|
* امير پارسا
آنها چند نفر بودند که به سفر مي رفتند. پيامبر(ص) هم با گروه آنها بود. يکي از آنهايي که با گروه بود با خود فکر کرد خوش به حال

پيامبر(ص) همه دوست دارند به او کمک بکنند و او مي تواند در سفر راحت باشد و هيچ کاري انجام ندهد. در همين فکرها بود و هوا هم گرم بود که يک نفر به ديگران گفت: «در سايه همين درخت ها استراحت مي کنيم، پيامبر دستور داده است.»
وقتي کاروان ايستاد، آن يک نفر با خود فکر کرد «حالا پيامبر(ص) استراحت مي کند و ديگران غذا را آماده مي کنند و پيامبر(ص) فقط مي خورد. خوش به حال او که مي تواند کار نکند و ديگران کارهايش را انجام دهند.»
کاروان ايستاد و بارها را از شترها پياده کردند. هوا خيلي گرم بود و همه دوست داشتند در سايه درخت ها استراحت کنند، اما بايد غذا را آماده مي کردند. در همان وقت همه صداي پيامبر(ص) را شنيدند :«جمع کردن هيزم با من»
آن يک نفر تا اين حرف را شنيد، از فکرهايي که کرده بود؛ خجالت کشيد. حالا او فهميد که پيامبر دوست ندارد کارهايش را ديگران انجام دهد و او هم مثل ديگران وظيفه خودش را انجام مي دهد. |