صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
عشقستان
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
يادداشت روز
ويژه فجر آفرينان
ويژه ورزشي
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-01-29
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 10بهمن ماه 1387


مردان خسيس تر هستند يا زنان؟!



1 - از نظر يك خانوم متأهل، مرد خسيس به چه مردي گفته مي شود؟!
الف) مردي كه حساب جيبش را داشته باشد!
كاف) مردي كه وقتي شب از سر كار به منزل مي آيد به ميزان دخل آن روزش به همسرش ماليات و عوارض ندهد!
نون) مردي كه شبها توي جيب كتش تله موش جاساز كند!
دال) مردي كه زنش را شريك زندگي خود قرار دهد، ولي شريك در محتويات كيف پولش، خير!

2 - كدام يك از مثل هاي زير، اشاره به انسان خسيس دارد؟!
الف) فلاني جون به عزرائيل هم به اقساط ميده!
كاف) يارو اگه آب از انگشتاش بچكه هم با زبونش جمع مي كنه!
نون) طرف اگه موز بخوره معدش تعجب مي كنه!
دال) يارو پولهاش رو فقط تف مي زنه مي چسبونه رو هم!
3 - ويژگي ظاهري يك مرد خسيس چه چيزي مي باشد؟!
الف) هميشه قد شلوار و شماره كفشش يك درجه بزرگتر از سايز اوست تا اگر بر خلاف قانون طبيعت در ميانسالي نيز هنوز رشدش ادامه داشت، شلوار و كفشش براي او كوتاه و تنگ نشود!
كاف) دائماً به زن و بچه اش در مورد مضرات گوشت قرمز و مرغ و تخم مرغ و لبنيات و... براي بدن انسان و خواص بي شمار نان خالي سخن مي گويد!
نون) با هر شخصي كه كار داشته باشد به او تك زنگ مي زند و قطع مي كند تا او تماس بگيرد (البته در مواقع اضطراري به 110 يا 115 و يا 125 پيامك مي زند كه به كمكش بشتابند )!
دال) هر سال دقيقا يك روز قبل از روز تولد همسر و فرزندانش، سالگرد ازدواجش و روز زن، به طرز مشكوكي ناپديد مي شود و يك روز بعد از روزهاي فوق، خود به خود پيدايش مي شود!

4 - كدام يك از شخصيتهاي زير از بقيه خسيس تر مي باشند؟!
الف) رابين هود - زيرا فقط از مال بقيه بذل و بخشش مي كرد و حاضر نبود دست تو جيب خودش بكند!
كاف) زاغك - چون روباه بدبخت يك ساعت براي او شعر خواند و مخش را زد تا بالاخره منقارش را باز كرد و يك قالب پنير غير پاستوريزه را براي او از بالاي درخت انداخت پايين!
نون) بابا برقي - چون دم به دقيقه مي گويد پاشو لامپ اضافي را خاموش كن!
دال) اسكروچ - چون خسيس بود ديگه!
5 - عبارت «فلاني آب از دستش نمي چكد» يعني چه؟!
الف) يعني بعد از بيرون آمدن از دستشويي دستانش را نمي شويد!
كاف) يعني پشت دستش را ايزوگام كرده است!
نون) يعني واشر دستش سالم است!
دال) يعني قبض آب دستش را پرداخت نكرده و شركت آب و فاضلاب هم آبش را قطع كرده است!
6 - شما فكر مي كنيد مردان خسيس تر هستند يا زنان؟!
الف) مردان، چون به جاي شامپو از فاب و وايتكس و موارد مشابه كه ارزانتر است براي شستن موهاي سرشان استفاده مي كنند و همين امر سبب شده مردان خيلي بيشتر از زنان به كچلي مبتلا شوند!
كاف) زنان، چون به جاي استفاده از دستمال كاغذي جهت نظافت داخل بيني شان از انگشت سبابه استفاده مي كنند به همين جهت معمولا بيني آنها بزرگتر از بيني مردان مي شود و همين امر سبب شده زنان خيلي بيشتر از مردان متقاضي عمل جراحي رينوپلاستي يا زيبايي بيني باشند!
نون) مردان، چون بر خلاف زنان به طور ميانگين تا 27 سالگي حاضر نيستند زندگي شان را با كسي شريك شوند و تن به ازدواج دهند!
دال) زنان، چون 9/99 درصد از آنها به جملات «مهريه رو كي داده كي گرفته» يا «مهرم حلال - جونم آزاد» و يا «يك شاخه گل رز به جاي مهريه» اعتقادي ندارند!
* سعيد ترشيزي

  


«اگر لورل و هاردي را كارگردان هاي ايراني بسازند... ؟!»



فاضل تركمن

نام فيلم: شوهر بس!
نام كارگردان: خانم «ت. ميم»
ژانر: خانوادگي - فمنيستي !





توضيح ضروري: در اين فيلم، لورل و هاردي قطعاً تغيير جنسيت پيدا مي كنند! چون نقش اول تمام فيلمهاي اين كارگردان بايد زنها باشند!
قصه فيلم:
دو دوست غريب، بي كس و كار و شوهر متعصبِ سنتي ِ عقب افتاده دار! كه يكي بشدت چاق است و ديگري بشدت لاغر؛ همسران خود را ترك نموده و به دنبال راهي براي گرفتن طلاق از شوهران نامرد و نالوطي خود مي باشند. مهمترين دلايل لورله و هارديه «ه» تأنيث در اين دو اسم به خاطر مؤنث كردن اسامي مورد نظر است! براي طلاق گرفتن از همسران خود عبارتند از: احياي حق و باز كردن چشم كور زنان بزدل و شوهر ذليل، رهايي از بند اسارت و رسيدن به آزادي و همچنين طي كردن پله هاي پيشرفت و ترقي است كه تنها بدون وجود شوهرانشان ميسر مي شود؛ زيرا كه زندگي با آنها فقط موجب طي كشيدن پله هاي فراوان منزل مسكوني شان مي شود و بس !

نام فيلم: هامون و پري!




نام كارگردان: آقاي «دال. ميم»
ژانر: فلسفي - اجتماعي - رواني !
توضيح ضروري: از آنجا كه اين كارگردان معتقد است، هر فيلم ايراني - حتي اگر تقليدي تابلو از فيلمهاي توپ آن ور آبي باشد! - بايد از هر لحاظ پاستوريزه، استريليزه، هموژنيزه و مهمتر از همه ايرانيزه بشود؛ اسامي بيگانه اين دو كمدين را به دو اسم ايراني مثل هامون يا پري تغيير مي دهد. براي اين كارگردان و فيلسوف خيلي خيلي معاصر! جنسيت اصلاً مهم نيست؛ به همين دليل او براي جلوگيري از شكستن دل نازك هر جنسيتي - اعم از زن يا مرد !- از دو بازيگر موجود در فيلم خود يكي شان را زن و ديگري را مرد انتخاب كرده است! در واقع اين كارگردان از عقايد فراجنسيتي برخوردار بوده و اعتقاد دارد كه بايد به جاي اين تعصبات به مسائل دردناك بشر سرگردان، گيج، درگير و حتي گاهي اوقات خل و چل و ديوانه - خداييش! - پرداخت .

قصه فيلم:
هامون و پري، زن و شوهري كه يكي شان بشدت چاق است و ديگري بشدت لاغر بعد از 10 سال زندگي مشترك - كه تنها ثمره اش هم يك پسر خل و چل مثل خودشان است! - تازه متوجه مي شوند كه از لحاظ منطقي به اندازه يك سر سوزن هم با همديگر تفاهم ندارند و فاصله آرمان شهرهايشان از همديگر به اندازه مسافت ايران تا سين - منظورمان همان چين است! - مي باشد. آنها به همين دليل تصميم مي گيرند كه مدتي بچه شان را به يكي از مادربزرگهاي از همه چي بي خبر بسپارند و مدتي جدا از هم و دور از جنجال و هياهو به جايي دنج و خلوت - ترجيحاً آب هم داشته باشد !- بروند و فقط فكر كنند تا ببيند كه اصلاً ازدواج آنها با يكديگر كار عاقلانه اي بوده يا خير ؟! در ادامه قصه، هامون و پري پس از مدت زمان زيادي فكر كردن! در حالي كه بشدت در افكار خود غوطه ور شده اند؛ دچار ياس فلسفي و بيماري خطر ناك و باكلاس و جديد تنهايي انسان معاصر مي شوند و از قضا پري كه ديگر توان پاسخ به پرسشهاي سخت، پيچيده و مزخرف! فلسفي خود را ندارد، به تيمارستان منتقل مي شود! هامون نيز كه دچار افسردگي حاد شده است؛ خودش را از صبح تا شب در اتاق خواب منزلش حبس مي كند و دايم مشغول مطالعه آثار صادق هدايت مي شود و سرانجام نيز خود را با گاز خفه مي كند !





نام فيلم: توبه لورل و هاردي!
نام كارگردان: آقاي «ميم. ميم»
ژانر: انساني - حقوق بشري - جنگ زدگي - بيچارگي - آوارگي و...

قصه فيلم:
لورل و هاردي دو دوست صميمي و خبرنگار آن ور آبي ِ طرفدار حقوق بشر كه يكي شان بشدت چاق است و ديگري بشدت لاغر، براي آگاهي از وضع جنگ زده و خراب كشور افغانستان به كابل سفر مي كنند و در جريان سفر با دردهاي مردم آواره و بي پناه افغاني آشنا مي شوند. آنان پس از مشاهده درد و رنج مردم مظلوم افغاني بسيار متحول شده و تصميم به انجام اعمالي شوم يا مبارك - شوم يا مبارك بودنش هنوز در پرده ابهام است !- مي گيرند.
شنيده ها حاكي است كه جنجالي ترين صحنه فيلم مربوط به صحنه آخر فيلم است كه در آن لورل و هاردي در حالي كه بشدت از مشاهده صحنه هاي غمبار كشور افغانستان افسرده شده اند و به دنبال راه فراري از اين افسردگي هستند؛ به نقطه اي - يا سوراخي ! - نامعلوم از آسمان خيره مي شوند و با صدايي بلند - به لهجه افغاني ! - اين ترانه را زمزمه مي كنند: از اون بالا كفتر مي آيه / يك دانه دختر مي آيه!

نام فيلم: خانه معناگرا كجاست؟!
نام كارگردان: آقاي «عين. كاف»
ژانر: به شدت معناگرا - جشنواره كَني !

توضيح ضروري: اگر هنگام تماشاي اين فيلم حس كرديد كه در حال نگاه كردن يك فيلم مستند طولاني هستيد، نه يك فيلم داستاني؛ اصلاً تعجب نكنيد؛ چون كارگردان اين فيلم معتقد است كه فيلم خوب فيلمي است كه اصلاً ساخته نشود! به همين دليل هم اين فيلم پر از صحنه هاي منظور داره! - البته نه از اون لحاظ!- است تا ذهن جستجو گر مخاطب امروز را هوشيار و بيدار كند. مضمون اين فيلم بشدت زير پوستي، غير مستقيم و معناگراست كه تنها مخاطبان فرهيخته موفق به درك آن مي شوند!
منتقداني كه فيلم را ديده اند؛ مي گويند: «اسامي دو شخصيت اصلي در اين فيلم مشخص نيست؛ چون اين فيلم نيز مانند فيلمهاي قبلي آقاي «عين. كاف» حداكثر سه ديالوگ دارد كه البته در اين سه ديالوگ هم هيچ اشاره اي به اسامي شخصيتهاي اصلي فيلم نشده و همه همين قدر مي دانند كه يكي از اين دو بازيگر بشدت چاق است و ديگري بشدت لاغر - چاقي و لاغري اين دو بازيگر هم خيلي معناگراست پس براي پيدا كردن فرد چاق و لاغر در اين فيلم بسيار دقت به خرج بدهيد!»





نام فيلم : قرمز مايل به بنفش بادمجوني!
نام كارگردان : آقاي «ف. جيم»
ژانر: يو ها ها ها هايي! ( همان ترسناك! )
توضيح ضروري: فيلمهاي اين كارگردان از لحاظ ساختاري و مضموني شباهت زيادي به فيلمهاي آن ور آبي و بويژه آلفرد هيچكاك دارد. براي همين اين كارگردان ترجيح مي دهد نام بازيگران فيلمش را هم از اسامي بيگانه اي؛ چون لورل و هاردي انتخاب كند.

قصه فيلم:
 لورل و هاردي دو هم تختي تيمارستاني هستند كه از نوجواني در يك تيمارستان با هم آشنا شده اند و در سن 28 سالگي تصميم مي گيرند كه از تيمارستان فرار كنند. آنها براي رسيدن به اين هدف شوم خود، در ابتدا تمامي دكتر ها، پرستارها، نگهبان ها و خلاصه هرچيزي كه سد راهشان است؛ مثل آب خوردن مي كشند و بعد با خيال راحت به حمام بيرون مي روند، خود را پاكيزه و ژيگول مي كنند و پس از دزديدن يك عدد ماشين آخرين سيستم به يك كافي شاپ در خيابان پارك وي مي روند و در عرض سه سوت دو دختر را كه مثل خودشان يكي شان بشدت چاق است و ديگري بشدت لاغر دلباخته خود مي كنند ...
«ف. جيم» در گفتگو با يكي از خبرگزاري ها اظهار داشته است: «دوست ندارم بيشتر از اين درباره قصه فيلم خود صحبت كنم؛ چون ممكن است باعث ترس و حتي سكته كردن مخاطب بشود و ديگر ميلي به ديدن فيلم پيدا نكند؛ البته از همين الان بگويم كه ما تماشاي اين فيلم را براي افراد زير 15 سال منع مي كنيم و اين نكته واقعاً جدي است و به هيچ وجه من الوجوه هم جنبه تبليغاتي ندارد!»

او همچنين درباره ترسناك ترين صحنه فيلم خود به اين خبرگزاري گفته است: «ترسناك ترين صحنه فيلم مربوط به زماني است كه لرل و هاردي با وسايلي همچون گوشتكوب، چاقوي تيز آشپزخانه، چايي داغ و ماهيتابه همسران خود را كتك مي زنند و آزار مي دهند!»

نام فيلم: آواز ماهي ها!
نام كارگردان: يك آقاي «ميم. ميم» ديگر!
ژانر: شاعرانه - ضد شهري!

توضيح ضروري: تمامي لوكيشن هاي اين فيلم در يك حوض بزرگ و قديمي فيلمبرداري شده و نقش لورل و هاردي را هم دو ماهي گلي از توابع آبادي شلم شوربا بازي مي كنند !

قصه فيلم:
دو ماهي گلي كه يكي شان بشدت چاق است و ديگري بشدت لاغر در طول فيلم كلي صحنه شاعرانه و رمانتيك خلق مي كنند كه مضمون ضد شهري دارد و دل سنگ شهري ها را به تصوير مي كشد! به عقيده خود «ميم. ميم»، اين صحنه هاي زيبا جاي خالي داستان در فيلمش را كاملاً پر مي كند... همين! البته به غير از اين دو ماهي گلي ابر و باد و مه و خورشيد و فلك هم در صحنه هايي از اين فيلم به ايفاي نقش پرداخته اند! و منتقدان معتقدند، ارزش والاي فيلم نيز به ابتكار كارگردان در به كارگيري همين بازيگران غير انسان!، حيوونكي! و بشدت نابازيگر مي باشد و حتي پيش بيني كرده اند كه تمام بازيگران موجود در اين فيلم - بخصوص اين دو ماهي گلي! - موفق به دريافت تنديس كروكوديل يشمي، خال خال پشمي! از يكي از جشنواره هاي معتبر بين المللي مي شوند .

  


شوسه



حلقه سعادت!

يكي بود يكي نبود . روزي روزگاري در شهري دور و در خوابگاه دانشجويي دورتر از آن شهر دور، پسرك دانشجويي زندگي مي كرد كه از مال دنيا فقط چند كتاب برايش مانده بود و يك دست لباس!
پسرك هرچه پول پس انداز داشت را خرج كرده بود تا هر طور شده بتواند وارد دانشگاه بشود و حالا هم كه دانشجو شده بود، مجبور بود نصف روز را كار كند تا بتواند هزينه هاي تحصيلش را بدهد . اين بود كه ديگر پولي براي خودش باقي نمي ماند تا آنها را پس انداز كند براي آينده و امر خير!
دانشجوي قصه ما با اينكه خيلي مشتاق بود تا يك شريك زندگي براي خودش برگزيند و تنهايي فوق العاده بر او فشار مي آورد، ولي چون مطمئن بود اگر با اين جيب خالي به خواستگاري هر دختري برود با جفت لگد پدر دختر مواجه مي شود، اين بود كه تجرد پيشه كرده بود و هر شب، گوشه اتاقش توي خوابگاه دانشجويي مي نشست و زانوهايش را در بغل مي گرفت و از غم بي همدمي و بي زني، تا صبح هق هق گريه مي كرد!
از آنجا كه اين خوابگاه هم مثل اكثر خوابگاه هاي دانشجويي، از وجود موجود ناز و دوست داشتني به نام «موش» در اتاق ها بي بهره نبود، اين بود كه هر وقت پسرك با خودش خلوت مي كرد، صداي جويده شدن اموال دانشجويي توسط موش ساكن در اتاقش، سكوت حاكم بر فضاي رمانتيك پسر را بر هم مي زد و حسابي كفرش را در مي آورد، به همين دليل هر وقت كه پسرك عصباني مي شد، رو مي كرد به آسمان و از خدا مي پرسيد كه «خدايا، آخر چرا اين موشها را خلق كردي؟! همين موش چه خاصيتي دارد كه آن را آفريدي؟! جز اينكه موجب آزار بندگانت مي شود چه كار ديگري از دستش بر مي آيد»؟!
روزها همين گونه مي گذشت، تا اينكه يك شب در حالي كه پسرك مثل هر شب زانوي غم بغل گرفته بود و مي گريست، دوباره صداي موش هم اتاقي اش را شنيد. پسرك اين دفعه آن قدر با شنيدن صداي موش اعصابش به هم ريخت كه از جايش بلند شد تا هر جور كه شده به زندگي اين موش مزاحم خاتمه بدهد، ولي همين كه چشمش به موش افتاد، برق يك شيء براق توي دهن آقا موشه نظرش را به خود جلب كرد .
دانشجوي قصه ما تا اين صحنه را ديد و برق طلا را در فاصله چند متري خودش احساس كرد، معطل نكرد و در عرض سه سوت چنان با دمپايي اش به طرف موش بدبخت شليك كرد كه موش حلقه را كه انداخت هيچ، دوپا داشت دوتا ديگر هم از سوسك كناري اش قرض كرد و فلنگ را بست!
پسر اول كه انگشتر را ديد در يك آن وسوسه هاي شيطان را در گوشش احساس كرد كه «خره، اينو خدا واست رسونده، تو برگزيده شدي! وردار برو بفروشش و با پولش خرج دانشگاه و خوابگاهت رو بده تا ديگه لازم نباشه اين قدر كار كني»، ولي از آنجا كه پسرك قصه ما خيلي بچه مثبت بود و نمي خواست داستانش بد آموزي داشته باشد، عزمش را جزم كرد تا هر جور كه شده صاحب انگشتر را پيدا كند و آن را به او برگرداند، به همين خاطر فرداي آن روز يك عالمه اعلاميه چاپ كرد، به اين مضمون كه «يك عدد انگشتر طلا پيدا شده، صاحب آن مي تواند با دادن نشاني آن را تحويل بگيرد» و در آخر هم اسم و آدرس خودش را نوشت .چند روز بعد، همين كه پسرك داشت از دانشگاه به سمت خوابگاه بر مي گشت، يك دفعه يك مرسدس بنز كلاس E (از اينايي كه ايرانسل جايزه ميده!) جلوي پاي او ترمز زد . ناگهان در ماشين باز شد و يك دختر خانوم زيبارو عينهو «پري» از ماشين پياده شد!
پسر مانده بود كه اين دختر را در كارتون سيندرلا ديده بوده يا سفيد برفي يا شايد هم زيباي خفته! بس كه اين دختر زيبا و با وقار بود!
پسرك هنوز در شوك ديدن دختر بود كه با صداي آرام و دلنشين دختر مبني بر اينكه «شما انگشتر من رو پيدا كرديد»؟ انگار كه برق سه فاز به او وصل كرده باشند از جا پريد و گفت: «بله» و بعد از اينكه نشوني هاي دخترك را با انگشتري كه پيدا كرده بود مطابقت داد و مطمئن شد دختر صاحب اصلي انگشتر است، آن را به او برگرداند .
دخترك وقتي ديد كه انگشتر سالم است و حتي نگين الماس چند ميليوني اش هم كم نشده، خيلي تعجب كرد از اينكه آدمي با وضع و قيافه پسرك قصه ما، اين قدر پاك و امانتدار است كه حاضر شده انگشتري را كه با فروش آن مي توانست بهترين ماشين يا خانه را بخرد، بدون هيچ چشمداشتي به صاحبش برگرداند، اين بود كه دخترك هم مثل اكثر دختر پولدار هاي توي فيلمها، در يك آن احساسش بر عقلش غلبه كرد و رو كرد به پسرك و گفت : «من از تو خوشم اومده، حاضري با من ازدواج كني»؟! (البته اين قسمت داستان كاملاً بد آموزي دارد و از خوانندگان گرامي تقاضا مي شود از خواندن و ايضاً عمل كردن به آن بشدت پرهيز نمايند)!
پسرك با شنيدن اين جمله، اول چند تا مشت و كف گرگي نثار صورت و دماغش كرد تا هر چه زودتر از اين خواب ناز بيدار بشود، ولي وقتي ديد صورتش آش و لاش شده، ولي هنوز از خواب بيدار نشده تازه فهميد كه اين خواب نيست، بلكه واقعيت است . پس از شدت شوق جيغي كشيد و از حال رفت!
سرتان را به درد نياورم، خلاصه اينكه پسرك در يك چشم بر هم زدن نفهميد چه شد كه خودش را در لباس دامادي و پاي سفره عقد در كنار دخترك زيبا و پولدار ديد!
پدر دختر كه از كارخانه دارهاي بزرگ شهر بود، پسر را كه حالا ديگر دامادش شده بود مديرعامل كارخانه اش كرد و به عنوان كادوي عروسي، يك پرادو به پسر داد و يك خانه ويلايي 1000 متري با همه لوازم زندگي در بالاشهر هم به دخترش، تا با هم زندگي مشتركشان را در آنجا آغاز كنند .
اين طوري بود كه اين دو تا مرغ عشق هم به خانه بخت رفتند و همه چيز به خوبي و خوشي به پايان رسيد .
و اينجا بود كه پسرك دانشجوي قصه ما تازه جواب سؤال هميشگي اش را از خدا گرفت و فهميد كه خدا هيچ چيز را بي حكمت خلق نكرده و وجود اين همه موش و سوسك و مگس و پشه و ... در خوابگاه هاي دانشجويي هم حكمت هاي بي شماري دارد كه دانشجوهاي خوابگاهي هميشه فقط نيمه خالي ليوان را مي بينند و از اين حكمتها غافلند!
سين - ترش

  


ناسوس



* علي بابا

قبر اجاره داده مي شود
يك قبر، اوكازيون واقعي، سرنبش، طبقه منفي 3، صفر و نوساز، با پذيرايي و خواب جداگانه، Viwe فوق العاده و داراي آسانسور، نورگير، پاركينگ و آيفون تصويري رنگي، داراي سيستمهاي سرمايشي و گرمايشي، به مدت يك سال اجاره داده مي شود.

اوكازيون
آيا مدرك دكترايتان را گرفته ايد، ولي از آن به عنوان در كوزه استفاده مي كنيد؟
آيا فاقد پارتي به ميزان لازم براي استخدام در شركت هستيد؟
آيا موجودي صبرتان بشدت رو به كاهش است؟
به هر صورت به ما ربطي ندارد، دور ما يكي را خط بكشيد.
«وزارت كار و امور اجتماعي»

آگهي مناقصه بين المللي شماره 131313

الف) شرايط كلي
1- نام مناقصه گذار: اسرائيل
2- آدرس مناقصه گذار: لب ساحل مديترانه - وزارت جنگ - زنگ خراب است در بزنيد.
3- موضوع: جمع آوري تمام قلوه سنگهاي داخل مرزهاي فلسطين براي توقف انتفاضه.
4- زمان تحويل پيشنهاد: هر وقت آورديد خوب است، اگر كسي نبود به سرايدار بدهيد. اگر او هم نبود، زير در بيندازيد. هنگام بارندگي آن را داخل پلاستيك كنيد، بعد بيندازيد.
5- محل برگزاري مناقصه: خودمان زنگ مي زنيم، خبر مي دهيم، فقط مواظب باشيد از حماس كسي نفهمد.
6- زمان بازگشايي پاكتهاي الف و ب: هر وقت حماس موشك پرتاب نكرد، ضمناً هر پاكتي كه داخلش پول چاي خشك ما باشد، در اولويت است.
7- خوشبختانه همه هزينه هاي چاپ آگهي را اوباما پرداخت كرده است.
ب) شرايط متقاضي
1- به ما بگويد اسرائيل، نگويد رژيم صهيونيستي يا اسرائيل غاصب
2- سر وقت به وجدانش قرص خواب بدهد.
3- تمام سنگهاي جمع آوري شده را خرد كرده، تبديل به ماسه و شن نمايد تا براي شهرك سازي استفاده شود.

  


پارازيت



- درون جيب پالتويم كمي از هواي تابستان ذخيره كرده ام
- وقتي مي نويسم كاغذ از حركات قلم احساس قلقلك مي كند
- سكوت از بلعيدن واژه ها لذت مي برد
- بهترين غذاي قلم كاغذ سفيد است
- گاهي اعداد با صفر فوتبال بازي مي كنند
- كابوس آدم خسيس در خواب، خيرات است
- اين اولين و آخرين زندگي شماست، اعتياد چرا؟
- آدمهاي با نمك حرفهاي شيرين مي زنند
- بعضي از پروستاتي ها به شيلنگ آب حسودي مي كنند
- اگر زنبور عسل بودم، هرگز لبهاي غنچه را ترك نمي كردم
- معمولاً قبل از خودم، شستم خبردار مي شود
- از شدت سرما، كمي ضد يخ روي سرش ريخت
- باران خجالتي از ناودان به پايين مي آيد
- بعضي از خانمها مثل كراوات حلقوم شوهرشان را مي فشارند
- خيلي چاق بود، نتوانستم او را در قلبم جاي دهم
- فقط حرفهاي استاد رياضيات حرف حساب بود
- در اوقات تنهايي به ميهماني رؤيا مي روم
- چون دل و دماغ نداشت، در انظار ظاهر نمي شد
- شايد فكاهي همان فكر كاهي باشد
- سفيدي موهايش را باور نداشت، حتماً ملافه رنگ پس مي دهد!
- وقتي گوشم سنگين مي شود، وزن بدنم تغيير نمي كند
- گاهي اوقات سخنان خوب گوشهاي ناآگاه را آزار مي دهد
- بعضي از سخنرانان فقط هوا را از صدايشان پر مي كنند
- از وقتي داخل اسلحه خانه، حشره كش زده ايد، مگسك همه تفنگها خراب شده است.
- خسيس وصيت كرد: فقط كساني كه روز مرگم بيش از 25/1 ميلي ليتر گريه كردند، براي ناهار روز ختم دعوت شوند.
- ملك الموت كنتورهاي آب حيات را بدون توجه به ميزان مصرف قطع مي كند.
- بي ذوقي براي رنگين كمان، قوزبند هديد برد.
* مهدي محمدي - سهراب گل هاشم

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com