صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ويژه انديشه نو
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-02-04
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 16بهمن ماه 1387

[ ويژه انديشه نو ]
 * انقلاب اسلامي؛ هويت بخش و متمايز
 * پاي صحبت «عزت شاهي» مبارز نستوه انقلاب ؛
مردي که شکنجه را به زانو درآورد
 * گفتگو با دکتر «جواد منصوري» مبارز و سياستمدار ؛
مي گفتند در زندان، دانشگاه انقلاب درست کرده اي
 * دکتر علي آقا محمدي خاطرات انقلاب را مرور مي کند؛
مبارزين ادعاي سهم خواهي نداشتند
 * گفتگو با بهجت افراز، عضو انجمن بانوان مبارز مسلمان ؛
آن روزها تمام وجودمان فرياد بود
 * مردم سالاري ديني؛ فلسفه سياسي نوظهور
 * در ميزگرد بررسي چرايي شکل گيري انقلاب اسلامي بيان شد ؛
امام (ره) هويت جمعي ايرانيان را بيدار کرد
 * نقدي بر ديدگاه «اسکاچ پل» ؛ انقلاب اسلامي؛ مدرن اما سنت گرا !
 * نگاهي به ظرفيتهاي ايران در اعمال قدرت نرم: هزار راه نرفته
 * در گفتگو با رحيم نيکبخت عنوان شد؛
انقلاب اسلامي دغدغه مشترک همه مردم ايران بود
 * كرامت انساني و شهروندي متعهدانه در انديشه امام خميني(ره)
 * بررسي رابطه نهاد «روحانيت» با سياست و دموکراسي؛ آنها در حاشيه نمي مانند
 * ديوار نوشته ها در خلال شکل گيري انقلاب اسلامي در گفتگوي قدس با
دکتر محسنيان راد ؛ ديوارهايي که آرزوهايي را روي خود نوشتند
 * محسن کاظمي: تاريخ نگاري انقلاب از غربت گذشته اش فاصله گرفته است
 * روايت حجةالاسلام والمسلمين دکتر سيد حميد روحاني
از انديشه هاي انقلابي امام (ره) ؛ صدور انقلاب اسلامي استکبار را ديوانه کرده است
 * انقلاب اسلامي،دهه چهارم و نظام بين الملل
 * شکست نظريه انديشمندان غربي در خصوص انقلاب اسلامي
در گفتگو با دکتر محمد باقر خرمشاد ؛ روزي که تئو ري ها غافلگير شدند!
 * انقلاب اسلامي و بازتابهاي بين المللي آن
 * شکل گيري انقلاب به روايت دکتر«مظفر نامدار» ؛
انديشه سياسي امام(ره) شالوده نظم کهنه را بهم ريخت
 * صدور انقلاب اسلامي چرا و چگونه؟
 * کارنامه 30 ساله شوراي عالي انقلاب فرهنگي از نگاه اعضاء؛
لازم است اما کافي نيست...
 * بررسي 3 دهه تلاش در حوزه علم و فناوري؛
«دانش» کاشتيم تا «پيشرفت» درو کنيم
 * سي سال سينماي پس از انقلاب ؛ آنچه گذشت...
 * سه دهه تئاتر پس از پيروزي انقلاب اسلامي ؛ روزگار، سپري شده
 * سه دوره شعري بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ؛ در معبر بادها
 * سه دهه ادبيات داستاني بعد از پيروزي انقلاب اسلامي؛ قطار 57
 * مقايسه عملکرد اقتصادي کشور در سالهاي قبل و بعد از انقلاب ؛
تزريق جنبش مردمي در رگهاي حيات اقتصادي

انقلاب اسلامي؛ هويت بخش و متمايز



*حمزه واقعي
انقلاب اسلامي از مباني فکري، نظري و اصول موضوعه متقن، عميق، سازنده و بي بديلي برخوردار بوده و هست که يکي از مهمترين وجوه تمايز آن محسوب مي شود و درست به همين دليل، انقلاب اسلامي توانسته در دوره هاي زماني مختلف به بازتوليد معناهاي تازه، جذاب و منطبق بر نياز انسان، جامعه و جهان امروز بپردازد.
از سوي ديگر، انقلاب اسلامي بر پايه اصول، اهداف و آرمانهايي بنيان نهاده شد که حاصل آن فضيلت خواهي، آزادي، عدالت، نفي استبداد، استقلال، شأنيت و کرامت انساني بود.
مجموعه عوامل اثباتي و ايجابي و نفي و سلبي انقلاب، به گونه اي جذاب بودند که ذهن و ضمير همگان را بدان معطوف مي ساخت.
از ديگر ويژگيهاي پيروزي و تداوم انقلاب برخورداري از رهبري عالم، آگاه، بصير، پارسا، جامع نگر، آزادانديش، شجاع و مديريت درايتمندانه آن بود که انقلاب را از موانع سخت و پرمخاطره به شايستگي عبور داد.
رهبري مدبرانه، جامع نگرانه و هوشمندانه امام خميني(ره) با ويژگي هاي پيش گفته، باعث شد تا امام، محور و کانون وفاق همه گروه ها و جريانهاي سياسي قرار گيرد.
شخصيت حقيقي امام که از يک سو فقيهي ژرف انديش و زمان شناس و حکيمي برجسته بود و از سوي ديگر مرجعيت ديني را نيز به عهده داشت، توأم با مديريتي بي بديل باعث شده بود نفوذ کلام امام در جانها روز افزون و به واسطه جذبه شخصيتي و اخلاص، تکليف مداري و همت بلند امام بسياري از گره ها باز شود.
به بيان رهبر معظم انقلاب: «شخصيت امام تا حد بسيار زيادي به اهميت و عظمت آرمانهاي او مربوط مي شود. او با همت بلندي که داشت، هدفهاي بسيار بزرگي را انتخاب مي کرد. تصور اين هدفها، براي آدمهاي معمولي دشوار بود و مي پنداشتند آن هدفهاي والا، دست نيافتني هستند؛ ليکن همت بلند، ايمان، توکل، خستگي ناپذيري، استعدادهاي فراوان و توانايي هاي اعجاب انگيزي که در وجود اين مرد بزرگ نهفته بود، به کار مي افتاد و در جهت هدفهاي مورد نظرش پيش مي رفت و ناگهان همه مي ديدند که آن هدفها محقق شده اند». (حديث ولايت، ج 1 ص 5 ) چنين ويژگي هايي باعث شده بود تا اصول موضوعه و خطوط اساسي که از سوي امام ارايه مي شد، از سوي مردم و نخبگان با استقبال مواجه گردد و انقلاب را با همه موانع ريز و درشت آن به پيروزي رساند.
توليد معنا و نگاه متمايز به انسان و جهان را از ديگر جذابيتهاي انقلاب اسلامي مي توان برشمرد. در جهان پرآشوب که کژي ها، ناراستي ها، عصيان ها و نفرت هاي مرگبار و ويرانگر، سيطره خود را گسترانده و جهاني که اخلاق، معنويت، امنيت، عدالت، آزادي در آن مفقود و يا کمرنگ شده، انسان دچار خلا و بحران مي شود؛ انقلاب اسلامي در ميانه اين تعارض و فضاي سنگين، اتفاق افتاد و اساس و بنيادش را بر فطرت گذاشت و تلاش ورزيد تا فطرت انسان را شکوفا سازد و انسان را از مبدأ نقص، به منتهي اليه کمال برساند. و بدين سان، پيام انساني و فطرت مدار انقلاب، مخاطبان وسيعي را جذب کرد.
پيام انساني انقلاب که ملهم از اسلام و معارف اسلامي و فرهنگ اهل بيت(ع) بود، توانست به سرعت در دنيا فراگير و منشأ الهام بخشي به آزادي خواهان و حقيقت جويان شود.
انقلاب اسلامي با پيام حقيقت خواهي، ظلم ستيزي، برابري، عدالت و فضيلت خواهي، ذهن و جان تمامي آزادي خواهان را به خود معطوف ساخت که نمونه متأخر آن، مقاومت عزتمندانه، و غيرتمندانه حماس و مردم غزه بود که جهان را به تحسين واداشت.
بدون ترديد، اگر انقلاب اسلامي شکل نمي گرفت، هيچ يک از نهضت هاي مقاومت امکان شکل گيري نداشتند. انقلاب اسلامي به همه مسلمانان منطقه و جهان هويتي تازه بخشيد و در آنان اميد و انگيزشي ايجاد کرد که حتي تصور آن نيز دور از ذهن بود. حزب ا... لبنان با نيروهايي پرشور، فکور، مؤمن و متعهد، نمونه اي از تأثير انقلاب بر مردم آزاده و مسلمان جهان و منطقه است.
و اينک در آغاز دهه چهارم که دهه پيشرفت و عدالت است قرار گرفته ايم و ايران عزيز با تدابير حکيمانه رهبر فرزانه انقلاب در آستانه جهش تاريخي و خيزش تمدني قرار گرفته است. آثار اوليه اين جهش خود را در عرصه هاي مختلف نمايان ساخته و اميد مي رود انديشه ورزان، رسانه ها و ايده پردازان در تبيين سزامند مباني و اصول موضوعه انقلاب و بايسته هاي فراراه اهتمامي ويژه مبذول دارند.

  


پاي صحبت «عزت شاهي» مبارز نستوه انقلاب ؛
مردي که شکنجه را به زانو درآورد



* جواد صبوحي

اشاره:
نام «عزت شاهي» خاطرات شگفتي را درخصوص شکنجه هاي وحشتناکي که در کميته مشترک درباره زندانيان مبارز مسلمان



اعمال مي شد به ياد مي آورد. اما واقعيت خستگي ناپذيري اين چريک مبارز را نيز به خاطر مي آورد که بازجويان ساواک را با تمام تلاش هايشان ناکام گذاشت و از او يک اسطوره ساخت. در نقطه مقابل او مبارزان مارکسيستي همچون «وحيد افراخته» اند که همه چيز را تنها پس از دو ساعت افشا کردند و صدها نفر را به زندان انداختند.
عزت شاهي مبارزه را در دامان نهضت اسلامي خرداد 42 تجربه کرد و از معدود بازاري هاي متدين بود که در سازمان مجاهدين خلق فعاليت مي کرد و به دليل همان تدين خود هيچ گاه اسير انحرافهاي فکري سازمان نشد. او در خانواده اي فقير به دنيا آمد و در سن پايين به اتفاق خانواده راهي تهران شد. وي در تهران وارد بازار کار مي شود و در عين حال به جريان سياسي مؤتلفه مي پيوندد. بعدها خودش سازمان آزاديبخش خلق ايران را پايه ريزي مي کند و مدتي بعد وارد گروه حزب ا... شده و بعد به سازمان مجاهدين خلق مي پيوندد. در اين زمان، شاهي هم يک نظريه پرداز است و هم يک چريک تمام عيار. نقطه قوت شاهي، بيشتر در مقاومت زير شکنجه است، به طوري که امروز به عنوان يکي از اسطوره هاي مقاومت در زير شکنجه شناخته شده و تنديس موزه عبرت هم بر همين نکته تاکيد دارد.
عزت شاهي؛ مبارزي است که توانست در جريان رويارويي قهرآميز با رژيم شاه از زير ضربه هاي مهلک ساواک و شکنجه هاي روحي دوران بازجويي و زندان جان نه چندان سالم «اما زنده» به در برد و خود را به پيروزي انقلاب اسلامي برساند. او اگر چه چند صباحي خود از برنامه ريزان و مجريان نظام نوپاي انقلابي جمهوري اسلامي بود، اما خيلي زود از اين گذرگاه عبور کرد و فقط به نظاره وقايع سالهاي بعد و آثار و تبعات آن نشست. «عزت شاهي» همانند تک درختي است در کوير. آنقدر سختي و کم آبي کشيده که قوي شده است، گفتگوي ما با عزت ا... مطهري(شاهي) پس از انتشار کتاب خاطرات او شايد چندان موضوعيت نداشته باشد. کتابي که تاکنون به چاپ پانزدهم رسيده است. با اين حال، گفتگوي ما با او سعي کرده بخش ديگري از زواياي ناگفته اي از کتاب زندگي و خاطرات اين مبارز انقلابي را ورق بزند.

* دوست داريم از خانواده تان بيش از آنچه در کتاب خاطراتتان به آن اشاره کرده ايد ، بدانيم.
** من در سال 1325 در شهرستان خوانسارمتولد شدم.دو خواهر و سه برادر بوديم و من کوچکترين آنها بودم. خواهرانم ازدواج کرده بودند و در شهرستان زندگي مي کردند. هيچ يک از آنها وارد فعاليتهاي سياسي نشده بودند؛چون نه سواد آنچناني داشتند و نه فرهنگ خانوادگي اجازه حضور درفعاليتهاي سياسي را مي داد. برادر بزرگترم نيزموافق اين مسايل نبود و به همين دليل من با او





اختلاف نظر داشتم. برادر ديگرم نيزگرچه با من همفکر بود، اما فعاليت سياسي چنداني نداشت. از آنجا که در بازار کار مي کرد، برخي وسايل مثل کتاب و اجناس مختلف را در مغازه ايشان مخفي مي کردم.او هم از نظر عاطفي و هم از نظر فکري همراه من بود. خيلي تلاش کردم که به کارهاي سياسي وارد نشود تا اينکه به زندان آمدم و از داخل زندان پيغامي را توسط يکي از دوستان که آزاد شده بود، براي آقاي لاجوردي دادم، اما او کوتاهي کرده بود و پيغام را در نامه اي نوشته و در پاکتي گذاشته بود و به ايشان داده بود و گفته بود اين نامه را به لاجوردي برساند. ايشان هم نامه را به برادرشان داده بود. بارديگر که آن دوست ما دستگير شده بود يکي از اطلاعاتي که داده بود اين بود که برادرت چنين پيغامي را از من برده است و ماموران در سال 53 به منزل ايشان رفتند و ايشان را دستگير کردند و بعد از دادگاه ، در کميته مشترک او را با من روبه رو کردند و من از خواستند تا به او بگويم هر چه مي داند بگويد .
من به آنها گفتم ايشان کاره اي نيست و همين مساله باعث شد جلو او من را بزنند و بگويند تو به او گفته اي اطلاعات ندهد.بعد نعمت ا... را بردند و در حد ضرورت از ايشان پذيرايي کردند ! چندبار ديگر من و او را با هم روبه رو کردند. من را به آپولو و نعمت ا... را به تخت مي بستند. من را مي بستند و مي پرسيدند اين صداي چه کسي است و گاهي او را مي زدند و مي پرسيدند اين صداي کيست و فحش هايي را به ما مي دادند. بعد از مدتي نعمت ا... به هفت سال زندان محکوم شد و به زندان رجايي شهر منتقل گرديد که سه سال آن را تحمل کرد و در سال 56 آزاد شد. با وجود اينکه تحصيلات بالايي نداشت، ولي خيلي خوب از پس بازجويي ها برآمد و اطلاعاتي را بروز نداد.

* پدر و مادرتان در اين مدت در قيد حيات بودند؟
** مادرم در سال 43 در تهران و پدرم در سال 56 زماني که من در زندان بودم فوت کرد. ايشان حدود يک سال قبل از دنيا رفته بود و من اطلاعي نداشتم و زمان آزادي متوجه شدم که پس از دستگيري برادرم به دليل تالمات روحي فوت کرده است. قبل از فوت پدرم به لحاظ امنيتي ايشان را شبها پس از نمازجماعت مسجد ملاقات مي کردم و بعد از نماز ساعتي را به اتفاق هم در خيابان و در کوچه پس کوچه ها قدم مي زديم.پدرم بعد از دستگيري و پس از شش ماه که از کميته مشترک به زندان قصر منتقل شدم، يک بار به ملاقات من آمد و بعد از آنکه بار ديگر به کميته منتقل شدم، ايشان را نديدم تا اينکه در همان روزهاي پاياني محکوميتم خواهر بزرگترم به ملاقاتم آمد و خبر فوت ايشان را داد.





* مخارج و هزينه هاي شخصي تان در دوره مبارزه را چگونه تامين مي کرديد؟
** بر اساس اعتقاداتم سعي مي کردم از کمکهاي مردمي، هزينه هاي شخصي زندگي ام را تامين نکنم.از آنجا که در محيط بازارکار مي کردم و در اين محيط همه معتمد يکديگرهستند، به يکديگر مراجعه مي کرديم و پولي از هم مي گرفتيم. برخلاف مشي مسلحانه که معتقد است بايد تضادها را تشديد کرد تا همين تضادها روحيه ضد رژيم را تقويت کند ، معتقد بودم که بايد در خدمت مردم بود و لذا پولهايي را که براي هزينه هاي مردم مي گرفتيم، جداگانه در منزل نگهداري مي کردم و ودر همان راه خرج مي نموديم.
برخي از پولها هم که براي مبارزه داده مي شد، صرف تهيه اعلاميه و تکثير آنها مي شد. اما من تا روز آخر حتي يک ريال هم از پول کمکهاي مردم صرف هزينه هاي شخصي ام نکردم، براي آنکه تا سال 47 به طور علني در جاهاي مختلف کار مي کردم و خرج زيادي جز کرايه منزل نداشتم. حتي غذاي پختني نمي خورديم و به غذاهايي مثل نان و پنيرو مربا رضايت مي داديم.گاهي که هوس غذاي گرم مي کردم، به دوستان مي گفتم به مادر و يا خانم ات بگو فلان غذا را درست کند. به هر حال در طول سال يکي دو بار اين طور غذا مي خورديم.در اين دو سه سال قبل از دستگيري با شهيد کچوئي که از دوستانم بود و مغازه صحافي داشت، روزي دو سه ساعت کار مي کردم. مقداري کتاب و دو سه قاليچه ام را فروختم و تا روز آخر هزينه زندگي ام را خودم تامين مي کردم.

* در ماجراي هتل شاه عباس و همچنين ماجراي دستگيريتان دو اتفاق افتاد که شما هم در آن حضور داشتيد ؛ يکي کشته شدن يک کارگر بي گناه و ديگري يک کودک مدرسه اي.بعد ازآزادي از زندان براي دلجويي به سراغ خانواده آنها رفتيد؟
** بمبي که در مقابل هتل شاه عباس گذاشته بوديم، در ساعتي که بايد عمل مي کرد عمل نکرد و روز بعد نظافتچي آنجا آن را پيدا کرده بود و بمب در دستهاي او منفجر شده بود. او بعد از انتقال به بيمارستان فوت کرد. در تهران و در هنگام دستگيري در کوچه رودابه چهار راه سيروس ، اولين رگبار گلوله که از داخل ساختمان مقابل محلي که من بودم، شليک شد به من اصابت کرد و از رگبار دوم که از داخل کوچه شليک شد دو گلوله به من و گلوله ديگر به دختر بچه اي به نام اعظم اميني فرد که مشغول بازي بود اصابت کرد و متاسفانه او کشته شد. ساواک مقداري پول به خانواده اعظم داد و مدرسه اي را هم در کوچه ميرزامحمود وزير در سرچشمه به نام او کرد.
بعد از آزادي از زندان و پس از انقلاب تلاش زيادي کردم تا آنها را پيدا کنم تا اگر کاري از دستم ساخته است براي خانواده اش انجام دهم. اما هر چه بيشتر گشتم کمتر يافتم .هنگامي که قرار بود کتاب خاطرات من به چاپ برسد، آقاي کاظمي سري به هتل شاه عباس تهران زد و ماجرا را پيگيري کرد، اما آنها گفتند بايگاني ما از بين رفته و نشاني از کارکنان آنجا نداريم. ايشان حتي مجبور شد از آرشيو کيهان و اطلاعات خبر آن حادثه را پيدا کند. حتي ماجرا را از بنياد شهيد پيگيري کرديم و به نشاني هايي که به دست آورده بوديم رفتيم اما چيزي دستگيرمان نشد.

* خاطره انگيزترين محلي که در ذهنتان باقي است ميدان اعدام (محمديه) است يا جايي ديگر. اصلا براي تجديد خاطره روزهاي مبارزه سري هم به آنجا مي زنيد؟
** ساختماني که به آنجا مي رفتيم، ساختماني دو طبقه بود که امروز تخريب شده است. در حقيقت آنجا پاتوق ما بود ؛ کارگاه بافندگي که به آقاي لشکري از دوستان تعلق داشت .روزي که دوستان آنجا دستگير شدند، من بي خبر از همه جا، شب به آنجا رفتم، اما متوجه شدم آنها را دستگير کرده اند. در حال بيرون آمدن از ساختمان بودم که من را هم بازداشت کردند. اما بعد از اينکه مرا سوار ماشين کردند، موفق شدم فرار کنم. در تاريکي شب آنها به دنبال من مي دويدند و فرياد مي زدند بگيريدش. من هم فرياد مي زدم بگيريدش. مردم هم نمي دانستند چه کسي را بايد بگيرند. به هر حال تا بازار آمديم و در کوچه پس کوچه هاي بازار از تعقيب من منصرف شدند.

* اگر بخواهيم به تمامي شکنجه هايي که در کميته مشترک وجود داشت اشاره کنيم، از حوصله بحث ما خارج است، اما اگر ممکن است براي آگاهي خوانندگان ما - حتي با وجود تکراري بودن اين سؤال -به سخت ترين آن شکنجه ها اشاره کنيد.
** از نظر روحي بيش از همه آپولو و آويزان کردن صليبي به نرده ها و يا ديوار صاف آزارم مي داد. البته شکنجه گرها بيش از 20 تا 25 دقيقه نمي توانستند اين شکنجه ها را ادامه دهند چون بر اثر آويزان کردن ، بعد از مدتي دستها بي حس مي شد و خون از جريان مي افتاد و آنها مجبور مي شدند دستهاي زنداني را باز کنند تا براي مدتي خون به جريان بيفتد. اين شکنجه بخصوص براي کساني که وزنشان قدري زياد بود، دردناک بود. اما مهمترين شکنجه ها و به قول خودشان مشکل گشاترين شکنجه ها شلاق بود. شلاق هم براي آنها ساده تر و هم براي متهم دشوارتربود، چون مداومت بيشتري داشت و مي توانستند هر چه مي خواهند بزنند بدون آنکه خسته شوند.

* در جايي از کتاب خاطراتتان وقتي به ماجراي رويارويي شما با اکبر مهدوي ؛ دوست صميمي تان اشاره مي کنيد ؛ ديالوگي بين شما دو نفر به جريان مي افتد که خارج از روابط دوستانه است. او به شما و شما به او توهين مي کنيد. چه شد که روابط صميمانه دو دوست که پس از مدتها همديگر را ملاقات مي کنند به اينجا مي رسد؟
** اين اتفاقها گاهي بين غيرمذهبي ها رخ مي داد، چون قبل از دستگيري ادعا مي کردند که اگر تکه تکه مان کنند، تو را لو نمي دهيم، اما آنجا با چهار شلاقي که مي خوردند، خيلي از مسايل را فاش مي کردند. اما در ميان مذهبي ها اين مسايل کمتر بود.من با اکبر از سال 45 آشنا بودم ؛ او دوست صميمي ام بود و قبلا صحبتهايي با هم کرده بوديم. اکبر قبلا يکبار دستگير شده بود و يک سال و نيم در زندان بود. او بعضي از حرفها را در اثر اعتماد به فرد ديگري منتقل کرده بود؛ از جمله اينکه گفته بود اينجا هر کسي را دستگير مي کنند نشاني عزت را از او مي خواهند، اگر بيرون رفتي به بافنده اي که به آن مراجعه مي کند بگو به عزت بگويد از ايران خارج شود. همين پيغام باعث شد بار ديگر اکبر را تحت فشار بگذارند و او مجبور شد ماجراي بافنده چهار راه سيروس را بگويد. من هم هر وقت سري به آنجا مي زدم، با لباس مبدل مي رفتم ؛ گاهي در لباس کارگر، گاهي آب حوضي و ...
ساواک اکبر را آنجا مي آورد تا من را شناسايي کند، اما او طوري رفتار مي کرد که انگار من را نمي شناسد. سرانجام فرد ديگري را با سابقه هشت سال زندان با خود به آنجا برده بودند و او بعد از شناسايي من توانست دوره محکوميتش را به پنج سال کاهش دهد و بعد از مدتي از زندان آزاد شد.
من به اکبر گفته بودم اگر آزاد شدي به بچه ها بگو کسي در مورد من حرفي نزند و من هم درباره کسي حرفي نمي زنم .فقط بگو يک «پسره لاغر» لو رفته است. من حتي به اکبر اسم آن «پسره لاغر» را نگفته بودم. ما مدتي خانه اي تيمي را در کوي طلاب مشهد اجاره کرده بوديم و سه چهارماهي را آنجا زندگي مي کرديم. خانه را حسن ابراري ، همان پسر لاغره اجاره کرده بود. براثرفشاري که به من وارد کرده بودند، مجبور بودم به نشاني آن خانه در مشهد اشاره کنم چون آنجا تخليه شده بود. صاحب آنجا در راه آهن مشهد کار مي کرد. او را به تهران آوردند و چون او را نديده بودم گفتم نمي شناسم، اما او از عکسهايي که آنجا وجود داشت، توانست حسن ابراري را شناسايي کند و به ساواک گفت که اين شخص (حسن ابراري) خانه را اجاره کرده است.آنها خيلي تلاش کردند تا حسن را شناسايي کنند ؛ اما موفق نشدند.
اکبر پيغام من را به وحيد افراخته و سايرين رسانده بود.سال 53 وقتي اکبر دوباره دستگيرشد، مجبور شده بود بگويد چنين پيغامي را از طرف من منتقل کرده است .قبلا به او گفته بودم مراقب باشد که اين مسايل لو نرود وگرنه من تکذيب مي کنم، چون اگر قرار باشد اسم آن پسرلاغره را بگويم، بايد اسم خيلي هاي ديگر را هم بگويم. آنها مرا خيلي تحت فشار قرار دادند و دايما مي پرسيدند اين پسر لاغره چه کسي است. مي گفتم اکبر دروغ مي گويد. اکبر هم مي گفت او دروغ مي گويد. بازجوها که ديدند به جايي نمي رسند، گفتند دو شلاق به شما مي دهيم همديگر را بزنيد تا معلوم شود کداميک از شما راست مي گويد. من گفتم اکبر تو حق داري، من تو و خانواده ات را بيچاره کردم پس تو بزن. او هم گفت من نمي زنم. اما با فشاربازجوها اکبر سيلي آرامي به من زد .بازجوها بعد از اينکه دو سيلي محکم به هر دو ما زدند گفتند نازهمديگر را نکشيد، اين طوري بزنيد.به اکبر گفتم چرا دروغ گفتي، حالا من مجبورم به دروغ اسمي براي اين پسر لاغره که وجود ندارد بسازم. اکبر گفت ببخشيد من دروغ گفتم.
چند بار ديگر در اتاق شکنجه من را به آپولو و او را به تخت مي بستند و بيشتر اذيت مي کردند.آنجا بود که چند فحش به اکبر دادم و همين مساله باعث شد دست از سرمان بردارند.اما بعد از آنکه دوباره به زندان آمديم، بازهم از دوستان صميمي بوديم و هنوز هم صميمي هستيم.

* شما را به عنوان نماد مبارزه و پايمردي مي شناسند و حتي تنديسي از شما در موزه عبرت به همين منظور ساخته اند. شما چه کسي را به عنوان تنديس مقاومت در اين دوران مي شناسيد؟
** مساله شکنجه ربطي به انقلابي بودن و يا نبودن ندارد. بعضي ها را بي خود و بدون دليل مي زدند. ممکن بود او حرفهايش را زده و اطلاعاتش را داده باشد، اما چون ترديد داشتند که تخليه اطلاعاتي شده باشد، بازهم او را مي زدند او هم مجبور مي شد مشتي دروغ تحويل آنها بدهد. اما عده اي هم بودند که بيشتر از ما شکنجه شده بودند؛ افرادي مثل مصطفي خوشدل که خودش اطلاعاتي نمي داد، اما ديگران اعترافاتي مي کردند که او را به همين دليل شکنجه مي کردند. مراد نانکلي که يک ساعت قبل از من دستگير شده بود و همکاريهاي زيادي مثل دادن اسلحه ، نارنجک با من داشت. اما نه من و نه او در مورد همکاري مان چيزي نگفتيم و بنابر اين ، مراد به دو سال زندان محکوم شد. دو ماه قبل از آزادي او فرد ديگري از همدان را دستگير کردند که اعتراف کرد به مراد اسلحه داده است، بنابر اين دوباره مراد را به کميته آوردند و او هم مجبور شد اعتراف کند که بعد از تحويل اسلحه ها آنها را به من داده است. آن وقت بود که دوباره من را براي چهارسال ديگر به کميته منتقل کردند. بعد از مدتي از طريق نگهبانها متوجه شدم مراد شهيد شده است.
از سال 56 به بعد شرايط ديگري به وجود آمد ؛ شاه گفته بود آمار زندانها را بالا نبريد، بنابر اين وقتي افرادي را دستگير مي کردند، از طريق راديو و تلويزيون اعلام مي کردند اين افراد يا کشته شده اند و يا زخمي شده و حالشان وخيم است.رژيم بعد از مدتي آنها را به همان مخفيگاه هايي که در سطح شهر وجود داشت؛ مثل خانه سرهنگ زيبايي در خيابان بهار مي برد، شکنجه مي کرد و بعد از مدتي هم از بين مي برد.
* شما درطي مبارزاتتان سه باردست به خودکشي زديد و بعد هم خيلي صادقانه به آن اعتراف کرديد.درحالي که مي توانستيد از خودتان شخصيتي آرماني بسازيد. چرا به جاي خودکشي مثل اشرف دهقاني که فرار کرد، دست به فرار نزديد؟
** امکان فرار به هيچ عنوان وجود نداشت. شما هم نمي توانيد کسي را در تاريخ پيدا کنيد که توانسته باشد از زندان سياسي فرار کند. اشرف دهقاني هم از گروههاي مارکسيستي بود. خانمهاي مذهبي تصميم گرفته بودند که دختر رضايي را از زندان فراري دهند. اما پليس نسبت به دختر رضايي حساسيت داشت ، اما چون اشرف دهقاني مارکسيست بود و بدون حجاب در محوطه رفت و آمد مي کرد چنين حساسيتي درمورد او نبود. خانمهاي مذهبي گفتند حالا که ما مي خواهيم يک نفر را فراري دهيم ، چه فرقي مي کند مذهبي و غير مذهبي باشد؛ مهم ضربه زدن به نيروي پليس است. به هرحال به سختي مي توانند اشرف را فراري دهند .
علت خودکشي من هم خسته شدن نبود. گاهي آدم به دقايق آخر مي رسد احساس مي کردم اگر فشارها ادامه پيدا کند مجبور مي شوم برخي از حرفها را بزنم و پاي عده اي ديگر به آنجا کشيده شود. عده اي که به اين جا مي رسيدند خيلي از مسايل را مي گفتند. اما من مي گفتم با آمدن بيست نفر به اينجا پنج نفر اعدام مي شوند و بعد از مدتي مبارزه تمام مي شود. با خودم مي گفتم من که اعدام مي شوند، پس چرا بايد ديگران را به پاي چوبه اعدام بکشم. براي همين بود که چندبار دست به خودکشي زدم و براي همين 6 ماه مرا به تخت بستند. تنديسي که شما در موزه عبرت مي بينيد، اشاره به همين 6 ماه دارد.

* ارتباط شما با سازمان مجاهدين خلق روال طولاني داشته است و شما تنها بعد از آنکه در دادگاه برخلاف تصورتان حکم 15 سال حبس را مي شنويد مبارزاتتان را علني کرديد. شما که به قول خودتان روده هاي آنها را وجب کرده بوديد و آنها را مي شناختيد چرا زودتر از اسفند 53 از آنها جدا نشديد؟
** من از همان اواسط سال 51 با آنها اختلافهاي ايدئولوژيکي و اعتقادي پيدا کرده بودم، اما در عين حال گروههاي بهتر از آنها را هم سراغ نداشتم. خودم به تنهايي و به صورت پراکنده فعاليتهايي داشتم و اصلا به همين دليل بود که يکبار مرا به کوههاي درکه بردند ، اسلحه ام را گرفتند و به مرگ تهديدم کردند.
مي خواستم بعد از جدايي از آنها گروهي را تاسيس کنم.قبل از دستگيري به آقاي خامنه اي ، هاشمي و جنتي اطلاع دادم که نظر اينها نسبت به روحانيت چيست. آنها هم قبول کرده بودند، اما برخي ديگر قبول نمي کردند و مي گفتند اينها حافظ قرآن و نهج البلاغه اند.عده اي به امام نامه نوشتند تا بخشي از پول وجوهات به آنها داده شود که امام با اين درخواست موافقت نکردند، تنها به اين مساله اشاره کردند که يک سوم از سهم امام به خانواده هاي زندانيان «مسلمان» داده شود. بعد از آمدن به زندان چون دو دشمن مشترک يعني رژيم و مارکسيستها داشتيم، همکاري خود را ادامه مي داديم. بعد از آمدن به قصر با برخي از آنها مثل کاظم ذوالانوار ، خوشدل و حتي به طور غير مستقيم با مسعود رجوي و خياباني صحبت کردم و انتقادهاي خود را مطرح مي کردم، آنها هم قبول مي کردند ولي مي گفتند حالا وقتش نيست دادگاهت را برو و دفاع ايدئولوژيکي کن. آنها يقين داشتند که من حتما اعدام مي شوم. در دادگاه وانمود کردم که تنها يک کارگر ساده ام و اغفال شده ام .دادگاه رفتن من يکسال طول کشيد و آنها از ماندني شدن من تعجب کردند. از آن زمان برخوردهاي ما بيشتر شد تا اينکه دوباره مرا به کميته و بعد از مدتي به اوين ، اتاق 3 بند 2 جايي که مسعود رجوي بود ، بردند. من حرفهايم را آنجا مي زدم و براي آنها روشن شده بود که ديگر راه ما از هم جداست.
* از وضعيت بازجوهايتان و سرنوشت آنها خبر داريد؟
** بختيار بعد از نخست وزيري اش ظاهرا ساواک را منحل کرد. او گمان مي کرد مثل کودتاي 28 مرداد دوباره وضع به همان شکل سابق بر مي گردد.با انحلال ساواک امکانات شکنجه آنها را هم از بين بردند. ابزاري که اکنون در موزه عبرت وجود دارد، بر اساس گفته هاي ديگران بازسازي شده است.عده اي از بازجوها که امکانات مالي خوبي داشتند، از ايران رفتند. عده اي ديگر ماندند و پس از انقلاب توسط مردم و يا زندانيان سياسي آن دوره دستگيرشدند.از بين آنها وضع منوچهري بدتر ازهمه بود که در سالهاي 58 يا 59 در لندن خودکشي کرد.تعدادي مثل دکتر کمالي ، تهراني و يا آرش با گزارشهاي مردمي دستگير و بعد از مدتي اعدام شدند. حتي تيمسار سجده اي ؛ رئيس کميته مشترک يکي دو سال بعد از انقلاب در حوالي دربند دستگير و بعد از مدتي اعدام شد. رسولي هم دو سال بعد از انقلاب موفق شد به يونان فرار کند.

* آرش، شکنجه گر معروف و همان کسي که مهدي غيوران را با شکنجه هايش فلج کرده بود ، در قضيه محاکمه اش گفته بود اميدوارم عزت من را حلال کند.مي توانيد او و ديگر شکنجه گرانتان را ببخشيد و حلال کنيد؟
** اجازه بدهيد موضوعي را برايتان بگويم که شايد پاسختان را هم بگيريد. دکتر کمالي اولين بازجوي من در سال 51 بود.اواخر دولت موقت، عده اي از ساواکي ها به مقابل نخست وزيري آمده بودند تا حقوق خود را بگيرند. دفتر نخست وزير در بخشنامه اي از آنها خواسته بود تا از دادستاني نامه اي ارايه دهند تا نشان دهد تحت تعقيب نيستند و آن وقت حقوق خود را دريافت کنند. کمالي يک سالي را در شمال به سر مي برد، اما خانواده اش در تهران بودند. بعد از مدتي که ديد کسي براي دستگيري او به منزلش مراجعه نکرده است، گمان کرده بود کسي در تعقيب او نيست.به همين دليل با وجود سوابق بسيار به دفتر نخست وزيري آمده بود تا حقوقش را بگيرد. بعد از مدتي که به دادستاني - مستقر در اوين - مراجعه کرده بود شهيد کچوئي که زماني در زير دست کمالي شکنجه شده بود و حالا سرپرست اوين شده بود او را در حال قدم زدن در حياط اوين مي بيند و به همين سادگي دستگير مي شود.
من بعد از دستگيري به ملاقات کمالي رفتم. او ابتدا وانمود مي کرد من را نمي شناسد، به او گفتم ولي من تو را مي شناسم. مي دانم آن روزها که شکنجه مي کردي اعصابت خراب بود و دايم دارو مصرف مي کردي و سيگار مي کشيدي اما من نمي خواهم از تو شکايت کنم فقط مي خواهم اگر کاري از دستم بر مي آيد برايت انجام دهم. وقتي مي خواستم از آنجا بيرون بيايم، حدود هزار تومان به بچه ها دادم تا برايش آنچه لازم دارد تهيه کنند.بار ديگر که او را ملاقات کردم رو به من کرد و گفت عزت دستم به دامنت کمکم کن. به او گفتم نمي توانم براي پرونده ات کاري کنم. اما تا زماني که زنده اي هر چه از نظر امکانات انساني خواستي درخدمتت هستم.
در طول اين مدت به هيچ يک از دادگاه ها حتي به دادگاه آرش و تهراني که اولين دادگاه علني بود نرفتم. اما براي آنکه به آنها توهيني نشود، آنها را با اتومبيل از داخل بند تا مسجد زندان قصر مي آورديم و پس از دادگاه دوباره تحويل بند مي داديم. آنها خجالت مي کشيدند و مي گفتند چرا با وجود کارهايي که با شما کرديم، اين طور با ما برخورد مي کنيد.شايد براي همين بود که آرش و تهراني از برخوردهاي خود اظهارندامت کردند و از من حلاليت طلبيدند. در عين حال من نه از کسي شکايت و نه به کسي اعتراض کردم. حتي با کسي مثل ساقي ؛ رئيس زندان اوين صحبت نمودم و او را آزاد کردم اما بار دوم دستگير و به 4 سال زندان محکوم شد. دوباره رفتم و گفتم برخورد او در زندان بد نبوده است، لذا 4 سال او را به دو سال کاهش دادند و بعد از آزادي به مرگ طبيعي درگذشت.

* در ماجراي محاکمه گلسرخي او کت و شلوار خود را به شما امانت مي دهد تا برايش نگهداريد.چرا با وجود دوستان مارکسيست اش اين کار را از شما مي خواهد؟
** گلسرخي زماني که دستگير شد، کارمند راديو و تلويزيون بود .آنها قرار بود در جشن فرهنگ هنر شيراز به عنوان هنرمند و فيلمبردار اقداماتي را عليه رژيم انجام دهند.او زماني که دستگير شده بود، به سلول من آمد و در حد چند لگد و شلاق معمولي با او برخورد کرده بودند. وضعيت من را که ديد خيلي ناراحت شد. بحثهاي زيادي با همديگر کرديم. من از انگيزه هاي مذهبي و اعتقاداتم براي او گفتم. او برخلاف برخي مارکسيستها با مذهب عنادي نداشت. بعد از انتقال به قصر به طور اتفاقي باز هم با يکديگر دراتاق 1 بند 4 بوديم. آنجا بحث هايمان را ادامه داديم.زماني که قرار بود برود دايم دلداري اش مي دادم، احساس کردم دلهره دارد، مي گفت، مي ترسم دوستانم دستگير شده باشند و وضعم خطرناک شود. به او گفتم خطرناک تر از ما که نمي شود.آدمي که خربزه مي خورد پاي لرزش هم مي نشيند. بيا و نسبت به اعتقاداتت تجديد نظرکن.او نه جواب رد داد و نه تاييد کرد.با دستگيري دوستانش با وجود دوستان مارکسيستش کت و شلوار مشکي اش را به من داد و گفت اگر برگشتم که اينها را پس مي گيرم و در غير اين صورت پيش خودت بماند. من هم آنها را نگه داشتم و بعد از اعدام او آنها را به عنوان خيرات به فرد نيازمندي دادم.
* صفر قهرماني هم ماجرايي شبيه به اين داشت؟
** بله ، من روزهاي آخر به قدري با او رفيق شده بودم که خيلي از مسايل را به من مي گفت. به او گفتم بيا و اين آخر عمري خدا را باورکن و نماز بخوان. گفت مي ترسم اگر نماز بخوانم، چپي ها به من بگويند «صفر» ديگربريده است.
روز آزادي من ، ساعت 8 شب بود که گفتند عزت شاهي هم وسايلش را آماده کند. اين لحظه از لحظاتي بود که خيلي ناراحت شدم و براي صفر اشک ريختم .آنجا واقعا از خدا خواستم او آزاد شود و من به جاي او بمانم. چون صفر حدود سي سال در زندان بود و کاري به کارکسي نداشت و برخلاف بعضي ها که در زندان با سواد مي شدند و روزنامه مي خواندند، حتي نمي توانست امضا کند. او براي خداحافظي پيش من آمد و گفت شما خدا داريد، دين داريد، خميني داريد. بيرون که مي روي مرا هم فراموش نکن . درحين همين صحبتها بوديم که بلندگو اعلام کرد صفرقهرماني هم وسايل خود را آماده کند. اين بزرگترين خوشحالي براي من بود. مارکسيستها مي خواستند دو دقيقه سکوت اعلام کنند که ما با صلوات او را بيرون آورديم.تا ميدان بهارستان با او همراهي کرديم و بچه هاي مذهبي او را تا شهرستان محل سکونتش همراهي اش کردند.
بعد از آزادي از زندان، مذهبي ها خيلي به او کمک کردند.آپارتماني دراختيارش گذاشتند و بعد از اينکه بيمارشد، هزينه هاي درمانش را دادند و بعد از فوتش او را در امامزاده طاهردر کرج دفن کردند.شبي که قرار بود آزاد شويم فهرست آزادشدگان را مي خواندند. من اميدي به آزادي نداشتم.

* از يادگاري هاي روزهاي شکنجه بيشتر برايمان بگوييد. در يکي از مصاحبه هايتان گفته بوديد ديگر قادر نيستيد با دست چپ وسيله اي را جا به جا مي کنيد.
** آثاري از شکنجه ها هنوز هم در کف پا و ساق پايم وجود دارد. بر روي بازو و دستهايم هنوز اين آثار ديده مي شود. پاي چپم هم که پنج گلوله خورده است حالت بي حسي دارد.

* احساس بعد از آزادي براي کسي که تصور آن را ندارد چگونه احساسي است؟
** شب ساعت 9 يا 9/30 دقيقه بود که آزاد شدم ، احساس خوشحالي داشتم اما از آنجا که هنوز انقلاب به پيروزي نرسيده بود، هيچ استراتژي و هدفي برايمان روشن نبود.علاوه براين اتفاقاتي در برخي کشورهاي آمريکاي لاتين رخ داده بود که قدري ما را مي ترساند ؛ در آنجا زندانياني را که آزاد شده بودند بعد از مدتي به شيوه هاي مختلف از بين مي بردند و بدين وسيله از شر آنها راحت مي شدند. عده اي تصور مي کردند شايد اين مساله قرار است در ايران هم رخ بدهد.بعد از آزادي ، من بايد هم با رژيم مبارزه مي کردم و هم با گروههاي انحرافي مبارزه و افشاگري مي کردم. به همين دليل از همان روزهاي اول به قم رفتم، با برخي از آقايان تماسهايي گرفتم و تلاش مي کردم بار ديگر کارهايي را شروع کنم، اما آنقدر سرعت انقلاب زياد بود ديگر نيازي به تعيين خط مشي از سوي ما نبود. امام و مردم خود خط مشي انقلاب را تعيين کردند و ما هم به ميان جمعيت پيوستيم .من به کميته استقبال امام و بعد از چندي به کميته انقلاب پيوستم و تا سال 63 به شناسايي و دستگيري گروهکها پرداختم .

* آقاي عزت شاهي يا عزت مطهري با وجود تمامي زندانها و شکنجه ها امروز مشغول چه کاري است؟
** سعي کرده ام در حاشيه بمانم. اوايل انقلاب به دليل تبليغاتي که براي من کرده بودند نخواستم از آن موقعيت استفاده کنم و تغيير نام خانوادگي ام هم براي آن نبود که نمي خواستم از آن امکانات استفاده کنم نه اينکه از آن بدم بيايد. بعد از سالهاي 63 که با کميته و دادستاني همکاري مي کردم، به دليل برخي مسايل استعفا دادم، اما در عين حال گاهي هم براي روحيه دادن به رزمندگان و کمک رساني به جبهه ها مي رفتم. سال 60 ازدواج کردم. چون قبلا در کار صحافي بودم مدتي همان کار را ادامه دادم، اما از همان اول با بي مهري هايي روبه رو شدم و ترجيح دادم در يک چاپخانه مشغول شوم. مدتي مدير داخلي آنجا بودم و مدتي هم در يکي از صندوقهاي قرض الحسنه، امورچاپ آنها را انجام مي دادم. تا سال 63 گاهي در دانشگاه ها تاريخچه گروهکها را مي گفتم، اما بعد از آن ترجيح دادم در حاشيه بمانم. اما بار ديگر از سال 80 احساس کردم اطلاعات نسل جوان از گذشته اندک است و آنجا بود که مجبور شدم تصميم بگيرم خاطرات خود را منتشر کنم به دانشگاه ها بروم و اطلاعات خود را در اختيار ديگران قرار بدهم.

  


گفتگو با دکتر «جواد منصوري» مبارز و سياستمدار ؛
مي گفتند در زندان، دانشگاه انقلاب درست کرده اي



اشاره :
زندگي مبارزان در دوره سياه حکومت شاهنشاهي سرشار از فراز و نشيبهايي است که پرداختن به هر يک از آنها فصلي از درس



ايستادگي و مقاومت مردم ايران در اين برهه است. دکتر جواد منصوري يکي از مبارزاني است که زخم کين دژخيمان پهلوي را سالهاست به همراه دارد. دکتر منصوري در سال 1324 در شهرستان کاشان، در خانواده اي مذهبي متولد شد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه خود را در تهران گذرانيد و تحصيلات دانشگاهي اش را در رشته اقتصاد ادامه داد. در سال 1343 به عضويت حزب ملل اسلامي با هدف مبارزه و سرنگوني رژيم ستمشاهي پهلوي درآمد. در مهر ماه 1344 توسط ساواک دستگير و به شش سال زندان محکوم و پس از چهار سال از زندان آزاد شد. از اواسط سال 1348 مبارزه با رژيم پهلوي را به طور مسلحانه آغاز و در خرداد 1351 بار ديگر بازداشت و به 11 سال زندان محکوم شد. در 22 آذر 1357 در نتيجه گسترش انقلاب اسلامي و قيام ملت مسلمان، از زندان آزاد گرديد. وي از بنيانگذاران سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و نخستين فرمانده کل اين ارگان به شمار مي رود. همچنين، از اعضاي شوراي مرکزي حزب جمهوري اسلامي بوده و از فروردين 1360 به وزارت امور خارجه منتقل و در سمت معاونت فرهنگي و کنسولي اشتغال يافته و در سال 1368 به عنوان سفير جمهوري اسلامي ايران در پاکستان به مدت چهار سال خدمت کرد. ايشان از شهريور 1385 به سمت سفير و نماينده تام الاختيار جمهوري اسلامي ايران در پکن منصوب و مشغول به انجام وظيفه گرديد. وي متأهل و داراي دو فرزند است. از نامبرده 15 عنوان کتاب به رشته تحرير درآمده است. گفتگوي ما با دکتر جواد منصوري را مطالعه فرماييد.

* آقاي دکتر! چه شد که به عرصه فعاليتهاي سياسي و به جرگه مخالفان با رژيم شاه پيوستيد؟
** در سال 1340 ، زماني که 16 سال بيشتر نداشتم، در اثر ارتباطات و مطالعات خود به اين نتيجه رسيدم که براي مبارزه با رژيم پهلوي بايد در تشکلها و فعاليتهاي سياسي حضور داشته باشم. اين زمان با دادن آزاديهايي مصادف بود که تحت تأثير تغيير رئيس جمهور در آمريکا و بعد از آن با آغاز نهضت اسلامي در سال 41 به وجود آمده بود. در آن شرايط و آن سنين، به اين نتيجه رسيده بودم که حکومت شاه به قانون، منطق و منافع مردم و آزاديهاي آنها پايبند نيست، بنابراين هر حرکت مسالمت آميز با اين رژيم ثمربخش نخواهد بود. بويژه رخدادهاي نيمه دوم سال 41 ، کاملاً اين مسأله را به اثبات رساند . در دوم فروردين سال 42 واقعه حمله رژيم به مدرسه فيضيه، نقاب از چهره رژيم برداشت واز آن زمان بود که تصميم گرفتيم براي سرنگوني رژيم شاه مبارزه مسلحانه را در پيش بگيريم.
با انجام فعاليتهاي سياسي اولين بار در مهر 1344 دستگير شدم و به اتهام عضويت در گروهي با مرام و رويه ضد سلطنت، براي سرنگوني رژيم و قيام مسلحانه در دادگاه نظامي، به شش سال زندان محکوم شدم. مدتي در زندان موقت شهرباني و مدتي را در زندان پادگان جمشيديه و بقيه مدت حبس را در زندان قصرسپري کردم. تا پايان سال 47 و اوايل 48 در زندان بودم و دوباره مبارزات خود را از سال 48 تا 51 ادامه دادم. تا اينکه بارديگر در خرداد 51 دستگير شدم و تا سال 56 را در زندان به سر بردم.
فضاي سالهاي 41 تا 44 متغير بود؛ يعني از 15 خرداد يک وضعيت داشت و از اين تاريخ تا اول بهمن 43 متفاوت بود. از اين تاريخ نيز تا سال 44 ، خفقان، سرکوب و شکنجه و دستگيريها افزايش مي يافت و رژيم روز به روز بر سرکوبي ها و سختگيريهاي خود بر مردم مي افزود و اين در حالي بود که مردم نيز در مبارزات خود عليه رژيم فعالتر بودند.

* همکاري شما با حزب ملل اسلامي چگونه آغاز شد؟
** در سال 41 با تشکيل انجمن اسلامي دانش آموزان و پس از آن نيز با تشکلهاي سياسي ديگر، به صورت علني به فعاليتهاي سياسي مي پرداختيم؛ اما از اوايل سال 42 و اواخر سال 43 ، مبارزات مخفي خود را در حزب ملل اسلامي که هدف آن مبارزه مسلحانه براي سرنگوني رژيم بود، آغاز کردم. با دوستان مختلفي اين مراحل را سپري کرديم؛ برادرم احمد منصوري يکي از کساني بود که در اين روزها همراهي ام مي کرد و در فعاليتهاي مختلف با من شريک بود. ايشان هم در اواخر مهر 44 توسط اطلاعات شهرباني دستگير و به 4 سال زندان محکوم شد. البته، مبارزه مسلحانه با رژيم شاه تنها به حزب ملل اسلامي منحصر نبود و احزاب و گروه هاي ديگر نيز اين رويه را در پيش گرفته و به اين نتيجه رسيده بودند. برخي از آنها توانستند اين رويه را ادامه بدهند و برخي نيز در ميانه راه توسط ساواک دستگير شدند و عملاً فعاليت آنها متوقف شد.

* آموزشهايي را که براي فعاليتهاي مسلحانه نياز داشتيد، چگونه و در کجا مي گذرانديد؟
** در مراحل نخست کار، قرار بر اين بود که با مقدمات اين آموزشها در داخل کشور آشنا شويم و سپس براي گسترش آموزشها و تهيه سلاح و امکانات ديگر، به خارج کشور برويم. من در مرحله اوليه آموزش بودم که دستگير شدم، اما استفاده از مربيان ورزيده خارج کشور و يا اعزام افراد به ديگر کشورها، در برنامه بلند مدت ما قرار داشت.

* با ساير گروه ها هم ارتباط داشتيد ؟
** طبعاً به صورت علني امکان برقراري ارتباط با هيچ يک از گروه ها برايمان فراهم نبود، چون اين تشکيلات کاملاً مخفيانه فعاليت مي کرد، اما در خصوص فعاليتهاي علني با برخي از انجمنهاي اسلامي و يا جمعيتهاي اسلامي کارهايي مثل تکثير اعلاميه و يا شرکت در راهپيمايي ها را انجام مي داديم.

* هزينه فعاليتهايتان از کجا تأمين مي شد؟
** اتفاقاً اين پرسشي بود که در آن زمان هم براي رژيم شاه اهميت بسياري داشت. در آن زمان روابط دولت ايران با مصر حسنه نبود و لذا رژيم، ما را به ارتباط با دولت جمال عبدالناصر و تأمين پول و سلاح از اين کشور متهم مي کرد؛ در حالي که اين ادعا واقعيت نداشت و افراد حزب با پرداخت حق عضويت و يا کمکهاي ناشناخته اي که از سوي برخي از افراد و جمعيت ها تأمين مي شد، به مبارزه ادامه مي دادند. حتي برخي از افراد امکانات شخصي خود را مثل دستگاه تکثير و... در اختيار حزب قرار مي دادند. در آن مرحله، مسائل مالي موضوع اصلي ما نبود، چون ما با همان حق عضويتها مي توانستيم کارهاي حزب را پيش ببريم. مهمترين وظيفه ما، جذب افراد با کيفيت براي مديريت شاخه ها و شبکه هاي حزب بود.

*شاخص ترين کار حزب در آن دوره چه بود؟
**بزرگترين نقش گروه هايي مثل گروه ما، آگاه سازي مردم و انگيزه دادن به آنها براي شرکت در مبارزه عليه رژيم بود. حوادثي که در سال 56 و 57 رخ داد و به سرنگوني رژيم منتهي شد، نتيجه و برآيند 15 سال تلاش گروه هاي مبارزاتي مخفيانه و زحمات شبانه روزي جمعيت عظيمي از نسل جواني بود که به اين منظور تربيت شده بودند. اين گونه نبود که به يکباره ميليونها نفر انگيزه انجام راهپيمايي در خيابانها را پيدا کرده باشند؛ بلکه آنها در طي سالهاي 41 تا 56 در دانشگاه ها، مساجد، حسينيه ها، مدارس و... آموزشهاي لازم را به اين منظور سپري کرده بودند.

* شنيده ايم در زندان کار آموزشي هم انجام مي داديد؟
** در زندان، براي آنکه وقت زنداني ها بي هدف سپري نشود، شروع به سازماندهي افرادي که قادر به تدريس بودند و عده اي که مي توانستند بياموزند کردم. حتي در مدتي که برخي از مديران زندان با ما همکاري مي کردند، امکان يافتيم زندانيان بتوانند امتحان بدهند ومدرک بگيرند. حتي مي خواستيم از طريق محيط زندان در دانشگاه درس بخوانيم. خيلي ها کاري را که در طي آن سالها در زندان انجام گرفت، فراموش نمي کنند. البته، همين آموزش ها به تبعيد من در سال 55 به زندان ديزل آباد کرمانشاه منجر شد. به من مي گفتند تو در زندان دانشگاه انقلاب درست کرده اي.

*از شکنجه هايي که مي شديد برايمان بگوييد؟
**فراموش نمي کنم نيمه شبي براي بازجويي و شکنجه از سلول بيرونم بردند، مرا به تخت بستند و چنان با شلاق زدند که بيهوش شدم. آنها ازمن اطلاعاتي راجع به آقاي عزت شاهي مي خواستند که بيشترين مدت را در سلول انفرادي _ ظاهراً 27 ماه _ دارد و در اين قضيه ازمرحوم دکترشريعتي وشهيد رجايي بيشتر در سلول انفرادي بوده است. وقتي مرا براي لحظاتي به حال خود رها کردند، شنيدم يکي از آنها به ديگران مي گفت اگر بيشتر به او شلاق بزنيد، خواهد مرد. نتيجه اين شد که رهايم کردند و دو سرباز مرا کشان کشان به درون سلولم انداختند و رفتند. با بدني مجروح و خونين در سلولي کثيف، سرد و خالي از همه چيز، از شدت درد امکان استراحت نبود. ترجيح دادم رو به قبله بخوابم تا اگر عمرم رو به اتمام است، رو به قبله از دنيا بروم. لحظاتي چشمم به خواب گرم نشده بود که در سلولي که هيچ کس جز من در آن نبود، دستي شانه ام را فشرد و گفت: جواد پاشو نمازت را بخوان.
چشم که باز کردم، کسي را نديدم. حيرت زده ماندم که چه اتفاقي افتاده است. از طرف ديگر در سلول ساعتي نبود تا بدانم زمان در چه وضعي است. به زحمت بلند شدم و خودم را به در رساندم و به شدت به در کوبيدم و به سربازي که آمد، گفتم مي خواهم نماز بخوانم. او گفت اولاً الان ساعت سه نيمه شب است و ثانياً من اجازه باز کردن در سلول را تا ساعت 8 صبح ندارم. اصرار مرا که ديد، گفت: پس تا مسؤول من بيدار نشده، زود برو وضو بگير و برگرد. پس از آنکه وضو گرفتم و نمازم را نشسته خواندم، از بلندگوي حسينيه دهکده اوين صداي اذان صبح به گوشم رسيد.
روز بعد، حسيني، شکنجه گر معروف تا مرا ديد، گفت: اين که هنوز زنده است ! و شکنجه دوباره آغاز شد. پس از شکنجه، دوباره مرا در کنار جواني 17 ساله اهل يزد در سلول انداختند. او طوري شکنجه شده بود که گوشت و استخوان پاهايش ديده مي شد و من چنان از ديدن وضعيت او - که گمان مي کنم در زير شکنجه به شهادت رسيد- منقلب شدم که زخمها، جراحتها و دردهايم پاک از يادم رفت.
حسيني عليرغم سن زياد و سابقه خدمت طولاني تا آخرين روزهاي رژيم شاه مشغول کار بود، پس از پيروزي انقلاب تلاش زيادي براي دستگيري وي شد و سرانجام زماني که با پاسداران مواجه شد، با سلاح کمري خود خودکشي کرد و پس از چند روز در بيمارستان به هلاکت رسيد.هر چه از شکنجه ها بگويم، خوانندگان شما نمي توانند احساس آن را مجسم کنند. تنها شايد وقتي بتوانند آن روزها را مجسم کنند که بازديدي از موزه عبرت داشته باشند. زندان کميته مشترک که امروز به يک موزه تبديل شده، يکي از جاهايي است که مردم بايد براي درک بيشتر آنچه در آن روزها مي گذشت، سري به آن جا بزنند. حتي فيلم هم نمي تواند گوياي آن صحنه ها باشد. کافي است درون يکي از سلولها برويد و در آن را به روي خود ببنديد تا تاريکي سلول را به خوبي درک کنيد. ابزار شکنجه ها، کابل ها، تختها، ابزار آويزان کردن زندانيان، دستگاه هاي آپولو و... را ببينيد.

*بعد از آزادي از زندان و زماني که با زندانبانهاي خود روبه رو مي شديد، چه مي کرديد؟
** برخورد شخصي با اين افراد نداشتيم. برخي از دوستان به عنوان شاهد جنايتهاي آنها در دادگاه حاضر مي شدند و شهادت مي دادند، اما من همين کار را هم نکردم. تنها به خاطر دارم وقتي رئيس کل زندانهاي کشور بعد از انقلاب من را ديد، از جاي خود بلند شد و به شدت گريست و درحالي که روي پاي من افتاده بود، التماس مي کرد که تو کاري کن من را اعدام نکنند. به او گفتم کاري براي تو نمي توانم انجام دهم، ولي چه شرارتي در زندان کرده بودم که مرا به جرم اينکه يکي از اشرار زندان هستم، به کرمانشاه تبعيد کردي و بعد هم که صليب سرخ از تو خواست من را برگرداني، به ساواک نامه نوشتي که فلاني از اشرار است و امکان بازگشت او به تهران وجود ندارد. او زيرگريه زد، ولي فايده اي نداشت و دادگاه براي او حکم اعدام صادرکرده بود.

* بعد از آزادي از زندان چه کرديد؟
** مدتي در کميته استقبال از امام بودم و بعد وارد کميته انقلاب شدم و سپس همراه با تعدادي از دوستان، سپاه پاسداران را تأسيس کرديم و يک سال هم به عنوان فرمانده کل سپاه فعاليت مي کردم.

*امروز پس از گذشت آن سالها، تصور مي کنيد چقدر به انتظارهايتان در قبل از انقلاب رسيده ايد؟
**اين سؤال بسيار پيچيده و البته دقيقي است و نمي توان به سادگي به آن پاسخ گفت. متأسفانه، خيلي ها به اين پرسش پاسخ سطحي مي دهند يا بر اساس منافع خود فکر مي کنند و چون به هدفهاي شخصي خود مي انديشند، معتقدند انقلاب سودي براي آنها نداشته است. گروهي نيز تنها به مسائل داخلي توجه مي کنند و نمي توانند آثار جهاني انقلاب را بررسي کنند. برخي هم تنها بعد اقتصادي آن را مي بينند و به موانع، محدوديتها و مشکلات و تهديدهاي که انقلاب آنها را پشت سر گذاشته است، توجه نمي کنند. آنها ترجيح مي دهند جنگ داخلي، جنگ هشت ساله، تحريمهاي سي ساله را فراموش کنند. نکته ديگري که حايز اهميت است، اينکه آيا انقلاب جغرافياي فرهنگي، سياسي و يا حتي اقتصادي دنيا را دگرگون نکرده است؟ آيا وضعيت خاورميانه با سي سال قبل از آن قابل مقايسه است و آيا معيارها و فرهنگي که امروز در دنيا در حال شکل گيري است، با سه دهه قبل قابل قياس است؟ شما فکر مي کنيد اگر سي سال قبل آمريکا عراق را تصرف مي کرد، اتفاقي که امروز رخ مي دهد به همان شکل بود؟ متأسفانه ما موضوعات را سطحي و يکطرفه و با ديد محدود خود بررسي مي کنيم، در حالي که بايد ابعاد مختلف آن را بررسي کرد. من منکر ضعفها، اشکالات و نابساماني ها نيستم، اما بايد واقع بينانه موضوعات را بررسي کرد. نبايد انقلاب را در سود و زيانهاي خود خلاصه کنيم؛ اگر بخواهيم محاسبه کنيم که اين انقلاب براي شخص من سود داشته است يا نه، در اينجا نسبت به انقلاب و هدفهاي والاي آن دچار اشتباه شده ايم و نمي توانيم ارزيابي دقيقي از تأثيرهاي انقلاب داشته باشيم.
اگر بخواهيم تأثيرهاي انقلاب را فقط در داخل ايران درنظر بگيريم و دستاوردهاي اين حرکت عظيم را تنها در اين کشور مطالعه کنيم، در تحليلهايمان دچار اشتباه خواهيم شد. انقلاب اسلامي ايران انعکاسي جهاني داشت و بايد ببينيم دستاورد اين انقلاب در دنيا چه بوده است.

* فکر مي کنيد به عنوان سفير انقلابي عظيم در کشوري که روزي خود نيز تجربه انقلابي متفاوت را داشته است، چقدر در تنوير ذهنيت افکار عمومي دنيا نسبت به آنچه در اين کشور رخ داده است، موفق بوده ايم؟
** ببينيد، تعيين اينکه چقدر در آگاه سازي افکار عمومي ديگر کشورها موفق بوده ايم کاري مشکل است، اما ذهنيت افکارعمومي دنيا به ميزان زيادي نسبت به گذشته تغيير کرده است و ديگر اينکه بسياري از فعاليتهايي که در دنيا اتفاق مي افتد، متأثر از انقلاب اسلامي ايران است. در حال حاضر، کشورهايي با بيش از 200 ميليون مسلمان در دنيا وجود دارند، اما در محاسبات بين المللي جايي ندارند. اما نگاه دنيا به 70 ميليون ايراني متفاوت است. نکته ديگر آنکه افراد برجسته دنيا متفق القولند و بر اين نکته تصريح مي کنند که ما در قرن بيست و يکم با دو پديده مواجهيم؛ يکي ظهور قدرت چين و ديگري ظهور قدرت اسلام سياسي. اين سخن دهها سياستمداري است که در گوشه و کنار دنيا پراکنده اند. امروز چرا اسرائيل به غزه حمله مي کند و چرا يک معاونت ويژه مختص ايران تأسيس کرده است؟ چرا بخش شيعه شناسي تأسيس مي کنند؟ بخش امام خميني شناسي و ايران شناسي تأسيس مي کنند. امروزه دهها هزارنفر از مردم نقاط دنيا تلاش مي کنند زبان فارسي را بياموزند. چرا ؟ بياييم باور کنيم که حرف منفي و بي پايه زدن ساده است، اما سخنان سنجيده و منطقي زدن مشکل.

  


دکتر علي آقا محمدي خاطرات انقلاب را مرور مي کند؛
مبارزين ادعاي سهم خواهي نداشتند



* زهره کهندل
نوزده ساله بود که دستگير شد، تهران؛ کميته ضد خرابکاري، جايي نزديک وزارت امور خارجه اکنون، نه جايي که امروز موزه عبرت



شده است. خودش مي گويد: قبل از اين مجموعه اي دو طبقه بود و دو بند داشت و تيمسار زندي رئيس کميته شده بود. ما هم در افتتاحيه کميته ، توفيق داشتيم که برويم.
او مي گويد که آن دوران به جرم اقدام عليه امنيت دستگير شده است. آن وقتها در کانون جوانان، فعاليت داشته که مباحث مربوط به مسائل اسلامي را دنبال مي کردند.
اکنون دکتر علي آقا محمدي بر يکي از مسندهاي مجمع تشخيص مصلحت نظام تکيه زده است. در گفتگويي با او خاطراتش را در دوران انقلاب مرور مي کنيم، در خلال اين خاطرات، وي به پرسشهاي خبرنگار «ما» در خصوص شرايط کشور در زمان پيروزي انقلاب اسلامي و نيز ارتباط ميان دو قشر مردم و نخبگان کشور پاسخ گفته است که در ادامه مي آيد:


* جناب دکتر آقامحمدي! شرايط جامعه را قبل از پيروزي انقلاب اسلامي و اوضاعي که موجب شد مردم عليه رژيم قيام کنند، ترسيم کنيد.
** دوره قبل از انقلاب به دليل اينکه شرايط با آنچه فکر مي کرديم بسيار فاصله داشت براي من هيجاني بود. زيرا آن دوران کساني بودند که به وضع موجود راضي بودند و فکر مي کردند شرايط تغيير نمي کند و اقتدار رژيم و حمايتهاي بين المللي هم به گونه اي خاص بود که تحولات اجتماعي را به گونه اي کرده بود که اگر قرار بود گروهي تحولات مذهبي و سياسي و بين المللي به اوضاع بدهند، بسياري آن را ممکن نمي دانستند. در آن زمان فکر اينکه امکان به هم زدن اين شرايط وجود داشت مثل اين بود که بخواهي بدون امکانات به کره ماه بروي. شرايط اين قدر دشوار و پيچيده بود. به خاطر دارم در زندان سنندج چند نفر از مبارزين که محکوم به حبس ابد بودند، از آنها پرسيدم که آرزو و انتظار شما چيست؟ مي گفتند که به ازاي گروگان ديگري از خاندان سلطنتي آزاد شوند. در ذهن آنها نبود که شرايط اين گونه تغيير مي کند. هيچ اميدي به پيروزي نبود. بسياري از بنيانهاي جامعه آسيب ديده بود وبشدت ويران مي شد. همه آنچه منتشر مي شد و آنچه از فرهنگ تبليغ مي شد مخالف آنچه بود که گروه مبارزين انقلاب به دنبال آن بودند. حجم مشروبات بسيار بالا بود و مجلات مستهجن دربين مردم و جوانان توزيع مي شد و فضايي کاملا ضد فرهنگ و ارزشهاي اسلامي در جامعه حاکم بود. در قم، کانون جوانان به سرپرستي حجة الاسلام و المسلمين حسن نوري (برادر آية ا... نوري همداني) فعال بود در سخنراني که آنجا در مورد مضرات و فرصتهاي سينما داشتم، اين هجمه وارد شد که چرا در شهر مذهبي قم از سينما بدگويي کرده ايد و مضرات آن را گفته ايد. اين قدر جاي معروف و منکر در جامعه عوض شده بود. در چنين شرايطي، اگر کسي فکر مي کرد که اوضاع به عکس تغيير کرده است، بسيار جذابيت داشت.

* در اين شرايط، چه ارتباطي بين بدنه مردم و گروه انقلابي جامعه رخ داد که موجب شد مردم ايران واقعه 22 بهمن 57 را در تاريخ جهان رقم بزنند؟
** مبارزان و انقلابيون چيزي براي خود نمي خواستند و ادعاي سهم خواهي نداشتند. بساطي پهن نکرده بودند که سهمي را طلب کنند. از سوي ديگر حرفي که مي زدند، خلاف و ادعا نبود و هرچه در مورد رژيم مي گفتند، عين واقعياتي بود که مردم با چشم خود در جامعه مي ديدند. البته مردم عمق مسائل را نمي دانستند و رژيم ظاهرسازي هاي ديني هم داشت. براي مثال شاه در مجلس عزاداري مسجد سپهسالار شرکت مي کرد و نخست وزير هم به مسجد مي رفت. کارهايي مي کرد که نشان دهد نفوذ ايران در دنيا وجود دارد و نشان نمي دادند که شاه نوکري آمريکا را مي کند. زماني که عمق مسائل با حوصله به مردم نمايش داده شد و مثل بسياري از گروه هايي که با عصبانيت و عجله کار نمي کردند، روش امام با تحمل بود و مردم بتدريج آگاه شدند.

* در خلال سخنانتان به عدم سهم خواهي گروه هاي مبارز و انقلابي اشاره کرديد، آيا اين افراد به شرايط بعد از پيروزي انقلاب اسلامي هم فکر مي کردند که هدفهايشان در چه شرايطي و با چه امکاناتي محقق شود؟
** کساني از انديشمندان و مبارزين بزرگ انقلاب همچون آية ا... مطهري، آية ا... بهشتي، مقام معظم رهبري، آية ا... هاشمي رفسنجاني و ديگراني که در اين راستا تلاش کردند، برنامه ريزيهايي براي بعد از انقلاب اسلامي داشتند لذا به صورت اساسي و بنيادين کار کردند. براي مثال از بازنويسي کتابهاي درسي آغاز کردند تا مباحث مربوط به قانون اساسي و حقوق افراد در جامعه. هر مسأله اي که فکر مي شد، در آينده به صورت تضاد مطرح مي شود و بايد تکليف آن روشن گردد. برروي چنين مواردي اغلب فکر شد، براي مثال مانيفست سياسي حکومت توسط امام خميني (ره) طراحي شده بود و در حوزه اقتصاد اسلامي هم شهيد مطهري تلاش هاي بسياري داشتند، اما به نهايت نرسيده بود و شهيد دکتر بهشتي هم در مورد عدالت اجتماعي مباحث کليدي را مطرح کردند، اما قبل از پيروزي انقلاب به شکل مشخصي به اين حوزه هاي خاص فکر نشده بود. از سوي ديگر نظارت بر حوزه هاي اجرايي عملا بخشي از اين برنامه ريزي فکري را از نخبگان گرفته بود. اين طور نبود که گروهي به کارهاي استراتژيک بپردازند و گروهي عمليات اجرايي. نظر امام اين بود که نخبگان و صاحبان فکر به سراغ درگيري هاي اجرايي نروند. اما زماني که حوادث روزهاي آغازين پيروزي انقلاب و مسأله ترورها پيش آمد، موجب گرديد که برخي معادلات به هم بخورد.
البته، همه آن هدفهايي که مد نظر بوده شکل نگرفته، اما بخش عمده اي از آن محقق شده است. البته بخشي از اين نقطه ضعف هم به نيروهاي انقلابي تحميل شد و ما را ناچار کردند که چنين اتفاقي بيفتد.

* چه عواملي موجب شد به نيروهاي انقلابي اين شرايط و نقاط ضعف تحميل شود؟
** موضوع جنگ تحميلي و منافقين موضوعات ساده اي نبود. درگيريهايي که بسياري از حوزه هاي فکر و انديشه را تعطيل کرد، در ضعيف شدن جريان تحقق هدفهاي انقلاب بي تاثير نبود. دانشگاه ها به محل منازعات سياسي روزمره تبديل شده بود. عملا اين موارد موجب شد فرصتها و ظرفيتهايي را که براي کار وجود داشت از دست برود. بعدها که فضا تندتر شد و گروه هاي منافق به دنبال مباحث فکري نبودند و دسيسه براندازي را در ذهن مي پروراندند، عملا مباحث فکري و محتوايي کمرنگ شد و دغدغه انقلابيون اصيل فقط حفظ و بقاي نظام بود.

* چه عواملي موجب شد انقلاب اسلامي در آغازين روزها و سال هاي پيروزي دستخوش پس لرزه هاي مختلف از سوي گروه هاي داخلي و خارجي شود؟
** در ارتباط با اين موضوع خود واقعه بسيار مهم بود. آنها که در کار سياسي بودند و گرايشهاي غيرمذهبي داشتند، براي آنها قابل باور نبود که انقلاب به پيروزي برسد و اقبال مردم يکباره به سمت امام خميني(ره) کشيده شود، آن هم با نظريه ولايت فقيه. زماني که مباحث مربوط به قانون اساسي در کشور شکل گرفت، عملا يک صف بندي آشکار از سوي جناح مخالف شکل گرفت. آنها به خاطر اينکه ولايت فقيه حاکم نشود، هر چه را در توان داشتند به کار گرفتند. بعضي هم به سمت ترور و ناامن کردن فضاي جامعه حرکت کردند. موضوع دوم اين بود که پيروزي انقلاب تحولات بسياري را در منطقه رقم مي زد، براي مثال اولين پس لرزه اين واقعه به سمت کشورهاي منطقه بخصوص حوزه عراق مي رفت، در اين کشور اقليت غير محبوب و سرکوبگر حکومت مي کرد و با پيروزي انقلاب تحرکاتي به طور طبيعي در حوزه نجف رخ مي داد. بنابراين، عراق يا بايد وارد جنگ داخلي وسيع مي شد، يا جنگي را طراحي مي کرد و موضوع مناطق مرزي را مطرح مي نمود و اجازه نمي داد چنين واقعه اي ذهن مردم اين کشور را درگير کند. از سوي ديگر، يکي از پايه هاي کليدي استقرار آمريکا در خاورميانه، ايران بود. آنها در پيش بيني هاي خود فکر نمي کردند ايران در چنين شرايطي پيروز شود، اما اين که مسير تغيير کند و مخالف استبداد آنها شود، برايشان خوشايند و قابل قبول نبود. آنها تلاش داشتند که تسلط خود را در منطقه از طريق اسرائيل، ايران و ترکيه بر ديگر کشورهاي داشته باشند. بنابراين يک پايه اصلي آنها در طراحي هايشان فرو ريخته بود. ترکيب اين انگيزه هاي خلاف نظام جمهوري اسلامي ايران موجب شد که مجموعه اي از تحرکات اتفاق بيفتد. همان کساني که افکار مارکسيستي داشتند در حوزه هاي قوميتي نفوذ کردند، اسلحه را عراق تامين مي کرد و منابع مالي را سازمانهاي آمريکايي. اين مجموعه به هم پيوستند که نگذارند انقلاب اسلامي پايدار بماند. اين توان بسياري را از سويي نخبگان مي طلبيد که اين وضع سرکوب و پايه هاي نظام مستحکم شود. از تضاد افکار و انديشه ها و مقابله با فکري که اکثريت ملت پشتيبان آن بودند و مجموعه مخالف اين شرايط را نمي خواستند و يکباره با آن مواجه شدند و براي مقابله با آن هر تواني داشتند انجام مي دادند.

* در ميان مخالفان نظام جمهوري اسلامي ايران برخي از گروه ها که در جريان انقلاب موافق بودند، به مخالفت برخاستند، چه عواملي موجب اين امر شد؟
** برخي از آنها از همان ابتدا با انقلاب اسلامي مخالفت داشتند. برخي اسلامي بودند و برخي مارکسيست. براي مثال سازمان مجاهدين خلق از سال 52 عملا مباني آنها به مباني مارکسيستي تغيير پيدا کرد، اما آن را اعلام نکردند. منافقين همين گونه بودند و در جامعه روشهاي غير اسلامي را دنبال مي کردند. در مباني فکري و مطالعاتي و آموزشي بودند. چه مارکسيست هايي مثل حزب توده، فدائيان خلق، راه کارگر و ديگران و چه کساني همچون مجاهدين خلق که با نام اسلام شروع کردند و بعدا تغيير رويه دادند که مواضع آنها در ادامه آشکار شد، اينها با شرايط اسلامي جامعه سازگاري نداشتند. اما گروه ديگري در ميان خود اسلامي ها بودند، براي مثال در قم خيلي روشن بود که مشي حضرت امام با مشي فرد ديگري که بعدها تبديل شده به حزب خلق مسلمان از همان ابتدا متفاوت و در تعامل با رژيم شاه بود. اما مشي امام خميني (ره) اين نبود که به هيچ وجه اين مسائل را عمده کند، ايشان هدف عمده اي داشت که مبارزه با شاه، اسرائيل و امريکا را به صورت استراتژيک دنبال کنند. اين طور نبود که در سالهاي 43 که وارد قم مي شويد نتوانيد تشخيص دهيد که اين دو جريان فکري کاملا با هم مخالفند. زماني که انقلاب به پيروزي رسيد، آن شد حزب خلق مسلمان و مسائلي را در تبريز و ديگر مناطق به وجود آورد که به بحرانهاي جدي در داخل جامعه تبديل شد تا بعدها که با عبور مسائلي حل شد. ولي در حدي که کودتاگران فقط به اين اتکا کنند که با اين مجموعه براي آينده تدبير داشته باشند که براي مثال جماران را منفجر کنند و امام را به شهادت برسانند، بتوانند حکومت را اداره کنند و از لحاظ مذهبي آسيب نبينند، برنامه داشتند. در جريانهاي ملي مذهبي هم چنين اختلافهايي بود که البته ريشه اي تر بود. براي مثال جبهه ملي که وجود داشت نهضت آزادي از درون جبهه ملي بيرون آمد، به دليل اينکه مي خواست مذهبي باشد. از درون نهضت آزادي هم، سازمان مجاهدين خلق بيرون آمد. زيرا اين سازمان معتقد بود که نهضت آزادي مذهبي است، اما همه مباني مذهبي را کامل به صورت يک ايدئولوژي قبول ندارد، لذا منشعب شد. اين تضادها از گذشته وجود داشت، اما پس از پيروزي انقلاب و در صحنه عمل خودش را نمايان ساخت و چون در صحنه بزرگتري اتفاق افتاد، آثار و پس لرزه هاي آن شديدتر بود.

* آيا اکنون پس از سه دهه اين تضادها به ثباتي که بايد رسيده و کدام قشر جامعه در اين ميان نقش مهمتري را ايفا کرده است؟
** اکنون نمي توانيم بگوييم که در حال حاضر آن تضادها در جامعه ما نيست. ولي ممکن است که فعال نباشند و مخالفتهاي غير فعال و غير موثري هستند. مثل آتشفشاني که وجود دارد و عمل نمي کند. بنابراين اينکه بتوانيم در هر جرياني موفقيت ايجاد کنيم، طبيعتا جريانهاي ديگر به صورت انفعالي عمل کرده و آرامتر مي شوند. اما اينکه تصور شود، اکنون اين مباحث نيست را قبول ندارم. اين ها واقعيات جامعه است اما در عمل فکر موثري در دوره اي طولاني در جامعه تزريق شده و آن انديشه حضرت امام (ره) بوده که ديگر افکار را تحت الشعاع خود قرار داده و توانسته در جامعه کنوني جايگاه و پايگاه خود را در ميان مردم پيدا کند.

  


گفتگو با بهجت افراز، عضو انجمن بانوان مبارز مسلمان ؛
آن روزها تمام وجودمان فرياد بود



محبوبه علي پور
کارنامه انقلاب اسلامي نشان از حضور پرصلابت و نستوه بزرگ زناني دارد که در کسوت عفيفانه خويش، رنج روزگار دژخيمان دون





مايه، روح و جانشان را زخم آگين کرد. اما آنان آموختند ايستادگي و صبوري پيشه کنند و سرافرازانه فصلهايي از کتاب باشکوه انقلاب را با نام بزرگ خويش آذين بندند. سي امين سالگرد پيروزي اين حماسه جاودانه، فرصتي است تا هم کلام آنان باشيم و دفتر مبارزاتشان را ورق بزنيم.
دوشادوش خواهرانش در تب دگرگوني نو مي سوخت و جانش عطشناک به دنبال تغيير براي زندگي و جامعه بهتر بود...
خانم بهجت افراز که اين روزها سرگذشت مبارزاتش باعث شده تا او را «ام الاسرا» بشناسند، در زمره بانوان مبارز پيشکسوت است.
او مي گويد: سال 1312 در شهرستان جهرم از استان فارس در خانواده اي متدين متولد شدم. در روزگار طفوليت، زماني که 4 ساله بودم مکتب خانه رفتم ولي تحصيلات رسمي را از 6 سالگي آغاز کردم.
بعد از پايان ششم ابتدايي به علت نبود مدرسه از تحصيل بازماندم و چون هنوز 18 سال نداشتم نمي توانستم به هدف دلخواهم که تدريس بود نيز برسم.
بنابراين پس از اين در سال 1330 به کسوت معلمي درآمدم و موفق به دريافت ديپلم دانشسراي مقدماتي شدم و سپس در سال 1339 به شيراز مهاجرت کردم.
در ادامه راه زندگي، سال 1346 يا 47 به تهران آمدم و در کنار تدريس به تحصيل پرداختم. به اين ترتيب در سال 1350 موفق شدم در رشته زبان و ادبيات عرب در مدرسه ترجمه آن زمان در دانشکده علامه طباطبايي امروز، با رتبه اول قبول شوم.

به دنبال مبارزه بودم
خانم افراز در کنار ديگر اعضاي خانواده، پاي در ميدان مخالفت با رژيم منحوس پهلوي گذارد. او درباره سوابق مبارزات خويش اظهار مي کند: در واقع من از سال 1329 که مسأله ملي شدن صنعت نفت توسط آية ا... کاشاني و دکتر مصدق مطرح شد، همسو و همراه با اعضاي خانواده حضور يافتم و همواره نيز مقابله و برخورد با دربار برايم اهميت داشت.
البته من شاهد غائله 30 تير 1330 تهران و 28 مرداد در شيراز بودم و هر زمان احساس مي کردم فضا براي مخالفت با رژيم فراهم است در آن شرکت داشتم.
چنان که از سال 42 - 41 که امام راحل(ره) به طور علني وارد عرصه مبارزه شدند من نيز متأثر از افکار و انديشه هاي ايشان در اين وادي پا گذاشتم.
به اين ترتيب با مهاجرت به تهران، در سال 1347 آن زمان که دبيرستان رفاه به عنوان مرکز فعاليتهاي مبارزاتي گشوده شد، همراه با خواهرانم در کنار ديگر مبارزان نظير شهيد رجايي و شهيد باهنر در جريان مبارزات حضور داشتم.
ناگفته نماند، خواهرانم بيش از من در اين عرصه تلاش مي کردند. به هر حال، مبارزات ادامه داشت تا آنکه دبيرستان رفاه به عنوان مرکز مبارزات شناخته و منحل شد، اما دبستان رفاه همچنان به کار خود ادامه مي داد.
با شهادت حاج آقامصطفي خميني(ره) و انتشار مقاله اي سخيف در 19 دي 1356 روند مبارزات سرعت بيشتري يافت و در پي برگزاري چهلم هاي متعدد که از قم آغاز شده بود. حضور افراد جامعه در انقلاب آشکارتر شد و سرانجام نيز به پيروزي رسيد.

تمام خانواده به مبارزاتمان ايمان داشتيم
ما شش خواهر بوديم. وقتي پدرم به رحمت خدا رفت، خواهر کوچکم دو ساله بود و من 19 سال داشتم...
خانم بهجت افراز همچنين درباره نقش خانواده در طي سير مبارزاتش مي گويد: به طور کلي والدينم به ما بسيار اعتماد داشتند و مي دانستند که ما به راه اشتباه نمي رويم. از همين رو مخالفتي با حضور ما در عرصه مبارزات نداشتند.
به اين ترتيب من و خواهرانم در اين صحنه حضور پيدا کرديم.
خواهرم رفعت با دارا بودن ليسانس حقوق مدير مدرسه رفاه بودند و خواهر ديگرم محبوبه در آن سالها در رشته پزشکي دانشگاه تهران تحصيل مي کرد و شاگرد اول بود. البته با منحل شدن دبيرستان رفاه، خواهرم محبوبه، تحت تعقيب قرار گرفت و در سال 1352 با رفعت به اروپا رفتند. در آنجا نيز تحت تعقيب بودند چنانکه يکي از آنان در 8 شهريور 54 و ديگري در 16 آذر 57 به شهادت رسيدند و من نيز تحت نظر ساواک بودم و هر از گاهي به بهانه هاي مختلف هجوم مي آوردند مرا احضار مي کردند. در واقع آرامش نداشتيم.
البته جا دارد اشاره کنم که همسرم نيز در اين مبارزات سهم مؤثري داشتند و از سال 1335 که ازدواج کردم، ايشان با من همراه بودند تا آنکه در سال 1374 به ديار باقي شتافتند.

حضور آزادانه و آگاهانه
بهجت افراز همچنين به انگيزه بانوان براي مبارزه تأکيد کرده و مي افزايد: بانوان مبارز با انگيزه و دلايل مختلف حضور داشتند که همه به دور از تحميل و تبليغ بود. چنان که گروهي از آنان به دنبال آگاهي از وضعيت ناخوشايند حاکم بر جامعه آن روز که مي توان به حضور 40 هزار مستشار آمريکايي و بي بند وباري اشاره کرد؛ به دنبال مخالفت با نظام شاهنشاهي برآمدند.
عده اي نيز متأثر از مبارزات مردان اطراف خود و برخي به دنبال پيروي از روحانيون مبارز که در رأس آنان امام راحل(ره) بودند، به اين عرصه وارد شدند. به خصوص آنکه امام(ره) در ضمن اعلاميه ها و سخنان خويش بر نقش زنان در روند انقلاب تأکيد داشتند و در عمل نيز اين امر را ترويج مي دادند.

راه انقلاب ادامه دارد
سرانجام در بهاري زودهنگام درخت تناور انقلاب به بار نشست، اما دغدغه آناني که عمري براي بالندگي آن تلاش کرده بودند، ادامه داشت و اين گونه فصلي ديگر از مبارزه به گونه اي ديگر رقم خورد.
خانم افراز درباره فعاليتهاي خود بعد از پيروزي انقلاب اظهار مي کند: دو ماه بعد از پيروزي انقلاب، به مديريت مجتمع آموزشي حضرت زينب(س) در کرج انتخاب شدم و به آموزش و پرورش جمعي از دختران اين مرز و بوم پرداختم تا آنکه در سال 1361 به بازنشستگي رسيدم اما فعاليت ما در ادامه راه امام و تداوم انقلاب ادامه داشت.
بعد از آن در سال 1362 از سوي دکتر وحيد دستجردي، رئيس جمعيت هلال احمر دعوت به کار شدم و به رياست اداره اسرا و مفقودين درآمدم. البته آن زمان آقاي صدرالدين صدر فرزند بزرگ امام موسي صدر مديرکل اداره بين الملل سازمان هلال احمر بودند و من با ايشان همکاري مي کردم.
به اين ترتيب با آغاز دفاع مقدس، مسؤوليت ارتباط بين اسرا و خانواده هايشان را برعهده گرفتم. ناگفته نماند، اين اداره مسؤوليتهاي ديگري نيز داشت. براي نمونه، در جستجوي وضعيت مفقودين بوديم يا چنانچه احساس مي شد نسبت به سلامت اسرا در عراق بي توجهي مي شود، مسأله را به سازمانهاي بين المللي گزارش مي داديم و مواردي از اين گونه.
به اين ترتيب در طي ده سال اسارت عزيزانمان در عراق، يعني تا سال 1369 ، توسط اداره ما، حدود 6 ميليون نامه بين اسرا و خانواده هايشان مبادله شد، تا اينکه به لطف خدا، در سال 1369 ، 40 هزار آزاده سرافراز به کشور بازگشتند. در اين زمان بود که ستاد رسيدگي به امور آزادگان تشکيل گرديد و به دنبال آزادي اين عزيزان، ما تلاش خود را براي روشن شدن وضعيت مفقودالاثرها به کار بستيم. به اين ترتيب با وجود 18 سال خدمتگزاري به آزادگان از سوي شهيد آية ا... ابوترابي به لقب «ام الاسرا» مفتخر شدم.
امروز او و هزاران زن اين سرزمين مي توانند با افتخار به چراغهاي روشني که افروخته اند، ببالند و سرافراز بگويند. «تمام وجودمان آن روزها فرياد بود.»

  


مردم سالاري ديني؛ فلسفه سياسي نوظهور



* دکتر عماد افروغ
استاد دانشگاه
مقدمه
بحث فلسفه سياسي ناظر به مطلوب ترين رابطه فرد با جامعه و کاربرد مفاهيم اخلاقي در سپهر اجتماعي و بهترين شکل حکومت و



دلايل توجيهي اطاعت از حکمرانان و مفاهيم مرتبط با فرمان و اطاعت است. اينکه ازچه کسي و با چه محدوده اختياراتي بايد اطاعت کرد و درچه شرايطي بايد از اطاعت امتناع ورزيد و حتي دست به شورش زد. مشروعيت يا قانونيت يک نظام سياسي با چه ويژگيهايي و چگونه تعيين مي شود و محدوده آزاديهاي شهروندان تا کجاست؟
مردم سالاري ديني به عنوان يک فلسفه سياسي بايد بتواند از عهده پاسخ به اين سؤالها و به طور خاص مشروعيت نظام سياسي، محدوده حقوق و اختيارات و وظايف متقابل دولت و مردم بر آيد.
از بين پاسخهاي داده شده و قابل طرح به چيستي مفهوم مردم سالاري ديني، به نظر مي رسد جمع دموکراسي و تئوکراسي در سطح مورد بحث ما يعني فلسفه سياسي و به طور خاص شکل نظام سياسي بهترين نقطه عزيمت براي بحث باشد و به موقعيت موجود در ايران نيز نزديک است.
به طور قطع، قيد دموکراسي و تئوکراسي براي هر دو فرصتها و محدوديتهايي ايجاد مي کند. دموکراسي علاوه بر ايجاد فرصتهايي براي مردم در نظام مردم سالار ديني، محدوديتهايي براي حکومت ديني و به تعبيري حکمرانان ديني به وجود مي آورد. بدون مقبوليت يا رضايت مردم، نمي توان مشروعيت يا قانونيت نظام سياسي را تمام شده فرض کرد و يا در اداره حکومت، بويژه مصالح جاري به مردم و خواسته ها و انتخابهاي آنان بي اعتنا بود. بر عکس، قيد ديني يا تئوکراسي نيز علاوه بر ايجاد فرصتهايي نوظهور و متناظر با وجه ديني و فضيلت گرايانه براي مردم، قيدها و محدوديتهايي براي آنان يا بخش دموکراسي آن ايجاد مي کند.
تئوکراسي امکان توجه به احکام الهي و فضيلتهاي اخلاقي و جهتهاي ديني و شرعي مصالح روزمره را براي مردم فراهم مي کند، اما در عوض به خواسته هاي آنان جهت داده و قيدهايي را در حقوق و انتخابهاي آنان در کنار تشديد و تقويت و ضمانت بخشي مضاعف به حقوق شناخته شده شرعي و مردمي، ايجاد مي کند.

دموکراسي
دموکراسي شکلي از حکومت است که در آن قدرت برتر در چارچوب يک نظام انتخاباتي آزاد، متعلق به مردم است. در دموکراسي، يک بعد ناظر به برابري افراد وجود دارد که عامل تقسيم بندي دموکراسي به دو وجه کلي ليبرال دموکراسي و سوسيال دموکراسي است. ليبرالها از اين وجه برابري، تفسير آزادي فردي مي کنند و دموکراسي را تضمين حداکثر آزادي براي شهروندان مي دانند و در بدترين حالت، آن را تهديدي براي آزادي قلمداد مي کنند. درعوض، دموکراسي سوسيال يا دموکراسي اجتماعي از اين وجه برابري تفسير اقتصادي مي کند و به جاي تأکيد بر حقوق منفي يا آزادي منفي، از حقوق و آزادي مثبت دفاع مي کند و تفسير مساوات گرانه اقتصادي از آن به دست مي دهد. پس از فروپاشي بلوک شرق و بازتاب آن بر دموکراسي اجتماعي، ليبرال دموکراسي متداول ترين شکل دموکراسي دردنياي کنوني به شمار مي رود.در ليبرال دموکراسي، هر چند ادعا مي شود به لحاظ محتوايي بين دين و دموکراسي ناسازگاري وجود ندارد، اما درعمل بر جدايي و تفکيک دو سپهر اخلاق ديني و سياسي تأکيد مي شود.
تئوکراسي
اين نوع از حکومت، به طور عمده ناظر بر حاکميت خدا بر روي زمين است. طرفداران اين نوع از حکومت يا آن را از طريق حلول و تجسد فردي دنبال مي کنند يا آن را در قالبهايي چون نمايندگان نهادي خدا، براي مثال کليسا، يا رهنمودهاي مستقيم الهي و يا حکومت هدايت شدگان جستجو مي کنند. به طور قطع، حکومت مستقيم، شخصي و بلاواسط خداي روي زمين، ادعايي کفر آميز و انکار مجرد بودن خداوند است. فرض تجسد و حلول در فرد خاص نيز با مباني اسلامي و شيعي ناسازگار و ادعايي مشرکانه است. اما حکومت خدا از طريق قواعد، آموزه ها و دستورهاي الهي، قطع نظر از القاي آن از طريق نهادها و سازمانهاي اجتماعي، فرضي قابل قبول و مبتني بر باور و التزام به وحي است.
به هر حال، اينکه به تعبير امام خميني (ره) بر طبق اصل اولي، حکم احدي در باره ديگري نافذ نيست و تنها خداوند است که به دليل مالک انسان و خالق بودنش مي تواند در کار آنها دخل و تصرف نمايد و اين دخل و تصرف مساوي با تصرف در ملک و سلطنت خود اوست، فرضي عقلي و قابل قبول است که درجاي خود هر گونه ولايت غير خدايي اعم از فردي، گروهي و اجتماعي را نفي مي کند و زمينه حريت و برابري انسانها در پيشگاه خداوند را فراهم مي سازد. بر اين اساس، هرگونه دخل و تصرف تشريعي تنها از طريق آموزه ها و احکام شريعت است که از طريق ارسال رسل امکان پذير مي شود و ولايت الهي غير مستقيم نيز مستلزم اذن خداوند و واسطه هاي او يعني پيامبر اکرم(ص) وائمه اطهار(ع) در جهان اسلام است.
تنها قرائت عقلي و قابل قبول از حکومت خدا، حکومت قواعد و دستورهاي روشمند و بلاترديد خدا از طريق وحي است که بيشتر با احکام عقلي نيز سازگاري دارد و راه ورود به استنباط آنها براي ساير اقشار جامعه نيز باز است. البته اين قرائت، مستلزم مباني عقلي، اعتقادي و ايماني خاص است که در جايي ديگر و در مقام اثبات خدا و ضرورت وحي بايد به آن پرداخت.
حسب اين ديدگاه اگر خدا به کسي حکومت داد و حکم او را به توسط گفته پيغمبران «لازم الاطاعه» دانست، بر بشر نيز لازم است از آن اطاعت کند و غير از حکم خدا، هيچ حکمي را بشر نبايد بپذيرد. کسي جز خدا حق حکومت و قانون گذاري ندارد. حاکميت منحصر به خدا است و قانون فرمان و حکم خدا است. قانون اسلام يا فرمان خدا بر همه افراد و بر دولت اسلامي حکومت تام دارد. بر پايه اين ديدگاه» رأي اشخاص، حتي رسول اکرم (ص) در حکومت و قانون الهي هيچ دخالتي ندارد، همه تابع اراده الهي هستند.
به نظر مي رسد، اين تعبير از حاکميت خدا موجه ترين و خالص ترين شکل تئوکراسي باشد، شکلي که توجيه ناپذيري و آسيبهاي ساير اشکال را ندارد. اگر به لحاظ مفهومي بتوان دموکراسي يا حاکميت مردم را تنها منبع مشروعيت يا قانونيت دانست، تئوکراسي يا حاکميت خدا را نيز مي توان در تقابل با دموکراسي به عنوان يگانه منبع مشروعيت قلمداد کرد. البته، در جاي خود به اين مطلب اشاره خواهد شد که امام خميني(ره) به تئوکراسي نه به عنوان يگانه منبع مشروعيت، بلکه به عنوان يگانه منبع شرعيت يا حقانيت مي نگرد که در ترکيب با وجه ديگر مشروعيت، يعني مقبوليت و رضايت عامه يا به عبارتي جمهوريت و با تسامح دموکراسي، منبع مشروعيت نظام جمهوري اسلامي را تعيين مي کند.
در مجموع به نظر مي رسد قطع نظر از يکسري قواعد و حقوق کلي که در بحث مردم سالاري ديني به آن اشاره خواهد شد، ساز و کارهايي که باعث مي شود حکومت ديني يا تئوکراسي با آسيب ، روبرو نشود، عملا در تئوکراسي وجود ندارد و جلوگيري از آسيبها و تهديد ها مستلزم تعبيه و ايجاد ساز و کارهايي است که مي توان در مردم سالاري ديني آنها را جستجو کرد.
مردم سالاري ديني
بايد ديد چگونه مردم سالاري ديني مي تواند بين دموکراسي و تئوکراسي به عنوان دو شيوه حکومت پيوند برقرار کند. چگونه مي توان بين حاکميت مردم و حاکميت خدا جمع کرد. حاکميت مردم يک وجه سلبي و يک وجه ايجابي دارد. وجه سلبي آن بر عدم سلطه فرد يا گروهي خاص بر ديگري دلالت دارد، اما وجه ايجابي آن در عمل ناظر بر اعمال رأي و حاکميت فرد يا گروه بر ديگري است.
علي القاعده جمع حاکميت خدا با وجه ايجابي حاکميت مردم امتناع عقلي و جوهري دارد، همان گونه که خرد خدا بنياد و خرد خود بنياد غير قابل جمع اند. اما وجه سلبي دموکراسي عين تئوکراسي است. قطع نظر از پيچيدگي و مبهم بودن مفهوم مردم و تقليل آن به اکثريت در انتخابات و گزينش گروهي منتخب براي اداره امور، هيچ ضمانتي وجود ندارد که توسط اين نوع از حکومت اولاً توجه به ابعاد اخلاقي و معنوي شود، ثانياً به مصالح حقيقي و نيازهاي واقعي آحاد مردم توجه شود و ثالثاً به سلطه و فريب و اغوا و حاکميت منافع فردي و گروهي نينجامد.
در پس دموکراسي و قطع نظر از ابهامهاي موجود در حاکميت مردم و قابليتهاي تحديد کننده قدرت نهفته در آن، اشاره به حقوق ثابت، طبيعي و اوليه اي مستتر است که بويژه در ليبرال دموکراسي، کسي حق تعدي و ناديده انگاشتن آن را ندارد. شايد اساس ترين و محوري ترين اين حقوق، حداقل به لحاظ مفهومي، عدم سلطه و ولايت اوليه فرد يا گروهي خاص بر ديگري باشد که طبعاً علاوه بر دلالتي که بر ساير حقوق از جمله آزاديهاي مدني و اساسي دارد با ساير حقوق اوليه و شناخته شده به رأي انسان نيز مرتبط است، حقوقي از قبيل حق مالکيت، حق حيات و حق آزادي که مورد تأکيد «جان لاک» است.
با توجه به اين حق محوري است که حق تعيين سرنوشت، برخورداري از حق برابر تصميم گيري از طريق ساز و کارهاي انتخاباتي، حقوق مدني وسياسي، دسترسي يکسان به قدرت، برابري در برابر قانون، نظام انتخاباتي آزاد و رقابتي، جلوگيري از توزيع ناموزون قدرت سياسي، امکان چرخش نخبگان سياسي، محدوديت قانوني صاحبان قدرت و پاسخگو بودن آنان، رضايت و مقبوليت عامه، امکان نقد آسان حکمرانان، معنا مي يابد.
همان گونه که اشاره شد، قطع نظر از واقعيت امر و امکان پذيري اين حق مبنايي در دموکراسي، بايد ديد آيا در تئوکراسي نيز قطع نظر از وجه سلبي دموکراسي يا عدم حاکميت و سلطه فرد بر فرد، در وجه ايجابي آن ردپا و اثري از حقوق شناخته شده و طبيعي به چشم مي خورد يا خير؟ و آيا اين حقوق همانند حقوق مصرح در ليبرال دموکراسي صرفاً فردي اند يا ردي از حقوق گروهي و جامعه اي نيز مشاهده مي شود، يا اينکه اگر اشاره مستقيمي به اين حقوق نشده است، هيچ مانع و رادع ديني نيز براي توجه به اين حقوق وجود ندارد؟ به طور قطع، نبايد توقع داشت به دليل اخلاق محوري حکومت ديني صرفاً شاهد حقوق فردي مورد نظر ليبرال دموکراسي باشيم.
طبعاً توجه به حقوق اخلاقي و حقوق اجتماعي بويژه حقوق فرهنگي محدوديتهايي نسبت به حقوق فردي ايجاد مي کند که طبيعي مي نمايد و جز اين هم نبايد توقع داشت. در سيره نظري و عملي پيامبر اکرم(ص) و حضرت امير(ع) نيز توجه به حقوق متقابل امام و امت، وفاي به عهد و ميثاق اجتماعي، بيعت و حضور مردم به عنوان يکي از پايه هاي مشروعيت، حق برخورداري از نظم و امنيت و مراقبت از شهروندان در برابر تجاوز بيگانگان، برخورداري از عدالت اجتماعي و تساوي در برابر قانون ، نظارت و مراقبت مردم بر عملکرد حاکمان و نصيحت آنان در کنار ساير حقوق، مورد تأکيد است.
امام خميني(ره) در عبارتهاي مختلف اولاً بر نقش ابزاري حکومت با وجود تمام اهميتش تأکيد کرده اند، ثانياً بر حقوق ملت، از جمله آرأي آنها و نظارتشان بر امور اصرار ورزيده اند. ايشان در عبارتي، ضمن تأکيد بر وجه ابزاري قانون، هدف اصلي آن را در نهايت پرورش انسان مهذب مي دانند: اسلام به قانون نظر «آلي» دارد؛ يعني آن را آلت و وسيله تحقق عدالت در جامعه مي داند، وسيله اصلاح اعتقادي و اخلاقي و تهذيب انسان مي داند. قانون براي اجرا و برقرار شدن نظم اجتماعي عادلانه، به منظور پرورش انسان مهذب است. وظيفه مهم پيغمبران اجري احکام بوده و قضيه نظارت و حکومت مطرح بوده است. و درجاي ديگر و با اشاره به اعتبار رأي اکثريت مي فرمايند: «اکثريت هر چه گفتند آرايشان معتبر است ولو به خلاف، به ضرر خودشان باشد. شما ولي آنها نيستيد که بگوييد اين به ضرر شماست، شما وکيل آنها هستيد، ولي آنها نيستيد. اين جا آراي ملت حکومت مي کند. اين جا ملت است که حکومت را در دست دارد. اين ارگانها را ملت تعيين کرده است و تخلف از حکم ملت براي (هر) يک از ما جايز نيست و امکان ندارد.» ايشان دايره حق نظارت را آن قدر وسيع مي دانند که شامل استيضاح زمامدار مسلمانان نيز مي شود: «هر فردي از افراد ملت حق دارد که مستقيماً در برابر سايرين، زمامدار مسلمين را استيضاح کند و به او انتقاد کند و او بايد جواب قانع کننده بدهد، در غير اين صورت اگر به خلاف وظايف اسلامي خود عمل کرده باشد، خود به خود از مقام زمامداري معزول است.»
در آثار برخي متفکران و انديشمندان اسلامي و حتي غير اسلامي نيز به برخي قابليتهاي اسلامي براي پذيرش دموکراسي اشاره شده است. نکته قابل توجه و تا حدي قابل نقد که در غالب اين آثار وجود دارد، اين است که آثار مزبور معناي مطلوب و بي مناقشه اي براي دموکراسي مفروض گرفته و به دنبال رد پاي آن در اسلام مي گردند و از يک نگاه کلان و با عنايت به قابليتها و آسيبهاي دو فلسفه سياسي تئوکراسي و دموکراسي غافلند. به هر حال، اين قابليتها عبارتند از: اصل شورا و مشورت به عنوان حقي براي مسلمانان به منظور پيشبرد امور خود.
شريعت اسلامي به عنوان بستري مناسب براي قانون گرايي و شباهتهاي اين دو و توجه به حقوق انساني ، وحدت و يگانگي خدا به مثابه ضمانت بخش نظامي دموکراتيک، آموزه هاي مبتني برعدل و اجتناب از ظلم وتعدي، برابري انسانها در برابر خدا و نفي اطاعت کورکورانه از حاکمان، سابقه تاريخي انتخاب خلفا و بيعت، مسؤوليت همگاني خليفه خدا بودن و اين که همه خليفه خدا روي زمين هستند و به تبع مسؤوليتهايي دارند، محدوديت قدرت خليفه به واسطه نظارت مفسران و عالمان ديني، قاعده اجماع به مثابه پايه قوانين موضوعه، وجود اختيارات حقوقي - قانوني اقليتها در اسلام و سابقه تاريخي آن، پشتوانه خداگرايي حقوق انساني به عنوان ضرورتي مفهومي و فلسفي، اصول حريت و حقوق الشريعه در اسلام، مسؤوليت انسانها در برابر بهبود حيات فردي، خانوادگي و اجتماعي خود و اين که دولت اسلامي مسؤول اعمال يکايک افراد نيست و آنها خود بايد مسؤول اعمال خود در پيشگاه خداوند باشند، وجود جنبشهاي اصلاح طلبانه اسلامي و نمونه تاريخي ايران به مثابه جمع دموکراسي و دين و يا به تعبير دائرَ المعارف و يکي پديا «نيم دموکراسي، نيم تئوکراسي» و ظهور بسياري از متفکران مدافع دموکراسي در جهان اسلام؛
تنها در صورت مراقبت و حراست از هدفهاي مردم سالاري ديني از طريق نقد و بهره مند شدن از سازوکارهاي نظارتي، دموکراسي و بسط آن محقق خواهد شد. و اما در صورت نبود نقد دولايه و مضاعف و سکوت، توجيه، تطهير و تقديس اصحاب قدرت و يا غلبه نگاه صوري و شکلي به مفاهيم و مقولات سياسي - اجتماعي، امکان ظهور آسيبهايي از قبيل تشديد يکه سالاري و دولايه شدن ديني و ظهور استبداد ديني و تقويت حکومت مطلقه ديني با پشتوانه مقبوليت مردمي، تشديد مي شود و سرانجام امحاي نقد با توجيه و روکش قداست و مردمي بودن حکومت و صاحبان قدرت بسيار محتمل است.
منابع:
1 - لئو اشتراوس. فلسفه سياسي چيست؟ ترجمه فرهنگ رجايي.
2 - ديويد بيتهام وکوين بويل. دموکراسي چيست؟ ترجمه شهرام نقش تبريزي
3 - آنتوني آربلاستر. ظهور و سقوط ليبراليسم غرب. ترجمه عباس مخبر
4 - عماد افروغ. انقلاب اسلامي و مباني بازتوليد آن.
5 - امام خميني(ره). کشف الاسرار، صص .
6 -. امام خميني(ره)، ولايت فقيه،
7 - آية ا... نائيني. تنبيه الاملة وتنزيه الاملة.
8 - عماد افروغ. حقوق شهروندي و عدالت.
9 -. امام خميني، صحيفه نور، ج 9.
10 - قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران با اصلاحات سال 1368. اداره کل قوانين و مقررات کشور، 1373.
11 - عماد افروغ. هويت ايراني وحقوق فرهنگي.
12 - استيون لوکس. قدرت، نگرشي راديکال. ترجمه عماد افروغ.
13 - سيف ا.. صرامي. اجتهاد در زمان و مکان.

  


در ميزگرد بررسي چرايي شکل گيري انقلاب اسلامي بيان شد ؛
امام (ره) هويت جمعي ايرانيان را بيدار کرد



چرايي شکل گيري انقلاب اسلامي و مؤلفه هايي که در بازسازي آن مؤثر بودند، سؤالي است که در سه دهه اخير و پس از پيروزي



انقلاب ايران ذهن بسياري از انديشمندان غربي را به تکاپو واداشته است.
بدون ترديد اينک که سه دهه از پيروزي نهضت امام خميني مي گذرد، اين سؤال در کنار بسياري از سؤالهاي ديگر، ذهن نسل سومي هاي انقلاب را درگير کرده است که چرا انقلاب رخ داد؟ و تفاوت آن با ساير انقلابهاي دنيا در چه بود ؟ و...
مجموعه سؤالهاي فوق در نشستي با حضور دکتر علي شيرخاني، رئيس مرکز اسناد انقلاب اسلامي قم و استاد يار دانشگاه آزاد اسلامي واحد قم، دکتر عبدالوهاب فراتي استاد دانشگاه مفيد و پژوهشگر حوزه انقلاب اسلامي و عضو هيأت علمي پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي
و دکتر مسعود پور فرد، عضو هيأت علمي پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي و استاد دانشگاه بررسي شده است که تقديم مي شود.

دکتر شيرخاني: در آستانه سي امين سال پيروزي انقلاب اسلامي قرار داريم و اين مناسبت بهانه اي شد تا يک بار ديگر درباره خواسته هاي نسل جوان و پرسشهاي آنان پيرامون انقلاب اسلامي به بحث بنشينيم. پرسش خيلي ساده يک نسل سومي اين است که انقلاب چرا رخ داد؟
خانم «اسکاچ پل» در کتاب حکومتها و انقلابهاي اجتماعي عنوان مي کند که دو اصل در پيروزي انقلاب نقش داشتند؛ روحانيت و بازاريان. امام ، زماني که در کسوت مرجعيت وارد مباحث انقلاب شد، احساس کرد که در اين مقطع زماني مجموعه تحولاتي در دنيا رخ داده که نتيجه اش حذف دين از دنياي مردم است، لذا با قدرت تمام وارد ميدان شد. اين انگيزه امام خميني را مي توان به عنوان دستمايه حرکت ديني ايشان در نهضتش دانست...
دکتر فراتي: نکته اي را که براي آغاز بحث اشاره کرديد، نقطه عزيمت خوبي است. من سؤال شما را از زاويه ديگري مطرح مي کنم و آن اين که ما معمولاً در بحثهاي انقلاب مطرح مي کنيم که تئوريهايي که تا کنون در باب تبيين انقلابها بيان شده هيچ کدام از اين نظريه ها توان تبيين انقلاب اسلامي را ندارد. اين ادعايي است که معمولاً در گفتگوهاي نظري درباره انقلاب بيان مي کنيم. اين ادعا نيازمند بررسي دقيق تري است و آن اين که ما در نقدي که به نظريه هاي عام انقلاب داريم، معتقديم که اساساً نمي توان در تحليل يک پديده بسيار پيچيده اي به نام انقلاب يک تئوري عام را بيان کرد که هر انقلابي را بتوان با آن نظريه تحليل کرد.
يکي از مشکلاتي که در نظريه هاي غربي در تحليل انقلاب اسلامي دارند اين است که تصور مي شود نظريه هايي که براي تحليل انقلابهاي ديگر به کار رفته براي تحليل انقلاب اسلامي هم به کار خواهد رفت. اما آنچه در نقد اين نظريه ها معمولاً مورد توجه قرار مي گيرد، اين است که اکثر اين نظريه هايي که در غرب در تبيين و تحليل انقلاب بيان شده و درون يک پارادايمي شکل گرفته، به پارادايم نوسازي اشاره دارد. در واقع، فضايي که پس از جنگ جهاني دوم اتفاق افتاد، اين ايده را ترويج مي کند که کشورها در حال گذار از نقطه سنتي به وضعيت مدرن يا وضعيت جديد هستند. طبيعتاً نظريه هايي هم که در باب انقلاب توليد شدند، در همين فضا و همين پارادايم شکل گرفتند و مفروض شان همين بوده که آنچه منشأ تحول اجتماعي خواهد بود، چيزي غير از دين و مذهب است.
در واقع، مذهب يا دين در فرايند نوسازي در حاشيه تحولات به سر مي برد و نقش مؤثر در توليد جنبشهاي اجتماعي را ندارد. چون اين مفروض در درون اين پارادايم شکل گرفته، لذا نظريه هايي که درباره انقلاب وجود دارد حاشيه اي بسيار کم رنگ از دين و مذهب در درون تحولات اجتماعي رابه تصوير مي کشد. به همين دليل وقتي نظريه هاي انقلاب را دسته بندي مي کنيم، مي گوييم آنها به دو گروه عمده تقسيم مي شوند: نظريه هاي کلاسيک که شامل نظريه هايي مثل مارکس و دورکيم است و نظريه هاي جديد در باب انقلاب که خصلت کلاسيک و جديد دارد.
در گروه اول، دين نقشي در تحولات ندارد، بلکه تحولات در سمت و سوي نوسازي بايد به حذف دين منجر شود. مثلاً در تعبيرات دورکيم دين براي شرايطي مناسب است که زندگي انسانها مکانيکي بوده و امروزه در شرايطي که روابط انسانها ارگانيکي و پيچيده شده، نهادهاي مدني جايگزين دين گرديده است. نه اينکه اصل دين بد بوده، ولي در زندگيهاي جديد فاقد کارکرد مي شود.
مارکس نيز دين را هم روبنا و هم افيون و عامل عقب ماندگي انسانها تحليل مي کرد و طبيعي بود که در نظريه هايي که در پارادايم نظريه هاي کلاسيک شکل گرفت، چيزي به نام دين در تحولات نبود. اما در نظريات دوم که بيشتر نظريه هاي ليبراليستي است؛ اين جا ممکن است نوع نگاهشان به دين مثل دسته اول يا گروه اول نباشد، ولي متأثر از پيش فرضهاي نوسازي است.
دين در فرايند نوسازي سکولاره شده و به حاشيه مي رود و باز نقشي در تحولات اجتماعي ندارد. در شرايطي که همه نظريه هاي انقلاب علاقه مند به تحليل همه پديده هاي انقلاب در هر فرهنگ و در هر بازي زباني بودند، انقلابي در ايران اتفاق مي افتد که بر خلاف پارادايم موجود، علاقه مند به گذر از سنت به وضعيت مدرن نيست. بلکه در صدد احياي سنت در شرايط جديد است و از طرفي دين را نه روبنا، بلکه زير بنا مي داند و خواهان نقش پذيري دين در توليد و زايش جنبشهاي اجتماعي است.
به همين دليل است که مي گويند نظريات انقلاب اساساً توان تبيين انقلاب اسلامي را ندارند. همان گونه که «لرنر» مي گويد، هر پديده اي را که در فرهنگ ديگري شکل گرفته، بخواهيد بر حسب يک نظريه که در فرهنگ ديگري توليد شده آن را تبيين کنيد، اساساً از درک آن پديده ناتوان مي شويد. به همين دليل خيليها معتقد هستند براي تحليل اين انقلاب و براي تحليل اين پديده اي که در فرهنگ شيعي شکل گرفته، بايد يک نوع فراوري از نظريات موجود غربي کنيم و به تبييني برسيم که اين نظريه را فرهنگ خود ما توليد کرده باشد.
دکتر شيرخاني: نظريه نوسازي، غربي است و نظريه پردازان آن معتقدند که دين و مدرنيته ناسازگارند. منتهي از آن غلظتي که جناب آقاي فراتي فرمودند، بر اينکه دين کاره اي نيست کاسته مي شود. برخي از انديشمنداني که درباره انقلاب اسلامي قلم زده اند، مؤيد هايي مي آوردند که دين را مي خواهد با مسائل مدرن سازش دهند و در عين حفظ اصالتهاي ديني، پديده ها و مفاهيم مدرن را هم اخذ کند. آقاي هانتينگتون درباره نسبت دين و نوسازي و مسائل مدرن عنوان مي کند که ما دو نوع دين داريم؛ دين ابزارگرا و مصرف گرا. برمبناي اين بينش، پارادايمي را انتخاب کرديم و مي خواهيم دين را به عنوان اساس و منشأ تحولات ايران مطرح کنيم.
دکتر پور فرد: نظريه نوسازي که در غرب مطرح بوده، يک نوع نظريه تکاملي خطي و جبري است، ولي جديداً تحولاتي در آن به وجود آمد که به دين اهميت مي دهد. ولي باز هم دين اين جا در حوزه هسته مرکزي کانوني نيست. «جانسون» بعضي انقلابها را انقلابهاي هزاره اي مي گويد. انقلاب هزاره اي به اين معناست، که انقلاب براي تغيير کلي و ريشه اي و ايجاد يک ساختار نو در تمام حوزه ها آمده است.
نظريه هايي که آقاي فراتي هم فرمودند، ممکن است در تعبير شان براي انقلاب اسلامي دچار مشکل شوند، به اين لحاظ است که چنين انقلابي با اين ماهيت تاکنون وجود نداشته است. شما به انقلاب چين، روسيه و فرانسه نگاه مي کنيد، اصلاً چنين رويکردي وجود ندارد. بنابر اين ما بايد اين اجازه را به آن تحليل گران غربي بدهيم که دچار اين اشتباه بشوند و اين اشتباه هم طبيعي است. يک فرآيند صحيح و خطاست، کما اين که برگرديم به صحبت شما خانم «تدا اسکاچ پل» همين خطا را کرده، ولي باز مي خواهد اين خطا را جبران کند.
دکتر شيرخاني: جالب است که ايشان در آن جا مي گويد که هر چند انقلاب اسلامي ضربه هايي بر ديواره تئوري من زده ولي آن را نشکانده است...
دکترپورفرد: کاملا درست است. ولي ايشان با يک ظرافت خاصي نگاه ساختاري نهادهاي مهمي مثل مساجد و روحانيت را به عنوان عاملي بيان مي کند. علتش اين است که وقتي نظريه خانم «اسکاچ پل» را مي شکافيم. بحث نوسازي شتاب زا يا نوسازي شديد را مطرح مي کند، لذا نمي تواند نظريه اي باشد که پاسخگوي نظريات انقلاب اسلامي باشد.
شهيد صدر معتقد است که اگر تعارضي بين بنيادهايي که در نگاه رژيم بوده با مباني مکتبي و ايدئولوژي مردم به وجود بيايد، به صورت قهرآميزي، انقلاب رخ مي دهد. در واقع شهيد صدر آن مباني ارزشي را مطرح مي کند. بر مبناي ديدگاه شهيد صدر، انقلاب حرکتي آگاهانه بر اساس نارضايتي از شرايط موجود است و نيز مردمي بودن جز ويژگيهاي انقلاب است. تا اين جا با خانم «تدا اسکاچ پل» در ويژگيهاي انقلاب مشترک هستيم. زياد تفاوتي با هم نداريم، خب يک نارضايتي بر اساس شرايط به وجود آمده.
ويژگي دوم آن حرکت سرسختانه و خشونت بار است که شهيد صدر اشاره کردند. شهيد صدر مي گويد يکي از ويژگيهاي انقلاب اين است که در جستجوي دگرگوني و تحول بنيادي است. چون محتواي باطني انسان را بر اساس نگاه توحيدي شرط مي بيند. اين جاست که نظر صدر، با ويژگيهايي که خانم تدا اسکاچ پل برمي شمارد، در تعارض قرار مي گيرد. حرکت بر مبناي مکتب و ايدئولوژي، ويژگي چهارمي است که صدر بيان مي کند.
پنجمين ويژگي اين است که مردم معيارها و اصول حکومت گذشته را نفي مي کنند. پس اين پنج ويژگي، از نظر شهيد صدر که هم در کتاب «مدرسة الاسلاميه» و هم در کتاب «سنتهاي تاريخ در قرآن» ايشان مي توانيم به راحتي اينها را پيدا کنيم و اگر اينها را با نظريات خلافت انساني اش بازسازي کنيم، مي توانيم نظريه جديدي را در حوزه بحث انقلاب بگوييم که قادر به پوشش دادن نظريه انقلاب اسلامي باشد.
دکتر شيرخاني: اين مباحث را مرحوم مطهري هم به گونه اي ديگر مطرح مي کنند. شهيد مطهري پيرامون انقلاب اسلامي مي گويد: انقلاب نارضايتي از وضع موجود، طلب وضع مطلوب همراه با خشونت است.
البته اين نارضايتي از وضع موجود به خاطر ارزشها و اصولي است که وجود دارد و براي ما مطلوب نيست. آنچه سؤال اساسي است، اينکه چگونه شد در اين مقطع زماني اين اتفاقات در ايران افتاد؟ اينجا اين سؤال مطرح مي شود اين است که اگر يک خواننده يک نسل سومي از شما بپرسد، چرا انقلاب در سال 56 و 57 انقلاب اتفاق افتاد؟ چرا در سال 42 اتفاق نيفتاد، با توجه به همين مدلها ما مي توانيم چه پاسخ بدهيم؟ آيا مي توانيم بگوييم که در آن وضعيت زماني، شرايط آماده نبود؟ شرايط زماني، آيا به خود آگاهي نرسيديم به يا آن تحول باطني که آقاي شهيد صدر عنوان مي کند به وجود نيامده بود؟
دکتر فراتي: بحث را از دو منظر بايد بررسي کنيم. زماني شما مجموعه انقلاب را به عنوان «شي» مورد مطالعه قرار مي دهيد که هم رهبري، هم مردم، هم ايدئولوژي و همه مسائلش در درون آن پديده محفوظ باشد. اين در واقع شما را به عنوان يک ناظر بيروني در تعامل با اين پديده قرار مي دهد. زماني اين علل و عوامل وقوع انقلاب را از زبان کارگزار يا رهبر خود اين انقلاب مي پرسيد، به عبارت ديگر وارد متن اين پديده مي شويد و علت وقوع اين انقلاب را از زبان کارگزار يا رهبري که دست به بسيج زده، ايدئولوژي را توليد کرده مي پرسيد.
ما اگر از منظر دوم به اين بحث بپردازيم و از حضرت امام(ره) که در واقع رهبر بلامنازع اين انقلاب بوده بپرسيم که اين انقلاب چرا اتفاق افتاده. حضرت امام علل وقوع انقلابي را که خودش رهبري کرده، در نامه اي که سال 61 به وزير امور خارجه ترکيه نوشته، بيان مي کند که انقلاب ما برخاسته از سه دليل است: استبداد شاه، دوم استعمار و وابستگي اين دولت به عوامل بيگانه و اقدامهاي ضد مذهبي دولت است.
امام همه علل و عواملي که نيروهاي به اصطلاح ملي و مذهبي يا مليون در باب وقوع انقلاب تحليل مي کنند، يک جا تلخيص کرده است. در اين جا از دو دسته عامل بحث مي شود: عواملي که براي وجود انقلاب ضروري هستند و عواملي که براي وجود انقلاب کافي هستند. يعني ممکن است يک سري علل در جامعه باشد که براي وقوع انقلاب ضرورت داشته باشند، ولي براي خلق يک پديده اي به نام «انقلاب» کفايت نکنند. به همين دليل مي خواستم بگويم که ممکن است مثلا ما در دهه 30 يا در دهه 20 يک سري عواملي که ضرورتاً مي توانست براي خلق يک پديده اي به نام انقلاب اسلامي وجود داشته باشد، را داشته باشيم، ولي کفايت نمي کردند، در واقع عوامل مکمل وجود نداشت.
من به يکي از اين موارد اشاره مي کنم؛ ببينيد مثلا ما در دهه 20 و 30 و حتي 40 رهبري که بتواند هم مردم را بسيج بکند و هم ايدئولوژي مورد نياز انقلاب را توليد بکند و هم شرايط را براي خلق يک انقلاب توليد بکند، داشتيم ولي بنا به دلايل و خصايص فردي اين افراد (مثل نواب و آية ا... کاشاني) آنان واجد شرايط رهبري يک انقلاب نيستند. از طرفي هم رقيب اين رهبر انقلاب که شاه بود بسيار قدرتمند است. ولي از دهه 40 به بعد شاهد ظهور فردي به نام آية ا... خميني در ميان مراجع هستيم که مي تواند واجد همه شرايط فوق باشد و درنزاعي با شاه شروع کرده پيروزميدان باشد.
من فقط به خاطره اي اشاره کنم: بعد از حادثه «لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي» يکي از به اصطلاح روحانيون که در ايام تاسوعا و عاشورا در کاخ سعدآباد در مجلس روضه مي خوانده. بعد از روضه، شاه به او مي گويد که اگر قم رفتي به آقاي خميني بگو که دست از اين کارها بردار و الا شما را مثل نواب يا آقاي کاشاني سر جايت مي نشانم. اين شخص مي گويد:من وقتي قم خدمت امام رسيدم به امام گفتم که شاه اين را گفته. بعد امام لبخند زد و فرمود که به شاه بگوييد که خميني نه نواب است و نه کاشاني. خميني به جاي اينکه خودش را با خودت درگير کند مرجعيت را روي سرت خراب مي کند. ببينيد عنصر مرجعيت براي رهبري يک انقلاب در جامعه مذهبي نقش بسيار مهمي دارد.
دکتر پور فرد: يک سؤال پيش مي آيد. چرا اين اتفاق در دهه 40 رخ نمي دهد و تحولات عمده را دردهه 50 مي بينيم؟
شيرخاني: آنچه را آقاي فراتي مطرح کردند و شيبي که به بحث رهبري دادند، قبول دارم من هم موافق هستم. زيرا علت و عواملي که ما مطرح مي کنيم همان است که امام در نامه اي به وزير خارجه ترکيه مي نويسند. وضعيت در زمان رضاخان به مراتب بدتر بوده، مذهب را تخريب مي کرد. در دهه 20 نهضت ملي آقاي کاشاني هم بود، در 30 هم بود باز هم اينها نتوانستند انقلاب کنند و در دهه 20 از سال 1324 به بعد مرجعيت عام آقاي بروجردي را هم ما مي بينيم که در قم مستقر شدند. و جالب است که مرجعيت ايشان بسيار قدرتمند است. براين اساس بفرماييد چه مؤلفه هاي ديگري براي رهبري بايد وجود داشته باشد؟
دکتر فراتي: ما اگر از منظر شکافهاي اجتماعي يا گسستهاي اجتماعي به بحث انقلاب اسلامي بنگريم ملاحظه خواهيم کرد که در عصر رضاخان، قاجاريه و دوره محمد رضا شاه در عرصه سياست، فرهنگ، اقتصاد و اجتماع گسستهايي داريم، ولي اين گسستها ساده است. به تعبير جامعه شناسان گسستهاي فعال نيستند. معمولاً در شرايطي گسستهاي ساده به شکافهاي فعال تبديل مي شوند که رهبري وجود داشته باشد تا بتواند از اين گسستها خوب استفاده کند. و ايدئولوژي دستيابي به وضعيت مطلوب را تبيين کند و بعد هم حرفش را بين همه مردم و احزاب و نهادهاي مدني تبيين کند تا بتواند آنها را به سمت شورش عليه وضع موجود رهبري نمايد. ببينيد ما هر چه از دهه 40 به سمت دهه 50 فاصله مي گيريم اکثر نظرياتي که در باب تبيين انقلاب اسلامي وجود دارد، توضيح مي دهند که شکافهايي که در عصر پهلوي وجود داشته در اواخر دهه 40 و اوائل دهه 50 اتفاق مي افتد.
مثلاً فرض کنيد توسعه نامتوازن در اوائل دهه 50 خودش را نشان مي دهد. يا فرض کنيد منحني «جي» و افزايش انتظارات برآورده نشده، در اين دوره خودش را نشان مي دهد طبيعي است که امام، زماني مي تواند موقعيت و نقش تاريخي خودش را ايفا بکند که در شرايط عيني آن شکاف ها خود را نشان بدهد تا شخصي بتواند با تکيه بر آنها مردم را به سمت انقلاب دعوت کند.
شيرخاني: جناب دکتر پور فرد ! صحبت هايي که آقاي فراتي بيان کردند به آنچه شما مطرح فرموديد نزديک شد. پس از پاسخگويي به اين سؤال که چرا رهبري در سال 57 انقلاب را به ثمر مي رساند، به اين نکته مي رسيم که نقش ايدئولوژي در اين نهضت چيست؟ وبعد مردم چه نقشي دارند؟ يعني سه ضلع، رهبري، مکتب و مردم. حالا با توجه به ديدگاه شهيد صدر بفرماييد ايدئولوژي که امام مطرح مي کرد چه برجستگي هايي داشت؟
دکتر پورفرد: شهيد صدر معتقد است هر وقت مباني ارزشي و هويت جمعي مورد هجوم قرار بگيرد و هويت جمعي هنوز به آن آگاهي نرسيده باشد هيچ انقلابي رخ نمي دهد. اين جاست که بحث خط دهي و نظارت مرجع مطرح مي شود. شهيد صدر اينها را با هم توأم مي بيند، مثل بحث مشروعيت الهي مردمي.
ايشان در حوزه نظريه خلافت دو وجه را مي آورد. يک وجه الهي امامت است و يک وجه مردمي و انساني يکي به معناي امانت وامين بودن است. پس اگر مباني ارزشي و هويت جمعي مورد لطمه و هجمه قرار گيرد، وظيفه آن رهبر ديني ا ست که به عنوان ناظر و گواه و شاهد آگاهي بدهد.
اين اتفاق در دوره امام افتاد و ايشان از طريق حرکتي که در سال 42 کردند. يک نوع پيام رساني انجام داد. اين علامتهايي که امام نشان مي دهد، هويت جمعي را بيدار مي کند. ممکن است هويت فردي به اين آگاهي رسيده باشد، اما هويت جمعي هنوز آمادگي قيام را نداشت. اين جا مي رسيم به همان نکته اي که جناب دکتر فراتي فرمودند. يعني نقش رهبري در کنار آن شرايط اجتماعي که مردم در درون آن قرار دارند.
مردم بايد خودشان بيدار شوند وگرنه رهبر هر قدر تلاش کند و مردم خواب باشند، کاري نمي تواند انجام دهد. بنابر اين اين جا رهبر اگر باشد و اين هويت جمعي خفته باشد، تکان نخواهد بخورد و هيچ تأثيري در اين تحول به عنوان انقلابي ايجاد نمي کند. اين دو با هم توأم است و کنار هم مي توانند تحولي را به وجود بياورد.
دکترفراتي: نکته ديگري هم هست و آن اينکه تا اوائل دهه 40 يا تا قبل از سرکوبي قيام 15 خرداد خيلي از نيروهاي سياسي که مي توانستند کارگزار انقلاب بشوند، تصورشان اين بود که شاه را مي شود از طريق روشهاي سياسي کنوني وادار کرد که به آرمانهاي مشروطه وفادار بماند.
دکترشيرخاني: والبته سلطنت کند نه حکومت.
دکترفراتي: بله ! در واقع استبداد نورزد، به حقوق مردم توجه کند و به آزادي احزاب و نهادهاي مدني بها بدهد. ولي بعد از اينکه قيام 15 خرداد اتفاق مي افتد، همه نيروهاي سياسي به اين نتيجه مي رسند که شاه از طريق سياسي درست نمي شود. در واقع ما شيبي که از روشهاي مسالمت آميز؛ قانوني و سياسي به سمت جنگهاي چريکي داريم،دراين دهه اوج مي گيرد و نيروهاي سياسي به اين خود آگاهي مي رسند.
مي دانيد که امام اساساً اعتقادي به اين روشهاي جنگي و روش هاي مسلحانه نداشت و اينکه يک فرآيند تاريخي اتفاق بيفتد طول مي کشد تا همه نيروهاي مخالف به اين نتيجه برسند که راهي جز انقلاب کردن وجود ندارد. يعني يک دوره اي بايد طي شود، مسيرهاي قانوني امتحان شود تا مسيرهاي چريکي جايگزين مي شود. امام معتقد بود که اين مسير هم به بن بست مي رسد کسي نمي پذيرفت. ولي روند تحولات نشان داد که اين مسير هم نتيجه اي نمي دهد. و در نهايت همه به اين نتيجه مي رسيدند که تحت زعامت يک رهبر واحد که آن هم حضرت امام است، تنها مسيري است که مي شود شاه را سرنگون کرد.
دکترپورفرد: اصلاً هويت جمعي ما تحت بمباران ايدئولوژي ناسيوناليست و مارکسيستي قرار گرفته بود.
دکتر فراتي: اساساً ايدئولوژي انقلاب بتدريج ساخته مي شود، اين گفتگو يا اختلافي است که شاگردان امام مثل مرحوم شهيد بهشتي و ديگران در قم در گفتگوهايي در حاشيه مکتب اسلام با هم دارند. که آن جا هم همين بحث است که آيا ايدئولوژي انقلاب يک روزه توسط يک عده اي ساخته مي شود يا روند تحولات، آن را مي سازد.
ايدئولوژي فقط يک خصلت ندارد، خصائص متعددي دارد که ممکن است در يک دهه يک بخش آن ساخته مي شود مثلا فرض کنيد انديشه هاي چپ مي گفت اسلام با علم منافات دارد و در تفکر ديني چيزي به نام انقلاب توليد نمي شود و... به همين دليل بسياري از نيروها به سمت تفکرات چپ رفتند تا انقلاب را از تفکرات چپ بگيرند. در دوره اي مي بينيد مرحوم شريعتي و ديگران زحمت مي کشند تا ديگران را قانع کنند نظريه انقلاب از درون تفکر ديني هم زاده مي شود.
يک دهه طول مي کشد تا حضرت امام به اين نتيجه مي رسد که نظريه ولايت فقيه را براي ساختن وجه سياسي ايدئولوژي انقلاب توليد کند. از طرفي هم آقاي مطهري و مرحوم علامه زحمت مي کشند تا مباني فلسفي و کلامي انقلاب را توليد کنند. پس مي بينيد که در طي چند دهه يک ايدئولوژي ساخته مي شود و وقتي ساخته شد مي تواند کارکرد انقلابي خودش را خلق کند.
دکترشيرخاني: امام در خصوص برنامه ريزي داشتن يا نداشتن براي قيام فرموده بودند که من بر اساس تکليف جلو آمدم. ايشان سه سال بعد از اينکه به عراق مي روند، ولايت فقيه را مطرح مي کنند. گرچه ظاهراً در آن فضاي حوزه نجف و عراق مطرح کردن بحث ولايت فقيه معقول نبود، اما ايشان مطرح مي کند ونزديک به نه سال بعد، اين انديشه به عنوان انديشه حکومت اسلامي تبيين مي شود. آيا واقعاً اين نوع تجزيه و تحليلها بايد عوامل شتاب زايي باشد؟ يک سؤال ديگر در اينجا مطرح مي شود که گفته مي شود جرقه اساسي انقلاب قيام 19 دي است. و باني و اساس قيام 19 دي، آن مقاله کذايي «رشيدي مطلق» است. آيا اگر اين مقاله يک ستوني در آن زمان منتشر نمي شد،انقلاب ايران پيروز نمي شد؟
دکتر فراتي: نه ! ببينيد من عرض کردم انقلاب يک پديده بسيار پيچيده است که هم نيازمند به عوامل شتاب زاست و هم نيازمند به عوامل ضروري و لازم و کافي. ببينيد ممکن است اگر در 19 دي چنين اتفاقي نمي افتاد انقلاب يک ماه ديگر يا سه ماه ديگر و يا حتي چند سال ديگر به تأخير مي افتاد. خلاصه آنکه، نمي خواستم بگويم انقلاب يک پديده بسيط و ساده اي است که راحت با زوم کردن بر يک عامل بشود کليت آن را تحليل کرد. همه اين عوامل، دخالت دارند.
دکترپورفرد: در خصوص صحبتي که از امام فرموديد. درست است امام بر حسب تکليفش قدم مي گذارد و شکي در آن نيست. اما شما نگاه کنيد اگر باز ما برگرديم به همان نظريه شهيد صدر، ايشان معتقد است که چون بحث محتواي باطني انسانها مطرح است، اگر اين انسان ها فعاليت نکنند، در اجتماع هم تغييري ايجاد نمي شود. لذا اگر در عرصه فردي دارد يک اتفاقاتي رخ مي دهد، به عرصه اجتماعي کشيده مي شود و زماني که در عرصه اجتماعي آن بيداري ايجاد شد، تحول به وجود مي آيد، زماني که ديگر ايده هاي ناسيوناليست و مارکسيستي پاسخگو نيست و افراد کم کم سراغ الگويي را مي گيرند. يعني درست است امام دارد به تکليف خودش عمل مي کند ولي تکليف گرايي دارد شکل مي گيرد.
اينجاست که حيات اجتماعي در حوزه دين شکل مي گيرد. پس بنابر اين اگر يک نوسازي سريع رخ مي دهد اين مي تواند در اثر کاتاليزورهايي چون توسعه نامتوازن باشد.
دکتر شيرخاني: از حضورتان در اين بحث متشکرم.

  


نقدي بر ديدگاه «اسکاچ پل» ؛ انقلاب اسلامي؛ مدرن اما سنت گرا !



*مقصود رنجبر
تحليل علمي پديده هاي اجتماعي و سياسي يکي از اهداف مهم علوم اجتماعي در قرن بيستم بويژه در نيمه دوم آن تا ظهور پست مدرنيسم بوده است. فرض اصلي اين تلاشها اين است که پديده هاي اجتماعي، قابليت درک مطالعه بر اساس روشهاي علمي را دارا هستند.
نظريات انقلاب هم در تبعيت از اين رهيافت علم گرايانه سعي مي کنند با انتزاع وجوه مشترک انقلابها و تعميم آنها، به يک نظريه عام و جهانشمول در تبيين انقلابها دست پيدا کنند تا اين نظريه بتواند هر انقلابي را در جهان، تبيين کند و حتي بر اساس آنها، بتوان وقوع انقلابي را پيش بيني کرد. در واقع، مشکل اصلي نظريه هاي غربي درباره انقلاب اسلامي از همين موضع اول آغاز مي شود و بقيه معضلات آنها در ادامه اين معضل به وجود مي آيد.
سؤالي که پيش مي آيد، اين است که آيا اصولاً چنين تبيين عامي از پديده هاي اجتماعي و يکي از پيچيده ترين آنها يعني انقلابهاي اجتماعي ممکن است؟
ميلاني با اشاره به اصطلاح هرج و مرج علمي يا علم هرج و مرج، زاويه مهمي را در اين زمينه مي گشايد که آيا اصولاً ما در اينجا با علم و نظريه مي توانيم سروکار داشته باشيم.
آيا مي توانيم نظريه عام و جهان روايي درباره پديده پيچيده اي چون انقلاب داشته باشيم و يا آيا اصولاً مي توان از تاريخ عمومي انقلابها بحث کرد؟ مشکل اصلي و اوليه نظريه پردازي غرب درباره انقلاب اسلامي در واقع از اين فرض بنيادين نشأت مي گيرد که تبيين عام علل انقلابها امکان پذير است. در حالي که اصولاً حتي در باب انقلابهايي که در خود غرب هم به وقوع پيوسته، تبيين عامي وجود ندارد.
محمد علي کاتوزيان معتقد است که درباره انقلابها هيچ نظريه جهان روايي وجود ندارد، زيرا نظريه هاي علمي جهان روا نيستند و نمي توانند باشند.
حتي درباره انقلابهاي اروپايي نظريه اي عمومي وجود ندارد تا احتمالاً جهان روا تلقي شوند و در مورد همه انقلابها بي چون و چرا به کار بسته شود، همان طور که در مورد بسياري ديگر از نظريه ها درباره تاريخ اروپا چنين شده است(محمد علي کاتوزيان، تضاد دولت و ملت، نظر تاريخ و سياست در ايران، ترجمه عليرضا طيب، ص 65 ).
اما چنانچه تمايز ميان انقلاب اسلامي و انقلابهاي اروپا را مورد توجه قرار دهيم، موضوع پيچيده تر مي شود. انقلاب اسلامي در ايران به هيچ يک از انقلابهاي اروپا در قرون جديد شباهت نداشت، بلکه بيشتر به انقلابهاي قديمي در درون همين سرزمين شباهت داشت.
اما نظريه پردازي در باب انقلاب اسلامي از سوي صاحب نظران غربي از يک ضعف بنيادين هم که باز به روش و پيش فرض علمي آنها باز مي گردد، رنج مي برد و آن فرض بي طرفي در تحليل انقلاب اسلامي است.
در حالي که اتخاذ هر منظري درباره انقلاب اسلامي با موضعي سياسي همراه است. چنان که «جان دان» مي نويسد: در نظريه هاي انقلابي چه موافق و چه مخالف با آن، کبراي قضيه را طيف وسيعي از قياسهاي منطقي سياسي بسيار مهم شکل مي دهند، بنابراين براي کساني که در جهان واقعي زندگي مي کنند، مطالعه انقلاب فارغ از ارزشها، منطقاً نا ممکن است(حسين بشيريه، نظريه بسيج، نشريه دانشکده حقوق و علوم سياسي، شماره 25 ، پائيز 75 ).
چنانکه اصولاً بايد گفت که اصل نظريه پردازي در غرب درباره کشورهاي در حال توسعه با انگيزه هاي سياسي بعد از جنگ جهاني دوم، به وجود آمد.
بسياري از نظريات نوسازي از اين قبيل هستند که عموماً بر اساس منطق ليبراليستي و سکولاريستي به جوامع نگريسته اند و هدف آنها، سنت زدايي از کشورهاي در حال توسعه بوده، در حالي که انقلاب اسلامي در عين مدرن بودن(بابي سعيد، هراس بنيادين، ترجمه جمشيد شيرازي)، به دنبال احياي سنت هم بود و اثرگذارترين رهبران آن دل در گرو گفتمانهاي سنتي داشتند و مفاهيم غربي براي آنان هر چند آشنا، اما بيگانه محسوب مي شد که
برجسته ترين نمونه اينها امام خميني(ره) است که چنان فکر مي کرد و مي نوشت که انگار غرب و مفاهيم آن وجود ندارد( آنتوني سيدني، جامعه شناسي، ص 505 ).
از همين رو است که انقلاب اسلامي به عنوان يک پديده انقلابي، متحول کننده، مناقشات بسياري را در بين نظريات جديد و قديم انقلاب در غرب ايجاد کرد ، انقلاب اسلامي، نظريات کلاسيک جامعه شناسي غربي را که اصولاً دين را عاملي فرعي و حتي مزاحم تلقي مي کردند به چالش کشيد.
افرادي چون «دورکيم» و «مارکس» معتقدند که در دنياي مدرن، دين به صورت امري حاشيه اي در مي آيد و دنيوي شدن، فرايندي اجتناب ناپذير است(دانيل لرنر، گذراز جامعه سنتي).
در حالي که دين و رهبران ديني در کانون انقلاب اسلامي قرار داشتند. نظريات جديد درباره انقلاب اسلامي هم به نوبه خود علاوه بر ضعفهاي عمومي، ضعفهاي ديگري را هم دارد.
در برداشتها و نظريات جديد هم يکي از برداشتهاي غلط، حذف دين به عنوان يکي از نيروهاي مؤثر بر جنبشها بود. تصور تحليلگران غربي بر اين بود که ظهور مدرنيزاسيون در کشورهاي جهان سوم، همچون غرب، به سوي جدايي دين از سياست و سکولاريسم منتهي خواهد شد.
مطالعه ديدگاه تحليلگران نوسازي از وضعيت ايران بعد از جنگ جهاني دوم، دقيقاً بيانگر اين برداشت اشتباه آنهاست. «دانيل لرنر»، از نظريه پردازان نسل اول نوسازي است که در بررسي ايران در دهه هاي 60 و 70 ميلادي، اصولاً اشاره اي به نقش دين و مذهب در اين روند ندارد
و به کلي از اهميت اين حوزه غافل است و اين غفلت نه به دليل ملموس نبودن نقش دين در جامعه ايران در دوران مطالعه وي، بلکه به دليل روشهايي بوده که وي در پيش گرفته و اين موضوع با اهميت و تاريخي را از تحليل خود حذف کرده است( ر.ک: حسين عظيمي، تأملاتي در تحليل نظري انقلاب).
به نظر مي رسد، اغلب تحليلهايي که بر مبناي علوم اجتماعي جديد به دنبال تبيين علمي انقلاب اسلامي بوده اند، دچار اين ضعفها شده اند و از اين نکته مهم روش شناختي که علوم اجتماعي جديد علوم جامع و کاملي نيستند، غفلت کرده اند. واقعيت اين است که علوم اجتماعي جديد، علومي هستند که در فضاي اجتماعي و پس زمينه هاي فرهنگي غرب رشد کرده اند، در نتيجه نمي توان ادعاي تحليل پديده اي چون انقلاب را در درون اين علوم اجتماعي موجود دانست(«تدا اسکاچ پل»، دولتها و انقلابات اجتماعي، ترجمه مجيد روئين تن). در عين حال، يکسونگري در تحليلهاي مبتني بر روشهاي نه چندان قابل اتکاي تجربي، شايع بوده است و کمتر تحليلگري توانسته يا خواسته است از اين يک سونگري اجتناب کند.
بنابراين به نظر مي رسد از لحاظ معرفت شناختي، مشکلات جدي در امکان دستيابي به نظريه عام در مورد پديده هاي اجتماعي و انقلاب وجود دارد و اصولاً خود اين موضوع که رهيافتهاي نظري گوناگوني در مطالعه انقلاب اسلامي به وجود آمده است، نشان مي دهد که انقلاب اسلامي در درون نظريه هاي عام گراي موجود قابليت تحليل را نداشته است.
هر چند تمام اين رهيافتهاي نظري به نوعي متأثر از روش علم گرايي در علوم اجتماعي بوده اند، ولي به هر حال ترجيحات هر يک از اين رهيافتها کاملاً متفاوت بوده است و حتي از اين موضوع هم مي توان فراتر رفت و اين موضوع را که خانم «تدا اسکاچ پل» بلافاصله به عدم توانايي نظريه خود در تبيين انقلاب اسلامي اشاره مي کند، بيانگر اين معنا دانست که ساختن نظريه اي عام در اين خصوص امکان پذير نيست. زماني که در بين خود صاحب نظران غربي درباره چرايي وقوع انقلاب اسلامي و عوامل آن ديدگاه هاي مختلفي به وجود آمده است، چه جاي اين ادعاست که بتوان نظريه اي را ساخته و پرداخته کرد که بتواند همه انقلابها را تبيين کند که انقلاب اسلامي هم از جمله آنها مي باشد؟
بسياري در علم بودن علوم اجتماعي ترديد دارند و آن را گونه اي از معرفت مي دانند که مي تواند در روشنگري برخي از پديده ها به مثابه نورافکن عمل کند، اينجاست که نمي توان در علوم اجتماعي و در بحث تبيين انقلابها از نظريه عام صحبت کرد.
«توماس کوهن» از اين گونه صاحب نظران است که اصولاً هر تحليلي را در درون يک پارادايم مي داند و معتقد است: علومي چون فيزيک هم در درون پارادايمهاي متفاوت، به يافته هاي متفاوتي دست پيدا مي کنند و اين در علوم انساني و در تحليل پديده انقلاب، بحث بسيار مهمي است.
در درون پارادايم مدرنيته و نوسازي، به سختي مي توان تبييني کامل و جامع و مانع از انقلاب اسلامي ارائه داد، در حالي که همه صاحب نظران غربي در درون آن پارادايم قرار دارند( برايان في، پارادايم شناسي علوم سياسي).
به تازگي هم «برايان في» معتقد است که فرهنگهاي ديگر را از منظر فرهنگ خودي نمي توان مورد شناسايي قرار داد، زيرا اين نظر مانع فهم دروني آن فرهنگها مي شود(محسن ميلاني، شکل گيري انقلاب اسلامي،ص 52 ).
اين برداشت بسياري از برداشتهاي شرق شناسان را زير سؤال مي برد.
«فايرآبند» هم که ضديت او با روشهاي علمي معروف است، معتقد است که براي تحليل پديده هاي پيچيده بايد از روشهاي پيچيده بهره برد. آيا به واقع بايد بپذيريم که قواعد ساده و پيش پا افتاده اي که روش شناسان به عنوان چارچوب کار خويش در نظر دارند، قادر به شرح چنين تعاملات پيچيده اي هستند؟...
يک فرآيند پيچيده که حوادث شگفت انگيز و پيش بيني شده را شامل مي شود، خود مستلزم روشهاي پيچيده است و در قالب تجزيه و تحليلهاي متکي بر قواعد از پيش تعيين شده قرار نمي گيرد(تدا اسکاچ پل، پيشين، ص 35 )
1 - نظريه «تدا اسکاچ پل» و انقلاب اسلامي
يکي از مهمترين نظريات غربي که از منظر ساختارگرايي به تحليل انقلابهاي اجتماعي پرداخته است، نظريه «تدا اسکاچ پل» در کتاب «دولتها و انقلابهاي اجتماعي» است. يکي از فرضهاي اساسي در رهيافت ساختاري غيرارادي بودن فرآيند انقلاب است.
در اين تحليل، ساختار جامعه در جوامع انقلابي به نحوي ديده مي شود که اصولاً اين ساختار مستعد انقلاب مي شود، بدون اين که عنصر ارادي در آن وجود داشته باشد يا غالب باشد. از همين رو، ايشان هدفمندي موجود در برخي از نظريه هاي انقلاب را نفي مي کند. به نظر وي، ذهنيت هدفمند هم در باب علل و هم در روند انقلابهاي اجتماعي به صورت ناشايست فهميده شده است.
وي مي نويسد: جنبش انقلابي به ندرت با يک قصد انقلابي آغاز مي شود و تنها در جريان برخورد است که رشد و توسعه مي يابد( تدا اسکاچ پل، حکومت رانيتر و اسلام شيعه در انقلاب ايران).
وي ضمن رد اين هدفمندي معتقد است: انقلابها با بحران در دولت آغاز مي شود و دولتي که به دليل فشارهاي متعدد از انجام کارکردهاي خود عاجز باشد، زوال پذير است و بحران قدرت دولت آغاز اين فرآيند است که شورشهاي دهقاني و مشارکت نخبگان حاشيه اي در بسيج انقلابي از عوامل مهم براي موفقيت يک انقلاب اجتماعي است. در صورتي که رژيم حاکم، تحت فشارهاي بين المللي هم باشد؛ دولت توانايي هر گونه سرکوب سياسي را از دست خواهد داد.
به طور کلي، اسکاچ پل معتقد است که نظريه وي با احتياط قادر به تبيين هر انقلابي مي باشد.
بايد گفت، بر خلاف نظرات وي، انقلاب اسلامي يک انقلاب شهري بود. اصولاً زماني که اسکاچ پل از امکان تعميم نظريه خود به ديگر جوامع بحث مي کند، فرض پنهان وي اين است که در جوامع شهري شده انقلاب، امکان پذير نيست. در حالي که در انقلاب اسلامي، توده شهري عوامل اصلي انقلاب بودند و دهقانان هيچ گونه نقشي در روند انقلاب اسلامي ايفا نکردند. در عين حال، عوامل سرکوب رژيم به هيچ عنوان ضعيف و در هم شکسته نبودند و توانايي لازم را براي هر گونه برخورد قهرآميز با عوامل انقلابي داشتند و ثالثاً انقلاب اسلامي عنصر اراده و هدفمندي را به خوبي در جريان خود نشان داده است.
تدا اسکاچ پل براي بهبود نظريه خود درباره انقلاب اسلامي، به نظريه «دولت تحصيلدار» اتکا پيدا کرد. از نظر وي، يک دولت «رانتير» ذاتاً آسيب پذير است و آسيب پذيري آن را ناشي از خودکامگي و مطلقه بودن آن مي داند(همان).
اين حکومت خودکامه به دنبال دوره اي از رونق اقتصادي با کاهش تقاضا براي نفت ايران دچار بحران شد و اين بحران، شورشهاي مختلفي را در شهرها به عنوان بنيان مقاومت سياسي در پي داشت و در اين ميان، شيعه و رهبران مذهبي رهبري اين انقلاب را به دست گرفته و به بسيج مردم پرداختند(همان). و اينجا است که انقلاب توسط اين رهبران و با ذهنيتي هدفمند شکل مي گيرد.
رهيافت اسکاچ پل با وجود اين که از قابليت تبيين و تحليل بالايي برخوردار است، اما مشکل اصلي نظريه او همان نقطه عزيمت وي است. نقطه عزيمت نظريه او «بحران» است؛ بحراني که دولت به آن مبتلا مي شود و نمي تواند از پس آن برآيد.
اسکاچ پل براي نشان دادن اين بحران، همان موضوع رشد اقتصادي و پس از آن نزول اقتصادي را مطرح مي کند و در واقع به نوعي استفاده از نظر «جيمزديويس» و منحني «جي» مي باشد. با وجود اين که رژيم پهلوي در سال 1977 دچار بحران اقتصادي شديدي گرديد، ولي قرائن زيادي وجود دارد که رژيم مي توانست اين بحران را به صرف اقتصادي بودن آن مهار کند. يعني رژيم آنقدر از لحاظ مالي توانايي داشت که بتواند بر مشکلات ناشي از بحران اقتصاد غلبه کند.
در واقع، با وجود تأثيرگذاري اين شرايط اقتصادي بر جهت گيري انقلابي، نمي توان پذيرفت که بحران اقتصادي عامل مهمي در وقوع انقلاب اسلامي بود. به گفته ميلاني، با وجود وخامت بسيار اوضاع اقتصادي، وقوع انقلاب اسلامي به واسطه يا فارغ از اين شرايط صورت نگرفت( همان).
حتي اگر پذيرفته شود که در سالهاي آخر رژيم وضعيت اقتصادي مردم وخيم تر شده بود، به چه دليلي مي توان پذيرفت که اين وضع موجب نارضايتي غير قابل مهار از رژيم پهلوي گرديد؟
در عين حال، بحران در نظريه اسکاچ پل، جايگاه بسيار مهمي دارد.
او معتقد است: تا زماني که يک دولت دچار بحران نگردد، غيرممکن است که فعاليتهاي انقلابي به پيروزي برسند. در مورد بحران دولت «رانتير» هم معتقد است که مشخصه اصلي دولت «رانتير»، استقلال آن از طبقات مختلف به دليل عدم وابستگي مالي است، زيرا منابع مورد نياز خود را از طريق فروش يک محصول خاص تأمين مي کند. اما اين دولت در مقابل نوسانهاي قيمت نفت، شکنندگي خاصي دارد و کاهش قيمت آن موجب بروز بحران مي شود؟
آيا واقعاً رژيم پهلوي به دليل مشکلات ناشي از سقوط قيمت نفت، دچار چنان بحران و شکنندگي شد که نتوانست در مقابل آن سر راست کند؟ اگر اين تحليل را بپذيريم، در ديگر کشورهاي نفتي که دقيقاً همين تجربه را داشتند، انقلاب به وقوع نمي پيوست؟
ولي تحليل وي با معضل عميق ديگري هم روبرو است و آن معضل، ماهيت تاريخي دارد. انقلاب مشروطه در ايران در شرايطي به وقوع پيوست که به هيچ عنوان دولت درآمد مستقلي از فروش کالاي خاصي چون نفت نداشت.
در چنين شرايطي، چرا انقلاب مشروطه در ايران به وقوع پيوست؟ در عين حال از لحاظ تاريخي، نظريه «دولت رانتير» با معضل عميق تري روبروست و آن اين که در طول تاريخ دولت از لحاظ اقتصادي نه تنها از منابع مالياتي بي نياز نبوده است، بلکه مالياتهاي سنگين همواره يکي از عوامل عمده نارضايتيهاي عمومي از دولت بوده است که شواهد تاريخي فراواني براي آن وجود دارد(تدا اسکاچ پل، دولت و انقلابات اجتماعي).
در واقع، فراطبقاتي بودن دولت در ايران اگر چه واقعيتي بوده است، اما عامل آن نه بي نيازي مالي، بلکه سرشت خودکامه دولت بوده است.
در عين حال، اصولاً تحليل ساختاري اسکاچ پل از منظر مارکسيستي صورت مي گيرد. در حالي که بعد از وقوع انقلاب اسلامي بسياري از مارکسيستهاي ساختارگرا دريافتند که انقلاب اسلامي ايران، خارج از جنگ طبقاتي بوده است.
اين نوع نگاه، در واقع، نقض بنيادين در تحليل بعدي اسکاچ پل از انقلاب اسلامي هم ايجاد مي کند، زيرا وي از يک سو بر مبناي تحليل خود از «دولت رانتير»، دولت در ايران را فراطبقاتي مي داند، در حالي که هنوز هم به الگوي اوليه خود يعني ساختارگرايي مارکسيست وفادار مانده است که عنصر اصلي انقلاب در آن جنگ طبقاتي است. اين ايراد اساسي را اسکاچ پل به هيچ عنوان نمي تواند اصلاح کند.
در نهايت اين که اسکاچ پل در مقاله بعدي خود که درباره انقلاب اسلامي تأليف کرد، به چند مورد مهم اذعان کرد که در نظريه اول خود به آن نپرداخته بود؛ اول، انقلاب اسلامي در ايران به مثابه يک طرح ساخته شد.
دوم، عنصر ايدئولوژي و رهبري و بسيج توده به طور برجسته اي در انقلاب اسلامي نمايان است. سوم، دهقانان به مفهوم يک طبقه اثرگذار اصولاً وجود خارجي نداشته و انقلاب اسلامي بيشتر يک انقلاب شهري بوده است و چهارم، نظام بين المللي هم با وقوع و پيروزي انقلاب در ايران موافق نبوده است.
اين ضعفهاي اساسي در رهيافت اسکاچ پل نشان مي دهد که اساساً ارائه نظريه عام در باب انقلابها امکان ناپذير است و در وهله بعدي، اصولاً انقلاب اسلامي ويژگيهاي برجسته اي دارد که در هيچ يک از انقلابات قبلي ديده نشده و آن، نقش «دين» است که اسکاچ پل در مقاله بعدي خود هم عنايت چنداني به آن ندارد و از نظريه ساختارگراي خود عقب نشيني نمي کند، بدين معنا که دين، فرهنگ و ايدئولوژي را در قالبي ساختارگرا مورد توجه قرار مي دهد.
به عبارت ديگر، اين گزينش آگاهانه افراد نيست که مي تواند حرکت را به يک مسير بکشاند، بلکه فرهنگ در ساخت آن جامعه است(اسکاچ پل، پيشين) در حالي که انتخاب آگاهانه، عنصر مهمي در انقلابها به شمار مي آيد و در عين حال، خودآگاهي و انتخاب آگاهانه و فعالانه، عناصري بودند که نقش مهمي در انقلاب اسلامي ايفا کردند که در درون نظريه ساختاري قابل تبيين نيستند.
مي توان گفت، ساختار گرايي هنوز هم محصور جبرگرايي است، اما به جاي جبرگرايي تاريخي، خود را در درون ساختار زنداني مي کند، زيرا بسياري از شرايطي را که اسکاچ پل مطرح مي کند، در کشورهاي ديگري نظير مصر، عربستان و... وجود داشت، ولي در آنجا هيچ اتفاقي نيفتاد. بنابراين، هدفمندي و ارادي بودن انقلاب اسلامي، موضوعي است که در نظريه اسکاچ پل درباره انقلاب اسلامي چندان مورد عنايت واقع نمي شود.
در نهايت، بايد گفت که در «دولت رانتير»، اصولاً فرض است که دولت با تسلط خود بر منابع و امکانات مي تواند جامعه را تحت کنترل خود داشته باشد. در حالي که دولت ايران در فاصله دو دهه 1910 و 1970 ميلادي نتوانست از درآمدهاي نفتي براي دستيابي به هدف کنترل سياسي جامعه استفاده مؤثري کند.
حال آنکه فرض است که «دولتهاي رانتير» به هر نحوي مي توانند از اين ابزار و براي رسيدن به هدف ياد شده استفاده کنند. اين موجب مي شود که به ويژگيهاي تاريخي ايران توجه ويژه اي داشته باشيم که در اين راه، ماهيت شخصي اقتدار، دست نشاندگي آن و نيز جامعه نيرومند ايران عوامل مهمي به شمار مي آيند که به اين متغيرها بعداً هم اشاره خواهد شد.
2 - «نظريه شکاف» و انقلاب اسلامي
«هانتينگتون»، نظريه پرداز اصلي اين ديدگاه و رهيافت سياسي که انقلاب را جنبه اي از نوسازي مي داند، اما نوسازي ناقص، تک بعدي و احياناً شکست خورده که به نتايج کامل خود نرسيده است.
در اين راستا، هانتينگتون تصريح مي کند: انقلاب يک جنبه از نوسازي به شمار مي آيد. انقلاب پديده اي نيست که در هر جامعه و در هر دوره اي از تاريخ آن روي دهد. انقلاب يک مقوله کلي نيست، بلکه يک پديده تاريخي محدود است.
انقلاب در يک جامعه بسيار سنتي و يا در يک جامعه بسيار مدرن اتفاق نمي افتد. انقلاب نيز مانند صورتهاي ديگر خشونت و نااستواري، بيشتر در جوامعي رخ مي دهد که نوعي تحول اجتماعي و اقتصادي را تجربه کرده باشند و فراگردهاي نوسازي و تحول سياسي آنها از فراگردهاي دگرگوني اجتماعي و اقتصادي شان پس مانده باشند.
در واقع، انقلاب در جامعه اي رخ مي دهد که نهادهاي سياسي موجود در آن توانايي جذب گروه هاي جديدي را که در نتيجه نوسازيهاي اقتصادي و اجتماعي و کسب آگاهيهاي جديد به دنبال ايفاي نقش متفاوتي هستند، ندارد و انقلاب اين نيروها را يکسره وارد فضاي بازي سياسي مي کند.
به نظر مي رسد، نظريه وي دو نارسايي عمده دارد؛ نخست اين که مؤيد فرآيند ظاهري نهادسازي بوده و مقوله پراهميت «مشروعيت حکومت» را ناديده مي گيرد. اين نقدي است که هم محسن ميلاني بر نظريه اخير وارد مي کند و هم از بحثهاي کاتوزيان چنين بحث مهمي قابل استنباط مي باشد. نارسايي دوم نظريه مذکور، دامنه محدود کاربرد آن است.
شايد وجود شکاف، يکي از پيش شرطهاي لازم براي بروز انقلابها باشد، اما به تنهايي کافي نيست. نارسايي سوم، مواردي است که صدق آن را زير سؤال مي برد. در بسياري از کشورهاي جهان سوم در آن دوره، شکافهاي عميق ميان تحولات اقتصادي و نهادسازي ديده مي شود، ولي در هيچ يک از اين کشورها انقلابي به وقوع نپيوست.

  


نگاهي به ظرفيتهاي ايران در اعمال قدرت نرم: هزار راه نرفته



*افسانه احدي

مقدمه
شرايط جديد نظام بين الملل باعث شده مؤلفه هاي جديدي در ساختارهاي رسمي بين المللي نقش ايفا کنند. پايان جنگ سرد و



اولويتهاي امنيتي کشورها، اقتصادمحور شدن سياستهاي جهاني، مطرح شدن بازيگران جديد و اهميت يافتن افراد و نهادهاي غيردولتي در جهان موجب شده تا کشورها براي تأمين منافع ملي خود ابزارها و راههاي جديدي را به کار بگيرند که مهمترين آن را مي توان بهره گيري از ابزارهاي قدرت نرم دانست.
توانايي اثرگذاري، تقويت وجهه بين المللي، تعامل روزافزون جهاني و تلاش براي کسب فرصتهاي بهتر اقتصادي را مي توان بخشي از انگيزه هاي دولتمردان براي به کارگيري قدرت نرم برشمرد. بر اين اساس، مي توان مشاهده کرد که همه کشورها با تواناييها و هدفهاي متفاوت قادرند ابزارهاي قدرت نرم خود را در کنار ديگر ابزارهايشان به کار ببرند و موفقيتهايي نيز در اين زمينه به دست آورند.
در رابطه با ايران، به نظر مي رسد ايران در ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي توانست به خوبي از ابزار قدرت نرم خود در منطقه و جهان بهره ببرد اما در شرايط جديد توجه زيادي در به کارگيري اين ابزار نمي شود. در اين نوشتار، بحث اصلي اين است که ايران چگونه مي تواند از مؤلفه قدرت نرم خود بهره ببرد؟ و اينکه ايران براي تقويت و هدايت قدرت نرم خود در جهان، چه محدوديتهايي دارد؟ بر اين اساس، در اين نوشتار تلاش مي شود تا در ابتدا بررسي اجمالي به اهميت و کاربرد قدرت نرم در انقلاب اسلامي ايران مطرح شود و در بخش بعدي موانع و محدوديتهاي کنوني در کاربرد قدرت نرم مورد تحليل قرار گيرد. در بخش آخر نيز با توجه به تجربه ديگر کشورها، پيشنهادهايي براي ايران ذکر خواهد شد.
* انقلاب اسلامي ايران و قدرت نرم
بررسي تاريخي نشان مي دهد ايران در ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي به خوبي توانسته از قدرت نرم خود در منطقه و جهان بهره ببرد، بويژه که اين انقلاب بر مبناي ارزشهايي نظير مردم سالاري ديني و کمک به نهضتهاي رهايي بخش، شکل گرفته است.
حتي مي توان شکل گيري هسته هاي نيروهاي انقلابي در داخل کشور را نيز بر مبناي جاذبه هاي رهبري انقلاب دانست، رهبري که در منطقه و جهان نيز بسيار تأثيرگذار بوده و الگوي بسياري از فعاليتها و جنبشهاي آزادي طلبانه تلقي مي شود. از طرف ديگر، گفتمان انقلاب اسلامي ايران بر اخلاق تأکيد دارد که در اين حالت قدرت نرم از توان جذب کننده اي برخوردار است و مي تواند رفتار مردم را تعيين کند و تغيير دهد. همچنين، ايران در ابتداي پيروزي انقلاب و تا قبل از آغاز جنگ 8 ساله با عراق، به خوبي توانست از توان اطلاعاتي و ارتباطاتي رسانه اي بر اساس امکانات آن زمان براي انتقال پيام انقلاب به مخاطبان خود بهره ببرد. اين امر از جمله اقدامهاي ايران براي تقويت و هدايت قدرت نرم به شمار مي رود.
ميشل فوکو از جمله انديشمندان برجسته غربي است که انقلاب اسلامي ايران را از منظر قدرت نرم مورد بررسي قرار مي دهد. از ديدگاه وي، چهره نرم افزاري و پراکنده قدرت در بين مردم که به صورت رابطه ها و شبکه هاي گسترده و پراکنده شکل گرفت، بسيار حايز اهميت است؛ بويژه که شاه قدرتهاي عادي و رسمي را حذف کرده بود و چندان توجهي به قدرت گيري اين شبکه ها نداشت. فوکو همچنين به صف آرايي دو چهره از قدرت در انقلاب ايران اشاره مي کند که بسيار جالب توجه است. از يک طرف شاه و ارتش که نماد قدرت عريان و خشونت است و از طرف ديگر اراده مردم و قدرت تمرکز يافته آنان که جنبه نرم افزاري قدرت تلقي مي شود. از نظر وي، تفاوت انقلاب ايران با ديگر انقلابها به اين مسأله باز مي گردد که در يک طرف رژيمي تا دندان مسلح قرار داشت و طرف ديگر فاقد قدرت عريان و در عين حال داراي قدرت پنهان و نامرئي بود. هر چند فوکو متفکري مذهبي و ديندار نيست، اما معتقد است تنها با ابزارها و تجهيزات و ادوات نظامي نمي توان توانمند بود، بلکه بايد به ابزارهاي ديگري نظير ارزشها و اعتقادات نيز توجه داشت.
* موانع و محدوديتهاي اعمال قدرت نرم
هر چند ايران تجربه بسيار موفقي در استفاده از قدرت نرم در ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي داشت و توانست در بسياري از جنبشها تأثيرگذار باشد اما در سالهاي بعد نتوانست بهره قابل قبولي از قدرت نرم داشته باشد. در اين رابطه، يکي از مهمترين علل کم رنگ شدن اهميت کاربرد قدرت نرم، آغاز جنگ با عراق بود که موجب شد تا مهمترين اولويت ايران، دفاع از سرزمين خود باشد. با اين حال، در سالهاي بعد از جنگ نيز همچنان بر سياستهاي امنيتي و تقويت توان نظامي ايران تأکيد شده است. در حالي که در دوران کنوني، اولويتهاي مهم ديگري مطرح هستند که توان نظامي و امنيتي مي تواند مکمل آنها باشند. اما اهميت به کارگيري مؤلفه هاي قدرت نرم ايران در منطقه و جهان به حدي است که مي تواند به کاهش فضاي منفي که بويژه در سالهاي اخير عليه ايران به وجود آمده است کمک کند.
توانايي ايران در تأثيرگذاري فرهنگي، اجتماعي و مذهبي در منطقه، در مورد عراق به خوبي ديده مي شود. در حالي که ايران در زمينه اعمال ديپلماسي عمومي برنامه ريزي يا سرمايه گذاري مشخصي نداشت، اما توانست به خاطر اين توانايي ها در عراق بسيار بهتر از آمريکا عمل کند که داراي طرحها و برنامه هاي مشخصي بود. به نظر مي رسد مهمترين مانع کاربرد قدرت نرم در ايران اين است که هنوز مفاهيمي همچون ديپلماسي عمومي و قدرت نرم در محافل فکري و تصميم گيري کشور جايگاهي ندارند و به صورت محدود به برخي فعاليتهاي جانبي فرهنگي تحت عنوان ديپلماسي فرهنگي پرداخته مي شود.
امروزه عمده فعاليتهاي ايران در عرصه قدرت نرم توسط سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي سازماندهي و دنبال مي شود و وزارت خارجه نقشي مکمل براي آن دارد. اين سازمان در سال 1374 رسماً کار خود را آغاز کرد. سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي زير نظر يک شوراي عالي اداره مي شود که در آن علاوه بر شخصيتهاي مهم و برجسته فرهنگي، چند تن از اعضاي هيأت وزيران، از جمله وزيران امور خارجه، فرهنگ و ارشاد اسلامي و رئيس سازمان صدا و سيما عضويت دارند.
اين سازمان مهمترين وظيفه خود را ارتباطات فرهنگي با ملل و اقوام مختلف جهان براي ايجاد زبان مشترک براي گفتگو و مفاهمه، انجام مبادلات فرهنگي، عرضه کامل و درخور فرهنگ و تمدن ايراني و اسلامي، تلاش براي تقويت مناسبات فرهنگي ايران با ساير کشورها و سازمانهاي بين المللي، تلاش براي وحدت اسلامي، معرفي و عرضه صحيح مکتب اهل بيت و برنامه ريزي و حرکت در راستاي هدف مقدس گفتگوي اديان و گفتگوي تمدنها، ذکر کرده است.
در بررسي هدفها و وظايف سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي، ابتدا به اين نکته بر مي خوريم که تعداد زيادي وظايف و هدفهاي متعدد براي اين سازمان تعريف شده است که حجم و گستردگي آنها به حدي است که هر کدام مي تواند براي کار يک سازمان تعريف شود. همچنين، نقش نهادهاي ديگر بويژه وزارت خارجه در روند کاري اين سازمان مشخص نيست، بويژه اين مسأله که نوع همکاري ميان اين سازمان و وزارت امور خارجه چگونه تعريف مي شود و در عمل نهاد تصميم گيرنده کدام است. از طرف ديگر، ديپلماسي فرهنگي که در ايران به جاي ديپلماسي عمومي استفاده مي شود، حتي به لحاظ قانونگذاري و نظارت جايگاه مشخصي در دستگاه هاي رسمي کشور ندارد، در حالي که ديپلماسي فرهنگي بخشي از سياست خارجي است، کميسيون فرهنگي مجلس شوراي اسلامي مسائل آن را پيگيري مي کند که به خاطر نوع نگاهي که اين کميسيون به روابط فرهنگي دارد، اقدامهاي آن چندان در راستاي برنامه هاي سياست خارجي نيست.
حتي به گفته برخي مسؤولان کشور، در حوزه ديپلماسي فرهنگي تعدد مراکز تصميم گيرنده و ناهماهنگي ميان اين مراکز عملاً مانع تصميم گيريها و برنامه هاي مؤثر است. حتي در زمينه روابط دانشگاهي نيز فعاليتها و تعاملها عمدتاً دولتي باقي مانده است، در حالي که عملاً ارگان اصلي که توانايي شکل دهي و اجراي ديپلماسي عمومي را دارد، وزارت خارجه است و نهادهاي ديگر تنها مي توانند مکمل آن تلقي شوند. از طرف ديگر، بر اساس هدفها در هر کشوري ديپلماتها به عنوان عوامل اجرايي قدرت نرم نيز تلقي مي شوند. در اين رابطه، به نظر مي رسد ديپلماتهاي ايراني بايد قادر به شناخت فرهنگ کشورهاي ديگر و برقراري ارتباط با مردم اين کشورها باشند تا بتوانند زمينه هايي براي تعامل فراهم آورند.
در اين رابطه، اين مسأله قابل توجه است که برخي ديپلماتهاي خارجي مقيم تهران از مدتها قبل به شرکت در محافل غير رسمي علاقه مند هستند تا فرصتي براي شناخت مردم ايران و ايجاد زمينه هايي براي تبادل نظر بيابند. در واقع، ديپلماتهاي عصر حاضر تنها به کسب مهارتهاي مذاکره با طرفهاي رسمي خود بسنده نمي کنند، بلکه با شناخت مؤلفه هاي فرهنگي هر کشور، مهارتهايي را براي برقراري ارتباط با مخاطبان عام مي يابند. علاوه بر دستگاه ديپلماتيک، افراد و سازمانهاي غير دولتي نيز نقش بسيار مهمي در تقويت ديپلماسي عمومي کشور ايفا مي کنند. حضور شخصيتهاي فرهنگي، ورزشي، هنري و علمي و دانشگاهي کشور در محافل گوناگون خارجي مي تواند زمينه هاي بهتري را براي معرفي ايران به مردم جهان فراهم کند. اين امر از آنجا اهميت بيشتري مي يابد که تبليغات منفي زيادي عليه ايران وجود دارد که با واقعيت ايران بسيار متفاوت است. حضور شخصيتهاي غير رسمي از داخل ايران در محافل بين المللي تا حد زيادي اين تبليغات را بي معنا مي کند. در حالي که مانع شدن از حضور آنها در اين محافل و عدم تعامل با جهان، راه را براي جانشين شدن ارزيابي هاي غلط از کساني که شناختي از ايران ندارند، فراهم مي آورد. از طرف ديگر، موانع زيادي براي حضور بيشتر شخصيتهاي خارجي در کشور وجود دارد، در حالي که رفت و آمدهايي از اين دست مي تواند زمينه هاي مناسبي را براي شناخت بهتر ايران فراهم آورد.
همچنين، توجه به مبادلات دانشگاهي، از جمله مواردي است که بايد در دستور کار ديپلماسي عمومي کشور قرار گيرد که از جمله مي توان به فراهم آوردن فرصتهاي مطالعاتي براي متخصصان علمي و دانشگاهي خارجي، تبادل استاد و دانشجو با کشورهاي ديگر بويژه، کشورهايي که نظرهاي منفي بيشتري نسبت به ايران دارند و ايجاد زمينه هايي براي تأسيس مراکز مطالعاتي مشترک، اشاره کرد. ايران، بويژه در اين زمينه فعاليتهاي بسيار محدودي دارد.
* پيشنهادهايي براي آينده
تغيير نظام بين الملل از جنگ به صلح و اولويت يافتن پيشرفتهاي اقتصادي به توانايي هاي صرف نظامي، موجب شده کشورها براي بهبود وجهه بين المللي خود که لازمه افزايش تعاملات بين المللي و کسب مزاياي اقتصادي است، از ابزارهاي قدرت نرم بيش از پيش بهره ببرند. امروزه، اکثر کشورهاي جهان حتي کشورهايي که مرام ليبرال دموکراسي را دنبال نمي کنند، با اتخاذ ترتيبي براي تقويت مؤلفه هاي قدرت نرم خود، درصددند از پاره اي از مزاياي آن بهره برداري کنند. هر کشوري به تناسب تواناييها و قابليتهاي خود در اين عرصه داراي برنامه ريزي هايي است و کشورهايي با توانايي هاي مختلف به دنبال استفاده از فرصتهايي در قالب ديپلماسي عمومي هستند. از جمله در مورد ويتنام، مي توان به خوبي دريافت که اهميت تقويت قدرت نرم اين کشور در جهان و افزايش تعاملات بين المللي اش باعث شده تا برنامه هايي را براي آماده کردن شهروندانش به اجرا گذارد.
اين کشور مي تواند نمونه مناسبي براي تقويت توان داخلي در بحث قدرت نرم باشد. از طرف ديگر، برخي کشورهاي منطقه خاورميانه نيز به دنبال هدفهايي در قالب ديپلماسي عمومي هستند. کشورهاي عرب حوزه خليج فارس، برنامه هاي متنوعي را در اين زمينه دنبال مي کنند که از جمله آنها مي توان به تأسيس شبکه هاي راديو و تلويزيوني به زبانهاي عربي و انگليسي و ايجاد شعبه هايي از دانشگاه هاي بزرگ جهان توسط اين کشورها اشاره کرد. در اين رابطه، مي توان به مورد قطر اشاره کرد که با تأسيس شبکه الجزيره به عنوان يکي از رسانه هاي قدرتمند جهاني، قابليت تأثيرگذاري بر روندهاي منطقه اي و جهاني را يافته است. اين کشور همچنين با تأسيس دهکده اي شامل دانشکده هاي بسيار مجهز، شعبه اي از دانشگاه هاي بزرگ جهان همچون دانشگاه جورج تاون را به کشور خود دعوت کرده است و در حال حاضر دانشجويان زيادي از کشورهاي منطقه و از جمله ايران در اين دانشگاه ها تحصيل مي کنند. اين گونه اقدامها در بهبود وجهه قطر در منطقه و در جهان تأثيرگذار بوده است و مخاطب خارجي به خوبي قادر است ميان اين کشور و ديگر کشورهاي منطقه تفاوت قائل شود.
آني ترين تأثير محسوس چنين اقدامهايي را بايد در سرازير شدن سرمايه هاي خارجي به کشورهاي عرب حوزه خليج فارس دانست که به رشد و توسعه اين کشورها کمکهاي فراواني کرده است. در حالي که در ايران در دو بُعد داخلي و خارجي موانع و محدوديتهايي فراواني براي به کارگيري قدرت نرم وجود دارد. به نظر مي رسد اقدامهاي مؤثر، تصميم گيريها و برنامه ريزيهاي قابل قبول در بعد داخلي در گام اول بسيار مهمتر از بعد خارجي باشد. در اين رابطه، تنها تأکيد بر مؤلفه هاي قدرت نرم ايران در منطقه و جهان کافي نيست؛ بلکه ضرورت تقويت و هدايت اين مؤلفه ها وجود دارد. بر اين اساس و بر مبناي تجربيات ديگر کشورهاي جهان، در قالب ديپلماسي عمومي و تقويت قدرت نرم مي توان راهکارهاي زير را براي ايران پيشنهاد نمود:
الف) اولين و مهمترين عامل در جهت تقويت قدرت نرم اين است که نخبگان فکري و اجرايي کشور به اهميت و ضرورت تقويت و کاربرد آن اعتقاد داشته باشند که به صورت يک برنامه کاربردي در دستور کار رسمي کشور در نظر گرفته شود و تنها به صورت نمادين تعريف نشود. مهمترين هدف از چنين اقدامي نيز مسلماً بهبود وجهه ايران در منطقه و جهان است که نيازمند طرحي مشخص، زمان و هزينه است. از طرف ديگر، بايد بپذيريم چنين طرحي زماني موفق مي شود که ايران با جهان تعامل گسترده داشته باشد. اين تعامل تنها در قالب تعاملهاي رسمي و دولتي نيست، بلکه تعاملهاي بخش خصوصي، افراد، سازمانها و نهادهاي غيردولتي را در بر مي گيرد.
ب) عامل مهم ديگر، تعريف ساختار مناسبي در داخل کشور براي پيشبرد برنامه هاي ديپلماسي عمومي و تقويت و هدايت قدرت نرم است. همان طور که تجربه ديگر کشورها نشان داده، اين ساختار مي تواند در دستگاه ديپلماسي کشور جايگاه بهتري داشته باشد. در واقع، نوع فعاليتهاي وزارت خارجه در هر کشوري به لحاظ گستردگي و امکان ارتباط با دامنه وسيعي از کشورها و نهادهاي خارجي، مناسب ترين عرصه فعاليت ديپلماسي عمومي تلقي مي شود. ساختار تعريف شده در اين قالب بايد بتواند فعاليتهاي ديپلماسي عمومي را در دو بخش خارجي و داخلي سازماندهي و هدايت کند.
ج) عامل قابل توجه ديگر، تقويت توانايي داخلي يک کشور است. در برخي کشورها که تعامل با جهان و بين المللي شدن را ضرورت بقا و تأمين منافع خود تعريف مي کنند، برنامه هايي براي آشنايي شهروندان در سطوح و طبقات مختلف به منظور آموزش زبانهاي خارجي و نحوه برخورد با مردم ديگر کشورها تعريف مي کنند تا ناآگاهي ها، به تلاشهايشان در جهت برقراري ارتباط با جهان صدمه نزند. در اين کشورها که برخي از آنها جمعيت زيادي نيز دارند، حتي در برنامه هاي ميان مدت پنج ساله، اصول اوليه برخورد با بازديدکنندگان از کشورشان آموزش داده مي شود. در ايران نيز مي توان با توجه به توانايي هاي کشور، برنامه هايي را براي آموزش در سطوح مختلف در نظر گرفت که شامل آموزش زبان، نحوه برخورد و آداب معاشرت صحيح در سطح بين المللي باشد.
د) عامل ديگري که بايد بيشتر مد نظر باشد، اين است که بايد به سازمانهاي غيردولتي و نهادهاي خصوصي در عرصه هاي بين المللي اجازه فعاليت داده و حتي برنامه هايي براي توانمندسازي آنها اجرا شود. در واقع، بخش خصوصي دامنه وسيع تري از فعاليتهاي يک کشور در قالب ديپلماسي عمومي را بر عهده دارد و مي تواند با فعاليتهاي خود، تأثير بيشتري بر مخاطب داخلي بگذارد که در اين مورد نيز نوعي هماهنگي ميان بخش دولتي و بخش خصوصي حتي در کشوري نظير آمريکا وجود دارد.
ذ) عامل قابل توجه ديگر، توجه به تبادلهاي دانشگاهي و دانشجويي با ديگر کشورهاست. حضور دانشگاهيان ديگر کشورها در ايران و متقابلاً حضور دانشگاهيان ايراني در کشورهاي ديگر، زمينه بسيار مناسبي را براي معرفي مناسب و درخور ايران در ميان يکي از مهمترين اقشار هر جامعه اي يعني قشر دانشگاهي فراهم مي آورد.
ه) همچنين، فراهم کردن تسهيلاتي براي حضور شخصيتهاي علمي، هنري و ورزشي ديگر کشورها در ايران، مي تواند زمينه اي فراهم کند تا حضور آنها موجب معرفي بهتر کشور به بخش مهمي از جهان شود. از جمله اين تسهيلات، صدور رواديد با شرايطي آسان تر است.
و) عامل مهم ديگر در تقويت ديپلماسي عمومي کشور، تقويت رسانه هاي داخلي است. مهمترين امر در اين رابطه نيز اين است که بخش خصوصي حضوري واقعي در فعاليتهاي رسانه اي داشته باشد. هيچ دولتي در جهان نيست که بتواند هزينه هاي سنگين فعاليتهاي رسانه اي را بپردازد و در عين حال انتظار داشتن رسانه اي قدرتمند را داشته باشد. در واقع، حجم عظيم فعاليتهاي رسانه اي و تلاش آنها براي بالا بردن قابليتهاي رقابتي، شامل صرف هزينه هايي مي شود که در توان بودجه هاي محدود دولتي نيست.

  


در گفتگو با رحيم نيکبخت عنوان شد؛
انقلاب اسلامي دغدغه مشترک همه مردم ايران بود



اشاره :
وحدت و همبستگي، عنصر دايمي تمامي پيروزيهاست و براساس حکم عقل، پرهيز از مخالفتهاي بي اساس و يا کم اهميت، وحدت



در مقابل دشمن مشترک، ناتواني قدرتها در مقابل وحدت، شرط تداوم نهضت و ترميم ويرانيها، صلاح دين و دنيا، همراهي دست خدا با جماعت و ... قابل ذکر است.
همچنان که اسلامي بودن انقلاب و از آن مهمتر، اسلامي ماندن آن، يک طرح اساسي و يک فرايند نظامدار و از جانب رهبري قابل اجراست، وحدت انقلابي و اسلامي نيز پروژه اي نظامدار است که از سوي رهبري به لايه هاي مختلف جامعه سفارش و تأکيد مي شود و آنها را براي پيشبرد نهضت تجهيز مي کند.
در انقلاب اسلامي ايران نيز اين وحدت و اتحاد نه تنها نقطه اتصال امت به امام، که عاملي براي خنثي کردن بسياري ازتوطئه ها عليه انقلاب اسلامي و مرحمي بر گذشته هاي پر از تفرقه امت اسلام بود.
تداوم اين وحدت در لايه هاي مختلف نظام اسلامي، رسالتي است که به قشر و طبقه خاصي تعلق ندارد و لازم است تا تمامي ارکان و اقشار جامعه نسبت به تحقق آن همت ورزند.گفتگوي ما با رحيم نيکبخت، مدير بخش تدوين اسناد و تاريخ شفاهي مرکز اسناد انقلاب اسلامي، به فرآيند شکل گيري وحدت انقلابي و وجوه تمايز آن با حرکتهاي مشابه نگاهي دارد که از نظر مي گذرانيد:

* اجازه بدهيد اين گفتگو را با طرح اين پرسش آغاز کنيم که آيا مي توان مردم را به صرف داشتن زبان و دين مشترک براي نيل به پيروزي حرکتي همچون يک انقلاب با يکديگر متحد نمود؟
** دين در مقوله وحدت ملي و هويت همگاني، عاملي مهم و ثأثيرگذاربه شمار مي رود. البته، عوامل مختلف ديگري همچون موضوعات تاريخي، فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و... را مي توان در اين همگرايي دخيل دانست.اما آنچه ازگذشته هاي دور تاکنون در تاريخ ايران مورد توجه بوده، عامل مذهبي است که همواره ازآن به عنوان عامل انسجام ملي ياد مي شود. اين عامل در ادوار مختلف به گونه هاي مختلف مؤثر بوده است، چنانکه در دوره صفويه تشيع به عنوان دين رسمي کشور ثأثير بسياري در حيات اجتماعي مردم داشته است. اما اين نکته را نبايد از خاطر برد که به واسطه سابقه عميق فرهنگي ايران و با وجود رسميت يافتن تشيع در عصر صفوي، دهکده هايي غير شيعي نيز يافت مي شد؛ يعني نمي توان مدعي بود با رسميت يافتن شيعه؛ ديگر گرايشهاي مذهبي نابود مي شود و حاکمان شيعه همچون امپراتوري عثماني که حکم کشتار شيعيان را صادر مي کردند، چنين فرماني را صادرکنند. چنين مواردي در ايران اتفاق نيفتاده و همين مسأله از ويژگيهاي تشيع در ايران است.
* عده اي معتقدند جامعه سنتي نيازي به اتحاد عناصر اجتماعي آن ندارد و به طورطبيعي در حال اتحاد است. اصلاً اتحاد براي جامعه ساکن ضرورت پيدا مي کند و تنها در اين صورت است که مي توان از اتحاد سخن گفت.آيا به فرض قبول و يا رد اين نظر، مي توان جامعه قبل از پيروزي انقلاب را جامعه اي ايستا از نظر وحدت اجتماعي دانست؟
** من ترجيح مي دهم اين پرسش را از منظر ديگري پاسخ دهم .هويت ملي ما در طول تاريخ در امتزاج عناصر تاريخي ايران از يک سو و علقه هاي مذهبي و ديني از سوي ديگر، شکل گرفته است.اين هويت ويژگيهايي دارد که به عنوان مشخصه ايراني از آن ياد مي شود.نمونه اي از آن، مرزهاي جغرافيايي، استقلال اقتصادي، استقلال سياسي، اعتبارايراني و... است. در هر برهه اي که هريک از اين مشخصه ها و نمادها مورد تعرض واقع شده، جامعه در برابر آن واکنش نشان داده است. براي مثال، در جنگهاي ايران و روس که مرزهاي سياسي ايران مورد تعرض قرار گرفت، علما و مراجع تقليد فتواي جهاد صادر کردند و مردم را به سوي دفاع از مرزهاي سياسي فراخواندند.در ماجراي پاسکويچ و گريبايدوف که شأن ايراني مورد خدشه قرار گرفت، آية ا... مسيح تهراني از خود واکنش نشان داد. در دوره اي نيز که استقلال اقتصادي کشور با امتيازهاي سران قاجار به بيگانگان به مخاطره مي افتد، علما و مراجع تقليد در دفاع از کيان و تماميت ايراني دفاع مي کردند. در ماجراي تحريم تنباکو، وقتي استقلال اقتصادي کشور به مخاطره مي افتد، مراجع تقليد به عنوان حافظان و نگهبانان اين هويت، واکنش نشان مي دهند و تنباکو را تحريم مي کنند.در مقطعي نيز ويژگيهاي مذهبي جامعه مورد تعرض حاکمان پهلوي قرار مي گيرد.رژيم پهلوي نيز در کنار فعاليتهايي چون حمايت از صنعت مونتاژ و تبليغ مظاهر تجدد و تمدن، به رويارويي با مذهب و جريانهاي مذهبي و عقايد مذهبي جامعه مي پردازد. در اين مقطع نيز مراجع تقليد و بويژه امام راحل ( ره ) در برابر اين حرکت ضد مذهبي به مقابله بر مي خيزند.جامعه ايراني همواره تلاش کرده است ويژگيهاي سنتي و اصالتمند خود را در طول تاريخ حفظ کند و هرگاه مورد تعارض قرار گرفته، در برابر مهاجمان واکنش جدي نشان داده است.
* آيا هم انديشي به مفهوم خاص آن يعني يکساني در نوع تفکر حاکم، مي تواند ضرورتا به وحدت عناصر جامعه براي ايجاد حرکتي انقلابي منجر شود؟
** آنچه در تاريخ انقلاب اسلامي اتفاق افتاد، دغدغه مشترک مردم سراسر کشوريعني حفظ ارزشهاي ديني و مذهبي و دفاع در برابر هجوم ارزشها بود، چنانکه پس از شهريور 1320 همين دغدغه حفظ ارزشها باعث مي شود تا تعداد زيادي مدارس اسلامي در سطح کشور تأسيس شود . خط مشي اي که امام راحل در مبارزه با حکومت پهلوي اتخاذ نمود، آن بود که به مبارزه مسلحانه التفات نکند و در عوض مي کوشيد تا روحانيون وظيفه سنتي و تاريخي خود را که همان بيداري و آگاهي توده هاي مختلف مردم جامعه بود، دنبال کنند. وقتي وعاظ و روحانيون به درستي به وظايف خود را عمل مي کردند، جامعه نيز خود به خود در برابرعناصري که مورد هجمه قرار گرفته بود، واکنش نشان مي داد، چنانکه بازاريان در برابرتوهين به ارزشهاي مذهبي خود واکنش نشان مي دهند. کارگران کارخانه ها اعتصاب مي کردند و يا کارکنان شرکت مخابرات به جاي اعتصاب، به ايجاد سرويسهاي ارتباطي شبانه روزي بين ايران و پاريس مبادرت مي کردند تا پيامهاي امام به مردم منتقل شود. بنابراين، وقتي اقشار مختلف جامعه با دغدغه هاي مشترک خود احساس وظيفه مي کردند، بر اساس جايگاه و موقعيت خويش به مبارزه با رژيم مي پرداختند و هر عضو جامعه تلاش مي کرد در اين نهضت ايفاي وظيفه کند.
* اگر بخواهيم نوع تجلي وحدت مردم در انقلاب اسلامي 57 را با حرکتهايي مثل انقلاب مشروطه مقايسه کنيم، به چه مواردي بايد اشاره کنيم؟
** انقلاب مشروطيت حرکت ضد استعماري و ضد استبدادي بود که با پيشگامي علما و مراجع اتفاق افتاد، اما تجربه و دورانديشي هايي را که در نهضت و انقلاب اسلامي به رهبري امام سراغ داريم، نمي توان در علماي صدر مشروطه ديد. در واقع، در دوره مشروطه با شخصيتي که بتواند تمامي گروه هاي مخالف را در زير يک پرچم گردهم آورد، مواجه نيستيم.درست است که علمايي همچون آيه ا... بهبهاني، آيه ا...طباطبايي و آيه ا... شهيد شيخ فضل ا... نوري پيشگام اين نهضت بودند، اما چون اشراف و آگاهي و تجربيات لازم در جريان مبارزه وجود ندارد، شيخ فضل ا... نوري را در فاصله اندکي پس از دستگيري به شهادت مي رسانند؛ يعني جرياني که توسط علما ايجاد شده است، به از ميان بردن روحانيت مبادرت مي ورزد. در بسياري از شهرها، تعدادي از علما توسط مشروطه خواهان به شهادت مي رسند. اما در انقلاب اسلامي اين اشتباهات تکرار نشد و اين مسأله هم به تجربيات، دورانديشي و تجربياتي که امام از سير مبارزات علما از دوره مشروطه تا دوره معاصر اندوخته است، بر مي گردد. اگر دقت کنيد، امام در سخنان خود بارها از شجاعت و مبارزات شهيد آيه ا... سيدحسن مدرس ياد مي کند و اين ويژگي براي ايشان اهميت بسزايي دارد. در انقلاب مشروطيت، شخصيتي قاطع، مدير و مدبري همچون امام وجود نداشته است تا بتواند حرکت و نهضت را پس از پيروزي هدايت کند و به موفقيت کامل برساند.ضمن آنکه انقلاب مشروطيت در نوع خود تجربه جديدي در مبارزه سياسي علماي شيعه بود که شايد بتوان گفت بدون گذر از اين فرايند، رسيدن به نهضت و انقلاب اسلامي، قابل تصور نباشد. يعني بايد مقدماتي آماده شود تا جريان مبارزات گامهاي موفقيت آميزتري را بردارد. حرکتهايي که از مشروطيت تا انقلاب اسلامي صورت گرفته، هر يک به مثابه پله ترقي حرکت اسلامي به رهبري علما و مراجع به شمار مي رود که در زمان امام راحل به اوج خود مي رسد. ضمن اينکه در دوره مشروطه، هنوز علما به اين نتيجه نرسيده اند که حکومت سلطنتي بايد تغيير کند و حکومتي اسلامي با زعامت حاکم شرعي به قدرت برسد، اما در انقلاب اسلامي اين اتفاق رخ مي دهد و امام حکومت اسلامي را تأسيس مي کند؛ درحالي که علماي پيشتر نيزبه بحث ولايت فقيه اعتقاد داشتند، اما عملياتي شدن اين نظريه تنها از امام برمي آمد.
* با اين حال، به صرف داشتن وحدت و با تمامي تأکيدي که بر روي اين مسأله مي شود، مي توان انديشه تحقق انقلاب را در بين جامعه مطرح نمود؟
** ببينيد؛ سه رکن ثأثيرگذار و مهم در انقلاب اسلامي عبارتند از رهبري، مردم و ايدئولوژي .ايدئولوژي، مردم را با رهبري و رهبري را با مردم پيوند مي زند.در صورت نبود هر يک از اين عناصر، انقلاب محقق نمي شود؛ بويژه انقلاب اسلامي که جنبه ايدئولوژي و اسلامي داشته باشد.در تاريخ انقلاب اسلامي، وجود امام به عنوان رهبري قاطع و ثأثيرگذار، تا زماني مي تواند ثمربخش باشد که توده مردم نيز همگام با ايشان باشند و فرامين ايشان را اجرا کنند. موقعيت ايشان جايگاه مرجع تقليد، فقيه عالم و مجاهد شيعه در بين مردم است و عامل تقليد مرجعيت و مردم را به يکديگر پيوند مي زند. اينکه مي بينيد چرا شخصيتهاي سياسي و گروه هاي چپ موفق به ايجاد انقلاب نشدند، براي آن است که پيوندي ايدئولوژيک با مردم و توده ها نداشتند. بنابراين، وحدت در کنار سه عامل رهبري، مردم و ايدئولوژي شکل مي گيرد و نمي توان آن را جدا از ديگر عناصر تعريف کرد.
* دولتها چقدر مي توانند در ايجاد و حفظ اين وفاق مؤثر باشند ؟
** يکي از مسأيل مهمي که مي تواند وحدت و هويت ملي را دچار خدشه کند، نابرابريهاي اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي است. اگر مردم منطقه اي احساس کنند حاکمان به آنها ظلم و از ارايه امکانات اقتصادي و حقوق به آنها دريغ مي کنند، نسبت به اين حاکمان بي اعتماد مي شوند.اگر دولتها به تداوم حکومت خود مي انديشند، بايد آسيبهايي را که اتحاد و وحدت ملي را با شکست مواجه مي کند، شناسايي و رفع کنند. يکي از اين آسيبها، توزيع ثروت در مناطق مختلف است. درست است که ما ازهويت مذهبي منسجمي در مناطق مختلف برخورداريم، اما اگر منطقه اي به لحاظ پيشرفت و آباداني در وضعيت مناسبي قرار نداشته باشد، مردم آن منطقه پس از مدتي احساس عدم تجانس و جدايي با ديگرعناصر اجتماعي پيدا خواهند کرد. بنابراين، دولتها مي توانند با برنامه ريزيهاي فرهنگي، نقش مهمي در استحکام وحدت ملي ايجاد کنند.
* از حضورتان در اين گفتگو سپاسگزاريم

  


كرامت انساني و شهروندي متعهدانه در انديشه امام خميني(ره)



* حجة الاسلام دکتر غلامرضا بهروز لک
عضو هيات علمي دانشگاه باقر العلوم(ع)

انسان اشرف مخلوقات است و خداوند او را تکريم نموده است. در قاموس قرآن، انسان صاحب عزت و کرامت است. خداوند او را جانشين خويش در زمين معرفي کرده و مقام او را تا بدانجا ارتقا بخشيده که حتي از فرشتگان فراتر رفته و مسجود آنان گرديده است.
هر چند، انسان شريف است، اما شيطان رجيم از همان لحظه طغيانش قسم ياد کرده است که خود با لشکريانش در کمين او عزت و کرامت انساني در عرصه سياسي _ اجتماعي نمود بارزي دارد. نمود اين عزت، بهره مندي وي از حقوق انسان آزاد و برابر است تا سعادت و کمال خويش را پيگيري نموده و از اسارت ديگران رهايي يابد. اين سعادت در يک مدينه فاضله حاصل مي شود. عضويت در چنين مدينه اي، حقوق و وظايفي را براي افراد فراهم مي آورد که از آن به حق شهروندي تعبير مي شود.
در سنت اسلامي از مفهوم شهروندي با تعابير مختلفي چون «راع» ياد شده است. حديث شريف نبوي «کلکم راع وکلکم مسؤول عن رعيته» نمونه بارزي از چنين کاربردي است. تعبير از راعي و رعيت در سنت اسلامي، ريشه در انديشه مسؤوليت حاکم در رسيدگي به امور مردم و پرورش آنها براي نيل به سعادت دارد. «رعي» در اين مفهوم به معناي پرورش دادن است. اين تشبيه که ريشه در استعاره چوپاني و رمه دارد، از آن جهت براي حاکم و مردم به کار رفته است که چنين دغدغه اي را نشان دهد. اما بتدريج در تاريخ اسلام با ظهور انحرافها و بازگشت برخي از سنتهاي عصر جاهلي، حاکمان جبار و ظالمي پيدا شدند که نگاهشان به مردم همچون کساني نبود که بايد آنها را در راه خير و فضيلت پرورش مي دادند؛ بلکه آنان را همچون بندگان و خدم و حشمي تلقي مي کردند که جزو اموال و مستملکات خويش به شمار مي رفت. چنين انحرافي سبب شد تا با ناديده گرفتن اين حق، رعيت مفهومي مطيع، فاقد حقوق و محروم تلقي شود و در نتيجه، مفهومي منفي بيابد.
تجربه دنياي مدرن و تلاش انسان مدرن براي رهايي از قيد و بند حاکمان ظالم و مستبد _ که گاه به نام دين، استبداد و ظلم مي کردند _ مفهوم جديدي را به نام «شهروند»، برجسته ساخت. البته، شهروند ريشه در سنت فکري يونان باستان دارد. دنياي مدرن با محور قرار دادن انسان و نفي هر گونه حاکميت غير بشري، تلاش کرد تا حقوق طبيعي بشر را در عرصه زندگي سياسي- اجتماعي احيا نموده و با تلقي انسانها به عنوان شهرونداني آزاد و برابر، به شيوه خود، عزت و کرامت انسان شهروند را فراهم کند.
هر چند دنياي مدرن غربي با شعار انسان محوري، تلاش کرد تا کرامت انساني را تأمين نمايد؛ اما تجربه چند سده حاکميت تفکر مدرن غربي، نشان داد که چنين شعاري عملاً با دور شدن انسان از عالم قدسي و محور قرار گرفتن زندگي اين جهاني، به اسارت او در عالم مادي انجاميده و عزت و کرامت واقعي انساني را در دام هوسهاي زودگذر دنيوي به مخاطره انداخته است. «شهروندي» در دنياي جديد اغلب با نگرش فرد محورانه مدرنيسم غربي آميخته و دلبستگيها و وفاداريهاي جمعي وي را تضعيف نموده است.
غلبه نگرش ليبراليستي، در عمل اين خصلت مدرنيته غربي را در برابر گونه سوسياليستي آن، کاملاً برجسته نموده است. برخلاف نگرشهاي غربي، در تفکر اسلامي، شهروندي ماهيت خاصي دارد و همراه با تأکيد بر حقوق فردي و حرمت انسان مؤمن، خصلت جمعي جامعه مؤمنان در قالب امت اسلامي پذيرفته شده است.
در تعابير ديني، جامعه مؤمنان اهميت داشته و خداوند از امت واحده خويش سخن گفته است. چنين نگرشي _ برخلاف نگرشهاي غربي _ خصلت خاصي از شهروندي را در جامعه اسلامي اقتضا مي کند. چنين الگويي از شهروندي، شهروندان را به منافع و مصالح جمعيِ جامعه اسلامي فراخوانده و همراه با حقوق فردي وي، مسؤوليتهاي جمعي را براي مطرح مي سازد. از اين منظر، شهروند جامعه اسلامي با حضور فعال و متعهدانه در عرصه اجتماعي ايفاي نقش مي کند و او را نسبت به ساختن جامعه مطلوب به حرکت در مي آورد.
با وجود ايده متعالي شهروندي در تعاليم اسلامي، با تحريفهايي که در سنت اصيل اسلامي به وجود آمد، جامعه اسلامي بتدريج از اين الگو فاصله گرفت و غلبه حاکمان مستبد و خودکامه، مانع اجراي الگوي متعالي شهروندي در جهان اسلام شد. تجربه تلخ تاريخي و دروني جامعه اسلامي در غلبه ظلم و ستم و استعباد بندگان خداوند به دست حاکمان ظالم، از يک سو، و تهاجم تفکر دنيوي غربي از سوي ديگر، سبب شده است تا احياگران مسلمان تلاش کنند با بازگشت به اصل اسلام و زدودن انحرافها و خرافات از آن، عزت و کرامت انساني را در پيوند با عالم قدسي، دوباره احيا نمايند.
انقلاب اسلامي و اسلام گرايي معاصر، تلاشي در اين زمينه بوده است. انقلاب اسلامي بدون نام امام خميني(ره) قابل طرح نيست. بي شک امام خميني(ره) به عنوان شخصيت بارز و تجلي تام اسلام گرايي معاصر شناخته شده است.
برخي در برابر تجلي کماليسم که نماد بارز نوگرايي غربي در جهان اسلام است و به نام کمال آتاترک _ بنيانگذار ترکيه جديد _ خوانده شده است، نماينده بارز اسلام گرايي معاصر را امام خميني(ره) دانسته اند. از اين جهت آرا و ديدگاه هاي امام خميني(ره) در اسلام گرايي معاصر، حايز اهميت است. او رهبري بوده است که در دوران معاصر با طرد الگوهاي غربي، بر بازگشت به سنت اسلامي گذشته تأکيد کرد. از اين جهت، ديدگاه هاي او را در باب الگوي شهروندي و کرامت انساني، با وجود ديدگاه ها و قرائتهاي مختلف اسلام گرايي معاصر، مي توان به گونه اي تجلي کلان ديدگاه اسلام گرايي معاصر در اين زمينه دانست.

پيشينه و مباني شهروندي در سنت اسلامي
عضويت در جامعه اسلامي و شيوه ها و الگوي آن، يکي از مباحث مهم اجتماعي اسلام است. طبق تعاليم بنيادين اسلامي، تنها معيار عام عضويت در جامعه اسلامي، پذيرش پيام آسماني اسلام در باب توحيد است. با پذيرش توحيد و اقرار به رسالت پيامبر اعظم(ص) هر مسلماني حقي مساوي با ديگران در جامعه اسلامي مي يابد. اساسي ترين حق هر عضو جامعه اسلامي، حفظ جان، مال و ناموس اوست. در اسلام، هيچ حق نژادي، عشيره اي پذيرفته نشده است. تنها معيار برتري براي اعضاي جامعه اسلامي، تقواست. عضويت در شعوب و قبايل و اقوام به تصريح قرآن کريم تنها به منظور تمايز و شناسايي بين افراد و اقوام است و هيچ مزيتي براي فرد محسوب نمي شود. پيامبر اکرم(ص) با حذف تبعيضها و امتيازهاي جامعه جاهلي، جامعه اسلامي را بر اساس مساوات و برابري تمامي اعضاي مسلمانان بنا نهاد.
1. اهميت بعد جمعي جامعه اسلامي
يکي از ابعاد مهم تفکر اسلامي، توجه به بعد جمعي جامعه اسلامي است. البته بايد توجه داشت در تفکر اسلامي، اصالت حيات فردي، به نوعي پذيرفته شده است. تعبير امت در قرآن کريم در مورد جامعه اسلامي، بيانگر بعد جمعي امت اسلامي است. چنين مفهومي به جاي واژه ناسيوناليستي «ملت»، بر محوريت ايمان به وحي الهي پيامبر اکرم استوار است. تمرکز بر ايمان ديني به عنوان مبناي پيوند اجتماعي، جايگزين سنتهاي جاهليِ چون نژاد، خون، قبيله، منشأ طبقاتي و امثال آن شد. در قرآن کريم، معيار اصلي امت واحده ديني عبادت رب واحد دانسته شده است. در سنت نبوي(ص) نيز ماهيت جمعي زندگي اسلامي مورد تأکيد قرار گرفته است. در برخي از تعابير، آن حضرت بر توجه مسلمانان به ديگر برادران مسلمان خويش تأکيد مي کند. اين امر، حاکي از مسؤوليت همگاني در برابر يکديگر است.
البته، بايد توجه داشت که با وجود امت محوري جامعه اسلامي و اهميت بعد اجتماعي امت در اسلام، فرد نيز با برخورداري از حقوق و تکاليف مربوط، مورد احترام و تکريم بوده است. در قرآن کريم و سنت اسلامي، ايمان فردي ملاک بوده و افراد به صورت مستقل و مجزا مورد توجه هستند.
طبق روايات وارده از پيامبر گرامي(ص) و امامان معصوم(ع)، حرمت فرد مؤمن بيشتر از حرمت مقدس ترين مکان اسلامي (کعبه) است. بدين سبب، حقوق متقابل حاکم و شهروند به صورت دو جانبه مطرح شده است. از اين جهت است که در سنت اسلامي نه فردگرايي صرف پذيرفته شده و نه جمع گرايي صرف؛ بلکه اهميت امت و جماعت با حفظ حرمت فرد همراه بوده است.
2. محوريت نقش رهبري ديني در جامعه اسلامي
يکي از محورهاي اصلي مسأله شهروندي در تفکر اسلامي را مي توان در مسأله نقش رهبري ديني در عرصه سياسي- اجتماعي دانست. سرمنشأ اهميت يابي نقش رهبري، به قرآن کريم برمي گردد که بر لزوم اطاعت مسلمانان و مؤمنان از خداوند، رسول وي و نيز اُولوالا مر تأکيد شده است. آيه شريفه 59 سوره نساء، بر ضرورت اطاعت مردم از خداوند، پيامبر اکرم(ص) و «اُولوالامر» دلالت مي کند.
3. بيعت و مبناي وفاداري در جامعه اسلامي
مفهوم بيعت، يکي از مفاهيم اسلامي است که بر فرايند ابراز وفاداري افراد به نظام سياسي حاکم دلالت مي کند. در سنت اسلامي، بيعت شيوه اي براي ابراز وفاداري افراد به حاکم بوده و به صورت فردي صورت مي گرفته است. بيعت در اسلام بر اساس اصول و احکام اسلامي صورت مي پذيرد. طرفين با بيعت خويش، وفاداري خود را به اصول و احکام اسلامي نيز ابراز مي دارند. در واقع، بيعت بر اساس رعايت احکام ديني منعقد مي گردد. از اين جهت، بيعت مشروط به احکام شرعي است و هيچ شرط ديگري را نمي پذيرد.
4. اصل شورا و مشورت در اسلام
اصل شورا و مشورت نيز طبق تصريح قرآن کريم يکي از ويژگيهاي جامعه مؤمنان است.
در سيره پيامبر اکرم(ص) نيز مشورت، جايگاه خاصي داشته است و آن حضرت بنابر سفارش خداوند، در امور به شور و مشورت با اصحاب خويش مي پرداختند. هر چند اصل مشورت در اسلام پذيرفته شده است و امري انکارناپذير است؛ اما در حدود و ماهيت آن اختلاف زيادي صورت گرفته است. با مطرح شدن الگوي دموکراسي در دنياي مدرن و گسترش آن به جهان اسلام در دو سده اخير، بسياري تلاش کردند تا آن را با شورا در اسلام همسان و يا حداقل سازگار قلمداد نمايند.
جايگاه شهروندي در مکتب سياسي امام خميني(ره)
شهروندي را مي توان نمودي از نقش مردم در نظام سياسي و يکي از شاخصه هاي مهم مکتب سياسي امام خميني(ره) دانست. در نگاهي کلان به مکتب سياسي امام خميني(ره)، هر چند اصالت اسلامي و محوريت حاکميت الهي و به تبع آن ولايت معصومين(ع) و در دوره غيبت، ولايت فقيهِ صاحب شرايط، در کانون گفتمان امام خميني قرار دارد؛ اما بر خلاف نظريه هاي دوران کلاسيک اسلامي، حتي نظريه هايي که بر ولايت عامه و مطلق فقها تأکيد کرده اند، مردم نيز نقشي اساسي در اين مکتب يافته اند. گزاره هاي بسياري را در انديشه و عمل سياسي امام خميني(ره) مي توان ارائه کرد که مردم به صورت جدي در نظام سياسي اسلامي مطرح هستند.
در شناسايي مکتب سياسي امام خميني(ره) مي توان اصول کلان آن را مطرح کرد. در مکتب سياسي امام خميني(ره) نشانه هايي چون اسلام، جمهوريت، حکومت اسلامي و ولايت فقيه مرکزيت دارند. «ولايت فقيه» را به عنوان نظام سياسي مطلوب شيعي در عصر غيبت مي توان در سراسر نوشته ها و آثار امام خميني(ره) يافت. تلقي هاي صورت گرفته از انديشه و نظريه سياسي امام خميني(ره) نيز حاکي از اهميت کانوني ولايت فقيه در نظريه سياسي امام خميني است. شاهرخ اخوي در توصيف اجمالي انديشه سياسي امام خميني معتقد است:
«ولايت فقيه ايدئولوژي شيعه ] امام [ خميني را تشکيل مي دهد... اين ايدئولوژي است که از يک رشته مفاهيم اساسي شيعه امامي همچون توحيد، نبوت، رستگاري، امت، امامت، غيبت امام زمان، وکيل بودن رهبران مذهبي در دوره غيبت امام زمان، انتظار و شهادت استنتاج شده است.»
امام خميني(ره) با ترکيب آموزه ولايت فقيه با جمهوريت، ايده جمهوري اسلامي را در کانون انديشه سياسي خويش قرار داده و بارها بر خصلت اسلامي بودن اين جمهوري تأکيد کرده است. در فرايند انقلاب اسلامي نيز بر موضع «جمهوري اسلامي، نه يک کلمه بيشتر و نه يک کلمه کمتر» پايبند بوده و از آن دفاع نمود:
«من از اول فرياد زدم که ما همين دو کلمه را مي خواهيم؛ جمهوري اسلامي. اگر ديديد يک کلمه اي اضافه شد، بدانيد مسيرشان با شما مختلف است... ما اين همه فداکاري کرديم... براي اين بود که اسلام را مي خواستند. آني که اين نهضت را پيش برد، آني بود که مي گفت من شهادت را فوز مي دانم، شهادت را براي دموکراتيک فوز مي داند؟ ! »
طبق آنچه در مجموعه آثار باقي مانده از امام خميني(ره) در باب جمهوريت مي توان يافت، طرح جمهوري اسلامي، براي نخستين بار در مصاحبه با خبرنگار فيگارو مي باشد. ايشان در پاسخ به اين سؤال خبرنگار که «عمل شما داراي چه جهتي است و چه رژيمي را مي خواهيد جانشين رژيم شاه کنيد؟» براي اولين بار از جمهوري اسلامي سخن گفتند: ما خواستار جمهوري اسلامي مي باشيم. «جمهوري»، فرم و شکل حکومت را تشکيل مي دهد و «اسلامي» يعني محتواي آن فرم که قوانين الهي است.
از نظر امام خميني(ره) «جمهوري» بهترين قالبي است که ما را به «محتواي اجتماعي رژيم سياسي آينده و ترقي جامعه» مي رساند و نسبت به تشکيل حکومت اسلامي اميدوار مي کند. هر چند ايشان خود اذعان مي دارد که «جمهوري اسلامي» نظيري در جهان سياست ندارد؛ اما از نظر وي جمهوريت به همان معناي متعارف خواهد بود. اما جمهوري، به همان معنايي که همه جا جمهوري است، اينکه ما جمهوري اسلامي مي گوييم، براي اين است که هم شرايط منتخب و هم احکامي که در ايران جاري شده، اينها بر اسلام متکي است؛ لکن انتخاب با ملت است. طرز جمهوري هم همان جمهوري اي است که همه جا هست.
نشانه «جمهوري اسلامي» در گفتمان امام خميني(ره) در ترکيب و معناي خاص خويش از دستاوردهاي مهم ايشان در تاريخ انديشه سياسي شيعي است. هر چند قبلاً آموزه ولايت فقيه در فقه سياسي شيعه مطرح بوده است؛ اما تنها امام خميني(ره) بود که توانست قرائتي از ولايت فقيه را ارائه دهد که در کنار جمهوريت و خواست مردم قرار گرفته و فصل جديدي در انديشه و عمل سياسي شيعي گردد.
تفسير آية ا... خامنه اي از اصول مکتب سياسي امام در شناسايي امام خميني(ره) حايز اهميت است. با توجه به نقش و جايگاه ايشان در مقام رهبري نظام اسلامي، جانشيني ايشان از حضرت امام و در نهايت، نقش ايشان به عنوان يار نزديک و شاگرد خاص امام خميني(ره) _ که حتي طبق برخي از گزارشهاي امام نسبت به رهبري ايشان عنايت داشته است _ ديدگاه هاي ايشان مهم خواهد بود.
ايشان در آخرين توصيفي که از مکتب سياسي امام خميني(ره) داشت، اصول مکتب سياسي امام خميني را در پنج محور اصلي بيان نمود: 1. پيوند معنويت و سياست 2. اعتقاد راسخ و صادقانه به نقش مردم 3. نگاه بين المللي و جهاني امام خميني 4. ارزشهاي بنيادين اسلامي، همچون ولايت فقيه 5. عدالت اجتماعي.
امام خميني(ره) و الگوي شهروندي متعهد
امام خميني(ره) در مراحل انقلاب اسلامي، مکتب سياسي خود را به عنوان اسلام ناب محمدي(ص) مطرح نموده و آن را در برابر اسلام آمريکايي و اسلام تحجرگرايانه قرار داد. در اين جا، صرفاً سعي خواهيم کرد ديدگاه امام خميني(ره) را درباره شهروندي بررسي نماييم.
1. بستر شهروندي
از منظر بستر شهروندي، امام خميني ديدگاه هاي خود را در باب شهروندي از يک منظر ديني و براي يک جامعه اسلامي مطرح کرده اند. همچنين در مواردي، ايشان هويت اسلامي را به عنوان هويت شرقي، در برابر هويت غربي مطرح ساخته است. از ديدگاه امام خميني(ره):
«شرق، فرهنگ اسلامي دارد که بلندترين، مترقي ترين فرهنگ است. با اين فرهنگ اسلامي بايد تمام احتياجاتش را اصلاح کند و دستش را پيش غرب دراز نکند.»
از اين رو، براي تنظيم زندگي سياسي بايد به دامان فرهنگ و اصالت اسلامي بازگشت: من اميدوارم مسلمانان جهان در آستان قرن حاضر گرفتاريهاي خود و منشأ آن را به درستي بررسي کنند و با اتحاد همه جانبه و اتکال به اسلام و در زير پرچم پرافتخار آن، از قيد و بندهاي استعمارگران رهايي يابند... چاره و يا مقدمه اساسي، آن است که ملتهاي مسلمان و دولتها _ اگر ملي هستند _ کوشش کنند تا وابستگي فکري خود را از غرب بزدايند و فرهنگ و اصالت خود را بيابند و فرهنگ مترقي اسلام را که الهام از روحي الهي مي باشد، بشناسند و بشناسانند.
بستر ديني شهروندي، امري فراگير بوده و برخلاف گونه هاي ديگر شهروندي که از يک بستر اقتصادي- اجتماعي خاصي نشأت گرفته اند و از اين جهت در جوامع مختلف و گونه هاي مختلف اقتصادي تفاوت مي يابند، براي تمامي جوامع بشري مطرح شده است. چنين الگويي ريشه در تعاليم آسماني، سنت اسلامي گذشته و سيره پيامبر اکرم(ص) و جانشينان وي دارد. هر چند جوامع، در طول تاريخ دچار تحول گشته اند؛ اما ويژگيهاي محوري آنها تداوم يافته و از اين جهت الگوي شهروندي از منظري ديني براي جوامع مختلف تجويز مي گردد.
2. مبناي شهروندي
در بستر فرهنگ ديني، مبناي شهروندي در گفتمان امام خميني(ره) مبتني بر «اسلام ناب محمدي» است. ايشان در تمييز اسلام واقعيِ مورد تأييد خود، با اسلام آمريکايي از اين تعبير استفاده کرد. از اين رو، هرگونه مبناي شهروندي در جامعه اسلامي بايد بر اسلام اصيل مبتني باشد. در قرائت امام خميني(ره) از اسلام ناب، ديانت و سياست با هم آميخته اند. هر چند در تعابير مختلف حضرت امام بر نقش مردم نيز در نظام اسلامي تأکيد شده است، اما محوريت اصلي مشروعيت الهي، حاکم مي باشد. بحث اصلي ايشان در کتاب ولايت فقيه اثبات انتقال تمامي اختيارهاي حکومتي امام معصوم(ع) به فقيه در دوران غيبت مي باشد. از ديدگاه امام خميني(ره) بر اساس الگوي اسلام ناب محمدي، مشروعيت حکومت منشأ الهي دارد.
ايشان در تنفيذ حکم رياست جمهوري شهيد رجايي بر اين نکته تأکيد کردند که: «و چون مشروعيت آن بايد با نصب فقيه ولي امر باشد، اين جانب رأي ملت را تنفيذ و ايشان را به سمت رياست جمهوري اسلامي ايران منصوب نمودم.»
همچنين در دوره غيبت، تأييد ولي فقيه، تمايز ميان طاغوت و اسلام اعلام شده است. از اين رو، معيار حکومت اسلامي تطابق با شريعت اسلامي دانسته شده است.
3. محتواي شهروندي
در انديشه امام، شهروند جامعه اسلامي حقوق و تعهداتي دارد. مهمترين حقوق سياسي شهروند از ديدگاه امام خميني(ره) عبارت است از:
الف) حق تعيين سرنوشت
ب) حق مشارکت آزاد در انتخابات
ج) برخورداري از آزادي
د) برخورداري از عدالت اجتماعي
4. عمق شهروندي
برخلاف نگرش ليبراليستي، شهروندي در انديشه سياسي امام خميني(ره) از گونه شهروندي عميق است. هر چند حقوق فردي مطرح بوده و افراد مستقلاً از آنان برخوردارند، اما چنين حقوقي موجب استقلال فرد از جامعه نمي شود. افراد، همواره عضوي از جامعه اسلامي هستند و در نتيجه بايد نسبت به سرنوشت اجتماعي دغدغه داشته و در موارد لازم نسبت به دفاع از حريم آن بکوشند. بدين جهت، بعد جماعتي زندگي در تفکر امام خميني(ره) برجسته است. از اين رو، امام خميني(ره) همواره بر اساس تکليف گرايي عمل مي نموده است. از اين جهت است که امام خميني(ره) شرکت در صحنه هاي حساس و تعيين کننده کشور را يک تکليف فراگير براي همه مي داند.
اولويت و اهميت بعد جماعتي زندگي تا بدان حد است که در صورت لزوم، علاوه بر تعطيل شدن احکام شرعي، حاکم شرع به دليل برخورداري از اختيارات مطلقه، مصلحت اجتماعي را بر حق و منفعت فردي مقدم مي دارد. چنين تفسيري از ولايت مطلقه فقيه مد نظر امام خميني(ره) بوده است که سبب مي شود شهروندان نيز با پذيرش ولايت فقيه، در صورت نياز، از بخشي از حقوق فردي خويش به نفع زندگي جمعي چشم پوشي کنند.
5. نوع شهروندي
نوع شهروندي در انديشه سياسي امام خميني(ره) نيز از نوع شهروندي «فعال متعهد» است. در دنياي مدرن عمدتاً بر فرهنگ سياسي فعال تأکيد مي شود که در فرهنگ مدني اغلب با فرهنگهاي تبعي محدود تعديل مي شود. اما در تفکر امام خميني(ره) مشارکت فعال به صورت الگوي غربي کافي نيست و افراد علاوه بر حق مشارکت فعال، يک وظيفه و تکليف ديني نيز براي حضور فعال دارند. اين امر موجب مي شود تا فرهنگ مشارکتي فعال، متعهدانه نيز باشد. مروري بر آرا و ديدگاه هاي سياسي امام خميني نشان مي دهد که از نظر وي هر فرد مسلمان بايد به صورت فعال و تعيين کننده در صحنه حضور داشته باشد. اما برخلاف فرهنگ تبعي، اين امر بدان جهت نيست که صرفاً افراد بر اساس وفاداري به نخبگان در عرصه سياسي حضور مي يابند. بلکه يک باور فراگير ديني است که تک تک افراد جامعه را ملزم مي کند تا در عرصه سياسي حضور يابند. تکليف گرايي بدين سان موجب حضور فعال، اما متعهدانه فرد در عرصه زندگي سياسي مي گردد. امام خميني(ره) در تأکيد بر چنين تعهد و تکليفي است که اظهار مي دارد:
«ما مکلف هستيم اسلام را حفظ کنيم. اين تکليف از واجبات مهم است؛ حتي از نماز و روزه واجب تر است. همين تکليف است که ايجاب مي کند خونها در انجام آن ريخته شود. »
6. گستره شهروندي
گستره شهروندي در گفتمان امام خميني(ره) برخلاف نگرشهاي ناسيوناليستي، محدود به بعد ملي نيست و از اين جهت از مرزهاي ملي فراتر مي رود. در وهله نخست، گستره شهروندي بر اساس معيارهاي باور ديني مشترک تعريف مي شود و از اين رو نسبت به هويت ملي، مليت و ملي گرايي ترديد جدي وجود دارد:
«ملي گرايي بر خلاف اسلام است. اسلام آمده است که همه را يک نحو به آن نظر بکند، همه جوامع را.»
وجه منفي ملي گرايي اين است که طرحي استعماري براي ايجاد اختلاف ميان مسلمين است:
«ملي گرايي در مقابل ملتهاي مسلمان ديگر، مسأله ديگري است که اسلام و قرآن کريم و دستور نبي اکرم(ص) بر خلاف آن است و آن ملي گرايي که به دشمني بين مسلمانان و فاصله در صفوف مؤمنين منجر مي شود، بر خلاف اسلام و مصلحت مسلمانان و از حيله هاي اجانب است که از اسلام و گسترش آن رنج مي برند.»
البته مليت به معناي صحيح کلمه، پذيرفته است. اين امر به همان حب وطن برمي گردد که اسلام نيز بدان تصريح کرده است.
گستره شهروندي هر چند به بعد ملي محدود نمي شود، اما وجود قيد و شاخصه ديني در آن سبب مي شود تا غيرمسلمانان از آن خارج شوند. اما طبق اصول اسلامي، اهل کتاب نيز جزو شهروندان جامعه اسلامي هستند و در نتيجه بايد حقوق آنان نيز طبق قوانين اسلامي رعايت شود. امام خميني(ره) بر برخورد عادلانه با تمامي مردم ايران اعم از مسلمان و غير مسلمان طبق قوانين اسلامي تأکيد نموده است.
«اسلام با اقليتها هميشه به طور انساني، به طور عدالت رفتار کرده است و همه در رفاه هستند و اينها هم مثل ساير اقليتها جزئي از ملت ما هستند و ما و آنها با هم در اين مملکت زندگي مي کنيم ان شاءا.... و رفاه همه حاصل خواهد شد و رمز اين پيروزي که وحدت کلمه است بايد حفظ بشود.»
7. غايت شهروندي
غايت شهروندي در نگرش امام خميني(ره) سعادت و تکامل بشري است که در پيوستن انسان به عالم قدسي حاصل مي شود. لذا غايت نهايي، خداوند است. همه اينها مقدمه اين است که يک آرامشي در اين بلاد پيدا بشود و دنبال اين آرامش يک سير روحي پيدا بشود، يک هدايت به سوي خدا پيدا بشود. آن چيزي که اساس است، سير الي ا... است، توجه به خداست، همه عبادتها براي اوست، همه زحمات انبيا از آدم تا خاتم براي اين معنا هست که سير الي ا... باشد.
خاتمه سخن
چنانکه در مباحث گذشته به تفصيل بحث شد، شهروندي يکي از مفاهيم سياسي است که در انديشه سياسي امام خميني(ره) جايگاه مهمي دارد. شهروندي در دنياي مدرن اغلب با شهروندي ليبرال و فردمحور پيوند خورده است. برخلاف تفکر غربي، شهروندي در سنت اسلامي با پيوندهاي اجتماعي امت اسلامي تقويت شده است. از اين جهت از منظري کلان، شهروندي در تفکر اسلامي با بعد جمعي حيات آدمي پيوند خورده و در نتيجه طبق تعاليم اسلامي، فرد مسلمان تعهد جدي در قبال جامعه و امت اسلامي دارد. چنين خصلتي سبب شده است شهروندي و عضويت در جامعه اسلامي از سنخ شهرونديهاي عميق و متعهدانه باشد. اما با وجود تعهدات جمعي فرد مسلمان، در سنت اسلامي، او از حقوق و امتيازهاي شهروندي نيز برخوردار است.
کلياتي از حقوق شهروندي در سنت اسلامي مورد بحث قرار گرفته است. در انديشه امام خميني(ره) که در بستر انديشه اسلامي و با الهام از سنت تفکر عقلاني شيعي شکل گرفته، شهروندي متعهدانه اسلامي با حقوق شهروندي خاصي همراه گشته است. چنين حقوقي، مبتني بر کرامت انساني بوده و مانع از شکستن حرمت وي مي شود. البته بر خلاف الگوي شهروندي اتميزه شده در سنت فردگرايي ليبرال، فرد مسلمان اين حقوق را با تعهدات اجتماعي همراه ساخته است. از اين جهت، در انديشه سياسي امام خميني(ره) الگوي شهروندي را مي توان از گونه الگوهاي شهروندي فعال و متعهدانه تعريف و طبقه بندي کرد که غايت اصلي آن زمينه سازي سعادت انساني و نيل وي به مقام کريم قرب الهي است. از اين رو، شهروندي تعهد اجتماعي و کرامت ابعاد مختلفي از حقوق افراد را در جامعه اسلامي رقم مي زند.

  


بررسي رابطه نهاد «روحانيت» با سياست و دموکراسي؛ آنها در حاشيه نمي مانند



* دکتر عبدالوهاب فراتي

بدون ترديد، روحانيت در سالهاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي، با تأسيس دولتي ديني در ايران، امکان هاي جديدي بر خود گشود و



به ظرفيتها، توانايي ها و آگاهي هاي مفيدي دست يافت. روحانيت پيش از آن، به توليد مفاهيمي در باب نظم سياسي پرداخته بود که عمدتا خصلت نظري، فردي، آرماني، ثابت محوري، کلي گويي و اطلاق پذيري داشت، در حالي که شرايط جديد از آنها واقع گرايي، جمع گرايي و توجه به جزئيات و نسبتها مطالبه مي کرد. اين مطالبات، آنان را در موقعيت ويژه اي قرار مي د اد که در هيچ يک از دوره هاي سابق بر آن، به دست نيامده بود. گرچه روحانيت، عصر مشروطه را تجربه و حتي به حمايت يا مخالفت با آن نظريه پردازي کرده بود، اما مشارکت نيم بند او در پارلمان، هرگز نتوانسته بود به خواسته هايش در عصر غيبت تحقق عيني بخشد.
روحانيت که در آغاز، پرشور ترين حامي مشروطه به شمار مي آمدند و بارها بر وجوب آن تأکيد داشتند بتدريج بر سر مفاهيم و نحوه شکل گيري آن در مقابل هم ايستادند. با فروکش کردن تب و تاب مشروطه خواهي، بسياري از روحانيون حتي به شنيدن نام مشروطه نيز رغبت نشان نمي دادند و حتي مرحوم نائيني، نسخه هاي به جاي مانده از «تنبيه الامه» را جمع آوري کرد و طباطبايي پي در پي تکرار مي کرد که سرکه ريختيم شراب شد (حائري، عبدالهادي، تشيع و مشروطيت در ايران، ص 167 ) اما آنچه در فرجام اين دلسردي اهميت داشت آن بود که روحانيت تنها گروهي بود که بيشترين آسيبها را متحمل شد. هم به هدف خود در مشروطه يعني تقويت جامعه اسلامي، جلوگيري از نفوذ بيگانگان و رهايي از ظلم و برطرف کردن فقر اقتصادي و در نهايت گسترش دينداري نرسيد و هم با از دست دادن منزلت اجتماعي خود، دوران تحقيرآميزي را تجربه کرد و سرانجام اينکه با به قدرت رسيدن رضا خان وارد دوره اي شد که معمولاً روحانيت از آن به بدي و سياهي ياد مي کرد. (رازي (شريف)، شيخ محمد، آثار الحجة، قم مؤسسه مطبوعاتي دارالکتاب، 1332 ، ص 86. و نيز: الامام الخميني، التعليقه علي الفوائد الرضويه، تهران، عروج، 1357 ، ص 160 - 159. )
شايد اگر رضا خان به سلطنت نمي رسيد و تقدير تاريخي روحانيت چنين رقم نمي خورد کلنجارهاي سابق روحانيت با مفاهيم سياسي و اختلافهاي آنان در باب استبداد و اشتراط به آنها افق جديدي مي بخشيد و گفتگوهاي ناتمام آنان را به فرجامي مي رسانيد، اما ظهور دولت کماليستي رضا خان که کليت روحانيت را نفي مي کرد سبب شد روحانيت در قبال سياست، موضعي منفي بگيرد و به درون ساختار سنتي خود فرو رود و بدين گونه از مشارکت در نظم سياسي جامعه باز ماند. با وجود تغييراتي که در عصر پهلوي دوم در نگاه روحانيت به سياست به وجود آمد و کمتر از گذشته، سياست را به حوزه شرور زندگي حواله مي کرد، روحانيت دوران آرامي را پشت سر گذاشت، همواره از دخالت در سياست دور ماند، نه از قدرتمندان حمايت کرد و نه به ستيز با آنان پرداخت، حتي حضور او در پارلمان که از عصر مشروطه اول به اين سو به صورت يک سنت در آمده بود رو به تحليل رفت.
با اين همه، روحانيت پس از ظهور امام خميني(ره) در عرصه مرجعيت و سياست، توانست پس از چهار دهه سکوت و انزوا، دوباره به سياست باز گردد و خود را با سرنوشت عمومي جامعه پيوند دهد، اما آنچه در اين دوره بر سرنوشت عمومي روحانيت تأثير نهاد گفتگوهاي امام خميني(ره) درباره ولايت سياسي فقيهان در عصر غيبت بود که در سال 48 در نجف اشرف و به دور از سنتي هاي قم برگزار گرديد. در واقع، امام خميني(ره) با نظريه استادش حائري، مبني بر ولايت فقها بر امور حسبيه، مخالفت ورزيد و با چرخش از نظريه مشروطه، به دفاع از ولايت سياسي فقيهان در ساختاري به غير از سلطنت پرداخت. گرچه متن اين گفتگوها، روحانيت را به دخالت در امور و مقدرات کشور تشويق مي کرد، اما جايگاه روحانيون به غير از ولي فقيه که معمولاً روحاني است را مبهم گذاشت تا گذشت زمان، ضرورت چنين جايگاهي را تبيين نمايد.
برخلاف پيش بيني هاي اوليه، انقلاب در ايران به پيروزي رسيد، اسلام ايدئولوژي غالب و روحانيت توانست با تأسيس دولتي مبتني بر آرمانهاي خود، حاکميت خويش را برقرار سازد. کاري که روشنفکران نتوانستند پس از ورود مشروطيت به ايران به انجام رسانند. دولتمداري روحانيت، چنان اهميت يافت که برخي از پژوهشگران عرب آن را آغاز دوره جديدي از تفکر اسلامي دانسته و بر تأثيرهاي مثبت آن بر جريان عمومي انديشه اسلامي صحه نهادند. (زکي ميلاد، تحولات و خط سير انديشه اسلامي معاصر، ترجمه محمد جمعه اميني، نشريه علوم سياسي، شماره 20 ، ص 117 و 118 )
در اين دوره، گذشته از اينکه انديشه اسلامي، مورد پذيرش عموم مردم قرار گرفت، بشدت با واقعيتهاي متغيري پيوند خورد، از حاشيه به متن آمد و از عزلت به سوي حضور و از جمود به سوي حرکت و از ميراث گرايي به سوي نوگرايي حرکت کرد و با برپايي دولتي ديني در ايران در عمل آنچه در آرمان مي گفت به تجربه و آزمون گذاشت.
اين آزمون که هم اينک سه دهه از عمر آن مي گذرد در فرآيندي پر مخاطره صورت گرفت که خود روحانيت در آغاز، چندان به پيامدهاي احتمالي آن آگاه نبود. شايد اين خود، نشان از جسارت و ميزان ريسک پذيري نهفته در نهاد روحانيت شيعي باشد که اين گونه از خويش در مقام آنچه انجام تکليف شرعي مي داند، هزينه مي کند و از مصلحت جويي و يا تحليل سود و زيان بدوي تکاليف صنفي خود، حذر و بدين گونه خود را در معرض نقد و داوري ديگران قرار مي دهد.
ابژه شدن روحانيت در مطالعات ديگران، گرچه از ويژگيهاي قداست آميز اين نهاد مي کاهد، اما اين ضرورت ناخواسته عقلانيت مدرن است که طبعاً روحانيت را در عصر جديد به نقد مي کشاند، چيزي که از آغاز مواجهه روحانيت با مدرنيته و از دوره مشروطيت به اين سو رخ داده است. شايد همين ملاحظات عصر جديد باشد که روحانيت نيز همواره منتقداني در درون خود پرورانده است. با اين همه، نقد روحانيت هرگز به معناي برملا ساختن معايب درون سازماني و نيز تبعات منفي حضور آنان در عرصه قدرت سياسي نيست، بلکه پيامدهاي چنين حضوري مورد نقد و بررسي قرار مي گيرد. گذشته از مخالفان سنتي روحانيت که چنين ايده اي در پيش دارند، اغلب کساني که در اين حوزه، تامل ورزيده اند، به روحانيت به عنوان بزرگترين «سرمايه اجتماعي» جامعه ديني ايران نظر مي کنند که جايگزين قابلي ندارد. از اين رو، تأملات نقادانه آنان نيز بيش از آنکه خصلتي منفي گرايانه داشته باشد، غايتي «آسيب زدايي» دارد.
«روحانيت را نبايد شکست، اگر روحانيت سالم بماند... دين، انقلاب، ايمان مردم، عشق مردم و اتحاد مردم حفظ خواهد شد، اگر اين مايه اصلي را شکستيم، ضايع کرديم، همه چيز از هم خواهد پاشيد.» (بيانات مقام معظم رهبري در ديدار روحانيون و ائمه جمعه کاشان، 1366/9/3 )

* نشانه هاي نص و هويت سياسي روحانيت
اما آنچه همواره در تحليل رابطه روحانيت و سياست بايد مورد توجه قرار گيرد، اين پرسش است که روحانيت، سياسي شدن خويش را از کجا به دست مي آورد ؟ آيا عوامل بيروني او را نسبت به حوزه سياست شارژ مي کند ويا اينکه در اثر قرابتي که با نص اسلامي يعني قرآن و سنت دارد، به چنين ويژگي اي دست مي يابد ؟ نخست بايد بر اين نکته تأکيد کرد آنچه روحانيت را به عنوان روحاني بودن نگه مي دارد جدا نشدن ارتباط آنان با نص است. مراد از نص در اينجا شامل سه گونه متن است: 1 ) نص اول، همان قرآن است که بر پيامبر (ص) نازل شده است. 2 ) نص دوم نيز همان قول و تقرير نبي گرامي (ص) و ائمه اطهار (ع) است که به گسترش و شرح نص اول مي پردازد و در آن ايجاد گشايش مي نمايد. 3 ) نص فرهنگي همان دانش مسلمانان است که نزد فقيهان، متکلمان و حکيمان مسلمان شکل گرفته است. با اين همه، نص فرهنگي مسلمانان، واجد حجيتي بسان حجيت نص اول و دوم نيست. نص اول و دوم معمولاً پيروان خود را از طريق ويژگيهاي ذيل کنترل و هدايت مي کند:
1 ) نخستين ويژگي آن است که آنها خطوط راهنما و هدايتگرند. يعني داراي علائم هشدار دهنده هستند تا نکند حاملان و حاميان نص از چارچوبهاي آن خارج شوند.
2 ) دوم اينکه نص اول و دوم، واجد خصلتي فرا تاريخي و فرا تفسيري اند؛ يعني در هر تفسيري جاي مي گيرند و صحت و سقم تفاسير را با ارجاع به اصول ثابت خود روشن مي کنند.
3 ) و سرانجام اينکه نصوص ديني مي توانند بر اساس عمل تاريخي مسلمانان در زمانهاي مختلف و ديدگاه ها و نيازهاي متفاوت پوشش يابند. ( الخطاب الديني، نصر حامد ابوزيد، ص 63-57)
اما آنچه در اينجا اهميت مي يابد آن است که نص اول داراي حجيتي ذاتي است که هم اعتبار نص دوم را به خود وابسته و هم تفکر و رفتار مسلمانان را بر اساس نشانه هاي متکثر خود هدايت مي کند. با اين حال، نص براي همه مسلمانان، هدايتگر، اما نسبت به حاملان و مفسران خود يعني روحانيت، هدايتگرتر است. در واقع، نص تأثيرهاي عمومي و متفاوتي بر پيروان خود بر حسب دوري و نزديکي آنان به خود، مي گذارد. اين نشان مي دهد رفتار حاملان نص، بيش از آنکه توسط عوامل بيروني شارژ شود، به واسطه جريان خود نص فعال مي گردد. از جمله نشانه هاي نص، آيات متعدد آن درباره امر سياست است. وفور نشانه هاي سياسي در قرآن، هنگامي اهميت مي يابد که با نص ديگري مثل انجيل مقايسه شود.
متني که در آن نشانه هاي دين نسبت به سياست به حداقل مي رسد. اساساً دين در غرب، بويژه پس از شکل گيري اومانيسم و نيز عقلگرايي مکتب قرارداد اجتماعي، به حاشيه يا همان حوزه «لا عقلانيت» راه پيدا کرد و سياست امري عرفي و عقلاني تلقي گرديد. به همين دليل، مسيحيت در مطالعات دين شناسي مدرن، ديني بود که ذاتاً خصلت سياسي نداشت و انسان متدين مسيحي نيز نمي توانست رفتار سياسي اش را بازتابي از آيات انجيل بداند، در واقع او گرايشهاي سياسي اش را از بيرون اخذ مي کرد و سپس آنها را در متون ديني مورد بازخواني قرار مي داد. (مصاحبه با دکتر داود فيرحي، فروردين ماه 1384)
اين در حالي است که تعداد بي شماري از آيات مکي و مدني و نيز روايات بسياري از نص دوم، درباره امور اجتماعي و سياست است و نشانه هاي خود در اين حوزه را از بيرون شارژ نمي کند، هر چند ممکن است اين نص، شکلي از دولت اسلامي را بيان نکند، اما واجد معاني سياسي متعددي است که پيامدهاي آن فراتر از دولت مي رود. به همين دليل، نص اسلامي، نشانه هاي زيادي دارد که توليد معناي سياسي مي کند و تاکنون نيز کسي از مسلمانان، وجود چنين نشانه هايي را انکار نکرده است.
حتي افرادي مثل علي عبدالرزاق، عبدالرحمن کواکبي و مهدي حائري که بر جدايي دين از دولت تأکيد مي ورزند و کسي مثل ميرزاي نائيني نيز که مي کوشد بخشي از دولت يعني امور نوعيه را از اقتدار علما خارج کند منکر وجود چنين نشانه هايي در نص نيستند. به همين دليل نص رفتار اجتماعي و سياسي مسلمانان را تحت تأثير قرار داده و آن را بازتابي از ماهيت خود گردانيده و طبيعي است که هر کس به نص اسلامي نزديک تر باشد واکنشهاي بيشتري از خود نشان مي دهد.
البته اين بدين معنا نيست که روحانيت واکنشهاي يکساني نسبت به سياست دارد، بلکه بدين مفهوم است که روحانيت نمي تواند نهادي در حاشيه باشد. روحانيت يا در قدرت است و يا ضد قدرت. از اين رو، به لحاظ نظري، پذيرش توصيه هايي براي حذف روحانيت از قدرت بي مفهوم است و اگر چنين شود روحانيت پس از آن، روحانيت نيست و معناي وجودي اش را از دست مي دهد. اگر امروز به اين توصيه ها عمل شود و عملاًً روحانيت از قدرت فاصله گيرد، فردا همان نشانه هاي سياسي نص، دوباره او را به شکل اپوزيسيون به عرصه سياست باز مي گرداند. به همين دليل، روحانيت به تبع نص، وجودي سياسي دارد و تحت تأثير شرايط مختلف جامعه به اشکال متعددي در سياست رفت و آمد مي کند. اين نشانه ها که در تعبير ديگران به داعيه هاي سياسي و اجتماعي اسلام، (حسين بشيريه، جامعه شناسي سياسي، نقش نيروهاي اجتماعي در زندگي سياسي، ص122)تحليل مي شود بخشي از آن عواملي است وجود روحانيت را مي سازد و در اشکال متنوعي او را به عرصه اجتماع و سياست پيوند مي زند.
اما آنچه بر ابعاد هستي شناسي روحانيت مي افزايد وجود تفسيرهاي اجتهادي روحانيت از همين جريانهاي سياسي نص است که به حضور و غيبت او در عرصه قدرت شکل ويژه مي بخشد. در واقع روحانيت به دليل تکثر ذاتي و معتبري که در مقام تفسير دين دارد هيچ گاه به فهم مشترکي از سياست و دولت ديني نمي رسد و همواره در چارچوب متفاوتي مثل تقيه ورزيدن، مخالفت کردن با قدرت حاکم، و در نهايت مشارکت در قدرت با حوزه سياست تعامل مي ورزد.
به همين دليل روحانيت نه مي تواند همانند يک حزب سياسي، به طور يکپارچه در قدرت مشارکت جويد و نه هنگام حضور، توان ديکتاتوري دارد. انسجامي که در فعاليت احزاب سياسي ديده مي شود و حزب نيز از راهبرد واحدي پيروي مي کند، معمولاً در نهاد روحانيت، ميل به آنومي دارد، چون بر اساس اين باور اصولي که «للمصيب اجران و للمخطأ اجر واحد» هر فقيه و مجتهدي، مختار متعقل بالفعل است و مي تواند به هر فهمي از اين نشانه ها دست يابد، هر چند حکم ظاهري او مطابق با حکم واقعي نباشد. پيامد مهم تفاوت فهم توأم با حجيت، آن است که روحانيت هيچ گاه نمي تواند در قواره يک حزب سياسي، تبلور يابد و همانند برخي از کشورها، نظامي تک حزبي بنا کند.
بي درنگ پس از آنکه روحانيت، دولتي بنا کند اولين و مقتدرترين مخالفانش را در درون نهاد خود مي يابد. به همين دليل، مخالفان و يا منتقدان اوليه حکومت اسلامي، پيش از آنکه در اصناف و يا طبقات و گروه هاي ديگري مثل روشنفکري شکل بگيرد، در درون خود روحانيت ظهور مي کند و دولت ديني نيز به دليل همان حجيت و اعتبار گفته شده، قدرت چنداني بر ظفر يافتن بر مخالفان حوزوي خود ندارد و از اين رو آراي آنان را به عنوان نظريات رقيب، به رسميت مي شناسد و مانع مشارکت آنها در سياست ورزي نمي شود.
آنچه بر زيبا شناختي هاي نص اسلامي، مي افزايد آن است که اين نص، براي قرائتهاي مختلف از سياست و حکومت ديني، نشانه دارد و به گونه اي به همه آنها، اعتبار مي بخشد. با اين همه، امواجي که نص به عنوان نشانه هاي سياسي پرتاب مي کند جهت يافته و شکل يافته نيستند و اين مجتهد است که به آنها جهت مي دهد. اين بدان معناست که قرآن و سنت، هم براي کساني که عقيده اي به برپايي دولت اسلامي در تحولات پيش از ظهور حضرت حجت (ع) ندارند و هم براي قرائتهاي مختلفي که از حکومت ديني ارائه مي شود، غير صامت و داراي نشانه است. به عنوان مثال، نص دو نشانه مهم، يعني «اطيعوا... و اطيعوالرسول و اولي الامر منکم» و نيز «وَشَاوِرًهُمً فِي الًأَمًرِ فَغِذَا عَزَمًتَ فَتَوَکَلً عَلَي اللَهِ» دارد که همواره در حوزه سياست در حال سخن گفتن اند و کسي نيز آنها را دو جور قرائت ويا تلاوت نمي کند.
آنچه در اينجا پاي اجتهاد را باز مي کند، تقدم و يا تأخر اين نشانه ها در توالي احکام است. اينجاست که ظن اعتباري مجتهد و نيز پيش فهمهاي او در تعيين مراد دخالت مي کند. او ممکن است متأثر از شرايط تاريخي، آيه اطاعت را مقدم و بدين گونه آيه شوري را به حاشيه ببرد و در شرايط تاريخي ديگر، اطاعت را تابعي از مشورت نمايد. اين نشان مي دهد که نص همواره و در هر شرايطي با ما سخن مي گويد، اولوالامر و شوري را براي ما تعريف مي کند و براي آن خطوط قرمزي همانند تبعيت از شريعت، ترسيم مي نمايد. به همين دليل، نشانه هاي نص، خصلتي لابشرط دارند؛ يعني نه دموکراتيک اند و نه ضد دموکراتيک، خصايص آنتي دموکراتيک يا دموکراتيک آن، بر اثر حوادث خارج از نص، تقويت شده است. حوادثي که خود را بر نص تحميل نمي کند و تواني بر «صامت» کردن آن نيز ندارد.
«در تفکر اسلامي، کسي نمي تواند بدون مراجعه به نص سخن بگويد، چون مکانيسم اجتهاد جلوي او را مي گيرد. روي آوردن به قدرت و يا دوري جستن از آن، نيازمند تبييني جديد از نص است. از اين رو، جدا شدن روحانيت از سياست ناشدني است. عمل و تجربه تاريخي به ما مي گويد استدلالهاي ما براي دور کردن روحانيت از قدرت به اتمام رسيده است، زيرا که نص نه به ما اجازه مي دهد از سياست جدا شويم و نه هم چنان شفاف است که يک مسير را انتخاب کنيم.» (همان)
با شکسته شدن دولت سنتي در ايران پس از مشروطه، روحانيت نيز عملاً دچار مشکل شد. برخي از آنان براي حفظ اساس خود، لازم ديدند از دولت مدرن فاصله گيرند و پاره اي ديگر کوشيدند براي آنچه آن را حفاظت از دين و کيان جامعه اسلامي مي دانستند، آن را تصاحب کنند. با اين همه، به قدرت رسيدن گروه اخير، گرچه ممکن است بر ساير روايتها، سلطه جويد اما تداوم اجتهاد در فضاي نص، مانع انسجام يافتن آن در ساخت قدرت مي شود و طبعاً جامعه را به دليل روابط اجتهاد و تقليد، با خود متکثر و عملاً به کليت جامعه اسلامي، تنوعات و تخالف هاي معتبر مي بخشد.

*روحانيت و دموکراسي
اما آنچه در حوزه سياست فراروي روحانيت قرار مي گيرد، ترابط روحانيت با مساله دموکراسي واستبداد است که معمولاً در عرصه جامعه مدني مورد توجه همگان است .بدون ترديد، پيش از همه، خود روحانيت از اين آفت سخن گفته است. ميرزاي نائيني (متوفاي 1315 ش) نخستين کسي بود که در ميان عالمان شيعي از استبداد ديني سخن گفت. البته مراد او از استبداد ديني اين نبود که دين و حکومت ديني با استبداد ملازمه دارد، سخني که در مغرب زمين و نزد برخي از روشنفکران ايراني مقبوليت داشته و دارد _ بلکه او معتقد بود اگر استبداد جامه ديانت بپوشد فاجعه اي پديد مي آيد که علاج ناپذير به نظر مي رسد.
روشن است که اين سخن او از يک سو در برابر محمد علي شاه بود که خود را ظل ا... مي دانست و معتقد بود سلطنت موهبتي است الهي و خود را سلطان اسلام و اسلام پناه مي دانست و حتي تا آنجا خود را ديندار جلوه مي داد که براي بمباران مجلس و محو مشروطيت و قتل و کشتار علما و حاميان مشروطه خواه با قرآن استخاره مي کرد و چون استخاره خوب آمد، اقدام نمود. از سوي ديگر، در مقابل کساني سخن مي گفت که استبداد را بر مشروطه ترجيح مي دادند و مي کوشيدند با مباني فقهي و ديني سرکوب مشروطيت را شرعي جلوه دهند. (دين و حکومت، مجموعه سخنراني هاي سمينار دين و حکومت در انجمن اسلامي مهندسين، ص 55 و 56) استدلال نائيني اين بود که اولاً استبداد در هر شکلي باشد شرک است و ثانياً وقتي استبداد با دين و عقايد مذهبي مردم مي آميزد، خود را موجه و بحق جلوه مي دهد. مردم نيز در تشخيص حق و باطل به اشتباه مي افتند و به سادگي خواست و عمل خودکامگان را عين دين و خواست خداوند، تلقي مي کنند. بديهي است در اين صورت، استبداد دوام پيدا مي کند و انگيزه مخالفت عليه استبداد تضعيف شده يا نابود مي شود.
به همين دليل، نائيني معتقد بود در جوامع مذهبي، حل استبداد سياسي به حل استبداد ديني بستگي دارد. (آية ا... المحقق النائيني، تنبيه الامه و تنزيه المله، ص 208) ناييني در اين باب که استبداد مظهر شرک عملي و کفر عيني است و مستبد ادعاي فرعوني «انا ربکم الاعلي» دارد و اين سخن به گفته شهيد مطهري براي اولين بار از زبان يک عالم ديني شنيده مي شد، سخني بسيار با اهميت است و همواره ما را نسبت به باز توليد آن در هر عصري حساس مي کند؛ اما هرگز از چرايي مقاومت يا همراهي روحانيت شيعي با دموکراسي و يا خودکامگي پرده برنمي آورد. از اين رو، ضرورت دارد پرسيده شود:
1_ فهم و برداشت روحانيت از دموکراتيک بودن قدرت، دموکراسي و يا مردم سالاري چيست؟ روحانيت چگونه آن را مي فهمد و در نسبت با آموزه هاي ديني ارزيابي مي کند؟
2_ واکنش روحانيت به فرايند دموکراتيک کردن قدرت در ايران را چگونه مي توان ارزيابي کرد؟ آيا روحانيت به يکسان در قبال آن مقاومت مي ورزد و يا اينکه طيف هايي از همکاري تا مقاومت در درون خود دارد؟
3_ آيا تمامي شاخصها و مؤلفه هاي دموکراسي با ميزاني از همکاري و مقاومت روبرو بوده اند و يا اينکه شاخصهاي مختلف از تفاوت برخوردارند؟
4_ سازگاري و ناسازگاري ماهيت نهادي روحانيت (اعم از کارکرد و ساختار آن) با دموکراسي چيست؟ آيا ميل به خودکامگي دارد يا ميل به دموکراسي؟
5_ و سرانجام اينکه توفيق جريان دموکراسي خواهي در ايران بدون حضور و مشارکت روحانيت در عرصه قدرت امکان پذير است؟
توجه به پرسش اخير تاکنون مشاجره هاي فراواني در بين موافقان و مخالفان حضور و مداخله روحانيت در سياست و جنبش دموکراسي خواهي برانگيخته است. موافقان، با استناد به بافت مذهبي جامعه ايران ونيز ساختار متکثر دروني روحانيت که همواره هويتي حزبي به خود نمي گيرد، توفيق جريان دموکراسي خواهي در ايران را در گرو همراهي روحانيت با آن مي دانند (سيد علي مير موسوي، روحانيت و مردم سالاري) و حتي بي حضوري او را منشأ و زمينه ظهور جريانهاي خودکامه و يا بنياد گرا تلقي مي کنند. (سيد مصطفي تاج زاده، انقلاب مشروطه و روحانيت)
بدون ترديد، همچنانکه قبلاً گفته شد، باز بودن باب اجتهاد و خطا پذيري آن، که از ويژگيهاي ديگر اجتهاد شيعي است، جنبه اقتدار گريز دارد و همواره امکان تکثر در برداشت و تفسير دين و مخالفت با برداشتهاي رايج را فراهم مي سازد. افزون بر اين، گزينش و انتخاب مرجع تقليد توسط مردم صورت مي گيرد و مي توان گفت تا حدي روندي مردم سالارانه دارد. بنابراين، ساختار قدرت در روحانيت شيعي وجهي اقتدار گريز است. (مير موسوي، همان، ص 13) واين ويژگي همواره امکان تکثر و گريز از انحصار را فراهم ساخته و مانع سلطه و تداوم يک برداشت شده است. اين ويژگي به نوبه خود مانع تصلب نظام روحانيت شده و زمينه را براي پويايي و هماهنگي آن با تحولات و مقتضيات زماني و مکاني را فراهم ساخته است.
مروري بر نظريه هاي مختلف در باب حاکميت در فقه سياسي شيعه (بنگريد به: محسن کديور، نظريه هاي دولت در فقه سياسي شيعه، 1376) نشان مي دهد تکثر موجود در سازمان روحانيت، همواره در برابر شمول گرايي و انحصار گرايي ديني مقاومت مي ورزد. علاوه بر اين، روحانيت به عنوان يک نهاد مدني قد رتمند در ايران، بر پايه يکي از نيازهاي اجتماعي يعني دين، شکل گرفته و دموکراسي نيز بايد با تأکيدي که بر برابري سياسي دارد، به آن فرصت حضور و رقابت برابر ببخشد.
با اين همه مدنيت اين نهاد در گرو سياسي نشدن و حفظ استقلال آن از دولت و از سوي ديگر حفظ اعتبار و کارآمدي آن در جامعه است. استقلال روحانيت از دولت نه به معناي بيگانگي و قطع رابطه، بلکه به معناي فارغ بودن از آمريت و دخالت دولت است. سياسي شدن اين نهاد به معناي آنست که اين نهاد همچون ديگر نهادهاي سياسي مانند قوه مجريه، از اقتدار سياسي برخوردار و قدرت تصميم گيري داشته باشد، در حالي که نهادهاي مدني فاقد چنين ابزاري هستند و تنها از ساز و کارهاي ديگري براي مشارکت بهره مي برند.
روحانيت علاوه بر تنوعي که در برداشت از دين دارد، اعضاي خود را داوطلبانه مي پذيرد و دولت در ساماندهي آن هيچ نقشي ندارد. حتي در تعيين مرجع تقليد، قدرت سياسي نمي تواند مداخله يا اعمال نفوذ کند. بر اين اساس هر گونه وضعيتي که به ويژگي هاي فوق آسيب برساند، به عنوان آفت مدنيت اين نهاد و عامل ناسازگار کردن آن با مردم سالاري قابل طرح است.
بدين ترتيب مي توان گفت، روحانيت به دليل برخي از ويژگيهايش مثل استقلال نسبي از دولت و اتکاء آن به حمايت داوطلبانه مردم از يکسو و نيز اعتقاد به خطا پذيري و انفتاح باب اجتهاد از سوي ديگر، مي تواند روند دموکراسي در ايران را تقويت نمايد و از خود کامگي فاصله گيرد. اين ويژگيها، ساختار روحانيت را منعطف و در عين حال فارغ از آمريت دولت مي سازد و بدين گونه شرايط سازگاري با دگرگوني هاي اجتماعي فراهم مي آورد. (سيد علي مير موسوي، اسلام، سنت و دولت مدرن، ص 120 _ 119) در عين حال، برخي ديگر از ويژگي هاي درون نهادي روحانيت، ممکن است به او خصلتي پدر سالارانه بخشد و به هنگام تصاحب قدرت، او را به وضعيتي غير دموکراتيک، متمايل سازد.
تمام آنچه گفته شد، نشان مي دهد که همکاري و مقاومت روحانيت با دموکراسي و دوري و يا نزديکي آن به خود کامگي، تحت تأثير ويژگي هايي است که در درون نهاد روحانيت وجود دارد. از اين رو، جهت گيري کلي نسبت به مساله دموکراسي و يا استبداد در بين روحانيت وجود ندارد، هم به لحاظ برداشت و هم از نظر ياري و مقاومت، واکنش هاي متنوعي از سوي روحانيت مشاهده مي شود. همين تنوعات کافي است تا روحانيت از يکدست بودن خارج و به هنگام قدرت رسيدن، نتواند دولتي تو تاليتر تشکيل دهد. روحانيت به محض اينکه بر مسند قدرت تکيه زند، نخستين مخالفينش در درون حوزه هاي علميه شکل مي گيرد، مخالفيني که روايتي ديگر از نظريه سياسي اسلام دارند و به علت ابتناء چنين تفاسيري بر مکانيسم اجتهاد، واجد نوعي حجيت و اعتبار برابر با روايت برترند. اما آنچه از منظر اين پژوهش، روحانيت درون حاکميت را تهديد مي کند، همان ناروا داري با روحانيون و روشنفکران فارغ از حکومت است که ممکن است ظرفيت تحمل پذيري گروه حاکم را کاهش دهد . با اين همه، همواره بايد پرسيد که آيا خروج روحانيت از حکومت، به نفع فرآيند دموکراسي در ايران است يا به ضرر آن؟ برخي با توجه به امتيازات ويژه اي که روحانيون در قانون اساسي داشته و نهادهايي که بر حفظ اين امتيازات در اختيار دارند، حضور آنان را يکي از عوامل به بن بست رسيدن فرآيند دموکراسي در ايران تفسير مي کنند. اين در حالي است که در مقابل گروهي ديگر معتقدند:
1_ کناره گيري روحانيون از قدرت، محتواي ديني نظام سياسي را تضعيف مي کند.
2_ نظارت و نه دخالت روحانيون بر قدرت، متناسب با دولتهاي بسيط در ايران پيش از سرمايه داري است. امروزه دولتهاي مدرن پيچيده تر شده و نظارت خارج از حاکميت، نمي تواند نسبت به انحراف نظام سياسي از آموزه هاي اسلامي، اطمينان بخش باشد.
3_ خروج روحانيت از حاکميت، به مفهوم حذف قدرتمند ترين نهاد مدني و سياسي در ايران است که ممکن است در سايه چنين خروجي، نيروهاي مذهبي و راديکال تري جايگزين آن شود.
4_ با اين همه، رفت و شد روحانيت به قدرت، نيازمند فرآيندي دموکراتيک است تا او نيز بتواند به عنوان شهروندي فعال و با بهره مندي از حقوق سياسي و اجتماعي خود به طور داوطلبانه و آزادانه، در حاکميت مشارکت جويد. در واقع، پيشنهاد خروج روحانيت به معناي ناديده گرفتن برابري شهروندان در جريان زندگي سياسي است که خود منافات اساسي با اصول و مباني دموکراسي دارد.
از اين رو، به نظر مي رسد اقبال و ادبار روحانيت به عرصه سياست در تقويت يا تضعيف روند دموکراسي در ايران نقش مهمي دارد و بي تفاوتي او به عرصه قدرت، دموکراسي را آسيب پذيرتر مي نمايد. با اين همه، پاسداري از سرشت مدني اين نهاد نه در سايه انزواي او از قدرت بلکه در سايه مشارکت فعالش در جريان زندگي سياسي ميسر است.

  


ديوار نوشته ها در خلال شکل گيري انقلاب اسلامي در گفتگوي قدس با
دکتر محسنيان راد ؛ ديوارهايي که آرزوهايي را روي خود نوشتند



اشاره:
ديوار نوشته ها گاه در مقطعي از تاريخ جوامع سرنوشت ساز و پر مخاطب مي شوند. آنها خود به رسانه اي تبديل مي شوند تا شور و شعورسياسي برخاسته از نيازهاي مردم را به گوش يکديگر برسانند. کارکرد ديوارنوشته ها در پيروزي انقلاب اسلامي در کناررسانه هاي سنتي ديگر چون مساجد، اعلاميه ها، نوارهاي کاست و... اهميتي بسزا دارد. اما به راستي، چرا با وجود رسانه هاي ارتباط جمعي ديوارنوشته ها اهميت بسزايي را در مبارزات مردمي ايفا مي کنند و همچنان به حيات خود ادامه مي دهند؟ شايد بتوان پاسخ اين دو را با استفاده از مقدمه تحقيق دکتر محسنيان راد و گروه پژوهشي ايشان در اين خصوص يافت: «از تابستان 7531، ديوار نوشته هاي شهرها و حتي روستاهاي ايران نقش وسايل ارتباط جمعي سنتي را ايفاکرد و هزاران شعار با قلم مو، رنگ اسپري، ماژيک، زغال، گچ، مداد و خودکار و حتي خون بر ديوارها نقش بست، زيرا مردم به وسايل ارتباط جمعي جديد، براي قصد و نيت خود دسترسي نداشتند.» اين جمله البته به 03سال گذشته متعلق است، اما مي توان با تغييراتي در آن، به پاسخ خود رسيد. «ديوارنويس ها به وسايل ارتباط جمعي مدرن براي بيان قصد و نيت خود، دسترسي ندارند.» با اين تفاوت که اگر ديوار نوشته هاي آن روزگار کارکرد و ماهيت سياسي داشتند، ديوار نوشته هاي روزگار ما بيشتر کار کرد تبليغاتي و گاه ماهيت شخصي و خصوصي دارند.
نخستين بررسي و پژوهش جدي درخصوص ديوار نوشته ها، در نيمه دوم سال 7531 توسط گروهي از دانشجويان دانشکده علوم ارتباطات اجتماعي، به سرپرستي دکتر مهدي محسنيان راد انجام شد و تيم تحت سرپرستي ايشان از اوايل آذرسال 7531 تا اواسط بهمن همين سال، ديوارنوشته هاي 04 کيلومتر از خيابانهاي اصلي تهران را بررسي کردند. نتيجه کار مطالعاتي اين گروه شگفت آور بود. آنها توانسته بودند مشخصات کامل 7701 ديوار نوشته را ثبت و استخراج و تحليل کنند. به دليل اهميت اين پژوهش و اينکه هنوز متن کامل اين تحقيق منتشر نشده و در عوض بارها خلاصه آن اين سو آن سو انتشار يافته، با دکتر محسنيان را گفتگويي را انجام داديم که تقديم حضور خوانندگان مي شود :

* آقاي دکتر، فلسفه وجودي ديوارنوشته ها چه مي تواند باشد و چه تفاوتي ميان ديوارنوشته هاي سياسي- مسلکي با تابلوهاي تبليغاتي بازرگاني وجود دارد؟
** از ديربازتاکنون، همواره انسان در تلاش بوده تا پيام خود را به تعداد بيشتري از مخاطبان منتقل کند. منبر درمسجد و يا ميزخطابه در کليسا، با گنبدهاي مرتفعي که قادربه افزايش صدا بوده، ابزارهايي است تا افراد بتوانند پيام خود را به تعداد بيشتري از مخاطبان برسانند. درشرايط امروز و در مقطع انقلاب اسلامي نيز ديوارنوشته ها با همين قصد و نيت شکل مي گيرند.
اما ديوارنويسي هاي دوران انقلاب با تابلوهاي تبليغاتي که امروز از آنها با عنوان ديوارنوشته ياد مي شود و در تمامي دنيا مورد استفاده قرار مي گيرد، تفاوتهاي ظريفي دارد. در دوره اي، گروه هايي به ديوارنوشته ها به عنوان ابزاري براي اعلام مخالفت نگاه مي کنند، چون به دليل خطرهايي که اين مخالفت دارد، تمايل چنداني به شناخته شدن ندارند. امروزه نيز گروه هايي در تمامي کشورها وجود دارند که به اين وسيله شعارهايي را عليه حکومت خود منعکس مي کنند. مثال روشن در اين خصوص، گروه هاي نئونازي در آلمان است که از ديوار براي رساندن پيام خود به صورت ناشناس استفاده مي کنند. حتي گفته مي شود تا سده نخست دوره مسيحيت، يعني هنگامي که هنوز در رم باستان، مسيحيت به رسميت شناخته نشده بود، مسيحيان براي ابراز وجود خود، بر روي سطوح درختان با چاقو کنده کاري مي کردند و علامت مخصوص خود را که در آن هنگام شبيه ماهي بوده است، در تاريکي شب حک مي نمودند تا آنکه در روز ديده شود. با اين توضيح، ميان ديوارنوشته هاي حاوي پيامهاي سياسي - مسلکي گروه هاي در حال تخاصم، با تابلوهايي که امروزه حاوي آگهي هاي بازرگاني است، تفاوت زياد وجود دارد.
* نقشي که ديوارنوشته ها در پيروزي انقلاب اسلامي ايفا نمودند، چرا تا اين حد اهميت پيدا مي کنند؟
** ببينيد من تصور مي کنم نبايد هيچ گاه به پديده هاي اجتماعي به اين شکل نگريست و رابطه اي علت و معلولي ميان ديوارنوشته ها و وقوع انقلاب ايجاد کرد؛ بلکه بيش از آن بايد از منظر کارکردي به اين موضوع نگريست. از نظر زماني، انقلاب اسلامي در ميان انقلابهايي که در جهان به وقوع پيوسته در آخر صف قرار دارد و جديدتر است و در نتيجه انقلابيون به فناوريهاي بيشتري دسترسي داشته اند. قوطي هاي رنگ اسپري، نوعي فناوري است که در نوع خود در اين مقطع کارکرد بسيار زيادي در انقلاب اسلامي داشته است، زيرا نيازي به قلم مو و ابزار تکميلي ديگر نبود. شما مي توانستيد تمامي رنگ موجود در آن را بدون آنکه آثاري از رنگ بر روي دستان شما نقش ببندد، مصرف کنيد. با اين ابزار، مي توانستيد با سرعت بيشتري شعارهاي بزرگتري را بر روي ديوار بنويسيد. به راحتي نيز مي شد از شر آن خلاص شد و رد پايي از خود نگذاشت. بنابراين، قوطي رنگ اسپري امکاني را فراهم مي آورد که در انقلابهاي قديمي تر مثل انقلاب کبير فرانسه وجود نداشت.
* آقاي دکتر، اولين کار پژوهشي در خصوص ديوارنوشته ها را شما در بحبوحه انقلاب اسلامي انجام داديد. چطور شد در آن موقع به عنوان يک استاد بسيار جوان علوم ارتباطات، کنجکاو اين موضوع شديد؟
** نوروز سال 6531، يک سال مانده به شکل گيري انقلاب اسلامي، بعيد مي نمود کسي که درحوزه علوم اجتماعي در دانشگاه هاي ايران تدريس مي کند، تصور کند يازده ماه بعد، انقلاب عظيمي در اين کشور پيروز خواهد شد. تصور مي کنم ديوار نوشته ها از فاجعه سينما رکس آبادان آغاز شد. آن فاجعه مردم را خيلي به هيجان آورد و افکار عمومي را تحريک نمود.
* کار پژوهشي شما چگونه آغاز شد؟
** من در آن زمان سرپرست مرکز تحقيقات دانشکده علوم ارتباطات اجتماعي بودم؛ مرکز پژوهشي کوچکي که کارهاي خوبي را در دو سه سال قبل از پيروزي انقلاب و تا تعطيلي دانشگاه ها ارائه داد. همزمان که در اين دانشکده و يکي ديگر از دانشکده هاي دانشگاه تهران تدريس مي کردم، اعتصابها و تعطيلي دانشگاه ها نيز شکل گرفته بود و از آنجا که تحصيلات دوره کارشناسي ام را در رشته مطبوعات، راديو و تلويزيون و فوق ليسانس را در رشته تحقيق در ارتباطات جمعي گذرانده بودم، آنچه روي ديوارها مي ديدم، از نگاه تخصصي توجهم را جلب کرده بود. در واقع، بديهي بود که تحولات رسانه اي و ارتباطي که در شهر رخ مي داد، برايم جالب توجه باشد. آن زمان احساس کردم آنچه بر روي ديوارها منعکس مي شود، به سوي رقابت با رسانه ها پيش مي رود، به گونه اي که اخبار، طرحها، تصويرها و حتي تفسيرها يعني عناصر تشکيل دهنده يک رسانه را به صورت ابتدايي مي توانستيد بر روي ديوارها ببينيد. مثلاً در ديوار نوشته اي آمده بود: «راديو، تلويزيون و مطبوعات بايد تريبون آزاد براي همه گروه ها، دسته ها، احزاب و سازمانها باشند، نه در انحصار جامعه اي بخصوص.» که مقصود نويسنده، جماعتي بخصوص بوده است. يا در نوشته ديگري گفته شده بود: «قانون اراده توده هاست» حتي در اين ديوار نوشته ها مي شد طنز ديد: «قولو مرگ بر شاه، تفلحوا» «شاه در کيش است و به زودي مات مي شود» در اين زمان بود که با يکي - دو نفر از دانشجويانم تماس گرفتم و از آنها خواستم به جاي آنکه در منزل بنشينند، يا در راهپيمايي ها شرکت کنند، بيايند به من کمک کنند تا اين پديده را ثبت کنيم. چند دانشجو که اکنون سي سال است ديگر آنها را نديده ام و بايد تشکرکنم که به کمکم آمدند، به من پيوستند. خانمها مهراندخت محمدپور، مليحه معنوي اصفهاني و آقايان کورش ميرفخرايي، رضا شهاب، مهرداد آگاه و کاظم بيارجمندي، دانشجوياني بودند که به من کمک کردند. روزهاي اول همراهشان بودم، ولي بتدريج کار را تقسيم کرديم و هرکس مسير خودش را طي مي کرد. ما مسيري را از روي نقشه شهر تهران براي خود تعيين کرديم که حدود چهل کيلومتر بود و از نظر طول 02 درصد خيابانهاي اصلي تهران را شامل مي شد.
* اين کار چند روز طول کشيد ؟
** 07 روز. البته، هرروز انجام نمي شد؛ اما از روزي که کار را آغاز کرديم تا پايان هفتاد روز طول کشيد و اکثر خيابانهاي اصلي تهران بررسي شد. کاري که اين دانشجويان انجام مي دادند، آن بود که متن ديوارنوشته ها را بر روي کاغذ ثبت مي کردند. سپس در مقابلش رنگ شعار را مي نوشتند، ابزار نگارش را حدس مي زدند. اينکه آيا با اسپري، شابلون آهني، شابلون مقوايي يا تخته اي، قلم مو، ماژيک و... نوشته شده است، تعيين مي گرديد. علاوه بر آن، اندازه شعار نيز متر و همراه با نام خياباني که شعار در آن ديده شده بود، ثبت مي شد.
* و در نهايت چه تعداد شعار را بررسي کرديد و به چه نتايجي رسيديد؟
** در مجموع 7701 شعار ثبت شد که طول مجموع آنها 7962 متر بود، تقريباً با ميانگين 5/2 متر که اندازه خوبي براي ديدن آن از سوي عابران پياده و مسافران اتومبيل ها بوده است. البته، کوچکترين شعارها حدود 03 سانتيمتر بود و بلندترين شعاري که ثبت شد، حدود 03 متر طول داشت. يا مشخص شد که شعارهاي با مضمون اسلام و حکومت اسلامي با ميانگين 82/4 متر، بيش از ميانگين ساير مضامين بوده است. شما در ديوار نوشته ها گاهي شعارهاي متفاوت را هم مي توانستيد ببينيد؛مثلاً در خيابان شوش، شعار 01 متري ثبت شد با اين مضمون: زنده باد ارتش ايران، جاويد باد شاه ايران، شايد بخش زيادي از اين گونه شعارها را نظاميان و يا وابستگاني مي نوشتند که پس از پيروزي انقلاب کشور را ترک کردند امادر مجموع، حدود 48 درصد کل شعارها، تجلي آرزوها و همان داستان ديرينه اهورامزدا و اهريمن، فرشته و شيطان و خوب و بد بود. اگر شاه بد بود، امام خوب. اگر بختيار بد، بازرگان خوب، اگر آمريکا و شوروي بد، فلسطين و اريتره خوب، اگر نيروي زميني بد، نيروي هوايي خوب و. .
پس از پيروزي انقلاب اسلامي، وقتي دانشگاه ها باز شد، نتايج ثبت شده بر روي کاغذها را از منزل به دانشکده بردم. بررسي دقيق حاصل کار به رايانه نياز داشت که هنوز به آن دسترسي نداشتيم، حمايتهاي رئيس وقت دانشکده، جناب آقاي دکتر کاظم معتمد نژاد، بسيار مؤثر بود. بنابراين، کار را به صورت دستي با همکاري آقاي هوشنگ عباس زاده که بعدها عضو هيأت علمي همان دانشکده شدند و خانمها شهلا اردلان، شهلا خردمند، نابغه واعظ پور، ميترا فلکي آور و ژيلا کشاورز رهبر شروع کرديم و نتايج آن به صورت گزارشي حدود 09 صفحه، در شمارگاني بسيار محدود و به صورت پلي کپي با عنوان گزارش «تحقيقات ارتباطات اجتماعي» منتشر شد. بعدها و پس از جنگ تحميلي، اين گزارش به صورت مقاله محدودتري در مجله رسانه به چاپ رسيد و همان نيز بارها اين سو آن سو تجديد چاپ شد، اما هنوز متن کامل اين 09 صفحه منتشر نشده است.
* ديوارنويسي ها هنوز هم همان کارکرد سابق خود را دارند؟
** به هيچ وجه، الان ازديوارنوشته ها به دو منظور استفاده مي شود؛ نخست براي تبليغات بازرگاني که برخي بسيار پر هزينه است مانند تابلوهاي بزرگ تبليغاتي در بزرگراه ها، گاهي نيز با هزينه اي کمتر، در داخل قابهايي که توسط شهرداري تهيه شده است جاي مي گيرد. خيلي وقتها بدون هزينه و با تجاوز به حقوق مردم انجام مي شود؛ مانند برچسبهايي که روي در منازل مي چسبانند. ديگر ديوارنوشته ها فضاي باز اوايل انقلاب را ندارد. 02 فروردين سال 85 يعني سه ماه پس از پيروزي انقلاب، ديگر هيچ يک از آن ديوارنوشته ها بر روي ديوارها نبود. مرحوم طالقاني در مراسم نمازجمعه، از مردم خواست شهر را تميز کنند. مردم نيز ديوارنوشته ها را پاک کردند و شايد اگر اين کار تحقيقي انجام نمي شد، چيزي باقي نمي ماند. به هرحال، ديوارنوشته هاي آن دوره مجموعه بسيار جالبي است که به دليل کمبود وقت، امکان پرداختن به تمامي آنها وجود ندارد.

  


محسن کاظمي: تاريخ نگاري انقلاب از غربت گذشته اش فاصله گرفته است



اشاره :
20 سال پيش در شرايطي که چند ماه از پايان جنگ مي گذشت و جامعه ايران در حال ورود به مقطع جديدي از حيات خود بود، امام



خميني(ره) در پيامي به مرکز" اسناد انقلاب اسلامي" نسبت به تحريف تاريخ انقلاب هشدار دادند و از غلبه نگاه نخبگاني به يکي از مردمي ترين انقلابهاي تاريخ ابراز نگراني کردند. ايشان معتقد بود انقلاب اسلامي را توده ها بايد روايت کنند تا از گزند آفتهاي تاريخ نگاريهاي متعارف ديگر انقلابها در امان بماند. پس از پيروزي انقلاب، نويسندگان فراواني تلاش کردند در جايگاه مورخ، به ارزيابي تحولات ايران بپردازند. فراماسونها، ليبرالها، سلطنت طلبان، کمونيستها، ملي گرايان و ... از جمله کساني بودند که درباره انقلاب اسلامي قلم زدند و آثار خود را انتشار دادند.در اين ميان، دسته جديدي از تاريخ نگاران، همزاد با نهضت امام خميني شکل گرفتند و پرونده رخدادهاي انقلاب را به دور از حب و بغض هاي سياسي، همان گونه که به وقوع پيوستند به رشته تحرير درآوردند. فعاليت اين دسته از مورخان باب جديدي به روي نسل کنجکاو گشود تا با مطالعه آثار آنها تصوير واقع بين تري از تحولات انقلاب را روياروي خود ببينند.
ويژگي تاريخ نگاري انقلاب اسلامي، آشنايي با آثار و دستاوردهاي اين سبک از واقعه نگاري، ميزان توفيق، موانع کار و جايگاه آن در عرصه تاريخ پژوهي داخل کشور، سؤالهاي است که پاسخ آنها براي ارتقاي آگاهي نسل جوان ضرورت بنيادين دارد.بحث و بررسي در خصوص تاريخ نگاري انقلاب را بهانه اي براي گفتگوي خود با «محسن کاظمي» مورخ پرتلاش تاريخ انقلاب قرار داديم. ويژگي آثار کاظمي در نثر، سادگي و رواني است. خاطرات تدوين و پژوهش شده از سوي او به راحتي با مخاطب ارتباط برقرار مي کند و پيوستگي مطالب چنان است که خواننده را تا آخر دنبال خود مي برد.گفتگوي ما با ايشان را بخوانيد.

* شما کار خود را با خاطرات احمد احمد شروع کرديد و با خاطرات عزت شاهي به اوج رسيديد. اين روند را چطور طي کرديد؟
** نه، کارم را با شهيد صياد شيرازي شروع کردم. چهارسال وقايع نگار ايشان بودم و بعد از شهادتشان بخشي از يادداشتهاي خودم را از سفرهايي که با اين شهيد بودم با عنوان يادداشتهاي سفر منتشر کردم. اما اگر بخواهيم برروي خاطرات متمرکز شويم، بايد بگويم کارمن با خاطرات آقاي جواد منصوري شروع شد.علت آن هم اين بود که به عنوان فردي که هر از چندي مي نوشتم، ذخاير اطلاعاتي اندکي داشتم و بسياري از موضوعات براي خودم نيزشفاف نبود بنابراين تصميم گرفتم موضوعاتي را که افرادي همچون آقاي منصوري در مورد آنها صحبت مي کردند و يا نوشته بودند گويا کنم. وقتي اين موضوعات براي من گويا مي شد، با خود مي گفتم ممکن است اين پرسشها براي بسياري ديگر نيز مطرح شود؛ بنابر اين آنها را به کتاب اضافه مي کردم و چون توانستم بازتاب بسيار خوبي از آن به دست بياورم، اين روند را ادامه داده و آن را به سبکي تبديل کردم که امروز بسياري از نظريه پردازان از آن به عنوان " خاطره نگاري تدويني " ياد مي کنند . بعد از آن مشغول جمع آوري خاطرات احمد احمد شدم و کمي علمي تر اين کار را ادامه دادم . سپس خاطرات خانم مرضيه حديدچي و پس از آن خاطرات آزاده سرهنگ شهبازي را با عنوان " شبهاي بي مهتاب " جمع آوري کردم که اثر اخير نيز توانست عنوان کتاب سال را به خود اختصاص دهد . بعد از پايان اين کار، کتاب خاطرات آقاي عزت شاهي و سپس " نوشتم تا بماند " که مجموعه خاطرات و يادداشتهاي روزانه آية ا... جمي است را منتشرکردم که اين اثر نيز مقام نخست جشنواره دفاع امسال را کسب کرد.اين مجموعه آثار،مسير تخصصي من را به سويي برده است که در حيطه يادداشتها، سفرنامه ها، خاطرات و به صورت علمي تر آن تاريخ شفاهي کارکنم .
*اين کار با تاريخ نگاري سنتي چه تفاوتي دارد؟
** خيلي ها از تاريخ نگاري سنتي با عنوان تاريخ نگاري مکتوب ياد مي کنند و به غلط تاريخ شفاهي را در مقابل تاريخ مکتوب قرار مي دهند؛ در حالي که به نظر من تاريخ شفاهي در برابر تاريخ مکتوب قرارندارد؛ بلکه لازم است اين دو را براي تاريخ، " هم پوشاننده " بدانيم؛ به عبارتي ديگر آنچه در تاريخ مکتوب رخ داده، در هنگام وقوع رويدادها به شکل ديوانسالاري مکتوب شده است و بعدها از ميان اسناد، مدارک، جرايد و نشريات جمع آوري وسپس به تاريخ تبديل شده است. بخشي از تاريخ ما نيز تاريخي است که سينه به سينه نقل شده است . تاريخ شفاهي نيز به تاريخي اطلاق مي شود که بعد از جنگ جهاني دوم در سال 1948در دانشگاه آمريکا پايه گذاري شد و امروزه کشور ما جزو کشورهاي پيشرو در خاورميانه در اين رشته محسوب مي شود.
مي توان گفت به دليل آنکه در تاريخ مکتوب ،مناسبات، مراودات و اتفاقات پشت پرده اي وجود دارد که هيچ گاه در هيچ سند مکتوب و هيچ جريده اي درج و گزارش نشده است، دچار خلاهايي شده است. در صورتي که ممکن است با فاش شدن آنها مسير تاريخ عوض شود . تاريخ شفاهي زوايا و نکات مبهم تاريخ را روشن و پازل تاريخي هر دوره را کامل مي کند.
* برخي معتقدند هنوز مهندسي تاريخ نگاري ما رضا شاهي است و عده اي تلاش دارند تا عظمت ايران را به عصر پهلوي گره بزنند. چگونه مي توان از اين مسير فاصله گرفت و به سوي واقعيت نگاري انقلاب پيش رفت؟
** ببينيد؛ در عصررضاخاني و سپس پهلوي دوم، بخشي از تاريخ نگاري ما در دست تاريخ نگاراني قرار گرفت که از نوعي اقتدار در تاريخ نگاري برخورداربودند، درحالي که پس از پيروزي انقلاب اسلامي و دوره سکوت ده ساله، منابع تاريخي ما حتي درخصوص انقلاب از خارج ازکشور تامين شده بود. آنچه ما از خاطرات سوليوان و يا از خاطرات آنتوني پارسونز در خصوص تاريخ ايران مي خوانيم، مؤيد اين مطلب است.
ما بعد از دوره سکوت به دوره شکوفايي مي رسيم؛ علت آن هم اين بود که دوره جنگ را پشت سرگذاشته بوديم و بار ديگرمجالي را براي بيشتر انديشيدن پيدا کرده و توانسته بوديم در زمينه تاريخي حرفي براي گفتن داشته باشيم، چنانکه مي توانيم ادعا کنيم امروزه در جايگاهي قرار گرفته ايم که نه تنها مصرفي نيستيم که توليد کننده ايم .امروزه در خصوص تاريخ کشور و بويژه تاريخ انقلاب، اين، نويسندگان داخلي هستند که حرفي براي گفتن دارند و منابع آنها در خارج از کشور دست به دست مي چرخد و در خصوص آن تحليل و توصيفهاي تاريخي ارايه مي شود. من معتقدم در شرايط حاضر در وضعيت بسيار روشن و شکوفايي در برابر تاريخ نگاري که در خارج کشور بويژه در خصوص تاريخ غير شفاهي که سرمايه گذاري هاي زيادي انجام گرفته است قرار داريم . حتي تاريخ شفاهي هاروارد که کمپاني راکفلر از آن حمايت مي کند نيز نمي تواند در برابر ما عرض اندام کند .
* با اين حال، با اين نظر موافقيد که با وجود فعاليتهاي مثبتي که در مطالعات تاريخ انقلاب داشته ايم، هنوز از اين حيث در حاشيه ايم؟
** نه، من معتقدم اتفاقا انقلاب و سپس جنگ بسياري از نظرات را به سوي خود جلب کرده است. دوره سکوت ما نيز از مشغله هاي سياسي و اجتماعي بود که براي انقلاب ايجاد شد. در اين دوره، جنگ در رأس تمامي امور قرار گرفته بود و فرصتي براي انديشيدن درباره تاريخ انقلاب فراهم نبود، اما بعد از پايان جنگ اين کار در مراکز پژوهشي با غناي زيادي دنبال شد و امروزه بخش بزرگي از اسناد مربوط به تاريخ انقلاب در اين مراکز بررسي مي شود و در قالب کتابهاي مختلف در اختيارعموم مردم قرارمي گيرد.در واقع، تاريخ نگاري انقلاب از غربت گذشته اش فاصله گرفته است و حتي ديگر وضعيت تدافعي هم ندارد و به هويت خود رسيده است. البته معتقدم گرچه در وضعيت شکوفايي قرارگرفته ايم، اما با وضعيت ايده آل نيز فاصله داريم، زيرا همچنان با مشکلات تحقيق مواجهيم و همچنان با بسياري از پديده هاي تاريخي به شکل سياسي برخورد مي کنيم .بنابر اين طبيعي است که با علمي شدن آنها فاصله داشته باشيم.درعين حال مسير تاريخ نگاري ما براي آينده بسيار درخشان است.
* من هم اين مطلب را قبول دارم که در برخي از رشته ها مثل تاريخ رجال فعال هستيم، اما مهم ،جريان سازي است که هنوز انجام نشده است و هنوز نمي توانيم آثاري را ايجاد کنيم که طول موج ايجاد کند و نتيجه مثبت داشته باشد؟
** واقعيت اين است که مراکز آکادمي ما پاي خود را از انقلاب مشروطه فراتر نمي گذارند و نه در مباني نظري و نه در روشهاي تحقيق چارچوب خاصي را ارايه نمي دهند؛ لذا بار اصلي اين مسأله بر دوش چند مرکز تحقيقاتي و پژوهشي مثل مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، دفتر ادبيات انقلاب اسلامي، مؤسسه مطالعات و تدوين تاريخ و مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر، بنياد مطالعات تاريخ افتاده است. تاريخ براي جريان سازي به پشتوانه هاي نظري و آکادميک نياز دارد .برخي از نهادها و وزارتخانه ها وظيفه نگهداري و ارايه آثار را برعهده دارند و وظيفه آنها توليد اثر نيست. شايد اگر اين نهادها منابع خود را در اختيار بنگاه ها و مراکز تحقيقاتي خصوصي قرار داده بودند، اقبال بيشتري به اين آثار مي شد .برخي اين گونه تصور مي کنند که توليدات اين مراکز با رويکردي هدفمند و سياسي انجام مي شود، لذا قادر نيست دلها را با خود همراه کند. البته مشکل ديگر اين مراکز، توليد انبوه است؛ يعني قبل از اينکه به کيفيت آثار بينديشند کميت آن را مدنظر قرار مي دهند. دغدغه جدي اين گونه مؤسسه ها اين است که مي کوشند به انباشت اطلاعات بپردازند. اين دغدغه مي تواند مسير بهتر و صحيح تري را طي کند تا ضمن انباشت اطلاعات، نگاه هاي منفي به دولتي بودن اين آثار نيز حذف شود. در حقيقت بايد بر روي تاريخ نگاري انقلاب برنامه ريزي شود و استراتژيهاي صحيحي انجام پذيرد. تلاش من اين است که خارج از اين ملاحظات قدم بردارم و آثارم بتواند جريان سازي کند. شما اگر خاطرات احمد احمد و سپس خاطرات خانم دباغ را ورق بزنيد، حتما به برآيند مطلوبي خواهيد رسيد.
* به نظر مي رسد ما در مقوله نقد آثار انقلاب اسلامي نيز ضعفهاي جدي داريم.آيا اين مسأله نيز به نگرش حاکم بر سازمانهاي دولتي بر مي گردد و يا اينکه هنوز فرهنگ نقد در خصوص آثار انقلاب به وجود نيامده است؟
** ضعفي را که شما براي نقد بر مي شماريد، مي تواند به رشد و بالندگي تاريخ نگاري ما منجر شود، اما چون به طور صحيح انجام نمي شود باعث تخريب شده است.اين ضعف تنها در زمينه تاريخ نيست؛ بلکه در حوزه نقد اقتصادي نيز با همين مسأله مواجهيم. دليل آنکه بسياري ازعملکردهاي موجود اقتصادي بازخورد لازم را ندارد آن است که زمينه نقد در خصوص آنها فراهم نيست و به عبارتي شرايطي را ايجاد کرده است تا منتقدان نتوانند حرفهاي خود را آن گونه که لازم است بيان کنند. اگر جريان تاريخ نگاري ما قدري از محدوده مراکز دولتي خارج شود، منتقدان ما جرات بيشتري براي نقد آثارشان خواهند داشت. من نمي توانم کسي را پيدا کنم که مثلا کتاب سه جلدي " سازمان مجاهدين خلق از پيدايي تا فرجام " که اتفاقا توانسته است، جايزه کتاب جلال آل احمد را به خود اختصاص دهد نقد کند.در صورتي که اگر همين کار توسط مجموعه اي غير دولتي انجام مي گرفت، شايد جسارتها بيشتر مي شد. اين دور تسلسلي است؛ يعني همان ضعفي که درگذشته داشته ايم باعث شده منتقدان خوبي هم نداشته باشيم؛ چون آنها داده ها و اطلاعات کافي براي نقد اين وقايع را در اختيار نداشته اند و يا امکان دسترسي منتقدان به اين منابع و آثار براي آنها فراهم نبوده است.
* اگر بخواهيم در يک جمع بندي موانع و مشکلات کارتاريخ نگاري انقلاب را مورد بررسي قرار دهيم، به چه مواردي اشاره مي کنيد؟
** من ترجيح مي دهم اين مسأله را در حوزه تاريخ شفاهي مورد بررسي قرار دهم . به نظر من بايد انحصار اطلاعاتي شکسته شود تا محققان ديگر نيز با سهولت بيشتري بتوانند به اسناد دسترسي پيدا کنند.اگر اين اتفاق رخ دهد، روزهاي خوبي را پيش روي خواهيم داشت .مشکلات عميق ما در مسير تحقيق همواره مربوط به دسترسي به اسناد بوده است. حتي از دسترسي به منابع آشکار که به صورت مجله منتشر مي شود نيز با مشکل مواجه هستيم.چنانچه اگر بخواهيد واقعه اي را از نشريه اي استخراج کنيد، بايد از مسير دشواري عبور کنيد که ترجيح خواهيد داد عطاي آن را به لقايش ببخشيد.اين مسأله در خصوص اسنادي که در آرشيو سازمانها وجود دارد بيشتر است.
از سويي ديگر بايد صاحبان خاطرات را به اين باور برسانيم که خاطرات آنها متعلق به تمامي مردم است و لازم است تا آنها را در اختيار نسل آينده قرار دهند. تنها در اين صورت است که مي توانيم زواياي تاريک تاريخ را روشن کنيم.
* از حضورتان در اين گفتگو سپاسگزاريم.

  


روايت حجةالاسلام والمسلمين دکتر سيد حميد روحاني
از انديشه هاي انقلابي امام (ره) ؛ صدور انقلاب اسلامي استکبار را ديوانه کرده است



اشاره:
«بحث صدور انقلاب اسلامي از لحظه ورود حضرت امام(ره) به پاريس و اوجگيري نهضت مقدس مردم ايران در کانون توجهات جامعه



جهاني قرار گرفت و اولين پرسشها در اين باره توسط نهادهاي سياسي غرب و قبل از پيروزي انقلاب اسلامي مطرح شد، دلايل امر نيز روشن بوده است. زيرا انقلاب اسلامي ايران يکبار ديگر پس از جنگهاي صليبي، اسلام و ارزشهاي متعالي آن را مبناي هويت و حرکت مجدد مسلمانها قرار مي داد و اگر جنگهاي صليبي با آزادسازي سرزمينهاي غصب شده عملاً پايان يافت، انقلاب اسلامي به دليل وقوع در حساس ترين منطقه جهان و در مهمترين کشور اين منطقه و با شورانگيزترين شعائر و وحدت بخش ترين ايدئولوژي و با بي شمارترين مخاطبان و در گسترده ترين جغرافيا و با شديدترين تمنا و تمايل براي توسعه و صدور- از درون و بيرون- براي تغيير مباني نظام بين الملل و تغيير ساختار آن- نظام دو قطبي- مواجه بود، به همين دليل موج مقابله با مقوله صدور انقلاب اسلامي قبل از پيروزي نهايي آن در 22 بهمن 7531 آغاز شد. البته پاسخ حضرت امام(ره) نيز روشن و صريح بود. «نهضت مقدس ايران، نهضت اسلامي است و از اين جهت بديهي است که همه مسلمانان جهان تحت تأثير آن قرار مي گيرند»
امروز پس از گذشت سه دهه از پيروزي انقلاب اسلامي سؤال مهمي که پيش مي آيد اين است که آيا در اين امر موفق بوده ايم؟
حجةالاسلام والمسلمين دکتر سيد حميد روحاني، پژوهشگر، مورخ و نويسنده مجموعه ارزشمند نهضت امام خميني، در گفتگوي پيش رو به بررسي مباني و آثار صدور انقلاب در جهان امروز پرداخته است که در ادامه مي آيد...

* در خصوص استراتژي حضرت امام درباره صدور انقلاب واکنشهاي متفاوتي ديده شده است. براي شروع بحث بفرماييد اين ايده امام چه واکنشي از سوي طيفهاي ملي گرا و جريان پيرو خط امام داشت؟
** حضرت امام در پي پيروزي انقلاب اسلامي، مسأله صدور انقلاب را به عنوان يک استراتژي مطرح کردند که اين مسأله ريشه در جهان بيني ايشان داشت.
امام از آن روزي که نهضت را آغاز کردند، رژيم پهلوي تنها مخاطبش نبود، بلکه همه زورمداران و ستمکاران مخاطبش بودند، لذا پس از پيروزي انقلاب اسلامي مسأله صدور آن را مطرح کرده و فرمودند ما بايد انقلابمان را صادر کنيم. اين ايده ايشان با واکنشهاي متفاوتي رو به رو شد. برخي افراد مي پنداشتند که مقصود امام از اين سخن، لشکرکشي به کشورهاي ديگر است، در حالي که امام معتقد بودند با کشورگشايي نمي توان انقلاب را صادر کرد، صدور انقلاب يعني صدور انديشه و امام از آنجا که مي ديدند امتهاي مسلمان به علت دور شدن از راه اسلام راستين و حسين بن علي(ع) به ذلت و خواري کشيده شده اند، مي فرمودند که جهان اسلام را بايد با اسلام ناب محمدي(ص) و راه حسين(ع) آشنا ساخت.
آنچه باعث شد ملت ايران با دست خالي در برابر يک نظام تا دندان مسلح به پيروزي برسد، استکبار جهاني را از ايران بيرون براند و دست همه ابرقدرتها را از سرنوشت ايران کوتاه کند، ادامه راه حسين(ع) به واسطه روشنگريهاي حضرت امام بود.
در حقيقت امام احياگر مکتب عاشورا بودند و راه عاشوراييان را به ملت ايران عرضه داشتند، ايشان درباره ساير ملتها نيز همين عقيده را داشتند که بايد آنها را با مکتب عاشورا آشنا ساخت و از اين طريق در برابر زورمداران جهان ايستاد.
برخي از احزاب و گروه هاي سياسي که در جريان پيروزي انقلاب با امام همراهي کرده بودند، نسبت به انقلاب ايمان نداشتند و نسبت به صدور انقلاب درک درستي نداشتند که صدور انقلاب چه ثمراتي مي توانست داشته باشد و حتي از تأثيرگذاري احتمالي و ناخودآگاه انقلاب ايران در ساير کشورها نيز عذرخواهي مي کردند. اين ضعف و ناآگاهي از خودباختگي آنان در برابر شرق و غرب ناشي مي شد که اگر صدور انقلاب در برنامه ما باشد، موجب خشم قدرتهاي غرب و شرق مي شود. در حالي که خشم و عصبانيت استکبار جهاني نمي توانست در واقعيتها تأثيرگذار باشد. اين مسأله اي بود که از آن هنگام تا به امروز ميان خط امام و خط وابستگان شرق و غرب وجود داشته و دارد.
پيروان خط امام با پيروي از مکتب حسيني، انقلاب را صادر کردند و همه ما اثر آن را در کشورهاي مختلف ديديم.
از زماني که فلسطين از سوي صهيونيزم بين المللي اشغال شد، فلسطينيها با مکتبهاي وارداتي و با اتکا به انديشه هاي شرق و غرب چون انديشه هاي سوسياليستي، ناسيوناليستي، مارکسيستي و ليبراليستي تلاش کردند کشورشان را از چنگال اسرائيل آزاد کنند، اما شاهد بوديم که هر روز بيشتر از گذشته شکست خوردند تا هنگامي که انقلاب اسلامي در ايران توانست راهگشايي براي توده هاي مستضعف در جهان باشد پس از آن ملتها با الهام از انقلاب ايران راه خود را يافتند.
در فلسطين و ساير کشورها نيز انقلاب فراگير شد و ملتهاي مسلمان توانستند حماسه ساز باشند.
* در اين نزاعي که بين پيروان خط امام و ملي گراها به وجود آمد، بحث منافع ملي بيشترين عامل اين نزاع عنوان شده است. گرچه امام هم بحث منافع ملي را در اين برنامه در نظر داشتند، ولي تفاوت در بحث نوع نگاه به مقوله منافع ملي است، اين تفاوت از منظر امام و طيف ملي گراها در چه بود؟
** در ابتدا بايد به اين نکته اشاره کنم که افرادي که در کشور ما «ملي گرا» خوانده مي شوند، در انديشه خود به معناي واقعي کلمه به مليت اعتقادي ندارند. مشکل اساسي اين است که اين گروه نه به مليت و نه به اسلام و نه به منافع کشور پايبند نبوده و نيستند، بلکه تمام تلاششان اين است که نظريات غرب بويژه سياست آمريکا را در برنامه هاي خود لحاظ کنند. من نمي خواهم کسي را متهم کنم ولي اگر اينان به مليت معتقد بودند، در جريان تحميل کاپيتولاسيون توسط آمريکا و پذيرش آن توسط شاه چه کردند؟ امام با تمام قوا در مقابل اين خيانت شاه به مردم ايستادند و به خاطر همان موضوع هم تبعيد شدند، اما کساني که از «پان ايرانيسم» دم مي زدند کجا بودند؟ آنان هيچ اقدامي در برابر اين اتفاق نکردند، چون معتقد بودند که هرگونه اعتراض به کاپيتولاسيون، اعتراض به آمريکا است. آنها به خودشان اجازه اعتراض در مقابل آمريکا را نمي دادند. همچنين در جريان جنگ تحميلي که تماميت ارضي کشور در خطر بود، هيچ کدام از اين گروه هايي که دم از مليت مي زدند، در جبهه ها حاضر نشدند و به دفاع از کشور نپرداختند، بلکه از پشت خنجر زدند و با صدور شب نامه آب به آسياب دشمن ريختند. با توجه به اين مسايل، آنان نشان دادند که در واقع به مليتشان پايبند نيستند، بلکه معتقدند ما بايد در مقابل سياست آمريکا تسليم بوده و سازش داشته باشيم، بنابراين وقتي مسأله صدور انقلاب از ناحيه حضرت امام مطرح شد، چون با سياست آمريکا و صهيونيزم بين المللي مغايرت داشت، با آن به مخالفت برخاستند و هنوز هم جرأت نمي کنند از صدور انقلاب سخني به ميان بياورند، در حالي که شاهد آثار خيره کننده آن در سطح جامعه جهاني هستند. مسأله اين گروه با امام در اين بود.
امروز در اثر صدور انقلاب اسلامي، منافع آمريکا و رژيم صهيونيستي در خاورميانه در معرض خطر قرار گرفته است و اين تنها بخشي از آثار صدور انقلاب است.
امام امت، دفاع از اسلام را جداي دفاع از ملت و دفاع از ايران را جداي دفاع از اسلام نمي دانستند. امام در واقع با دفاع از اسلام، از ايران، کرامت و تماميت ارضي و هويت ايران و ايراني دفاع کردند. در عين حال امام با نژادپرستي مخالفت ورزيدند. به عقيده امام کسي که به اسلام اعتقاد داشته باشد، نمي تواند از وطن و کرامت و... بگذرد، زيرا طبق اعتقادات ما مسلمانان، «حب الوطن من الايمان».
بنابراين تعارض ملي گراها با امام بر سر مليت نبود، بلکه بر سر اجرايي نشدن سياستهاي آمريکا بود.
* چه مؤلفه هايي در انديشه امام درباره صدور انقلاب وجود داشت که توانست در عرصه بين الملل موفق شود؟
** «روشنگري» در سيره سياسي حضرت امام يکي از مؤلفه هايي بود که چه در شکل گيري نهضت و چه در پيروزي انقلاب و صدور آن نقش اساسي را ايفا کرده است.
آشنايي مردم با اسلام راستين و فرهنگ عاشورا، يکي ديگر از مشخصه هاي انديشه تابناک امام در شکل گيري انقلاب و صدور آن است. امام با زدودن پيرايه هايي که بر چهره اسلام بسته شده بود، توانستند ملتها را با اسلام ناب محمدي(ص) آشنا سازند و زمينه هدايت آنان به سوي رهايي از بند استکبار را فراهم کنند و اين حقيقت را روشن سازند که دين از سياست جدا نيست و اسلام راستين ابعاد گوناگوني دارد و منحصر در عبادات شخصي نيست، بلکه سياست و حکومت داري نيز بخش مهمي از احکام اسلام است.
توجه به توده ملتهاي رنج کشيده دنيا و مستضعفين جهان از ديگر ويژگيهاي اين انديشه امام است.
* جايگاه ملت و دولت در ديدگاه امام در ارتباط با صدور انقلاب چگونه است و آيا در انديشه ايشان تنها امت اسلام مد نظر بود يا ملتهاي ديگر با اديان ديگر نيز مورد توجه ايشان بودند؟
** حضرت امام در گام نخست در راه هدايت انسانها، طبق سنت اسلامي، چه شاه باشد و چه شبان تلاش کردند.
بعد از چاپ جلد اول نهضت امام خميني(ره) بحثي با حضرت امام داشتم و براي من از اينکه امام، شاه را مورد نصيحت قرار داده بودند، سؤال به وجود آمده بود که امام با نصيحت شاه قصد تأييد نظام شاهنشاهي را دارند، امام فرمودند: رسالتي که ما بر دوش داريم، همان رسالت پيامبران است. پيامبران وقتي به رسالت مبعوث مي شدند وظيفه داشتند همه را به راه راست هدايت کنند و از جهل و تاريکي نجات ببخشند، بر اين اساس امام در جهت هدايت دولتها نيز تلاش کردند. همچنين امام به توده هاي مستضعف جهان توجه داشتند و تنها نظرشان به ملتهاي مسلمان نبود.
امام در پيامشان به حجاج بيت ا... الحرام مي فرمايند: «من دست همه مسلمانان و آزاديخواهان جهان را مي فشارم 5 و در راه نجات انسانها از آنان کمک مي طلبم» گويا مقصود ايشان اين بود که توده هاي ملتهاي جهان و آزاديخواهان همه امتها اعم از مسلمان و غيرمسلمان در راه بيرون رهيدن از ظلم و ستم حرکت کنند و با شناخت مکتب اسلام هدايت شوند، بنابراين نظر امام در اين راستا جهان شمول بود.
* واکنش ديگر ملتها به نهضت امام خميني(ره) و انقلاب اسلامي چه بود؟
** همچنان که مي بينيم توده هاي مستضعف جهان به نداي امام لبيک گفتند. امروز آنچه در ونزوئلا، بوليوي و کشورهاي آمريکاي جنوبي مي بينيم نشانه صدور انقلاب است و بروز و ظهور اين حرکت را در کشورهاي اسلامي بيشتر مي بينيم؛ الجزاير با الهام از راه امام توانست يک انقلاب اسلامي به وجود بياورد که استکبار جهاني و در رأس آنها آمريکا با تمام قدرت در آنجا ايستادند و حمام خون راه انداختند و اجازه ندادند در آنجا هم حکومت اسلامي بر پا شود.
جناياتي که در مصر، عراق، افغانستان، لبنان و... صورت مي گيرد، براي اين است که مانع پيروزي قيامهاي مردمي باشند که با الهام از راه امام حرکت خود را آغاز کرده اند.
پيروزي حزب ا... در لبنان و مقاومت مردم غزه، نتيجه ايستادگي در سايه ايمان است، همه اين حرکتها الهام پذيري از حرکت امام بود.
* امروز پس از گذشت سي سال از پيروزي انقلاب اسلامي مي توان مدعي بود که نظام جمهوري اسلامي توانسته است پيام انقلاب را آن گونه که در انديشه امام بود، صادر کند؟
** انقلاب صادر شده و تحولات عظيمي به وجود آورده است و آنچه استکبار جهاني را به خشم آورده و ديوانه کرده است نشان دهنده آن است که انقلاب ما صادر شده و جهان اسلام و حتي اروپا را تحت الشعاع خود قرار داده است.
دنياي غرب به اين نکته اذعان مي دارد که آينده جهان از آن اسلام است و انديشه هاي اسلامي در حال حاکم شدن بر جريانهاي فکري دنياست. آنان که دم از آزادي مي زدند و کشورشان را مهد آزادي مي دانستند امروز در برابر اسلام خواهي مردم اروپا به خشم آمده اند و نمادهاي اسلام را برنمي تابند و تحصيل زنان را منوط به برداشتن روسري آنان مي دانند.
اينکه سردمداران آزادي در غرب، مسلمانان را تحت فشار قرار مي دهند، براي اين است که شاهد صدور انديشه هاي امام و انقلاب اسلامي هستند.
امروز انديشه هاي تابناک امام، زمين را زير پاي مدعيان دروغين آزادي به لرزه در آورده و کاخهاي خونپايه آنان را به ويرانه تبديل کرده است و ان شاءا... بزودي فراگير خواهد شد.
* با توجه به اهميت جهاني شدن انديشه هاي امام خميني(ره) که حضرت عالي هم در خلال صحبتها به آن اشاره داشتيد، بفرماييد آيا سياست خارجي نظام توانسته در کنار صدور انقلاب به تمدن سازي براي جهان امروز موفقيتي حاصل کند؟
** حتي اگر به آن هدف نهايي نرسيده باشيم، ما تلاش خود را در راه تحقق آرمانهاي حضرت امام دنبال کرده ايم. بالاخره يک سلسله ضعف هايي در تحقق آرمانهاي امام وجود داشته و نتوانسته ايم آن گونه که امام مي خواستند اسلام و انقلاب را در دنيا پياده کنيم اما آنچه مهم است، اين است که انقلاب اسلامي مانند خود اسلام همچون آفتابي فروزان جهان را روشن کرده و به صورت گسترده اي رو به جلو و پيشرفت است و زمينه در جهت جهاني شدن حرکت مي کند، حال چه افراد و عناصر در اين زمينه تلاش داشته باشند و چه نداشته باشند، انقلاب راه خود را پيدا کرده است و به پيروزي کامل خواهد رسيد.
نکته اي که در پايان بايد عرض کنم اين است که؛ امام خودشان در گام نخست اسلام را در همه ابعاد شناختند و اين شناخت مستلزم اين است که انسان از بسياري خواسته هاي خود دست بشويد، امام اين چنين بودند و اين روش را در زندگي خود به کار بسته بودند و با سلاح ايمان توانستند چنين تحول عظيمي را به وجود بياورند، ملت هم با الهام از مکتب اسلام به دفاع از اسلام برخاست و رژيم پهلوي را سرنگون ساخت.
معجزه اي که سلاح ايمان در پيروزي انقلاب اسلامي انجام داد، امروز در مبارزات حزب ا... لبنان نيز باعث پيروزي بر ارتش قدر صهيونيست شد، بنابراين امروز دشمن با تمام وجود تلاش مي کند تا اين سلاح را از ملت ما بگيرد و جوانان ما را به بيراهه بکشاند. اين هشداري است که اگر جامعه ما به انحطاط اخلاقي کشيده شود، خلع سلاح خواهد شد و دشمن به راحتي مي تواند بر کشور و ملت ما چيره شود.
اگر مي خواهيم اين افتخار و استقلال سي ساله مان را حفظ کنيم، بايد با تمام وجود از اين حربه فرهنگي و ديني صيانت کنيم و اين هم نيازمند شناخت بيشتر از اسلام است و مصونيت و استقلال اين ملت منوط به شناخت خط امام است.

  


انقلاب اسلامي،دهه چهارم و نظام بين الملل



دکتر عباس ملکي - -عضو هيات علمي دانشگاه صنعتي شريف




انقلاب اسلامي ايران، خود پايان دوره انقلابهاي کلاسيک را نويد داد. اين انقلاب، انقلابها را دچار انقلاب کرد و کمتر شباهتي به انقلابهاي گذشته داشت. «جک گلداستون»، نظريه پرداز علوم مربوط به انقلابها در يکي از آثار خود ابراز مي دارد که اگرچه انقلابها همه در پي ساختن يک جامعه ايده آل بودند، اما در مواجهه با واقعيات رنگ باختند.
او معتقد است که انقلابهاي بزرگ همگي تغييرات عمده در ساختار سياسي، اقتصادي و اجتماعي جامعه خود درست کرده، ساختارهاي جامعه را با تغييرات اساسي رو به رو نمودند. به نظر او موفقيت هر انقلابي مرهون پشتيباني حداقل يک و يا اقشاري از جامعه مانند کارگران و کشاورزان است.
بررسي زمينه ها، عوامل، روند و وقوع انقلاب از جمله مهمترين مباحثي است که به عنوان فلسفه وجودي جامعه شناسي انقلاب تلقي مي شود. به صورت خلاصه مشخصه هايي وجود دارند که در تمام انقلابها مشترکند. اول آنکه انقلاب سريع رخ مي دهد. فرآيندهاي تدريجي تحولات سياسي، اجتماعي و اقتصادي که همواره در تمام جوامع وجود دارند، از جمله اصلاحات، انقلاب محسوب نمي شوند.
دوم، انقلابها لاجرم در يکي از بخشهاي خود از زور استفاده مي نمايند. سوم، انقلاب يک جايگزيني سياسي است و مستلزم تعويض گروه حاکم با گروه ديگري است و در نهايت آنکه انقلاب، تغيير است. اگر چيزي تغيير نکند، انقلابي هم رخ نداده است. انقلاب اسلامي ايران، به مثابه آخرين انقلاب اجتماعي بزرگ واقع شده در جهان در چارچوب انقلابهاي کبير است. اين رويداد تنها در ايران دگرگوني حاصل نکرد، بلکه داراي پيامدهاي متعدد در جهان اسلام و بازتاب هاي متنوع در سراسر جهان بود.
برخي، بازتاب رواني انقلاب ايران را با جنگ 1905 _ 1904 روسيه و ژاپن مقايسه مي کنند که در آن کشوري جهان سومي قدرت اروپايي عظيمي را تحقير کرد.
***
1 - پيشينه فکري
نهضت تنباکو، انقلاب مشروطه، جنبش ملي شدن صنعت نفت، قيام 15 خرداد 1342 و سرانجام انقلاب اسلامي، مجموعه پنج حرکت بارز سياسي اجتماعي تاريخ معاصر ايران هستند که هر يک به نوبه خود آثار مهمي در انديشه و عمل جامعه سياسي ايران نهاده اند. بصورت کلي ايرانيان از لحاظ فکري تحت تأثير نيروهاي متعددي هستند. اولين آنها هويت ملي آنان است.دوم عنصر اسلامي و سوم مذهب و يا مکتب تشيع است. چهارم تحولات تاريخي اين کشور است که به نوعي به حافظه تاريخي مردم بتدريج اضافه شده است.
مجموعه اين عوامل که به موزائيک فکري ايرانيان باز مي گردد، باعث شد که ايرانيان در آستانه انقلاب اسلامي ذهنيتي پيچيده و تاريخي داشته باشند. از يک طرف نسبت به دخالت خارجي بدگمان بوده و از طرف ديگر استبداد داخلي حکومت را تحمل نکردند.
از طرف ديگر به عنصر ايرانيت بها داده و از سوي چهارم مذهب و کارکردهاي آن بيشترين ابزار را براي بسيج و راهنمايي طبقات مختلف تمهيد نمود. نقش امام خميني(ره) در رهبري انقلاب نقشي يگانه و بي بديل است، اما جا دارد از نقش ديگر نخبگان موثر در ايجاد موزائيک فکري نيز ياد شود. يکي از مهمترين بخشهاي شکل گيري ذهني ايرانيان در آستانه انقلاب به تلاش دکتر علي شريعتي باز مي گردد.
زندگي کوتاه و پر ثمرش که جز نوشتن و سرودن دردها و دغدغه ها و دريغ ها و آرزوهاي يک ايراني مسلمان نبود، گواه گوياي شخصيت و ويژگي روحي اوست. شايد برجسته ترين ويژگي کلام او نيز همان همدلي و پيوند مستقيم با مخاطبانش بود.
2 -نظام بين الملل و انقلاب ايران
صدور انقلاب اسلامي و يا دعوت از تمامي جهانيان براي آشنا شدن با مباني انقلاب هدف اصلي سياست خارجي ايران است. با آنکه تمامي چشم ها در پس از پيروزي انقلاب ايران به منطقه خليج فارس دوخته شده بود که چگونه اين انقلاب وضعيت را در اين مناطق تغيير مي دهد، اما همه آنچه که نظريه پردازان غربي در مورد تأثير انقلاب ايران بر مسلمانان ديگر کشورها پيش بيني مي کردند به وقوع نپيوست.
شايد علت اصلي عدم توفيق مردمان ديگر کشورهاي اسلامي در متابعت از انديشه هاي انقلاب ايران، پيشگيري حکومتهاي اين کشورها از هر گونه تغيير در صحنه اجتماعي کشورهاي مزبور بود. بدين صورت با سرکوب شديد شيعيان و کردها توسط صدام و به شهادت رساندن رهبران اجتماعي همچون آية ا... سيد محمد باقر صدر، از هرگونه حرکت در لايه هاي اجتماعي عراق جلوگيري شد.
رهبران شيعيان بحرين دستگير شدند، در لبنان مسلمانان و بخصوص شيعيان در فشار سه جانبه مسيحيان، اسرائيل و فلسطينيان در حال نابودي بودند و در عربستان نيز هر گونه حرکت مخالف با حضور آمريکا به شدت سرکوب شد. در کويت شيعيان به بهانه هاي واهي دستگير شدند.
اما اکنون در پس از حادثه 11 سپتامبر و تغييرات عميق در روابط کشورهاي منطقه با نيروهاي مسلط فرامنطقه اي و در پي فروپاشي رژيم صدام، حرکات اجتماعي در کشورهاي اسلامي که در دهه 1980 منتظر آن بودند، اکنون در حال بروز است. حزب ا... لبنان تنها نيرويي که تاکنون در تاريخ اسرائيل توانسته است اين کشور را به زور از اراضي اعراب بيرون راند.
مردم عراق در حال ايجاد کشوري جديد بر پايه دموکراسي هستند و قانون اساسي افغانستان به نحو بي سابقه اي از قانون اساسي جمهوري اسلامي الهام گرفته است. در ديگر نقاط منطقه از آنچه 25 سال قبل از آن به عنوان تأثير انقلاب اسلامي ياد مي کردند، اکنون در حال بروز است.
شيعيان شرقيه تنها ياوران حکومت فعلي عربستان سعودي گشته اند و در بحرين تظاهرات براي اعطاي حقوق مدني بيشتر در حال انجام است. در بزرگترين کشور جهان، اتحاد شوروي نيز گرچه از ابتداي انقلاب ايران به دليل تجاوزات ارتش سرخ به خاک افغانستان، انقلاب ايران به عنوان مکتب مبارزه با کمونيسم مطرح گرديد، اما همانطور که امام خميني(ره) در پيام خود به رهبر شوروي، ميخائيل گورباچف تاکيد کرده بود و مسلمانان شوروي با راديوهاي يک موج خود اين پيام را شنيدند، نه چندان مدت بعدتر، مارکسيسم را در موزه تاريخ سياسي جهان جاي دادند.
از اين رويدادها مي توان نتيجه گيري نمود که بازتاب جهاني انقلاب ايران نمودي از تأثير غير مستقيم انقلاب ايران بوده و ايران بيشتر نقش الگو را داشته است. الگوي ايران براي فعالان مسلمان محلي عامل شتاب دهنده اي بود و آنان مي ديدند که نگراني هاي آنان، اينک نه منحصر به فرد است و نه لاينحل.
همسو با روندهاي کلي در نظام جهاني، ايران نيز همچون بازيگران ديگر صحنه بين المللي در تکاپو براي حداکثر نمودن منافع ملي، منطقه اي و بين المللي خويش است. در باب تأثيراتي که انقلاب بر نظام بين الملل بر اين نکته تاکيد مي نماييم که نظام بين الملل، نظامي محافظه کار است که به حفظ وضع موجود مي پردازد و حرکتهايي که نظم حاکم را به چالش بکشند، برنمي تابد.
تفکر روابط بين الملل پس از جنگ دوم که بيشتر تحت سلطه پارادايم هاي واقع گرايي و نوواقع گرايي بود، به طور گسترده اي از تأثير تغييرات درون کشوري در سياستگذاري خارجي چشم پوشي کرد. براساس اين پارادايم ها نظام بين المللي نقش ها و هنجارهايي را ايجاد مي کند که همه دولتها مجبورند خود را با آنها وفق دهند، حتي دگرگوني هاي عظيم انقلابي به تغيير راديکال رفتارهاي يک دولت در عرصه بين المللي منجر نخواهند شد، مگر اينکه تغييرات به فروپاشي آن دولت منجر شوند.
اما بايد گفت که حتي اگر دولتهاي پس از انقلاب در بلند مدت از قواعد و هنجارهاي بين المللي پيروي کنند، در کوتاه مدت سياست خارجي آن کشور را تحت تأثير قرار مي دهند، زيرا ايدئولوژي انقلابيون پيروز براي مشروعيت بخشيدن و تحکيم رژيم به اين کار نياز دارد. به صورت اوليه ايران با اکثر جريانهاي بين المللي همسويي دارد. ولي ايران تصوير «جامعه جهاني» که بر پايه قوانين و هنجارهاي رفتاري قرار گرفته است که همه بازيگران موظفند خود را با آنها وفق دهند را نمي پذيرد.
در نهايت روابط بين المللي ايران بسياري از تعاريف پذيرفته شده منافع ملي را به چالش مي کشد. عضو فعال، ملل متحد است و در مجامع اين سازمان همچون مجمع عمومي و کميته هاي وابسته فعاليت مي نمايد، در سازمان هاي تخصصي جهاني نيز از اعضاي صاحب نظر است، در عين حال در موارد استثنايي نيز مخالف برخي از روندهاي فعلي است، از جمله درمخالفت با اسرائيل جدي است، حتي الامکان مي کوشد از سلطه گري آمريکا بکاهد و در مواردي که موضوع به نوعي مستقيما با نظرات اسلام ضديت دارد، مخالفت مي ورزد.
کارنامه سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران نشان مي دهد که از يکسو دستاوردهاي بزرگي از قبل سياستهاي واقع گرايانه اين بخش از نظام نصيب کشور و ملت گشته است. از سوي ديگر روابط خارجي ايران در صورتي که با استاندارد يک سياست خارجي نسبتا موفق مقايسه گردد، از انتظارات مردم و نظام ايران پايينتر است. اين مسأله به عوامل متعدد باز مي گردد که يکي از آنها سازمان ضعيف وزارت امور خارجه براي پيشبرد اهداف سياست خارجي است.
آنچه اهميت دارد آن است که در ساختار تصميم گيري در سياست خارجي بايد بر يک نکته مهم پاي فشرد و آن اين است که نظام جمهوري اسلامي ايران براي دستيابي به اهداف خود بايد از يک هماهنگي در تصميم گيري برخوردار باشد و دستگاه مجري بتواند در تعامل با موضوعات مختلف و بازخوردهاي ناشي از آن بر کل دستگاه تصميم گيري اشراف و تسلط داشته باشد.
3 - دهه چهارم انقلاب
همه مي دانيم که بايد در عدم قطعيتها زندگي کنيم. بسياري از افراد سعي در پيشگويي آينده دارند. براي اکثر افراد دانستن اينکه تحولات در چه مسيري در حرکتند و به کجا خواهند انجاميد؛ بسيار مهم است.
به روشني واضح است که توجه به آينده و فکر کردن درباره آن بسيار مفيد است. اين موضوع تنها موقعي مفهوم پيدا مي کند که ما فرض کنيم؛ حتي در دنياي عدم قطعيت، عناصري از دنياي آينده با درجات مختلف قابل پيش بيني هستند. رهيافت نظام مند در مسير متمايز ساختن عناصر قابل پيش بيني از عدم قطعيت ها، شرط مقدماتي براي يک تفکر آينده محور است. به طور منطقي اگر آينده مملو از عدم قطعيت ها و نامشخص است؛ پس آينده هاي قابل باوري احتمال رخداد برابري دارند؛ وجود دارند.
هر چند پيش گويي رفتار انقلاب در آينده به نظر برخي از صاحبنظران ممکن نيست، اما مي توان با توجه به علوم آينده نگري روندهايي را مشخص ساخت. در مورد آينده، در باورهاي ديني و حافظه تاريخي ايرانيان عناصري وجود دارند. تاريخ و نهادهاي ايران از هنگام استقرار اسلام به عنوان دين دولتي در قرن شانزدهم با تشيع درآميخته و با فراز و فرودهايي از آن زمان به بعد اعتقادات، رهبري و نهادهاي شيعي جزء جدايي ناپذير کشور و جامعه بوده است. اما آنچه در موضوع رابطه با آينده مد نظر است، استفاده از مفهوم مهدويت است. مهدويت به عنوان انديشه اي که در نهايت جهان را با وجود مظاهر فساد، تفرقه و ماديت، به حکومت جهاني واحد و محيط امن و آزاد مي رساند، پيامدهاي بين المللي دارد.
سياستگذاري هاي انقلاب بر مفهوم مهدويت و بنا شدهو از هر گونه حرکت همگرايانه در سطح جهان و يا در سطح منطقه اي حمايت مي نمايد. بنابراين اتحاديه اروپا، اتحاديه تجارت آزاد آمريکاي شمالي، سازمان وحدت آفريقا و سازمان همکاريهاي شانگهاي داراي پيام منفي براي انقلاب ايران نيست.
موضوع انتظار همچنان در ادامه حرکت انقلاب اسلامي نقش آفرين است. به صورت کلي استفاده از عناصر شيعي، به گرايش و علاقه مردم به کشور خودشان افزوده است و بدين ترتيب راه را براي هرگونه تهديد خارجي بسته است .اصولاً مذهب قادر به تشويق وابستگي فرد به قلمرو و در دوران جديد به دولت _ ملت بوده است.
در محيط پس ازجنگ سرد، ايران به صورت يک قدرت منطقه اي در آسياي جنوب غربي پديدار گشت و در حالي که از لحاظ ژئو استراتژيک اهميت خود را افزايش داد، در دو منطقه بزرگتر يعني خاورميانه و آسياي مرکزي و قفقاز نفوذ خود را افزايش داد. در هر منطقه، سياستهاي ايران مشخص کننده نيازهاي اقتصادي و امنيتي ايران بود و به همين دليل سياستهاي ايران گاه در بخش دو جانبه با کشورهاي مناطق موصوف با سياستهاي چند جانبه ايران در همان مناطق همپوشاني داشت.
در جنوب، روابط جديد ايران با عربستان سعودي، قطر و امارات عربي متحده نشان از نگرش جديد سياست خارجي ايران به کشورهاي مزبور دارد. در آسياي مرکزي، ايران به صورت کلي مايل به انکشاف روابط از طريق سياستهاي چند جانبه است. مورد مشخص آن تشويق کشورهاي اين منطقه به پيوستن به سازمان همکاري هاي اقتصادي (اکو) است.
در همين زمينه مي توان گفت در حالي که محرک ايران براي همکاري هاي خود با کشورهاي آسياي مرکزي و قفقاز همچنان اقتصادي است، در جنوب، دليل اصلي همکاري هاي ايران در خليج فارس، محرکهاي امنيتي ناشي از حضور سربازان آمريکايي در منطقه مي باشد.
محيط معاصر بين المللي، خود مساعد براي انديشه هاي انقلاب است. زمين در حال کوچک شدن و تبديل شدن به يک دهکده جهاني است. بدون وارد شدن در مباحث جهاني سازي و جهاني شدن، به اين نکته بسنده مي نماييم که فواصل جغرافيايي در حال کوتاه شدن براي آنان است که مي خواهند مشاهده کنند و بدانند.
اگر امروزه يک نفر در ترکيه کسي را کتک بزند، از طريق رسانه ها اين موضوع به يک اغتشاش در سيستم بين المللي تبديل خواهد شد. اگر در جايي شير نفت را ببندند، در جاي ديگري چرخها از حرکت بازخواهند ماند. انقلاب اطلاعاتي براي طرح انديشه اي نو و افکار جديد زمينه هاي آماده اي همچون ارتباطات الکترونيک را دارد.
صحنه بين المللي به لحاظ بيشتر شدن بازيگران در حال بيشتر بهم ريخته شدن است، کشورها، سازمانهاي بين المللي، شرکتهاي فرامليتي، و گروه زيادي که منافع آنان در خارج از مرزهاي کشورهاي خود است. به همين دليل پيچيدگي بسترحوادث بيشتر شده است. همچنين تغييرات در اوضاع اقتصادي، سياسي و اجتماعي با سرعت بيشتري در حال انجام است.
حتي تغيير در ارزشها که تاکنون بنيادي و اساسي بوده اند، شدت گرفته است. اگر کسي امروزه ادعا کند که با فضاي بين المللي آشناست، فردا مشاهده خواهد کرد که محيط به نوعي ديگري است. بنابراين تغييرات ساختاري جهاني يک موضوع تک عاملي نيست و به راحتي نمي توان براي سؤالات بيشمار پاسخ يافت.
موضوع بزرگي و عظمت نتايج عملکرد هر واحد سياسي در صحنه بين المللي نيز از مسايل مهم اين عرصه است. در گذشته اگر فعاليتهاي ديپلماتيک پيشگيرانه به نتيجه نمي رسيد، حداکثر کشورها به سمت جنگ کشيده مي شدند. اما امروزه يک تصميم اشتباه از طرف رهبران کشورها، اگر به جنگ منتج گردد، ديگر جنگها محدود و با خسارتهاي کم نيستند، بلکه ممکن است در انتهاي جنگ کشوري از صحنه جغرافيا حذف شود و يا کل بشر آن نابود گردد.
روندهاي کلي در جهان معاصر با انقلاب ايران همسوست. در جهان امروز چهار روند کلان به چشم مي خورد: جهاني سازي، منطقه گرايي، دموکراسي گرايي، و سرانجام افول سکولاريسم.
جهاني سازي: تعبير و تفسير از جهاني شدن متنوع و گوناگون است. آمريکايي ها مراد خود از جهاني سازي را يکسان سازي فرهنگ و عادات و سنن مناطق مختلف جهان مي دانند و آمريکا را حافظ نظم نوين جهاني و به عبارتي پليس بين المللي دانسته که با ابزار نظامي، اقتصادي و بخصوص بازار انرژي، کنترل جهان را در دست دارد.
پيشينه تاريخي اين پديده در حقيقت بازگشت به دوران پس از فروپاشي شوروي سابق و بلوک شرق است. اين حادثه در آخرين دهه قرن بيستم مهمترين نقطه عطف در حوزه روابط بين الملل بود. پس ازاين رويکرد در صحنه بين الملل، نظام تک قطبي در غرب درصدد تئوري پردازي هاي جديدي برآمد که از جمله اين تئوريها مي توان به نظريه جورج بوش (پدر) رئيس جمهور آمريکا در پس از حمله به عراق در 1991 مبني بر «نظام نوين جهاني» اشاره کرد. باتوجه به اين پيشينه تاريخي مي توان به راحتي از پيوند وثيق و عميق تجدد و جهاني شدن پرده برداشت.
در حقيقت جهاني شدن، جلوه ديگري از پديده تمدن موجود است که دقت در اهداف و کارکردهاي آن مي تواند به خوبي اهداف جهاني شدن را آشکار سازد. جهاني سازي در معناي واقعي آن، پياده شدن يکي از ارزشهاي انقلاب اسلامي است که در چارچوب مهدويت به آن اشاره شد. در نهايت اين ارزشهاي شيعي است که در محيط آماده جهاني به ناکامي هاي بشريت پايان مي دهد.
منطقه گرايي: تاريخ تمدن بشري از تجارب تلاش براي يکپارچگي ملتها از طريق زور و شمشير آکنده است. تجربه همگرايي در گذشته به جز از راه زور، کمتر موفق بوده است. تجربه همگرايي منطقه اي اروپا که با تشکيل جامعه ذغال و فولاد در 1957 آغاز گرديد، سبب شد گرايش به توسعه همکاريهاي منطقه اي و بهره گيري از مزاياي آن در ميان کشورهاي جهاني گسترش يابد.
در ميان کشورهاي در حال توسعه در آفريقا، آمريکاي لاتين و آسيا نيز طرحهاي همگرايي منطقه ايجاد گرديده است. اگرچه هيچ کدام از اين طرحها به اندازه منطقه گرايي در اروپا که سرانجام به تشکيل اتحاديه اروپايي منجر شد، موفق نبوده است، اما نبايد از نظر دور داشت که سازمانهاي منطقه اي در يک قضاوت کلي داراي کارنامه مثبتي در سطح جهان بوده اند. هر چند اهميت متغير عامل خارجي و عوامل سياسي ديگر در همکاري هاي منطقه اي در جهان سوم سبب بروز دشواريهايي در مسير تحقق آن گرديده است.
با وجود دشواريهاي جدي که طرحهاي همگرايي منطقه اي در جهان سوم با آن روبه رو شده اند، در منطقه خاورميانه نيز براي ايجاد همکاري هاي منطقه اي اقداماتي انجام شده است، که مي توان به ايجاد سازمان همکاري منطقه اي براي عمران (آر. سي. دي) ، شوراي همکاري خليج فارس در 1351 ( 1972 ) و سازمان همکاري هاي اقتصادي (اکو) اشاره کرد.
دموکراسي گرايي: حکومت، زائيده موافقت يا رضايت حکومت شوندگان است. اين مطلب اساس دموکراسي در جهان معاصر است. طبق نظريه قرارداد اجتماعي، دولت به مثابه يک سرداور و يا يک داور بي طرف در جامعه است. دولت، مظهر منافع تمامي شهروندان است و هر گاه افراد يا گروه ها دچار تضاد منافع شوند، در اينجاست که دولت وارد عمل شده و قواعد بازي و شرايط قرارداد را به اجرا در مي آورد. کساني نيز هستند که نقش اساسي دولت را مبارزه با بي عدالتي در جامعه مي دانند.
مفهوم دموکراسي در سطح جهاني به عنوان «يک چيز خوب» محسوب شده است. گرچه هيچ تعريف مورد قبول يا قطعي براي دموکراسي وجود ندارد، اما مردم از طريق برگزيدن نمايندگان خود، در حقيقت حکومت را تشکيل داده و جامعه را اداره مي نمايند. دموکراسي نمايندگي، حکومت را در دستان طبقه اي از سياستمداران حرفه اي، از جمله افرادي که مسؤوليت آشکار دارند، قرار داده تا آرمانهاي مردم را به واقعيت نزديک کنند.
با وجود تمامي کاستي هاي دموکراسي، همچنان اين روش به عنوان بهترين روش از ميان مجموعه اي از بدترين راه حل هاي اداره حکومت از جمله استبداد، هرج و مرج، وابستگي و... شناخته شده است. تحولات سالهاي اوليه قرن بيست و يکم نشان مي دهد که در مجموع روند تبديل حکومت کشورهاي مختلف در جهان به سوي حکومتهاي دلخواه، مردمان آن سرزمينها به نفع دموکراسي در جريان بوده است.
گرچه کودتا و حکومت نظامي گاه و بي گاه در نقطه اي از جهان رخ داده است، اما تشکيل حکومت با روش دموکراسي نمايندگي بيشتر از گذشته بوده است. در اين ميان وضعيت در خاورميانه نه تنها اميدوار کننده نيست، بلکه از لحاظ شاخص دموکراسي شايد سير قهقرايي نيز پيش بيني مي گردد. در اين ميان، ايران يک کشور استثنايي است. دموکراسي پارلماني در ايران يک واقعيت زنده و پوياست که با تمامي موانع سد راه آن، به خوبي توسعه يافته و پيش مي رود.
به دليل آنکه در هر کشوري، کساني که عهده دار تصميمات استراتژيک هستند، تنها افراد معدود و يا جمع محدودي است و به دليل آنکه اين افراد با رجوع به برداشتها و ادراکات خود از جهان واقع تصميم مي گيرند، روند تکاملي دموکراسي و بسط آزاديهاي فردي و اجتماعي در ايران نشان دهنده نوع و طرز تفکر و بينش مسؤولان اصلي کشور است. مشارکت مردم اساس انقلاب ايران بود. هر گاه اين انقلاب از پشتيباني مردم محروم شود، معلوم نيست که همچنان نام آن انقلاب باشد.
افول سکولاريسم: مشخصات جوامع جديد و بخصوص کشورهاي غربي و يا غرب زده را مي توان در يک فهرست کوتاه ؛ عصر بي ايماني و اصالت دنيا،انتقال از پايه خانواده به پايه اصالت فرد، قطع شدن پيوندهاي اقتصاد و اخلاق، از هم گسيختگي جوامع غربي، تسخيرشدگي، چالش هاي مدرن و پست مدرن، شکاف بين نسل ها، افراط گري جنسي، نفوذ رسانه هاي جمعي مشاهده کرد.
عده اي معتقدند که جهاني شدن هيچ گونه تضييق و تهديدي براي دين زدايي نيست و حتي جهاني شدن دين را نيز در بازار جهاني انديشه قرار مي دهد و از اين رو فرصت براي دين پديد مي آورد. فرصت ازاين لحاظ که دين مي تواند با تکيه بر تکنولوژي ارتباطات بر تعداد مخاطبان خود بيفزايد.
برخي جهاني سازي را قرين با رشد معنويت، اخلاق، آئين ها و مذاهب گوناگون دانسته اند و برخي ديگر جهاني سازي را همراه با هجوم به ارزشهاي انساني، اخلاقي و ديني مي دانند. ولي به صورت کاملا روشني از سالهاي آخر قبل از فروپاشي اتحاد شوروي، گرايش به مذهب در جوامع مختلف مشاهده شده است. علاوه بر انقلاب اسلامي ايران، نهضت همبستگي در لهستان و پيوند آن با کليساي کاتوليک، الهيات رهايي بخش در آمريکاي لاتين، گرايش مردم مسلمان در آسياي مرکزي، قفقاز و جمهوريهاي مسلمان نشين روسيه به اسلام، تحرکات مسلمانان چين و هويت جديد اسلامي نهضت فلسطين، نشانه هاي آشکاري از گرايش جوامع به مذهب است.
در عين حال که آمريکا در پي متهم ساختن اسلام به عنوان منشا تحرکات افراطي است، اما برخي از آمار نشان مي دهد در جوامع غربي شتاب جوانان براي مسلمان شدن حتي پس از 11 سپتامبر و تبليغات بي امان رسانه ها عليه اين دين، بيشتر شده است. در برخي از جوامع نيز گرايش به مذهب به اشکال مورد توجه قراردادن مجدد اخلاق و ارتباط فرد با غيب تجلي يافته است.
4 -نتيجه گيري
در چنين شرايطي فرصت تاريخي براي انقلاب اسلامي در جهت آشنا سازي مردمان ديگر جوامع با انديشه هاي اسلامي پيش آمده است. اين فرصت ها عبارتند از:
1. قوت ايمان جوان مسلمان
2. وجود شبکه هاي بين المللي ارتباطات، ارائه اسلام به زبان معاصر و با استفاده از تکنولوژي اطلاعاتي.
3 . شروع کاوش در اديان ديگر، توسط انديشمندان مسلمان بر پايه وسعت فهم قرآن از دين.
4. همگرايي يهوديت، مسيحيت و اسلام و تمايز آن با نيروهاي مدرنيست، متجدد و غيرديني.
5 . وجود برخي از نشانه هاي هنر اسلامي در سطح جهاني که مي تواند به يک مسلمان غرور و استغناء بخشد مانند خوشنويسي، معماري، لباس، فرش، شعر، موسيقي و تلاوت قرآن. اين گونه ميراث، به يک مسلمان از حيث فضاي هنري و فرهنگي که در آن نفس مي کشد، برتري مي بخشد.
6 . مطرح شدن حکمت خالده در غرب، از اوائل قرن بيستم در عين حال که غرب سخت گرفتار فلسفه هاي ضد مابعدالطبيعي و ضدديني بوده است، شاهد تجديد مطلع تدريجي فلسفه جاودان خرد نيز بوده است که تماماً با فلسفه جديد غرب مخالف و آن را از نقطه نظر فلسفه و حکمت، انحرافي از ميراث ابدي بشريت مي داند. افرادي نظير رنه گنون، آناندا کومارا سوآمي، فريتهوف شوآن، تيتوس بوکهارت و... در طول قرن جاري در جهت احياي حکمت خالده سنتهاي گوناگون و معرفت سنتي نهفته در درون اديان معتبر تلاش کرده اند.
7. پست مدرنيسم، برخي از انديشه هاي فرامدرن در تلاش براي پايان دادن به فلسفه کنوني غرب است. به عنوان مثال «ژاک دريدا» منادي مکتب فراساختگرايي و يا شالوده شکني است که معتقد است از طريق نقد دروني و منهدم کردن همه ساختارهاي معنايي، موجود از قبل در غرب، به تعاريف جديدي دست خواهيم يافت. هايدگر نيز معتقد است کل مشغله فلسفي، به آن معنايي که تاکنون در غرب فهميده مي شد، به پايان آمده است.
8 . رشد اسلام خواهي در اروپا و آمريکا: يکي از ويژگي هاي شيوه زندگي جديد، جستجوي مشتاقانه به دنبال معناست. از دست رفتن معناي زندگي براي بسياري از مردم است که آنها را به بيراه هاي طلب لذتهاي آتي جسماني از طريق روابط جنسي يا استفاده از مواد مخدر و يا گاهي خشونت و جنايت کشانده است. پديده جستجو براي بازيافت معناي زندگي، بسياري از مردمان هوشمند در غرب را براي نخستين بار به پيام معنوي فرهنگها و اديان ديگر واداشته است و احترامي که امروزه طبقات مختلف براي عوامل معنوي قائلند، به مراتب بيشتر از احترامي است که استعمارگران انگليسي و فرانسوي قرن نوزدهم براي جهان اسلام و ساير فرهنگهاي آسيايي و آفريقايي قائل بوده اند.
9. وجود يک ميليارد مسلمان در دنيا بويژه در مناطق اطراف ايران.
10. علم، مبناي هويت و سياستگذاري در ايران است. توجه ايرانيان به دانش اندوزي موضوع روشني است و گرايش به داشتن تحصيلات در ميان مردم عادي کوچه و بازار قابل لمس است. اما نکته ديگر آن است که سياستگذاري و تصميم گيري در ايران نيز بهره مند از مدلهاي علمي است.
با توجه به نکات گفته شده آينده، تعامل ايران و نظام بين الملل روشن است.گرچه برخي بر اين باورند که انقلاب ايران به نقطه دوري خود (ترميدور) نزديک مي شود، اما از آنچه گفته شد مي توان دريافت که جمهوري اسلامي ايران درآينده مي تواند بهتر از گذشته عمل کند، اگر:
1. فاصله بين شعار و عمل را در سياست خارجي کم نمايد. برخي اوقات شعارهاي کوچکتر اما در دسترس تر، مناسبتر از آرزوهاي بزرگ است.
2. به واقعيات صحنه بين المللي توجه عميق تر نمايد. ديرزماني است که ديگر نظام دو قطبي از جهان رخت بر بسته است. اينکه آيا نظام حاکم بر روابط بين الملل يک قطبي و يا چند قطبي است، بحث جداگانه اي را مي طلبد، اما استفاده از روشهاي مطرح در نظام دوقطبي ديگر امکان پذير نيست. تنها مي توان گفت که دوران فعلي نظام بين الملل دوران گذار است. در اين شرايط، ايران بايد فرصتها و تهديدهاي مربوط به خود را در محيط بين المللي عميقا مورد بررسي قرار دهد و با نقاط قوت و ضعف خود در هم آميزد و راهبردهاي مقتضي را اتخاذ نمايد.
3 . ايران بايد بدنبال متحدان جديدي باشد. ديگر نهضت عدم تعهد مانند گذشته موقعيت ويژه اي در روابط بين الملل ندارد، در عوض کشورها به عنوان واحدهاي سياسي گاه داراي نفوذ عمده اي در صحنه جهاني شده اند. منطقه گرايي مي تواند يکي از موارد پيش رو در سياست خارجي ايران باشد.
4. نگاه به آسيا مي تواند راهبرد انتخابي ايران براي آينده باشد. ايران، روسيه، چين و هند چهار کشور بزرگ آسيايي هستند که مي توانند با يکديگر تعاملات نزديکتر ويژه اي داشته باشند.

منابع:
1 - عشقي، ليلي، زماني غير زمان ها: امام، شيعه، ايران، ترجمه احمد نقيب زاده، تهران: مرکز باز شناسي اسلام و ايران، 1379.
2 - دفرونزو، جيمز، انقلاب اسلامي ايران از چشم انداز نظري، تهران: مرکز بازشناسي اسلام و ايران، 1379.
3 - کالورت، پيتر، انقلاب و ضد انقلاب، ترجمه حسن فشارکي، تهران: مرکز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، 1382.
4 - ديويد، «بازتاب انقلاب ايران بر شبه جزيره عربستان و کشورهاي خايج فارس»، در جان ال اسپوزيتو، انقلاب ايران و بازتاب جهاني آن، ترجمه محسن مدير شانه چي، تهران: مرکز بازشناسي اسلام و ايران.
5 - مجيدي، محمدرضا، ده گفتار پيرامون انقلاب اسلامي، نشر معارف، . 1383
6 - حسينيان، روح ا...، چهارده قرن تلاش شيعه براي ماندن و توسعه، تهران: مرکز اسند انقلاب اسلامي، 1382.

  


شکست نظريه انديشمندان غربي در خصوص انقلاب اسلامي
در گفتگو با دکتر محمد باقر خرمشاد ؛ روزي که تئو ري ها غافلگير شدند!



اشاره:
انقلاب اسلامي ايران چه تاثير و بازتابي در نظريه هاي انقلاب اسلامي انديشمندان و متخصصان خارجي داشته است؟ اين پرسش تا



حدودي مي تواند نقش و جايگاه انقلاب ايران را در ميان ساير پديده هايي که به عنوان انقلاب از آن در دنيا ياد مي شود مشخص کند.
صرف نظر از نظريه هاي کلاسيک ارسطو و مارکس که به ترتيب علت انقلاب ها را در بي عدالتي و تضاد طبقاتي منبعث از مالکيت ابزار توليد مي دانند. يا نظريات افرادي چون دوتوکويل و پارتو که شکاف طبقاتي و نبود چرخش نخبگان را عامل انقلابها مي دانند . افرادي همچون تدا اسکاچ پل در مقطعي معتقدند انقلابهاي اجتماعي تنها در جوامع کشاورزي و دهقاني و گاه جوامع بوروکراتيک روي مي دهند.
با وقوع انقلاب اسلامي و مشاهده عظمت آن، افرادي چون او با تجديد نظر در نظريه هاي خود، بر نقش عوامل ديگري همچون مذهب و رهبري را بيش از همه در اين مهم تاکيد مي کنند. دلايل اين عقب نشيني و انگيزه هاي آن از زبان دکتر خرمشاد شنيدني است :
* آقاي دکتر،انديشمنداني که به نظريه پردازي در خصوص انقلاب اسلامي پرداختند، اغلب با چه رويکرد و رهيافتي به ارايه نظريه در خصوص انقلاب اسلامي پرداخته اند؟
* * دو گروه عمده از متخصصان و انديشمندان با مطالعه انقلاب اسلامي ايران و تبيين تحليل آن به باز توليد علمي در ماخذ انقلاب مبادرت ورزيده اند ؛ ايران شناسان از يک طرف و نظريه پردازان انقلاب از طرف ديگر.
روشهاي معرفت شناسي و چارچوب نظري هر دو گروه در اين تلاش علمي همان روشها و قالب هاي شناخته شده و متداول موجود در علوم اجتماعي معاصر بود، با اين تفاوت که اولا واقعيت ناتواني ايران شناسان در پيش بيني انقلاب در ايران از يک طرف و اسلامي بودن چنين انقلابي از جانب ديگر، باعث تجديد نظرهاي بنيادين اين گروه در تبيين کامل اين انقلاب باعث تجديد نظر تعدادي از آنان نظير تدا اسکاچپول در تئوري خود و سوق دادن و هدايت تعدادي ديگر نظير فوکو، فوران و عشقي به سوي خلق نظريات جديد در خصوص انقلاب شد.
با نگاهي به انبوه مطالعات صورت گرفته در خصوص انقلاب اسلامي ايران، مي توان به يک سنخ دوگانه رسيد ؛ آنهايي که انقلاب اسلامي ايران را به دليل پيچيدگي و گستردگي آن به يک پديده چند عليتي انگاشته و با رهيافتهاي چند عليتي به تبيين آن پرداخته اند و کساني که با تکيه بر برخي نظريات موجود در خصوص انقلاب به صورت تک عليتي به سراغ انقلاب اسلامي رفته اند.
رهيافتهاي چند عليتي نوعا توصيفي- تاريخي اند در حالي که رهيافتهاي تک عليتي معمولا تحليلي بوده و بسته به نوع آن جامعه شناسانه، روان شناسانه، اقتصادي، سياسي و فرهنگي هستند.
از محققاني که با رهيافت چند عليتي و با روش توصيفي گ تاريخي به مطالعه انقلاب اسلامي پرداخته اند، مي توان به نيکي کدي، ايران شناس آمريکايي اشاره کرد.
در مجموعه پيروان رهيافتهاي تک عليتي براي تبيين انقلاب اسلامي ايران هم مي توان از پل ويلي فرانسوي و اريک هوگلاند در رهيافت جامعه شناسانه، ماروين زونيس آمريکايي در رهيافت روان شناسانه، روبرت لوني و محمد علي کاتوزيان در رهيافت اقتصادي، يرواند آبراهاميان و برنارد هوکارد فرانسوي در رهيافت سياسي و ژان پيرگارد و کريستيان برومبرژه فرانسوي و نيز حامد الگار، مري هگلاند، سعيد امير ارجمند و مايکل فيشر آمريکايي در رهيافت فرهنگي را نام برد.
* عقب نشيني اين نظريه پردازان از تئوري هاي قبلي شان با چه توجيهي اتفاق مي افتاد ؟
** ببينيد، براي مثال خانم تدا اسکاچپول در مقاله مشهورش با عنوان «دولت تحصيل دار و اسلام شيعي در انقلاب ايران» اين تجديد نظرها و محورهاي آن را اعلام مي کند .
نيکي کدي هم يکي ديگر از کساني است که گرچه يک ايران شناس است تا يک نظريه پرداز انقلاب، ولي به دليل غافلگير شدن از انقلاب ايران، آنچه او نه تنها آن را تشخصيص نداده بود بلکه عکس آن را هم تحليل و پيش بيني نموده بود. خانم کدي نيز براي توجيه رفتارعلمي خود هم که شده، به مباحث نظري انقلاب روي مي آورد. بطور مثال در مقاله اي با عنوان آيا همه انقلابها قابل پيش بيني هستند ؟ آيا علل آنها قابل فهم است؟ تلاش مي کند تا اثبات کند به دليل پيچيدگي و ماهيت خاص انقلاب، اين پديده قابل پيش بيني نيست.
البته اين ادعاي او مباحث جديدي را بر مي انگيزد . اسکاچ پل هم با تجديد نظر در نظريه کلان خود در خصوص انقلاب به اين نتيجه مي رسد که بر خلاف نظريه، اصول و مباحث او در خصوص انقلابهاي اجتماعي: اولاً، انقلاب اسلامي ايران انقلابي است ناشي از يک «مدرنيزاسيون شتابان»: اين انقلاب محصول يک نوع اغتشاش و انحراف اجتماعي از يکطرف و نوعي محروميت گسترده و فراگير ناشي از دگرگوني از جانب ديگر بوده است که توانست نارضايتي هاي عام مردمي را به نوعي عمل سياسي تعيين کننده و مؤثر تبديل نمايد و اين عمل سياسي توده اي مبتني بر نارضايتي هاي گسترده بوده که انقلاب را رقم زد.
ثانياً، دولت ايران قبل از آغاز حرکت انقلابي مردم اين کشور نه تنها به هيچ وجه تضعيف نشده بود بلکه در اوج قدرت نيز بود: نهادها و سازمان هاي انتظامي و امنيتي رژيم در اوج کارايي و سلامت و ارتش و نيروهاي مسلح نيز در کمال قدرت و مجهز به مدرن ترين تجهيزات بودند. ارتش ايران نه متحمل شکست نظامي شده بود، نه حتي تحت فشار يک قدرت خارجي بود.
حتي هيچ گونه اختلاف و نزاعي بين دستگاه حکومت و طبقه حاکم ديده نمي شد. به عبارتي، هيچ چيز براي خروج از فشار دستگاه حکومتي شاه و تفوق و چيرگي احتمالي بر نظام سياسي مستحکم و دست نخورده او آماده نبود. خلاصه، در دولت ايران ما قبل از انقلاب هيچ «آفتي» راه نداشت.
ثالثاً، انقلاب ايران يک انقلاب شهري بود، در حالي که دهقانان و روستاييان عملاً در شورش هاي سال هاي 79 - 1978 مشارکت و نقشي نداشتند، اين گروه ها و طبقات شهري بودند که منشأ، مبدأ و عامل اصل اين شورش هاي انقلابي محسوب مي شدند. بازار به عنوان مرکز تاريخي و سنتي حيات اجتماعي- اقتصادي زندگي شهري در ايران داراي نقش محوري و تعيين کننده در سازماندهي حرکتهاي انقلابي مردم ايران در درون شهرها بود.
انقلاب اسلامي ايران يک انقلاب جهت دار و تعريف شده در چارچوب يک ايدئولوژي مشخص يعني ايدئولوژي «تشيع» بود که توسط يک رهبر مذهبي ايدئولوژيک يعني امام خميني(ره) رهبري و هدايت مي شد. بدون ترديد نقش ايدئولوژي در اين انقلاب غيرقابل انکار است.
در نتيجه انقلاب اسلامي پديده اي از مقوله فعل متعدي است و نه از مقوله فعل لازم؛ به همين دليل نمي توان گفت که در ايران انقلاب «شد»، بلکه بايد گفت که در ايران انقلاب «کردند». يعني اينکه بر خلاف تصورات اوليه اسکاچپول، انقلاب اسلامي ايران نشان داد که انقلاب پديده اي نيست که به خودي خود حاصل آيد، بلکه عده اي آن را مي آفرينند.
البته به نظر اسکاچ پل انقلاب ايران را هيچ حزب سياسي انقلابي مدرني به وجود نياورد: اين انقلاب نه محصول طراحي و رهبري مبارزان مسلح اعم از اسلام گرا و مارکسيست، حزب کمونيست ايران(توده) و نه حتي جبهه ملي لائيک و ليبرال بود. بلکه اين مجموعه باورها و شکل هاي فرهنگي و ساختاري ريشه دار در قلمرو جامعه شهري بوده که به مرکز مقاومت مردمي در مقابل شاه تبديل گرديد. اسلام شيعي رهبران مذهبي و روحاني با حمايت و پشتيباني بازار انقلاب اسلامي 79 - 1978 ايران را طراحي، هدايت و به پيروزي رساند و هيچ يک از اين دو حزب سياسي آن هم از نوع سابقه دار و انقلابي نبودند.
براي انسجام بخشي به نظريه ترميم شده خود و تطبيق کامل تر آن با انقلاب اسلامي ايران، اسکاچ پل مفهوم «دولت تحصيل دار» را نيز وارد مدل جديد خود نموده و شرح مي دهد که چگونه با تکيه بر دلارهاي نفتي دولت مطلقه اقتدارگرا و استبدادي شاه، بي نياز از مالياتهاي مردم خود، به سازماندهي معيوب و نااميدکننده اقتصاد کشور مي پردازد؛ به نظر او، صرف به هم ريختگي، از هم پاشيدگي و نارضايتي به تنهايي قابليت لازم براي اعطاي توانايي سازماندهي جمعي و منابع مستقل قابل اتکا و لازم را براي مقاومت مردم در مقابل فشارهاي سياسي- اقتصادي نظام حاکم ندارد.
چنين کاري به هسته هاي اجتماعي مستقل و مقتدر نياز دارد که بتواند چه به لحاظ سياسي و چه به لحاظ اقتصادي نارضايتي هاي مردمي را سازماندهي، جهت دهي و هدايت کرده و حرکت انقلابي آنها را پشتيباني، حمايت و هدايت کند. به نظر اسکاچ پل، اين بازار بود که چنين نقش تعيين کننده اي را در انقلاب ايران ايفا نمود. بازار توانست به لحاظ سياسي حرکت انقلابي ساير گروه هاي شهري نظير دانشجويان و کارگران صنعتي را سازماندهي و به لحاظ اقتصادي آن را پشتيباني نمايد. در طول ماه هاي طولاني انقلاب در ايران، اين بازار بود که عملاً بار سنگين سازماندهي و پشتيباني جامعه شهري ايران را در مبارزه با رژيم شاه بر دوش کشيد.
البته آنچه در نهايت اين حرکت انقلابي توده اي را معنادار، جهت دار و چارچوب دار نمود، اسلام شيعي بود. در اين انقلاب، نقش تشيع چه به لحاظ سازماندهي و چه به لحاظ فرهنگي بسيار برجسته، حياتي و تعيين کننده بود. روحانيون طرفدار امام خميني(ره) با ترويج انديشه هاي سياسي مبتني بر تشيع انقلابي خود رژيم شاه را تحقير کرده و به مبارزه طلبيدند.
بدين ترتيب، اسکاچ پل با اذعان به نقش رهبران ايدئولوژيک مذهبي که با تکيه بر ايدئولوژي انقلابي شيعي توانستند يک انقلاب اسلامي در ايرن خلق کنند، ضمن عدول از نظريه اوليه خود، به صف کساني مي پيوندد که براي ايدئولوژي نقش بنيادين در انقلابها قايل هستند.
* فرهنگ و نظريه هاي فرهنگي در نظريه هاي انقلاب قبل از وقوع انقلاب در ايران چه جايگاهي داشته اند؟
** تا وقوع انقلاب اسلامي ايران رهيافتها يا نظريات مبتني بر فرهنگ براي تبيين انقلابها جايگاهي در ميان توريها يا رهيافتهاي انقلاب نداشته اند.
نظريات انقلاب در اوج شکوفايي و تکامل خود در خلال سه دهه پنجاه، شصت و هفتاد ميلادي، شاهد پيدايي رهيافتهاي جامعه شناختي، اقتصادي، روان شناسانه و سياسي بوده اند. هيچ گاه و هيچ جا اثري از رويکرد يا رهيافتي به نام رهيافت فرهنگي يافت نمي شد.
حتي هنگام روي آوردن پژوهشگران و انديشمندان جسوري مثل اسکاچپول؟
بله، حتي در زماني که وي هم از ترکيب رويکردهاي سياسي و جامعه شناسانه البته با نقطه عزيمت و محوريت رهيافتهاي سياسي سخن مي راند و هنوز هم در آثار قلمي هيچ محقق، نظريه پرداز و انديشمندي نشاني از رهيافت فرهنگي نمي توان يافت.
دقيقاً از فرداي انقلاب اسلامي ايران است که به دليل ماهيت کاملاً متفاوت اين انقلاب با ديگر انقلابهاي عصر جديد و نقش برجسته، گسترده و همه جانبه فرهنگ اسلامي در آن، بسياري از متخصصان انقلاب، ايران شناسان و انديشمندان علوم انساني و علوم اجتماعي براي تبيين چرايي و چگونگي اين انقلاب به سراغ رهيافتي مي روند که بتواند ابعاد جديد و بي سابقه اين انقلاب نوظهور را تبيين نمايد. اموري نظير نقطه عزيمت انقلاب، کانونهاي انقلاب، شعارهاي انقلاب، رهبري انقلاب، نقاط عطف زماني انقلاب، اقشار و طبقات پيشرو در انقلاب، نوشته ها و زبان انقلاب و سبک مبارزه انقلابيون آنان را به ماهيت صد درصد مذهبي، اسلامي، شيعي و در نتيجه فرهنگي اين انقلاب رهنمون مي ساخت.
* چه شد که اين صاحب نظران سراغ تجزيه و تحليل مؤلفه هاي منحصر به فرد اين انقلاب مثل تشيع و نقش نهادهاي مذهبي رفتند؟
* * در دوران انقلاب بر همگان آشکار بود که اولاً نقطه عزيمت حرکت توفنده انقلابي سالهاي 57 - 1356 شهر قم و تظاهرات 19 دي 1356 اين شهر بود و شهر قم يعني مرکز روحانيت و تشيع در ايران و جهان . ديگر آنکه کانونهاي اصلي اين انقلاب مراکز مذهبي نظير مساجد، مقابر، حسينيه ها و زيارتگاه ها بود.
نخستين شهداي اين انقلاب هنگامي به شهادت رسيدند که از مراکز مذهبي تظاهرات خود را آغاز کرده بودند و مراسم تشييع جنازه مذهبي و بزرگداشت سوم، هفتم و بخصوص چهلم آنان ايستگاه هاي تجديد حيات و تمديد شتاب حرکت انقلابي مردم محسوب مي شد.
علاوه بر اين، از ميان هزاران شعار کوچک و بزرگ انقلاب، اکثريت آن داراي مفاهيم مذهبي، معنوي و فرهنگي بود. در دو شعار اصلي، محوري و فراگير اين انقلاب يعني «استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي» و «نه شرقي، نه غربي، جمهوري اسلامي» اين تنها لفظ «جمهوري اسلامي» بود که تکرار مي شد. هر چند تکرار واژه «استقلال» شعار اول را مي شد در واژه «نه شرقي، نه غربي» شعار دوم نيز مشاهده نمود. معنا و مفهوم اين دو شعار بنيادين، انقلابيون ايران اين بود که آنها در جستجوي «جمهوري اسلامي» به نفي «وابستگي» و «استبداد» رژيم شاه پرداخته اند.
به عبارت ديگر، مردم ايران رسيدن به «استقلال» و «آزادي»، اين دو کالاي فرهنگي ناياب در ايران دوره هاي اخير را در چارچوب يک حکومت اسلامي قابل تأمين مي دانستند، که البته تقاضاي تحقق و به عمل درآمدن اسلام در جامعه ايران خود نيز يک خواست فرهنگي بود.
رهبري اين انقلاب حتي در فيزيک و پوشش ظاهري خود نيز با اکثريت افراد و آحاد عادي جامعه ايران متفاوت بود. امام خميني(ره) يعني يک شخصيت روحاني، يک مرجع تقليد، يک رهبر مذهبي با لباس مخصوص علماي شيعي بود که رهبري اين انقلاب را برعهده داشت. بخصوص از زمان حضور ايشان در پاريس هجوم خبرنگاران به نوفل لوشاتو، محل اقامت ايشان و پوشش خبري جهاني اقدامها، خواسته ها و اهداف او هر گونه نقطه ابهامي را در اين زمينه از ميان برد.
در داخل نيز سازماندهي تظاهرات ضدشاهي در مساجد و به رهبري روحانيون مساجد و محلات صورت مي گرفت، نقاط عطف زماني اين انقلاب نيز داراي بار مذهبي و فرهنگي بود. مراسم چهلم شهدا از برجسته ترين نمادهاي زماني اين انقلاب و تظاهرات و حوادث روزهايي نظير عيد فطر 1357 تهران، روز 17 شهريور 1357 تهران (با عنايت به بسته شدن نطفه آن در 15 شهريور يعني بعد از مراسم نماز عيد فطر)، تاسوعا و عاشوراي سال 1357 تهران جملگي از نقاط عطف حرکت انقلابي مردم ايران محسوب مي شدند، و در همه اينها جز ايام برجسته فرهنگي اسلام شيعي چيز ديگري نمي توان يافت.
از سويي نيز مراجعه به اقشار و طبقات پيشرو در اين انقلاب هر محققي را بلافاصله به روحانيت، بازاريون، دانشجويان، اقشار و طبقات پايين مذهبي سنتي محلات پايين شهرها رهنمون مي ساخت. و در همه اين اقشار و طبقات غلظت گرايشات و انگيزش هاي مذهبي- فرهنگي بسيار بالا بود. ضمن آنکه، زبان اين انقلاب نيز به طور آشکار و برجسته اي يک زبان بومي مبتني بر فرهنگ مذهبي جامعه ايران بود.
آنچه در دوران انقلاب در محافل انقلاب در تظاهرات و در سخنراني هاي انقلاب بيش از همه شنيده مي شد، واژه هايي نظير عدالت، شهادت، حريت، جهاد، حسين، يزيد، زينب، ايثار، گذشت، فداکاري، فرعون، موسي، ابراهيم، بت شکن، طاغوت، استکبار، مستضعف، مستکبر و... بود؛ و اينها همه الفاظ قرآني- مذهبي بودند که توسط انقلابيون مسلمان احيا شده و در زندگي اجتماعي- سياسي مردم ايران دوران انقلاب به کار گرفته مي شد. گستردگي، غلبه و چيرگي آنان بر ساير واژه هاي انقلابي عصر، حکايت از ماهيت فرهنگي- ديني اين انقلاب مي نمود.
و سرانجام اينکه، سبک و شيوه مبارزه انقلاب و انقلابيون ايران نيز از ديگر عناصر مؤيد ماهيت فرهنگي- مذهبي اين انقلاب بود. تظاهرات توده اي گسترده خياباني برجسته ترين شکل و شيوه مبارزه مردم ايران در روز و شعار «ا... اکبر» گويي بر پشت بامها در شب از ديگر روشهاي شناخته شده مبارزه مردم ايران در دوران انقلاب محسوب مي شد.
علاوه بر اينکه تظاهرات مردمي اغلب شکل و شمايل دسته جات بزرگ عزاداري را داشت و نوعاً گروه هاي جوان سينه زن در آن با شعارهاي مذهبي- انقلابي ياد شهداي گذشته را گرامي مي داشتند، بزرگترين و تعيين کننده ترين تظاهرات انقلاب يعني تظاهرات تاسوعا و عاشورا نيز از به هم پيوستن هيأتها و دسته جات عزاداري مساجد، حسينيه ها و تکيه هاي محله هاي مختلف در خيابانهاي اصلي شهر پديد آمده بود.
اين گونه است که اکثر تحليلگران ماه هاي نخستين، براي توضيح چرايي و چگونگي اين انقلاب، ناخودآگاه به سراغ فرهنگ جامعه ايران بخصوص فرهنگ مذهبي اين جامعه مي روند که بخش اعظم فرهنگ مردم اين کشور را تشکيل مي دهد. آنان درصدد برمي آيند تا دريافته و نشان دهند که چه عناصري در فرهنگ شيعي ايرانيان چگونه باعث خلق چنين انقلابي مي گردد.
بدين ترتيب است که صاحب نظران رهيافت فرهنگي، به سراغ تاريخ تشيع، چگونگي تولد اين مذهب، دوران حضرت علي(ع) و بحث و جايگاه عدالت در اين مذهب، واقعه کربلا و نقش آن در تاريخ شيعه و ايران، نمادهاي واقعه کربلا، نظير عدالت، حقيقت، شهادت، جهاد، ايثار و... چگونگي زنده ماندن اسم ماه محرم در خلال قرون(تعزيه) و تأثيرات فرهنگي آن در جامعه ايران، اصول اعتقادي شيعه نظير امامت، مسأله غيبت، دکترين هاي شيعي در عصر غيبت براي رهبري امت اسلام و تشيع (فقاهت و مرجعيت)، جايگاه روحانيت در دکترين امامت، فقاهت و مرجعيت، نقش و جايگاه روحانيت در تاريخ تشيع و ايران، چگونگي و چرايي تبديل تشيع فرهنگي به تشيع ايدئولوژيکي، نقش و جايگاه ايدئولوژي شيعي در انقلاب ايران و... براي تبيين اين انقلاب مي روند. اين گونه است که رهيافت فرهنگي در تبيين انقلابها متولد مي شود.
در رهيافت فرهنگي، آنچه به دليل انقلاب ايران مفروض گرفته مي شود اين است که در عصر مدرنيته و پست مدرنيسم نيز فرهنگ و مذهب جايگاه و نقش فعال و پوياي اجتماعي- سياسي دارد.
يعني برخلاف تصور و پندار رايج، اشاعه و گسترش مدرنيزاسيون نه تنها باعث حذف دين از عرصه اجتماعي و سياسي زندگي بشر نشده است، بلکه در سرزميني مثل ايران دين به عامل اصلي تحول و دگرگوني سياسي- اجتماعي تبديل گشته است.

  


انقلاب اسلامي و بازتابهاي بين المللي آن



*دکتر حسن رضايي مهر

انقلاب اسلامي ايران که برگرفته از مکتب اهل بيت(ع) است و با آموزه هاي ديني برگرفته از کتاب و سنت ساختار سازي شده است، در بردارنده سه مشخصه اصلي استقلال، آزادي و جمهوري اسلامي است. به گونه اي که در هيچ جاي جهان انقلاب اسلامي ايران، بدون اين سه مشخصه شناخته شده نيست، و اين خود کاشف از واقعيت ملموس حضور آن در عرصه هاي بين المللي و صدور آن به جهانيان است. چنان که رهبر بزرگ اين نهضت و بنيانگذار جمهوري اسلامي حضرت امام خميني(ره) فرمودند: «بحمدا... امروز قدرت ايراني و قدرت اسلام در ايران به طوري است که توجه همه ملتهاي ضعيف را به خودش معطوف کرده است و اسلام را در سرتاسر دنيا از اين سياه هاي عزيزي که در امريکا هستند و تا آفريقا و تا شوروي و همه جا نور اسلام تابيده است و توجه مردم به اسلام شده است و منظور ما از صدور انقلاب همين بود و تحقق پيدا کرده و ان شاء ا... اسلام در هر جا غلبه بر کفر پيدا خواهد کرد». ( صحيفه نور، ج 17 ، ص 240 ) عظمت اين انقلاب به گونه اي است که پس از گذشت 30 سال از ظهور آن هنوز در حوزه مطالعات انديشمندان و نظريات سياسي قرار داشته و پويايي خود را در تحقيقات همه جانبه و مطالعات سياسي، حقوقي و فرهنگي از دست نداده است. و بي مورد نيست اگر نگراني قدرتهاي خارجي و بخصوص غربي از بازتابهاي جهاني اين انقلاب الهي را نسبت به وضعيت سياسي خويش، در ترويج آرمانهاي اسلامي دخيل بدانيم. از آنجايي که بازتاب روز افزون انقلاب در عرصه بين المللي و تأثير آن بر رفتار سياسي جهان و نقش آفريني آن در توده هاي مختلف مسلمان در جوامع اسلامي و ديگر جوامع با وجود توطئه ها و دسيسه هاي دشمنان، هر روز زاينده نقشي جديد و تأثيري نو در جهان معنويت، سياست، حقوق، علم و تخصص است، در اين مقاله انقلاب اسلامي را از زاويه صدور و نمود آن در جهان بررسي مي نماييم.
1. اسلام و مباني نظري صدور انقلاب اسلامي
در بحث صدور انقلاب شايد اولين پرسشي که ذهن انسان را مشغول مي کند آن باشد که آيا صدور انقلاب به خارج از قلمرو ايران از جايگاه ديني و اسلامي برخوردار است و به تعبيري چنين اقدامي بر اساس چه مبناي ديني قابل توجيه است. بديهي است انسباق ذهن به سؤال فوق از آن روست که انقلاب ايران بر اساس آموزه هاي اسلامي و ديني به جريان افتاده و در واقع کارکردي از دين اسلام تلقي مي گردد يعني اسلامي بودن انقلاب اقتضا دارد که اين نهضت در تمام مراحلش از جمله مرحله صدور، اسلامي باشد و از همين رهگذر سؤال از مباني اسلامي صدور انقلاب موجه مي گردد.
در پاسخ به اين پرسش بايد گفت که دقت نظر در ادله اولي و ثانويه اين بحث مي تواند اموري را به عنوان مباني اسلامي صدور انقلاب و به ديگر تعبير، مباني سياست خارجي اسلام برشمرد که به برخي اشاره مي شود.
الف) فرازماني و مکاني بودن اسلام: مستفاد قطعي از کتاب و سنت، جهاني و فراگير بودن دين اسلام است و هدف نهايي اسلام در خصوص مناسبات اجتماعي، تشکيل امت واحده اسلامي مبتني بر قانون و حاکميت الهي است.
ب) دعوت جهاني: دعوت آحاد بشر به دين اسلام و آموزه هاي آسماني آن از جمله حق و عدالت از ديگر مباني سياست خارجي اسلام به شمار مي آيد. آياتي از قبيل آيه شريفه «ادع الي سبيل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة» بر اين امر دلالت آشکار دارد.
د) حفظ و پايداري کشور اسلامي: نگاه باني و حفاظت از حدود و ثغور ملت اسلام از ضروريات ديني است که رعايت آن براي حاکمان و مردم لازم است. و بديهي است يکي از موارد مهم حفاظت از دار الاسلام در مقابل دشمنان، تبليغ و ترويج هيمنه اسلام و تبيين قدرت و تأثيرگذاري آن در عرصه هاي مختلف سياسي، اجتماعي، فرهنگي و... است تا موجوديت دشمن به مخاطره افتاده و فکر تجاوز به دار الاسلام را از سر بيرون کند و اين امر همان صدور اسلام است که به عنوان مبناي سياست خارجي اسلام، صدور انقلاب اسلامي نيز مبتني بر آن صورت مي گيرد. بنابراين «در فقه سياسي اسلام، حفظ دار الاسلام در مقابل دار الفکر از تکاليف و ضروريات است، مسائلي همچون صلح توأم با قدرت و حس همجواري و ارتباطات و مناسبات سياسي _ تجاري و اقتصادي و غيره با ساير دول که موجب امنيت و جلب حمايت ديگران و کمک به بشريت در جهت رسيدن به آرامش همزيستي مسالمت آميز است، در زير مجموعه اصل حفظ دار الاسلام جاي دارند». ( سياست صدور انقلاب، علي فلاح زاده، مرکز اسناد انقلاب اسلامي، چاپ اول، زمستان 1384 ش، ص 19 )
ه) نفي سبيل: بر اساس مقتضاي کتاب و سنت، ولايت کفار بر مسلمانان ممنوع و مورد نهي خداوند تعالي است چنان که آيه شريفه «لن يجعل الله للکافرين علي المومنين سبيلاً» مسلمانان را از هر گونه سلطه پذيري از ناحيه کفار منع کرده است و بر اين اساس است که سياست خارجي اسلام بر اين اصل و مبناي مهم مبتني است و با توجه به اينکه تشکيل امت واحده جهاني که هدف نهايي اسلام است، با سلطه ورزي کفار و سلطه پذيري مسلمانان منافات دارد، بر همه مسلمانان لازم است، تمهيدات لازم را در مواجهه با غير مسلمانان در نظر بگيرند و از آنجا که سلطه کفار مانع تحقق امت واحده جهاني در سايه حاکميت مطلقه خداوند است براي رفع آن بايد از تمامي امکانات لازم بهره جست. در يک کلام مي توان گفت، مشروعيت صدور انقلاب اسلامي برخاسته از ايدئولوژي جهان شمول اسلام است. چنانکه حضرت امام خميني(ره) با تأکيد بر اين مهم فرمودند: «اسلام براي يک کشور براي چند کشور، حتي براي مسلمانان نيست، اسلام براي بشر آمده است، همه بشر را اسلام مي خواهد زير پوشش عدل خودش قرار دهد. ما اميدواريم که اين امر به تدريج مهيا شود».
2. حرکتهاي صدور ساز
عنصر اطمينان بخش انقلاب اسلامي ايران، برخورداري از رهبري ديني مقتدر و مقبوليت قريب به اتفاق مردمي است. زيرا در پرتو چنين عقيده اي، هر حرکتي که از سوي رهبري انقلاب و يا به تأييد او مزين شود، فعاليتي عالمانه و حکيمانه در راستاي تقويت و صدور انقلاب خواهد بود. نمود اين حقيقت را در تاريخ سي ساله انقلاب اسلامي به وفور مي توان يافت.
اکنون با در نظرداشت مطالب گفته شده برخي از حرکتهايي که زمينه صدور و حضور انقلاب اسلامي را در عرصه بين المللي فراهم ساخته است، به اختصار زير از نظر مي گذرانيم:
الف) اعلام آخرين جمعه ماه رمضان به عنوان روز قدس از سوي امام خميني(ره)
ب) تسخير لانه جاسوسي توسط دانشجويان پيرو خط امام
ج) حج و اعلام برائت از مشرکين
د) بازگويي اهداف انقلاب اسلامي در سخنان و پيام هاي بين المللي مسؤولان نظام اسلامي
3 - حضور انقلاب اسلامي در جوامع جهاني
در استقبال و تأثيرپذيري جوامع جهاني از انقلاب اسلامي ايران، دو رويکرد را مي توان در نظر داشت. رويکرد مثبت که مربوط به ملتها و کشورهايي است که هر يک به نوعي انقلاب اسلامي را ياوري براي خود مي ديدند و به تبع از آن استقبال کرده و تأثيرپذير شدند. رويکرد منفي که گاهي در قالب تعاند و دشمني بود، چنانکه سياست غالب دول اقتدارگراي غربي بوده و هست و گاهي در قالب بي تفاوتي محقق بوده چنان که رفتارسياسي برخي از کشورهاي عربي بر آن استوار بوده است _ بديهي است از دولتهايي که سياست تعاند و بي تفاوتي را محور رفتار سياسي خود با انقلاب اسلامي قرار داده اند، نه تنها نبايد از آنها انتظار استقبال از انقلاب اسلامي و دفاع از آن را داشت، بلکه از آن روي که آن را خطري جدي براي اقتدارگرايي خود تلقي مي کنند، در کارشکني دريغ نورزيده و همواره مترصد بوده اند تا در فرصتهاي مناسب به تخريب و تهديد ملت ايران و انقلاب اسلامي آنان برآيند که چنين سياستي تاکنون نتوانسته موارد موفقيت آميزي را تجربه کند.
فعاليتهاي شهادت طلبانه در فلسطين و لبنان، اسلام خواهي در ترکيه، اصرار زنان بر پوشش اسلامي در غرب و دفاع از ارزشهاي اسلامي، مبارزات شيعيان در عراق و حرکتهاي ضد صهيونيستي در نقاط مختلف جهان با تکيه بر شعارهاي اسلامي سواي از انزجار دروني ملتها از بي عدالتي حاکم بر جهان، به نوعي تأثير پذيري از انقلاب اسلامي است.
به اختصار حضور، انقلاب اسلامي را در برخي از کشورها و جنبشهاي آزادي بخش به عنوان نمونه ذکر مي کنيم. و از آنجا که مرحله نخست فرايند استقبال و تأثيرپذيري از انقلاب اسلامي مربوط به ملتها و جنبش هاي آزادي بخش است، حضور و تأثير گذاري انقلاب اسلامي را در اين جهت پي مي گيريم.
تونس:
يکي از کشورهايي که جنبش هاي اسلامي در آن به طور مستقيم از انقلاب اسلامي ايران متأثر شده است، تونس است. جنبش گرايش اسلامي که در سالهاي اخير به جنبش «حرکة النهضة» تغيير نام داده است، به رهبري راشد الغنوشي و عبدالفتاح مورو پا برجاست. انقلاب اسلامي ايران در انديشه ها و روند فعاليتها و تصميم گيريهاي رهبران اين جنبش تأثيرات فراواني داشته است و آنها را به اين معنا رهنمون ساخت که مسلمانان در هر نقطه از جهان مي توانند در فعاليتهاي ديني، مذهبي و سياسي خود با سازماندهي هاي متقن بر دشمن غلبه يابند.
«محمد الهاشمي الحامدي» يکي از رهبران جنبش در نقد کتاب (مقالات و اسناد انقلاب اسلامي تونس) مي نويسد: «پيروزي انقلاب اسلامي ايران يک رويداد تاريخي عظيم بود که نسلهاي مسلمان را از رکود و گوشه گيري نجات داد و انسانها را به حرکت واداشت. در نهايت قاطعانه مي توان اقرار نمود که اسلام قادر است بر دشمنان پيروز گردد و گستاخ ترين نظام ضد مذهبي را واژگون سازد، اگر چه آن نظام از طرف رژيم شاهنشاهي تهران حمايت شود». ( انقلاب اسلامي و بازتاب آن، عبدالوهاب فراتي ، ص 51 )
البته در اين ميان اشاره به برخي نظريه هاي غير منصفانه در اين باره خالي از لطف نيست.
«ليزا اندرسون» مي نويسد: «انقلاب ايران، نه به عنوان يک نمونه و نه به عنوان حامي، تأثير عميقي بر تونس و ليبي نداشت، اين خود رژيمهاي تونس و ليبي بودند که مخالفان را در مقابل خود به وجود آوردند». (انقلاب ايران و بازتاب جهاني آن، جان . ال . اسپوزيتو، مترجم: محسن مدير شانه چي، ص 90 )
ظاهراً ايشان از اين نکته غافل بوده است که هر رژيم غير مشروع خود منشا پيدايش مخالفان است و اين امر روشني است اما نکته مهم برانگيزاندن و به تحرک درآوردن مخالفان در مقابل رژيمهاي مستبد از حالت رکود و بي تفاوتي است که اين مهم توسط انقلاب اسلامي براي اين ملتها به ارمغان برده شد.
مصر:
«جنبش «اخوان المسلمين» بيش از هر گروه ديگري محور ايدئولوژيک و نهادي اسلام گرايي در جهان عرب و جهان اسلام بوده است، اين جنبش يکي از نيرومندترين جمعيتهاي سياسي _ ديني معاصر در جوامع اسلامي بوده است. اخوان المسلمين در سال 1928 م توسط «شيخ حسن بن عبدالرحمن النباء» در اسمعيليه (اسکندريه) تأسيس شد... آرمان اخوان المسلمين در واقع آرماني دوگانه بود، زيرا از يک سو براي حاکميت تعاليم اسلامي بر حيات اجتماعي و سياسي مصر مي کوشيد و از سوي ديگر هدف آنان تحقق يگانگي عرب و برافکندن يوغ اسارت قدرتهاي اروپايي از گردن مسلمانان بود». (انقلاب اسلامي ايران و جنبش هاي اسلامي معاصر، حمزه امرايي، ص 136_134 )
با پيروزي انقلاب اسلامي ايران، اين جنبش پس از دوره اي از افول و توقف، انگيزه جدي براي مبارزه پيدا کرد.
يکي ديگر از جنبشهاي اسلامي مصر سازمان الجهاد است که تأثيرپذيري آن از الگوهاي انقلاب اسلامي ايران را مي توان در سخنان رهبر برجسته اين جنبش يعني عبود الزمر مشاهده کرد. «به گفته عبود الزمر تجربه انقلاب ايران نشان داد که در آستانه انقلاب مردمي، براي نيروهاي مسلم و پليس بسيار مشکل است تا با توده هاي مردم (الجماهير الشعبه) که خواستار اجراي شريعت خداوند هستند، به مبارزه برخيزند. بنابراين در نيروهاي مسلح شکاف ايجاد خواهد شد و بخشهايي از آن با سلاحهاي خود به انقلاب مردمي خواهند پيوست و بدين ترتيب انقلاب قدرت خواهد گرفت». (سازمان الجهاد و مقايسه رهبري آن، به نقل از انقلاب اسلامي و بازتاب آن، همان، ص 74 )
جنبش «اليسار الاسلامي» نيز از جنبشهاي اسلامي آزادي بخش بود که بشدت از انقلاب اسلامي ايران متأثر شد. در مجموع مي توان گفت «پيروزي انقلاب اسلامي ايران موجي از شادي و شعف در بين مردم مسلمان مصر برانگيخت و به قلبهاي خسته توان بخشيد و آن گونه اثرات سازنده اين نهضت در مصر چشمگير شد که اغلب خبرگزاريها و مطبوعات غربي اعلان نمودند: بعد از ايران نوبت مصر است؟». (پي آوردهاي انقلاب اسلامي در مصر، علي منتظمي، ص 23 )
عراق:
«فيليپ رابينز» در خصوص زمينه هاي بازتاب انقلاب اسلامي ايران در عراق مي نويسد: «اگر يک دولت از بازتاب انقلاب ايران به هراس افتاد، اين دولت عراق بود. اين نگراني از 10 عامل نشأت مي گرفت. نخست عامل جغرافياست، موقعيت همسايگي ايران و مرز مشترک بين دو کشور به معناي آن بود که احتمال تأثير پذيري عراق از تحولات ايدئولوژي و ساختار قدرت همسايه شرقي خود بسيار زياد است. عامل دوم، همپوشي هويت ايرانيان و عراقي هاست. نگراني خاص (دولت) عراق اين واقعيت بود که اکثر مردم آن با ايران از نظر مذهبي (شيعه) مشترکند و در عين حال شمار زيادي از شهروندان عراقي نيز ايراني الاصلند. انقلاب ايران بويژه به دليل جاذبه مذهبي و سياسي براي مسلمانان شيعه براي گذشتن از مرزي نفوذ پذير، متين و مستحکم ظاهر شد و جامعه، پذيراي آن در عراق شد». (انقلاب ايران و بازتاب جهاني آن، ص 93 )
يکي از جنبشهاي شيعي عراق حزب «الدعوَ الاسلاميه» است. اين حزب از همان ابتداء مورد حمايت جدي شهيد سيد محمد باقر صدر قرار داشت و پس از برقراري جمهوري اسلامي در ايران، مبارزاتش عليه صدام شدت گرفت و به طور علني خواستار سقوط سلطه صدامي و تشکيل حکومت اسلامي شد و اين امر ناشي از ارتباط معنوي اين حزب با مؤلفه هاي جمهوري اسلامي ايران بود.
«در خرداد 1358 ش آية ا... صدر با ارسال پيامي به اعراب مقيم ايران از آنها خواست که از اسلام و امام خميني حمايت کنند و در ضمن با صدور فتوايي مسلمانان را از عضويت در حزب بعث برحذر داشت. با گسترش افکار و ايده هاي انقلابي امام خميني و نيز تحرکات آية ا... صدر تظاهرات مردمي ابعاد گسترده اي يافت، در شهرهاي الثوره، کاظمين، بغداد، دياله و ديگر نقاط جنوب عراق مردم دست به راهپيمايي زدند، تظاهرات ديگري در کوفه، کاظمين، سامرا و دياله رخ داد که به برخورد شديدي با نيروهاي دولتي منجر شد». ( انقلاب اسلامي ايران و جنبش هاي اسلامي معاصر، همان، ص 213_212 )
از ديگر جنبش هاي اسلامي و شيعي در عراق مي توان به سازمان عمل اسلامي به رهبري سيد محمد شيرازي و هادي مدرسي، جماعة العلماء به رهبري آية ا... شهيد محمد باقر حکيم، مجلس اعلاي انقلاب اسلامي عراق به سرپرستي سيد محمد باقر حکيم اشاره کرد که هر يک به نوعي خواستار استفاده از مؤلفه هاي بنيادين انقلاب اسلامي ايران بودند. مجلس اعلاي عراق اعتقاد خويش را در باب سياست و حکومت بر اموري از قبيل نه شرقي نه غربي در سياستهاي خارجي، برقراري حکومت اسلامي در عراق ،کمک به جنبش هاي آزاديبخش قرار داده بود.
لبنان:
«تأثير انقلاب اسلامي ايران بر مسلمانان جهان عرب و جنبش هاي اسلامي آن بيش از هر کشوري در لبنان مشهود است. در ميان گروه هاي اسلامي شيعه جنبش امل (به رهبري امام موسي صدر و در حال حاضر نبيه بري)، جنبش امل اسلامي (تحت رهبري سيد حسين موسوي) و جنبش حزب ا... (به رهبري شيخ صبحي طفيلي ] که هم اکنون رهبري آن را سيد حسن نصر ا... بر عهده دارد [ و در ميان گروه هاي اسلامي سني «جنبش توحيد اسلامي (تحت رهبري شيخ سعيد شعبان) تحت تأثير مستقيم انقلاب اسلامي رشد کرده و تأسيس شدند.... نيروهاي حزب ا... به همراه امل اسلامي همکاري نزديکي با نيروهاي نظامي جمهوري اسلامي ايران در شرق لبنان بويژه بعلبک داشتند... تأثير انقلاب اسلامي بر جنبش هاي اسلامي سني نيز در لبنان قابل بحث است. مهمترين گروه سني طرفدار انقلاب اسلامي در لبنان و در واقع در کل جهان عرب، جنبش توحيد اسلامي (حرکة التوحيد الاسلامي) است. ( انقلاب اسلامي و بازتاب آن، ص 48_45 )
سيد عباس موسوي رهبر سابق حزب ا... در خصوص تأثير پذيري مقاومت اسلامي در لبنان چنين مي گويد: «پيروزي انقلاب اسلامي ايران اعتماد به نفس را به مسلمانان بازگرداند و آنها را از ميزان قدرت و توانايي که در اسلام و انديشه هاي اسلامي نهضت است آگاه ساخت، مقاومت اسلامي در لبنان ملهم از انقلاب اسلامي شکل گرفت».
( روزنامه کيهان، 1372/11/17 )
عربستان سعودي:
جنبش هاي اسلامي که در عربستان سعودي، فعاليت ديني و سياسي دارند، نيز هر يک به نوعي دستاوردهاي انقلاب اسلامي ايران را مورد توجه قرار داده و از روشهاي مبارزه و قيام عليه استبداد و خودکامگي حکام بهره برده اند. از جنبشها و سازمانهاي مهم مخالف دولت عربستان مي توان به سازمان انقلاب اسلامي شبه جزيره عربستان (المنظمة الثورَ الاسلاميه في الجزيرَ العربيه) و حزب آزادي بخش شبه جزيره و جماعة الدعوه و اخوان نام برد.اين دو سازمان شيعي بودند. سازمان انقلاب اسلامي که در واقع مي توان از آن به تجسم جنبش اسلامي شيعه در عربستان نام برد، فعاليتهاي مذهبي و سياسي منسجمي حتي در برخي از کشورهاي منطقه دارد.
تأثيرپذيري اين سازمان از انقلاب اسلامي ايران در مجله ها و آثار اين سازمان و نيز گفتار رهبر آن يعني شيخ حسن صفار مشهود است اما در خصوص جنبش هاي اسلامي سني که با ادعاي دفاع از اسلام، رژيم سعودي را مورد حمله قرار دادند؛ بايد گفت هر چند در سخنان سران اين جنبش قرائتي از تأثير پذيري آنها از انقلاب اسلامي ايران ديده نمي شود، اما نظريه عده اي از تحليلگران بر آن است که انقلاب اسلامي ايران و پيروزي آن در مقابل حکومت ظالمانه پهلوي تأثيرات فراواني در حرکت و جهت دهي اين جنبش داشته است.
ناگفته نماند که پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، عربستان شاهد خيزش شيعيان آن ديار بود.
«از جمله براي نخستين بار مراسم سوگواري خود را در ايام محرم علني کردند و نيز مردم ايالت شرقي در پنجشنبه 29 نوامبر 1979 در شهر «قطيف» حدود 30000 نفر دست به راهپيمايي زدند، ولي با واکنش عربستان مواجه شدند آنها در راهپيمايي خود به حمايت از انقلاب ايران پرداختند. در 13 بهمن 1358 براي برگزاري سالگرد پيروزي انقلاب، مردم منطقه شرقي تظاهراتي برگزار کردند که طي آن 150 نفر توسط نيروهاي عربستان مجروح گشتند و 300 نفر نيز بازداشت شدند». ( انقلاب اسلامي ايران و جنبش هاي اسلامي معاصر، ص 219_218 )
تأثيرات انقلاب اسلامي ايران به ديگر کشورهاي حوزه خليج فارس
«تا زمان وقوع انقلاب اسلامي، جامعه شيعه اين کشورها به صورت جامعه اي حاشيه اي و فاقد تحرک و پويايي سياسي صحنه سياسي اين کشورها محسوب مي شدند، اين اقليت اگرچه از وضع خود ناراضي بودند اما هيچ گاه شکايت و نارضايتي خود را به صورت قيام و طغيان بروز ندادند، وقوع انقلاب اسلامي باعث تحرک و جنبش سياسي آنها شد و به دنبال آنها تظاهرات و راهپيمايي هايي خودجوش در اين کشورها رخ داد». (همان)
يکي از جنبشهاي اسلامي شيعي جبهه اسلامي بود. «جنبش اسلامي در بحرين که در گروه جبهه اسلامي براي آزادي بحرين (الجبهة الاسلامية لتحرير البحرين) تحت رهبري سيد هادي موسوي تجسم يافته است، بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ايران به وجود آمد و رشد کرد. دو عامل مذهب و ناسيوناليسم (تشيع و وجود بخش عظيمي از ايرانيان) باعث گرايش به ايران بوده است». ( انقلاب اسلامي و بازتاب آن،ص 52 )
از ديگر جنبش هاي اسلامي، در حوزه خليج فارس، جنبش اسلامي کويت است که پس از پيروزي انقلاب اسلامي و با تأثيرپذيري از آن به مخالفت با سلطه خانواده الصباح برخاست و تاکنون به فعاليتهاي مذهبي و سياسي خود ادامه مي دهند. در کشورهايي از قبيل امارات و قطر هر چند از جنبش خاصي نمي توان نام برد اما دل سپردگي مسلمانان و شيعيان آن ديار به انقلاب اسلامي ايران سران اين کشور را به برقراري رابطه دوستانه با ايران ملزم کرده است.
کشورهايي چون پاکستان، افغانستان، کشمير، آذربايجان، ترکيه، کشورهاي اروپايي و افريقايي و حتي خود ايالات متحده همه به نوعي حضور انقلاب اسلامي ايران را با وجود موانع و کارشکني هاي دولت هاي انحصارطلب و اقتدارگرا تجربه کرده اند و از آنجا که بررسي اين تأثير شگرف در اين مختصر نمي گنجد به همين حد اکتفا مي شود.
دو نکته پاياني:
1. موضوع اصلي در فرايند صدور انقلاب اسلامي، معنويت و دفاع از کرامت انساني بود، و بر اين اساس بود که انقلاب اسلامي هيچ گاه خود را با سيطره نظامي به اقصي نقاط دنيا نرساند، بلکه با اتکَاء بر آموزه هاي اسلامي خود را جهاني کرد.
2. هر چند انقلاب اسلامي در 30 سال عمر پربرکت خويش توانسته است، رشد و تعالي خود را در عرصه هاي مختلف به جهانيان اثبات کند و خود را به عنوان يک الگوي ديني براي جهان بشريت مطرح سازد اما راه هاي نرفته فراواني نسبت به صدور کامل انقلاب اسلامي و حضور آن به صورت فراگير در ملل جهان و مجامع بين المللي وجود دارد که شناخت موانع، ايجاد مقتضيات و بررسي مطالعات کارشناسانه جدي مسؤولان را مي طلبد.

  


شکل گيري انقلاب به روايت دکتر«مظفر نامدار» ؛
انديشه سياسي امام(ره) شالوده نظم کهنه را بهم ريخت



*طيبه مروت

اشاره :
انقلاب اسلامي ايران در حالي شکل گرفت که مردم دنيا انقلابهاي گوناگوني را تجربه کرده بودند و خاطرات تلخ وشيريني از آن به



خاطر داشتند. پيروزي انقلاب اسلامي جرقه ديگري درذهن بشر ايجاد کرد که مي توان در کنار انقلابي چون انقلاب کبير فرانسه يا روسيه و چين، شاهد پديده اي بود که مذهب، مبناي شکل گيري آن بوده است.اين انقلاب که به زعم بسياري پرونده معادلات سياسي جهان را درهم پيچيد، به رهبري يک رهبر ديني و برپايه تفکرات مذهبي او شکل گرفت و اين درحالي بود که دنيا در عصر ارتباطات و ورود به دهکده جهاني به سر مي برد؛ لذا اين سؤال پيش آمد که يک انقلاب مذهبي چگونه مي تواند در دنيايي مدرن حاضر شود؟
دکتر مظفر نامدار، محقق و پژوهشگر تاريخ معاصر و سردبير فصلنامه تخصصي 15 خرداد در گفتگوي پيش رو به برخي از اين پرسشها پاسخ گفته است... .

* آقاي دکتر، اگر اجازه بفرماييد بحث را با تبيين عبارت «انقلاب مدرن» آغاز کنيم؟
** اصطلاح بسيار معروفي است که مي گويد انقلابها زاييده دنياي جديد هستند؛ دنيايي که در آن نوع نگاه به زندگي و ساختار ها و ابزارهاي مورد استفاده متفاوت است و هر انقلابي هم که در چنين دنيايي اتفاق مي افتد، انقلاب جديدي است. به نظر مي رسد در تعريف و تبيين اين عبارت بايد بين «مدرن» و «مدرنيته» تفاوتي قايل شد. مدرن به مفهوم نو و جديد است و غير از نگاهي است که به طورطبيعي به عنوان يک گرايش در طول تاريخ انتظار داريم. در تبيين عنوان انقلاب مدرن، مدرن به اين اعتبار نگريسته شده است نه به مفهوم مدرنيته و مدرنيسم.
* در انقلاب مردم ايران، مذهب به عنوان ريشه و مبناي مبارزات ديده مي شود و اين در صورتي است که در برخي ديدگاه ها مذهبي بودن با سنتي بودن يکسان نگريسته شده است. در حالي که از انقلاب ايران به عنوان انقلاب مدرن ياد مي کنيد، اين تعارض چگونه قابل رفع است؟
** اشتباه در اين است که سنتي بودن با کهنه و قديمي بودن يکي گرفته شده است. اين نگرش براساس چه منطقي است؟ بايد پرسيده شود، اگر شما کهنه را امري قديمي مي دانيد، قدمت آن چه مقدار است؟ و چه معياري براي قديمي بودن و نبودن يک امر داريد؟
اگر ملاک، ملاک زماني است پس تفکري که به عنوان مدرنيته و ليبراليسم و... در غرب مطرح است مربوط به نزديک سه قرن پيش است و اينها هم قاعدتاً بايد قديمي و کهنه محسوب شوند. اگر معيار و ملاک اين است، پس چرا هنوز در دنياي جديد اين انديشه هاي کهنه و قديمي در حال تبيين و بازتوليد هستند ؟
در فرهنگ غرب و بخصوص از دوره رنسانس به بعد، واژه سنت را معمولاً مترادف با مذهب قرار مي دهند نه امر قديم. چون در غرب، مذهب توليد کننده قدرت، ثروت و نظريه نيست. روشنفکران دوره رنسانس معتقد بودند اين امر، امري کهنه است و بايد از رده خارج شود چون ديگر توليد کننده نيست. اما درفرهنگ ما اين ديدگاه جايگاهي ندارد.
* اين که اين تفکر در کشور ما جايگاهي ندارد، متصف به ديدگاه حضرت امام درباره مذهب است؟
** خير ! جنبشهاي اجتماعي که دوره هاي قبل اتفاق افتاد، به رهبري امام صورت نگرفت، اما رهبري اين جنبش ها در هر دوره اي بدون استثنا بر عهده نهادها و رهبران ديني بوده است.
مذهب تنها به تفسير حضرت امام توليد کننده نظريه و متحرک و پويا نيست، اصلاً اين خصلت پويايي مختص اسلام و مذهب شيعه است و امام احيا کننده دوباره اين جنبشهاي ديني اجتماعي با نگرشي نو بودند. يکي از کارهاي بزرگي که امام(ره) انجام داد، اين بود که سيطره گفتمانهاي موجود دردنياي معاصر را شکست و خود به باز تعريف مفاهيم، مبادي و اصول پرداخت.
* با توجه به اشاره اي که به نظر امام به مبحث نهضت و انقلاب داشتيد، اجازه بدهيد تفاوت نظر ايشان را در مقابل نظرات غرب در اين خصوص بررسي کنيم.
** ببينيد، امام متفکري است که وقتي وارد حوزه سياست و تحولات اجتماعي مي شود، معتقد تفکيک هايي که در حوزه مذهب داريم، با عنوان رابطه مذهب و سياست، مذهب و علم، يا مذهب و دنيا و... همه تفکيک هاي ذهني است و حقيقتا هم همين گونه است چون وقتي ما از مذهب حرف مي زنيم، همين قواعد و دستورها، احکام، عبادات، معاملات، اخلاق، عرفان، فقه و... است. اگر اينها را از دين بگيريم چيزي از دين باقي نمي ماند.
در انديشه امام، مذهب يعني همين امر عيني و حقيقي که هر بخش را اگر بخواهيم از آن بگيريم ماهيت خودش را از دست مي دهد. به تعبير فلسفي اينها خصيصه هاي ذاتي اين پديده است و اگر کسي بخواهد خصيصه هاي ذاتي يک پديده را بگيرد و انتظار داشته باشد آن پديده باقي بماند، اين خواسته فاقد مباني عقلي است. بنابراين، فهم امام از مذهب همين معاني مشهور آن با همه احکام و دستورها و قواعد و تاکيدهاست.
به دليل اين خصلت ذاتي که در مذهب ما هست، وقتي با مقتضيات زمان سر و کار پيدا مي کند، در عين اينکه احکام ثابت است، فتواها تغيير مي يابد چون به مسأله تعلق دارند و براساس اين مسأله است که فتوا صادر مي شود. تعبير امام از مذهب همان تعبيري بود که از قبل هم بوده و شکي در آن نيست. در منش و بينش پيامبر(ص) وائمه اطهار(ع) وهمه علماي اسلام اعم از شيعه و سني، اين مسأله که دين بي ترديد با دنياي مردم رابطه ناگسستني دارد، در هيچ دوره اي تا دوران معاصر مورد ترديد و پرسش قرار نگرفته است. آنچه امروز در اين قالبها ديده مي شود، حرفهاي دنياي جديد و دوره چند صد سال اخير است که مذهب ماهيت و خصلت خودش را در اروپا و غرب از دست داد و مسائلي را که غربيان با مذهب خود داشتند، مسائل دنياي اسلام نيز کردند. اما در دين ما که اين گونه نيست. در حقيقت امام (ره) چيزي جديدي نياورد، بلکه متناسب با مقتضيات زمان به سؤالها پاسخ داد و همين پاسخ شيرازه نظم کهنه را به هم ريخت .
* انديشمندان امروز بر مبناي نگاهي که درباره دين درغرب حاکم بود، به طرح اين نظر پرداختند که دين افيون ملتهاست، اين درحالي است که برخي از روشنفکران مسلمان هم داعيه دار همين نظريه اند... .
** اين هم يک ديدگاه است دربرابر دهها و صدها نظريه ديگري که وجود دارد. هيچ منطقي هم براي غلبه اين ديدگاه بر ساير ديدگاه وجود ندارد.
* اما آيا اين تفکر در مقابله با انديشه پوياي امام(ره) درباره دين قرار نمي گيرد؟
** ببينيد امام(ره) حرفش را زده، نظامش را تأسيس کرده و کارايي خودش راهم داشته است. تقرير ديگران درباره نظريه امام که دليل بر ابطال نظر ايشان نمي شود. به نظر من تأييد اين ديدگاه غربي حمله به انديشه امام(ره) نيست. به عقيده من، جنبش و حرکتي که در ايران اتفاق افتاده دال بر ابطال اين ديدگاه هاي مطرح شده است. اين سخنان به دوره اي مربوط است که آرمان روشنفکري اروپا بر آن بنا شده بود و برخي از روشنفکران مسلمان که هم تحت تأثير اين ايده ها بودند، آن را تکرار کردند. به هر حال، چه آن چيزي که آنان مي گويند و چه آنچه من مي گويم، هرکدام يک نظر و يک ديدگاه است؛ حال کدام منطقي مي گويد که اين ديد درست يا نادرست است؟ ما بايد براي اثبات هر يک از اين ديدگاه ها، دليل عقلي و تاريخي داشته باشيم. من براي اثبات پويايي و فرهنگ آفريني و رهايي بخشي دين خودم دليل کافي دارم، جنبش اجتماعي و تحولاتي که در ايران معاصر اتفاق افتاد و در دنياي کنوني در حال رخ دادن است، نشان مي دهد دين به مفهومي که در اسلام مطرح است، توليد کننده و متحرک و رهايي بخش است. بنابراين، سؤال اين است که اين چه ديني است که هم افيون توده هاست و هم استعداد ايجاد جنبشهاي اجتماعي بزرگ و تأسيس نظامهاي کارآمد و مترقي را دارد؟ !
* چه مؤلفه هايي در انديشه امام وجود دارد که وجه تمايز آن در مقابل انديشه روشنفکران غربي است؟
** يکي از مهمترين ويژگيهاي انقلاب اسلامي و انديشه امام خميني در شکل گيري «اراده عمومي» در جريان مبارزات مردم است.
تمام جنبشهايي که در دوره اخير در اروپا شکل گرفت، همه جنبشهاي نخبه گرايي است. «ميشل فوکو» در آثاري که درباره انقلاب نوشته است، درباره انقلاب اسلامي ايران مي گويد: من در جنبش اجتماعي ايران چيزي را ديدم که در هيچ جنبش ديگري نديدم و آن اراده و روح عمومي است. اين مبحث يکي از مباحث پيچيده در انديشه غرب است. خود غربي ها معتقدند اراده عمومي شبيه روح و خداست. درغرب اراده اگر هم شکل بگيرد، اراده اکثريت عددي است و از اين اراده به عنوان اراده عمومي نمي توان ياد کرد.
فوکو در ادامه مي گويد: «من در انقلاب ملت ايران چيزي را ديديم که هميشه فکر مي کردم او خداست و قابل رؤيت نيست. اين ملت چنان اراده عمومي را تحقق بخشيد که وقتي در اين جامعه مي گشتي به مفهوم حقيقي اين پديده را در ميان مردم مي ديدي که کار خودش را هم انجام داده است. اين ويژگي بسيار استثنايي در انقلاب اسلامي است که در هيچ جنبش اجتماعي و انقلابي در دوران معاصر وجود نداشته است.»
به انقلاب فرانسه بنگريد، يک انقلاب نخبه گرايي است که آرمان روشنفکري فرانسه بود و به دليل بحرانهايي که جامعه فرانسه و اروپا با آن سر و کار داشت و جنگها و درگيريهاي قومي روشنفکران فرانسه به دنبال يک ديکتاتوري مطلق و مقتدراما قانوني شده بودند که در نهايت به ناپلئون و بناپارتيسم رسيدند. اين همان آرماني بود که روشنفکران دوره مشروطه در ايران داشتند. آنها هم شاه را مي خواستند، اما شاهي مي خواستند قانوني.
انقلاب روسيه هم انقلاب نخبه هاست. انقلاب چين هم همين گونه است، اما آن اراده عمومي که همواره غربي ها آرزوي آن را داشتند، هيچ گاه تحقق نيافت. اما اين ويژگي براي انقلاب ايران يک شاخصه است که يکباره 98 درصد مردم به نظام جمهوري اسلامي راي مي دهند.
شاخصه مهم ديگر انديشه امام، مذهبي بودن تفکر انقلابي اوست.
در فلسفه سياسي غرب، اين مساله مطرح است که هرگاه يک جنبش اجتماعي بخواهد رخ دهد، تحت تأثير دو مکانيزم است، بدين معنا که اگر تضاد طبقاتي و رهبري يک طبقه خاص در يک جنبش اجتماعي ناديده گرفته شود، محال است که نام آن جنبش را بتوان انقلاب ناميد.
امام(ره) انقلابي را در ايران پايه ريزي کرد که اين دو مکانيزم در آن وجود نداشت؛ يعني آن تضاد طبقاتي در اين انقلاب ديده نمي شد که از دل آن يک حرکت اجتماعي به وجود بيايد. براي همين هم غربيها نمي توانستند متوجه شوند انقلابي که از دل مذهب در حال شکل گيري بود، يک انقلاب بنيادين است. ديگراينکه شما طبقه خاص روشنفکري را به مفهوم غربي در رهبري انقلاب اسلامي ملاحظه نمي کنيد. به عقيده غرب، کس ديگري جز طبقه نخبه، توانايي رهبري يک انقلاب را ندارد چه برسد که يک رهبر مذهبي باشد. چون از ديدگاه آنان رهبر مذهبي در دنياي جديد حضور ندارد که بتواند دگرگوني جديد ايجاد کند.
امام در ميان رهبران جنبشها يک استثنا بود، چون کسي مي تواند در دنياي مدرن دگرگوني ايجاد کند که خودش انسان مدرني باشد، البته نه به آن معناي مدرنيته که برخي تصور مي کنند، اين هم ويژگي ديگر امام بود. ايشان بر اساس بينشي انقلاب را پايه ريزي کرد که نزديک به دويست سال بود از صحنه اجتماعي خارج شده بود و همه تصورمي کردند که مذهب هيچ توانايي براي باز توليد فرهنگي ندارد، چه برسد به اينکه بتواند جنبش اجتماعي ايجاد کند، چون بين اين دو واژه فاصله معنايي وجود دارد و زماني رهبري مي تواند يک جنبش اجتماعي را ايجاد کند که توانايي باز توليد فرهنگي داشته باشد.
امام ظرف 15 سال از سال 1342 تا 1357 اين استعداد را داشت که بتواند بازتوليد فرهنگي داشته باشد که آن هم به انقلاب اسلامي منجر شود.
يکي ديگر از خصلتهاي مهم انقلاب اسلامي و رهبري امام نسبت به ساير جنبشهاي دنيا اين بود که ايشان دست به باز تعريف مفاهيم زد و بر اساس اين باز تعريفي که از مفاهيم داشت، نظريه توليد کرد. اين خصلت امام به ايشان يک شخصيت بي نظير داد، زيرا در دوره معاصر کم داريم رهبر جنبشي را که علاوه بر توليد مفاهيم وتوجه به مبادي اوليه و اصول موضوعه مباحث فرهنگي و اجتماعي، استعداد توليد نظريه داشته باشد. ما در جنبش مشروطه مفاهيم جديد را تعريف کرديم قصد ورود به دنياي جديد را هم داشتيم، اما براي اين کار نظريه نداشتيم و تحت تأثير نظريه هاي غربي بوديم. اين يک ويژگي ديگري بود که امام هم مفاهيم جديد توليد کرد و هم نظريه براي يک دگرگوني داشت وهم استعداد اين را که اين نظريه را به يک پارادايم ونظام يا الگو تبديل کند. ما در دوره معاصر اصلاً چنين چيزي را نداريم که رهبري علاوه بر نظريه پردازي، توانايي تبديل آن به يک نظام مستحکم را داشته باشد.
اينها برخي از تفاوتهاي انديشه سياسي امام نسبت به ساير رهبران جنبش هاي اجتماعي است.
* اگر مايل باشيد، در کنار شاخصه هاي فکري امام در حوزه انقلاب اسلامي، بحث را با بررسي ويژگيهاي گفتمان انقلاب ادامه دهيم ؟
** من با استفاده از واژه گفتمان براي حوزه انقلاب اسلامي مخالفم، چون گفتمان مفهوم هرمنوتيکي خاص خود را دارد. اين مفهوم مي گويد که هر دگرگوني و تحولي تحت تأثير يک فضايي است و تا زماني دوام دارد که آن فضا دوام داشته باشد واگر آن فضا از بين برود، آن دگرگوني هم از بين مي رود، به دليل اينکه ديگر فضايي براي بقاي آن وجود ندارد. من چنين تعبيري را نسبت به انقلاب اسلامي قبول ندارم.
علماي ما اصطلاح زيبايي دارند که علت موجده هر چيزي علت مبقيه آن است؛ يعني هر چيزي اگر قرار است دوام داشته باشد، بايد به آن اصلي برگردد که باعث ايجادش شده است و تازماني که آن علت موجده بقا داشته باشد، آن شي نيز بقا دارد. اما به محض اينکه علت موجده از بين برود، آن شيء نيز ماهيت خود را از دست مي دهد وبه شيء ديگري تبديل مي شود. براي بررسي اين موضوع، بايد نگاهي به آرمانهاي انقلاب داشته باشيم.
آرمانهاي انقلاب شامل دو اصل بنيادي و يک اصل کارکردي است. يکي از اصول بنيادي انقلاب، «استقلال» است. البته اين مفهوم در آرمانهاي انقلاب تنها به معناي استقلال اقتصادي نيست. مقصود، استقلال در فهم تحولات جديد، تدوين نظام اجتماعي و... است در حقيقت، اين واژه دايره بسيار گسترده اي دارد که شامل حوزه هاي سياسي، فرهنگي و اقتصادي و... مي شود و علت موجده انقلاب است.
ما مي خواستيم مستقل باشيم؛ البته اين به معناي بي نيازي از دنيا نيست بلکه معناي استقلال يعني ديگران براي ما فکر نکنند و ما با رجوع به مباني خودمان توليد ثروت،انديشه و قدرت داشته باشيم.
اصل دوم، «آزادي» است که تعبير اختصاصي خود را دارد. يک تفاوت اساسي بين آزادي در فرهنگ ما وغرب وجود دارد که بايد تبيين شود. در غرب مفهوم آزادي، آزادي ازدين، اخلاق و هر قيد وبندي است، اما مفهوم آزادي در فرهنگ ما آزادي در دين و قيد و بندهاي اخلاقي و عقلاني است. مفهوم آزادي هم دايره بسيار گسترده اي دارد که آزادي سياسي تنها بخشي از آن مفهوم را شامل مي شد.
يک اصل ديگر هم که در پي اين دو اصل وجود داشت بايد اين دو اصل را متحرک مي کرد، «جمهوري اسلامي» بود. تحقق استقلال و آزادي جز در سايه جمهوري اسلامي ممکن نبود.
من معتقدم اگر قرار است اين انقلاب تداوم داشته باشد، نبايد از اين سه اصل عدول کنيم.
* مي توان مدعي بود به آن چيزي که در تحقق اين سه اصل مد نظر امام بود، رسيده ايم؟
** اين سؤال