صفحه اصلی
سياسي
اجتماعي
بين الملل
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
دوربين
كفشدوزك
حوادث
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-02-25
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 7اسفند ماه 1387


آي قصه قصه قصه؛ دعاي باران امام



* سارا مهربان

چند سالي بود در شهر «مرو» باران نمي باريد و همه جا خشک سالي بود و همه رودها و چشمه ها خشک شده بود. به همين





دليل وضع زندگي مردم روز به روز بدتر مي شد و حتي يک نان خالي هم براي خوردن پيدا نمي کردند. مأمون خليفه عباسي مرد بدجنسي بود و هميشه دلش مي خواست از هر راهي که شده، امام را از مردم جدا کند و کاري کند مردم ديگر به امام رضا(ع) علاقه اي نداشته باشند. او از اين فرصت استفاده کرد و مي دانست مردم چه قدر در سختي زندگي مي کنند، به مأمورهايش دستور داد تا بين مردم بروند و بگويند که از وقتي امام رضا(ع) به شهر مرو آمده همه جا خشک سالي شده و دليل اين بي آبي و خشکي، آمدن اوست. مأمورهاي خليفه هم خيلي زود اين خبر را در شهر پخش کردند. خيلي زود خبر دهان به دهان گشت و در همه شهر پخش شد. خبر به دوستان و نزديکان امام رضا (ع) هم رسيد. آن ها با شنيدن اين خبر خيلي ناراحت شدند و پيش امام رفتند و گفتند: در بين مردم شهر شايع شده از وقتي شما آمديد خشک سالي شده و شما باعث اين بي آبي هستيد. امام رضا(ع) که مي دانست دليل اين شايعه ها و خبرها چيست، به فکر فرو رفت.
دوستان امام از او خواستند که براي باريدن باران دعا کند و از خدا بخواهد که مردم را از خشک سالي نجات بدهد تا اين جوري اين شايعه ها هم از بين برود. امام با همين فکرها به خانه رفت . شب وقتي امام خوابيد، در خواب پيامبر(ص) را ديد. پيامبر(ص) به او گفت:«پسرم! روز دوشنبه نماز بخوان و دعا کن . خدا دعايت را قبول مي کند و باران مي فرستد.»
امام رضا(ع) وقتي از خواب بيدار شد به ياد خوابش و حرفهاي پيامبر(ص) افتاد و تصميم گرفت روز دوشنبه براي باريدن باران دعا و نماز بخواند. روز دوشنبه که رسيد. دوستان امام به مردم خبر دادند که امام قرار است در بيرون شهر براي باريدن باران دعا کند. مردم شهر هم همه به دنبال امام از شهر بيرون رفتند. وقتي امام به بيرون شهر رسيد همان طور که پيامبر(ص) به او گفته بود، به نماز ايستاد و نماز خواند و بعد از نماز دست هايش را رو به آسمان بلند کرد و با صداي بلند دعا کرد: «خدايا! به اين مردمي که با اميد به لطف تو اين جا جمع شده اند، باران رحمتت را ببار.»
هنوز دعاي امام تمام نشده بود که باد تندي وزيد و آسمان پر از ابرهاي سياه شد. امام با ديدن ابرها در آسمان رو به مردم کرد و گفت: «زود به خانه هاي تان برگرديد؛ چون خدا به شما لطف کرده و قرار است باران رحمتش را بفرستد.»
مردم با شنيدن حرف هاي امام رضا(ع) خوش حال شدند و خدا را شکر کردند و با عجله به طرف خانه هاي شان به راه افتادند . همين که مردم به خانه هاي شان برگشتند، باران تندي شروع به باريدن کرد و همه جا را پر از آب کرد و زمين هاي خشک و تشنه را سيراب نمود. مردم شهر خوش حال بودند. بچه ها از خوشحالي اين طرف و آن طرف مي دويدند. گنجشک ها از خوش حالي جيک جيک مي کردند و خلاصه همه غير از مأمون و دوستان او خوشحال بودند حالا مردم خوب مي دانستند که خدا چه قدر امام رضا(ع) را دوست دارد و به خاطر دعاي او باران فرستاده. از آن روز به بعد بزرگي و مقام امام در بين مردم بيشتر و بيشتر شد و مامون هم نتوانست با نقشه هايش امام را از مردم جدا کند.

  


مثل پيامبر(ص) باشيم ؛ جمع کردن هيزم



* امير پارسا

آنها چند نفر بودند که به سفر مي رفتند. پيامبر(ص) هم با گروه آنها بود. يکي از آنهايي که با گروه بود با خود فکر کرد خوش به حال



پيامبر(ص) همه دوست دارند به او کمک بکنند و او مي تواند در سفر راحت باشد و هيچ کاري انجام ندهد. در همين فکرها بود و هوا هم گرم بود که يک نفر به ديگران گفت: «در سايه همين درخت ها استراحت مي کنيم، پيامبر دستور داده است.»
وقتي کاروان ايستاد، آن يک نفر با خود فکر کرد «حالا پيامبر(ص) استراحت مي کند و ديگران غذا را آماده مي کنند و پيامبر(ص) فقط مي خورد. خوش به حال او که مي تواند کار نکند و ديگران کارهايش را انجام دهند.»
کاروان ايستاد و بارها را از شترها پياده کردند. هوا خيلي گرم بود و همه دوست داشتند در سايه درخت ها استراحت کنند، اما بايد غذا را آماده مي کردند. در همان وقت همه صداي پيامبر(ص) را شنيدند :«جمع کردن هيزم با من»
آن يک نفر تا اين حرف را شنيد، از فکرهايي که کرده بود؛ خجالت کشيد. حالا او فهميد که پيامبر دوست ندارد کارهايش را ديگران انجام دهد و او هم مثل ديگران وظيفه خودش را انجام مي دهد.

  


احوالپرسي و يادآوري



کاش شما هم بوديد
زهرا اسدي




نمي دانم الان که اين مطلب را مي خوانيد، کجا هستيد؛ در مشهد زندگي مي کنيد يا در شهرها و روستاهاي ديگر کشورمان، اما من الان در مشهد هستم. اگر شما اين جا نيستيد جاي همه شما خالي، نمي دانيد چه قدر مشهد شلوغ شده است، درست مثل سال هاي قبل در اين روزها. هر سال وقتي نزديک ايام شهادت حضرت امام رضا(ع) و وفات پيامبر عزيزمان حضرت محمد(ص) و شهادت امام حسن مجتبي(ع) مي شود، مردم از شهرها و روستاهاي مختلف کشورمان براي عزاداري به مشهد مي آيند. حرم هم حسابي شلوغ مي شود. خيلي ها دوست دارند اين روزها در مشهد باشند، اما نمي توانند؛ مثلاً برخي خيلي پيرند يا کساني هم شغل آنها جوري است که بايد اين روزها سر کار باشند. ما همه در اين روزها به هيأت ها مي رويم و عزاداري مي کنيم و به ياد امام حسين(ع) و ياران خوبش هم هستيم و سعي مي کنيم در اين روزها کارهاي خوبمان بيشتر شود و به ديگران کمک کنيم يا با آنها مهربان باشيم؛ چون وقتي مي توانيم بگوييم ما عزادار واقعي هستيم که کارهاي خوبي انجام دهيم؛ کارهايي که پيامبر(ص) و امام حسن(ع) و امام رضا(ع) و همه امامان از ما خوش حال باشند. يکي از کارهايي که مي توانيم انجام دهيم؛ اين است که مواظب باشيم شهر امام رضا(ع) به خاطر شلوغي زياد کثيف نشود؛ چون امام رضا(ع) تميزي را دوست دارند. حالا شما هم فکر کنيد چه کارهاي خوب ديگري مي توانيم انجام دهيم.

اخلاق امام حسن(ع)
حتماً شما هم درباره زندگي امام حسن مجتبي(ع) در کتاب هاي درسي خودتان چيزهايي خوانده ايد يا در مجلات يا کتاب هاي ديگر. من هم امروز چند نکته درباره اخلاق امام حسن(ع) چيزهايي را برايتان مي نويسم اميدوارم خودم و شما هم اين گونه باشيم:
1 - امام حسن(ع) با گذشت ترين و بخشنده ترين بود.
2 - امام حسن(ع) صبور و با حوصله بود.
3 - امام حسن(ع) در بين مردم آن زمان عابدترين مردم بود؛ چون زياد عبادت مي کردند.
4 - امام حسن(ع) راستگوترين مردم بود
اين ها بعضي از صفت هاي خوبي بودند که امام داشتند. اميدوارم در اين روزها که روزهاي شهادت امام حسن(ع) است، ما هم اگر نمي توانيم همه اين صفت هاي خوب را در اخلاقمان داشته باشيم، اما سعي کنيم بعضي از آن ها را داشته باشيم.

  


دعاي کودکانه



* زهرا مهربان

شفا




ديروز توي حرم امام رضا(ع) بودم. آن جا گوشه پنجره دختر بچه کوچولويي با مادرش نشسته بود. دختر کوچولو تا من را ديد، لبخندي زد. من هم خنديدم. او هم سن و سال خودم بود، براي همين از مامان اجازه گرفتم و پيشش رفتم و گفتم:«اسم من زهره است بيا با هم کنار حوض بازي کنيم.»
دختر کوچولو که اسمش سارا بود، سرش را پايين انداخت و گفت: «من که نمي توانم راه بروم.»
نگاهي به پاهايش انداختم. واي سارا روي صندلي چرخ دار نشسته بود. خيلي دلم برايش سوخت و از حرفي که زده بودم، حسابي خجالت کشيدم. بعد با مهرباني به او گفتم:«عيبي ندارد من برايت دعا مي کنم تا زود زود شفا پيدا کني.»
سارا خنديد و از من تشکر کرد. امام رضا جان! من به سارا قول دادم برايش دعا کنم براي همين از تو مي خواهم که سارا کوچولو را شفا بدهي. همان دختر کوچولويي که کنار پنجره فولاد نشسته است تا او هم بتواند مثل بقيه بچه ها توي صحن حرمت بدود و بازي کند. آمين!

توبه




خدا جان! من ديروز يک کار خيلي بد کردم. ديروز وقتي توي کلاس خانم معلممان به احمد جايزه داد، به او حسودي ام شد. براي همين يواشکي با مداد روي دفترش را خط خطي کردم. وقتي احمد ديد، دفترش خط خطي شده خيلي ناراحت شد و گريه کرد. من از کاري که امروز کردم خيلي پشيمانم و مي دانم با اين کارم دوست خوبم را ناراحت کردم. براي همين الان مي خواهم بروم و همه چيز را به او بگويم و از او معذرت بخواهم تا من را ببخشد. ديگر هم قول مي دهم به کسي حسودي نکنم؛ چون مي دانم حسودي کردن کار بدي است. خدايا! من از کار بدي که کردم توبه مي کنم. اگر مي شود تو هم من را ببخش، آمين !

  


نويسندگان کوچک کفشدوزک؛ بچه خرگوش ها در جنگل



* عاطفه پير زاده

يک روز خانم خرگوشه با پشمالو و سفيد برفي که بچه هاي او بودند، از لانه خود بيرون آمدند تا به دشت بروند و هويج و برگ تازه پيدا



کنند و براي ناهار بخورند. خرگوش کوچولو ها در دشت مشغول بازي بودند که از دور در آسمان آبي پرنده بزرگي را ديدند.
مامان خرگوشه وقتي عقاب بزرگ را ديد، به بچه هايش گفت: «بچه ها! زود فرار کنيد دوباره اين بد جنس پيدايش شد. زود باشيد تا شما را نخورده، پنهان شويد.»
پشمالو لابه لاي شاخه هاي يک درخت بزرگ رفت و سفيد برفي و مادرش زير بوته هاي گل پنهان شدند. عقاب همين طور که با بال هاي قوي خود در آسمان پرواز مي کرد، بچه خرگوش ها را نديد و رفت تا غذاي ديگري شکار کند.
بچه خرگوش ها با خوش حالي بيرون آمدند و خدا را شکر کردند که عقاب، آن ها را نخورده است. مامان خرگوشه به خاطر اين که بچه هايش نجات پيدا کرده بودند، تصميم گرفت جشني بگيرد و به بچه خرگوش ها گفت: «شما دوست هايتان را دعوت کنيد. »
آن شب توي جشن خيلي به بچه خرگوش ها خوش گذشت. پشمالو و سفيد برفي خاطره اين جشن را در دفتر خاطرات خود نوشتند.

  


شعر



طبل کوچولو




* معصومه سادات وزيري
بابا برام خريده
يه طبل خوشگل و شيک
بند بلندي داره
با دو تا چوب کوچيک
وقتي که توي هر سال
ماه محرم مياد
تو کوچه پيدا مي شه
هيأت و دسته زياد

طبلمو مي ندازم من
زودي توي گردنم
تو دسته و تو هيأت
مي رم و طبل مي زنم

با اين که بابا جونم
اون رو خريده ارزون
به خاطرش هميشه
ممنونم از بابا جون

کبوتر

* امير پورحسين
يک کبوتر زيبا
توي خانه ما بود
توي يک قفس طفلک
او هميشه تنها بود

صبح تا شب آن جا بود
فکر بازي و پرواز
دوست داشت برگردد
توي آسمان ها باز

گوشه قفس هر روز
بق بقو بقو مي کرد
شايد از خدا او داشت
باز آرزو مي کرد

من دلم برايش سوخت
بردم آن قفس را زود
توي خانه آقا
که قشنگ و زيبا بود

روبه روي گلدسته
يک کمي دعا کردم
بعد هم کبوتر را
در حرم رها کردم

بق بقو بقو پر زد
دور گنبدش چرخيد
شاد شد کبوتر چون
گنبد رضا را ديد

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com