرمرد نابينايي كه نورانيت گنبد را با چشم دل مي ديد.
حرفها براي گفتن از آنها كه تمام عشق و آرزويشان در دنيا، زيارت حرم آقاست، زياد است، اما كاش گوشي براي شنيدن باشد و دلي براي آب شدن. |