صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
ضربان
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ويژه روايت عاشقي
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-02-23
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

دوشنبه 5اسفند ماه 1387

[ ويژه روايت عاشقي ]
 * غمناکترين تصوير امروز
 * درميزگردي با حضور کارشناسان عنوان شد؛
محو استضعاف فکري مهمترين هدف دولت نبوي
 * سوگ پيامبر ؛ چشم اشک
 * سوگ غريبانه
 * نگاهي به شخصيت علمي امام حسن مجتبي(ع) ؛ سفير علم
 * استاد محمد حکيمي در گفتگو با قدس: جامعه رضوي جامعه شناخت محور است
 * سخنان حکيمانه پيامبر(ص)
 * بازنمايي «سلسلة الذهب» در نگارشها و تحليلها
 * نگاهي به عملکرد علمي فضل بن شاذان ؛
روايت زندگي مردي که دانش را از امام رضا (ع) آموخت
 * پاي صحبت هنرمند قديمي حرم مطهر رضوي: اين خوشبختي عظيم است
 * شهيد غربت
 * خداحافظ! عطر لحظات بهاري...
 * امام رضا (ع) الگوي جامعه جديد
 * شعر

غمناکترين تصوير امروز



* سيد مهدي شجاعي
چراغ هدايتگري بشر، همواره روشن است، چنان که نام پيامبر اعظم(ص) جاويد است. امروز در فضايي آکنده از بغض و غزل گريه، دل



را قرين عطر صلوات مي کنيم و در غم گلهاي محمدي شريک مي شويم. چونان که مسجدالنبي در تراکم سوگ واژه هاي وداع، غمناک ترين تصوير امروز است. صلوات و محراب و منبر، در جامه اشکند و مهر انگيزترين خانه وحي، در حزن بي شمار.
صحيفه هاي رسولان پيشين، در محضر شريف قرآن نشسته اند. سرتاسر امروز، دنياي تيره ماتم است. بوي شرجي عزا، سرزمين شعرهاي آيين را فرا گرفته است. بيست و هشتم صفر، پاي هموار ترين بيانها را نيز به تيغستان اندوه کشانده است.
تاريخ که روزگاري هجرت طربناک پيامبر را تا مدينه عاشق ديده بود، اينک اين هجرت غمبار را چگونه روايت کند؟ دستي کو، تا غبار تلخ مرثيه را بزدايد؟ همه هستي مصيبت زده اند. با کوچ زبده وجود، گرداگرد دين برگزيده، شيونهايي از تبار غروب است و ماتم سرايي.
نگاه کن! نگاه کن کنار رسالت سبزي که بر دوش قلم نهاده شده، با داغ سوزان بيست و هشتم صفر...

  


درميزگردي با حضور کارشناسان عنوان شد؛
محو استضعاف فکري مهمترين هدف دولت نبوي



اشاره:
فرهنگي- بررسي سياستهاي خارجي دولت نبوي و تطبيق آن با مسايل روز و سياستهاي دولت اسلامي در حال حاضر مي تواند از





آن جهت اهميت يابد که دولت اسلامي از آن رو ي که داعيه دار اجراي سياستهاي دولت نبوي است بايد در همه عرصه هاي مختلف از الگوي دولت اصيل اسلامي پيروي کند، از طرف ديگر اين شبهه به ذهن متبادر است که آيا آنچه پيامبر در دولت خود پياده مي کردند در دولت امروزي که با اصول سياسي متنوع و پيچيده روبه روست قابل بهره برداري است؟
پاسخ به اين سؤال را دکتر عبدالوهاب فراتي، عضو هيات علمي پژوهشگاه فرهنگ وانديشه اسلامي و دکتر محمد ستوده استاد علوم سياسي دانشگاه باقرالعلوم(ع) در نشستي پيرامون همين مساله ارايه نموده اند که در ادامه مي آيد...




دکتر عبدالوهاب فراتي: من با اشاره به چند مقدمه که خصلت مبنايي دارد، بحث را شروع مي کنم . وقتي از ديپلماسي دولت پيامبر (ص) صحبت مي کنيم، در واقع از سياست خارجي و تعاملات دولت اسلامي با ساير دولتها سخن مي گوييم.
مفهوم دولت اسلامي يکي از پيچيده ترين مفاهيم در بررسي هاي سياسي است. درپاسخ به پرسش «دولت اسلامي چيست؟» نمي توانيم مثل «دولت مدرن» تعريف روشني از آن ارايه بدهيم، دليلش هم اين است که ما دولت اسلامي را در تلاقي دين و سياست تعريف مي کنيم.
دولت اسلامي، دولتي است که از ارزشهاي اسلامي آکنده است، به همين دليل ساختار و هندسه مختص به خود را دارد که طبيعتا اين هندسه و ساختار ، دولت اسلامي را از ساير دولتهاي سکولار و لاييک و حتي ايدئولوژيک جدا مي کند، و چون دين و سياست در دولت اسلامي بشدت تلاقي پيدا کرده است و منبع اقتدار و قدرت اوليه از آن خداست و سپس به انسان سرايت مي کند، پس همواره ما دولت را معطوف به اقتدار خدا و شريعت تفسير مي کنيم، اين تلاقي يک بيان ساده است، ولي تحققش خيلي



پيچيده مي شود، به همين دليل من مي خواستم اين نکته را توضيح بدهم که بر خلاف انديشه سياسي غرب که انديشه سياسي از دولت شروع مي شود، انديشه سياسي در دولت اسلامي از دولت شروع نمي شود، بلکه از امامت آغاز مي شود و به همين دليل دولت در حکومت اسلامي وجودي متاخر از دين دارد و مي تواند خصلت ابزاري براي تحقق بسياري از ارزشهاي ديني قرار گيرد، در




حالتي که در تفکر غرب دولت در نقطه شروع انديشه سياسي باشد و خصلت ابزاري نداشته باشد خود نفس قدرت و حفظ قدرت ممکن است هم مبدا و هم غايت باشد. با توجه به اين نکته ما وقتي از دولت اسلامي در يثرب سخن مي گوييم که چه ديپلماسي و چه سياست خارجي با دولتهاي هم عصر خودش داشته، طبيعتاً از دولتي سخن مي گوييم که اين دولت نقطه شروع تفکر اسلامي نيست، بلکه يک ارزشها و هنجارهاي مقدم بر دولت وجود دارد که رفتار اين دولت را هم در داخل و هم در خارج هدايت مي کند.
نکته ديگر اين که معمولا مفسرين يا فقهاي ما وقتي سخن از ديپلماسي و سياست خارجي دولت پيامبر مي کنند عمده منابعشان در تحليل رفتار سياسي پيامبر مبتني بر کنشهاي پيامبر است که از صلح حديبيه تا رحلت پيامبر(ص) يعني از سال 6 تا 10 هجري شکل گرفته است.
فقها و مفسرين، تحولات اين 5 سال را مبناي تحليل خود قرار داده اند و تاکيد کرده اند که ديپلماسي دولت اسلامي اين ويژگي ها را دارد.
فقها معتقدند که دولت اسلامي پيامبر در مدينه طي اين 5 سال رفتارسياست خارجي خود را تنظيم و تدوين کرده و همواره معطوف به ارزشهاي کلي بوده که بر اين دولت حاکم بوده است و به عبارتي اصل حاکم بر روابط دولت اسلامي با ساير دولتها جنگ نبوده است. نشانه هايي وجود دارد که حتي زماني که پيامبر(ص) در وضعيت جنگي قرار مي گرفته، از ابتدا تا پايان جنگ تلاش مي کرده وضعيت جنگ را به وضعيت صلح تبديل نمايد.
اين اصل را مي توان مورد نقد دو گروه قرار بدهيم؛ گروهي از مستشرقين معتقدند که اسلا م توسط شمشير، توسعه پيدا کرده و چيزي در روابط خارجي اش جز شمشير و جنگ نمي فهمد و از طرفي نقد برخي از فقهاي سني و شيعي ماست که اصل حاکم بر روابط دولت اسلامي با ساير دولتها را جهاد مي دانند.
دومين اصلي که من به آن رسيدم اين است که پيامبر قبل از هر چيز مي خواست مردم را مورد خطاب قرار بدهد نه اينکه قدرت را دست بگيرد، يعني هدفش از اين روابط، کسب بسط و توسعه قدرت نيست.
اتفاقي که از دوره اموي به بعد رخ مي دهد، درحالي که هدف پيامبر از ديپلماسي دعوت ديگران به اسلام بود، اما از دوره اموي دولت اسلامي ابزاري براي توسعه قدرت بود، حال آنکه خودش غايت بوده است. پيامبر همواره خواهان انتخاب اسلام از سر آگاهي بود و هرگز از جنگ براي ايمان آوردن ديگران استفاده نمي کرد.
بسياري از دانشمندان معتقدند اساسي ترين مباحث رشته حقوق بين الملل مباحث جنگ وصلح است، ما اگر اين را معيار روابط قرار دهيم و بعد بگوييم که پيامبر نخستين اصل حاکم بر روابط دولت اسلامي خود را وضعيت صلح قرار داده است نه جنگ، مي توانيم بسياري از گفتگوهاي ديگر را روي همين اصول قرار دهيم...
دکتر محمد ستوده: قاعدتا در بحث ديپلماسي و سياست خارجي پيامبر که دو واژه جداگانه است، تفاوتهايي وجود دارد. البته برخي ديپلماسي را همانند سياست خارجي تعبير مي کنند و بعضي ديگر مي گويند که ديپلماسي اخص از سياست خارجي است؛ به نظر مي رسد ديپلماسي را بايد به معني اخص از سياست خارجي گرفت. و به هر ترتيب مهمترين سؤال اين است که وجوه مشترک سياست يک دولت اسلامي در عصر کنوني با سياست خارجي پيامبر چيست يا با ديپلماسي پيامبر چيست و مهمترين تفاوتها چيست؟
دو وجه اشتراک و افتراق مهم در اين زمينه وجود دارد؛ وجه افتراق مهم اين است که در سياست پيامبر، رسالت وجود دارد، حال آنکه اکنون اين گونه نيست. به عبارت ديگر پيامبر کارگزار اصلي سياست خارجي در دولت اسلامي آن دوره است و به عنوان پيامبر توان، امکانات و اختيارات وسيعي داشتند در حالي که کارگزار سياست خارجي يک دولت اسلامي در عصر حاضر که در راسش پيامبر نيست، تفاوت اساسي و بنيادي دارد.





اما نقطه اشتراک بين اين دو به عنوان يک بحث مبنايي مهم مطرح است. اگر ما بحثهاي تئوري و نظري سياست خارجي و روابط بين الملل را حتي از دوره قرون وسطي به بعد و دوران جديد بررسي کنيم،مي بينيم که اساساً همه صاحب نظران در بحث ديپلماسي و سياست خارجي به دنبال ايجاد يک پارلمان جهاني بوده و هستند. به عبارت ديگر مهمترين تلاش متفکرين و صاحب نظران در همه فرق و اديان در شرق و غرب عالم اين بوده است که يک نظام بين المللي ايجاد کنند که اين نظام با همه ملتها و امتها همکاري مسالمت آميزي داشته باشد تا يک فضاي بين المللي ايجاد شود که به آن فضا يک پارلمان بين المللي گفته مي شود. تا در اين صورت امکان تعامل و زيست مشترک وجود داشته باشد و اين آن چيزي است که به نظر مي رسد به گونه اي هم در نوع نگاه ايده آليستي و هم در غرب و هم در شرق و هم در نوع نگاههايي که به دنبال قدرت هستند، ديده مي شود. ما اگر به جوهره سياست خارجي پيامبر نگاه کنيم مي بينيم که ايشان مي فرمايند دين اسلام بايد گسترش يابد، که در واقع يک هدف جهان شمول است و در واقع انسانها بايد به مرتبه اي از فکر و انديشه برسند که از لحاظ تعاملات و تنظيم ارتباطات بتوانند در يک زيست مشترک جهاني در کنار هم تفاهم داشته باشند و به عبارتي يک جامعه مشترک جهان شمول به وجود بيايد که در اين جامعه جهان شمول همه به حقوق خود برسند، ظلمي نباشد، عدالت وجود داشته باشد، تبعيض نباشد و... ما اگر در اينجا مهمترين هدف پيامبر(ص) را سياست خارجي در بعد جهاني به دوران حکومت امام دوازدهم حضرت مهدي(عج) متصل کنيم، مي بينيم اين دو به هم متصلند، يعني آن چيزي که امام زمان(عج) مي خواهد در سطح جهاني ايجاد کند، در واقع همان چيزي است که پيامبر(ص) قصد تحقق آن را داشتند و تا يک مقطعي آن را توانست ادامه دهند و مرحله نهايي آن به دست امام زمان(عج) مي رسد که يک جامعه جهاني ايجاد کند که در اين جامعه پارلمان جهاني شکل گيرد که هدف مهمش عدالت جهاني، رفع تبعيض و برقراري عدالت در سطح جهان براي تحقق و به فعليت رسيدن همه استعدادهاي انساني و پاسخ دادن به اين نيازهاي بشري است.
در حال حاضر هم هدف نهايي دولت اسلامي همين است و اگر از هر دولتي چه اسلامي و چه غير اسلامي سؤال کنيم؛ آيا شما هدفتان تحقق عدالت و امنيت در جهان و تشکيل پارلمان جهاني است، پاسخ مثبت است. اين امر مشترکي بين دولت اسلامي و شکل هاي در نظام بين الملل رايج است، به نظر مي رسد اين يک حلقه اتصالي است که مي تواند اين بحث را به زمان حال متصل کند و ما مي توانيم بين سياست خارجي پيامبر(ص) و سياست خارجي که امروزه مد نظر است، پيوند بزنيم که از آن مي توان به عنوان يک ايده آل اساسي تعبير کرد.

دکتر فراتي: شما از منظر بيروني و يا با يک نگاه برون ديني به اين مساله توجه کرديد. گويا تصور شما اين است که ما ايده هايي را از دولت پيامبر(ص) استنتاج مي کنيم و بعد آن را به دولتهاي مدرن کنوني پيوند مي دهيم وبه اين ترتيب بحث تکميل مي شود. مشکلي که وجود دارد اين است که فقهاي ما وقتي ديپلماسي و يا سياست خارجي دولت پيامبر(ص) را تحليل مي کنند، آن را درون مفاهيمي بازسازي مي کنند که ما ديگر نمي توانيم آن مفاهيم را به شرايط کنوني تسري دهيم و جهاني اش کنيم.
ديپلماسي دولت پيامبر در مفهوم سازي فقهاي ما با مفهوم کلان ديپلماسي دارالاسلام و ديگري دارالحرب مواجه است.
در اينجا دار به معناي جهان است، البته در لغت به معناي منزل به کار برده مي شود.
بهتر است بحث را مقداري بر دريافت فقها از اين دو مفهوم متوقف کنيم، زيرا اگر اين دو واژه را شالوده شکني نکنيم، نمي توانيم ديپلماسي پيامبر را با ديپلماسي کنوني پيوند دهيم. در توضيح اين مطلب بايد گفت مقصود فقها از دارالاسلام، سرزميني است که از آن مسلمانان است و احکام شرعي در آن اجرا مي شود و مسلمانان اکثريت آن به شمار مي آيند، البته ممکن است برخي از مذاهب اسلامي در اوصاف اين دار الاسلام اختلافهاي جزيي داشته باشند ولي اغلب مرادشان جمعيت است، يعني دارالاسلام جايي است که جمعيت غايب آن مسلمانهاست و طبيعتا اراضي و ملکيت سرزمينش هم متعلق به آنان است، اما در سه مذهبي که من بررسي کردم، در برخي نکات تفاوتهايي وجود دارد.
به تعريفي از مذهب حنفي در تفسيري از دارالاسلام رسيدم که تصور مي کنم اين تعريف مي تواند امروزه کاربرد بيشتري داشته باشد، تا بقيه تعاريف ساير مذاهب.
حنفي مي گويد «دارالاسلام» جايي است که مسلمانان در امنيت هستند و براي انجام اعمال ديني شان هيچ ترسي ندارند؛ براساس اين تعريف، جهان غرب که طبق تعريف فقه سنتي دار الحرب به شمار مي آيد، براي مسلماناني که آنجا حضور دارند و با امنيت مراسم خودشان را بر گزار مي کنند، دار الاسلام است. ازديدگاه حنفي «دارالکفر» فعلي هم «دارالاسلام» مي شود.
طارق رمضان مي گويد: در خيلي از کشورهاي اسلامي، مسلمانان براي اعمال مذهبي اصلا امنيت ندارند يعني اگر ملاک حنفي را مد نظر قرار دهيم، بسياري از کشورهاي اسلامي به دارالکفر تبديل مي شوند و خيلي از کشورهاي غربي کنوني به «دارالاسلام» تبديل مي شوند.
در تعريف دارالحرب هم گفته شده است؛ دارالحرب جايي است که جمعيت آن مسلمان نباشد و حقوق و سيستم حکومتي آن غير اسلامي باشد.
پس اينها دو دار را بر حسب دو معيار متفاوت بازشناسي مي کنند ؛ دارالاسلام را بر حسب جمعيت و دارالکفر رابر حسب حکومت.
دارالاسلام و دارالحرب معمولا روبروي هم هستند ولي اين به معناي وجود تضاد هميشگي بين آنها نيست يعني هميشه بين دارالحرب و دارالاسلام جنگ نيست.
ابوزهره متفکر عرب مي گويد : خيلي از کساني که معتقدند بين دارالاسلام و دارالحرب جنگ هميشگي وجود دارد، بيش از آن که حرف آنها به نصوص ديني مستند باشد، به امر تاريخي مستند است. به عبارت ديگر چون دارالاسلام و دارالحرب همواره با هم مي جنگيدند از رابطه آنها استنباط مي شود که همواره جنگي بين آنها برقرار است وگرنه به لحاظ مستندات چنين چيزي وجود ندارد. به دليل مشکلاتي که بين روابط دارالاسلام و دار الحرب وجود داشت، فقها از «دار» سومي تحت عنوان «دارالعهد» سخن گفتند.
آنها مي گفتند اگر با بخشي از دارالحرب عهدنامه دائمي يا موقت ببنديم، اين بخش به دارالعهد تبديل مي شود و حاکم اسلامي حق ندارد يک طرفه پيمان را بشکند و تازماني که اعضاي دارالحرب پيمان شکني نکردند، نمي توان پيمان را يک طرفه فسخ کرد.
اگر بگوييم، دارالعهد يک مفهوم ديني است که در سنت و کنش پيامبر وجود داشته،ممکن است مفهوم خوبي براي جهان کنوني ما به وجود بياورد، چون درحال حاضر دولت اسلامي با بسياري از کشورها و سازمانهاي جهاني مثل سازمان ملل، پيمانهاي رسمي دارد. بر حسب همين منطق، فقه سنتي همه دنيا براي دولت اسلامي به دارالعهد تبديل مي شود و اين يعني خروج کل جهان غير اسلامي از دارالحرب و تبديل آن به دارالعهد.
دکتر ستوده: اين معني دارالحرب را از بين نمي برد؟
دکتر فراتي: ببينيد ابوزهره در کتاب علاقات دولت اسلامي مي گويد: دارالعهد مي تواند وضعيت کنوني ما را بر حسب کنش پيامبر(ص) توضيح بدهد.
پيامبر(ص) با قبايل و واحدهاي سياسي زيادي وارد معاهده شدند و حتي در قراردادي که با قبيله نجران بستند متعهد شدند که اگر کسي حتي از مسلمانان به شما حمله کرد من به حمايت از شما با آن مسلمان مي جنگم. يعني معاهده براي پيامبر اهميت فراواني داشت.
سؤالي که پيش مي آيد اين است که «آيا دولت اسلامي مي تواند با يک کشور غير مسلمان پيمان ببندد که با آن عليه يک دشمن ديگر بجنگد؟ » احاديث زيادي آمده است که پيامبر در جنگ بدر از مشرکي براي جنگيدن با قريشيان که مشرک بودند، استفاده کرد، در مقابل روايتي از عايشه نقل شده است که پيامبر در جنگ حنين از مشرک استفاده نکرد، بلکه فرمودند چون مشرک است من وارد پيمان با او نمي شوم .
ابوزهره مي گويد: ما مي توانيم از دار العهد که مبتني بر کنش سياسي پيامبر براي توصيف جهان کنوني است، استفاده کنيم، اما به دو دليل اطلاق آن براي تبيين روابط دولت اسلامي با دولتهاي مدرن کنوني دچار مشکل مي شود، يکي اين بود که به کار بردن بدون احتياط مفهوم دارالحرب که مبتني بر تقسيم دو گانه سنتي فقهاست، ديگر امکان پذير نيست.
امروزه دارالاسلام و دارالحرب به تفاهم رسيده اند و دارالاسلام مي تواند بدون محدوديتهاي رسمي همگان را به پذيريش اسلام دعوت کند و در هر جايي از سرزمين دارالحرب که بخواهد مسجدي بنا و يا مؤسسه اي ديني راه بيندازد.
دکترستوده: گويا بهتر است به جاي دارالحرب بگوييم، دارالکفر
دکتر فراتي: خير. «دارالحرب» يک اصطلاح است که بدون نظارت به اين دارالشرک و دارالکفراستعمال شده است. ابوزهره در نقد برخي از فقها مي گويد که ما معمولا در فقه از دارالمخالفين سخن گفتيم و گمان کرديم هميشه بين ما و دار الحرب جنگ است، در صورتي که اين تنها يک اسم است. ما هم از دارا لحرب به معناي همان دارالمخالفين استفاده مي کنيم.
امروزه دارالاسلام و دارالمخالفين به تفاهم رسيده اند، دارالاسلام مي تواند بدون محدوديتهاي رسمي همه را به اسلام دعوت و در هر جايي در اراضي مثلا دارالمخالفين (اروپاو امريکا) مسجدي بنا و موسسه ديني راه بيندازد يا از طريق استفاده از اينترنت همه را به صورت خصوصي و عمومي به اسلام دعوت نمايد.
لذا مي گويند از اين رو موجوديت اين دو مفهوم وجود واقعي و مشخصي ندارد، يعني ديگر اکنون تخالفي و رو در رويي نيست و اين فاصله برداشته شده است.
نکته دوم اين است که آن مسلماني که در اروپا يا در آمريکا زندگي مي کند و هيچ مشکلي هم در اجراي فرايض ديني اش ندارد و تنها هم نيست و جمعيت زيادي با هم هستند و از طرفي نسبت به دارالحرب احساس بيگانگي مي کند، چون خودش را متعلق به دارالاسلام مي داند و از طرفي هم همين فرد مسلمان مقيم غرب يا دارالمخالفين، احساس مي کند که شهروند اين دولت است و از حقوق زيادي برخوردار است، ترکيب بين اين احساس بيگانگي نسبت به اين دار و احساس شهروندي براي اين دار يک ترکيب بسيار پيچيده اي است که دارالعهد اين مفهوم را براي ما توضيح نمي دهد، لذا ما بايد به واژه هاي ديگري رجوع کنيم.
طارق رمضان در اين ارتباط مي گويد: پيشنهاد من است که ما از دو مفهوم ديگر استفاده کنيم که باز هم در سنت و سيره نبوي ريشه دارد؛ يکي واژه دارالدعوه است که به اوضاع مکه قبل از هجرت مي گفتند چون مسلمانها در مکه در اقليت بودند با صبر و تحمل آنها را به اسلام دعوت مي کردند، پس ما مي توانيم بگوييم اروپا و آمريکاي کنوني دارالدعوه هستند بدين معنا که مسلماناني که مقيم آنجا هستند را در امتداد دارالاسلام تفسير کنيم و آن دو گانگي بين دارالاسلام و دارالحرب را برداريم و به دارالاسلام و دارالدعوه تبديل کنيم.
ديگر دارالدعوه در تخاصم با ما قرار ندارد؛ در واقع همانطور که دولت اسلامي موظف به دعوت ديگران به دين اسلام است، آنها هم موظف هستند مثل شرايط مومنان در مکه مشرکان را به اسلام دعوت کنند.
و ديگر اينکه به جاي مفهوم دارالدعوه از مفهوم دارالشهاده استفاده کنيم، اين تعبير براساس آيه «شهداء للناس» استفاده مي شود. مسلماني که اکنون در اروپاي غربي يا در آمريکا زندگي مي کند از نظر فقه اسلامي «امت شاهد» بر ديگران است بدين معنا که بايد نظاره گر بي عدالتي ها، زشتي ها و ناهنجاريها در آن جامعه باشد و کمک کند تا اين بي عدالتي ها و تبعيض ها برطرف شود، اگر مسلمانها «امت شاهد» هستند دارالاسلام نسبت به کليت جهاني بايد بر اعمال غير مومنان شهادت بدهد، لذا ما مي توانيم بگوييم که امروزه غرب و کشورهاي غير اسلامي دارالشهاده هستند، همانطور که دارالاسلام بايد شاهد بر رفتار خوب و بد غير مسلمانان باشد و آنان را به اسلام دعوت کند، مسلمانهاي مقيم غرب هم بايد از چنين وظايفي برخوردار شوند.
طارق رمضان مي گويد: در تقسيم بندي که ما در تفسير گذشته درباره جهان داشتيم، جهان قديم را به جهان دوتايي و رو در رو تقسيم مي کرديم اما اگر مفاهيم دارالدعوه يا دارالشهاده را که ريشه در سنت اسلامي دارد، جايگزين دارالحرب و دارالکفر کنيم کل جهان به عنوان يک واحد سياسي در مي آيد و ما در اين تعامل در هم تنيده بايد شاهد و داعي ديگران به اسلام باشيم و اين پايان دارالحرب است و وقتي دارالحرب پايان يافت، ما مي توانيم طبق آيات قرآن شهداي مردم باشيم و آنها را به نيکي دعوت کنيم.
تعبيراين مطلب اين است که دولتهاي اسلامي همانند مسلمانان مقيم غرب بايد به وظيفه مسلماني خود براي زيستن در ميان ديگران عمل کنند و با رفتار و سخنان خود آنان را به ربانيت خداوند دعوت کنند.
شايد بتوان از منظر چنين رويکردي به غرب، محيط سابق «دارالحرب» را به تعبير «طارق رمضان» دار مسؤوليت براي مسلمانان ناميد، منظري که چشم انداز پيشين ما را به کلي دگرگون خواهد کرد و ما را نسبت به آنچه در محيط غير اسلامي مي گذرد متعهد مي سازد و اين به معناي پايان توجيه بي تفاوتيهاي ما در پس نامهاي دارالحرب و يا دارالنفي است.
دکتر ستوده چه در بحث درون ديني، چه برون ديني به نظر مي رسد حلقه هاي اتصال بحث و پل زدن بين سياست خارجي پيامبر و دولت ديني در عصر کنوني رو به افزايش است و در حال حاضر با قراردادهاي جديد مي توان از سنت و مفاهيمي که در ادبيات سياست خارجي موجود بوده و مفاهيمي که اکنون هست، اين پل را به خوبي برقرار کرد. من فقط اشاره اي به نحوه پل زدن داشته باشم؛ حرکت جهان رو به جهاني شدن و جهان شبکه هاي پتانسيل بسيار بالايي براي سياست خارجي دولت اسلامي دارد که آن در ادبيات سياست خارجي پيامبر هم موجود بوده است. در دوره فعلي اين گونه است که ارزشها و فرهنگها ساکن در يک جا نيستند. ما با مسأله اي به نام فرهنگهاي مهاجر مواجه هستيم. سابقا انسانها مهاجرت مي کردند اما اکنون از طريق شبکه هاي جهاني از جمله اينترنت و اتصالات جهاني، فرهنگها در حال هجرتند. بنابراين موضوع دارالاسلام و دارالحرب از لحاظ مفهومي و نظري در حال حاضر امکان پذير نيست، علت هم اين است که شهرونداني که در دارالکفر قرار دارند، مي توانند اتصالات بسيار پررنگي با ارزشها و مفاهيم اسلامي و دارالاسلام داشته باشند، به عبارت ديگر اگر ما سرزمين و جهان اسلام را در يک سرزمين واحد نداريم و در قاره هاي مختلف پراکنده اند، اما مي توانند با مسلمانان ديگر رابطه هاي فکري وفرهنگي برقرار کنند. بنابراين اگر ما در حديث پيامبر داشتيم که «من سمع رجلا ينادي يا للمسلمين فلم يجب، فليس بمسلم» در حال حاضر اين مفهوم، مصداق سرزميني خودش را از دست داده است و فاصله مکاني اش در حال حاضر از بين رفته است. با توجه به اين مساله ايفاي نقش دولت اسلامي رو به افزايش است و بسياري از ابزارها و قابليتهايي که در زمان قبل امکان پذير نبود و اکنون وجود دارد، مي تواند به ايفاي نقش دولت اسلامي کمک نمايد.
لذا زماني که فاصله ها برداشته شده، محقق شدن ارتباط بين شهروندان اسلامي و موضوعاتي چون امر به معروف و نهي از منکر درهمه جهان مي تواند گسترش يابد.
به واسطه همين امر مي توان از استضعاف ساير مسلمانان در کشورهاي ديگر مطلع بود، نکته اي که در اينجا بايد به آن توجه کنيم اين است که با توجه به شرايط کنوني، به نظر مي رسد مهمترين وجه استضعاف، که «استضعاف فکري» است و آيات و روايات به آن اشاره مي کند و همچنين در بحث رسالت پيامبر نمود زيادي دارد، در وضعيت فعلي باز موضوع استضعاف فکري افرادي که بايد مخاطب سياست خارجي دولت اسلامي باشند مطرح شد.
اما چرا با وضعيت کنوني زمينه استضعاف امت اسلامي رو به افزايش است؟
من فکر مي کنم اين مساله به عدم استفاده بهينه ما از اين ابزار برمي گردد، زيرا در اصل سياست خارجي و اصول دعوت اسلام، بسيار جهان شمول و جذاب است و اين دولت اسلامي است که بايد از اين جهان شبکه اي براي رساندن پيام اسلام ناب به مخاطبان اسلام استفاده کند تا اين جنبه استضعاف فکري کم رنگ شود. اگر استضعاف فکري ملتهاي مختلف در سرزمينهاي مختلف کاهش پيداکند، امکان تحقق بخشيدن به ايده هاي پيامبر افزايش پيدا مي کند.
نکته ديگر اين است که در حال حاضر مبناي «دولت محوري» رو به افول رفتن است، به عبارت ديگر آن چيزي که براي نظم بين الملل مبنا بود، مفهوم خودش را از دست مي دهد. مرزهاي ملي، حاکميت ملي ، مفهوم دولت و سرزمين درحال عوض شدن است. بنابراين فضاي جديدي در حال شکل گيري است که مي شود پيوندي با سياست خارجي پيامبر که جنبه جهاني داشت ايجاد کرد .
مسأله ديگري که مي تواند مسلمانهاي مستضعف و طرفدار اسلام را در غالب تشکلات و سازمانهاي فراملي سازماندهي کند، بهره مندي از سازمانهاي غير دولتي است.
در اين صورت آن گروه از مسلمانهايي که در کشورهاي دارالکفر زندگي مي کنند، به خودي خود مي توانند يک تشکل ايجاد کنند و اين سازمان مي تواند با يک دولت ديني در تعامل باشد.
اين ارتباطات مي تواند با سياست خارجي يک دولت اسلامي از طريق يک سازمان کوچک که در دارالحرب وجود دارد، عملي شود و لذا با توجه به ادبياتي که در آن مفاهيمي که شما فرموديد و با توجه به ادبيات مفهومي که اکنون وجود دارد قرابت و تشابه پيدا مي کند.

  


سوگ پيامبر ؛ چشم اشک



* حجة الاسلام جواد محدثي
مدينه ايمان، رسول رحمت را از دست داده است و مکه توحيد، محور وحدت را شگفتا! آيا رسول ا...(ص) هم خواهد مرد؟ اين سؤالي است که در بستر ذهن برخي جاري است. اما قرآن کريم پيشاپيش به آن پاسخ داده است که محمد(ص) جز فرستاده اي نيست. پيامبران پيش از او نيز رفته اند! پس آيا اگر بميرد يا کشته شود، به جاهليت بر مي گرديد؟
اين تفکر جاهليت زدگان- و شايد خواسته آنان بود- که رهبر از دنيا رحلت کند و با رفتن او راه هم بي راهبر و بي رونده بماند. اما، خداي رحمان، رسول رحمت را در تداوم راهش و استمرار پيام و بقاي مکتبش همواره زنده داشته است.
(ولايت) چهره ديگري از همان (رسالت) است و ... (امام) وجود دوباره (پيامبر). هر چند خداي عزيز، رسول عزت آفرين را به جوار خويش برده است. هر چند امت، در سوگ آن پدر، يتيم شده است.هر چند رابطه وحي، ميان آسمان و زمين و خدا و بشر، قطع شده است، ولي حضرت رسول همواره زنده است در اذاني که مؤذن فرياد بر مي آورد، در تشهدي که نمازگزار، گواهي مي دهد، در نمازي که در پهنه زمين و در ازاي زمان، برپا مي شود، در جهاد هر رزمنده، در خشوع هر عارف، تعليم هر علم آموز، در عدالت گستري هر حاکم و در مقاومت هر مسلمان.
امروز، نظام مبتني بر درايت، همان استوار حکومت پيامبر در مدينه النبي است. راه، مهمان راه است و پيام، مهمان پيام! چه کسي مي گويد رسول خدا مرده است؟ امروز زنده تر از محمد(ص) کيست؟ هر چند، آن روز در ماتم رسول مدني، دل ها درياي خون شد و ديده ها در امواج اشک شناور، اما، آيين محمدي(ص)، جهان گير شد و مسلمانان، تمدن آخرين اعصار گشتند. مدينه در سوگ رسول نشسته است، ليکن در رواق چشمهاي اشکبار، انعکاس جاويداني او، هويداست.
امروز،محشر غم و قيامت اندوه برپاست. اما داغ جانکاه رحلت رسول را، شکوه دين و فروغ نامش، تسلي مي بخشد.

  


سوگ غريبانه



* گفتگوي قدس با حجة الاسلام اديب يزدي

امام حسن مجتبي(ع) فرزند بزرگ مرتضي بود که در ساحل کوثر و دامان نبوي باليد. او خليفه بر حق رسول و آيت ايمان و جهاد بود.





ولي امروز، باد غربت در کوچه هاي مدينه مي وزد و سايه سياه غم بر خانه هاي گلين مردم مدينه بال گسترانيده است...
حجة الاسلام اديب يزدي پژوهشگر و مدير مجتمع فرهنگي بلال سازمان صدا و سيما با اشاره به زندگي امام حسن مجتبي(ع) مي گويد: «از آنجا که زمين و اهل آن از حجت خدا خالي نمي ماند، پس از شهادت مولاي متقيان، امامت به امام حسن مجتبي(ع) رسيد و آن حضرت مسؤوليت کشتي طوفان زده را عهده دار شد. رهبري امام حسن(ع) در شرايطي آغاز شد که معاويه با تسلط چندين ساله خود بر منطقه شام، همه حق گريزان و اهل باطل را با خود همراه کرده بود. از سوي ديگر، امام حسن(ع) ياراني داشت که اميدي به ياري آنها نبود. آن حضرت به مردم کوفه فرمود: «در حق من مکر و حيله کرديد، همانطور که درباره پيشينيان عمل کرديد.» شرايط به گونه اي بود که فرماندهان سپاه آن حضرت نيز، يکي پس از ديگري به معاويه پناهنده شدند، حتي برخي از سربازانش به خيمه ايشان هجوم بردند و حضرت را مجروح کردند. انتقال خلافت به فرزند رسول خدا(ص) موجي از اضطراب را در معاويه برانگيخت و تلاش خود را در تضعيف امام حسن مجتبي(ع) مضاعف کرد»
اما معاويه از چه راههايي در جهت پيشبرد اهدافش بهره برد؟ حجة الاسلام اديب يزدي در اين رابطه تأکيد مي کند: «طرحهاي گوناگون براي مبارزه با شخصيت اجتماعي و سياسي امام حسن مجتبي(ع) از طرف معاويه مورد استفاده قرار گرفت ولي او هم سرانجام متوجه شد که مبارزه با سبط پيامبر، با هر چهره و رنگي محکوم به شکست است، از اين رو تصميم گرفت آن بزرگوار را به شهادت برساند. حاکم نيشابوري نقل مي کند که امام حسن مجتبي(ع) را بارها مسموم کردند ولي اثر چنداني نگذاشت.
طبرسي مي نويسد: «علت وفات امام حسن مجتبي(ع) اين بود که معاويه هفتاد مرتبه آن حضرت را مسموم کرد. ولي اثر فوري و اساسي نگذاشت تا اينکه زهري را براي مسموم کردن آن حضرت براي جعده دختر اشعث بن قيس کندي فرستاد. همراه آن زهر، بيست هزار دينار بود به اضافه 10 قطعه باغ از باغهاي کوفه که به نام جعده کرده بود». در توطئه شهادت امام حسن مجتبي(ع) بيشترين نقش را مروان بن حکم، فرماندار مدينه ايفا کرد. وقتي معاويه بر اين جنايت تصميم گرفت در نامه اي از مروان خواست، در مسموم کردن امام حسن مجتبي(ع) سرعت بگيرد و آن را در اولويت قرار دهد.
مروان براي اجراي اين توطئه با جعده، ارتباط برقرار کرد و به او وعده داد که پس از انجام اين مأموريت او به همسري يزيد بن معاويه در خواهد آمد. جعده همسر امام حسن مجتبي(ع) زهر را در شير ريخت. حضرت در آن روز، روزه بود. زماني که به خانه بازگشت، جعده آن شير مسموم را نزد حضرت آورد. امام آن را نوشيد و فرمود: اي دشمن خدا مرا کشتي. به خدا سوگند پس از من به آنچه مي خواهي، نخواهي رسيد و خدا تو را خوار خواهد کرد.
امام حسن مجتبي(ع) پس از اين زهر چهل روز بيمار بود وهر روز بشدت بر بيماري ايشان افزوده مي شد، تا اينکه در 28 صفر از اين جهان فاني به سراي جاويدان پر کشيد.
حجة الاسلام اديب يزدي در ادامه به آخرين لحظات عمر پيشواي دوم شيعيان اشاره کرده و مي گويد: «حضرت در آخرين لحظات عمر پربرکت خويش به برادرش حسين(ع) فرمود: «دراين واپسين روز زندگاني ام در اين دنيا و آغاز زندگي آخرتم از اينکه ميان من و تو جدايي مي افتد، ناخرسندم. ولي اينک از ديدار جدم رسول خدا(ص) پدرم علي(ع) و مادرم فاطمه(س) و عمويم حمزه و جعفر خشنودم.» آنگاه و ديعه هاي امامت را که از پدرش و از انبياي الهي به ارث داشت به آن حضرت داد و فرمود: « اي حسين! به تو وصيت مي کنم در ميان بازماندگان و اهل بيت ، خطاکاران را با بزرگواري ببخش و نيکوکاران را پذيرا باش و پس از من براي همگي آنان پدري مهربان باش. مرا در کنار مزار جدم رسول خدا(ص) به خاک بسپار که من سزاوارترين فرد براي دفن در جوار مزار اويم. ولي اگر جلوگيري کردند، تو را به خداوند يکتا سوگند مي دهم، مبادا به اندازه خون حجامت، خوني ريخته شود که خود به سوي پيامبر روانه ام و نزد او درباره آنچه بر من روا داشتند، شکايت خواهم برد.» اين همه نشان از اوج مظلوميت اين امام بزرگوار بود. اما امام حسين(ع) با برادرش امام حسن(ع) وداع غريبانه اي داشت که شنيدن آن گزارشهاي دردناک از تاريخ، دل هر عاشقي را مي سوزاند.»
وي در ادامه مي گويد: «وقتي امام حسن مجتبي(ع) از دنيا رحلت کرد. حضرت عباس(ع) عبدالرحمان جعفر و محمد بن عبدا... بن عباس به کمک امام حسين(ع) آمدند و آن حضرت به همراهي آنها امام حسن(ع) را غسل داد و کفن کرد. آنگاه بر مصلا که در نزديکي مسجد النبي بود منتقل کردند. در آنجا بر حضرت نماز خواندند و براي تجديد عهد و دفن، نزديک مزار رسول خدا بردند. مروان بن حکم بر همراه آشوبگران جلو آمدند و فرياد برآوردند. شما مي خواهيد حسن بن علي(ع) را در کنار پيامبر دفن کنيد؟ هرگز نمي شود عده اي از آشوبگران و امويان به دنبال بهانه بودند و مي خواستند فتنه اي به پا کنند که امام حسين(ع) با کمال بردباري برادرش را به سوي بقيع برگرداند و در کنار جده اش فاطمه بنت اسد دفن کرد.
آنگاه امام حسين(ع) به مروان فرمودند. اگر برادرم وصيت قطعي کرده بود که در کنار جدش رسول خدا دفن شود، مي فهميدي تو کوچک تر از آني که بتواني ما را برگرداني و جلو دفن جنازه برادرم را در ميان حرم پيامبر بگيري.
* مليحه پژمان

  


نگاهي به شخصيت علمي امام حسن مجتبي(ع) ؛ سفير علم



* محمدجواد مروجي طبسي

دامنه شخصيت بي مانند سبط اکبر پيامبر(ص) امام حسن مجتبي(ع) آن قدر وسيع و گسترده است که آثار و نشانه هاي آن در





تمام کتابهاي حديث، تراجم، سيره، تاريخ و مناقب فراوان به چشم مي خورد.
تواضع، فروتني، خدا ترسي، روابط حسنه، احترام متقابل و کمک به بينوايان از ابعاد برجسته زندگي آن سرور جوانان بهشتي است. آن بزرگوار بازويي علمي، قضايي، و نيرويي بسيار کارآمد براي حکومت علوي و شخص اميرمؤمنان(ع) بوده است.
امام از جمله کساني بود که از آغاز تا پايان به دفاع از حريم رهبري پرداخت و در جنگ هاي جمل، صفين و نهروان فعالانه شرکت جست، بلکه در بسيج نيروها از کوفه براي مقابله با فتنه جويان و زبير، گامهاي بسيار مثبت و موثري برداشت.
هر چند زندگي پر رنج و محنت امام، پر از مسائل و دشواريهاست، اما ما در اينجا فقط به بعد جايگاه علمي امام مجتبي(ع) اشاره مي کنيم.
الف) امام در نگاه پيامبر (ص)
امام حسن مجتبي(ع) کودک بود که پيامبر بزرگوار از او به عظمت و بزرگي ياد مي کرد. به يقين اين برخوردهاي محبت آميز که هيچ گاه در زمان خاص و يا در محدوده خاصي ابراز نمي شد، نشان دهنده اين بود که آن حضرت مي خواست نقاب از چهره امام حسن(ع) کنار زده و شخصيت والاي او را بيش از پيش، به مسلمانان معرفي کند.
* هادي امت
حذيفه گويد: روزي صحابه رسول خدا(ص) در نزديکي کوه حرا گرد پيامبر جمع شده بودند که حسن در خردسالي با وقار خاصي به جمع آنان پيوست. پيامبر (ص) با نگاه طولاني که بر او داشت، همه را مخاطب قرار داد و فرمود: «آگاه باشيد که همانا او - حسن- بعد از من راهنما و هدايتگر شما خواهد بود. او هديه اي است از خداوند جهان براي من؛ از من خبر خواهد داد و مردم را با آثار باقي مانده از من آشنا خواهد کرد. سنت مرا زنده خواهد کرد و افعال و کردارش نشانگر کارهاي من است. خداوند عنايت و رحمتش را بر او فرو فرستد. رحمت و رضوان خداوند بر کسي باد که حق او را بشناسد و به خاطر من به او احترام نموده و نيکي کند.» ( بحار الانوار، ج 43 ، ص 333 )
* مصلح بزرگ
روزي رسول خدا(ص) ضمن اظهار محبت به امام حسن مجتبي(ع) فرمود: «همانا حسن ريحانه من است و اين فرزندم سيد و بزرگ است و بزودي خداوند به دست او بين دو گروه مسلمان، صلح بر قرار خواهد کرد.»(الاصابة في تمييز الصحابه، ج 2 ، ص 12 )
طبق نقل تاريخ، امام حسن مجتبي(ع) با مشاهده خيانت ياران و فراهم نبودن زمينه جنگ با معاويه، خير و صلاح امت را در اين ديدند که از درگير شدن با معاويه خودداري کرده و با صلح پيشنهادي معاويه، موافقت کنند؛ و در اثر اين صلح، هم مسلمانان را از شر هجوم خارجيان نجات دادند و هم از جنگ و خونريزي جلوگيري کردند. (ر. ک: صلح الحسن)
ب) امام در نگاه اميرمؤمنان(ع)
امام حسن مجتبي(ع) در نگاه امام علي(ع) شخصيتي بسيار بزرگ و ممتاز بود. حضرت علي(ع) از همان دوران کودکي - امام حسن - که آيات الهي را براي مادرش فاطمه زهرا(س) مي خواند، اين گوهر گرانبها را شناخت و در طول سالياني که در کنار يکديگر بودند، همواره از فرزند خود تعريف، تمجيد و تقدير مي کرد. حتي در برخي از موارد، قضاوت يا پاسخ به سؤالهاي علمي را به عهده اش مي گذاشت. نمونه هاي زير، بيانگر شخصيت علمي و جايگاه والاي آن حضرت در نزد پدر بزرگوارش مي باشد.
* سخنراني در محضر پدر
روزي امام(ع) به فرزند خود فرمود: «برخيز و سخن گوي تا گفتارت را بشنوم.» امام حسن(ع) عرض کرد: «پدرجان! چگونه سخنراني کنم با اينکه رو به روي تو قرار گرفته ام؟! « امام خود را پنهان نمود، به طوري که صداي حسن را مي شنيد. امام حسن(ع) برخاست و خطابه خود را شروع کرد و پس از حمد و ثناي الهي، فرمود: «علي، دري است که اگر کسي وارد آن در شود، مومن است و کسي که از آن خارج گردد، کافر است.»
در اين هنگام امام علي(ع) برخاست و بين دو چشم حسن را بوسيد.( اثبات الوصيه، ص 159 )
* در مسند قضاوت
از ديگر دلايل شخصيت علمي و جايگاه والاي آن حضرت اين است که اميرمؤمنان(ع) از او خواست تا در جرياني بسيار مشکل، داوري کند. او نيز درباره فردي که چاقو در دست داشت و در خرابه اي کنار کشته اي دستگيرش کرده بودند و همچنين درباره فرد ديگري که خود اقرار کرده بود که مقتول در خرابه را، او کشته است؛ چنين قضاوت کرد: «قاتل واقعي با اقرار و صداقتش جان متهم را نجات داد و با اين کار، گويي بشريت را نجات داده است و خداوند فرمود: «هر کس انساني را از مرگ رهايي بخشد، چنان است که گويي همه مردم را زنده کرده است. بنابراين، آن دو را آزاد کنيد و ديه مقتول را از بيت المال پرداخت نماييد.» (کافي، ج 7 ، ص 289 )
ج) در نگاه امام حسين(ع)
با توجه به سال شهادت امام حسن مجتبي(ع)، به يقين هيچ معصومي به اندازه امام حسين(ع) در کنار برادر خود نبوده است. اين دو امام معصوم نزديک به پنجاه سال در کنار يکديگر زندگي مي کردند. بدين جهت امام حسين(ع) بيشتر از هر مسلمان ديگري به شخصيت علمي برادرش پي برده بود، و بويژه در آن 10 سال آخر که امامت و رهبري را عهده دار بود، با نگرش ديگري به امام حسن(ع) مي نگريست.
امام حسين(ع) ضمن اينکه برادر خود را شخصيتي بي مانند مي دانست، او را عالم ترين فرد به تفسير و تاويل و آشنا به تمام علوم و مسائل حکومت و جهان اسلام مي دانست. (همان، ج 1 ، ص 302 )
*امام حسن(ع) و نقل حديث از پيامبر (ص)
از جمله افرادي که نامش جزو راويان و محدثان از رسول خدا (ص) در تاريخ ثبت گرديده، امام حسن مجتبي(ع) است. امام که در حيات پيامبر (ص) هنوز 10 سال نداشت، با دريافت گفته هاي پيامبر که گاهي آيات وحي بود و گاهي روايات، آنها را از سينه پيامبر به سينه خودش منتقل کرده و سپس به ديگران انتقال مي داد. امام حسن(ع) در حالي که تنها 7 سال داشت، با شنيدن آيات وحي که بر رسول خدا(ص) فرود مي آمد، بي درنگ به منزل آمده و آنها را براي مادرش حضرت فاطمه زهرا(س) قرائت مي کرد که اين مساله باعث تعجب امير مومنان(ع) شده بود.( بحار الانوار، ج 43 ، ص 338 )

* تدريس معارف الهي
يکي از بهترين شواهد و دلايل شخصيت والاي امام حسن مجتبي(ع) اين است که وي از همان آغاز جواني، بلکه کودکي، آنچه را که از زبان پيامبر(ص) گرفته بود، سخاوتمندانه در اختيار ديگران قرار مي داد. ابن الصباغ مالکي درباره اين کلاس پر خير و برکت مي نويسد: درباره حسن بن علي - که درود بر او باد - نقل شده است که در مسجد رسول خدا (ص) مي نشست و تشنگان معارف اسلامي گرداگردش مي نشستند. او به گونه اي سخن مي گفت که تشنگان علم و معرفت را سيراب نموده و ادله و براهين دشمنان را باطل کند...» (الفصول المهمه، ص 137 ) .

* امام حسن(ع) و تربيت شاگردان
امام حسن مجتبي(ع) از دوران کودکي سفره علمي خود را پهن کرده و با نقل آيات شريفه و سپس نقل حديث از پيامبر بزرگوار اسلام (ص) خدمت بزرگي به تشنگان علم و معرفت نمود، بويژه در 10 سال آخر که حوادث دردناکي به مسلمانان، خاصه پيروان اهل بيت روي آورده بود، امام با حلم، بردباري، صبر و حوصله اي که از خود نشان مي دادند، خويشتن را براي هر نوع پاسخگويي آماده ساخته بودند.
برخي از بزرگان شيعه همانند شيخ طوسي در رجال خود، نام برخي از اين شخصيتها را به عنوان اصحاب امام آورده است که تعداد آنها از چهل و يک نفر نمي گذرد.
اگر چه جاي اين سوال هست که چگونه ياران امام حسن(ع) از چهل و يک نفر تجاوز نمي کردند، در حالي که امام نزديک پنجاه سال در بين امت اسلامي زندگي مي کردند؟ و چرا يک مرتبه تعداد 450 يار که براي اميرمؤمنان(ع) ثبت شده، به چهل و يک نفر مي رسد؟ و چرا اين عدد نسبت به امام حسين(ع) هم به دو برابر، بلکه بيشتر مي رسد و چرا با مقايسه با ياران امام زين العابدين(ع) ياران او يک چهارم مي باشد؟! علت چيست و چرا چنين شده است؟ احتمال دارد شيخ طوسي فقط نام راويان از اصحاب امام حسن(ع) را آورده باشد؛ به دليل اينکه در بخش آخر کتاب خود به نام عده اي اشاره کرده است که از معصومين(ع) روايت نکرده اند.
و احتمال دارد امام در زماني مي زيسته که بيشتر اصحاب پيامبر (ص) بودند، و آنها به هر دليلي از حضور در پاي درس امام حسن(ع) و يا نقل روايت از او، خودداري مي کردند. و نيز محتمل است که تبليغات سؤ معاوية بن ابي سفيان تاثير خود را گذارده باشد.

* ياران امام حسن مجتبي(ع)
نکته جالب توجه اينکه ياران امام از نظر عدد، بسيار کم هستند اما بسياري از آنها از شخصيتهاي برجسته عالم اسلام مي باشند. برخي از آنها پيامبر و پنج امام را درک کرده اند؛ همانند جابر بن عبدا... انصاري؛ و برخي ديگر علاوه بر اينکه از ياران امام حسن(ع) هستند، جزو ياران اميرمؤمنان بوده اند؛ همانند احنف، اصبغ، جابربن عبدا ...، جعيدحبيب، حبه، رشيد، رفاعه، زيد، سليم، سليمان، سويد، ظالم، عمرو بن حمق، عامر، کميل، لوط، ميثم، مسيب و ابواسحاق. و برخي ديگر جزو ياران امام حسين(ع) نيز هستند، همانند جابر، جعيد، حبيب، رشيد، زيد، سليم، ظالم، عمرو، کيسان، لوط، ميثم و فاطمه. دسته ديگر از آنها جزو ياران امام سجاد(ع) نيز هستند، همانند جابر، رشيد، سليم و ظالم.
و گروهي نيز جزو ياران امام باقر(ع) شمرده شده اند؛ همانند جابر بن عبدا... انصاري که در سال 78 ق. به ديدار خدا شتافت. (- بهجة الامال، ج 2 ، ص 480. (به نقل از کوثر/ 55 ))
نکته دوم اينکه عده اي از ياران امام حسن(ع) همانند حبيب بن مظاهر اسدي، جزو شهداي کربلا هستند. و برخي همانند کميل بن زياد، عمرو بن حمق خزاعي، رشيد هجري و حجربن عدي در راه ولايت و دفاع از اهل بيت(ع) به شهادت رسيده اند.

  


استاد محمد حکيمي در گفتگو با قدس: جامعه رضوي جامعه شناخت محور است



* جواد صبوحي
اشاره :
نقطه اوج برازندگي درفضايل و شکوفايي در علم را بايد در وجود امام هشتم حضرت علي ابن موسي الرضا(ع) به تماشا نشست.





مناظرات امام ( ع )، رويارويي و مقابله علمي و نيز پاسخهاي ايشان به پرسشهاي انديشمندان مذاهب مختلف را بايد نشانه اي بر عظمت علمي ايشان دانست. گفتگوي ما با استاد محمد حکيمي، نويسنده و پژوهشگر کشورمان با اشاره به اين اقتدار علمي، شاخصه هاي آرمانشهر رضوي را که يکي از مصاديق آن آگاهي اعضاي آن است را مد نظر قرار مي دهد :

* اگر مايليد براي شروع گفتگو اشاره اي به چگونگي مواجهه و رويارويي امام هشتم(ع) با جامعه اي که در آن مظاهر فساد حاکمان بر ارزشهاي ديني اسلامي سايه افکنده اشاره بفرماييد.
** دوران حضور امام رضا(ع) در خراسان دوران خاصي است؛ دوره اي است که در آن، برنامه ريزي و مديريت در اختيارخلفاي عباسي است و اينان با کشتار مردم و ايجاد فضاي رعب و وحشت خفقان قابل توجهي را در جامعه ايجاد مي کنند.عصرامام (ع)، عصر شکوفايي مجدد علوم اسلامي، رونق و رشد انديشه ها، ورود افکار بيگانه در جامعه انديشمندان مسلمان و شکل گيري مکاتب فکري گوناگون براساس افکار التقاطي و وارداتي بوده است.
اين مسأله زماني پررنگتر شد که مأمون بر ترجمه کتابهاي فلسفي يونان اصرار ورزيد. به نظر مي رسد مامون در اين ميان زيرک تراز هارون است و هر از گاهي تلاش مي کند با مکر و نيرنگ اهداف خود را پيش ببرد.او مي کوشد با دعوت از امام به خراسان و پيشنهاد ولايتعهدي نقش ايشان را در هدايت و راهبري جامعه کاهش دهد، در عين حال امام در همان زماني که تحت نظر خليفه عباسي است، نقش تعيين کننده اي را در آگاهي و بيدار کردن توده هاي مردم عهده دار است.ايشان به صراحت از مواضع تشيع و از خود و خاندانشان دفاع مي کنند و مخالفت خود را با مظاهر و نمادهاي حکومت مامون نشان مي دهند.
امام در ضمن نامه اي که به مامون مي نويسند و اشتباهات او را تذکر مي دهند، به وجود فقر و تهيدستي اشاره مي کنند و به صراحت مي فرمايند که حکومتگران تو نيز جزو مديران متخصص و برنامه ريزان ماهر نيستند. اين جمله امام(ع) به اين مسأله اشاره دارد که مأمون مديران خود را از ميان افراد حقه باز و آدم کشي انتخاب کرده بود تا بتوانند حکومت را براي او نگاه دارند.
در سخن ديگري امام به اين مسأله اشاره مي کنند که زمامدار مسلمانان همچون عمود و تيرک جامعه است و همه کساني که در خيمه نشسته اند به آن تيرک تکيه زده اند.
* هشدار امام به نظام مقتدرانه عباسي آشکاراست؟
** امام در اولين سخنراني خود پس از ورود به نيشابور در جمع مردم اين شهر با مردم به گفتگو پرداخته و در همين محل حديث «سلسلة الذهب» را بيان مي فرمايند ايشان حديثي را که مربوط به توحيد و يگانگي ذات حق است را اين گونه بيان فرمودند: «کلمة لا اله الا ا... فمن دخل حصني امن من عذابي» يعني کلمه طيبه «لا اله الا ا...» دژ استوار من است، هر کس آن را بگويد در اين دژ استوار داخل مي شود، و اگر در آن وارد شد از عذاب روز رستاخيز در امان خواهد بود.
سپس هنگامي که مرکب آن حضرت مي خواست به راه افتد، براي تکميل اين سخن والا و ارزنده، سر از کجاوه بيرون آوردند و به دنبال حديث افزودند: «و لکن بشرطها و انا من شروطها». عبارت «بشرطها و شروطها» آغاز درگيري حضرت رضا(ع) با خليفه عباسي است.در حقيقت اين هشدار به جامعه آن زمان است که وقتي شما لا ا... الا ا... را مي گوييد، بايد حاکميت ا... را بپذيريد.
*ابزار مامون براي مقابله با امام(ع) به مصاف آوردن انديشمندان و متفکران جامعه است.انتخاب اين ابزار با توجه به بي بهره بودن دستگاه عباسي از مظاهر علمي را چگونه مي توان تحليل کرد؟
** امروزه ما با پديده اي به نام تهاجم فرهنگي مواجهيم. فعاليت ماهواره ها و سايتهاي اينترنتي ونشريات و... ابزارهاي اين تهاجم اند. تهاجمي که بخش اصلي آن ايدئولوژيکي است؛ يعني با نشر باطل، مرام و مکتب اسلام را نشانه رفته است.پيشکسوتان اين تهاجم؛ خلفاي اموي وعباسي اند.
آنها در برابرفرهنگ غني ائمه به ترجمه کتابهاي يوناني و هندي پرداختند تا با مدد آن راه تهاجم را براي خود هموارتر کنند. اينان که از بزرگي اين خاندان و احاطه آنها به علوم آشنايي کامل داشتند، بخوبي مي دانستند علي(ع) بزرگمردي است که در هنگامه رزم به مصاف دشمن مي رفت، درهنگام قضاوت به داوري ميان مردم مي نشست و در اخلاق و تربيت نفر اول بود و در علم و دانش کسي نمي توانست با او رقابت کند، چنانچه خود در خطبه 189 نهج البلاغه مي فرمايد: اي مردم! بيش از آنکه مرا نيابيد، آنچه مي خواهيد از من بپرسيد، که من راههاي آسمان را بهتر از راه هاي زمين مي شناسم. بپرسيد قبل از آنکه فتنه ها چونان شتري بي صاحب حرکت کند و مهار خود را پايمال نمايد و مردم را بکوبد و بيازارد و عقلها را سرگردان کند.»
بي بهره و بي نصيب بودن خلفاي بني عباس و بني اميه از دانشهاي روز زمينه مراجعه به ائمه اطهار را نيز فراهم مي ساخت، به همين دليل حاکمان وقت مي کوشيدند به شيوه هاي مختلف اعتبار علمي آنها را در نزد عموم زير سؤال ببرند. مي توان گفت عصر مامون، دوران اوج اين تهاجم بود.
او به فضل بن سهل، وزير مخصوصش دستور داد که پيروان مکاتب مختلف را مانند جاثليق؛ عالم بزرگ مسيحي و رأس الجالوت؛ پيشواي بزرگ يهوديان و رؤساي صائبين و هربز اکبر؛ پيشواي بزرگ زردشتيان و نسطاس رومي؛ عالم بزرگ نصراني و همچنين علماي ديگر علم کلام مثل سليمان مروزي را دعوت به مناظره اي با ايشان کند. هدف مأمون از اين کار اين بود که به گمان خويش مقام امام(ع) را در انظار مردم پايين بياورد.
راوي در کتاب عيون الاخبار الرضا مي گويد مامون توسط «ياسر» متصدي امور امام رضا(ع) از امام تقاضا کرد، در صورت تمايل با سران مذاهب سخن بگويد و امام پاسخ داد فردا خواهم آمد،چون ياسر بازگشت، امام به من فرمود: «اي نوفلي! تو عراقي هستي و عراقي هوشيار است،از اينکه مامون مشرکان و صاحبان عقايد را گرد آورده است چه مي فهمي؟» گفتم: فدايت شوم،مي خواهد شما را بيازمايد و ميزان دانشتان را بشناسد... فرمود: «آيا مي ترسي آنان دليل مرا باطل سازند؟» گفتم: نه به خدا سوگند،هرگز چنين بيمي ندارم،و اميد مي دارم خدا تو را بر آنان پيروز گرداند.
فرمود: «اي نوفلي! دوست داري بداني مامون چه وقت پشيمان مي شود؟» گفتم: آري. فرمود: «آنگاه که من بر اهل تورات با توراتشان،و بر اهل انجيل با انجيلشان،و بر اهل زبور با زبورشان، و بر صابئين با زبان عبري خودشان،بر هربذان با زبان پارسيشان،و بر روميان با زبان خودشان،و بر اصحاب مقالات با لغتشان استدلال کنم،و آنگاه که هر دسته اي را محکوم کردم و دليلشان را باطل ساختم،و دست از عقيده و گفتار خود کشيدند و به گفتار من گراييدند، مأمون در مي يابد مسندي که بر آن تکيه کرده است حق او نيست و در اين هنگام مامون پشيمان مي گردد و بعد امام فرمود و لا حول و لا قوَ الا بالله العلي العظيم...»
نقش عمده امام رضا(ع) مبارزه با تهاجم فرهنگي برنامه ريزي شده حاکميت و ايستادگي در برابر آنها بود و پوچ بودن تفکرات آنها را ثابت کرد.
* يکي از اهداف امام(ع) در ضمن حضور خود در خراسان اصلاح جامعه است.جامعه آرماني ايشان چه مصاديقي دارد و راههايي که امام براي رسيدن به چنين جامعه اي پيشنهاد مي کنند چيست؟
** در جامعه آرماني امام رضا(ع) مسؤوليت شناسي وجود دارد؛ همه نسبت به هم متعهد هستند و در قبال يکديگرمسؤوليت دارند. دامنه اين مسؤوليت از فروشنده، راننده تاکسي و عابر و سواره گرفته تا برنامه ريزيهاي بزرگ سياسي و اجتماعي گسترش دارد.
در جامعه آرماني امام رضا(ع) وظيفه شناسي همگاني است. مي توان شهري را که امام ترسيم مي کنند به لانه زنبور عسل و يا لانه مورچگان و موريانه ها تشبيه کرد؛ در اين شهر همه با هم همکاري و معاونت دارند. به گفته محققان مورچه ها معده اجتماعي دارند. آنها مقداري غذا را ذخيره مي کنند و مورچه هايي که ناتوان مي شوند را از طريق دهان تغذيه مي کنند.اين مسؤوليت شناسي در قبال ديگران درزندگي اجتماعي زنبور عسل به گونه اي ديگر مشاهده مي شود؛ به گونه اي که چنانچه زنبوري به طور غير بهداشتي برگلي بنشيند، ديگر زنبورها از ورود او به کندو ممانعت مي کنند.
در جامعه انساني نيز هر فرد در قبال ديگري مسؤول است. اعضاي جامعه بايد در برابر نابساماني هاي اخلاقي به طور پنهان و به گونه اي که شخصيت ديگران زير سوال نرود واکنش نشان دهند.امام(ع) مي فرمايند چون خداوند تکليف کرده است هر توانمندي خواه توانمند علمي يا پزشکي و...به ناتوان و افتاده اي در همان رشته مساعدت کند و دست او را بگيرد. جوان جاهل را آگاه، انسان مريض را درمان، فقير را بي نياز و خلاصه؛ ناهنجاري هاي اجتماعي را اصلاح کند.
درجامعه رضوي فقير يافت نمي شود. امام در سخني که حرمت خوردن مال يتيم را بيان مي کند، مي گويند: کسي که مال ديگري را مي خورد، مانند اين است که او را به قتل رسانده است.
اين تفکر در راستاي سخن پيامبر گرامي اسلام (ص) و امام علي(ع) است. اميرمومنان علي(ع) در نهج البلاغه مي فرمايند «الفقر هو الموت الاکبر» فقر همان مرگ بزرگ است. بنابراين آنهايي که ثروتمند و توانمند اند وظيفه دارند از اصل مال خود انفاق کنند. اين گونه نيست که فردي بگويد من خمس و زکات و ماليات خود را پرداخت کرده ام و اينک زمان کمک ديگران است.
در شهر و جامعه آرماني رضوي نبايد جاهل يافت شود.حتي بي سواد و کم سواد در اين شهر نبايد وجود داشته باشند و بيشتر مردم بايد باسواد باشند.مقصود از سواد تنها خواندن و نوشتن نيست، بايد سطح آگاهي جامعه به حدي برسد که همگان بتوانند در برابريک شايعه سياسي، اقتصادي و يا دروغ مذهبي واکنش نشان داده و آن را تشخيص دهند.
در جامعه رضوي بايد روابط اجتماعي علم محور و مبتني بر معرفت و شناخت باشد. انسانها که در يک جامعه گرد هم مي نشينند و انواع ارتباطات دارند، بايد از همديگر شناخت داشته باشند. در اين ارتباطات بايد حقوق و کرامت افراد رعايت شود. اما در جامعه ما اين گونه نيست، حقوق افراد محترم شمرده نمي شود؛ سبقتهاي غيرمجاز و عدم رعايت حق تقدم ها، آلودگي هاي صوتي و... همه اينها براي اين است که شناخت صحيحي از انسان وجود ندارد.اما در جامعه علم محور اينگونه نيست امام مي فرمايند علم و شناخت است که پيوندهاي اجتماعي را استوار مي سازد نه خانواده ها و پدران.جواناني که حقوق پدر، مادر و اهل منزل را ندانند، آنها را مورد احترام قرار نمي دهند. «آرنولد توين بي» مورخ انگليسي مي گويد: اين اولين مدنيتي است که بزرگترها نزد کوچکترها بهايي ندارند.اين اولين رسوايي در خصوص تمدن غرب است.
بنابراين بايد گفت، جامعه رضوي جامعه شناخت محور است؛ در اين جامعه همه به حقوق همديگر آگاهند. ارزش و کرامت يکديگر را پاس مي دارند.در چنين جامعه اي رفتگري که جلوي منزل من را رفت و روب مي کند، همان ارزشي را دارد که بالاترين مقام ديني در عمل و سخن در اين شهر از آن برخورداراست و اين موضوع مهم زماني عينيت پيدا مي کند که شناخت وجود داشته باشد.
حضرت رضا(ع) با تمام کساني که در منزل ايشان بودند و کار مي کردند و حتي با پايين ترين افراد در يک سفره غذا مي خورد.چرا در جامعه ما نبايد مديرکارخانه و يا مهندس ساختمان هنگام ظهر به همراه کارگران غذاي خود را صرف کند. مردي از اهالي بلخ مي گويد: «در سفر خراسان با امام رضا(ع) همراه بودم. روزي سفره گسترده بودند و امام همه خدمتگزاران حتي سياهان را بر آن سفره نشاند تا همراه ايشان غذا بخورند. من به امام عرض کردم: «فدايت شوم بهتر است اينان بر سفره اي جداگانه بنشينند.» امام فرمود: «ساکت باش، پروردگار همه يکي است. پدر و مادر همه يکي است و پاداش هم به اعمال است.» فلسفه اين کار ريشه در اعتقاد به خدا دارد.هنگامي که عده اي نزد امام علي(ع) آمدند و گفتند که ما در جهاد پيشقدم بوده ايم و رنج زيادي کشيده ايم و در راه اسلام شمشيرها زده ايم.حضرت پاسخ دادند آنچه انجام داديد بين شما و خدايتان است.سوگند به خدا من و اين کارگر- اشاره به کارگري که در همان نزديکي مشغول کار بود - نزد خدا يکسانيم، امام رضا(ع) اين منش انسان دوستانه خود را حتي تا آن زمان که مامون ايشان را مسموم نمود ادامه داد.ايشان در حالي که از درد به خود مي پيچيد، از اباصلت سؤال مي کند آيا اهل خانه غذا خورده اند ؟ اباصلت با تعجب مي پرسد با اين حال چگونه به فکر آنها هستيد. امام در همان حال همه را گرد آورد و با يکايک آنها احوال پرسي کرد.
از درسهاي ديگري که امام(ع) به مديران ما آموخته اند، روحيه زهد پيشگي است. ايشان در همين دوران ولايتعهدي لباسهاي ساده بر تن مي کرد و هنگامي که به ميان مردم مي آمد، خود را مي آراست و ساده وارد مي شد.
*شما به جامعه آرماني اين دوره اشاره داشتيد. اصلاحگران اجتماعي کجا بودند؟
** سوال خوبي است.حاکميت اموي ها رسما نظام سلطنتي و کسب سرمايه هاي کلان را رواج داده بودند.آنها نيز که ظاهرا با شعار آل علي حکومت را در اختيار گرفته بودند، در جامعه دچار انحرافهاي اخلاقي شده بودند. اين جامعه ظاهري اسلامي داشت، اما نه اقتصاد و نه سياست آن هيچکدام اسلامي نبود؛ اسلام مأموني و هاروني بود و نه اسلام کاظمي و رضوي.
مي گويند، روزي مامون يکي از کنيزان خود را خدمت حضرت رضا(ع) فرستاد. اين کنيز از مشاهده ساده زيستي امام(ع) احساس ناراحتي کرد و گفت من در بهشتي از نعمت بودم و به جايي آمده ام که نشاني از هيچ کدام از آنها نيست.امام رضا ع) مي کوشيد تا وضعيت چنين جامعه اي را مجددا به سيره پيامبر( ص ) و زمان حکومت ايشان بازگرداند.روزي مامون در خصوص حکمي که يک قاضي نيشابور در خصوص فردي زرتشتي صادر کرده بود از امام هشتم(ع) سوال کرد.
مأمون پرسيد: فردي زرتشتي فوت مي کند و وصيت مي کند مال خود را براي فقرا وقف کند. قاضي نيشابور حکم کرده است تا مال او را به فقراي مسلمان بدهند. آيا اين حکم صحيح است ؟ امام مي فرمايند: اصلاً اين گونه نيست. او براي مسلمان وقف نکرده است، بلکه مال خويش را براي فقراي هم کيشان خود وقف نموده است. دستور بدهيد مال او را از بيت المال جامعه اسلامي به بينوايان زرتشتي برگردانند.
مي بينيد که امام به فکر، انديشه و زرتشتي نيز احترام مي گذارد و اين مبارزه اي است با شيوه هاي اخلاق طاغوتي و ديکتاتورم؛بي حاکمان وقت.
* ضمانت اجرايي تخلق افراد چنين جامعه اي براي رسيدن به اخلاق رضوي و کاظمي چيست ؟
** نخستين راه اين است که بايد شناخت وجود داشته باشد.اگر مسؤولان ما بدانند که امام هشتم(ع) در خصوص حقوق افراد چه حساسيتي داشت وچگونه با آنها برخورد مي کرد، تلاش مي کنند خود را به اين شيوه رفتاري نزديک کنند.
ديگر اينکه بايد مديران جامعه در هر کسوتي و درهر لباسي از مدير يک واحد کوچک توليدي گرفته تا مديران کلان و.... تجسم فرهنگ رضوي باشند و به آن عمل کنند.درغرب مديريتهاي فاصله اي وجود دارد که در آن حتي کارگر نمي تواند به در اتاق منشي برود.
در کنار اين مديريت، مديريتهاي هم رنگ با کارگران هم وجود دارد. طبيعي است که اين مديريت دوم موفق تر است.جامعه بايد تکاليف خود را بداند و از ديگران نيز مطالبه کند. در اين جامعه معرفت همگاني لازم است و همه بايد امربه معروف و نهي از منکر کنند.
راه ديگر چوب قانون است. يعني وقتي در اداره اي رشوه و کاغذ بازي رواج داشت، بايد در برابر آن ايستاد. اين شيوه ماموني است. و چنين شهر و جامعه اي شيطاني و شهر مأموني است.
والي بايد عمود خيمه باشد. چوب قانون هم با تفکر عمومي ميسر مي شود. در جامعه آرماني رضوي همه بايد بدانند و مواخذه کنند.

  


سخنان حکيمانه پيامبر(ص)



* دکتر حسين الهي قمشه اي




پيامبر بزرگ ما، در شيوايي سخن، مقامي والا داشت: گفتارش نغز و سخنانش حکيمانه بود. با هر طايفه اي از عرب، با زبان ويژه اش سخن مي گفت و اصول بلاغت آن را به خوبي رعايت مي کرد. اصحاب به او مي گفتند: ما فصيح تر از شما نديده ايم.
حضرت مي فرمود: چرا چنين نباشم؟ آنگاه دليل مي آورد که از طايفه قريش به وجود آمده ام؛ در قبيله بني سعد پرورش يافته ام و قرآن به زبان من نازل شده است.
ابن عباس در وصف رسول خدا(ص) مي گويد: (پيامبر هنگامي که سخن مي گفت يا پرسش را پاسخ مي داد، سه مرتبه آن را تکرار مي کرد، تا مردم خوب آن را بفهمند.) سخن پيامبر از همه فصيح تر و بيان او از همه شيواتر بود. کلام حضرت دلنشين و ساده بود و از پرگويي دوري مي کرد. کلماتش مثل دانه هاي مرواريد، چيده و منظم بود. سخن او، با آنکه مختصر بود، منظور او را کاملاً مي رسانيد واز کلام بيهوده اي استفاده نمي کرد. سخن او پشت سر هم و بدون وقفه بود، ولي براي اينکه شنونده آن را به ذهن بسپارد، ميان جملاتش درنگ مي کرد. آواز آن حضرت بلند و رسا بود. از فشرده گوترين انسانها بود ولي در عين اعجاز، تمامي آنچه را که مي خواست بگويد، بيان مي کرد. حضرت شيرين سخن ترين مردم بود و مي فرمود: من فصيح ترين مردم عربم و فرشتگان به زبان من سخن مي گويند.
وي چنان شمرده سخن مي گفت که شنونده مي توانست واژگانش را بشمارد. جملاتش پي در پي بود و ميان آنها لحظه اي خاموش مي ماند تا شنونده، سخنانش را دريابد و به خاطر بسپارد. درود خدا بر اين بزرگمرد نستوه تاريخ که در اين روزها سوگوار اوييم.

  


بازنمايي «سلسلة الذهب» در نگارشها و تحليلها



* محمد حسن پاکدامن
عالم آل محمد(ص) در نهادينه ساختن مقوله فرهنگ ولايت و امامت کوشيد. او به محوريت آيات قرآن مي دانست که کافران و مستکبران، چنانچه راه رشد و هدايت را بيابند، هرگز آن را نمي پيمايند و به عکس، اگر راه جهل و گمراهي را بيابند به همان راه ضلالت و گمراهي مي روند.(اعراف/ 146 )
براين اساس، سرمايه گذاري فکري و فرهنگي حضرت رضا(ع) بر ارشاد و هدايت مردم متمرکز گرديد. در واکاوي سيره رفتاري آن حضرت، به دست مي آيد که آن بزرگوار در نقش ارشاد و هدايت خلق پر تلاش ظاهر گشته است، به گونه اي که در مدينه طيبه، همه روزه در خانه خود و در مسجدالنبي(ص) مردم را از نظر عقيدتي و بيان احکام حلال و حرام خدا ارشاد و آنان را به راه راستين راهنمايي مي نمود. در سفر خراسان بعد از نماز صبح در تمام روزها به سوي مردم بر مي گشت و آنان را موعظه و ارشاد مي فرمود.
(امام رضا(ع) اسوه صراط مستقيم/ 237 )
با مسافرت به شهرهايي همچون کوفه و بصره و گاهي در حين عبور از شهري در همان حال سواره و از بالاي مرکب، مردم را در مسائل ديني راهنمايي مي نمود و رشد فکري و ديني آنان را بالا مي برد. از مهمترين حوادث تاريخي، مي توان به ماندگاري و نهادينه سازي فکري و فرهنگي حديث سلسلة الذهب در نيشابور اشاره داشت که چگونه آن حضرت، ضابطه مندي کلمه توحيد و شرط پذيرش آن را گوشزد مي نمايد. هنوز خاطره تاريخ از استقبال پرشور عالمان از آن امام و درخواست سخني عرشي، بر خود مي بالد و شايسته و بايسته است که در دوره طلعت هاي کاذب، طلايي ترين راه عبوديت را، بشناسيم و با وام گيري از عبرتهاي تاريخ، جامعه اي بهشت گونه را پي ريزي نماييم.

سلسلة الذهب در نگارشها
چنانچه در تواتر لفظي حديث سلسلة الذهب ايراد باشد، بي شک متواتر معنوي است. شيخ صدوق(ره) ( 381 ه) در کتابهاي ماندگارش عيون اخبارالرضا(ع)، امالي، توحيد، ثواب الاعمال و معاني الاخبار، به يازده حديث با اسنادي متفاوت و در برخي موارد مشابه اشاره کرده است. پس از وي، شيخ طوسي ( 460 ه) اين روايت را ثبت نموده است. شهاب الدين مرعشي نيز در بازنمايي اين حديث در کتابهاي اهل سنت، کوشيده است (شرح احقاق الحق/ ج /12 ص 388 ) براي به دست آوردن پيشينه اين حديث در نگارشها، بايد در تدوين تاريخ زيست نويسندگان شيعي و سني آن اهتمام ورزيد تا مشخص شود اين نويسندگان چگونه با اين حديث ارزشمند مواجه بوده اند. آنچه در اين فهرست ارائه مي شود، نام نويسندگاني است که به گونه اي به ذکر کامل، سندي يا محتوايي اين حديث پرداخته اند.
1 - محمد بن عمر واقدي متوفاي 207 ه
2 - شيخ صدوق 381 ه
3 - ابو عبدا... حاکم نيشابوري 405 ه
4 - ابو نعيم احمد بن عبدا... اصفهاني 430 ه
5 - محمد بن سلامة القضاعي 454 ه
6 - شيخ طوسي 460 ه
7 - فتال نيشابوري 508 ه
8 - محمد بن علي طبري 525 ه
9 - زمخشري 538 ه
10 - ابن عساکر 571 ه
11 - ابو علي طبرسي 548 ه
12 - ابن شهر آشوب مازندراني 588 ه
13 - قطب الدين راوندي 599 ه
14 - ابوالحسين ورام 605 ه
15 - ابن قدامه مقدسي 620 ه
16 - رافعي قزويني 623 ه
17 - سبط بن جوزي 654 ه
18 - ابن ميثم بحراني 689 ه
19 - اربلي 693 ه
20 - محمد بن مکرم (ابن منظور) 711 ه
21 - ديلمي قرن 8 ه
22 - ابن صباغ مالکي 855 ه
23 - محمد خواجه پارساي بخاري 865 ه
24 - ابن ابي الجمهور احسائي 880 ه
25 - صفوري شامي 884 ه
26 - فضل ا... بن روز بهان خنجي 927 ه
27 - احمد بن حجر هيثمي 974 ه
28 - متقي هندي 975 ه
29 - حر عاملي 1104 ه
30 - محمد باقر مجلسي 1111 ه
31 - نعمت ا... جزائري 1112 ه
32 - احمد قرماني 1019 ه
33 - بدخشي 1069 ه
34 - عبدالغني بن اسماعيل نابلسي 1143 ه
35 - زبيدي حنفي 1205 ه
36 - سليمان بلخي قندوزي 1293 ه
37 - ميرزا حسين نوري 1320 ه
38 - شبلبخي 1322 ه
39 - محمد عبدالروف مناوي 1331 ه
40 - عباس قمي 1359 ه
41 - مهدي مازندراني 1384 ه
42 سيد محمد طاهر هاشمي شافعي 1412 ه
در اين بين برخي از نويسندگان همچون:
1 - عقيلي 322 ه
2 - ابن حبان 354 ه
3 - جلال الدين سيوطي 911 ه
به گونه غير مستند يا اسنادي متفاوت با سلسله معروفه به ذکر حديث پرداخته اند.

تحليل جمله «بشروطها و انا من شروطها»
به محوريت تاريخ تطبيقي نويسندگان، چند مطلب نتيجه گيري مي شود:
1 - پيشگام در ثبت گزارش کامل حضرت علي بن موسي الرضا(ع) به نيشابور شيخ صدوق مي باشد که با يازده روايتي که در کتابهايش ذکر کرده، به همه ابعاد و حقائق حديث سلسلة الذهب توجه نموده است.
2 - پس از صدوق(ره) ابو عبدا... حاکم نيشابوري به شيوه تاريخ نگاران گزارش داده است که: چون علي بن موسي الکاظم بن جعفر بن محمد الباقر بن علي زين العابدين بن حسين وارد نيشابور شد و از بازار آن شهر عبور مي فرمود، سايه باني بر بالاي سرش بود که دروراي آن جمال مبارکش ديده نمي شد. دو حافظ مشهور «ابو زرعه رازي و محمد بن اسلم طوسي» که جمع زيادي از مشتاقان علم و حديث نيز با آنها بودند و پيش رفتند و پس از تضرع، درخواست حديثي از پدران بزرگوارش نمودند. علي بن موسي توقف کرد و غلامانش را فرمود سايه بان بردارند. چشم آن خلايق به ديدن طلعت آن بزرگوار روشن گرديد. مردم نيشابور بعضي فرياد مي کشيدند، بعضي مي گريستند. علما بانگ بر آوردند: اي مردم ساکت باشيد، آن گاه همه خاموش شدند. سپس دو حافظ مذکور از آن حضرت استدعاي املاي حديث نمودند.
آن حضرت فرمود: «حدثني ابي موسي الکاظم عن ابيه جعفر الصادق عن ابيه محمد الباقر عن ابيه زين العابدين عن ابيه الحسين عن ابيه علي بن ابي طالب قال حدثني حبيبي و قرَ عيني رسول ا... (ص) قال حدثني جبرئيل قال سمعت رب الغره يقول: لااله الا ا... حضي فمن قالها دخل حصني و من دخل حصني امن من عذابي» اين گزارش باعث گرديد بسياري از نويسندگان اهل سنت در دوره هاي بعدي به ثبت آن بپردازند.
3 - محتواي گزارش همه نويسندگان به غير از چند مورد در حديث سلسلة الذهب اين است که «لا اله اله الا...» دژ و حصن محکم الهي است که هر که وارد آن شود، از عذاب ايمن مي گردد.
4 - در هيچ يک از کتابهاي اهل سنت جمله «بشروطها و انا من شروطها» يا مشابه آن نيامده است. تنها در کتاب «فصل الخطاب» نوشته محمد خواجه پارساي نجاري که قندوزي عبارت آن را نقل نموده، آمده است:
«و في رواية فلما مرت الراحله فنا دانا الا بشروطها و انا من شروطها» به خوبي آشکار است که شيخ صدوق(ره) در کتابهاي عيون اخبارالرضا(ع)، معاني الاخبار، التوحيد الاماني و ثواب الاعمال، از يازده روايتي که نقل نموده پنج روايت را اختصاص به روايتي داده است که محمد بن موسي المتوکل از ابوالحسين محمد بن جعفر اسدي از محمد بن حسين صولي (صوفي) از يوسف بن عقيل از اسحاق بن راهويه روايت کرد که گفت: در زماني که علي بن موسي(ع) به نيشابور وارد شد، روزي که از آن جا به سوي مأمون خارج مي شد، همگي فرا راه او آمده و گفتند: يا ابن رسول ا...(ص) از ميان ما مي روي و ما را به حديثي از احاديث جدت رسول خدا(ص) که از آن بهره مند شويم، آگاه نمي سازي؟ اين در حالي بود که آن حضرت در کجاوه نشسته بود. سر خويش بيرون آورد و فرمود: شنيدم از پدرم موسي بن جعفر که گفت: شنيدم از پدرم جعفر بن محمد که گفت: شنيدم از پدرم محمد بن علي که گفت: شنيدم از پدرم علي بن الحسين که گفت: شنيدم از پدرم حسين بن علي که گفت: شنيدم از پدرم امير مؤمنان علي بن ابي طالب(ع) که گفت: شنيدم از رسول خدا(ص) که فرمود: شنيدم از جبرئيل که مي گفت: شنيدم خداوند عزوجل فرمود : لا اله الا ا... حصار و قلعه من است پس هر کس به قلعه من داخل گردد، از عذاب من ايمن خواهد بود. ابن راهويه گويد: هنگامي که مرکب حضرت حرکت کرد، آن جناب به آواز بلند فرمود: «بشروطها و انا من بشروطها» اين شروطي دارد که من از آن شروط هستم. (عيون اخبارالرضا/ ج /2 ص 69 )
صدوق (ره) اين روايت را در پنج کتاب پيشين آورده است. از خصوصيات اين روايت اين است که صدر و ذيل راويان اين روايت از شخصيتهاي برجسته حديثي مي باشند. محمد بن موسي المتوکل که از مشايخ صدوق است، فردي ثقه معرفي شده و اسحاق بن راهويه (متوفاي 238 ه) که همان اسحاق بن ابراهيم حنظلي مروزي است، از محدثان بزرگ نيشابور بوده که نامش در رديف اصحاب امام رضا(ع) ثبت شده است. هم اکنون، از وي مسندي پنج جلدي با عنوان «مسند ابن راهويه» در دست مي باشد. با کمي انصاف در تحليل نيامدن جمله «بشروطها و انا من شروطها» بايد نگاشته شود که بي گمان ثبت نشدن اين جمله و روايت ابن اسحاق در کتابهاي اهل سنت، نه به لحاظ اعتبار نداشتن آن، بلکه به ملاحظاتي بوده که در بحث آزاد انديشي فکري بايد به آن پرداخته شود. ضمن آنکه اکثر گزارشها و در رأس آن حاکم نيشابوري گفته اند پس از ذکر حديث کاروان و مرکب حضرت به راه خود ادامه داد. اين حرکت به ضميمه آنچه در روايت اسحاق بن راهويه که پس از لحظه اي حضرت فرمود: «بشروطها و انا من شروطها» اين گمانه را ايجاد مي کند که شايد آن عده از راوياني که اين ترکيب آخرين «بشروطها و انا من شروطها» را ثبت نکرده اند، به لحاظ اين بوده که يا صحنه را ترک گفته اند و يا اين که روايت را تمام شده تلقي نموده اند. ديگر سخن اين که در برخي از موارد بر منابر و نگاشته هاي معاصر اين جمله با اضافاتي همچون «بشرطها و شروطها» و «لکن بشرطها و شروطها» نقل مي شود. بديهي است، در گزارش اسحاق بن راهويه «بشروطها و انا من شروطها» ثبت گرديده است.
با اين حال، اين پرسش باقي است که ترکيب نامأنوس «بشرطها و شروطها» از چه زماني متداول گشته است؟ همان گونه که پيشتر در پي نوشت شماره 18 از گزارش آغابزرگ تهراني به دست آمد، ابو علي طبرسي روايتگر صحيفة الرضا يا مسند الرضا(ع) در سال 529 ه از ابي الفتح عبدا... از عبدالکريم بن هوازن قشيري 501 ه بوده است. گويا نسخه هاي متفاوت با اشرافهاي مختلفي از مسندالرضا(ع) در دسترس بوده و هم اکنون نيز چند تصحيح و تحقيق از آن در دسترس است. در پي نوشت و تحقيق صحيفة الرضا چاپ شده توسط مؤسسه الامام المهدي(ع) به اشراف سيد محمد باقر موحد ابطحي اصفهاني پس از نقل حديث سلسلة الذهب تا امن من عذابي آمده که در پاورقي و مسندالرضا يا صحيفة الرضا مطبوع تهران به نقل از يکي از نسخه ها به روايت شيخ طبرسي(ره) جمله «بشرطها و شروطها» نقل شده است. شيخ باقر شرف القرشي نيز مي نويسند: «و في رواية الطبرسي بشرطها و شروطها و انا من شروطها» گرچه گفتار پيشين به لحاظ فن تصحيح متون تنها در حد يک گمانه مطرح است با اين حال «ابن ابي الجمهور احسايي» متوفاي 880 ه پس از ذکر روايت مي نويسد: «ثم ضرب راحلته و سار قليلاً و الناس خلفه ثم قال بشرطها و شروطها و انا من شروطها» همچنين همدوره و سالهاي پس از وي شخصيتهايي چون خواجه محمد پارساي بخاري، عبدالواحد آمدي و محمد بن محمود دهدار بر اين ترکيب، روايت را نقل نموده اند.
به محوريت گزارش بي نقص اسحاق بن راهويه و نقل مرحوم شيخ صدوق «بشروطها و انا من شروطها» بايسته است که بر همين ترکيب معروف اصرار ورزيد و به لحاظ چند گمانه نمي توان از آن دست کشيد.
بر اين اساس، حال که يادگار ارزشمند و منحصر به فرد صدوق (ره) به روايت اسحاق بن راهويه با سندي صحيح به رغم خاستگاه تاريخ نگاران و نويسندگان روايي اهل سنت، ماندگار گشته است، بر جامعه علمي، فرهنگي و پژوهشي شيعه لازم است که با حفظ اين سند طلايي و نقل صحيح آن زنگار گمانه ها را بزدايند. ديگر آن که شيخ حر عاملي (ره) پس از نقل روايت به سندهاي گوناگون افزوده است که اگر کلمه «انا» را در جمله «انا من شروطها» به صيغه متکلم وحده بخوانيم تنها شامل امام علي بن موسي الرضا(ع) مي شود و چنانچه با تشديد «انا» خوانده شود، تمامي ائمه معصومين(ع) را شامل مي شود. اين گمانه زني نيز بي دليل است، زيرا نخست همگان واژه «انا» را به صيغه متکلم وحده خوانده اند و دوم اين که صدوق(ره) پس از نقل روايت مي افزايد: «من شروطها الاقرارللرضا عليه السلام بانه امام من قبل ا... عزوجل علي العباد مفترض الطاعه عليهم» اين جمله صدوق(ره) به ضميمه پندار واقفيه رايج در زمان علي بن موسي الرضا(ع) که انکار امامت آن حضرت مي کردند، دليل است بر اين که حضرت قصد تصحيح افکار عمومي و تثبيت مقوله امامت خويش، در اذهان مردم را داشته و چنين هدفي با سياق متکلم وحده سازگار است.

زمان و مکان صدور سلسلة الذهب
مشهور است که حضرت رضا(ع) به هنگام خروج از نيشابور به مرو، حديث سلسلة الذهب را فرموده است. برخي نيز اين رويداد را به هنگام ورود به نيشابور دانسته اند. ابن ابي جمهور احسائي اين واقعه را به هنگام خروج حضرت از نيشابور به سوي حجاز در سفر اول مي داند. محققان مصحح کتاب عوالي اللئالي در پاورقي گفتار «احسائي» مي نويسند: به چهار دليل، ظاهر روايات و ادله، دال بر اين است که حضرت رضا(ع) به نيشابور دو بار ورود و خروج و يا آن که مکرر رفت و آمد داشته است. با اين حال، پس از مراجعه و بررسي دقيق ادله مذکور، نگارنده نظر بر اين دارد که هيچ کدام از اين ادله نمي تواند اثبات گفته احسائي را نمايد و به نظر مي رسد «احسائي» در نقل جمله آخرين حديث «بشرطها و شروطها» و نيز در تحليل مسافرت حضرت به خطا رفته است. پيش تر از «احسائي» ابن ميثم بحراني نيز زمان نقل اين حديث را به هنگام خروج مأمون از مرو به عراق و ورود او و امام رضا(ع) به نيشابور مي داند. به نظر نگارنده، چنانچه در سال 194 ه که در برخي از اسناد آمده دقت و تأمل شود، اين گمانه تقويت مي شود که با توجه به ديگر سفرهاي حضرت رضا(ع) به شهرهايي همچون کوفه و بصره و سند حديث مرحوم صدوق که در آن آمده است: «احمد بن عباس الطائي بالبصره حدثني ابي في سنه ستين و مأتين 260 ه قال حدثني علي بن موسي الرضا(ع) سنه اربع و تسمعين و مائه 194 ه» گفته شود که احتمال دارد حضرت رضا(ع) اين حديث را در سالهاي مختلف و در چند مکان از قبيل نيشابور و بصره بيان فرموده باشد. بر محوريت اين گمانه، مي توان در جمع نمودن طوايف مختلف حديث سلسلة الذهب کوشيد؛ به اين بيان که شايد حضرت در مکاني اين حديث را بدون جمله بشروطها و انا من شروطها آورده باشد و در جائي ديگر بر آن تأکيد ورزيده باشند. در محلي، حديث «الايمان معرفة بالقلب و اقرار باللسان و عمل بالارکان » را فرموده باشد و در جايي ديگر در پاسخ راويان که پرسيده بودند يابن رسول ا...(ص) اخلاص در شهادت گويي خدا چيست؟ فرموده باشد: « طاعة ا... و رسوله و ولاية اهل بيته.» در شهري به حديث «لا اله الا ا... حصني...» تصريح و در موقعيتي ديگر به حديث «ولاية علي بن ابي طالب حصني فمن دخل حصني امن من نادي» استدلال نموده باشد.

تحليل اسنادي سلسلة الذهب
واضح شد که اين حديث گرچه متواتر لفظي نيست، ولي متواتر معنوي است. سلسلة الذهب از آن جهت که محتوا و مفاهيم آن از جانب خداوند بر قلب مبارک پيامبر(ص) القا شده و آن حضرت مفهوم عرشي را در قالب الفاظ پي ريزي نموده است، حديث قدسي است و به لحاظ اين که برخي از نقلها با کلمه «حدثني» و بعضي با کلمه «سمعت» نقل شده، حديثي «مسلسل» و به خاطر ذکر تمامي رجال سند آن به اصطلاح حديثي «مسند» است. اين حديث پر منزلت، مايه شفاي مريضان و ديوانگان معرفي گشته و گفته شده که يکي از پادشاهان ساماني، اين حديث را با آب طلا نگاشت و وصيت نمود به هنگام مرگش با وي دفن نمايند. پس از مرگ، در عالم خواب ديده و از سرانجامش پرسش شد. او در پاسخ گفت: خداوند به واسطه گفتن جمله لا اله الا ا... و باورداشت رسالت محمدي(ص) و به لحاظ اخلاصم در تعظيم، احترام و نگاشتن اين حديث با آب طلا مرا بخشيد. درباره اصطلاح «سلسلة الذهب» نيز دو ديدگاه بين شيعه و سني است. شيعه معتقد است با اينکه حضرت رضا(ع) از پدرش و او پدرانش تا رسول خدا روايات زيادي نقل کرده است به گونه اي که مسند الرضا يا همان صحيفة الرضا منسوب به وي گشته است، ولي در بين اين همه روايت تنها حديث لا اله الا ا... حصني... معروف به سلسلة الذهب گشته است، به گونه اي که اين حديث عالي سند را در نيشابور بيش از 20 هزار نفر نگاشته اند. ولي در اصطلاح اهل سنت هر حديثي که «مالک بن انس» از «نامع» از «ابن عمر» از رسول خدا(ص) روايت کند، سلسلة الذهب ناميده مي شود و ابن حجر عقلاني در کتابي با عنوان « سلسلة الذهب » 47 روايت نافع از ابن عمر از رسول خدا(ص) را جمع آوري نموده است.
ديگر اين که گاهي شبهه مي شود اين روايت معروف چرا در کتابهاي چهارگانه شيعي ثبت نگرديده است و تنها شيخ صدوق(ره) در جمع آوري آن کوشيده است؟ چنانچه سيري در کتابهاي روايي شيعه انجام گيرد، به خوبي بدست مي آيد که عالمان شيعه گويا به جنبه هاي تخصصي روايات پيامبر و اهل پاکش توجه داشته اند و در برخي موارد چون در موقعيت و مقام استخراج و جمع آوري همه تراث شيعه و روايات معصومين نبوده اند، به ذکر مجموعه رواياتي خاص اکتفا ورزيده اند. اميد آنکه از سالکان و پيروان اين سند طلايي باشيم.
منابع:
1 - بحار الانوار، ج 49 - 73 - 79
2 - عيون اخبار الرضا(ع)
3 - تذکرَ الخواص
4 - حيلة الاولياء
5 - مسند الشهاب
6 - مسند رک الوسايل
7 - مجموعه ورام
8 - علم الحديث- دراية الحديث
9 - کشف الغمه

  


نگاهي به عملکرد علمي فضل بن شاذان ؛
روايت زندگي مردي که دانش را از امام رضا (ع) آموخت



«ابوحمد فضل بن شاذان بن خليل ازدي نيشابوري » از چهره هاي درخشان تشيع و از علماي برجسته فقه، کلام و ديگر رشته هاي متنوع علوم اسلامي است. چنين به نظر مي رسد که فضل تا اواسط قرن سوم هجري، حيات داشته و افتخار شاگردي و مصاحبت چهار نور پاک از امامان شيعه را براي خود ثبت کرده است؛ او از اصحاب و شاگردان امام رضا(ع)، امام جواد(ع)، امام هادي(ع) و امام عسکري(ع) مي باشد.
در روايتي آمده است: «امام حسن عسکري(ع) سه بار بر او رحمت فرستادند و او را به نيکي ياد کردند.»
فضل بن شاذان دانش را از امام علي بن موسي الرضا(ع) فرا گرفت. فضل طبق نقل بيشتر مورخان در سال 260 هجري، دار فاني را وداع گفته است، پدر وي از شاگردان «يونس بن عبدالرحمن » فقيه و متکلم امامي بود که به گفته فضل، يونس در نزد او جايگاه و مقام ويژه اي داشت. عصر زندگي فضل بن شاذان يکي از برهه هاي ويژه تاريخ اسلام بويژه تشيع مي باشد. او در زماني حيات علمي خود را آغاز نمود که جهان اسلام با پديده اي جديد به نام «نهضت ترجمه » رو به رو گرديد، اين نهضت در حقيقت از عهد «منصور دوانيقي » خليفه عباسي آغاز شد و خلفاي ديگر، کار او را دنبال کردند.
«مأمون » در سال 217 براي ترجمه، مدرسه اي تأسيس کرد که به «بيت الحکمه » معروف شد. او گروهي از مترجمان را در آنجا گرد آورد و يک طبيب نصراني به نام «يوحنا بن ماسويه » را بر آنها رياست داد، در آغاز، کتابهايي که ترجمه شد، به علوم عملي مانند؛ طب، حساب و کيميا مربوط بود، ولي بعدها به علوم ديگر و معارف نظري و مابعدالطبيعه و دين نيز پرداخته شد، که نخستين جرقه هاي انحراف ديني نيز از همين جا زده شد.
ترجمه تورات و انجيل و نيز کتابهاي مانوي و مزدکي در اين دوره صورت گرفت. مهمترين و مؤثرترين کتابهايي که نظر مسلمانان را به خود جلب کرد، کتب طبي و فلسفي بود و بسياري از عقايد مسلمانان تحت تأثير آنها قرار گرفت. «ابن نديم » مي گويد: «مسلمانان بعضي از فلاسفه قبل از سقراط و برخي از سوفسطائيان و شکاکان و رواقيان و اپيکوريان را مي شناختند، مذهب ذري ذيمقراطيس و اپيکورس در عقايد متکلمان و اشاعره، تأثير گذاشت؛ همچنان که مذهب مادي رواقيان در متفکران معتزلي، مؤثر بود. نوشته هاي «نظام »، بزرگترين دليل بر اين مدعاست.» همان گونه که «شهرستاني » در کتاب «ملل و نحل » از فلسفه طالس، فيثاغورث و امباذ قلس مباحث مختصري را ذکر کرده است، ولي آنچه قابل توجه است اينکه آگاهي مسلمانان از اين فلسفه ها سطحي و ناقص و مغشوش بود. ترجمه ها در جهان اسلام موجب چنان انقلاب فکري، فرهنگي و لغوي گرديد که شايد بتوان گفت در تمام تاريخ تمدن بشري نظير نداشته است، حتي مي شد گفت بر «رنسانس اروپا» در قرن پانزدهم ميلادي نيز برتري داشت. مسلمانان از صدر اسلام و عهد اموي و اوايل عهد عباسي جز به علوم قرآني، فقه، حديث و لغت توجهي نداشتند و از علوم دخيله يا علوم اوايل مانند: طب، رياضيات، موسيقي و فلسفه بي بهره بودند و از طرف ديگر سريانيان، صابئين و حرابيان در نقل اين علوم به عربي و انتشار آن در جهان اسلام، سهم بسزايي داشتند. اين علوم که مسلمانان از راه ترجمه ها بدان آشنايي يافتند در همه زمينه ها حتي در مسايل ديني تأثير عميق داشت، زيرا برخورد مسلمانان با فرهنگها و فلسفه هاي بيگانه آنها را وادار کرد تا هر چه را با تعبد فرا گرفته بودند به محک عقل بسنجند و از همين جا بود که در کيان اسلام، فرقه هاي مختلف پيدا شد. تفاوتي که به علل سياسي پديد آمدند.

تعبدزدايي
اولين نتيجه بارز برخورد مسلمانان با علوم بيگانه، خروج آنها از فطرت نخستين و ايمان سطحي بود تا آنجا که گروه کثيري چون به ديده عقل در آنچه بي چون و چرا پذيرفته بودند، نگريستند، در آنها ترديد کردند و در واقع، تعقل جاي تعبد را گرفت. به کار گرفتن عقل در امور دين در برخي موارد موجب الحاد و زندقه و انکار نبوت و معجزات گرديد، بنابراين مي شود گفت: نهضت ترجمه با همه خدماتي که براي جهان اسلام همراه داشت. باعث ظهور و بروز بسياري از فرقه هاي انحرافي گشت و در اين راستا رسالت کساني که به فکر حفظ اسلام اصيل بودند دو چندان گشت. در اين حال و هوا بود که «فضل بن شاذان » قدم به عرصه يک مبارزه فکري نهاد و در همين رابطه با فرقه هاي انحرافي بي شماري دست و پنجه نرم کرد. فرقه هايي نظير: ثنويه، حشويه، کراميه، اهل تعطيل، قرامطه و غير اينها.
ارزش کار فضل بن شاذان هنگامي مشخص مي شود که مي بينيم عمده تأليفات او در رد اين فرقه هاي انحرافي است. تعداد تأليفات فضل در رد فرقه هاي انحرافي، افزون بر 180 اثر است که برخي از آنها عبارتند از: 1 - الرد علي اهل التعطيل 2 - الرد علي الثنويه 3 - الرد علي الحشويه 4 - کتاب الوعيد 5 - الرد علي القرامطه 6 - کتاب الاستطاعه 7 - بيان اصل الضلاله 8 - الخصال في الامامه 9 - الاعراض و الجواهر 10 - مسايل البلدان 11 - الملاحم 12 - المعيار و الموازنه 13 - محبة السلام 14 - الايضاح.
«شيخ مفيد» در کتاب کلامي «الفصول المختاره » مطالب زيادي را در موضوعات مختلف از ابن شاذان نقل کرده است که نشان از ممارست و احاطه علمي او بر مسايل دارد، چيزي که باعث شهرت فضل گرديد تأليفات او در موضوعاتي بود که جامعه اسلامي آن روز با آنها دست به گريبان بود.

فضل و علم تفسير
در بحثهاي علوم قرآني، موضوعات مختلفي طرح و بحث شده است که در کتب تفسير و علوم قرآني به تفصيل آمده است. يکي از اين موضوعات که در جاي خود قابل تأمل است مسأله ترتيب سوره هاي قرآني است که آيا ترتيب قرآن موجود همان ترتيب صدر اسلام است و يا تغييراتي در آن رخ داده است؟ در اين باب، ابن نديم از فضل مطالبي را نقل مي کند، فضل ابن شاذان مي گويد: «يکي از اصحاب ما که مورد اعتماد است، مي گفت: ترتيب سوره هاي قرآن را به قرائت «ابي بن کعب » در بصره در دهکده اي به نام «قرية الانصار» در دو فرسنگي بصره نزد «محمد بن عبدالملک انصاري » يافتم، او قرآني به ما نشان داده و گفت: اين قرآن متعلق به پدر من بوده و ما از پدران خود آن را روايت مي نماييم. من در آن قرآن نظر کردم و اوايل و اواخر سوره ها و عدد آيات آن را درآوردم: اول آن سوره بقره و آخر آن سوره ناس بود.»
- فضل و مباحث کلامي
شايد بشود گفت تمام حيات علمي فضل را مباحث کلامي تشکيل داده است. براي نمونه به برخي از آنها اشاره مي گردد: از فضل سؤال شد: چه دليلي بر امامت علي بن ابي طالب وجود دارد؟ فضل پاسخ داد: دلايل زيادي بر اين امر وجود دارد. يکي از آنها، آيه قرآن است که فرمود: (يا ايها الذين امنوا اطيعوا ا... و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم) به اين توضيح که خداوند ما را به اطاعت «اولي الامر» دعوت کرده، همچنان که ما را به اطاعت از خود و رسولش امر کرده است. بنابراين، همان گونه که بر ما شناخت خدا و رسول واجب است، شناخت «اولي الامر» نيز واجب مي گردد.
از طرف ديگر، همه اجماع دارند که اين آيه در شأن علي بن ابي طالب(ع) است، ولي در معناي «اولي الامر» اختلاف کرده اند. بعضي گفته اند: منظور، اميران و فرماندهان جنگ مي باشند. بعضي گفته اند: منظور، علما هستند و برخي منظور از «اولي الامر» را آمرين به معروف مي دانند. حال ما مي پرسيم: بر فرض که همه اينها درست باشد، آيا علي(ع) از فرماندهان جنگ نبود؟ بي گمان مي گويند: بوده است. به دسته دوم مي گوييم: آيا علي(ع) از علما نبود؟ باز جواب مثبت است. به دسته سوم مي گوييم: آيا علي(ع) آمر به معروف و ناهي از منکر نبود؟ اين را نيز قبول دارند. نتيجه اينکه با اقرار طرف مقابل، اين اتفاق و اجماع به دست مي آيد که مقصود از آيه قرآن، قطعاً علي(ع) است.

فضل و کتاب الايضاح
مهمترين کتابي که در اين زمان از ابن شاذان در دسترس مي باشد اثر گرانسنگ «الايضاح » است که يکي از مهمترين کتب کلامي شيعه مي باشد. در اين کتاب، مباحث کلامي بي شماري که در آن عصر مورد ابتلا بوده بحث شده است.
برخي از عناوين و مباحثي که در اين کتاب شريف بدان پرداخته شده است، عبارتند از:
الف- پيامبر(ص) و دغدغه جانشين بعد از خود
ب- خطر تکيه بر يهود و نصاري و ايجاد رابطه با آنها
ج- بررسي چهره هاي صدر اسلام
شمس ا... صفرلکي

  


پاي صحبت هنرمند قديمي حرم مطهر رضوي: اين خوشبختي عظيم است



خيابانهاي اين فصل خيلي خيلي تماشايي اند. باران که مي زند، با رديف رديف برگهاي زرد و خشکي که باد توي هوا پخش مي کند،



با آدمهاي رنگارنگي که با قدمهاي تند دنبال کار خودشانند؛ فقط بايد جايي باشد مثل چراغ قرمز تا دقايقي پشت آن بايستي و فارغ از آدمهاي شتاب زده، از تماشاي آيينه ها و کاشيها به وجد بيايي. داشتم قدم مي زدم. طرح روزهاي گذشته حرم پيش رويم بود با کلي خاطره، ناگفته ها و فريمهاي به ياد ماندني از دوست داشتني ترين روزهاي عمرم، هنرمندان ضريح، هنرمندان آيينه کار، کاشيکار...
نمي دانم تويي که اين چند خط را مي خواني، حس بودن در حرم را تجربه کرده اي ...
نوع جا، لباس و نگاه کردن آدمها، به اين حس شدت مي دهد. حتي روزهايي که فکر مي کني خيلي از خدا دور افتاده اي، پشت اين پنجره خلوت کردن بي واسطه و راحت حرف زدن شايد بهترين خاطره باشد و يادآوري آن خاطره بهترين دلخوشي. اينجا خيلي ها دعا مي کنند نوبت خلوتشان زود برسد. شايد براي من و ماهايي که با روزمرگي هايمان زندگي مي کنيم، باورش خيلي سخت باشد، اما آدمهاي معمولي زيادي مي شناسم که دنيايشان با دنياي ما زمين تا آسمان فرق مي کند. آنهايي که هنوز برايشان عشق بزرگترين سرمايه است. آنهايي که صبح تا شامشان را اينجا تمام مي کنند و هر وقت بهانه اي جور مي شود و مي نشيني پاي حرفهايشان و صحبت را به زندگي و دنيا مي کشاني و مي پرسي چقدر براي کارهايشان مي گيرند، يک جوري که انگار به آنها توهين کرده باشي، بغض مي کنند.
براي من هيچ عشقي آنقدر بزرگ نبوده است که به خاطرش از خود زندگي بگذرم، اما براي پيرمرد اين طور نبود، او که سالهاي سال با حکاکي روي سنگها روزگار مي گذرانده است، خوش اقبالي و قسمت، او را به سمتي مي رساند که تا هميشه جايگاهي محکم ميان هنرمندان حرم پيدا کند.
صداي آرامي دارد. غلامعلي سراج؛مي خندد و گرم و صميمي سلام مي دهد.
اينجا جايي است که پيرمرد سالهاي سال روزگار گذرانده است که اگر خوب بگردي، چيزهاي زيادي مي تواني در آن بيابي، هر چند اطرافمان چيزهاي زيادي نيستند جز برخي از آثاري که در گوشه و کنار با وسواس و سليقه براي تزئين چيده شده اند.
وسواس و دقت را از توي همين آثار هم به راحتي مي شود کشف کرد، آثاري که در پشت آن، حجم باورنکردني از کار مداوم و دقت نهفته است.
پيرمرد صميمي و خونگرم برخورد مي کند و از شدت خوشحالي سر از پا نمي شناسد. اينکه حک کردن شناسنامه تاريخي يک مرد به اندازه جغرافياي ايران را در کارنامه کاري و زندگي اش دارد. او حالا هشتاد و چند ساله است. انرژي اش سالهاست تحليل رفته و رمقي براي کارکردنش نمانده است. اين را خودش مي گويد، اما من به وضوح برق عشقي را مي بينم که با درخشش خيره کننده اش، نشان از سالهاي سال دلباختگي و ارادت دارد. سراج نمي خواهد حرف چنداني از کارش زده شود. بخش «تاريخ شفاهي» را سراغمان مي دهد و مي گويد: گفته هايش آنجا ضبط شده است و مي تواند کمک بزرگي برايمان باشد. من برايش از واکنشها مي گويم و اينکه چقدر آدمهاي دور و نزديک از خواندن حرفهاي او لذت مي برند.
لبخند مي زند؛ لبخندي مطمئن. انگار خودش بهتر از هر کسي مي داند چه کرده است. حرف زدن از آن روزها، عطش زا و اشتياق آفرين است؛ بويژه خاطره سال 67 ، سفر به کرمان براي انتخاب سنگ مضجع و صحنه هاي ريز و درشتي که آن سفر را به يادماندني و فراموش نشدني کرده است. مي نشينم و گوش مي دهم به تصويرهايي که از آن لحظه ها توي حرفهاي غلامعلي شکل مي گيرد. از اشتياق رانندگان براي حمل سنگ به مشهد و کارخانه؛ مي گويد: «قرار بود سنگ يک تکه اي با سه تن وزن برش بخورد و بعد کارهاي حکاکي اش را ما انجام دهيم. کار ساده اي نبود، آن هم توي کارگاه کوچک صحن قدس.»
طبيعي ترين حرکتي که اين طور وقتها بارها شاهدش بوده ام، خيسي چشمها بوده است. خوش دارم اگر اشکي از چشم بيرون مي آيد، به خاطر گرمي همين نفسها باشد. مي خواهم بزنم زير همه قراردادهاي خودساخته و نانوشته اي که براي زندگي ام ساخته و پايبندشان شده ام.
سراج از روزهايي حرف مي زند که با وضو روي سنگ مي ايستاده و واژه ها را بادقت حک مي کرده است.
طنين «الحمدا...» سراج است که روي نوار ضبط صوتم ثبت مي شود. او چيزي جز شکر کردن ندارد، حتي وقتي حکايت سال 41 به خاطرش مي آيد و تصميم توليت و استاندار براي تحکيم گنبد، به قول خودش يک نکته و چند نکته که نيست نقل يک عمر زندگي است؛ از سال 41 تا امروز که تعويض سنگ فرش حرم رضوي، کتيبه هاي صحن قدس، سرستونهاي دارالولايه، کتيبه هاي داخلي حرم، حوضها، سقاخانه، صحن جمهوري و ساعت آفتابي را نقش زده و همه ثانيه هايش را به شوق حضرت گذرانده است.
سراج برايمان چاي مي ريزد، تعارفمان مي کند و اجازه بلند شدن نمي دهد. هيچ فخري نمي فروشد و اين بيش از هر چيزي برايم ستودني است. تشکر مي کنم از اينکه حس عاشقانه اش را بي هيچ شائبه اي با ما تقسيم کرده است.
صحبتمان تمام مي شود. آماده رفتن مي شوم. در تمام مسير به حرفهايي فکر مي کنم که بي هيچ اغراقي از دهان مردي بيرون آمده است که بهترين هديه روحش را به يک بارگاه بزرگ هديه کرده است. به حرفهاي غلامعلي سراج و همه هنرمندان حرم مي انديشم، حس غريبي دارم؛ اين که هنوز به غير از پول، اعتبار و شهرت خيلي چيزهاي ديگري هستند که مي توانند آدم را به خوشبختي برسانند، آن هم چه خوشبختي بزرگي.

  


شهيد غربت



رضاجان! در همين ابتدا در سرودن از تو ، اعلام درماندگي مي کنم.
نمي دانم، در کجاي خط ايستاده ام! تنها اين را مي دانم که: وقتي نورواژه زيباي نامت، چلچراغ ذهنم مي گردد، تمام آلام و مشکلاتم را در خود ذوب مي کند.






آن گاه که عاشقان تو، در چنبره ثقل دردهاي توانفرسا مي شکنند، به درگاه تو مي شتابند، و در برابر کوله بار آلام و رنج هايشان، سبدهايي سرشار از رضايت و آرامش از تو هديه مي گيرند !
يا علي ابن موسي الرضا! آگاهانه، هجرت نمودي با هدف اصلاح دين اسلام، که در پنجه هاي خداوندگاران زر و زور و تزوير مي ناليد و شهيد مي شد! و تو چه زيبا مقام مأمون را به ذلت کشاندي! و تلخي آن، پس از تو، در حلقوم شب جاري شد، و در آن بهت سکوت و هراس، فريادهاي تظلم رعدآسا، کاخهاي ستم هارونيه را آوار کرد.
***
امام رضا(ع) در گام گام مسير طولاني مدينه تا مرو، بذر عشق و عطوفت افشاند، تا امروز ما عاشقان ولايت، از شام ذلت و خواري به بام دانش و هشياري عروج کنيم.
کاروان نور در هجرت نوراني خويش، همچنان مي تابد، و خورشيدي که بلاد مسير اين کاروان را به عزت و برکت دعوت مي کند.
و چشمان برآمده جاسوسان مأمون درکار - مأموران معذور - و دستي در کار است، تا خورشيد را با گل بپوشاند !
رنگ «ريا» بر «رضا» بي اثر، و نيشابور، بر گامهاي خورشيد بوسه زن! و امام(ع) بر کرسي ولايت از عرش اعلا تا فرش خدا، توحيد را و ولايت را به تفسير نشست! و روييد تخم کينه در ذهن تاريک مأمون !
رايت قامت امام به نماز فطر ايستاد! تا غافلان بيدار و جاهلان هشيار شوند! آن روز که آسمان، براي نماز گريستن از شما اجازه گرفت، هستي در بهار عطوفت شما سبز شد.
تو بي آنکه آه بگويي، داغ گريستن را بر دل تاريک مأمون گذاشتي! تا امروز ما، در خلوت دل خود، بر مظلوميت تو، فرياد اشک را، واژه واژه بسراييم !
مهرباني تو، آن چنان فراگير بود، که حتي آهوان، خود را در سفره عطوفت تو به ميهماني نشستند.
از بام تا شام، گلدسته هايت را به طواف ديدگانم دعوت مي کنم، من تو را، در گنبد طلايي ات به تماشا مي نشينم !
من تو را در صداقت و سادگي کبوترها، در ذهن آبي سقاخانه مشاهده مي کنم !
رضا جان! من نمازم را در شکست آيينه کاري ها تکثير مي کنم، تا بيشتر شکسته شوم، شايد، بيشتر پذيرفته شوم !
امام من! وقتي به بزرگي غربتت مي انديشم، و گريه ام باران مي شود، آن قدر غبار مي شوم، که تمام «من» با نسيم بال کبوتران صحنت، پرواز مي کند...
در شهادت تو «زهر» بي گناه بود، که هنوز در زمان جاري است، اما، مأمون گنهکاري است، که روح تاريک و تلخش پاي شهادت نامه مظلوم ترين ميهمانش را امضا نمود !
تو چنان غريبي، که غربت عالم هنوز بر فراز بارگاهت ناله مي زند !
غربت، با نام تو معني مي شود، و عطوفت از نام تو مهربان مي شود !
آن گاه که چشمان تو بسته شد، چشمان حقيقت گشوده ماند، و خورشيد براي هميشه در قلب خراسان آرميد.
صحن و سرايت، شاهد هميشه غربت تو است.
امام رئوف! تو شهيد شدي، تا هارونيه، در متن خاک از ديده ها محو شود، و بارگاه تو تجلي گاه عبادت و ولايت باقي بماند.
تو شهيد شدي، تا گلدسته هايت از دورترين جاده ها، سلام زائران را پاسخگو باشند و بلال ها همچنان تکثير شوند، تا خدا...
* محمد پروانه

  


خداحافظ! عطر لحظات بهاري...



* حميدرضا پديدار
ثانيه هاي تا هميشه اندوهگين، ثانيه هاي اضطراب؛ ثانيه هاي سوگوار، حادثه نزديک است. رسول خدا(ص) دست هايش را براي سفر، به سوي بارگاه خداوندي فرستاده است.
خداحافظ، گلوي سوخته تاريخ !
بغض در حنجره خاک مي پيچد، خداحافظ !
تمام سرهاي دنيا بر گريبان اندوه فرو رفته اند.
باران، شديدتر از چشمها بر گونه ها مي کوبد؛ فراق نزديک است. خداحافظ !
صدايش هفت آسمان را مي لرزاند از اندوه. ملايک بر سر مي کوبند و از پشت تمام پنجره هاي جهان، يادش همچون خورشيد مي تابد.
آه، چه دشوار است تاب آوردن اين لحظات اندوهناک !
ظهر، غليظ تر شده و صداي رسول خدا، رقيق تر !
خداحافظ! بازوهاي وفادار و دستهاي مهربان علي !
خداحافظ! مکه، شهر خاطرات کودکي !
خداحافظ! مدينه، شهر مهرباني هاي ماندگار !
خداحافظ !
و صدا، آرام آرام خاموش مي شود. اشک ها، امان خاک را بريده اند. هواي معطر ملکوت در شام جان سفر پيچيده است و بالاخره، ثانيه هاي سوگوار... ثانيه هاي تا هميشه اندوهگين مي رسند.
و داستان تنهايي زهرا(س)، از اينجا شروع شد که تو پلک بر هم نهادي، اي رسول مهرباني! از همان لحظه که روزگار، نگاه مهربانت را نديد، رنج و اندوه اهل بيت(ع) آغاز شد.
خداحافظ! عطر لحظات بهاري.
خداحافظ، اي مهرباني ات تا هميشه جاري!

  


امام رضا (ع) الگوي جامعه جديد



شخصيتهاي بزرگ و رهبران جامع نگر، منحصر به يک عصر و نسل نيستند، آنان را نمي توان محدود به زمان خاصي کرد، چون شيوه آنها به گونه اي است که بشر را تربيت مي کند نه بشر در يک زماني خاص، بخصوص رهبراني که کمال و علوم و هر آنچه زيبنده آنند را از عالم قدس به امانت مي گيرند. ايشان نه تنها به مقام انسان کامل رسيده اند که خود مشعل دار هدايت اند و نورافشاني مي کنند. در مشرق ايران، ستاره اي چون فانوس در ظلمات زمان، به گم گشتگان حقيقت ره مي نماياند، آناني که اميدوار و سختکوش اند و جوياي الگو و مشعل دار هدايت نيز هنوز با همان صفا و عشق رئوف که از بوستان نبوي است، به دلها رضا و سکينه مي دهد. بوستاني که گلهايش پرپر و هر شاخه اي به کنجي به هجران رضا داد و اين گل قدسي که از مدينه بود به مشهد مقيم شد. گل قدس ما، سراسر درس صبوري است، نام زيبايش علي، ملقب به «رضا»؛ و چقدر اين کلمه به انسانهاي خسته و پر التهاب و درمانده، اميد و آرامش و نيرو مي دهد. چون خود الگوي رضا به قضاي الهي است. با اينکه سالها از زمان زيستن وي مي گذرد، اما هنوز نسل نو و جامعه جديد، پاي درسهايش زانوي ادب مي زند و الگو مي گيرد.
تورقي در زندگي هشتمين مشعل دار هدايت مي کنيم تا معضل عصر و نسل خود را به دستان پرمهر و رئوفش حل کنيم. مسلماً آنچه مورد توجه امام(ع) بوده و هدف اصلي اوست، پرورش انسانهاست، تربيت به معناي ساختن نيست، چون معماري که با برهم چيدن مصالح عمارت حاصل آيد. بلکه چون باغباني که مصلحتها برهم آورده و موجودي جاويد تحويل مي دهد. بنابراين هدف امام(ع) پرورش و تربيت است و به تعبير خويش: ان الامامة زمام الدين و نظام المسلمين، و نظام المسلمين همان به صراط در آوردن است و اين چيزي جز تربيت نيست. از آنجا که رهبران الهي تمام برنامه هايشان مطابق با نسخه اصلي انسان است، به همين دليل، شيوه اي که عمل مي کردند و بدان سفارش مي دادند نيز مطابق با آن است «عنصر زمان» در زندگي امام هشتم(ع) عينيت و جلوه خاصي دارد. ايشان در زندگي فردي و اجتماعي خود «زمان» را به عنوان يک عامل مهم و تعيين کننده در تصميم گيريها، انگشت گزارده و در برخي موارد بدان استناد مي کند. نقش زمان و توجه به حرکت صعودي و تکاملي در زندگي از مواردي است که بايد مورد توجه همگان قرار گيرد.
بايد توجه داشت که تخلق به خلق اسلامي، توحيدگرايي، زهد و پارسايي، دوري از حب دنيا و پايبندي به شريعت لزوماً به معناي فرار از مقتضيات زمان نيست، امروزه تکنولوژي در جاي جاي زندگي ها رسوخ کرده است و ما ناگزيريم خود را در اين رشد و شکوفايي نبازيم و به قول معروف بازي و صحنه را ترک نکنيم، بلکه بايد محکم و استوار در صحنه باشيم و موارد تزاحم يا تضاد بين شريعت و استفاده ناصحيح از صنعت رشد يافته را مداوا کنيم.
شايد شنيده باشيد که در زمان پيامبر(ص) مردم، ريش خود را رنگ زده و خضاب مي کردند. تا اينکه در عصر علي(ع) اين امر مطرح شد، حضرت علي(ع) فرمودند: آري من نقل مي کنم که پيامبر دستور دادند تا ريشها را خضاب کنند اما امروز چنين حکمي را نمي دهم. زيرا حضرت اين سخن را در زمان جنگ مطرح کردند و با اين عمل قصد داشتند که در دشمنان القا کنند که لشکر اسلام همگي جوان اند و با خضاب کردن، پيري لشگريان مخفي بماند، و اما در برخورد امام رضا(ع) با گروهي از صوفيان اتفاق جالبي مي افتد. صوفيان به امام(ع) مي گويند: «امت به پيشوا و رهبري نيازمند است که جامه اش خشن و طعامش ساده باشد و بر الاغ سوار شود و از بيمار عيادت کند.» اين سخنان عده اي است که زهد را در ژنده پوشي خلاصه کرده و مفهوم اصلي آن را درک نکرده اند.
الگويي که امام(ع) از خود بر نسلها ارايه مي دهند، گوياي دو مطلب مهم است اولاً ايشان به رفتار يکي از انبياء استناد کرده و مي فرمايد: «يوسف منصب پيامبري داشت، در مجلس فرعونيان بر پشتي هاي آنان تکيه مي زد. واي بر شما جز اين است که از امام، قسط و عدل خواسته مي شود؟ و اگر سخن گويد، راست گويد و اگر حکم کند، بر قاعده عدل و داد باشد؟ و اگر وعده کند انجام دهد».
شيوه اي که امام(ع) ارايه دادند، کاملاً علمي، منطقي و مستدل است، ايشان با اين رفتار فهماندند که زهد چيزي نيست که شما مي گوييد و اگر قرار است زهد کمال باشد و با زهد به کمال رسيد، پس حضرت يوسف از اين کمال محروم است، با اينکه او نبي و برخوردار از مقام عصمت است. امام(ع) در ادامه به قرآن کريم استناد کرده و مي فرمايد: همانا خداوند لباس يا طعامي را حرام نفرموده است، و اين آيه را تلاوت فرمودند: «قل من حرم زينةا... التي اخرج لعباده و الطيبات من الرزق...» بايد توجه داشت، آنچه در مفهوم تزهد و زهد خوابيده، وابستگي هايي است که بايد قطع شود. زهد به معناي کناره گيري نيست، بلکه قطع وابستگي هاست.
* عنصر قانون در زندگي امام رضا(ع)
شخصيت واقعي افراد، نوعاً در تعامل با يکديگر تبلور يافته و جوهره اصلي آن ظاهر مي شود. توجه به حقوق شهروندان، کارگران و خدمه يکي ديگر از رفتارهاي امام(ع) است. ايشان به هنگام غذا خوردن، حتي با افرادي که کمتر مورد توجه اند، به دقت حقوق ايشان را مراعات مي کردند. از عواملي که موجب بروز هيجانهاي اجتماعي و استرس هاي فردي است شفاف نبودن قراردادهاست.
امروزه کارفرما با به کار گرفتن عده اي کارگر به منافعي زياد مي رسد، اما شايد شنيده باشيد کارگراني که مدتها از حقوق روزانه خود محروم اند و کارفرما حق آنان را نمي دهد و همين امور به بيمار روحي و رواني در افراد منجر شده است، الگويي که حضرت به همه نسلها ارايه مي دهد کاملاً منطقي و به روز است. سليمان بن جعفر مي گويد: خدمت امام(ع) بودم، خواستم به خانه ام بازگردم. امام فرمود: با من بيا و امشب را نزد من بمان. با آن حضرت روانه شدم تا وارد خانه شديم، هنگام غروب آفتاب بود و غلامان در محل نگهداري حيوانات مشغول کار بودند با آنان مرد سياهي کار مي کرد که از جمله غلامان حضرت نبود. امام(ع) فرمود: اين مرد که با شماست، کيست؟ گفتند: به ما کمک مي کند و مزدش را مي دهيم.
امام(ع) فرمود: اجرتش را معين کرده ايد؟ گفتند: خير، هر چه به او بدهيم راضي است. امام(ع) بشدت برآشفت. گفتم: فدايت شوم چرا خشمگين مي شويد؟ فرمود: من بارها آنها را نهي کرده ام، از اينکه کسي را پيش از آنکه اجرتش را معين کنند به کار گيرند. امام(ع) به نکته مهمي اشاره مي کنند که خوب است به دقت خوانده و براي همگان نقل کنيم. فرمودند: اگر سه برابر آنچه مزدش است، به او بپردازي باز گمان مي کند که از اجرت او کاسته اي و اگر پيش از انجام دادن، مزدش را معين کني و پس از آن پرداخت کني، تو را به سبب وفاي به عهد مي ستايد و اگر اندکي زيادتر از مزدش به او بدهي، آن را بخششي از تو مي داند.
چه نزاعهايي را شاهديم که با اندک دقت قابل پيشگيري است. حقوق کار از مهمترين حقوق است. حقوقي که قبل از خشک شدن عرق پيشاني بايد پرداخت شود و چه زيبا امام به قانون کار و نقش آن در آرامش و امنيت زندگي اشاره مي کنند. آيا اين الگوي رفتاري امام(ع) بهترين، مؤثرترين و پايدارترين روش يادگيري مفاهيم آموزشي، ديني و... نيست. اين شيوه رفتار آن قدر مهم است که در فقه، بابي تحت عنوان «سنت» مطرح است، در اين باب رفتار امام(ع) به عنوان حجت و دليل مورد استناد است و قانون نويسان بهتر است به اين شيوه امام(ع) دقت داشته باشند.
نکته ديگري که در اين باره بايد بدان اشاره کرد، التزام عملي امام(ع) به قانون است. مشکل نسل امروز نبود قانون نيست، بلکه عمل نکردن به قانون است. امام(ع) به تأسي به قانون اسلام به ساير خدمه اعتراض مي کنند که چرا قانون را مراعات نمي کنيد؟ اصولاً امام و رهبر سمت الگودهي دارند و آحاد جامعه نيز سمت الگوگيري و مي بينيم پيشواي هشتم چگونه نقش خود را ايفا نمودند. سيره درس آموزي حضرت، نوعاً رفتاري بود تا گفتاري و با کردار خويش، ديگران را به مراعات قانون وادار مي کردند. قانون چيزي جز مراعات حقوق افراد نيست و امام(ع) حقوق را در جاي جاي زندگي به مردم نشان داده اند.
«ابراهيم بن عباس الصولي» مي گويد: هرگز نديدم «امام رضا(ع)» را که در سخن به کسي ناروا بگويد و ستم کند.» بارها در موقع گفتگو و بحث با مخاطب مشاهده مي شود که افراد حرف ديگران را قطع نموده و خود سخن مي گويند. گرچه در اين جا بيشتر پاي اخلاق را به ميان مي کشند و گفته مي شود که فلاني اخلاق و آداب معاشرت را نمي داند، اما واقعاً بايد پذيرفت که اينجا پاي حق به ميان است.
راوي ادامه مي دهد: هرگز مشاهده نکردم: که (امام رضا(ع)) حرف طرف را قطع کند تا اينکه او خود ساکت مي شد. رعايت موازين شرعي صرفاً به معناي مراعات مستحبات نيست، بلکه به معناي پايبندي به منويات اسلام نيز هست و حضرت رضا(ع) با توجه به منويات اسلام شاکله يک شخصيت متدين را مطرح مي سازند.
راوي ادامه مي دهد: «هيچ گاه در وقت قدرت و توانايي، حاجت کسي را رد نفرمود.» از حقوقي که بر يکديگر داريم، اين است که در بحرانها به ياري هم شتافته و تسکين دهنده آلام و دردهاي يکديگر باشيم. نسل امروز به لحاظ شرايط به وجود آمده درگير انواع بحرانهاي اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي در سطح کلان است و شايسته است هم از جهت مراعات آداب اسلامي و هم به لحاظ رعايت حقوق شهروندي در اين بحرانها غمخوار يکديگر باشيم.
از نکات ديگري که جنبه حقوقي دارد، رعايت بهداشت است. جمله «النظافة من الايمان» بسيار معروف است و تا اندازه اي با فرهنگ مردم ايران عجين شده است؛ اين جمله آن قدر معروف است که به عنوان يک ضرب المثل در برخي از موارد بين مردم رد و بدل مي شود. اما کم نيستند افرادي که بهداشت فردي را به خوبي و در نهايت دقت مراعات مي کنند، اما بهداشت اجتماعي را که جنبه حقوقي هم دارد، به راحتي از کنارش مي گذرند. راوي ادامه مي دهد: هرگز نديدم که (امام رضا(ع)) آب دهان مبارکش را جايي بيندازد. ترشحات طبيعي دهان، مسأله کاملاً زيستي و طبيعي است. اما همين امر طبيعي تبعات اجتماعي، حقوقي هم دارد؛ کسي که مسلمان است و بدون مراعات حقوق ديگران آب دهان را در معابر مي ريزد، آيا به حقوق ديگران تجاوز نکرده است؟ آيا براي يک جامعه اسلامي زيبنده است که چنين رفتاري مشاهده شود؟ امام(ع) با اين حرکت، يک قانون الهي را ملتزم شده اند و آن رعايت بهداشت اجتماعي و رعايت حقوق کساني که با يکديگر تعامل دارند.
به نظر مي رسد بشر امروز براي دستيابي به انسانيت و کرامت خويش و تحقق عدالت اجتماعي و برابري، راهي در پيش روي خود ندارد، مگر در سايه دين خدا و نظام عظيم اسلام که برگرفته از وحي و سنت پيشوايان است.

* غيرت ديني در سيماي رضوي
سومين عنصري که در رفتار امام رضا(ع) به عنوان الگوي نسل نو مي توان به آن تأسي نمود، غيرت ديني است. با شهادت هفتمين امام، فرقه واقفي ها سربلند کرده و پايان امامت را اعلام کردند. با اينکه پدر امام رضا(ع) به امامت هشتمين گل نبوي اشاره فرمودند، اما دستان مغرض و بيمار همواره در آستين پليدي به کار مشغول است، چندي فرقه هايي را به سوي امام(ع) گسيل داشتند. مأمون رئيس اسقفها «جاثليق» و دانشمند يهود «رأس الجالوت» و همچنين رؤساي صائبي ها و هيربد هندوها و زردشتي ها را به مجلس امام(ع) مي فرستاد تا با امام(ع) بحث کرده، شايد امام مغلوب گردد، اما در هر صحنه اي اولين مريد (البته تصنعي) خود مأمون مي شد. از طرف ديگر مسلمانان کج انديش نيز به جمع آنان افزوده شده و به جاي ياد گرفتن به عيب جويي مي پرداختند و کج فهمي هاي خود را به اسلام نسبت مي دادند و امام چه صبورانه و با رضاي باطني به تعميم علوم آل محمد(ص) همت مي گماشت. عناويني چون تفويض، تشبيه، رؤيت خدا، اراده خدا و خلق، يگانگي و... مورد بحث قرار مي گرفت و امام(ع) همه را به دقت پاسخ مي دادند.
مهمتر اينکه امام(ع) نوع گويش خود را به روز کرده بودند و اين در امر تبليغ بسيار مؤثر بود و خويش به ساير زبانها و فارسي روان مسلط بودند، در بحارالانوار آمده است که حضرت به زبان مردم سخن مي گفتند: يکلم الناس بلغاتهم. و بر مبلغان دين مخفي نيست که هنر زبان بالاترين هنر در انتقال فرهنگي است.
جلسات مناظره امام(ع) که براي دفاع از تماميت ديني برپا مي شد و امام با غيرت ديني که داشتند به تمام سؤالات و اشکالات به دقت گوش داده و آنگاه به صورت مستدل پاسخ مي دادند. در برخي موارد امام(ع) به کتب سؤال کنندگان استناد مي کردند. اهل حديث و معتزله در برپايي اين جدالها و کشمکشهاي فکري، بيشترين سهم را داشتند. يکي از دغدغه هاي مهم نسل ما، ورود شبهاتي است که از بيرون دين وارد دين مي شود و همان گونه که امام در زمان خويش پرچمدار جلسات مناظره بودند، امروز نيز جوانان و غيرتمندان ديني بايد با تأسي به ايشان، جلسات پاسخ به شبهات ديني را برپا کرده و آن را جدي بگيرند. دفاع از دين همه جا به معناي قيام و دفع مسلحانه نيست، گرچه آن نيز در جاي خود لازم است و بارها شاهد قيامها در تاريخ تشيع بوده ايم. اما تا زماني که به آن حد نرسيده، لازم است مجالس مناظره را که بهترين شيوه و الگوست، از امام رضا(ع) فراگيريم و به شبهات ديني به دقت گوش داده، آنگاه پاسخهاي مستدل و قانع کننده ارايه دهيم. تربيت شاگردان نيز در اين خصوص بسيار مهم است، زيرا رساندن پيام دين به همگان مستلزم مجالس بحث و علم آموزي است.
عصر امامت هشتمين پيشوا، عصر ترجمه کتب به زبانهاي عربي و فارسي است. موضوعات مختلف به سرعت از ساير کشورها به ايران آمده و به زبان روز ترجمه مي شد و در اختيار همگان قرار مي گرفت. اين موج ترجمه آثار مثبت و منفي بر مسلمانان آن عصر گذاشت.
دکتر طه حسين، انديشمند معاصر مصري درباره تأثير ناروايي که آشنايي مسلمانان با فرهنگ هاي بيگانه بخصوص فرهنگ يوناني داشت، مي نويسد: سپس چيزي نگذشت که مسلمانان با فرهنگهاي بيگانه بخصوص با فرهنگ يوناني و از همه بيشتر با فلسفه يونان آشنا شدند. اينها همه روي مسلمانان اثر گذاشت و آن را وسيله دفاع از دين خود قرار دادند، آنگاه قدمي فراتر نهادند و عقل قاصر بشري را بر همه چيزي حاکم شمردند و گمان کردند تنها عقل سرچشمه معرفت است و تلويحاً خود را بي نياز از سرچشمه وحي دانستند. اين ايمان افراطي به عقل، آنان را فريفته ساخت و به افراط و دوري از حق گرفتار آمدند. همين اشتباه بود که درهاي اختلاف را به روي آنان گشود و هر جمعيتي به استدلالهاي واهي تمسک جستند و شماره فرقه ها آنان را از هفتاد گذراند.
فرقه هاي گوناگون از يک سو و مذاهب غير مسلمان از سوي ديگر آب را گل آلود کرده و فرصتي خوب و مناسب براي حاکميت وقت ايجاد کرده بود. اين شرايط خاص فکري و فرهنگي، وظيفه سنگيني بر دوش امام(ع) گزارد و آن امام بزرگوار که در آن عصر مي زيست و بخوبي از اين وضع خطرناک آگاه بود، دامن همت بر کمر زد و انقلاب فکري عميقي ايجاد فرمود و در برابر اين امواج سهمگين و تندباد خطرناک، اصالت عقيده و فرهنگ جامعه اسلامي را حفظ کرد و سرانجام اين کشتي را با رهبري حکيمانه خويش از سقوط در گرداب انحراف و التقاط رهايي بخشيد. قطعاً اين مجالس با دفاع عالمانه امام(ع) از دين و پيروزي اسلام بر ساير مذاهب پايان مي يافت و هلهله و شادي مسلمانان فضا را در برمي گرفت و يک احساس غرور و شادي به همگان دست مي داد و اين احساس شادمانه در پايبندي مسلمانان به عقايد، نقش بسزايي داشت. از آنجا که تبليغات مسموم مغرضان بسيار دقيق بود بعيد نبود که پس از چندين سال نامي از اسلام باقي نماند. ولي امام با اين مجالس و مناظرات علمي، روحي نو در کالبد مرده آن عصر دميدند.
نتيجه اينکه: نسل امروز با الهام از زندگي امام رضا(ع) مي تواند با سه محور زمان، قانون و غيرت ديني الگويي مناسب براي خود اختيار کند و از آنجا که هر سه محور، کليدي است بايد الگويي برتر جايگزين الگويي وارداتي (و يا مغاير با فرهنگي ديني) شود.
محمد غفراني
منابع:
1 - اصول کافي
2 - کشف الغمه
3 - تحليلي از زندگي امام رضا(ع)
4 - بحارالانوار
5 - حيات فکري و سياسي امامان شيعه/ رسول جعفريان
6 - تاريخ سياسي اسلام/ دکتر ابراهيم حسن/ ترجمه ابوالقاسم پاينده
7 - آئينه اسلام/ دکتر محمد ابراهيم آيتي
8 - سيره پيشوايان/ مهدي پيشوايي
12 - پيشوايي، مهدي سيره پيشوايان، ص 509.

  


شعر



آشناي غريبان






چشمه هاي خروشان تو را مي شناسند
موج هاي پريشان تو را مي شناسند

پرسش تشنگي را تو آبي، جوابي
ريگ هاي بيابان تو را مي شناسند

نام تو رخصت رويش است و طراوت
زين سبب برگ و باران تو را مي شناسند

از نشابور بر موجي از ( لا ) گذشتي
اي که امواج توفان تو را مي شناسند

اينک اي خوب! فصل غريبي سر آمد
چون تمام غريبان تو را مي شناسند

کاش من هم عبور تو را ديده بودم
کوچه هاي خراسان تو را مي شناسند

قيصر امين پور

دامني اشک

ميرسم خسته، مي رسم غمگين
گرد غربت نشسته بر دوشم
آشنايي نديده چشمانم
آشنايي نخوانده در گوشم

ميرسم چون کويري از آتش
چون شب تيره اي که نزديک است
تشنه آفتاب و بارانم
چشم کم آب و سينه تاريک است

ميرسم تا کنار مرقد تو
دامني اشک و آه آوردم
مثل آهوي خسته از صياد
به ضريحت پناه آوردم

مثل پروانه در طواف حرم
هستي ام را به باد خواهم داد
تا نگاهم کني، تو را سوگند
به عزيزت خواهم داد

مصطفي محدثي خراساني

چشمان تو

کاش يک شب باز مهمان دو چشمت مي شدم
ريزه خوار مشرق خوان دو چشمت مي شدم

کاش يک شب مي گذشتم از فراز چشم تو
گرم گلگشت خراسان دو چشمت مي شدم

کاش يک شب مي سرودم گنبد زرد تو را
فارغ از دنيا، غزلخوان دو چشمت مي شدم

کاش يک شب مي نشستم بر ضريح چشم تو
باز هم پابند پيمان دو چشمت مي شدم

صحن و ايوان تو را اي کاش جارو مي زدم
چون کبوترها نگهبان دو چشمت مي شدم

ضامن آهوست چشمان دو شهد روشنت
کاش آهوي بيابان دو چشمت مي شدم

کاش يک شب معرفت مي چيدم از چشمان تو
غرق در درياي عرفان دو چشمت مي شدم

کاش يک شب مي شدم خيس نگاه سبز تو
شاهد اعجاز باران دو چشمت مي شدم

کاش يک شب نور مي نوشيدم از چشمان تو
مي درخشيدم، چراغان دو چشمت مي شدم

سخت شيرين است طعم روشن چشمان تو
کاش يک شب باز مهمان دو چشمت مي شدم

رضا اسماعيلي

نگاه آهو

آهو از کجا فهميد
بايد از تو ياري خواست؟
از پناه تو بايد
سايه اي بهاري خواست؟

آهو از کجا فهميد
با تو ميشود آرام؟
با نگاه تو آهو
پيش پاي تو شد رام

تو به مهربان بودن
شهره در زمين بودي
مهربان فراوان بود
مهربان ترين بودي

ميدهي نجات از مرگ
آهوي فراري را
مي کني جدا از او
ترس و بيقراري را

* عباسعلي سپاهي يونسي

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com