صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ويژه انديشه نو
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-02-04
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 16بهمن ماه 1387


آي قصه قصه قصه ؛ خاطرات پدر بزرگ از بهمن



* امير پورحسين

پدر بزرگ عينک ذره بيني اش را از روي بيني اش برداشت و با گوشه دستمالش شيشه هاي پهن و بزرگ آن را تميز کرد و بعد نگاهي





به من انداخت و گفت: «تا کي مي خواهي همين جور زير پتو بماني. ساعت را نگاه کن ظهر شده.»
همان جور از زير پتو يک چشمي ساعت را نگاه کردم. پدر بزرگ راست مي گفت، چيزي تا ظهر باقي نمانده بود. آهسته مثل ماري که از سوراخش بيرون مي آيد، از زير پتو خودم را بيرون کشيدم و گفتم:«صبح بخير.»
پدر بزرگ نگاه معناداري به من کرد و سرش را تکان داد. حتماً داشت توي دلش مي گفت:«عجب شانسي، همه نوه دارند ما هم نوه داريم ! »
براي اين که پدر بزرگ را بيشتر از اين عصباني نکنم، مثل اسپندي که روي آتش مي ريزند، از جايم پريدم و پتو و بالشتم را جمع کردم و توي گنجه گذاشتم. پدر بزرگ کنار پنجره اتاق نشسته بود و داشت آلبوم جواني اش را نگاه مي کرد. اصلاً کار هر روز پدر بزرگ همين بود که يک گوشه بنشيند و آلبوم را ورق بزند و آه بکشد.
مامان صبحانه ام را روي ميز گذاشته بود و رفته بود خريد. چند لقمه کره مربا توي دهانم چپاندم و بعد چند قلپ چاي سرد شده از صبح مانده خوردم و آرام و بي سر و صدا مثل يک بچه خوب رفتم کنار پدر بزرگ نشستم. خيلي دوست دارم وقتي پدر بزرگ آلبومش را نگاه مي کند، کنارش بنشينم؛ چون او همه اش برايم از خاطره هايش تعريف مي کند و من حسابي کيف مي کنم. پدر بزرگ زير چشمي به من نگاهي انداخت و شروع کرد به توضيح دادن. «اين علي است، پسر عموي پدرم. اين يکي هم آقا رجب، همسايه 15 سال قبلمان است و...»
يک دفعه از لابه لاي عکسهاي قديمي، چشمم به عکسي افتاد که تا آن وقت نديده بودم. عکس يک پسر جوان که داشت مي خنديد. آن عکس را از لاي عکسهاي ديگر بيرون کشيدم و پرسيدم:«اين کيه پدر بزرگ تا به حال نديده بودم.»
پدربزرگ عکس را از دستم گرفت و بوسيد و گفت: «اين دوست عزيزم مهدي است. يک دوست خيلي خوب و قديمي.»
پرسيدم: «پس چرا هيچ وقت نديدمش؟»
پدربزرگ مثل هميشه آهي کشيد و گفت: «چون شهيد شده. همان اول انقلاب شهيد شد.»
بعد هم شروع کرد به تعريف کردن: «آن زمانها من و دوستم مهدي توي کوچه ها اعلاميه پخش مي کرديم. او خيلي شجاع بود و از هيچ چيزي نمي ترسيد. آخر سرهم يک روز مأمورهاي شاه، او را گرفتند و به زندان بردند و بعد از آن هيچ وقت برنگشت.»
اشک از گوشه چشمهاي پدر بزرگ سرازير شد. پدر بزرگ اشکهايش را پاک کرد و لبخندي زد و گفت: «او بهترين دوست دوران جواني من بود.»
حالا مي فهمم چرا هر سال 22 بهمن که مي شود، پدر بزرگ صبح زود لباس مي پوشد و به راهپيمايي مي رود. حتماً ياد دوست شهيدش مي افتد. به ياد روزهاي اول انقلاب که با هم توي تظاهرات شرکت مي کردند . به پدربزرگ لبخندي زدم و گفتم: «از اين به بعد من هم با شما توي راه پيمايي 22 بهمن شرکت مي کنم، به شرطي که شما باز هم درباره انقلاب و خاطره هاي آن روزها برايم حرف بزنيد.»
پدر بزرگ آلبوم قديمي اش را بست و لبخندي زد و شروع کرد به تعريف کردن خاطره ها. خاطره هاي تظاهرات و روزهاي پيروزي انقلاب. من هم به 22 بهمن فکر مي کردم، به روزي که قرار بود با پدر بزرگ توي راه پيمايي شرکت کنم؛ واقعاً چه روز خوب و بزرگي !

  


احوال پرسي وياد آوري



بهمن ماه مبارک
* زهرا اسدي
سلام دوستان خوب کفشدوزک ! امروز مي خواهم برايتان از آن روزها بنويسم حتماً مي پرسيد کدام روزها. الان مي



گويم. آن روزها هنوز من و شما به دنيا نيامده بوديم، چون بيشتر از 30 سال از آن زمان مي گذرد. آن سالها در کشور ما شاهي زندگي مي کرد که مردم از دست او و کارهايش خسته شده بودند. او به مردم ظلم مي کرد و با اين که پادشاه ايران بود، به فکر مردم نبود. براي همين مردم با رهبري امام خميني مبارزه عليه او را شروع کردند. او اول فکر کرد که مي تواند با اسلحه و کشتن، مردم را بترساند تا دست از مبارزه بردارند، اما امام خميني و مردم از اسلحه و جنگيدن و کشته شدن نترسيدند و بازهم به مباره خود ادامه دادند. شاه حتي براي اينکه مردم نتوانند پيروز شوند، امام خميني را به خارج از کشور تبعيد کرد. اما امام خميني در آن جا هم با مردم در ارتباط بودند و آنها را راهنمايي مي کرد تا اين که بالاخره زحمتهاي مردم به نتيجه رسيد و در روزي از ماه بهمن؛ يعني 22 بهمن، انقلاب به پيروزي رسيد. شاه هم قبل از 22 بهمن از ايران فرارکرد و ديگر هم به ايران برنگشت و امام خميني در 12 بهمن به ايران بازگشت. حالا با اين که سالهاي زيادي از آن روزها مي گذرد، ولي مردم در بهمن هر سال جشن مي گيرند؛ چون بهمن ماه پيروزي مردم ايران بر شاه است. کفشدوزک اين روزها را به تک تک شما بچه ها تبريک مي گويد.

  


نويسندگان نوجوان کفشدوزک ؛ گريه پاييز



* نگار طاهونچي
فصل پاييز داشت تمام مي شد. ننه زمستان با همه سرمايش داشت از راه مي رسيد. عمه پاييز توي قصر فصل ها نشسته بود و داشت گريه مي کرد، چون ديگه کم کم بايد کوله بارش را مي بست و مي رفت.کي از خدمت کار هاي قصر براي عمه پاييز نامه اي آورد. توي نامه نوشته بود که ننه زمستان با بچه هايش و نوه هايش چله بزرگ و چله کوچيک دارند مي آيند. عمه پاييز بلندتر گريه کرد، چون بايد تا چند ساعت ديگر سوار کالسکه مي شد و از قصر فصل ها مي رفت. باد با مهرباني گفت: «عمه پاييز گريه نکن، دوباره سال ديگر به قصر فصل ها بر مي گردي.»
اما باز عمه پاييز گريه کرد. آقاي باد و خانم نسيم گفتند: «غصه نخور هر کجا که بروي ما حتماً به ديدنت مي آييم.»
عمه با شنيدن اين حرف لبخندي زد و گفت: «قول مي دهيد من را فراموش نکنيد و به ديدنم بياييد.»
باد و نسيم خانم گفتند: «بله حتماً.»
عمه پاييز دست از گريه کردن برداشت و به خدمت کار ها دستور داد همه چيز را جمع کنند و آماده رفتن شوند. بعد هم تاجش را که پر از برگ هاي رنگي بود، با عصايش توي صندوقچه اش گذاشت و سوار کالسکه شد و به راه افتاد. با رفتن عمه پاييز باد سردي وزيد و همه خدمتکار ها مشغول کار شدند تا قصر را براي ننه زمستان آماده کنند؛ چون چيزي به رسيدن ننه زمستان به قصر فصل ها نمانده بود.

  


خبر خبر خبردار



هشت قلوها خوش آمديد
فکر کنيد شما تنها فرزند نازدانه پدر و مادر هستيد و حسابي به شما خوش مي گذرد تا اين که اتفاقي مي افتد و شما صاحب هشت برادر و خواهر مي شويد. اين اتفاق در آمريکا افتاده است؛ يک زن در اين کشور صاحب هشت نوزاد شد که باعث تعجب همه کارکنان بيمارستان گرديد. 46 کارمند بيمارستان کمک کردند تا اين هشت نوزاد سالم به دنيا بيايند. البته پزشکان گفته اند اين هشت نوزاد بايد تا دوماه در بيمارستان بمانند تا از آنها مراقبت شود، ولي مادر آنها مي تواند زودتر از بيمارستان مرخص شود و به خانه برود. حالا شما دوست داريد اين جور يک دفعه هشت خواهر و برادر به خانواده شما اضافه شود؟

پنگوئن ترسو




حتماً شما هم در تلويزيون پنگوئنها را ديده ايد که در آبهاي سرد شنا مي کنند و مي دانيد اين حيوانات جالب خيلي از آب خوششان مي آيد. ولي جالب است اين خبر را بشنويد؛ يک پنگوئن در دنيا وجود دارد که به آب علاقه اي ندارد و دوست ندارد در آب شنا کند.
اين پنگوئن که 11 سال دارد، در يکي از باغ وحشهاي کشور انگلستان زندگي مي کند. از آب مي ترسد و به جاي اين که داخل آب برود و مثل پنگوئنهاي ديگر شنا کند، کنار درياچه براي خودش راه مي رود و پنگوئنهاي ديگر را که شنا مي کنند، تماشا مي کند. اما براي اين که اين پنگوئن بتواند زندگي کند، کارکنان باغ وحش هر روز دو بار بدن او را با آب تميز مرطوب مي کنند.

دستگيري بز
چه کارهاي عجيبي در دنيا اتفاق مي افتد؛ به تازگي در کشور نيجريه يک بز را به اتهام سرقت دستگير کرده اند. پليس که بز بيچاره را به پاسگاه پليس برده بود، درباره اين بز گفت: «گشت پليس خبر داد که دو نفر را ديده اند که در حال سرقت يک ماشين هستند. پليس آنها را تعقيب کرده و آنها فرار کرده اند. يکي از آنها که خود را به شکل يک بز درآورده، دستگير شده و آن يکي فرار کرده»
حالا معلوم نيست اين بز بيچاره چه حالي دارد که او را به جرم سرقت يک ماشين دستگير کرده اند. اما آيا شما باور مي کنيد که يک بز بتواند يک ماشين را بدزدد يا يک نفر خود را به شکل بز در آورد؟

  


فکرهاي عجيب و غريب ؛ جادوگر



* زهرا مهربان
دوست دارم يک جادوگر باشم؛ مثل همان جادوگر توي کارتون تلويزيون. يک کلاه جادوگري روي سرم بگذارم و يک جاروي پرنده داشته



باشم. آن وقت روي جاروي پرنده ام بنشينم و در هوا پرواز کنم. اين جوري ديگر مجبور نيستم از خيابانهاي شلوغ رد شوم. مي توانم خيلي زود با عجي مجي گفتن خودم را به خانه ي مادر بزرگ برسانم . مي توانم با عصاي جادويم همه مشقهايي را که خانم معلم گفته بنويسم و همه درسهايم را با خوردن معجون جادويي ياد بگيرم. جادوگر بودن خيلي خوب است. من دوست دارم واقعاً يک جادوگر باشم.

  


شاعران کوچک کفشدوزک



نمي دانم شما اسم «قيصر امين پور» را شنيده ايد يا نه؟ اگر نشنيده ايد، خوب است بدانيد او يکي از شاعران بزرگ ايراني بود که سال قبل فوت کرد. او شعر هاي زيادي گفته و براي نوجوانان هم شعر نوشته است. وقتي آقاي امين پور فوت کرد، شاعران زيادي براي او شعرنوشتند؛ چون او شاعر مهرباني بود که ديگران او را خيلي دوست داشتند. حالا يکي از دوستان شما به نام مهتاب شفاعي کلاس دوم هم براي اين شاعر بزرگ شعر زيبايي نوشته است. اين شعر يک سال بعد از اين که امين پور در بين ما نيست، براي او نوشته شده است. اميدوارم روزي برسد که بتوانيد شعرهاي قشنگش را بخوانيد.

تقديم به عمو قيصر در اولين سالگردش
«برگ هاي پاييزي»
در خانه اي باز شد
روبان عشق پاره شد
يکهو طوفان شد
پنجره ها تکان خورد
پرده ها باد خورد
قلب ها تاپ تاپ زد
باز هم پروانه
از لانه خود پر زد
باز هم خانم ها
پنجره ها را بستند
اسب ها از چمن زار خود فرار کردند
رفتند و رفتند
زنبورها وزوز کنان پريدند
باز هم قيصر از بيرون آمد
ناگهان از ميان برگ هاي پاييزي رد شد
و در خانه اي را زد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com