|
گفتگو با محمد رضا طالقاني اولين محافظ امام راحل
* جواد صبوحي

اشاره :
يكي از ويژگيهاي انقلاب اسلامي ايران نسبت به رخدادهاي مشابه كه به غلط از آنها به انقلاب تعبير مي گردد، حضورفراگير اقشار مختلف مردم از شكل گيري تا به ثمر رسيدن آن است. همين مؤلفه، دوام و بقاي اين حركت را براي سه دهه تضمين نمود. سهم جامعه ورزشي كشوربه دليل حركتهاي غرور آفرين و ملي آنها در صحنه هاي مختلف، قابل ملاحظه است. همصدايي اين گروه، ضمن شور بخشيدن به حركت ميليوني انقلاب مردم، راه را براي حضور ديگر اقشار جامعه نيز در اين عرصه فراهم ساخت. محمد رضا طالقاني چهره آشنا و پهلوان منشي كه افتخارات او در صحنه ورزش بر كسي پوشيده نيست، جايگاه ممتازي در تاريخ انقلاب 57 دارد. او در سال 1331 در خانواده اي مذهبي در تهران به دنيا آمد. از همان دوران كودكي به كشتي روي آورد. وي همزمان با اوج گيري مبارزات اسلامي مردم ايران، مسابقات بين المللي جام آريامهر را در تهران به هم ريخت. سپس تحت تعقيب و مراقبت ساواك قرار گرفت و چندين روز به زندان افتاد. ايشان از همان لحظات اول ورود حضرت امام(ره) به ايران، به عنوان محافظ امام (ره) معروف شد. وي مدتي نيز رئيس فدراسيون كشتي جمهوري اسلامي بود. گفتگوي ما نگاهي گذرا به حضور ايشان درشكل گيري انقلاب اسلامي دارد:

* آقاي طالقاني چه شد كه به جرگه مبارزان انقلابي پيوستيد؟
** من ورزشكار بودم و بچه پاچنار؛ محله اي آشنا در جنوب شهر تهران. در بازار تهران، جايي كه گروهي از مخالفان مبارز رژيم شاه حضور داشتند، شاگرد فرش فروش بودم و همزمان ورزش مي كردم و درس مي خواندم.
آن روزها يعني دو سه ماه قبل از پيروزي انقلاب در آبان و آذر سال 57، قرار بود مسابقاتي بين المللي با عنوان جام آريامهردر تهران برگزار شود. بدون ترديد برپايي بي دردسر اين دوره از مسابقات اهميت زيادي براي رژيم داشت. من هم از جمله افرادي بودم كه براي حضور در اين دوره از مسابقات انتخاب شده بودم و بايد روزهايي را كه مردم در تظاهرات حضور مي يافتند، در اردو در دانشكده عالي ورزش سپري مي كردم. حضور نيافتن ما در اجتماعات ضد رژيم، واكنش آنها را بر انگيخت و اين موضوع در شعارهايي كه از سوي آنها خطاب به ما داده مي شد، قابل لمس بود.
طي چند نوبت كه از اردو به منزل مي آمدم، در طول مسير، مردم از من سؤال مي كردند چرا مسابقات را تعطيل نمي كنيد. يكي از روزهايي كه به اردو رفته بودم، با دانشجويان مدرسه عالي ورزش مشورت كرديم و همه به اتفاق يكديگر تصميم گرفتيم كشتي گيران را تشويق كنيم تا از حضور در مسابقات به دليل آنچه در كشور مي گذشت، انصراف بدهند. اكثر دوستان از اين تصميم استقبال كردند. روز بعد كه از خواب بيدار شديم تا براي صبحانه بروم، متوجه نوشته اي با اين مضمون بر روي ديوار شدم كه : «طالقاني: كشتي گيران كشتي نمي گيرند».

بعد از بازگشت از سالن غذاخوري، مسؤولان فدراسيون و اردو جلوي من را گرفتند و گفتند تو نظم اردو را برهم زده اي و بايد از اردو خارج شوي. من هم اين موضوع را به ساير دوستان گفتم. 45 كشتي گير براي شركت در اين دوره از مسابقات انتخاب شده بودند كه غير از 5 - 6 نفر ساير ورزشكاران به عنوان اعتراض من را در اين حركت همراهي كردند. آن روز، بيشتر بچه ها اتومبيل نداشتند، همه در يك ماشين بوديم و از همانجا همگي با هم به امامزاده اي در آن نزديكي رفتيم وپس از اقامه نماز هم قسم شديم كه در اين مسابقات شركت نكنيم. در يكي از روزنامه ها تصميم خود را براي كشتي نگرفتن اعلام كرديم. فرداي آن روز، بسياري از روزنامه ها اين خبر را اعلام كردند و عكس مرا به صورت نامشخص، چاپ كرده و تيتر زده بودند: «قهرمانان به صف مخالفان پيوستند» پس از اين حركت تاريخي و سرنوشت ساز بود كه محبت مردم به ما بيش از پيش افزايش يافت.
همين مسأله باعث شد پس از گذشت دو - سه روز، مرا بازداشت كردند. ابتدا به كلانتري و سپس به باغ شاه سابق در ميدان حر فعلي انتقال دادند و يكي دو هفته اي را در بازداشت به سر مي بردم. اما اين اتفاق باعث دلسردي و نا اميدي ما نشد. آنجا هم بساط كشتي را راه مي انداختيم و به اتفاق زندانيان صبحها ورزش مي كرديم و در همان چند روز فضاي حاكم بر آنجا را چنان بر هم زديم كه سرانجام مجبور شدند از آنجا هم بيرونمان كنند.
* ظاهرا خطبه عقد شما را هم امام جاري كرده اند؟
** بله، عصر يكي از روزهايي كه در خدمت آقاي دعايي بودم، به ايشان گفتم از امام چه خبر؟ ايشان من را دعوت كرد تا به اتفاق يكديگر به خدمت امام برسيم. نزد امام رفتيم. چند نفري براي جاري كردن خطبه عقد آمده بودند. آقاي دعايي پس از اينكه متوجه شد من هم در شرف ازدواج هستم، همانجا پيشنهاد كرد تا خطبه عقد من و همسرم را نيز امام بخوانند. اين طور شد كه يكي از همان روزها دوباره خدمت امام رسيديم و امام خطبه ما را خواندند. بعد از آن، به بهانه هاي مختلف در قم و يا جماران بيشتر به حضور ايشان مي رسيديم.
* چه شد كه راهي پاريس شديد؟
** در محله اي كه من در آن زندگي مي كردم، بسياري از بزرگان و مبارزان سياسي از جمله حاج مهدي عراقي نيززندگي مي كردند. ايشان رئيس و قهوه چي هياتي بود كه شبهاي پنجشنبه برگزار مي شد! روزي پس از تصميم ما براي حضور نيافتن در مسابقات، مرا در آغوش گرفت و با خوشحالي گفت: احسنت! كاري كردي كارستان، امام از اين كارت خيلي خوشحال شده اند. مي خواهي با هم به پاريس برويم. من هم قبول كردم وچند روز بعد همراه با تعدادي از بازاريان، راهي پاريس شدم. امام در آنجا برخورد بسيار گرم و «ورزشكارانه اي» با من داشتند. در حقيقت، يكي از بهترين خاطرات من همان زماني بود كه به فرانسه رفتم و در آنجا متوجه شدم كه بايد جامعه ورزشي كشور هم حركت مهمي در اين زمينه انجام دهد.
چند روزي را در پاريس بودم و دوباره به ايران برگشتم و همانجا قرار شد تا درروز 12 بهمن به عنوان اولين محافظ شخصي امام، از مقابل دانشگاه كه ايشان براي تحصن كنندگان صحبت مي كنند، به سمت بهشت زهرا حركت كنيم كه اين تصميم به دليل ازدحام بسيار مردم لغو شد.
* بعد از تصميمتان براي حضور نيافتن در مسابقات، دوباره دعوت نشديد؟
** ديگر وقتي باقي نمانده بود و فرداي همان روز اعلام شد مسابقات برگزار نمي شود. البته من را دعوت كردند و گفتند در مسابقات آسيايي شركت كن. آنها حتي چكي را هم با خود آورده بودند تا بدين وسيله بتوانند من را براي حضور در اين مسابقات تطميع كنند.
*با حاج احمد آقا هم در همان سفر پاريس آشنا شديد؟
**با حاج احمد آقا از مدتها قبل در تهران و قم آشنا بودم. ايشان هم خيلي از ورزشكاران را مي شناخت.
* در كميته استقبال از امام مسؤوليتتان چه بود؟
** در كميته استقبال مسؤوليت خاصي نداشتم؛ چون كار كميته يك كار مردمي بود، من هم در آن شركت كردم. اما روز ورود امام دايما به تأخير مي افتاد. به همين دليل، گروهي از روحانيان مثل آية ا... خامنه اي، شهيد مطهري و آقاي هاشمي رفسنجاني در دانشگاه تحصن كرده بودند و بعد از چند روز اعلام شد حضرت امام(ره) به ايران تشريف مي آورند.
12 بهمن كه امام تشريف آوردند، به فرودگاه رفتم و خودم را با موتور به دانشگاه تهران رساندم، چون قرار بود امام از فرودگاه به دانشگاه بيايند و سخنراني كوتاهي براي روحانيان انجام دهند و به آنها بگويند تحصن را تمام كنند و همراه ايشان به بهشت زهرا(س) بروند. اما به دليل شلوغي بيش از حد و حضور جمعيت روحانيون امكان سخنراني فراهم نشد. بنابراين از امام خواهش كرديم مستقيماً به بهشت زهرا(س) بروند. ايشان نيز اين پيشنهاد را پذيرفتند و به اتفاق مردم به بهشت زهرا(س) رفتيم. درمقابل در سازمان بهشت زهرا ماشين حامل امام خراب شد و ناچار شديم ماشين را تا پاركينگ هل بدهيم. در پاركينگ با زحمت زياد سوار يك بالگرد شديم. جلو بالگرد خلبان و كمك او و پشت سر آنها مرحوم حاج احمد خميني، حضرت امام (ره)، آقاي ناطق نوري و در عقب، من و اكبر كريمي نشسته بوديم. بالگرد اوج مي گرفت،اما مردم پايه هاي آن را رها نمي كردند. ما ده - بيست دقيقه در آسمان بوديم و سپس در قطعه 17 فرود آمديم و امام را تا محل سخنراني بدرقه كرديم.
من بايد به مسؤولان استقبال از حضرت امام(ره) خبر مي دادم كه ايشان تشريف آورده اند. به آقاي مطهري كه مسؤول آن جا بود گفتم با حضرت امام آمده ايم، اما نه با ماشين بلكه با بالگرد. بعد از پايان سخنراني، حاج احمد آقا به من گفت به خلبان بالگرد بگو آن را آماده پرواز كند. به محض اينكه خواستم پيغام را به خلبان بدهم، خلبان گفت: زودترسوار شو، نمي شود اينجا منتظر ماند. سوار شدم و بالگرد از زمين بلند شد تا مردم قدري متفرق شوند. چند دقيقه بعد دوباره فرود آمد. حاج احمد آقا و حاج آقاي ناطق نوري در محل سخنراني امام ايستاده و مردم هم پراكنده شده بودند. با تعجب از آنها سؤال كردم: امام كجاست؟ گفتند: همراه مردم رفتند.
همگي سوار بالگرد شديم و دنبال امام مي گشتيم تا اين كه در حوالي شاه عبدالعظيم در محلي به نام باقرآباد به گروهي از مردم برخورد كرديم كه به دنبال خودرويي متعلق به اورژانس هلال احمر مي دوند. از بالگرد پايين آمديم و در آن را باز كرديم. امام در انتهاي ماشين نشسته و عمامه از سرشان افتاده بود. ايشان را از ماشين خارج كردم و به اتفاق يكديگر سوار بالگرد شديم. دقايقي نگذشته بود كه در بيمارستان هزار تختخوابي فرود آمديم. من پياده شدم و به رئيس بيمارستان اطلاع دادم ماشينش را بياورد تا امام را از آنجا منتقل كنيم. من هم ماموريت داشتم به مدرسه علوي بروم و آمدن امام را اطلاع دهم. پولي براي رفتن به مدرسه علوي نداشتم، اما مردم كمك كردند و من را تا آن جا رساندند. كوچه را آب پاشي و اسپند دود كرديم و همه چيز براي حضور امام در مدرسه آماده شد. امام كه به مدرسه آمدند، نبض انقلاب هم ازآنجا شروع به تپيدن كرد. از آن زمان به بعد، طي سفرهايم به تهران و قم هر هفته به حضور امام(ره) مي رسيدم. آنچه در آن زمان براي من جالب بود، حضور پررنگ ورزشكاران و قهرمانان در كنار توده هاي مردم بود. در واقع، نبض انقلاب هم از همانجا با شدت بيشتري شروع به زدن كرد. چند روزي را در خدمت امام در مدرسه بودم تا اينكه از امام اجازه گرفتم و دوباره تمرينهاي كشتي را آغاز كردم. خلاصه آن روز يكي از بزرگترين روزهاي زندگي من بود، چون مسؤوليت بسيار سنگيني را برعهده گرفته بودم.
* وحرف آخر
** همه دوست دارند در هرجايي كه هستند، از اين صحنه ها زياد ببينند و روحيه ورزشكاري من اين ذوق را برايم بيش از پيش كرده بود. دو سه ماه مانده به پيروزي انقلاب اسلامي، صحنه هايي را در ميان مردم شاهد بودم كه سنخيت بسياري با روحيه پهلواني داشت. در آن روزها، همه چيز بوي پهلواني مي داد. اما متاسفانه امروز اين روحيه كمي كمرنگ شده است. قبل از حضور پليس، مردم سراغ پهلوانها مي رفتند و از آنها مي خواستند تا از جان و مال آنها دفاع كنند. امروز هم بايد دوباره اين روحيه را احيا كرد تا شاهد حضور پهلواناني باشيم كه امين مردم كشورشان هستند. |