صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
ورزشي
هنري
عشقستان
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
يادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-02-12
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 24بهمن ماه 1387


نگاهي به كتاب « دا » ، خاطرات سيده زهرا حسيني ؛ خون نوشته ها...



* خديجه زمانيان

تصوير صحنه رو به رو شدن «زهرا» با جنازه پدر شهيدش از زيباترين تصاوير كتاب «دا» است. او كه در اين چند روز حمله عراق به





خرمشهر و اشغال آن، به غسالخانه خرمشهر رفته و جنازه هاي شهيدان زيادي را غسل داده و كفن و دفن كرده، حالا قرار است پدرش را غسل دهد، كفن كند و به خاك بسپارد.
اما قبل از اينها مي خواهد با او خلوت كند. دا، ليلا، زينب و منصور پشت در، منتظر زهرايند تا از كنار جنازه بابا بيايد. باباي مهرباني كه حالا ديگر نيست.
«نمي توانستم از پيش بابا بروم. نمي توانستم از او دل بكنم. چهار زانو نشسته، روي سينه اش خم شده بودم. سينه اش، گلويش، صورتش و پيشاني اش را مي بوسيدم. به موهايش دست مي كشيدم. لطافت و نرمي موهايش را زير دستهايم حس مي كردم. قشنگي تنها چشمش مبهوتم كرده بود. برق عجيبي داشت، انگار از شادي برق مي زد. رنگ پوست و حالتش اصلاً شبيه هيچ كدام از ميت ها و شهدايي نبود كه اين چند روز ديده بودم. هيچ سردي در بدنش حس نمي كردم. پوست بدنش طراوت و قرمزي خودش را داشت. انگار بابا خوابيده بود. خيلي قشنگ تر از قبل شهادتش شده بود. حتي چروكهاي دور چشم و پيشاني اش هم از بين رفته بود. نورانيت چهره اش آن قدر زياد بود كه وقتي كفن را باز كردم تا چند لحظه جرأت نكردم به صورتش دست بزنم. دوباره كه صداي در زدن آمد، مجبور شدم كفن را ببندم. براي آخرين بار چشمش را بوسيدم و حلاليت خواستم و خداحافظي كردم. دلم نمي خواست كفن را ببندم. خيلي سخت بود. بازكردنش سخت بود، ولي بستنش سخت تر. انگار با بستن اين گره همه چيز تمام مي شد. آخرين ديدار، آخرين لمس كردن ها، آخرين بوييدن ها، به خدا گفتم: خدايا چه كار كنم؟ تو كمكم كن. چه طور از بابا دل بكنم؟... .»
***
«دا» 810 صفحه است. حرف و حديثهايي كه درباره اش شنيدم و اينكه در عرض چند ماه، 13 بار چاپ شده مرا وسوسه كرد تا كتاب را بخوانم. هر چند قطور بود، هر چند دل خوشي از خواندن گزارشهاي جنگ كه به نام داستان چاپ مي شود را نداشتم، اما باز هم نتوانستم بي تفاوت بمانم!
كتاب «دا» را بي وقفه خواندم و در عرض چند روز تمامش كردم و فهميدم «دا» يك كتاب گزارش از جنگ نيست، بلكه يك داستان واقعي از دفاع 33 روزه خرمشهر است و بعد فهميدم چرا كتاب به چاپ سيزدهم رسيد و چرا به خرمشهر، «خونين شهر» مي گفتند و چرا مي گفتند به اين شهر «با وضو وارد شويد» و چرا گفته اند «خرمشهر را خدا آزاد كرد»!
نمي خواستم در مورد كتاب بنويسم چون نمي توانستم !نمي دانستم چه صحنه هايي از كتاب را بايد انتخاب كنم تا خواننده را مجبور به خواندنش كنم، چون بايد دست كم 500 صفحه كتاب را اينجا بياورم !خواستم با اعظم حسيني مصاحبه كنم، هماني كه پاي حرفهاي زهرا حسيني (راوي كتاب) نشسته و با او خاطراتش را مرور كرده و نوشته، اما او به من گفت نمي تواند در مورد كتاب صحبت كند، چون با خودش عهد بسته، مصاحبه نكند، حرف نزند و بگذارد حرفهايش و خاطرات نوشتن اين كتاب برايش بماند، شايد مثل يك راز. به من گفت: «فقط كتاب را بخوان و ببين تو با خواندش چه حالي پيدا كردي و من كه چند سال دارم آن را مي نويسم، چه حالي داشتم و زهرا كه آن صحنه ها را ديده، چه حالي دارد...» اينها را كه گفت، اصرار نكردم وگوشي را قطع كردم و حالا نمي توانم بدون نوشتن در مورد كلمات اين كتاب، كتاب را ببندم و بگذارمش كنار بقيه كتابها... .
***
«زهرا كتاب را از سال 47 روايت مي كند. آن وقتي كه 5 ساله بوده و توي بصره زندگي مي كردند. اول از خانواده اش تعريف مي كند. از مادرش كه به او «دا» مي گفتند، از پدرش كه توسط استخبارات حزب بعث عراق دستگير شده و داستان با مهاجرت خانواده زهرا به خرمشهر ادامه پيدا مي كند. وقتي زهرا 17 ساله مي شود، جنگ شروع مي شود و در اين جاست كه مخاطب با كتاب همراه و درگير مي شود.
بيشتر حجم كتاب مربوط به مقاومت 33 روزه مردم خرمشهر است، اگرچه زهرا تا 20 روز در خرمشهر مي ماند، و به خاطر جراحتش مجبور است شهر را ترك كند.»
اين چند خط خلاصه اي از كتاب «دا» است. زهرا روز اول مهر كه مي خواهد خواهرش را به مدرسه ببرد، مي بيند مدرسه تعطيل است. كوچه ها خلوت است و پرنده در شهر پر نمي زند !آسمان رنگ دود گرفته و سرانجام مي فهمد كه شهر بمباران شده. وقتي به بيمارستان مي رود بوي خون را استشمام مي كند، مي فهمد فاجعه اي اتفاق افتاده، اما فكر نمي كند اين فاجعه 8 سال طول بكشد.
دلش شور مي زند، مي خواهد كاري بكند، 17 سال بيشتر ندارد، اما وقتي آه و ناله هاي مجروحان را مي شنود و بدنهاي خون آلودشان را مي بيند، طاقت نمي آورد. مي خواهد كمك كند، اما كاري بلد نيست. آن قدر اين طرف و آن طرف مي رود تا اينكه گذرش به غسالخانه اميرآباد مي افتد. مي رود توي غسالخانه و صحنه هايي مي بيند كه... .
«بيشترين چيزي كه توي غسالخانه از آن مي ترسيدم؛ جنين هاي سقط شده بود. شكل و شمايل عجيبي داشتند. صورت بعضي از آنها به هم فشرده بود. انگار آنها را پرس كرده بودند.
مي گفتند: زنها از هول و هراس انفجارها و آوارها، حمل شان را سقط كرده اند. تا عصر اصلاً طرفشان نرفتم، ولي تعداد نوزادها و جنين هاي كفن پيچ شده گوشه غسالخانه زياد شد، براي آنكه آن قسمت را خالي كنم مجبور شدم بهشان دست بزنم. خسته از رفت و آمدهاي بين قبرها و غسالخانه دو تا از آنها را برداشتم. خيلي سنگين شده بودند. سردي تن شان توي دستها و بغلم مي نشست و تمام تنم را مي لرزاند. وقتي يادم مي افتاد يكي از نوزادان هنوز پستانك توي دهانش بود، آن يكي پيش بند دور گردنش داشت و شيري كه خورده بود، گوشه لبش خشك شده بود، مي خواستم بميرم.»
«دا» صحنه هاي زيبايي دارد، اما تصويري كه اعظم حسيني به روايت زهرا از غسالخانه به مخاطب ارايه مي دهد، زيباترين تصاوير كتاب است. اين تصاوير به مخاطب كمك مي كند جنگ و خون را در خرمشهر احساس كند. جايي كه بسياري از ما در زمان جنگ نديديمش و فقط از آن شنيده ايم!
«زينب مرا صدا زد و گفت: بيا سر اينو بگير، منظورش جنازه دختر جواني بود. از صبح تا آن موقع از زير چنين كاري در رفته بودم و براي جا به جا كردن شهدا فقط دسته برانكارد را مي گرفتم، ولي حالا بايد به خود جنازه دست مي زدم، نگاهش كردم. تقريباً هم سن و سال خودم بود... زينب كه از كار خسته شده بود و انگار از دست، دست كردن من هم حوصله اش سر رفته بود، گفت: دختر چرا ماتت برده؟
مي خواستم بگويم: نمي تونم، ولي نمي شد. به موهاي پرپشت و حالت دار دختر كه بر اثر سوختگي كز خورده بود و جمع شده بود، يا لباس قشنگ، ولي خون آلود و سوراخ سوراخ، سر و بدن خوني و پرتركشش كه نگاه كردم، نتوانستم خودم را متقاعد كنم بلندش كنم. ولي زينب روي جنازه خم شد و گفت: زودباش. دير شد. مجبور بودم براي آنجا ماندن، حرفش را گوش كنم. چادرم را دور كمرم بستم. چون احساس مي كردم دختر مرا نگاه مي كند، گفتم: من سرش رو نمي گيرم. زينب گفت:چه فرقي مي كنه؟
گفتم: فرقي نمي كنه، من اين طرف راحت ترم و رفتم پايين پاي دختر ايستادم.»
***
ويژگي اصلي «دا» تلفيق روايت داستاني با رويكرد خاطره است. البته خاطره مي تواند بدون طرح داستاني و شخصيت پردازي باشد و صرفاً صحنه سازي كند، اما در كتاب «دا» تصاوير از واژه ها پيشي گرفته اند. اما بخش زيادي از جذابيت كتاب به چگونگي تأليف آن بازمي گردد، نويسنده با مرتبط كردن خاطرات و نثر ساده توانسته فضاي مورد نظر راوي را همان طور كه او توصيف كرده، روايت كند. حسيني با استفاده از تكنيكهاي نوشتاري توانسته حوادث جنگ را به گونه اي كنار هم قرار دهد كه خاطرات نقل شده تا مدتها در ذهن مخاطب بماند و فراموش نشود. روايت و پرداخت خاطرات مخاطب را تحت تأثير قرار مي دهد و همين مسأله ويژگي مثبت كتاب «دا» است. اعظم حسيني خاطرات زهرا (راوي) را يك خطي ننوشته، بلكه با ارجاعات به موقعش توانسته به موضوعات پراكنده كتاب طوري انسجام دهد كه مخاطب با خواندن آن، لحظه لحظه مقاومت خرمشهر را ببيند. كتاب با آنكه طولاني است و در مدت حضور 20 روزه زهرا در خرمشهر دفاع مردم با جزييات ذكر مي شود، اما از اعجاز خوبي برخوردار است، اما كاش اعظم حسيني پس از روايت 20 روزه حضور زهرا در خرمشهر كتاب را تمام مي كرد، چون توصيف بخشهاي زندگي در كمپ، كوشك، ازدواج زهرا و ورود به زندگي شخصي او بسيار شتابزده توصيف شده و به داستان آسيب وارد كرده است. در حالي كه كتاب مي توانست در اوجش تمام شود تا خاطره ماندگارتري از خودش را در ذهن مخاطب باقي بگذارد.
***
«جنگ كه تمام شد، گفتيم خيالمان راحت شده و مي رويم پي زندگي مان، اما ديديم ارزشها دارند رنگ مي بازند و ضد ارزشها پيدا مي شوند. وقتي كار به اينجا كشيد، ديدم اگر من حالا سكوت كنم، خيانت كرده ام به آن هشت سال دفاع مقدس، كه در آن، بهترين جوانان را از دست داديم. تصميم گرفتم براي دفاع از آن دفاع، خاطراتم را بگويم» اينها حرفهاي سيده زهرا حسيني است. راوي كتاب، هماني است كه تا وقتي مجروح نشده در جنگ حضور داشته و خونين شهر شدن خرمشهر را به چشم خودش ديده است. نوشتن كتاب «دا» چندين سال طول مي كشد. زهرا وقتي روايتها را براي نويسنده تعريف مي كند آن هم با آن جزييات، از به ياد آوردن بعضي صحنه ها حالش دگرگون مي شود و ماه ها كار نوشتن به تعويق مي افتد، اما نويسنده صبوري مي كند، آن قدر كه كتاب نوشته مي شود و بعد حزن و اندوهش را در جمله جمله كتاب مي آورد، در خاطراتي كه نمي دانم وقتي شنيده و مي نوشته چه طور از پس تصوير كردنشان برمي آمده.
«با حسين در را هل داديم و به زحمت داخل شديم. از زير كپه هاي خاك سرانگشتان يك پا بيرون زده بود، به عبدا... گفتم: «نترس، چيزي نيس» نشستم و خاكها را كنار زدم. جنازه اي در كار نبود. فقط يك پاي از ران قطع شده از زير خاكها بيرون آمد. پا از آن قسمتي كه قطع شده بود متلاشي و خوني بود. از قسمت مچ پا را سه تايي گرفتيم و به سختي بيرون كشيديم.
خيلي سنگين بود. به نظر مي آمد پاي يك آدم نسبتاً چاق بوده. حال هر سه تايي مان داشت به هم مي خورد. من كه از دو شب پيش چيزي نخورده بودم، دل و روده ام داشت توي دهانم مي آمد. گفتم: بياييد كمك كنيد، اينو برداريم. عبدا... كه رنگ و رويش پريده بود و مثل ديوانه ها شده بود، گفت: من اصلاً دست نمي زنم.
گفتم: عبدا... بيا كمك كن ديگه، خيلي سنگينه.
با اكراه آمد و سه تايي پا را توي راهرو برديم. من گفتم: باز هم بگرديم. شايد چيزي پيدا كنيم.
حسين گفت: آبجي تو رو خدا ول كن. بيا بريم.
گفتم: نه حسين چه فرقي مي كنه؟ !دست و پاي بريده هم جزو بدن شهيده، بايد دفن بشه.
دوباره شروع به گشتن كرديم. لا به لاي خرت و پرت هاي توي سالن، پتوها، لباس هاي فرم، پوتين ها و خاك و خل ها را گشتيم و اين بار يك دست پيدا كرديم. دستي كه آن قدر از هم پاشيده بود كه آدم فكر مي كرد ساتوري شده. حسين دست بريده را برداشت و عبدا... هم پا را روي دوشش انداخت. آمديم توي حياط، اينجا را گشتيم و يك كيسه نايلون پيدا كرديم. به حسين گفتم: من پا رو توي اين نايلون مي پيچم، تو يه چيزي براي بستن دست جور كن.
حسين داخل ساختمان مدرسه رفت و وقتي برگشت ديدم يك پاي بريده از زانو با يك پيراهن سياه با خودش آورده. پاي بريده را زمين گذاشت و گفت: بيا اين رو هم پيدا كردم. دست بريده و يك پا را توي پيراهن سياه گذاشتم. بعد آستين هاي پيراهن را به هم گره زدم. عبدا.... گفت: آبجي اين كارها چيه مي كني؟ دل و روده آدم اول صبحي بالا مي ياد.
گفتم: عبدا... اگر اينجا بمونن سگ و گربه ها بو مي كشن مي افتن به جون اينا.
گفت: حالا چرا مي پيچي شون؟
گفتم: خوب نيست تا جنت آباد چشم مردم به اينا بيفته. بسم ا... بگيد، برداريد بريم... .»

  


نگاهي به سابقه ادبيات پايداري ؛ جلوه گاه ايثار



در اسلام آنچه به ايثار و شهادت و مرگ آگاهانه در راه هدف مقدس منجر مي شود، جهاد است. اسلام در عين اينكه دين صلح و



دوستي و محبت و مداراست و خواهان همزيستي مسالمت آميز و برادرانه همه انسانها و پيروان همه اديان الهي است، دين قوت و قدرت و دين مجاهدساز نيز هست.
يكي از اقسام جهاد، جهاد زباني است و نيرومندترين و مؤثرترين جهاد زباني نيز شعر و ادبيات. بنابراين شاعران و نويسندگان مي توانند با قلم و بيان نيرومند و اثرگذار خود ملتي را به جهاد و مبارزه تشويق كنند.ادبيات مي تواند، عامل تأثيرگذار بر جنگها و ايثارگري ها و كشته شدن در راه آرمانها باشد و هم عنصري تأثيرپذير، بدين معنا كه عموماً ادبيات از جريان عظيمي چون جهاد و به تبع آن از پيامدهايش همچون ايثار و فداكاري تأثير گرفته و آن تأثيرها را به شيوه اي هنري منعكس كرده و در حقيقت ايثار و فداكاري ها به آفرينش آثار ادبي انجاميده است، اما گاهي نيز اثري ادبي در برانگيختن ايثار و فداكاري همگاني به گونه اي مؤثر مي افتد كه فرجام پيكار و مبارزه را رقم مي زند.
يكي از شاخه هاي مهم ادبيات كه پيش از همه در ترويج فرهنگ جهاد و ايثار و شهادت نقش دارد و اين مفاهيم را به بهترين نحو در خود بازتاب داده، ادبيات پايداري يا مقاومت است.
ادب پايداري به نوشته ها و سروده هايي گفته مي شود كه درونمايه آنها، مبارزه ملتها در برابر عوامل استبداد داخلي يا تجاوز بيگانگان و هجوم خارجي و مسايلي است كه در پي آن رخ مي دهد.
ادبيات پايداري در واقع مقاومت انسان را در برابر نيروهايي كه شرافت، ناموس، شخصيت و هويت او را نشانه گرفته اند، به تصوير مي كشد. ادبياتي است كه به انسان انگيزه مي دهد تا از كيان و حيات خود در برابر نيروهاي مهاجم و نابودگر دفاع كند و براي رسيدن به حياتي شايسته تلاش نمايد.اما مهمترين جلوه گاه ادبيات پايداري در ايران كه از اسباب و عوامل مؤثر در ترويج فرهنگ ايثار و شهادت است، ادبيات عاشورايي است. در ادبيات فارسي، توصيف پايداري، شجاعت و ايثارگري هاي امام حسين(ع) و ياران ايشان، جلوه اي خاص يافت و جانمايه بسياري از نوشته ها و سروده ها شد.
با پيروزي انقلاب اسلامي، كار از نوعي ديگر شده انقلاب اسلامي و تغيير بنيانهاي ايدئولوژيك حاكم بر تفكر كلي جامعه و اثر آن بر حوزه هنر و ادبيات موجب بازگشت شاعران و هنرمندان به مقوله ها و مضامين ديني و مذهبي شد. در اين زمان جنگ تحميلي و مقاومت شجاعانه ملت ايران در طول هشت سال دفاع مقدس با الهام از قرآن و حماسه بزرگ عاشورا، مهمترين عامل و انگيزه در خلق نوشته ها و سروده هاي عاشورايي بود.
انقلاب اسلامي با ظهور خود فصل نويني در شرايط سياسي و اجتماعي و فرهنگي جامعه ما گشود و مانند هر رويداد بزرگ ديگر، تحولي ژرف و گسترده در تفكر و نگرش ملت ايران پديد آورد از اين رهگذر ادبيات نيز همچون ديگر پديده ها تحت تأثير قرار گرفت و داراي سبك و اسلوبي خاص شد. عمده ترين مضامين و درونمايه آثار شاعران و نويسندگان اين دوره عبارتند از:
1- ستايش آزادي و آزادگي، جهاد، ايثار و شهادت
2- تجليل و تكريم از شهيد و شهادت
3- محكوم كردن استبداد و بيداد، اشرافيت
4- مردم ستائي بويژه مردم محروم و فداكار
5- دعوت به همدلي و وحدت
6- عشق به ولايت و اهل بيت(ع)
7- طرح اسوه هاي تاريخي بويژه تاريخ اسلام مانند ابوذر، سلمان، مالك اشتر و چهره هاي مبارز و متفكر معاصر مانند امام خميني(ره)، شهيد مطهري، ميرزا كوچك خان و...
8- حضور گسترده فرهنگ اسلامي (آيات و روايات) در آثار ادبي
9- اميدواري و ترسيم افقهاي پيروزي برخلاف ادبيات يأس آلود قبل از انقلاب
* محسن صديق

  


ياد بود آن روزگاران



* توسل
براي وضو رفت مسجد. بعد از نماز وقتي به خانه برمي گشت، دلش شور مي زد.اشكش درآمد، متوسل شد به حضرت رقيه. هر وقت حرف جبهه مي شد، همه مخالفت مي كردند؛ بخصوص پدرش.






اين بار قرص و محكم ايستاد و گفت:
مي خوام برم جبهه!
برعكس هميشه، اين بار همه مخالف بودند، بجز پدرش.
صداي اعتراض همه بلند شد:
- آخه حاج آقا ....
- تا حالا اين بچه پسر من بوده حالا شده پسر آقا ... برو پسرم، من كاري ندارم!
شايد باورش سخت باشد، ولي اين كار را كردند، چهار نفري حركت كردند؛ نه با اتوبوس نه با قطار نه با هواپيما! با ژيان به جبهه رفتن هم عالمي دارد!
توي برف سنگين راه افتادند طرف همدان. از شوق، سرما را حس نمي كردند. قرار بود اعزام بشوند منطقه.
مي خواست سوار اتوبوس بشود كه يكي از توي صف كشيدش بيرون. برادر بزرگترش بود.
لازم نيست تو بري جنگ، من و برادرهاي ديگه ات هستيم. تو هنوز وقت جنگيدنت نشده بچه، همين الان برمي گردي خونه.
دوباره سوار ماشين شد. چشم برادرش را دور ديده بود، به بهانه  بازي از خانه خارج شده بود.
***
از حمام صحرايي بيرون آمد.
- اخوي، يكي از قوم و خويشات اومده سراغت.
قلبش از جا كنده شد، وقتي مي خواست به سراغش برود، هزار فكر از ذهنش گذشت.
- نكنه بابا اومده دنبالم !اصلاً ولش كن، نمي رم!
دوباره برگشت.
- مي رم حرف هام رو بهش مي زنم، مي گم كه برنمي گردم.
پسرعموي كوچكش منتظرش بود، طاقت نياورده بود، او هم آمده بود تا بجنگد!
منبع: كتاب «وقتي سفرآغازشد»
* پدر و پسر
قرار شد يكي از آنها اعزام شود.
پسر گفت: «شما ديگه پير شديد، بگذاريد من برم. من جوونم و قدرت بيشتري دارم.»
پدر جواب داد: « با هم بريم تا نشونت بدم پيرمرد كيه. تو تجربه نداري جوان !دود از كنده بلند مي شه.»
سوار اتوبوس شدند، هر دو با هم.
* پدر و پسر 2
پدرجان، شما و پسرتون بايد بريد آموزش ببينيد. فوراً كه نمي شه رفت خط مقدم.
پدر سالها قبل، از طرف فداييان اسلام آموزش نظامي ديده بود. تاييديه فداييان اسلام را زدند روي پرونده  پدر. پدر اعزام شد منطقه و پسر رفت براي آموزش نظامي. به سرعت كار مي كرد؛ تمام محصول آن سال را با دقت و به تنهايي درو و انبار  كرد. پدرش براي كار مهمي به تهران رفته بود. پدر به مزرعه رسيد. كار درو تمام شده بود. با تعجب به مزرعه نگاه مي كرد.استراحت نكرد. بعد از درو و انبار محصولات، يكراست به جبهه رفت.
* ترس از جنگ
اولين بار بود كه به جبهه مي آمد، شايد تا آن لحظه كه حتي يك خمپاره نزديكش نخورده بود و يك عراقي هم نديده بود، هنوز باورش نمي شد كه جنگ، جنگ است. با تعجب پرسيد :
-اونا كي اند؟
-غريبه نيستند، عراقي اند!
يك باره از هوش رفت. حالش كه جا آمد، به شدت گريه كرد. مي خواست برگردد. يك هفته گذشت. نمي دانم چه اتفاقي افتاد، اما ديگه همان آدم نبود، شده بود يكي از داوطلبهاي دايمي جبهه ها.
* دنبال آقاي مدير
كليدها را داد به من.
- من مي رم جبهه و بچه ها را به تو مي سپارم.
چهل نفر از بچه ها سرِ كلاس نرفته بودند و مي گفتند «تو مدرسه اي كه آقامدير نباشه ، ما نمي مونيم!» مي خواستم برايشان توضيح بدهم، كه از در بيرون رفتند.
-بچه ها كجا مي رويد؟
-به همون جايي كه آقاي مدير رفته!

  


دو اقامتگاه «راهيان نور» در مناطق عملياتي فتح المبين و هويزه به بهره برداري رسيد



زائرسراي شهداي فتح المبين با 850 متر زيربنا و با اعتباري بالغ بر 55 ميليون تومان از محل صندوق اعتبارات ميراث فرهنگي مورد بهره برداري قرار گرفت.






اين زائرسرا شامل پنج سنگر پشتيباني است كه هر يك از آنها 10 نفر گنجايش دارد و مجهز به آشپزخانه اي با قابليت پخت غذا براي پنج هزار زائر است.
علي رضا مقيمي، دبير ستاد گردشگري جنگ، به هنگام آغاز بهره برداري از اين يادمان گفت: اين مجموعه در اين مرحله شامل پنج سنگر و يك آشپزخانه است اما به دنبال توسعه اين طرح هستيم كه ضمن آن تعداد سنگرها به 10 سنگر براي زائران مي رسد و مطالعات هشت طرح ديگر در خوزستان انجام شده كه پادگان شهيد محلاتي و پادگان شهيد اژدري از آن جمله اند. توسعه هتل سنگر در فتح المبين نيز از ديگر طرحهاي در دست اقدام است. در اين روز همچنين زائرسراي يادمان شهداي هويزه به بهره برداري رسيد. اين زائرسرا بزرگترين مجموعه در استان خوزستان است كه در مناطق جنگي قرار دارد. كل پروژه شامل هشت سوله براي خواهران و چهار سوله براي برادران است كه تاكنون دو سوله مخصوص برادران هر كدام با ظرفيتي حدود دو هزار نفر با امكانات سالن، سرويس بهداشتي، حمام و انبار غذا با اعتباري بالغ بر 800 ميليون تومان از محل اعتبارات ميراث فرهنگي ساخته شده است.

  


تردد كاروان هاي راهيان نور در خوزستان آزاد اعلام شد



همزمان با يوم ا... 22 بهمن، تردد كليه كاروان هاي راهيان نور در خوزستان آزاد اعلام شد.




حسين عشقي، فرمانده قرارگاه حفظ ابنيه و آثار سرزميني دفاع مقدس خوزستان با اعلام اين خبر گفت: كاروانهاي راهيان نور كه در مسير هاي يادمانها و مشاهد شهيدان خوزستان تردد مي كنند، نياز به مجوز براي حضور و تردد در اين مناطق ندارند و برابر هماهنگي هاي اعمال شده تا پايان اعزام كاروانهاي راهيان نور در نيمه اول فروردين 88 اين تردد ها بدون مجوز آزاد است.وي با تأكيد بر رعايت مقررات راهنمايي  و رانندگي در مسير هاي منتهي به يادمانها و جاده هاي خوزستان، از رانندگان خودروهاي عمومي خواست از تردد شبانه در مسير هاي ياد  شده خودداري كنند و مسؤولان كاروانها به زمان استراحت رانندگان توجه ويژه داشته باشند.عشقي از تمامي زائران خواست از نزديك شدن به مناطق ممنوعه جداً خودداري كنند و به اشياي مشكوك احتمالي در يادمانهاي دفاع مقدس دست نزنند.

  


سردار ويسي: متولي موزه جنگ بايد بنياد حفظ آثار باشد



جلسه كميته اجرايي موزه ها و مراكز فرهنگي دفاع مقدس استان كرمانشاه با هدف ساماندهي، برنامه ريزي و پيگيري امور مربوط به اين موزه ها و مراكز برگزار شد.
اسدا... بيرانوند رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري استان كرمانشاه در اين جلسه با اشاره به مطالبات و توقعات مردم در بازديد از موزه ها گفت: در برقراري موزه ها كار كارشناسي انجام نشده و افراد متخصص در اجراي موزه ها نقش چنداني نداشته اند و براي انجام امور مربوط به موزه ها و مراكز فرهنگي دفاع مقدس بايد كميته ها و سيستم هاي كاري مشخصي در نظر گرفته شود.
در ادامه، سردار عبدا... ويسي، مديركل بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس استان كرمانشاه گفت: مسؤوليت تأسيس موزه ها بايد به صورت جداگانه به متوليان آن با توجه به موضوع آنها سپرده شود، موزه شهدا را بايد به بنياد شهيد سپرد و متولي موزه جنگ بايد بنياد حفظ آثار باشد، زيرا اين كار در حيطه تخصص آنهاست.وي ادامه داد: آثار و ارزشهاي دفاع مقدس بايد به گونه اي كنار هم ترسيم شوند كه بازديدكنندگان به خوبي نسبت به آنها شناخت پيدا كرده و اطلاعات لازم را در مورد آنها كسب كنند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com